<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bahar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62592423</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:57:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Bahar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62592423</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه های مبهم تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88-ehfhk96iapw4</link>
                <description>در تورق خاطرات سوخته، ناگهان سایه ات بر من نشست ؛ و جزء به جزء وجودم به نت هایی مبدل شد ، برای نواختن تو!امروز آمده ام که اعتراف کنمبه تو ! تویی که فکرش را هم نمیکردی روزی بخواهم این را بر زبان بیاورم :که پناه شماردن تو اکنون ، تنها شرمساری برایم باقی گذاشته ؛من به‌سان دیوانه ها بودم ، در آیینه ها می نگریستم و تو را به جای خود میدیدم ؛چرا که تمام هستی ام بودی ! چشمانم به محض دیدنت ، دیگر قدرت چرخیدن نداشتند ، جهان محو می‌شد و تنها تو می‌ماندی .....در میان افکارم همچون الهه ای پرستیدنی قدم برمیداشتی،در طوفان پر تلاطم ذهنم میرقصیدی ؛تک به تک سلول ها و عصب هایم همانند نغمه ای گم شده نام تو را می‌نواختند ؛اما تو با من چه کردی! که دیگر نه آوازی در سرم می پیچید و نه حتی سایه ای از تو برای پرستش پیش چشمانم ظاهر میشود ؛تو هم مرا سوزاندی ، و هم خودت را ؛اما خاکسترت هنوز در میان رگ هایم جا خوش کرده ؛گاهی گمان میکنم تو هاله ای بودی ، برگرفته از تصوراتم ؛گویی جای تو در پس همان رقصیدن ها و رویاهای لرزانِ کودکانه بود ؛اگر به راستی خیالی مبهم بوده باشی ، من باید با تو چه کنم .....؟!</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 20:08:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ای که از پرواز جا ماند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-phhobhcoor05</link>
                <description>گاهی آنقدر زخمی میشوی که حتی پرواز هم درد میگیرد ؛ نه سقوط می‌کنی و نه اوج میگیری ، تنها با بال هایی خسته ادامه می‌دهی !فکر می‌کردم دنیا جای بهتری خواهد بود…اما کافیست گریه‌های سوزناک نوزادان را در لحظه‌ی تولد بشنوی؛گویی آن‌ها از رازهایی باخبرند که ما سال‌ها بعد،در نوجوانی یا پیری، تازه می‌فهمیم.اشک، آه، غم، لذت‌های زودگذر، احساس گناه، تنفر—اینها دنیای ما را می سازند ؛فکر می‌کردم انسان‌ها افسانه‌اند؛قطعاتی از یک پازل بزرگ که داستان یکدیگر را کامل می‌کنند.اما حقیقت تلخ‌تر از این حرف‌ها بود:ما بازیچه‌ایم.بازیچه‌ی انسان‌هایی قدرتمند،که خودشان نیز عروسک خیمه‌شب‌بازی قدرت‌های بزرگ‌ترند.و ما روزها را با امید و ناامیدی سپری می‌کنیم.لحظه‌ای که امید خاموش می‌شود،ما هم بی‌معنا می‌شویم.امید، معنای مستقلی ندارد؛او از دلِ ترس‌ها، آشفتگی‌ها و زخم‌های ما زاده می‌شود.فرزندی‌ست لرزان،متولد از درد.امیدِ به اینکه روزی جانم آرام گیرد؛شاید روزی کسی راهی به درونم بیابد و مرا اندکی بفهمد ،خیالاتی واهی، پوچ و بیهوده،به نام امید.در میان گریه‌های شبانه،وقتی روز را با لبخندی مصنوعی گذراندیو حال‌ در تخت از این پهلو به آن پهلو می‌غلتی، دستی از دور تکان می‌دهد ؛انگار می‌خواهد آرامت کند.اما احمق‌تر از او ندیده‌ام !مگر آدمی که از بدترین‌ها گذشته و دم نزده،با چنین چیزهایی آرام می‌گیرد؟تلخ است؛اما حقیقت همین است و همین خواهد ماند:شبی در اشک‌هایت غوطه‌ور می‌شویو فردایش باید با دوستانت بخندی،با خانواده وقت بگذرانی،به مهمانی بروی،روز ها را سپری کنی و.... نفس بکشی. در این میان،افرادی هم وارد زندگی‌ات می‌شوندکه هیچ معنایی ندارند؛روح‌های بی‌ثمریکه خود را «عاشق» می‌نامند.یاوه‌گویی‌های بی‌پایه و اساس ؛شاید غیرمنطقی به نظر آیم،اما عشق دیگر باورکردنی نیست.انسان‌ها حتی برای ابتدایی‌ترین چیزهابه جان هم می‌افتند !پس چگونه می‌توان انتظار عشق داشت؟عشق، قابل لمس نیست؛اعتماد به چیزی که نمی‌بینی،در جهانی پر از کفتارهای فرصت‌طلب،ناممکن است.با این حال همچنان با بال‌هایی که دیگر توانِ پرواز ندارند،در سکوت تکان می‌خورم ، انگار بخشی از من با تاریکی میجنگد تا مرا حفظ کند ؛اما نمی‌دانداین تنش خفته ، این ایستادن آرام روحی خسته ،چه بهایی از جان می‌گیرد…و من دیگر شبیه گذشته نخواهم شدهمان گونه که عروسک‌هایممعنای کودکانه‌ی خود را از دست دادندو تبدیل به هم‌درد و هم‌آغوش من شدند…</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 00:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی میان زخم و زمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ilbopibzqlln</link>
                <description>⟨ ‌ جایی میان آنچه در من شکست و آنچه از من باقی ماند، کلماتی هست که راهی جز نوشتنشان ندارم ⟩می‌نویسم تا بغض گلویم را ندرد.می‌نویسم تا درد و رنج‌هایم تسکین یابند.می‌نویسم تا اشک‌هایم راهی برای پایین آمدن بیابند؛که شاید خونِ خشک‌شده‌ی زخم‌ها را بشویند.بندبند وجودم مملو از خراش‌هایی عمیق است؛خراش‌هایی که علت اصلی‌شان از مقابلم کنار رفته،چرا که درد، دیگر اجازه‌ی برخاستنو دیدن اطراف را به من نمی‌دهد.نمی‌دانم چه شد که این‌گونه شدم؛با من چه کردند…یا با خود چه کردم؟هرچه بود، دریافتم که زمان هرگز مرهم ما نخواهد شد.او بی‌رحم‌تر از آن چیزی‌ستکه در خیال می‌گنجد.شاید مجال دهدو لحظه‌ای تو را بفریبدکه «دیگر تمام شده»؛اما ناگهان چنان زمینت می‌زندکه حتی اگر دوباره از تو درگذرد،توانِ برخاستن نخواهی داشت.من یادآور نمی‌شوم؛تنها پیغامی را می‌خوانمکه زمان برایم به یادگار گذاشته:هیچ چیز همچون گذشته نخواهد شد.همان‌گونه که زخم‌ها،حتی پس از التیام،ردشانرا بر تنِ آدمی باقی می‌گذارند…</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 00:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر مدار ویرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ygvp9rztip1w</link>
                <description>گاهی نور را نه برای نجات، بلکه برای یادآوری می‌خواهی؛ یادآوری اینکه هنوز زنده ای ، هرچند در مدار ویرانی ؛من بر ویرانه‌های روحم آشیانه‌هایی از جنس سرخوشی‌های نمادین بنا کردم؛آشیانه‌هایی هرچند سست،اما همان تلاش اندک خود را خرج این لانهٔ کوچک کردم.بغض‌های فرو خورده‌ را زیر خروار آرزوهایم دفن کردم، همان جایی که باید می‌بودند...تنها ساکنان آوار، می‌دانند که این تقلای ناچیز چقدر طاقت‌فرساست؛زحمتی که کسی آن را نمی‌بیند و فقط تو از درون سست تر میشوی ؛شاید بدانی چقدر دشوار است نفس کشیدن در هوای غم‌آلود،قدم‌های آهسته برداشتن بر روی ویرانه‌های قلبت، خاطراتت، اندیشه‌هایت،اما سخت‌تر اینجاست؛دیدن عزیزانی که بی‌آنکه سقوطت را شاهد باشند ، از تو می‌رنجند !اما تو می‌جنگی،با خودت، با نَفْسَت، با اشک‌هایت، با دردهایتو پینه می‌زنی،تکه‌هایت را به یکدیگر، روحت را به همان تکه‌ها، نزدیکان را به روحت و این چرخه ادامه خواهد داشت....اما در پس این وصله‌ها و نبردها، لغزش افکار پریشان یادآوری خواهد کرد:که هیچ چیز همچون گذشته نخواهد شد،همان گونه که روزی بندها پوسیده می‌شوند و تو از نو گسسته خواهی شد......</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 21:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجی بی مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1-z4xktphfzk3v</link>
                <description>تمامی دینم تو شدی؛ در تو فانی شدم.در عمق دریای خیالاتم غرق بودم،و تو همچون ناجی نجاتم دادی —آرام دست بر شانه‌ام نهادی و مرا دوباره زنده کردی.اما ندانستی،اگر روزی ترکم کنی، چه بر سرم خواهد آمد.کسی دیگر برای نجات این روح خسته، قدمی برنخواهد داشت.دستانم را به آسانی گرفتی ...بی‌آنکه مهری در قلبت باشد.و بعد ، گویی هرگز نبوده ام ؛ سادگی من، قلبم را از من ربود.خیال خامِ ناجی بودنت رادر اعماق تاریکی روحم دفن کردم.اما کینه راهی به این عشق نداشت ،من برخلاف تو دلداده بودم؛ و عاشق، هرگز تاب دیدن رنج معشوق را ندارد.</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 23:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک های خشک شده ، غریو های خفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-d3l9f0tvyf47</link>
                <description>قلبم با گریه درآمیخته شد؛گریه‌ای که از غمی دیرینه نشأت می‌گیرد.گویی محکومم که هرگز از کنار آن بی‌توجه نگذرم.تلخی روزگار، حفره‌هایی بر قلبم نشاند،که نه معشوقی می‌تواند آنها را پُر کند،و نه هیچ شادی و لذت زودگذری .اشک‌هایم، گودال روحم را پُرآب می‌کنندو قلبم برای لحظاتی تسکین می‌یابد.البته تنها تا پیش از هجوم دوباره‌ی غم و خشکیِ کویر درونم.در این میان، فریادم همچون تندبادی‌ستکه در پس کوه‌های بلند، خفته است.خاموش اما ویران‌گر،بی‌صدا اما سوزاننده.در من، غریوهایی هست که سال‌هاراهی برای بیرون آمدن نداشته‌اند.</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 20:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاکستر اشک ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7-ljw89e7jnmcv</link>
                <description>مرا ببوس !وقتی ناامیدی در وجودم رخنه کرده ،وقتی تندبادی برگ برگ آرزوهایم را با خود برده ،وقتی خیال‌های زیبایم به تاریک‌ترین بخش مغزم کوچ کرده‌اند ،وقتی چشم‌های گریان دختربچه ای خواب و خوراک را حرامم کرده‌ ،وقتی سینه‌ام از فرط درد سنگینی می‌کند ، وقتی حتی گریستن هم دشوار می‌شود.وقتی به زمین و زمان چنگ می‌زنم،اما تو خوب می‌دانی ، هرچه بیشتر دست و پا میزنم باتلاق افکارم حریصانه تر مرا میبلعد ؛مرا در آغوش بگیر !گرمای تنت را به من ببخش تا طوفان وجودم تسلی یابد؛نمی‌دانم این تسلی چیست… شاید هیچکس نمی‌داند.فقط می‌دانم بسیار قدرتمند است ،چرا که تاریکی‌ها را کنار می‌زند،نور امید را در دل می‌تاباند،آغوش را آزادانه می گشاید ،                                        نفس‌ها را تندتر می‌کند،قلب را به تپیدن‌های دیوانه‌وار فرا می‌خواند،و مردمک چشم را تنگ می‌کند،گویی نباید هیچ جزئیاتی از معشوق را از دست بدهی.صدای افکارت تو را به ستوه درآورده ،اما برای او مشکلی نیست.قدرتش هر طوفان ذهنی را در هم می‌شکند .حتی پرواز دیوانه وار افکارم ،  زیر سلطه اش آرام میگیرد .اما این ها تنها سایه هایی از خیالند ، افکاری که در ذهنم موج میزنند هرگز پا به دنیای واقعی نگذاشته اند کسی آنها را لمس نمیکند و تنها فایده‌شان، تسکین موقت روان از هم پاشیده ام است،روانی که هر کس با بی رحمی با کفش‌های گل‌آلودش آن را لکه‌دار کرد. حال دیگر توان پاک کردن هیچ لکه‌ای را ندارم و هیچ چیز همچون گذشته نخواهد شد .تنها آرزو می‌کنم قلم و کاغذ به یاریم بیایند.جوهر قلم، روحم را از نو بنویسد،و قلبم، همچون کاغذی سوخته، دوباره از خاکستر درد و اشک‌ها زنده شود.../</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 01:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62592423/httpstmelanehzakhm-rcmxetxsxlhx</link>
                <description>در دل سکوت هر ثانیه مرگی آرام رخ می دهد و من «هنوز» زنده ام ....!مرگی خفقان آور ؛گویی شکنجه روزگار اینگونه است ،تاریکی پرده بر ذهنت میکشد و تو فقط فکر را نشخوار میکنی ،آن‌قدر که اشک‌هایت جاری شود ، آن‌قدر که گلویت بسوزد ؛ نه از جیغ، از بغض. بغض‌هایی که کشته نشدند ، فقط دفن شدند.&quot; آنقدر که روحم مملو از آتش شود ؛ آتشی که دلیلش خودم هستمخودی که فراموش کردبا نهایت بی رحمی خودش را جا گذاشت و هرگز نجات نداد ....خودی که خاطراتش همچون طناب های پوسیده از بلندی دارش زدند و صدای جیغ های کر کننده اش به گوش کسی نرسیدبرخی می گویند سکوت جایگاه اندیشه ست ، اما من آن را گودالی عمیق یافتم که مرا بلعیدگویی تمامی پستی بلندی های وجود تو خالی ام را با اندوه پر کرد! در نهایت هیچ چیز مثل قبل نشد و نخواهد شد ، همانطور که دیگر آینه های اتاقم هم مرا نشناختند ...!</description>
                <category>Bahar</category>
                <author>Bahar</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 22:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>