<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریۀ دژ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62598885</link>
        <description>نشریهٔ دانشجویی دژ/  دانشگاه تهران/ کانال تلگرام نشریه: https://t.me/dezh_mag /  پست الکترونیک: dezh.mag@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 16:41:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1890845/avatar/FVGBvj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریۀ دژ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62598885</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مبارزات طبقۀ کارگر یونان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62598885/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%D9%82%DB%80-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86-npugfcqipjka</link>
                <description>دهه‌هاست که کشورهای جهان ذیل سازوکار بازار جهانی سرمایه به رقابت با یک‌دیگر می‌پردازند و طی این رقابت هرکدام جایگاهی را در زنجیرۀ تولیدِ جهانی‌شده اشغال می‌کنند؛ از پست‌ترین تا برترین جایگاه‌ها. این‌که هر کشور کجای این زنجیرۀ تولید قرار بگیرد و بنابراین چه سطحی از رفاه برای طبقات زحمت‌کش آن کشور به‌دست آید به عوامل متعددی بستگی دارد که به‌طور کلی توسط ضرورت‌های فرآیند کور بازار تعیین می‌شود. چیزی که مبرهن است این است که تمام این جایگاه‌های مختلفِ این زنجیرۀ تولید باید پر شوند؛ از پست‌ترین تا برترین جایگاه. به‌هرصورت باید میلیون‌ها کارگر در کارگاه‌های تولیدی مستقر در جنوب شرق آسیا و آمریکای جنوبی در بدترین شرایط و با ناچیزترین دست‌مزدها استثمار شوند تا بورژوازی ملی آن‌ها هم‌راه طبقۀ متوسط فربه کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی به‌پشتوانۀ محصولات ارزان این استثمار وحشیانه بتوانند با دوربین‌های آیفون‌شان،‌ لایف‌استایل لاکچری‌ خود را به‌عنوان سند «لیاقت‌»شان بر سر همان توده‌های زحمت‌کش «بی‌لیاقت» جهان بکوبند. این‌گونه است جهان سرمایه که در آن ماحصل رنج زحمت‌کشان به ابزار تحقیرشان بدل می‌شود و نظریه‌پردازان لیبرال درواقع هیچ نیستند مگر توجیه‌کنندگان و تثبیت‌کنندگان این فرآیند نفرت‌انگیز، این استثمار و این تحقیر در ساحت ایدئولوژی.هنگامی‌که بحران دوره‌ای و محتوم بازار جهانی فرا می‌رسد و کشورهای به‌هم‌ بافته‌شده به‌وسیلۀ زنجیرۀ جهانی تولید را یکی پس از دیگری در می‌نوردد باز هم یکی از عوامل تعیین‌کننده در این‌که چه میزان از خسارت ناشی از بحران را کدام کشور باید تحمل کند همین جایگاه آن‌ها در زنجیرۀ تولید است. به‌طور عمومی بیش‌ترین فشارها تا آن‌جا که امکان دارد به ضعیف‌ترین حلقه‌های زنجیر تولید تحمیل می‌شود. بحران 2008، امتداد آن و فشاری که به یونان، این حلقۀ ضعیف اتحادیۀ اروپا، وارد آمد خود نمونه‌ای است از این شکل تقسیم فشار. درمواجهه با بحران موسوم به «بحران یورو» کشورهای قرارگرفته در جایگاه‌های بالاتر اتحادیه مثل آلمان سعی کردند تا با پیگیری سیاست‌های ریاضت اقتصادی درون کشورهای قرارگرفته در جایگاه پایین‌تر اتحادیه مثل یونان به هم‌کاری طبقۀ سرمایه‌دار این کشورها و تحمیل بیش‌ترین هزینۀ ممکن به طبقۀ کارگر این کشورها بحران را مدیریت و از آن عبور کنند. این فشار طبیعتاً باعث به‌خروش درآمدن طبقات زحمت‌کش این کشورها، آشوب‌ناکی سیاسی و پاگیری جنبش‌هایی خودبه‌خودی علیه این سیاست‌های ریاضتی می‌شد.حدفاصل سال‌های 2009 تا 2015 ساحت سیاسی یونان هم‌پای مبارزات مداوم زحمت‌کشان، چهار دولت مختلف را بر مسند قدرت تجربه کرد که آخرین دولت را حزب چپ‌گرای سیریزا به رهبری آلکسیس سیپراس تشکیل داد. قدرت‌گیری این حزب چپ‌گرا درون ساختار سیاسی دموکراتیک یونان با شعار و وعدۀ پایان‌دادن به سیاست‌های اقتصادی ریاضتی، درنتیجۀ مبارزۀ طولانی مدت زحمت‌کشان و نیروهای سیاسی متعهد به فرودستان‌ علیه این سیاست‌ها ممکن شد. با این حال همین نتیجه یعنی اکتفای جنبش و نیروهای سیاسی‌اش به پیش‌برد جنبش درون مرزهای دموکراسی، شکستش را رقم زد. دولت چپ‌گرای سیریزا در تابستان 2015 رفراندومی را درمورد پذیرش یا رد شرایط «طرح نجات مالی بین‌المللی» که شامل افزایش مالیات‌ها و کاهش هزینه‌های رفاهی می‌شد برگزار کرد و خودش از رأی دهندگان خواست تا به این طرح رأی منفی دهند. با وجود رأی منفی 61 درصد از مشارکت‌کنندگان به این طرح، حزب سیریزا پذیرفت تا در عوض کمک‌های مالی بین‌المللی، سیاست‌های ریاضتی را پیگیری کند. دولتی که خود از درون جنبش علیه سیاست ریاضتی به‌قدرت رسیده بود پیگیر و پیاده‌کنندۀ سیاست‌های ریاضتی شد. منظر ساده‌انگارانه و اخلاق‌گرا تنها به محکوم‌کردن این اقدام دولت چپ‌گرای یونان و خیانت پنداشتن آن اکتفا می‌کند اما چنین برخوردی با مسئله با فرار از توضیح فرآیندی که به شکست ختم شد، هیچ پاسخ و راه‌کار مشخصی را پیشِ روی طبقۀ کارگر یونان و سایر زحمت‌کشان جهان برای فراروی از چنین شکستی قرار نمی‌دهد. بیایید روند را مرور کنیم تا علت شکست را دریابیم:بحران سرمایه بستر کلی مبارزات طبقۀ کارگر و نیروهای سیاسی حامی آن در یونان می‌شود. شکل پیگیری این مبارزه را ابتدائاً خود ساختار و ایدئولوژی حاکم درون جامعۀ سرمایه‌داری تعیین می‌کند: هر صنف معترضی با توسل به ساختارهای مدنی و دموکراتیک اعتراض خود را به گوش دولت می‌رساند و به آن فشار می‌آورد، درصورتی‌که این اعتراض اجابت نشود سعی می‌کند تا نمایندگان خود را از طریق دموکراسی و انتخابات وارد ساختار دولتی کند و ابزارآلات دولتی را برای پیش‌برد خواسته‌هایش این‌گونه به‌کار اندازد.این شکل پیش‌برد مبارزات دقیقاً باعث شکست مبارزات زحمت‌کشان یونانی شد چراکه دستگاه دولت کنونی و خود دموکراسی خنثی و بی‌طرف نیست و نمی‌توان از آن‌ها برای پیش‌برد منافع تاریخی طبقۀ کارگر استفاده کرد. همان‌گونه که پیش‌تر نشان دادیم دموکراسی خود باعث تعمیق مناسبات سرمایه‌دارانه علیه طبقۀ کارگر می‌شود و دستگاه دولتی هم در جامعۀ سرمایه‌دارانه دستگاهی برای هدایت و پیش‌برد الزامات خود مناسبات سرمایه‌دارانه علیه زحمت‌کشان است و نمی‌توان آن‌ها را در هر جهت دل‌خواهی به‌کار برد.زحمت‌کشان یونانی و نیروهای سیاسی دل‌بسته به آن‌ها با خوش‌خیالی نسبت به دموکراسی و دستگاه دولتی راه مبارزات مدنی-دموکراتیک را در پیش گرفتند. نمایندگانی که اعلام وفاداری به خواسته‌هایشان می‌کردند به پشتوانۀ این مبارزه، سکان دولت را ازطریق دموکراسی به‌دست گرفتند. همان‌گونه که دیدیم این دولت نه‌تنها نتوانست سیاست‌های ریاضت اقتصادی را کنار بگذارد بل‌که خود پیش‌برندۀ آن شد. قدرت سیاسی و نظامی از قدرت اقتصادی جدا نیست و طبقۀ سرمایه‌دار به‌عنوان قدرت اقتصادی در پیوندی محکم با تمامی دستگاه دولتی و نیروهای نظامی است و تسخیر صرف صندلی‌های دولتی این روابط از پیش موجود، پیوندها و وابستگی‌ها را از بین نمی‌برد. در چنین شرایطی روشن است که تنها با اتکا به برگه‌های رأی نمی‌توان درمقابل فشار طبقۀ سرمایه‌دار داخلی و خارجی، دولت‌های قدرت‌مند سرمایه‌داری خارجی، ارتش و هزاران دستگاهی که سالیان سال در هم‌آغوشی با منافع سرمایه‌داران تنیده‌ شده‌اند ایستادگی کرد و شکست دولت سیریزا اثبات این ناتوانی بود. چنین مبارزۀ سترگی نیاز به طبقۀ کارگری رزمنده و آبدیده دارد و چنین رزمندگی و آبدیدگی‌ای تنها با سازمان‌دهی مستقل سیاسی-تشکیلاتی زحمت‌کشان و حرکت درجهت برساختن حزبی رزمنده و آگاه برای رهبری مبارزه دارد.امروزه بار دیگر تشدید بحران به‌میانجی درگرفتن نبرد در اوکراین باعث شده تا درون رگ‌های مبارزات زحمت‌کشان یونان خونی تازه جاری شود. طبقۀ کارگر یونان اکنون برای مقابله با سقوط سطح زندگی‌اش و هم‌چنین مقابله با آتش‌افروزی ویران‌گرانۀ ناتو در اوکراین پای در مسیر مبارزات گذاشته و فضا را بیش‌ازپیش فراهم ساخته تا نیروهای سوسیالیست با توشه‌گیری از تجربیات شکست مبارزات دور پیشین به سازمان‌دهی طبقۀ کارگر و برساختن حزبی انقلابی و رزمنده بپردازند.گزارش تصویری از اعتصابات سراسری زحمت‌کشان یونانی را در ماه نوامبر 2022: این‌‌جا کلیک کنید https://youtu.be/vnU8uHDh6VE </description>
                <category>نشریۀ دژ</category>
                <author>نشریۀ دژ</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 23:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸۰ اُمین سال‌گرد پیروزی در نبرد «استالین‌گراد»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62598885/%DB%B8%DB%B0-%D8%A7%D9%8F%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AF-drriud7fp7nu</link>
                <description>کمتر کسی است که از جنون افسارگسیختۀ فاشیسم و جنایات هولناکش علیه بشریت، چیزی نشنیده باشد و نداند که آلمان نازی و پیشوای آن، آدولف هیتلر، عاقبت در پایان جنگ جهانی دوم مغلوب گشتند تا بشریت از چنگال این پلیدی خوف‌ناک رهایی یابد. اما چه نیرویی بود که این هیولای نیرومند را درهم شکست ‌و بشریت را از چنگال آن رهاند؟دستگاه تبلیغاتی امپریالیسم آمریکا دهه‌هاست که تلاش می‌کند تا با ساختن انواع فیلم‌ها و محتوای رسانه‌ای، حقیقتی که زمانی برای تمام جهانیان آشکارتر از نور آفتاب بود را بپوشاند. این حقیقت که نیروی در‌هم‌کوبندۀ فاشیسم، اتحاد جماهیر قهرمان شوروی سوسیالیستی بود و زدوخوردهای دیگر قدرت‌های متفق با فاشیسم را نمی‌توان فراتر از حواشی نبرد بزرگ میان کمونیسم و فاشیسم، خوانش نمود.از ابتدای به‌قدرت رسیدن فاشیسم در آلمان در سال ۱۹۳۳ مشخص بود که رسالت هیتلر و حزب نازی، ریشه‌کن کردن کمونیسم از جهان و نابودی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است. تنها ملاحظۀ آلمان‌ها برای حمله به شوروی این بود که مبادا تمام هزینۀ نابودی کمونیسم بر دوش ایشان بیفتد و رقبای امپریالیستی دیگر از جمله انگلستان و فرانسه بتوانند به رایگان از این دست‌آورد استفاده کرده و با سوءاستفاده از تضعیف نازیسم، جاه‌طلبی‌های امپریالیستی آلمان را مهار کنند.فرانسه و انگلستان در سال ۱۹۳۸ متحد خود یعنی چکسلواکی را قربانی کردند و در «پیمان مونیخ» با اشغال این کشور توسط آلمان نازی موافقت کردند تا غول بی‌شاخ‌ و دم فاشیسم را راضی کرده و به سمت نبرد با کمونیسم رهسپار کنند. اما هیتلر برای آن‌که خیالش راحت شود که در هنگام نبرد با کمونیسم، انگلستان و فرانسه از ضعف و درگیری آلمان سوءاستفاده نمی‌کنند، در سپتامبر سال ۱۹۳۹ به لهستان (متحد انگلستان و فرانسه) حمله‌ور شد و سپس فرانسه را اشغال و انگلستان را محاصره نمود تا اطمینان حاصل کند در هنگام آغاز نبرد بزرگ با شوروی، تمام توان اروپا را در پشت خود خواهد داشت. استالین هم تصمیم گرفت تا در ازای دریافت یک‌سوم شرقی لهستان، در مقابل پیش‌روی هیتلر به شرق واکنشی نشان ندهد تا آلمان نازی تمام توان خود را برای جدال با انگلستان و فرانسه بسیج کند و شوروی زمان بیش‌تری جهت آمادگی برای آغاز نبرد بزرگ و مقابله با تهاجم محتوم آلمان داشته باشد. اگرچه که فرانسه بدون هیچ‌گونه مقاومتی تسلیم شد و هیتلر به محاصرۀ انگلستان بسنده نمود تا آلمان با کم‌ترین تلفات و در کم‌ترین زمان ممکن بر سراسر اروپا غلبه کرده و آمادۀ حمله به شوروی شود.عاقبت، نبردی که محتومیتش برای جهان مثل روز روشن بود از سر رسید و آلمان نازی در  ژوئن ۱۹۴۱ تهاجم همه‌جانبه به شوروی را در قالب «عملیات بارباروسا» آغاز نمود. عملیاتی که «بزرگ‌ترین تهاجم نظامی تاریخ بشریت» لقب گرفت.نازی‌ها توانستند تا با اتکا به بزرگ‌ترین ماشین جنگی که تاریخ بشریت تا آن زمان به خود دیده بود، در مدت کوتاه به پیش‌رَوی چشم‌گیری در خاک شوروی دست یابند و اوکراین، بلاروس و سواحل بالتیک را تماماً اشغال کنند. لنین‌گراد توسط ارتش آلمان محاصره شد و نازی‌ها به دروازه‌های مسکو رسیدند.هم هیتلر و هم اکثر قریب به اتفاق سیاست‌مداران غربی و ناظران جهانی، انتظار پیروزی آسان و برق‌آسای آلمان را می‌کشیدند و پیروزی شوروی را تنها با «معجزه» ممکن می‌دانستند. محاسبۀ آن‌ها مبتنی بر تعداد سربازان و تجهیزات جنگی، کاملاً درست بود؛ اما ایشان عاملی را در محاسبات خود لحاظ نکرده بودند. عاملی که ایشان هیچ درکی از آن نداشتند و تاریخ را در حیرت فرو برد: «نیروی عظیم ارادۀ پولادین توده‌هایی که عاشق انقلاب اکتبر و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بودند و تحت رهبری انسان‌های طراز نوین، کمونیست‌ها و رفیق استالین، قرار داشتند».معجزه کم‌کم شروع به اثر کرد.لنین‌گراد ۸۷۲ روز در محاصره باقی‌ماند، گرسنگی کشید و کشته‌داد. اما ایستاد و تسلیم نشد.ارتش سرخ در دروازه‌های مسکو، پیش‌روی بزرگ‌ترین ماشین جنگی تاریخ بشریت را متوقف کرد و نخستین شکست بزرگ را به آن تحمیل نمود.پس از آن دیگر هیتلر رؤیای «غلبۀ برق‌آسا» بر شوروی را کنار گذاشت. اما هم‌چنان جهانْ بخت کمی برای پیروزی شوروی قائل بود. هیتلر تصمیم گرفت تا با پیش‌روی در جهت جنوب شرق روسیه و فتح استالین‌گراد، ارتباط مسکو با قفقاز را قطع کند و با تسخیر منابع نفتی باکو کار شوروی را یک‌سره کند.اما استالین‌گراد ثابت کرد که پیروزی مسکو و ایستادگی لنین‌گراد، نه یک اتفاق بل‌که تنها مقدمۀ معجزه‌ای بود که تاریخ بشریت را به پیش و پس از خود تقسیم نمود.جنگ‌ها لحظاتی هستند که تمام جبهه‌های درگیر را ناگزیر از به میدان آوردن تمام نیرو و توان‌‌شان می‌کنند و تبعاً نقاط ضعف‌ و قدرت ایشان را به آشکارترین شکل ممکن به نمایش می‌گذارند.انقلاب اکتبر بی‌شک نخستین گام تاریخ بشریت برای صعود به قله‌های نوین تمدنی بود. انقلابی که اثباتی عملی بر نظریۀ مارکسیسم بود که امکان ساخته‌شدن تاریخ به‌دست توده‌های کارگر و زحمت‌کش را دهه‌ها پیش نشان داده بود. انقلاب اکتبر با رهبری بلشویک‌ها و لنین توانست اثبات کند که توده‌های کارگر و زحمت‌کش می‌توانند قدرت را تصاحب کرده و سرنوشت خویش را در دست بگیرند. انقلابی که هم‌چنین در جنگ داخلی علیه بازماندگان ارتجاع تزاری که از پشتیبانی کشورهای قدرت‌مند سرمایه‌داری برخوردار بودند، پیروز گشت و نشان داد توده‌هایی که سرنوشت خویش را در دست گرفته‌اند، به‌راحتی آن را تسلیم نمی‌کنند.اما انقلاب اکتبر باید دهه‌ها در انتظار می‌ماند تا با بزرگ‌ترین آزمونی که تاریخ برایش کنار گذاشته بود، مواجه شود. با این آزمون که «آیا توده‌های کارگر و زحمت‌کش می‌توانند از پس تهاجم مستقیم، همه‌جانبه و همه‌توان قدرت‌های سرمایه‌داری جان سالم بدر ببرند و اختیار سرنوشت خویش را در دستان خود نگاه دارند؟»مقدر بود که انقلاب اکتبر در ۲۳ اوت ۱۹۴۲ و در دروازه‌های استالین‌گراد با این آزمون مواجه شود و فرمانده واسیلی چویکوف نخستین کمونیستی بود که نوشتن پاسخ این آزمون را آغاز نمود، هنگامی که در پیشگاه لشکر ۶۲ فریاد زد: «ما یا از شهر دفاع خواهیم کرد و یا کشته خواهیم شد».آزمون بزرگ آغاز گشته بود و ارزش‌مندترین صفحات تاریخ بشریت با جوهری از جنس خون کمونیست‌ها نوشته شد.جهان ناگهان دلیل تمام رنج‌های خود را شناخت. حیوانات نازی، وارث تمام قدرت سرمایه‌داری اروپا شده بودند و تمام این قدرت را پشت جبهۀ استالین‌گراد تجمیع کردند. این قدرت، انباشتۀ هزاران سال ستم و استثمار بود.ایتالیایی‌ها با یاد و نشان شکوه امپراتوری برده‌دارانۀ روم به میدان آمده بودند و آلمان‌ها نام امپراتوران فئودال ژرمن را بر عملیات‌های‌شان می‌نهادند تا از تمام میراث تاریخی خود برای غلبه بر نیرویی استفاده کنند که قصد برانداختن تمام آن میراث را داشت. اما آن‌ها غافل بودند که احضار امپراتوران برده‌دار و فئودال به جبهۀ نبرد برای ایشان بدون تاوان نیست.مگر می‌شود که امپراتوران روم از مقبره‌های طلایی‌شان در ایتالیا به کرانه‌های ولگا بیایند اما اسپارتاکوس و یارانش زیر خاک‌های ایتالیا باقی بمانند؟!مگر می‌شود که امپراتوران ژرمن با شوالیه‌های‌شان به سمت شرق حرکت کنند و میلیون‌ها دهقان ایشان که از گرسنگی مردند برای سدکردن راه‌ اربابان فئودال‌شان بسیج نشوند؟!نازی‌ها تمام کارخانجات اروپا را برای پیروزی در استالین‌گراد بسیج کردند. کارخانجاتی که به قیمت چند قرن استثمار کارگران اروپا، استعمار خلق‌های آسیا، بردگی سیاهان آفریقا و نابودی بومیان آمریکا ساخته شده بودند.اگر محصولات این کارخانجات به تانک و جنگنده و سلاح و آذوقه برای سربازان آلمانی بدل می‌گشت و در جبهۀ نازی‌ها قرار می‌گرفت؛ در عوض، ارواح تمام قربانیان نظام سرمایه‌داری و نیاکان استثمارگرش، از اسپارتاکوس و بردگان روم تا دهقانان گرسنۀ قرون وسطا و از خلق‌های مستعمرۀ آسیا و بردگان سیاه آفریقایی تا کارگران مبارز اروپایی و بومیان آمریکایی، همه و همه به استالین‌گراد آمده بودند تا ناخالصی‌ها را از پولاد ارادۀ سربازان شوروی بزدایند و ایشان را برای درهم‌کوبیدن بزرگ‌ترین ماشین جنگی تاریخ توانا سازند.نبرد استالین‌گراد به مدت ۵ ماه به درازا کشید. مقاومت مردم استالین‌گراد به‌قدری استوار بود که هیتلر دستور داده بود پس از فتح شهر، مردانش را بکشند و زنان و کودکانش را تبعید کنند تا از شر این شهر «تماماً کمونیستی» خلاص شود. در این نبرد دو میلیون نفر (۱ میلیون از هر طرف) جنگیدند. در جبهۀ نازی‌ها نه فقط سربازان آلمانی بلکه سربازانی از تمام اروپا از جمله هزاران ایتالیایی، رومانیایی، مجار و کروات حضور داشتند و نبرد به شکل جنگ خانه‌به‌خانه درآمد تا این‌که عاقب کمونیست‌ها با حدود نیم میلیون شهید توانستند پیروز شوند و لشکریان نازی در ۲ فوریه ۱۹۴۳ تسلیم گشتند.پس از پیروزی در نبرد استالین‌گراد ورق جنگ برگشت و شوروی توانست تا با پیروزی در «نبرد کورسک» آلمان‌ها را از خاک خود بیرون کرده و به موضع تدافعی عقب براند و عاقبت با فتح برلین و برافراشتن پرچم سرخ بر فراز رایشتاگ و خودکشی هیتلر، بزرگ‌ترین جنگ تاریخ بشریت با پیروزی کمونیسم و شکست فاشیسم به پایان رسید.برافراشتن پرچم اتحاد جماهیر شوروی بر فراز  ساختمان رایشس‌تاگ برلین</description>
                <category>نشریۀ دژ</category>
                <author>نشریۀ دژ</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 02:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسش‌هایی درباب چشم‌انداز اعتراضات 1401</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62598885/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-1401-phkwzbe9fs3f</link>
                <description>گفت‌وگو با شما پیرامون اوضاع اخیراز شما دعوت می‌کنیم تا برای بحث برسر پرسش‌های انتهای این متن کوتاه به آیدی تلگرامی @Dezh_mag_admin پیام دهید.بیش از چهل روز از کشته‌شدن مهسا امینی و سرریز دوبارۀ نارضایتی‌ها از اوضاع جامعه در خیابان می‌گذرد. توده‌های کارگر و زحمت‌کشی که پیش‌تر جمهوری اسلامی را مطابق گفتمانش حامی «مستضعفان» می‌پنداشتند در سال‌های اخیر و با مشاهدۀ فقر و فلاکت بزک‌ناشدنی خویش، فوج فوج از ذیل منظومۀ گفتمانی جمهوری اسلامی خارج می‌شوند و اکنون حضور آن‌ها در خیابان پررنگ‌تر از جنبش سبز است. بسیجی‌هایی که چشم خود را به‌روی واقعیت بسته‌اند، برای جلوگیری از این خروج فریاد می‌زنند که «آرمان‌های نظام آن چیزی نبود که هم‌اکنون هست و ما هم خودمان معترض هستیم». اما نظام متبوع‌شان موازی با این گفته‌ها کار خودش را می‌کند و در دی‌ماه ۹۶ و آبان‌ماه ۹۸ کارگران و زحمت‌کشان کارد به‌ استخوان‌ رسیده را به گلوله می‌بندد تا سرمایۀ برج‌نشینان، مال‌ها، فروشگاه‌های زنجیره‌ای و بانک‌ها را از شعله‌های خشم آن‌ها در امان نگاه دارد. آخرین حیلت ریاکارانۀ این «معترضان» برای جلوگیری از این خروج، نمایش تهوع‌آور دولت رئیسی و ادعای او برای بهبود وضع «محرومان» بود که بر روسیاهی‌های این جماعت افزود.به‌جرأت می‌توان گفت یکی از گرایش‌های نوینِ زاده‌شده در این دور از اعتراضاتْ طرح فزایندۀ پرسش‌هایی اساسی دربارۀ آیندۀ پساجمهوری‌اسلامی آن‌هم در چنین سطح گسترده و توده‌گیری بوده‌است، گرایشی که هیچ ردی از آن را نمی‌توان در جنبش سبز بازشناسی کرد. سرکوب و نفی گستردۀ این گرایش پرسش‌گرانۀ کنونی و تقلا برای ارائه بی‌بنیاد‌ترین و دم‌دستی‌ترین داستان‌ها از جانب گروه‌های گوناگون اپوزیسیون تنها می‌تواند تأییدی بر تولّد و حضور قدرت‌مند این گرایش باشد.پدیدارشدن گرایش پرسش‌گرانه درحالی است که اگرچه بخش قابل‌توجهی از مردم در خیابان‌ها و دانشگاه‌ها در این اعتراضات شرکت جسته‌اند، اما این مشارکت با مشارکت لازم برای تغییر حکومت فاصلۀ معناداری دارد. حتی اگر عدم‌شکل‌گیری تظاهرات‌های پرشمار توده‌ای را بتوان با وجود سرکوب توجیه کرد، عدم‌شکل‌گیری اعتصابات گستردۀ توده‌ای را نمی‌توان به صرف عامل سرکوب تقلیل داد. در سطح صنایع و ادارات کشور نیز اعتصابات به‌شدت کم‌رنگ است. این عدم‌مشارکت را چگونه می‌توان توضیح داد؟ اکثریت کسانی که از هم‌راهی با اعتراضات خودداری کرده‌اند نه حامیان نظام بل‌که کسانی هستند که هیچ امیدی به نظام و نمایندگان آن ندارند. تنها توضیحی که می‌توان برای عدم‌هم‌راهی تاکنونی این توده‌های میلیونی ارائه داد، پرسش‌ها و تردیدها پیرامون مقصد این اعتراضات خیابانی است. اما چرا چنین گرایشی اکنون و نه در اعتراضاتِ پیش از این پدید آمده‌است؟اگر جنبش دموکراسی‌خواهانۀ سبز ذیل کلان‌روایت اصلاح‌طلبی رهبری و معنی می‌شد، نمایندگان سیاسی مشخص و تئوریسین‌های شناخته‌شدۀ خود را داشت، واجد رهبری میدانی مشخص بود و درنتیجه افق و بدیل سیاسیِ ایجابیِ معیّن و مطلوبش را درمقابل ج.ا.ا داشت و آن را تبلیغ می‌کرد؛ اعتراضات دموکراسی‌خواهانۀ کنونی ذیل خرده‌روایت‌های گوناگونِ قومیتی، مذهبی، جنسیتی و... صورت‌بندی می‌شود که هر خرده‌روایت در فاصلۀ معیّنی از دیگر خرده‌روایت‌ها قرار گرفته‌است و دارای تضادهای مشخص و عینی با دیگر خرده‌روایت‌هاست، نمایندگان سیاسی و تئوریسین‌های متکثّر آن در تقابل با یک‌دیگرند و هیچ‌کدام توان نمایندگی تام‌وتمام اعتراضات را ندارند، از نبود رهبری میدانی رنج می‌برد و درنتیجه توان برساخت افق سیاسی ایجابی مشخص و یکتا را برای پساج.ا.ا ندارد. اکنون می‌توان درک کرد که چرا گرایش پرسش‌گرانه در اعتراضات اخیر زاده شده‌است و نه در اعتراضات میلیونی سال 88.به‌طور خلاصه می‎‌توان گفت جامعه در مواجهه با اعتراضات می‌توانست رهبری سیاسی واحد و مشخص جنبش سبز را بازشناسی کند اما اکنون و در اعتراضات 1401 چنین چیزی وجود ندارد و امکان تصور و حتی خیال‌بافی جامعه دربارۀ چنین رهبری واحدی در اثر تکثّر و تضادهای درون اپوزیسیون بسیار سخت شده‌است. وحدت اپوزیسیون اگر که به تمامی هم ممکن شود تنها وحدتی است بر سر سرنگونی ج.ا.ا و نه در احداث یک سازمان سیاسی_اجتماعی طی روند کنار زدن ج.ا.ا.فعالان اعتراضات اخیر ابتدا باید بدانند که بدون پاسخ‌گویی صحیح به این پرسش‌گری جاری و ساری درون ذهن توده‌های مردم، بسیج میلیونی آن‌ها علیه ج.ا.ا بسیار سخت و حتی ناممکن خواهد بود. به‌علاوه به فرض این‌که توده‌های میلیونی مردم برای سرنگونی ج.ا.ا به خیابان سرازیر شوند و اعتصابات فلج‌کنندۀ توده‌ای پدید آید، بدون پاسخ‌گویی به پرسش‌های مذکور، پس از سرنگونی ج.ا.ا نه با یک دولت سیاسی حتی «بدتر» از ج.ا.ا بل‌که ممکن است با وضعیت انهدام اجتماعی و سوریه‌ای‌شدن مواجه شویم، وضعیتی که سیاست و زیست اجتماعی را به‌طور کلی ناممکن می‌کند. بنابراین معترضین فعال و علی‌الخصوص بدنۀ آن در دانشگاه اگر حقیقتاً سعادت جامعه را درنظر دارند باید در پاسخ به این پرسش‌ها بکوشند. عدم‌توفیق در پاسخ‌گویی به این پرسش‌های اساسی مطروحه در وضعیت، اعتراضات اخیر را با دوراهی سرکوب یا انهدام اجتماعی مواجه خواهد کرد:1. چرا نیروهای دموکراسی‌خواه ایرانی که همگی ده سال پیش زیر پرچم جنبش سبز و سپس زیر پرچم اصلاحات و دولت روحانی متحد بودند، دچار از هم‌گسیختگی و انقسام گشتند؟ چرا در ده سال اخیر، روند نیروهای دموکراسی‌خواه ایرانی به سمت واگرایی و انقسام بیش‌تر بوده‌است؟ آیا این یک اتفاق تصادفی یا ناشی از اشتباهات جزئی است یا ریشه‌ای ساختاری و جهانی دارد؟ چرا عبور از فاز اصلاح‌طلبی و ورود به فاز براندازی مانع گسترش تضاد و انقسام و واگرایی میان این نیروها نشد؟2. چرا در عراق و افغانستان که حکومت‌های دیکتاتوری با حملۀ نظامی خارجی سرنگون شدند، نیروهای دموکراسی‌خواه سرکار آمده و موردحمایت همه‌جانبۀ غرب، نتوانستند تا زیرساخت‌های اقتصادی، صنعتی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و تمدنی را توسعه دهند و این جوامع حتی بیش از گذشته غرق در فقر و خشونت گشتند و بستر مناسبی برای رشد گروه‌هایی مانند داعش شدند؟3. آیا در صورت برقراری نظم دموکراتیک در ایران، مثل ژاپن و آلمان یا کره و برزیل می‌شویم؟ پس چرا از اواخر قرن بیستم دیگر هیچ نمونۀ قابل‌توجهی از رشد اقتصادی پایدار در کشورهای دموکراتیک حاضر در نظم جهانی مشاهده نمی‌شود؟ آیا با سرنوشت دموکراسی‌خواهان و نتایج حکومت‌های دموکراتیک در کشورهای درحال‌توسعه مانند یونان، آرژانتین، ترکیه، پاکستان، میانمار، شیلی و... آشنایی دارید و هم‌چنان افق حکومت دموکراتیک در ایران را قابل‌دفاع می‌دانید؟4. تمام احزاب و جریانات سیاسی اپوزوسیون و شرکت‌کنندگان در اعتراضات اخیر بر یک چیز اتفاق کامل دارند و آن اعتقاد به حکومت‌های دموکراتیک متحد غرب است. آیا اطلاع دارید که در ایتالیا نیروهای نژادپرستِ دل‌بسته به فاشیسم به قدرت رسیده‌اند و در سوئد هم نیروهای نژادپرست نئونازی به کابینه راه یافته‌اند؟ آیا اطلاع دارید که وضعیت معیشتی کارگران و زحمت‌کشان فرانسوی، بریتانیایی، آلمانی، اسپانیایی، ایتالیایی، آمریکایی و دیگر کشورهای اروپایی تا چه حد نسبت به گذشته تنزل پیدا کرده و هم‌اکنون عدۀ قابل‌توجهی از ایشان برای اعتراض به گرانی سوخت و جلوگیری از یخ‌زدن مشغول نبرد خیابانی با پلیس وحشی دولت‌های دموکراتیک‌شان هستند؟5. آیا هنگامی که تصویر زیبای دموکراسی در مهد و قله‌ی خود یعنی آمریکا و کشورهای اروپای غربی هرچه بیش‌تر مخدوش‌تر می‌شود و روندی قهقرایی می‌پیماید اقناع کارگران و زحمت‌کشان ایرانی با استناد به این تصویر برای مبارزه با جمهوری اسلامی به مرور دشوارتر و ممتنع‌تر نمی‌گردد؟6. در جریان اعتراضات اپوزوسیون مقابل سفارت‌های جمهوری اسلامی در کشورهای غربی و در حاشیه راهپیمایی برلین به کرّات دیده شده‌است که جریانات و احزاب مختلف اپوزوسیون که با هدف مشترک یعنی ضدیّت با جمهوری اسلامی در این اعتراضات شرکت جسته بودند، جمهوری اسلامی را رها کرده، به جان یک‌دیگر افتاده و هم‌دیگر را کتک زده‌اند. حالا که هیچ امتیازی وسط نیست این‌گونه با یک‌دیگر برخورد می‌کنند. هنگامی‌که یک کشور وسیع و غنی به دست‌شان بیفتد و بخواهند آن را با هم تقسیم کنند چه خواهند کرد؟7. آیا وحدت واقعی و بادوام میان جریانات و احزاب سیاسی اپوزوسیون دموکراسی‌خواه ممکن است؟8. می‌دانیم که نیروهای خارجی منطقه‌ای و جهانی مانند ترکیه، عربستان، اسرائیل و آمریکا تشنۀ نفوذ در ایران هستند و دربه‌در به‌ دنبال متحد داخلی در ایران می‌گردند. چه تضمینی هست که جریانات و احزاب منقسم و متضاد اپوزوسیون برای بسط نفوذ داخلی خود، توجیه ناکامی‌های احتمالی‌ در مناطق تحت نفوذشان و یا با وسوسه و تحریک خارجی پای قدرت‌های خارجی را به داخل نکشانند و ایران را مانند سوریه و لیبی به محل نزاع قدرت‌های خارجی بدل نسازند؟9. شهرهایی مانند ارومیه، نقده، قزوین، اهواز و... که جمعیت قومی مختلط دارند تحت سلطۀ کدام‌یک از نیروها و احزاب سیاسی قرار می‌گیرند؟10. چرا در تمام کشورهایی که انقلاب‌های رنگی و بدون خشونت پیروز شدند و نیروهای دموکراتیک طرف‌دار غرب سرکار آمدند، تمام این نیروها با ناکامی مواجه شدند و در انتخابات‌های بعدی شکست خوردند؟ از گرجستان و صربستان تا قرقیزستان.11. چرا در ده سال اخیر هیچ براندازی دموکراتیکی در هیچ جای جهان به سرانجام مطلوب نرسیده است؟براندازی دموکراتیک ۲۰۱۴اوکراین به جنگ داخلی و کشتار ۱۳ هزار غیرنظامی روس به دست فاشیست‌ها منجر شد و دموکراسی‌خواهان اوکراین را به فقیرترین کشور اروپا و مرکز فحشا و قاچاق اعضای بدن انسان در این قاره بدل کرد.آغاز براندازی دموکراتیک در سوریه، یمن و لیبی در اوایل دهۀ ۲۰۱۰ میلادی هم هریک به فاجعه‌ای تاریخی و بی‌نظیر ختم شد. جنگ‌های بی‌پایان، فقر، گرسنگی، آوارگی و مرگ. انهدام تمام زیرساخت‌ها و بنیان‌های اجتماعی، تمدنی، فرهنگی، صنعتی و اقتصادی این کشورها.12. اگر با ناتوانی هردم‌فزایندۀ تاریخی و ساختاریِ دموکراسی‌خواهی برای سازمان‌دهی مبارزات علیه ج.ا.ا و برساخت جای‌گزین سیاسی_اجتماعی پایدار برای پس از سرنگونی ج.ا.ا هم‌دل هستید چه راه‌حلی برای این وضعیت پیش‌نهاد می‌دهید؟ حمایت از ج.ا.ا و فقر و فلاکتی که به فرودستان و زحمت‌کشان جامعه برای آسایش سرمایه‌داران تحمیل می‌کند و یا اتخاذ استراتژی مبارزاتی نوین حول محوریتی نوین؟</description>
                <category>نشریۀ دژ</category>
                <author>نشریۀ دژ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 17:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنگونی ره به کجا می‌برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62598885/%D8%B3%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-vrogclk0yd2f</link>
                <description>کشته‌شدن مهسا امینی در مرکز وابسته به پلیس امنیت اخلاقی جمهوری اسلامی، جرقه‌ای شد برای سرریز دوباره‌ی نارضایتی از حاکمیت در خیابان. شورش خیابانی شهریور و مهر 1401، بار دیگر جامعه‌ی ایران را با این پرسش مواجه کرد: تداوم حیات جمهوری اسلامی ایران و یا پایان آن؟ برای طبقه‌ی کارگر و توده‌های زحمت‌کشِ جامعه پاسخ این پرسش، در وهله‌ی نخست، روشن به‌نظر می‌رسد. ایشان چگونه می‌توانند با حکومتی هم‌دل باشند که حافظ ویلاها، برج‌ها و مراکز تفریحی، تجاری و اداری سرمایه‌داران است اما کارگران و زحمت‌کشان گرسنه‌ی به‌فریاد‌آمده را در دی‌ماه 96 و آبان‌ماه 98 به خاک‌و‌خون می‌کشد؟ ایشان چگونه می‌توانند با حکومتی هم‌دل باشند که از صدر تا ذیل‌اش بر پیش‌برد سیاست خصوصی‌سازی واحدهای تولیدی پافشاری کرده و زمینه‌ی بی‌کاری و بردگی کارگران را فراهم می‌سازد؟ ایشان چگونه می‌توانند با حکومتی هم‌دل باشند که سال‌هاست کمر به پولی‌سازی آموزش و درمان بسته و ایشان را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خویش محروم می‌سازد؟ ایشان چگونه می‌توانند با حکومتی هم‌دل باشند که هیچ افق و روزنه‌ی امیدی برای بهبود وضعیت معیشت‌شان باقی نگذاشته و حتی خرید یک خانه‌ی کوچک و نه‌چندان باکیفیت را نیز به رؤیایی غیرممکن بدل نموده‌است؟ جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی آمدند و رفتند و با وجود تمایزات سیاسی و گفتمانی، سیاست‌های اقتصادی واحدی را دنبال کردند تا به توده‌های کار و زحمت ثابت کنند که همگی بر سر تسمه برکشیدن از گرده‌ی ایشان هم‌عقیده‌اند.برخی از کسانی که می‌خواهند از کارنامه‌ی جمهوری اسلامی دفاع کنند، می‌گویند: «آرمان‌های نظام آن‌چیزی نبود که هم‌اکنون هست». برای طبقه‌ی کارگر و توده‌های زحمت‌کش مهم نیست که آرمان‌ها و آرزوهای بنیان‌گذاران و رهبران نظام چه بوده و اکنون چیست. اگرچه اکثریت مطلق زحمت‌کشان به قانون آهنین سرمایه‌دارانه‌ای که در مغز استخوان این نظام و تمام ارکان آن تنیده شده، آگاه نیستند؛ اما نتایج و تبعات این قانون را با گوشت و پوست و استخوان خویش و با له‌شدن زیر چرخ‌هایش احساس کرده‌اند. قانون آهنینی که طبق آن، سرمایه‌داران هر روز ثروت‌مندتر می‌شوند و کارگران و زحمت‌کشان هر روز فقیرتر. ایشان به‌درستی دریافته‌اند نظامی که فریادشان از خُردشدن زیر چرخ‌های فقر و فلاکت را با گلوله پاسخ می‌دهد، توان و اراده‌ای برای تغییر این قانون آهنین نخواهد داشت و نباید امیدی به اصلاح آن بست. توده‌های کارگر و زحمت‌کش ایران به‌درستی دریافته‌اند که هرگز زیر چتر این حکومت، رنگ خوش‌بختی را نخواهند دید. اما وقتی‌که ایشان به پرسش «ماندن یا رفتن جمهوری اسلامی؟» پاسخ «رفتن» می‌دهند ناگزیرند تا با پرسشی به‌مراتب دشوارتر دست‌وپنجه نرم کنند: چگونه رفتن؟تنها پس از پاسخ به این پرسش است که می‌توانیم درباره‌ی هم‌راهی یا ضدیّت با شورش خیابانی اخیر تصمیم بگیریم. این شورش، مصائب اقتصادی و اجتماعی کتمان‌ناپذیر موجود در کشور را نه محصول مناسبات سرمایه‌دارانه، بل‌که محصول «دیکتاتوری»، «حکومت دینی»، «فساد» و دیگر خودویژگی‌های جمهوری اسلامی می‌داند که در یک حکومت دموکراتیک سکولار و تابع نظم آمریکایی وجود ندارد. راه رفع این مشکلات را نیز در سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق تسخیر توده‌ای خیابان، ذیل شعارهای آزادی و دموکراسی می‌بیند. این همان تحلیل و راه‌حلی است که بر جنبش سبز سال 88 نیز حاکم بود؛ جنبشی که افق و راه‌بردی معین داشته و از بدیل ایجابیِ متعیّن و نمایندگانی واحد و مشخص بهره می‌برد. این جنبش، حتی با وجود شکست در خیابان توانست تا از طریق انتخابات و صندوق‌های رأی مسیر خود را دنبال کند. اعضای ستاد سبز وارد کابینه‌ی بنفش شدند و راه‌برد مذاکره و سازش با آمریکا ذیل «برجام» درپیش گرفته شد. اما در دی‌ماه 96 بود که خشم کارگران و زحمت‌کشان ایران بر خیابان‌ها جاری گشت و هم‌دلی متزلزل ایشان با «اصلاح‌طلبی» را به‌شکلی قطعی پایان داد. پس از دی‌ماه 96 و آبان‌ماه 98 کلان‌روایت اصلاح‌طلبی به لاشه‌ای متعفّن بدل گشت و رؤیای جای‌گزینی جمهوری اسلامی با یک دولت «نرمال» درون دهکده‌ی جهانی قالب اصلی و تاریخیِ تحقق خود را از دست داد. اگرچه این خواست و رؤیا هم‌چنان در ذهن بخش قابل‌توجهی از جامعه وجود دارد اما دیگر هیچ افق و راه‌برد اجتماعاً مطلوب و معینی نداشته، از متحقق‌ساختن بدیل ایجابی متعیّن خود ناتوان گشته و امکان برقراری یک دولت را ازدست داده‌است. نشان به آن نشان که از برساخت نمایندگان واحد و مشخص برای افق و راه‌برد خود ناتوان بوده‌است و نمایندگانش جز بر سر براندازی ج.ا.ا در هیچ‌ چیز دیگری اشتراک نظری و عملی ندارند. پان‌ترکیسم، پان‌کردیسم، پان‌عربیسم، ایران‌گراییِ سلطنت‌طلبانه، شورایی‌گراییِ چپ و... خرده‌قالب‌ها و خرده‌روایت‌هایی هستند که هم‌اکنون خود را نماینده‌ی خواست آزادی و دموکراسی در ایران می‌دانند. خرده‌روایت‌هایی که جز سرنگونی جمهوری اسلامی در همه‌چیز با هم اختلاف دارند. نقطه‌ی اشتراک‌شان آنان را به جلوی سفارت‌های جمهوری اسلامی در کشورهای اروپایی می‌کشاند اما نقاط اختلاف‌شان سبب می‌شود که به جان یک‌دیگر بیفتند و کتک‌کاری راه بیندازند. وحدت پان‌ترک‌ها، پان‌کردها، پان‌عربها، سلطنت‌طلبان و چپ‌ها برای سرنگونی جمهوری اسلامی وحدتی صوری است. هیچ یک از آن‌ها ظرفیت رهبری و کسب هم‌راهی حتی اکثریت نسبی جامعه‌ی ایران را ندارد. در بهترین حالت پان‌ترک‌ها بتوانند بر سر رهبری مناطق ترک‌‌زبان به موفقیت دست یابند، پان‌کرد‌ها بر سر رهبری مناطق کردزبان و پان‌عرب‌ها بر سر رهبری مناطق عرب‌زبان. اما مشخص نیست که پس از آن سرنوشت ارومیه، نقده، همدان و... چه خواهد شد. البته درصورتی مشخص نیست که با سرنوشت حلب، ادلب و دمشق آشنایی نداشته باشیم. هنگامی که مردم سوریه برای آزادی و دموکراسی علیه بشار اسد به‌پا خاستند، تصور این را نمی‌کردند که ممکن است به جای آزادی و دموکراسی از داعش و النّصره سر در بیاورند. اما مردم ایران که آینه‌ی عبرت سوریه را پیشِ روی خود دارند دیگر توجیهی برای عدم‌اجتناب از این سرنوشت شوم ندارند. «سوریه‌ای‌شدن» شاید بتواند ثروت‌مندان و سرمایه‌داران را قانع کند که بی‌خیال آزادی و دموکراسی شده و به حاکمیت جمهوری اسلامی تن دهند اما برای کارگران و زحمت‌کشانی که افقی جز تیره‌روزی مشاهده نمی‌کنند، «سوریه‌ای‌شدن» نباید لولویی برای تن‌دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی باشد بل‌که می‌بایست به آموزه‌ای مهم در مبارزات اجتماعی و سیاسیِ رهایی‌بخش‌شان بدل شود. خوش‌بختی بدون نبردی بی‌امان و هزینه‌ای گزاف حاصل نمی‌شود و توده‌های کارگر و زحمت‌کشی که چیزی جز زنجیرهای‌شان برای از دست‌دادن ندارند، ابایی از پرداخت چنین هزینه‌ای نباید داشته باشند. ایشان را نباید باکی از این باشد که دشمنان، خانه‌های آجری‌ فرسوده‌شان و کارخانه‌هایی که محل بردگی‌شان هستند را ویران کنند و نیروگاه‌های برقی که تنها سهم‌شان از آن‌ها تاریکی است را نابود سازند، اگر که بدانند در فردای پیروزی بر دشمن، نیروی متحد و پرشورشان خانه‌ها، کارخانه‌ها و نیروگاه‌هایی بهتر و این‌بار در خدمت خوش‌بختی بشریت بنا خواهد نمود. چنین نبردی، حتی اگر عقل محاسبه‌گر احتمال پیروزی‌اش را نزدیک به صفر برآورد کند، باز هم ارزش آغازیدن خواهد داشت. اما اگر خانه‌ها، کارخانه‌ها و نیروگاه‌ها نابود گردند و پس از آن، کارگران مجبور به زندگی در جغرافیای آکنده از جنگ‌های بی‌پایان میان دسته‌جات مافیایی شوند و افقی از پایان این جنگ‌های بی‌هوده در میان نباشد چطور؟ اگر هرگونه امکان بنای جامعه‌ای بهتر از میان برود و تنها و تنها مجبور به تلاش بی‌وقفه برای بقای امروز و فردای خود باشند چطور؟ قطعاً آغازیدن چنین نبردی حماقت خواهد بود. اما با کدامین معیار و سنجه می‌توان به پرسشی که سوریه پیشِ روی تاریخ نهاد پاسخ گفت و پیش از آغاز یک نبرد، داوری نمود که نتایج اجتماعی و سیاسی آن نبرد چه خواهد بود و آن نبردی برای رهایی است یا تباهی؟رهبری داخلی نیرومند و توازن قوای خارجی مساعد، دو شرط لازم برای تغییر موفقیت‌آمیز یک حکومت است. در ایران، اولاً هیچ‌گونه نیرویی که حتی نزدیک به کسب رهبری مخالفان جمهوری اسلامی ایران باشد وجود ندارد و ثانیاً توازن قوای خارجی تا حد زیادی به ضرر یک تحول دموکراتیک در داخل ایران است. برای عربستان و اسرائیل هیچ اهمیتی ندارد که چه حکومتی در ایران سر کار باشد. آن‌ها می‌دانند که یک ایرانِ قدرت‌مند به‌مثابه‌ی رقیبی منطقه‌ای برای‌شان کشنده است و از هرگونه فرصت و خلائی برای نابودی ایران و الحاق مناطقی از آن به دایره‌ی نفوذ خود بهره می‌برند. آمریکا هم که زمانی محافظی نیرومند برای نیروهای حامی آزادی و دموکراسی در جهان بود دیگر توانی برای حافظت از دموکراسی‌خواهان ایرانی ندارد. دیدیم که آمریکا چگونه قید دموکراسی‌خواهان افغانستان را زد و این کشور را مفتضحانه ترک نمود و دیدیم که چگونه از نبرد مستقیم با روسیه در اوکراین طفره رفت و تنها با ارسال اسلحه به این کشور، اوکراینی‌های دموکراسی‌خواه را به گوشت دَمِ توپ خود برای تضعیف روسیه بدل نمود. نه‌تنها آمریکا بل‌که دموکراسی‌خواهانِ هیچ‌یک از این دو کشور نیز تاب‌وتوان هدایت و رهبری جامعه را از خود بروز ندادند. پس حتی اگر آمریکا خود از فرصت تضعیف جمهوری اسلامی در داخل استفاده نکرده و ایران را به تلّی از خاکستر بدل نسازد، هیچ تلاشی برای جلوگیری از نابودی ایران توسط رقبای منطقه‌ای انجام نخواهد داد. نیروهای اپوزوسیون‌ هم به دلیل تکثر و تضاد درونی نه‌تنها نمی‌توانند مانعی دربرابر این نابودی باشند بلکه تضادها و اختلافات درونی‌شان به‌مثابه‌ی تشدیدکننده‌ی این نیروی نابودگر خارجی عمل خواهد نمود. هریک از ایشان برای غلبه بر دیگران به سمت یک قدرت منطقه‌ای یا جهانی خارجی دست دراز خواهد کرد و این قدرت‌ها هم به دلیل کسب سهم بیش‌تر نسبت به یک‌دیگر، متحدان داخلی خود را برای تشدید تنش با دیگر نیروهای داخلی تشویق و تجهیز خواهند نمود. پس راهی که شورش خیابانی شهریور و مهر 1401 برای سرنگونی جمهوری اسلامی گشوده، راهی به شوره‌زار بوده و نبردی که آغاز نموده، نبردی برای تباهی است که اگر خاموش نشود، مقصدی جز انهدام اجتماعی و «سوریه‌ای‌شدن» ایران نخواهد داشت. شاید کسی ادعا کند که هرچقدر شورش فعلی گسترده‌تر و عمیق‌تر گردد و مبارزه برای آزادی و دموکراسی بیش‌تر به جلو رود، امکان شکل‌گیری وحدت و ایجاد رهبریِ داخلیِ نیرومند افزایش یابد. اما مشکل تکثّر و تضاد درونی نیروهای اپوزوسیون جمهوری اسلامی در این نیست که ایشان به‌خوبی برای کسب رهبری تلاش نکرده‌اند و یا اشتباهاتی مرتکب شده‌اند، این خودِ آزادی و دموکراسی است که دیگر نمی‌تواند نیرویی واحد و منسجم را زیر پرچم خود گرد آورد. از دهه‌ی گذشته می‌توان روند انقسام هرچه بیش‌تر و چندگانه و متکثّرشدن رهبری سیاسیِ نیروهای دموکراسی‌خواه ایرانی را مشاهده کرد. درهم‌شکستن وحدت و انسجام دموکراسی‌خواهی تنها درباره‌ی ایران صدق نمی‌کند. روسیه که در دهه‌ی 90 میلادی در کنترل دموکراسی‌خواهان طرف‌دار آمریکا بود از آغاز هزاره‌ی جدید به سمت یک جامعه‌ی ضدآمریکایی حرکت نمود که ملی‌گرایان روس و حزب کمونیست روسیه در آن دست بالا را پیدا کردند. عراق و افغانستان با وجود حضور همه‌جانبه‌ی 20 ساله‌ی آمریکا و تلاش این کشور برای شکل‌گیری دولت‌های دموکراتیک که متحد استراتژیک این کشور در خاورمیانه باشند، نتوانستند به سمت دموکراسی حرکت کنند و نیروهای دموکراسی‌خواه این کشورها به حاشیه رانده شدند. کودتا علیه عمران‌خان در پاکستان، قدرت‌گرفتن نژادپرستان افراطی در هندوستان و برزیل و سیاست‌های اردوغان در ترکیه همگی نشان از افول دموکراسی‌خواهی در کشورهای مهم جهان دارد. در اروپا و آمریکا که مهد دموکراسی شمرده می‌شد جریان‌های راست افراطی عروج کرده‌اند که با در پیش گرفتن سیاست‌های نژادپرستانه به دموکراسی‌خواهی و آرمان آزادی و برابری پشت‌پا می‌زنند. جنبش سیاهان آمریکا که با آتش‌زدن گسترده‌ی پرچم آمریکا و سرکوب خشونت‌بار پلیس این کشور هم‌راه بود و حوادث متعاقب انتخابات 2020 آمریکا و سرکوب معترضان به تقلب در انتخابات نیز نشان داد که دموکراسی‌‌خواهی حتی برای توده‌های آمریکایی نیز آن جای‌گاه پیشین را ندارد. بنابراین درهم‌شکستن وحدت و انسجام دموکراسی‌خواهی در ایران پس از شورش دی‌ماه 96 و مرگ اصلاح‌طلبی نه یک پدیده‌ی تصادفی و مختص به ایران بل‌که نشانه‌ای از یک گرایش برگشت‌ناپذیر جهانی بود. از زمانی که مناسبات سرمایه‌داری در جهان گسترش یافت و اقتصاد کشورهای مختلف به یک‌دیگر گره خورد، دیگر در هیچ کشوری از جهان نمی‌توان سراغ تحولی را گرفت که عوامل شکل‌گیری و تبعات آن، به همان کشور محدود باشد. هر تحول ملّی توسط یک گرایش جهانی برانگیخته شده و متقابلاً درجهت پیوستن به جای‌گاهی تعبیه‌شده در نظم جهانی موجود و یا ایجاد نظمی نوین در جهان حرکت می‌کند. پس به جای این‌که ایران را هم‌‌چون حبابی در خلاء تصور کرده و خواست آزادی و دموکراسی را به پرچم مطالبات و آرزوهای آحاد جمعیت ایران در مقابل حاکمیت جمهوری اسلامی تقلیل دهیم، می‌بایست این پرسش را مطرح کنیم که خواست آزادی و دموکراسی از کدامین گرایش جهانی ریشه گرفته و سودای پیوستن به کدامین جای‌گاه در نظم جهانی را دارد؟آزادی و دموکراسیدر هر نقطه از جهان که مناسبات سرمایه‌دارانه ژرفا و گستره‌ی بیش‌تری به خود می‌گیرد، تمام افراد جامعه خواه آحاد طبقه‌ی سرمایه‌دار و طبقه‌ی متوسط و خواه آحاد کارگران ناگزیرند تا بنیادی‌ترین ارزش‌ این مناسبات یعنی «منفعت شخصی» را درونی سازند. هنگامی که دبستان را به پایان می‌رسانیم متوجه می‌شویم که باید برای موفقیت فردی خود در آزمون تیزهوشان تلاش کنیم و در پایان دبیرستان هم با آزمون سراسری مواجه می‌شویم. پس از آن هم باید در دانشگاه، بازار کار یا بازار سرمایه بر سر معدّل، دست‌مزد یا سود بالاتر با دیگران به رقابت برخیزیم. فقط سوژه‌هایی که ارزش‌مندی «منفعت شخصی» را درونی کرده‌اند می‌توانند در چنین رقابتی دوام یابند و در غیر این ‌صورت باید آواره‌ی کوچه و خیابان شده و در حاشیه‌شهر به انتظار مرگ بنشینند. هم‌چنین سوژه‌هایی که این ارزش را درونی کرده و در رقابت حضور دارند، به‌شکلی خودکار و منطقی گرایش به این پیدا می‌کنند که تقلب در این رقابت جای‌گاهی نداشته و آزادی و برابری بر آن حکم‌فرما باشد. ایشان خواهان‌ آن هستند که به دل‌خواه خویش در آزمون سراسری ریاضی، تجربی، انسانی یا هنر شرکت کنند و رشته‌ی دانشگاهی دل‌خواه خود را آزادانه انتخاب کنند. ایشان خواهان آن هستند که برای کار به شرکتی که دل‌خواه‌شان است مراجعه کنند و سرمایه‌ی خویش را در جایی که می‌پسندند سرمایه‌گذاری کنند و هر چقدر آزادیِ ایشان در این انتخاب‌ها بیش‌تر و گزینه‌های بیش‌تری پیش ‌روی‌شان باشد، احتمال موفقیت فردی و تحقق منفعت شخصی خود را بیش‌تر می‌دانند. ایشان خواهان آن هستند که در آزمون سراسری سهمیه‌های نابرابر وجود نداشته باشد، در بازار کار کسی نتواند به‌دلیل امتیاز نابرابر و ویژه‌ای مانند فامیل‌بودن با مدیرعامل یا تبعیض جنسیتی یا نژادی به‌نفع خود بهره بگیرد و در بازار سرمایه هم کسی از امتیاز نابرابر و ویژه‌ای مانند معافیت مالیاتی یا یارانه دولتی برخوردار نباشد. پس هنگامی که ساختار اقتصادی و تولیدی یک جامعه، سرمایه‌دارانه باشد، افراد این جامعه باید ارزش‌مندی «منفعت شخصی» را درونیِ خویش سازند و هنگامی که چنین می‌کنند، به‌شکلی خودکار خواهان نظم اجتماعی آزاد و برابر خواهند بود و تبعاً نظم سیاسی ملّی نیز از نظر ایشان باید نظمی آزاد و برابر باشد. نظمی که عالی‌ترین شکل تاریخی خود را در قالب نظم دموکراتیک سکولار در ایالات متحده و کشورهای اروپای غربی یافته‌است. اما سوژه‌های دل‌بسته‌ی «منفعت شخصی» که یک نظم اجتماعی و سیاسی آزاد و برابر را در کشور خویش مطلوب می‌انگارند، خواهان چه نظم سیاسیِ جهانی باید باشند؟ پاسخ روشن است: نظمی آزاد و برابر که در آن تمام ملّت‌ها فارغ از دین، نژاد و جمعیت بتوانند با دیگر ملّت‌ها به‌شکلی برابر و برای افزایش رفاه و ثروت خویش به رقابت بپردازند و این همان نظمی است که ایالات متحده‌ی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بر جهان برقرار کرد و سرکردگی آن را برعهده گرفت. همان نظمی که نظم نابرابر استعماری کهن را زدود و در جدال با نظم سوسیالیستی به رهبری اتحاد جماهیر شورویِ سوسیالیستی به پیروزی رسید. پس در جامعه‌ای که مناسبات سرمایه‌داری تحکیم‌یافته‌تری دارد و ایمان به «منفعت شخصی» در آن نیرومندتر باشد، ایمان به دموکراسی‌خواهی نیز از قوت بیش‌تری برخوردار خواهد شد و درنهایت، ایالات متحده‌ی آمریکا به مثابه‌ی یگانه خداوندگار این ایمان، پیروان بیش‌تر و راسخ‌تری خواهد یافت.پس از کودتای 28 مرداد 1332، ایران وارد نظم جهانیِ آمریکایی گردید و پس از اصلاحات ارضی و در پیوند با امپریالیسم آمریکا، مناسبات سرمایه‌دارانه در ایران گسترش یافت. انقلاب 57 در ضربه‌ی اول خود موفق گردید تا دستگاه سلطنت را واژگون سازد. قدرت‌مندی جنبش سوسیالیستی در ایران و آگاهی به‌شدت ضدامپریالیستی توده‌های ایران در آن زمان، سبب شد که فرآیند انقلابْ دولت لیبرال بازرگان را که به‌دنبال حفظ ایران در مدار سرکردگی آمریکا بود، کنار بزند و سرمایه‌داران ایرانی برای بقای مناسبات سرمایه‌داری دست‌به‌دامانِ نیرویی نالیبرال و ضدآمریکایی شوند و ناگزیر از مدار سرکردگی آمریکا فاصله بگیرند. این امکانی بود که درون نظم آمریکایی تعبیه شده بود. این امکان که سرمایه‌داری یک کشور برای درهم‌شکستن یک جنبش سوسیالیستی بتواند دولتی ناهم‌سو با سرکرده‌ی نظم جهانی روی کار بیاورد درعین این‌که دست‌رسی خود به بازار جهانی را حفظ کرده و امکان بازتولید، گسترش و تعمیق مناسبات سرمایه‌داری در داخل را حفظ کند. نبرد اصلی و تعیین‌کننده‌ی آن دوران میان نیروهای اسلام‌گرای حامی سرمایه‌داری و نیروهای حامی سوسیالیسم بود. آگاهی ضدامپریالیستی توده‌ها سبب شده بود که نیروهای طرف‌دار آمریکا از دور خارج شوند و جدال نیروهای اسلام‌گرا و نیروهای سوسیالیست بر سر چگونگی تثبیت شکاف میان ایران و آمریکا جریان یابد. پوشش اسلامی، مُهر فرهنگی نیروهای اسلام‌گرا بر شکاف میان ایران و آمریکا بود. مقابله با تثبیت این شکل خاص فرهنگی شکاف میان ایران و آمریکا وظیفه‌ی نیروهای سوسیالیست در آن دوران بود. اما پس از شکست نیروهای سوسیالیست در انقلاب ایران و سپس انحلال اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، نیروهای سوسیالیستی به‌کلی از صحنه‌ی سیاست ایران خارج شدند و آن‌ شکافی که زین‌پس تعیین‌کننده‌ی آگاهی توده‌ها بود، نه شکاف میان کار و سرمایه که شکاف میان آمریکا و ج.ا.ا بود. شکافی که خودویژگی‌های جمهوری اسلامی ایران از جمله روبنای اسلامی و حاکمیت غیردموکراتیک آن را در ذهنیت توده‌ها برجسته می‌سازد. اگر ضدیت با پوشش اسلامی در دوران انقلاب 57 بیرقی برای ضدّیت با شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بود، پس از شکست آن انقلاب، ضدّیت با پوشش اسلامی تنها بیرق خواست بازگشت به مدار سرکردگی آمریکا می‌تواند باشد.جمهوری اسلامی ایران پس از سرکوب طبقه‌ی کارگر و نیروهای سوسیالیست، از دهه‌ی 70 خورشیدی به گسترش و تحکیم مناسبات سرمایه‌دارانه در ایران شدت بخشید. هرچقدر که مناسبات سرمایه‌دارانه ژرفای بیش‌تری می‌یافت و تبعاً سوژه‌ی خودپرستِ مؤمن به «منفعت شخصی» بیش‌تر در جامعه جا باز می‌کرد، گفتمان آزادی، حقوق بشر و دموکراسی‌خواهی نیز ارزش بیش‌تری در جامعه کسب می‌کرد. سوژه‌هایی که به این ارزش‌ها ایمان می‌آوردند و تبعاً آمریکا را به‌مثابه‌ی خالق و پاس‌دار این ارزش‌ها می‌ستودند، باید حکومت خودشان را که در مقابل نظم آمریکایی سرکشی می‌کرد، وادار به تبعیت از آن نظم می‌کردند. جنبش اصلاح‌طلبی در همین بستر عروج یافت و هدفش چیزی نبود جز استحاله‌ی جمهوری اسلامی ایران به یک حکومت «متعارف» و دموکراتیکِ پای‌بند به نظم آمریکایی در جهان. تا زمانی که نظم آمریکایی در جهان استوار و نیرومند بود، جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران هم استوار و نیرومند بود و این استواری و نیرومندی در کلان‌روایتِ اصلاح‌طلبی که افق و راه‌بردی معیّن داشته و از بدیل ایجابی متعیّن، نمایندگان واحد و مشخص و رهبری داخلی نیرومند بهره می‌بُرد، مشاهده‌پذیر بود. نظم آمریکایی چنان طبیعی و تغییرناپذیر شمرده می‌شد که مانند هوا احساس‌ناپذیر گشته بود. اما چه شد که آن استواری فروریخت و اردوگاه دموکراسی‌خواهان دچار تشتّت و ازهم‌گسیختگی گردید؟ چرا این اردوگاه دیگر نمی‌تواند رنگ وحدت به خود دیده و امیدوار به شکل‌گیری یک رهبری نیرومند درون ایران باشد؟افول هژمونی امپریالیسم آمریکامارکس به‌روشنی و با قاطعیت نشان داد که گرایش نرخ سود عمومی سرمایه‌داری به تنزّل و تبعاً بحران و ناتوانی نظام سرمایه‌داری از رشد نیروهای تولیدی جامعه، امری محتوم و گریزناپذیر است. نظام سرمایه‌داری برای مقابله با نزول نرخ سود یا باید بارآوریِ کار را افزایش دهد و یا این‌که سطح معیشت کارگر را کاهش دهد. در دوره‌های تاریخی رونق، نظام سرمایه‌داری بیش‌تر به روش نخست اتّکا دارد که این امر سبب پوشیده‌ماندن تضادهای درونی نظم سرمایه‌دارانه شده و انقلاب سوسیالیستی در این دوران امکانش ناچیز است. در دوره‌های تاریخیِ افول، نظام سرمایه‌داری به‌شکلی ساختاری از رشد متناسب بارآوری کار ناتوان می‌شود و تنها راهی که برایش باقی می‌ماند حمله به معیشت نیروی کار است. در این دوران، بحران‌های مزمن اقتصادی سراسر جهان را در بر می‌گیرد و قدرت‌های سرمایه‌داری برای بقای خود چاره‌ای جز جنگ‌های دهشتناک ندارند. تاریخ جهان سرمایه‌داری نیز نشان داد که چگونه با پایان دوران رونق مادّی و سپس رونق مالی امپریالیسم بریتانیا در اواخر قرن 19 میلادی،‌ دوران افول این نظم که حدود نیم قرن به درازا کشید تنها به بهای دو جنگ جهانی، کشتار میلیون‌ها انسان و نابودی بخش عظیمی از نیروهای مولّده‌ی بشری به پایان رسید.نظم امپریالیسم آمریکا در دوران رونق مادّی فوردیستی سال‌های 1945 تا  1970 با توسعه صنعتی و اقتصادی کشورهای اروپای غربی و ژاپن توانست تا نظام‌های سیاسی دموکراتیک و پایداری را در این کشورها حاکم کند. دهه‌ی 80 میلادی هم شاهد آغاز رونق مالیه‌گرایانه‌ی نئولیبرالیستی نظم آمریکایی بود که با شکل‌گیری قطب‌های صنعتی و اقتصادی نوین مانند چین، برزیل، هند، ترکیه و... هم‌راه بود و تبعاً گفتمان آزادی، حقوق بشر و دموکراسی از جوامع غربی و ژاپن فراتر رفته و بسیاری از جوامع جهان را در نوردید. رشد اقتصادی هریک از این کشورها یک پیروزی برای نظم آمریکایی و گفتمان‌های هم‌بسته با آن محسوب می‌شد. اما با آغاز دوران افول هژمونی امپریالیسم آمریکا از سال‌های ابتدایی هزاره‌ی سوم و به‌ویژه پس از بحران 2008 مشخص شد که اقتصاد سرمایه‌داریِ جهانی تحت نظم سیاسی آمریکایی دیگر ظرفیت و توانایی توسعه‌ی پایدار اقتصاد جهانی را از دست داده‌است. پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کشور بزرگ روسیه وارد نظم آمریکایی شد اما نظم آمریکایی دیگر توان ایجاد رانه‌ای قدرت‌مند و بستری مناسب برای رشد اقتصادی این سرزمین‌ وسیع و پرجمعیت در اقتصاد جهانی خود را نداشت و به‌جای توسعه‌ی صنعتی و اقتصادی این کشور شاهد نابودی صنایع و فقر گسترده در آن بودیم. عراق و افغانستان با زور حمله‌ی نظامی وارد نظم آمریکایی شدند اما حتی موفق به رشد زیرساخت‌های اقتصادی اولیه‌ی خود نیز نشدند. درنتیجه این جوامع هیچ‌گاه هستیِ سیاسی خویش را در قالب و چارچوب یک دولت دموکراتیک مستقل، ممکن نیافتند و نیروهای دموکراسی‌خواه این کشورها عروسک‌هایی در دست آمریکا بودند که بقایشان وابسته به حضور و تنفس مصنوعی آمریکا بود. توسعه‌ی سرمایه‌داری در کشورهایی مانند ایران، روسیه و چین‌ اقتصاد این کشورها را ناگزیر از برون‌گرایی نموده و چون نظم سیاسی آمریکایی حاکم بر جهان ظرفیت پاسخ به نیاز این اقتصادها را ندارد، ایشان ناگزیر به تلاش برای کنار زدن نظم آمریکایی و سلطه‌ی سیاسی در منطقه‌ی خویش می‌شوند که این تلاش در قالب سیاست «محور مقاومت» جمهوری اسلامی، سیاست «روسیه‌ی بزرگ» پوتین و سیاست‌های چین برای بازپس‌گیری تایوان تجلّی می‌یابد.	پس در دوران افول هژمونی امپریالیسم آمریکا که بنیان مادیِ آزادی و دموکراسیْ هرچه ضعیف‌تر گشته و افق جهانی آن هرچه بیش‌تر مخدوش و محو می‌گردد، دیگر امکان این‌که در ایران بتوان حول آزادی و دموکراسی به وحدت، انسجام و رهبریِ نیرومند دست یافت وجود ندارد و اصرار بر آزادی و دموکراسی، ایران را یک‌سره به سمت انهدام اجتماعی سوق خواهد داد. هم‌چنین در دوران افول هژمونی امپریالیسم آمریکا، توازن قوای خارجی برای یک تحوّل دموکراسی‌خواهانه نیز هرچه بیش‌تر نامساعد می‌گردد. دموکراسی‌خواهان ایران سال‌ها ترکیه را الگوی مطلوب یک کشور در حال توسعه‌ی مطیعِ نظم آمریکایی معرفی می‌کردند و سیاست صلح‌جویانه‌ی آن در قبال دیگر کشورهای دنیا را بر سر بیت رهبری و سپاه پاسداران می‌کوبیدند تا ایشان را از دشمنی با آمریکا، عربستان سعودی و اسرائیل منصرف سازند. اما با آغاز دوران افول نظم آمریکایی شاهد بودیم که ترکیه چگونه با مشاهده‌ی وام‌های سنگین خود که توان پرداختش را نداشت و سرنوشت ورشکستگی مالی کشورهایی مانند یونان، به سمت یک سیاست خصمانه و نظامی‌گرایانه،‌ از سوریه و ارمنستان تا یونان و لیبی حرکت کرده‌است و دیگر نه‌تنها متّحد قابل‌اتّکایی برای دموکراسی‌خواهان ایرانی نیست بل‌که مترصّد فرصتی برای نابودی ایران و ایجاد «توران بزرگ» است.هیچ نظم سیاسی، اجتماعی و فکری نمی‌تواند موجود باشد مگر آن‌که بر روی یک نظم اقتصادی مشخص بنا شود که توان بازتولید مادّی جامعه را داشته باشد. در جهانی با صنایع پیش‌رفته، تنها دو شکل از نظام اقتصادی وجود دارد که می‌تواند بازتولید مادّی یک جامعه را تضمین کند: نظام سرمایه‌داری و نظام سوسیالیستی. از آن‌جایی که تقسیم کارْ جهانی شده و هیچ کشوری نمی‌تواند تنها با اتّکا به منابع داخلی به بازتولید مادّی خویش بپردازد، هر کشوری می‌بایست یک نظام اقتصادی جهانی را گزینش کرده و یا درون آن نظام قرار بگیرد یا در جهت ایجاد آن بکوشد. بنابراین هر کشوری با سه گزینه بیش‌تر روبه‌رو نیست. نخست، نظم اقتصادی سرمایه‌دارانه‌ی تک‌قطبی مبتنی بر سرکردگی آمریکا و دولت‌-ملّت‌های آزاد و برابر در سراسر جهان. دوم، نظم اقتصادی سرمایه‌دارانه‌ی چندقطبی مبتنی بر کانون‌های منطقه‌ای که مثلاً‌ در اروپا روسیه یا آلمان،‌ در آسیای خاوری چین یا هند و در خاورمیانه ایران یا ترکیه قدرت‌های برتر شوند و قدرت‌های برتر هر منطقه در کنار یک‌دیگر نظم جهانی را کنترل ‌کنند. سوم، نظم اقتصادی سوسیالیستی مبتنی بر هم‌بستگی کارگران جهان.سرنوشت جهان و تاریخ بشریت در چند دهه‌ی پیشِ رو مشخص خواهد شد و ما انسان‌هایی هستیم که فرصت تاریخ‌سازشدن به ما ارزانی گشته‌است. نظم آمریکایی دیگر به آستانه‌های تاریخیِ پایان خود رسیده و دوران افول خویش را سپری می‌کند. اصرار این نظم بر حفظ خود تنها می‌تواند به نابودی جهان منجر گردد. نظم چندقطبی در حال عروج می‌باشد و اگر بتواند خود را تثبیت نماید به درازای یک دوران و قرن بر جهان استیلا خواهد یافت. اما اولاً تثبیت این نظم تنها پس از جنگ‌های جهانی مهیب، سختی‌ها و رنج‌های بی‌سابقه‌ برای بشریت محقق خواهد شد و ثانیاً این نظم نیز در صورت تثبیت، روند محتوم نظم‌های پیشین بریتانیایی و آمریکایی را سپری خواهد کرد و بشریت را به سمت جنگ‌های جهانی مهیب‌تر و سختی‌ها و رنج‌های بی‌سابقه‌تر سوق خواهد داد. پس یگانه حقیقت و راهِ رهایی جهان که هم‌اکنون به‌مثابه‌ی امکانی عینی، عقلانی و حقیقی در جهان حضور دارد و تنها با مبارزه‌ی آگاهانه‌ی انسان‌ها می‌تواند جامه‌ی موجودیت بر تن بپوشد، همانا نظم سوسیالیستی جهان‌گستری است که به عمر منحوس سرمایه‌داری پایان و تاریخ بشریت را از دروازه‌های تمدّن نوین عبور خواهد داد.اگر ما حکم به ارتجاعی‌‌بودن شورش خیابانی اخیر می‌دهیم به این معنا نیست که دست روی دست بگذاریم و به حاکمیت جمهوری اسلامی ایران تن دهیم. مبارزه حول آزادی و دموکراسی در ایران نه توان شکل‌دهی به وحدت، انسجام و رهبری داخلی نیرومند را دارد و نه از متحدان خارجی قابل‌اتّکایی برخوردار خواهد بود بنابراین تنها افق پیش روی این مبارزه انهدام اجتماعی است. اما استراتژی درست برای مبارزه با حاکمیت سرمایه‌داری ایران که باید در جهت ایجاد نظم سوسیالیسم جهانی باشد چیست؟ استراتژی جنگ موضعیدر جامعه‌ی سرمایه‌داری تنها دو طبقه هستند که افقی برای نظام تولیدی جامعه دارند: طبقه‌ی سرمایه‌دار و طبقه‌ی کارگر. افق طبقه‌ی سرمایه‌دار مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است که کارگران را تحت استثمار درآورده و سرنوشت تولید را به نیروهای کور رقابت بازار می‌سپارد. افق طبقه‌ی کارگر هم باید مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید و کنترل آگاهانه و برنامه‌ریزی‌شده‌ی تولید ‌باشد. این تنها راه رهایی طبقه‌ی کارگر از استثمار و رهایی تاریخ و جهان از بحران‌های سرمایه‌داری است. البته آحاد کارگران نیز در جامعه‌ی سرمایه‌داری ناگزیر از درونی‌کردن ارزش‌مندی «منفعت شخصی» هستند. اگر سرمایه‌دار منفعت شخصی خود را از خلالِ افزایش سود دنبال می‌کند، کارگر هم منفعت شخصی خود را از خلال افزایش دست‌مزد دنبال می‌کند. اما تفاوت در این‌جاست که در ساختار سرمایه‌داری، سرمایه‌داران مدام ثروت‌مندتر شده و به منفعت شخصی خود دست می‌یابند اما کارگران ناگزیر مدام فقیرتر شده و به منفعت شخصی خود دست نمی‌یابند. بحران محتوم سرمایه‌‌داری، فقر کارگران را بزک‌ناشدنی و تحمل‌ناپذیر می‌کند درحالی‌که جای‌گاه برتر سرمایه‌داران در جامعه را دست‌نخورده باقی می‌گذارد. بنابراین بحران سرمایه‌داری که با سررسیدن دوران افول هژمونی امپریالیسمِ مستقر خصلتی مزمن به خود می‌گیرد، امکان و گرایشی عینی در  کارگران ایجاد می‌کند تا باور به ارزش‌مندیِ منفعت شخصی و گفتمان‌های هم‌بسته با آن یعنی آزادی، حقوق بشر و دموکراسی را کنار گذارند. تنها پس از کنارگذاشتن این ارزش‌ها و گفتمان‌هاست که کارگران تبدیل به طبقه‌ی کارگر می‌شوند و می‌توانند با تسخیر قدرت سیاسی و کنترل تولید جامعه، ریشه‌ی مادی و عینی ارزش‌مندی «منفعت شخصی» و گفتمان‌های هم‌بسته با آن را بخشکانند. اما بحران، تنها امکان و گرایش به این امر را ایجاد می‌کند و برخلاف دموکراسی‌خواهی که به‌شکلی خودکار از جامعه سرمایه‌داری می‌روید، آگاهی سوسیالیستی به‌شکلی خودکار از دل بحران سرمایه‌داری رشد نمی‌کند. رشد این آگاهی و تحقق آن امکان و گرایش تنها در گروی مبارزه‌ی بی‌وقفه و آگاهانه‌ی سوسیالیست‌هاست. رشد آگاهی سوسیالیستی نه به‌شکلی صرفاً نظرورزانه و ازطریق مطالعه‌ی صِرف و صحبت سینه‌به‌سینه با آحاد کارگران بل‌که درحین مبارزه حاصل می‌شود. اما چه نوع مبارزه‌ای توان آن را دارد که محملی برای رشد آگاهی سوسیالیستی باشد؟در علوم نظامی، جنگ مانوری به جنگ‌های کلاسیکی گفته می‌شود که دو لشکر متخاصم در دو سوی دشت و درمقابل یک‌دیگر قرار گرفته و به‌ سمت یک‌دیگر یورش می‌برند. جنگ موضعی اما نوع نوینی از جنگ بود که در جنگ جهانی اول متداول گشت. دو لشکر متخاصم در دو سوی مقابل خط مقدم نبرد که چندین کیلومتر درازا داشت خاک‌ریز درست می‌کردند و در فواصل معیّن، مواضع توپخانه‌ای خود را دایر می‌نمودند. این خط مقدّم تا هفته‌ها و بل‌که ماه‌ها محل درگیری بود و هرروزْ هر لشکر نیروهای خود را در نقاط خاصی متمرکز کرده و به برخی از مواضع توپخانه‌ای دشمن حمله می‌برد تا استحکامات دشمن را سست سازد. هنگامی که خاک‌ریز دشمن توازن و استواری خود را از دست می‌داد، جنگ مانوری آغاز می‌شد و لشکر متخاصم با تمام نیرو حمله کرده و خاک‌ریز دشمن را تصرف می‌کرد. آنتونیو گرامشی، انقلابی بزرگ ایتالیایی، نخستین کسی بود که استراتژی جنگ موضعی را وارد سیاست نمود. به اعتقاد او اگر در کشورهایی با دولت‌های عقب‌افتاده مانند روسیه تزاری، نیروهای انقلابی باید منتظر یک بحران انقلابی و ریختن توده‌ها به خیابان می‌بودند تا جنگ مانوری را آغاز کرده و دولت را سرنگون سازند اما در کشورهایی با دولت‌های پیشرفته‌ی سرمایه‌داری باید ابتدا با استراتژی جنگ موضعی، جامعه‌ی مدنی دچار شکاف و سستی شود تا تسخیر قدرت سیاسی به‌وسیله‌ی یک جنگ مانوریِ خیابانی ممکن گردد. خاک‌ریز مستقر در خط مقدم نبرد، همان خیابان است که نبرد نهایی مرگ یا زندگی میان توده‌ها و حکومت در آن واقع می‌شود و مواضع این خاک‌ریز، همان دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها و محلاتی هستند که مبارزات روزمره‌ی توده‌های کارگر و زحمت‌کش در آن جریان دارد.  در شرایط مشخص کنونی ایران، مبارزه‌ی خیابانی و جنگ مانوری نمی‌تواند محملی مناسب برای رشد آگاهی سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر باشد. شورش‌های دی‌ماه 96 و آبان‌ماه 98 شکل خیزش بی‌پیرایه را به خود گرفتند. شکل یک انفجار کور خشم اقتصادی که هیچ قالب مشخص سیاسی و گفتمانی برای بیان خود نیافته بود. این شورش‌ها نمی‌توانستند هیچ‌گونه رهبری سیاسی‌ای به خود بگیرند. خشم کوری بودند که از فقر و فلاکت برمی‌خاستند و حتی برنامه و راه‌برد آگاهانه‌ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی نیز نداشتند. شورش خیابانی شهریور و مهر 1401 برخلاف شورش‌های ذکرشده نه یک خیزش بی‌پیرایه و شورشی کور بل‌که یک لشکرکشی خیابانی هدف‌مند و دارای برنامه برای سرنگونی جمهوری اسلامی از سوی دموکراسی‌خواهان است که بر سر سرنگونی جمهوری اسلامی و پیوستن به نظم آمریکایی اتفاق‌نظر دارند اما به‌دلیل افق و راه‌برد مخدوش، نداشتن نمایندگان واحد و مشخص، تعارضات اساسی درونی و ناتوانی ساختاری در ایجاد وحدت، انسجام و رهبریِ داخلی نیرومندْ ناتوان از برساخت دولت سیاسی بدیل خود بوده و مقصدی جز انهدام اجتماعی برای این شورش قابل‌تصور نیست. در هیچ‌یک از انواع شورش‌های ذکر شده، خیابان نمی‌توانست و نمی‌تواند محلی برای مبارزه‌ی سوسیالیست‌ها و محملی برای رشد آگاهی سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر باشد. وظیفه‌ی ما این است که فعلاً بر تسخیر مواضعی مانند دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها و محله‌ها که امکان مبارزه‌ی روزمرّه‌ بر سر مطالبات مشخص در آن‌ها وجود دارد، متمرکز شویم و این نیروهای پیش‌برنده‌ی جامعه به سوی انهدام را عقب رانده و جنگ موضعی را دنبال کنیم. تسخیر این مواضع به‌معنای آن است که دموکراسی‌خواهانِ طالب پیوستن به نظم سرمایه‌دارانه‌ی آمریکایی و عدالت‌خواهان محورمقاومتیِ طالب نظم سرمایه‌دارانه‌ی چندقطبیِ منطقه‌ای در هریک از این مواضع به حاشیه رانده شده و کارگران و زحمت‌کشان مستقر در این مواضع حول سیاست سوسیالیستی سازمان‌دهی شوند. این تنها راه درست و حقیقی برای ایجاد نیرویی واحد، منسجم و مترقّی داخلی است که بتواند مبارزه علیه حاکمیت سرمایه‌داری ایران را رهبری کند. هم‌گام با این مبارزه‌ می‌توانیم به تغییر توازن قوای جهانی و منطقه‌ای، فرسودگی دشمنان و شکل‌گیری متحدان قابل‌اتّکای خارجی به‌واسطه‌ی رشد نیروهای سوسیالیستی هم در خاورمیانه و هم در جهان،‌ امیدوار باشیم. این نه یک امیدواری خوش‌خیالانه بل‌که یک امیدواری مبتنی بر تشخیص گرایش‌ها و امکانات ساختاری ناشی از دوران افول هژمونی امپریالیسم آمریکاست. دورانی که در آن افق‌های نظم آمریکایی هرچه بیش‌تر مخدوش‌ و محو می‌گردد و افق نظم چندقطبی نیز نامعیّن بوده و نمی‌تواند به‌ آسانی و به سرعت، خلأ ناشی از افول آمریکا را جبران سازد. دورانی که قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری بر اثر تصادمات درونی ضعیف‌تر می‌شوند و جنبش سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر بر اثر بحران‌های مزمن اقتصادی و فقر و فلاکت تحمل‌ناپذیر توده‌های کارگر و زحمت‌کش گرایش به اعتلا پیدا می‌کند. هم‌اکنون، عروج جنبش سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر در آمریکای جنوبی و آسیای جنوبی محسوس است و نبرد تاریخی روسیه با ناتو در اوکراین نیز زمینه‌ی تضعیف بلوک متهاجم و ویرانگر امپریالیستی را فراهم ساخته‌است. روسیه دیگر وجود نظم آمریکایی و نیروهای حامی آن را در مرزهای خود بر نمی‌تابد و نظم آمریکایی را با بن‌بستی لاینحل در اروپای شرقی مواجه ساخته درحالی‌که خود هنوز نظم معیّنی را نمی‌تواند جای‌گزین نظم آمریکایی در این منطقه سازد. این شرایط، امکان و فرصتی برای نیروهای سوسیالیست است تا از سستی ساختارهای سرمایه‌دارانه در این منطقه بهره برده و برای برقراری نظم سوسیالیستی بکوشند. کارگران اروپایی هم با ادامه‌یافتن جنگ و افزایش هزینه‌های آن از انگیزه‌های بیش‌تری برای مقابله با دولت‌های‌شان و اجبار ایشان به خاتمه‌ی جنگ برخوردار خواهند شد. حتی اگر کارگران اروپایی موفق به سرنگونی دولت‌های نیرومند خود نشوند می‌توانند با برافراشتن پرچم سرخ و مبارزه با دولت‌های دموکراتیک‌شان افسانه‌ی طبیعی و تغییرناپذیر پنداشتن دولت‌های دموکراتیک را در اذهان طبقه‌ی کارگر جهانی نابود کرده و دِین خود را به تاریخ ادا کنند. در منطقه‌ی خاورمیانه هم سیر نزولی قدرت آمریکا پس از شکست و فرار مفتضحانه از افغانستان امیدوارکننده است. درگیری کنونی آمریکا با روسیه و درگیری احتمالی آن با چین یا ایران می‌تواند به کاهش بیش‌تر توان تخریبی بزرگ‌ترین و متجاوزترین ارتش تاریخ جهان منجر شود. رژیم اسرائیل که قلعه‌ی امپریالیسم آمریکا در منطقه است خود را در آستانه‌ی نبردی برای مرگ یا زندگی با ایران و نیروهای متحد آن در همسایگی‌اش می‌بیند و از درون نیز با مبارزات فزاینده و اعتلایابنده‌ی فلسطینیان مواجه است. این رژیم باید ضرباتی کشنده و التیام‌ناپذیر از این نیروها دریافت کند تا توازن قوای منطقه‌ای به سود امکان برقراری نظم سوسیالیسم چرخش کند. بحران اقتصادی در ترکیه شدید و شدیدتر می‌شود و طبقه‌ی کارگر این کشورِ قدرت‌مند را دیر یا زود به پیکاری حادتر با حاکمیت سرمایه‌داری مستقر خواهد کشانید. در مصر نیز حکومتی نظامی و ناتوان از حیث مقبولیت ایدئولوژیک در جامعه، با زور سرنیزه و دوپینگ اقتصادی قدرت‌های بلوک امپریالیستی بر ده‌ها میلیون کارگر و زحمت‌کش بسیار فقیر حکومت می‌کند و تبعاً باید منتظر زلزله‌هایی مهیب باشیم که دوباره میدان التحریر را به تسخیر انقلاب در بیاورد.این‌که در منطقه و جهان چه رخ دهد و چه پیش آید، هم از توان پیش‌بینی ما خارج است و هم از حیث تعیین چیستی وظایف کنونی، اهمیتی برای ما ندارد. اما گرایش‌های ساختاری و عینی حاکم بر جهان به ما نشان می‌دهد که تنها راهِ انقلاب پیروزمندانه‌ای که به خوش‌بختی توده‌های کارگر و زحمت‌کش ایران منجر شود، تلاش برای شکل‌گیری رهبری نیرومند سوسیالیستی از خلال استراتژی جنگ موضعی است. چنین نبردی فارغ از آن‌که عقل محاسبه‌گر احتمال آماری پیروزی آن را چقدر برآورد کند، ارزش آغازیدن و جان فداکردن خواهد داشت.  </description>
                <category>نشریۀ دژ</category>
                <author>نشریۀ دژ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 16:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>