<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهتاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62640351282</link>
        <description>نویسنده و شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:33:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3748256/avatar/JM7ZXD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهتاب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62640351282</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماشین عروس بودیم، اما عروس واقعی خاطره‌هامون بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62640351282/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-op3w9tzufuio</link>
                <description>اون روز، هوا مثل عروسِ سفیدِ توی آینه، برق می‌زد.سال ۱۳۸۹، ۲۲ مهر، ساعت ۴ عصر.ماشین عروس یه پیکان دولوکس سفید ۱۳۵۶ بود؛ همون پیکانی که بابا سال ۶۸ با حقوق شش‌ماهه‌ش خریده بود و هنوزم براش مثل بچه‌ش بود.بابا گفت: «امروز پیکان عروس می‌شه، نه عروسِ پیکان.» من، عروسِ واقعی، با لباس سفیدِ بلندِ مامان‌دوز، نشستم رو صندلی عقب.دامادم، علی، کنارم، کت شلوار مشکی، دستاش یخ کرده بود از استرس.جلو، راننده‌ی حرفه‌ایِ عروسی نبود؛ عمو رضا بود، با اون کلاه شاپو و سیگار فیلترنشده‌ش.پیکان رو با گل‌های رز سفید و تور سفید تزیین کرده بودیم، ولی تورِ عقب گیر کرده بود به اگزوز و یه تیکه‌ش سوخته بود.عمو رضا گفت: «عروس که نسوخته، تور چی حسابه؟» و همه خندیدیم.از خونه‌ی ما تو تجریش تا تالار تو ونک، کل مسیر رو با بوق‌های مداوم رفتیم.پیکان هر بار که دور می‌زد، صدای لاستیکاش می‌اومد، انگار داشت می‌گفت: «عروسِ من، خوشبخت باش.»توی راه، علی دستم رو گرفت و گفت: «فکر نمی‌کردم یه روز با پیکان بابات برم زیر سفره‌ی عقد.»گفتم: «پیکان که نه، با خاطره‌هامون می‌ریم.» توی تونل رسالت، ترافیک سنگینی بود.عمو رضا رادیو رو روشن کرد، آهنگ «عروس و داماد» گوگوش پخش شد.همه‌ی ماشینای اطراف بوق زدن، یه پراید زرد کنارمون اومد، راننده‌ش داد زد: «مبارک باشه!»علی شیشه رو داد پایین، یه اسکناس صد تومنی پرت کرد بیرون.اسکناس چرخ خورد، افتاد رو آسفالت، یه موتورسوار برش داشت و دست تکون داد.اون لحظه، فهمیدم عروسی فقط یه روز نیست؛ یه زنجیره‌ی کوچیک از خوشحالی‌های غریبه‌هاست.رسیدیم تالار.پیکان جلوی در پارک کرد، عمو رضا گفت: «عروس خانم، پیاده شید، ولی پیکان منتظرتونه.»شب، بعد از مراسم، دوباره سوار شدیم.این بار فقط من و علی.تور سوخته بود، گل‌ها پژمرده، ولی پیکان هنوز بوی بنزین و عطرِ من می‌داد.علی گفت: «بریم یه دور بزنیم؟»گفتم: «بریم تا آخر دنیا.» رفتیم سمت اتوبان همت.شب بود، تهران خوابیده بود.پیکان با سرعت ۸۰ تا می‌رفت، رادیو فقط نویز می‌داد.علی گفت: «یادت باشه، هر وقت دعوامون شد، سوار پیکان بشیم و بریم همت.»گفتم: «پیکان که دیگه نیست.»گفت: «خاطره‌ش که هست.» پیکان رو سال ۹۲ فروختیم.ولی هنوزم هر بار که از زیر پل همت رد می‌شم، چشمم دنبال یه پیکان سفید می‌گرده.دنبال تور سوخته‌ش، دنبال بوق‌های عروسی‌ش، دنبال علی که دستم رو می‌گرفت و می‌گفت: «عروسِ من.» ماشین عروس بودیم، ولی عروس واقعی، خاطره‌هامون بود.خاطره‌ای که هنوزم سفیدِ سفید، توی قلبم داره دور می‌زنه.تو چی؟ کدوم ماشین عروسیت رو هنوز دوست داری؟</description>
                <category>مهتاب</category>
                <author>مهتاب</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 13:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قراری عاشقانه، زیر باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62640351282/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mbsetapn7yje</link>
                <description>آسمان خاکستری بود و باران ریز، مثل پرده‌ای از حریر، روی شهر می‌بارید. سارا، با موهای خیس و لبخندی که سعی می‌کرد پنهانش کند، کلید را در قفل ژیان قرمز رنگش چرخاند. این ماشین، یک مدل قدیمی از دهه شصت، یادگار مادرش بود. بدنه‌اش پر از لکه‌های رنگ پریده و خط و خش بود، اما برای سارا، این ژیان چیزی بیشتر از فلز و لاستیک بود؛ جعبه‌ای از خاطرات، همراهی برای لحظه‌های خاص، و حالا، امشب، شاهد اولین قرار عاشقانه‌اش. سارا هفده‌ساله بود که مادرش این ژیان را به او داد. گفته بود: «این ماشین منو تو روزای سخت و شاد همراهی کرده. حالا نوبت توئه که باهاش داستان بسازی.» سارا آن موقع فقط خندیده بود، اما حالا، در بیست‌وپنج‌سالگی، می‌فهمید مادرش چه می‌گفت. این ماشین انگار روح داشت، انگار می‌دانست کی باید روشن شود و کی باید سارا را به جایی ببرد که قلبش می‌خواست. امشب قرار بود با کسری ملاقات کند. کسری، پسری با چشمان عسلی و لبخندی که قلب سارا را تندتر می‌کرد، چند هفته پیش در یک کافه با او آشنا شده بود. حرف‌هایشان از کتاب و موسیقی شروع شد و به جاده و سفر رسید. وقتی سارا از ژیانش حرف زد، چشمان کسری برق زد. گفته بود: «یه ماشین قدیمی؟ باید ببینمش. شرط می‌بندم پر از قصه‌ست.» سارا همان موقع تصمیم گرفت که اولین قرارشان باید با ژیان باشد.حالا، در خیابان‌های خیس شهر، سارا به سمت کافه‌ای در حومه می‌راند، جایی که قرار بود کسری منتظرش باشد. رادیوی قدیمی ژیان روشن بود و صدای یک آهنگ قدیمی از ویگن پخش می‌شد: «با یک بوسه، زیر بارون...» سارا خندید. انگار این ماشین می‌دانست امشب چه حال و هوایی دارد. شیشه‌ها بخار کرده بودند و او با گوشه آستینش شیشه جلو را پاک کرد. قلبش تند می‌زد، نه فقط به خاطر کسری، بلکه به خاطر این لحظه: لحظه‌ای که انگار ژیان، او و امشبش را به هم گره زده بود. وقتی به کافه رسید، کسری زیر یک سایبان ایستاده بود، با یک ژاکت جین و کلاهی که باران رویش چکه می‌کرد. سارا بوق زد و کسری با لبخند به سمت ماشین آمد. وقتی در را باز کرد و روی صندلی شاگرد نشست، بوی چرم قدیمی و باران با هم مخلوط شد. «این همون ژیانه؟» کسری پرسید و دستش را روی داشبورد کشید. سارا سر تکان داد: «خودشه. آماده‌ست که امشب ما رو ببره یه جای خاص.» سارا ماشین را به سمت تپه‌های بیرون شهر راند، جایی که یک جاده خلوت به یک نقطه دید مشرف به شهر می‌رسید. باران شدیدتر شده بود و صدای قطره‌ها روی سقف ژیان مثل یک موسیقی آرام بود. کسری شروع کرد به تعریف کردن از اولین ماشینی که عاشقش شده بود، یک موتور قدیمی که پدرش داشت. سارا هم از روزی گفت که مادرش به او یاد داد چطور ژیان را براند، از خنده‌هایشان وقتی ماشین وسط جاده خاموش شد و از شب‌هایی که با مادرش در این ماشین آواز خوانده بودند. وقتی به بالای تپه رسیدند، سارا ماشین را پارک کرد. باران حالا ملایم‌تر شده بود و شهر زیر پایشان مثل یک تابلوی نقاشی پر از نورهای رنگارنگ می‌درخشید. کسری به سارا نگاه کرد و گفت: «این ماشین... انگار یه جورایی جادوییه. حس می‌کنم امشب یه شب خاصه.» سارا خندید و گفت: «ژیان من همیشه شب‌های خاص رو درست می‌کنه.» آن‌ها از ماشین پیاده شدند و زیر باران ایستادند. کسری دست سارا را گرفت و برای یک لحظه، فقط صدای باران و نفس‌هایشان بود. سارا به ژیان نگاه کرد که زیر نور مهتاب خیس و براق شده بود. انگار ماشین هم خوشحال بود، انگار می‌دانست که امشب یک خاطره جدید بهش اضافه شده، شاید یک خط و خش نامرئی از عشق روی بدنه‌اش... </description>
                <category>مهتاب</category>
                <author>مهتاب</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 12:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دفترچه یک دختر نویسنده: به بهانه روز دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62640351282/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-he4hi8vyqoed</link>
                <description>امروز که دفترم را باز کردم، گوشه بالای صفحه نوشتم: «روز دختر مبارک.» بعد کمی مکث کردم و قلم را بین انگشت‌هایم چرخاندم. انگار می‌خواستم یادم بیاید کنار این تبریک ساده، واقعاً چه احساسی دارم. راستش باید اعتراف کنم تا همین چند سال پیش زیاد به «روز دختر» فکر نمی‌کردم. برایم روزی بود مثل بقیه روزها؛ رنگارنگ و گذرا. اما حالا هر سال که می‌گذرد انگار بیشتر معنی این روز را حس می‌کنم.چند روز پیش دوستم گفت: «روز دختر را چطوری جشن بگیریم؟» خندیدم. به یاد بچگی‌ام افتادم، زمانی که از پدرم پرسیدم چرا ما دخترها روز خاصی داریم؟ پدرم لبخندی زد و گفت: «چون دخترها دنیای قشنگ‌تری دارند که باید به هم یادآوری کنند.» آن زمان حرفش برایم عجیب بود. اما حالا که خودم کلمات را ردیف می‌کنم و می‌نویسم، حس می‌کنم او راست می‌گفت؛ دختر بودن یعنی جهانی از ظرافت و احساس، جهانی که هزاران رنگ و نقش دارد.امروز می‌خواهم به خودم و به هر دختری که صدایم را از لابه‌لای این کلمات می‌شنود، بگویم دختر بودن تنها یک نقش نیست. فقط یک کلمه در صفحه‌های تقویم نیست؛ دختر بودن یعنی: قدرت رویاپردازی حتی در دشوارترین لحظه‌ها. مهربانی بی‌قید و بی‌انتهایی که از دل لحظه‌های ساده و کوتاه برمی‌خیزد. توانایی دوست داشتنِ عمیق و پرشوری که گاهی حتی خودمان هم از عمقش شگفت‌زده می‌شویم.وقتی نویسنده باشی و به کلماتت عادت کرده باشی، گاهی نوشتن از ساده‌ترین چیزها سخت‌ترین کار ممکن می‌شود. از خودم بارها پرسیده‌ام چطور از دخترانگی بنویسم که واقعی باشد؟ که شبیه به شعرهایی خیال‌پردازانه یا کلیشه‌های تکراری نشود؟ اما شاید زیبایی دختر بودن همین است. دختر بودن و متفاوت بودن هرکدام از ما به همین است که هرکس تعریف خودش را دارد، چیزی که تنها در دفتر دل خودش نوشته شده.راستش را بخواهید، دختر بودن همیشه برایم آسان نبود. همیشه لحظه‌هایی بود که کم آوردم، زمین خوردم، گاهی با تردید به قدم‌هایم نگاه کردم. اما دختر بودن یعنی از همین لحظه‌های تردید عبور کردن و ایستادن؛ ایستادن برای خودت، برای چیزهایی که دوست داری. شاید به همین خاطر، این روزها داستان‌هایم را برای دخترانی می‌نویسم که هنوز دارند قدم‌به‌قدم تمام لحظه‌هایشان را کشف می‌کنند.هنوز گاهی با آن دختر بچه‌ای که درونم قدم می‌زند به گفتگو می‌نشینم. دختری که مدادرنگی‌هایش را روی زمین پخش می‌کرد و می‌خواست دنیا را رنگی‌تر کند. با او حرف می‌زنم و می‌پرسم هنوز هم باور دارد دختر بودن یعنی خلق رنگ‌های تازه؟ و هنوز که هنوز است صدای همان دختر کوچک خوش‌بین را می‌شنوم که با اعتماد به‌نفس خاصی جواب می‌دهد: «البته که همین است.»امروز به بهانه روز دختر می‌خواهم به خودم، به او، به شما، به ما بگویم: عشق بورزید و رویاهای رنگی‌تان را زندگی کنید. این روز مال همه ماست؛ دفترچه زندگی‌مان را باز کنیم و هر رنگی که دلمان می‌خواهد را به آن هدیه بدهیم.راستی، روزمان مبارک!</description>
                <category>مهتاب</category>
                <author>مهتاب</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 12:57:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه‌ای از کلمات شکسته: روایت من از حادثه بندر شهید رجایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62640351282/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-z4myzp0uusq9</link>
                <description>گاهی روزها آنقدر عادی شروع می‌شوند که هیچ وقت فکر نمی‌کنی همان روز تا ابد در ذهنت بماند. آن روز، شنبه‌ای معمولی بود. سر کار بودم که صدای لرزیدن پنجره‌ها، دیوارها و همه چیزهای پیرامون، مرا از دنیای معمولم بیرون کشید. اول فکر کردم زلزله‌ای آرام در حال گذر است، اما لرزش کوتاه نبود. چیزی در هوا شکسته بود؛ دستی نامرئی شهر را تکان داده بود.خیلی زود صدای آژیرها بلند شد. پنجره‌ها را باز کردم و از دفتر کارم که در منطقه‌ای نسبتاً نزدیک به بندر شهید رجایی بود نگاهی بیرون انداختم. دود سیاهی از سمت بندر به آسمان زبانه می‌کشید. قلبم ضربانش را تند کرد و حس اضطرابی ناشناس گلویم را فشرد. اولین چیزی که به ذهنم رسید، سلامتی نزدیکان و دوستانم بود.تلفن همراهم را برداشتم ولی خطوط ارتباطی یا قطع بودند یا به سختی وصل می‌شدند. در سکوت ناخواسته‌ای گرفتار شده بودم که هزار بار از هر سروصدایی بدتر بود. خبرها به آهستگی رسیدند؛ تصاویری پراکنده از شیشه‌های شکسته، ساختمان‌های مجاور آسیب‌دیده و مردمی که سردرگم و مضطرب به بندر می‌نگریستند، همان جایی که قلب اقتصادی بندرعباس بود.آن روز تا غروب، همه جا فقط حرف از «حادثه‌» بود و خبرهای کم‌رنگ و پراکنده: «انفجار مهیب در بندر شهید رجایی»، «مصدومان هنوز به‌طور دقیق مشخص نیستند»، «علت نامعلوم است». کلماتی کوتاه و شکسته. درست شبیه دفترچه خاطراتی قدیمی که گوشه صفحاتش پاره شده و وسطش چیزهای مهم گم شده‌ باشد.در راه برگشت از محل کار به خانه، خیابان‌ها انگار دیگر خیابان‌های روز قبل نبودند؛ پر بودند از چهره‌های نگران و بحث‌های نگرانی‌آور. چهره‌هایی که در عادی‌ترین روزها با قدم‌های آرام و بی‌توجه رد می‌شدند، حالا نگران بر پیاده‌رو می‌ایستادند و هرکسی سؤالی داشت بی‌جواب: «چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی اطلاعات درستی نمی‌دهد؟»در آن شب، خواب انگار مرا فراموش کرده بود. تصویر دود و شکستن پنجره‌ها و نگرانی از خبری نامعلوم، مدام در ذهنم تکرار می‌شد. با خود فکر می‌کردم زندگی، چقدر زود می‌تواند رنگِ تازه‌ای به خودش بگیرد. چقدر زود می‌توانیم از شرایط عادی در دنیای خودمان پرت شویم به موقعیت‌هایی که حتی تصورش را هم نمی‌کردیم.حالا از آن روز گذشته و هنوز هم مثل شهر، تکه‌هایی از من انگار زیر آوار آن روز گیر کرده است. هنوز دنبال جواب‌های بیشتری هستم. هنوز فکر می‌کنم آدم‌هایی که آسیب دیدند امروز چه حالی دارند. هنوز این دفترچه کوچک پر از کلمات شکسته کامل نمی‌شود.اما شاید به مرور، کلمات تازه‌ای در این دفترچه نوشته شود. شاید آرام آرام وجدان‌مان بیدارتر شود و مسائل ریشه‌ای‌تر را بررسی کنیم. شاید بیشتر قدر لحظه‌ها و آرامش‌های معمولی‌مان را بدانیم.آن روز تلخ بود اما به من آموخت زندگی چه نازک است. آموخت «عادی» چقدر ارزشمند است و چقدر زود می‌تواند به خاطره‌ای محو و دور تبدیل شود.</description>
                <category>مهتاب</category>
                <author>مهتاب</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 11:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>