<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها زاهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62918753</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3615460/avatar/BWB0vI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها زاهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62918753</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خستگی روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-l0ubsr59i02v</link>
                <description>یک قرص آلپروزولام میخورم. هدفم چیست ؟ یک خواب آرام بروم و چند ساعتی مغزم رفرش شود. خسته‌م. اندازه صد سال زندگی کردن. پاهایم ذوق ذوق میکند. باورم نمیشود این منم که با این حجم از خستگی 9 ساعت کار کرده‌ام و بعد یکساعت رانندگی کردم که فقط بتوانم لباسی که چند روز پیش دیده‌ بودم و مغزم میگفت این باید مال تو باشد را خریده بودم و دوباره یکساعت رانندگی کرده بودم و به خانه رسیده بودم.عجیب بودم.روی تختم دراز میکشم. ساعت هنوز 9 شب نشده و چراغها را خاموش میکنم. انگار میخواهم به مغزم بفهمانم تمام شد امروز. میتوانی استراحت کنی. در فکر فرو میروم. فکرهای احمقانه. به خودم میگویم جدی‌اش نگیر. مگر قرار نیست پریود شوی. این فکرها برای همین است. سعی میکنم یک سریال جدید ببینم. مانی هیست. اثر گزار است. درگیر سریال میشوم. خوشحالم. دو قسمت دیده‌ام و قرص خواب دارد اثر میگذارد. خوابم میبرد. صبح با درد یک طرف بدنم بیدار میشوم. دلم نمیخواهد به سرکار بروم ولی خانه هم جای امنی برایم نیست. پشت میزم نشستم. از همان صبح یک خرابکاری غیر عمدی انجام دادم و همان یک ذره انرژی‌ام تمام شده. انگار ولی یاد گرفته‌ام با همه حال بدم همه کارهای لازم را انجام دهم. سرکار بروم، غذا بخورم، با آدم ها معاشرت کنم و حرف‌های معمولی بزنم، با پارتنرم یک شب خوب بسازم، بخندم حتی وقتی درونم پر از غصه است. این وجه از خودم را دوست دارم...</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 09:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-hufppuxtfytc</link>
                <description>وقتی 10 ساله بودم شاهد افسردگی و گریه‌ها و بی‌قراری برادر 20 ساله‌ام شدم و وقتی 20 ساله شدم شاهد بستری‌شدنش در بیمارستان روانی. آن هم نه به شکل عادی بلکه با داستان‌های وحشتناک.همیشه از اون خشم داشتم. از افسردگی‌اش، از بیکاری‌اش، از چاقی و پرخوری‌اش، از نداشتن مهارت اجتماعی‌اش. همیشه دلم میخواست نباشد. دلم میخواست وجود نداشته باشد. ولی بود و شبیه یک بار اضافه روی دوش من و خانواده‌ام سنگینی میکرد.این روزها بدلیل کمر درد افتاده روی تختی که وسط حال برایش گذاشتیم. راستش را بخواهی از خانه بیزارم. دلم نمیخواد بعد از سرکار به خانه بیایم و با اوم چشم در چشم شوم. نمیتوانم حالش را بپرسم. از کنارش رد میشوم و میروم داخل اتاقم و به‌ندرت بیرون می‌ایم. دلم میخواست عادی بود. سالم بود. برایمان برادر بزرگتر بود. دلم میخواست خشم نداشتم نسبت به او. میتونستم درکش کنم ولی نمیتوانم. ناتوانم. برایم شبیه یه دمل چرکی است. سعی میکنم از پس خودم بربیایم. از پس افسردگی‌ام. از پس رندگی‌ام. دلم نمیخواهد شبیه او باشم...</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 11:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دختر کله سیاه خاورمیانه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-svywdwq7jsq7</link>
                <description>سی و دو سال سن دارم. الان که باید پرانرژی و شاد، دنبال تفریح و خوش گذرانی و وقت گذراندن با دوست‌ها و پارتنر و خانواده باشم، بی انرژی و غمگین و افسرده و بی‌جانم. با چشم خود چه‌ها که ندیدم. از گرانی و تورم و جنگ بگیر تا اسیدپاشی و دخترکشی و گشت و ارشاد و بیکاری. راستش جسم و روحم خسته است. انگار از حد ظرفیتش بیشتر شده و نمی‌پذیرد اتفاقات را. میدانی دلش هم چیزهای عجیب و غریب و خاص نمیخواد. یک زندگی سالم و آرام در جامعه‌ای سالم و آرام. انگار ولی شبیه یک جوک است این حرف. نمیدانم کی قرار است رنگ کمی آرامش و شادی را ببینیم، کی قرار است صبح‌ها که بیدار میشویم خبرها را چک نکنیم، کی قرار است وقتی به صورت پدر و مادر نگاه میکنی غم را در چشمانشان نبینی، کی قرار است درآمدت برای خرج‌های روزمره‌ات کافی باشد ولی من ته ته امیدم را هم دارم از دست میدهم. به عنوان یک جوان سی و دو ساله خیلی پیرترم انگار. اگر از این خانم‌های انرژی درمانی بیاید و کف دستم را نگاه کند، احتمالاً میگوید روحت 90 ساله‌است. درست هم میگوید احتمالاً. چیزهایی دیده و به سرم آمده که اگر برای یک اروپانشین تعریف کنم، احتمالاً فقط از تعریف کردنش سکته کند! روح و جسم بی‌جانم کمی دیگر استقامت کنید!!</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 09:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید یا ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-zlvvzhd2zmur</link>
                <description>از بعد از آتش بس از زندگی دست کشیدم. صبح‌ها با التماس بدن بی جانم را به سرکاری که قرار بود تعدیل شوم میرساندم تا کارهای نیمه‌تمام را تحویل دهم و بعد هم مرخص شوم. روزها کارم شده بود ناله و شب‌ها گریه. به زور قرص میخوابیدم و بیماری گوارشم اوت کرده بود. میدانستم از استرس و اضطراب بالایی است که دارم. دکتر میگفت دخترجان کمی آرام باش میگفتم دکتر خنده‌ات نمیگیرد از این حرف ؟ کدام آرامش ؟ از کجا بیاورم اصلاً ؟ بعد از یک هفته مجدد دعوت به‌کار شدم و در شرکتی که حالا از کل نیروها 7 نفر مانده بودند، کارم را شروع کردم ولی بقیه زندگی‌ام را در این سه هفته از دست داده بودم. انرژی، انگیزه، خواب، باشگاه، روابط و حتی اخلاقم را...حالا بعد از سر گذراندن این روزها کم کم دارم به زندگی عادی و معمولی گذشته برمیگردم. یوگا را شروع کردم. با دوستم قرار پیاده‌روی و صبحانه گزاشتم. به پارتنرم توجه کردم و به او عشق دادم. به ماشین رسیدگی کردم و نوبت ناخن گرفتم. میبینی همین چیزهای کوچک و معمولی برای ما آرزوست انگار ؟بعضی روزها گلایه میکنم از این همه ناامیدی. از بیکاری، فقر، گرانی، تناقض، بی‌اینترنتی. از این همه دغدغه. هنوز حتی باورم نمیشود که جنگ را دیده‌ام. بعضی روزها دلم یک خواب آرام و عمیق میخواهد. یک کلبه در یک ناکجاآباد و هوای تازه و فقط آرامش. الان ولی میدانم ممکن است هر لحظه این آرامش نیم‌بند بر هم بریزد. سعی میکنم قدر این روزها را بدانم و هر لحظه خودم را نگه دارم و زندگی کنم چون میدانم ممکن است هر لحظه تمام شود.</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 10:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رباتی به نام انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-aptcv79gvxrl</link>
                <description>گاهی مواقع حس میکنم یه رباتم که باید فقط باید کارهایی رو انجام بدم و این لیست کارهایی که برعهده شه هیچوقت تمومی نداره. هر روز لیست کارهاش بیشتر میشه و اضطرابشم چندبرابر. گاهی مواقع دلم میخواد یه نفرو استخدام کنم که کارهامو انجام بده و بگه بفرمایید سرورم همه چیز در جای خودشه ولی افسوس که ما انسانیم و محکوم به کامل نبودن و کامل نشدن.خسته م قد 100 سال زندگی کردن</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 10:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمبود زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-sfceg4a2wnfj</link>
                <description>راستش احساس میکنم کمبود زمان دارم. انقدری زمان ندارم که با آسودگی آماده بشم که عشقمو ببینم، انقدری زمان ندارم که با حوصله و بدور از عجله حرف هام رو بزنم، انقدری زمان ندارم که یه دل سیر بوسیده بشم و در آغوش گرفته بشم، انقدری زمان ندارم که کارهایی دوتایی انجام بدیم. واقعا چرا دنیا این شکلی شده؟</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 07:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول عید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-nxoqswekfpaf</link>
                <description>برای این عید برنامه‌ریزی خاصی نکردم. فقط گفتم سعی کن به رژیم و ورزشت پایبند باشی و بهت خوش بگذره و خیالت راحت باشه که حسابی استراحت کردی.روز اول عید رو تا دیروقت خوابیدم! بعدش که بیدار شدم یه نیمرو و دو تا کف دست نون خوردم. بعد از اون یکم به کارهای شخصیم رسیدم. این چندوقت همه کارهای کوچیک و بزرگ رو پشت گوش انداخته بودم و این باعث شده بودم هم اطرافم و هم ذهن خودم آشفته باشه و دارم سعی میکنم این رفتار رو ترک کنم. اینشکلی که مثلاً اگه قراره یه دکمه رو بدوزم، اگر واقعاً کار فورس ندارم سریع اینو انجام بدم و این خیلی به من داره کمک میکنه.بعد از اون یکم سریال جدیدی که پیدا کردم رو دیدم. اسمش killing eve و سریال بدی نیست. بعد از اون ناهار خوردم و یکم خوابیدم. بعدش دوش گرفتم که روز اول عید رو با منگو باشیم و مثل پارسال بریم کافه هیچ. کافه‌ای که خیلی باهاش خاطره داریم و اصلاً اولین دیت غیررسمیمون رو هم اونجا داشتیم.کافه نزدیک خونه منگو ایناست. منگو رفت توی خونه لباس عوض کنه و به برادرش هم گفت که اگه میخواد بیاد با ما. سه تایی پیاده رفتیم به سمت کافه. من یه کت و دامن با صندل پاشنه‌دار پوشیدم و منگو از استایلم تعریف میکرد.تو کافه نشستیم و منو داداش منگو تخته بازی کردیم و سه تایی گپ میزدیم. یه ساعتی نشستیم. فکر میکنم کافه هیچ جزو معدود کافه‌هایی باشه که به موزیکش خیلی اهمیت میده. موزیک‌هایی که خیلی به وایب کافه میخورن. بعدش بلند شدیم که منگو منو ببره سمت خونه. هوا بارونی بود و تو این هوا مگه میشه عاشق نبود؟ مگه میشه بوسه‌های عاشقانه نداشت؟وقتی رسیدیم همو بغل کردیم و چندبار بوسیدیم.وقتی اومدم خونه بهترین حس‌های دنیا رو داشتم.کافه هیچ</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 08:28:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه های بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-fihh3393m0et</link>
                <description>روی میزمو نگاه میکنم و میبینم پر از قرصه! البته یکسری‌هاش ویتامین بودن. هنوز 31 سالم نشده و تعداد دفعاتی که دارم به دکتر مراجعه میکنم بیشتر شدن. ترس برم میداره. به خودم دلداری میدم و میگم اینم بخشی از بزرگسالیه و باید باهاش کنار بیای. خداروشکر کن که مشکل و بیماری خاصی نداری و توانایی مالی هم داری که به دکتر مراجعه کنی! ولی همچنان دلم راضی نمیشه. به خودم میگم باشه با این بیماری عصبی جدید کنار میام ولی با این خستگی مزمن که گریبانمو گرفته چیکار کنم؟ نکنه دیگه صورت بشاش و شادابمو از دست بدم و اطرافیان فقط صورت خسته و بی‌رمقمو ببینن؟ دلم اینو نمیخواد... سرچ میکنم تو گوگل و راه‌‌حل هاش رو دوست ندارم. خیلی سرسری و پیش پا افتاده‌ان. از چت جی بی تی میپرسم! به خستگی روانی اشاره میکنه. میبینم درسته. بار مسئولیت‌ها و فشاری که روی دوشم احساس میکنم سنگینه. دو هفته دیگه نوبت تراپی دارم و اتفاقا از این باید حرف بزنم. چرا من همش حس میکنم مسئول همه‌چیزم و میخوام همه رو کنترل کنم؟ یادمم میاد خود تراپی هم از من انرژی روانی گرفت! یکساعت صحبت با تراپیست یک میلیون و دویست هزارتومان!! ولی چاره‌ای نیست. باز به خودم دلداری میدم که تو تونستی این مبلغو پرداخت کنی خیلی‌ها نمیتونن!</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 08:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>