<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها زاهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62918753</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3615460/avatar/BWB0vI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها زاهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62918753</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رباتی به نام انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-aptcv79gvxrl</link>
                <description>اهی مواقع حس میکنم یه رباتم که باید فقط باید کارهایی رو انجام بدم و این لیست کارهایی که برعهده شه هیچوقت تمومی نداره. هر روز لیست کارهاش بیشتر میشه و اضطرابشم چندبرابر. گاهی مواقع دلم میخواد یه نفرو استخدام کنم که کارهامو انجام بده و بگه بفرمایید سرورم همه چیز در جای خودشه ولی افسوس که ما انسانیم و محکوم به کامل نبودن و کامل نشدن. خسته م قد 100 سال زندگی کردن</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 10:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمبود زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-sfceg4a2wnfj</link>
                <description>راستش احساس میکنم کمبود زمان دارم. انقدری زمان ندارم که با آسودگی آماده بشم که عشقمو ببینم، انقدری زمان ندارم که با حوصله و بدور از عجله حرف هام رو بزنم، انقدری زمان ندارم که یه دل سیر بوسیده بشم و در آغوش گرفته بشم، انقدری زمان ندارم که کارهایی دوتایی انجام بدیم. واقعا چرا دنیا این شکلی شده؟</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 07:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول عید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-nxoqswekfpaf</link>
                <description>برای این عید برنامه‌ریزی خاصی نکردم. فقط گفتم سعی کن به رژیم و ورزشت پایبند باشی و بهت خوش بگذره و خیالت راحت باشه که حسابی استراحت کردی.روز اول عید رو تا دیروقت خوابیدم! بعدش که بیدار شدم یه نیمرو و دو تا کف دست نون خوردم. بعد از اون یکم به کارهای شخصیم رسیدم. این چندوقت همه کارهای کوچیک و بزرگ رو پشت گوش انداخته بودم و این باعث شده بودم هم اطرافم و هم ذهن خودم آشفته باشه و دارم سعی میکنم این رفتار رو ترک کنم. اینشکلی که مثلاً اگه قراره یه دکمه رو بدوزم، اگر واقعاً کار فورس ندارم سریع اینو انجام بدم و این خیلی به من داره کمک میکنه.بعد از اون یکم سریال جدیدی که پیدا کردم رو دیدم. اسمش killing eve و سریال بدی نیست. بعد از اون ناهار خوردم و یکم خوابیدم. بعدش دوش گرفتم که روز اول عید رو با منگو باشیم و مثل پارسال بریم کافه هیچ. کافه‌ای که خیلی باهاش خاطره داریم و اصلاً اولین دیت غیررسمیمون رو هم اونجا داشتیم.کافه نزدیک خونه منگو ایناست. منگو رفت توی خونه لباس عوض کنه و به برادرش هم گفت که اگه میخواد بیاد با ما. سه تایی پیاده رفتیم به سمت کافه. من یه کت و دامن با صندل پاشنه‌دار پوشیدم و منگو از استایلم تعریف میکرد.تو کافه نشستیم و منو داداش منگو تخته بازی کردیم و سه تایی گپ میزدیم. یه ساعتی نشستیم. فکر میکنم کافه هیچ جزو معدود کافه‌هایی باشه که به موزیکش خیلی اهمیت میده. موزیک‌هایی که خیلی به وایب کافه میخورن. بعدش بلند شدیم که منگو منو ببره سمت خونه. هوا بارونی بود و تو این هوا مگه میشه عاشق نبود؟ مگه میشه بوسه‌های عاشقانه نداشت؟وقتی رسیدیم همو بغل کردیم و چندبار بوسیدیم.وقتی اومدم خونه بهترین حس‌های دنیا رو داشتم.کافه هیچ</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 08:28:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه های بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62918753/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-fihh3393m0et</link>
                <description>روی میزمو نگاه میکنم و میبینم پر از قرصه! البته یکسری‌هاش ویتامین بودن. هنوز 31 سالم نشده و تعداد دفعاتی که دارم به دکتر مراجعه میکنم بیشتر شدن. ترس برم میداره. به خودم دلداری میدم و میگم اینم بخشی از بزرگسالیه و باید باهاش کنار بیای. خداروشکر کن که مشکل و بیماری خاصی نداری و توانایی مالی هم داری که به دکتر مراجعه کنی! ولی همچنان دلم راضی نمیشه. به خودم میگم باشه با این بیماری عصبی جدید کنار میام ولی با این خستگی مزمن که گریبانمو گرفته چیکار کنم؟ نکنه دیگه صورت بشاش و شادابمو از دست بدم و اطرافیان فقط صورت خسته و بی‌رمقمو ببینن؟ دلم اینو نمیخواد... سرچ میکنم تو گوگل و راه‌‌حل هاش رو دوست ندارم. خیلی سرسری و پیش پا افتاده‌ان. از چت جی بی تی میپرسم! به خستگی روانی اشاره میکنه. میبینم درسته. بار مسئولیت‌ها و فشاری که روی دوشم احساس میکنم سنگینه. دو هفته دیگه نوبت تراپی دارم و اتفاقا از این باید حرف بزنم. چرا من همش حس میکنم مسئول همه‌چیزم و میخوام همه رو کنترل کنم؟ یادمم میاد خود تراپی هم از من انرژی روانی گرفت! یکساعت صحبت با تراپیست یک میلیون و دویست هزارتومان!! ولی چاره‌ای نیست. باز به خودم دلداری میدم که تو تونستی این مبلغو پرداخت کنی خیلی‌ها نمیتونن!</description>
                <category>رها زاهدی</category>
                <author>رها زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 08:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>