<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62953621</link>
        <description>من مهسا هستم ،پرستارم ،عاشق کتاب خواندن و گاهی نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:46:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3860459/avatar/BYUhyJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62953621</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آهسته،آرامش،پرواز.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-qzl3ajbjmosq</link>
                <description>آهسته…آهسته قدم بردار.اینجا آرامگاهِ یک پرستار است؛پرستاری که سخت در جستجوی آرامش بود.دستانش آشنا با عطرِ حضورِ باران بر خاک .زمزمه‌ی درختان را در گوشِ بادهای بهاری می‌شنید.اشکِ آسمان بر روی گونه های گل‌سرخ را دیده بود.دستانش پناهگاهِ آرامشِ پروانه‌ها بود.قلبش شکسته و لبریز از آه،ولی تمامِ دیوارهای شکسته‌ی قلبش را به شکوفه‌های امید گره می زد.و روحش…روحش به عظمتِ اقیانوس‌ها ؛ عمیق، آرام، آبی و ژرف بود.روحش سپید، به سپیدیِ یادِ ابرها؛پرهای نرمِ قویی عاشق در برکه‌ای تنها،به سپیدیِ بال‌های فرشتگان که در فرازِ ابرها افراشته است.روحی شیدا که تا همیشه داغی از عشقی پاک را با خود حمل می‌کرد.او در جستجوی عشق بود.و روزی، ناگهان، صدایی او را از دوردست‌های آسمان به خود خواند.پرواز کرد در جستجوی عشق،در جستجوی آرامش…و در آبیِ بیکران به دنبالِ نجوای پرستویی گم شد.اوخانه‌ی تن را آسوده رها کرد.آهسته…آهسته قدم بردار.اینجا، پرستاری به آرامش رسیده است.مهسا | خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 16:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوطِ یاد تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%D9%90-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-hzxbihhohblh</link>
                <description>به تو می اندیشم . وقلبم محکم تر از همیشه می کوبد.بی قراری همچون خون در تنم نفوذ می‌کند. اضطراب همچون موریانه ای عمق وجودم را می کاود.ترسی بزرگ همچون گودالی ژرف من را می‌بلعد. تاریک است و سیاه .چشمانم نمی‌بینند. گوش‌هایم نمی شنوند.به دنبال روزنی دست و پا میزنم.این منم !!!رها شده ای ،گیج .مات ومبهوت .در قعر سیاهی قیر اندود .نور دیدگانم ،اندیشه یاد تو بود.تو نیستی و باد یادت را با خود برد....مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدامین فصل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-fjh6k1q4nkn9</link>
                <description>این کدامین فصل از عاشقی است؟تو را نمی‌بینم و دنیایم تاریک می‌شود.با این همه رنگ در دنیا ،وقتی که نیستی هیچ نمی‌بینم.این کدامین فصل از عاشقی است ؟کنارت هستم وشرمی به سنگینی شب ها ی بدون ماه چشمانم را می پوشاند .دردیدگانم توان نگریستن در تو نیست.این کدامین فصل از عاشقی است؟وقتی نیستی در مغزم کلمات هیا هویی به پا می کنند.جملات از غلیان احساس درونم بر روی کاغذ فوران می کنند.این کدامین فصل از عاشقی است ؟کنارت هستم و...دیواری به بلندای سکوت مرااز تو جدا می کند.این کدامین فصل از عاشقی است؟که وقتی تو را ندارم رویایم جستجوی چشمان توست.در هر چه می نگرم سایه خیال تو را می جویم.این کدامین فصل از عاشقی است؟کنارت می‌نشینم و...حل می‌شوم در مدار جاذبه اتو توان خیره شدن در دیدگانت را ندارم.این کدامین فصل از عاشقی است ؟که در نبودت می سوزم برای درک لحظه ای با تو بودن.این کدامین فصل از عاشقی است ؟که در حضورت می سوزم از لمس گذر ثانیه ها.ثانیه هایی که می‌گذرند، می‌گذرند و می‌گذرند...‌‌وصدایت ،تصویرت و رویای بودن در کنارتو را با خود می‌برند.این کدامین فصل از عاشقی است....مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضور یک نبودن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xjvuzzjp6ern</link>
                <description>تا همیشه در گوشه ای از وجودم جایی خالی خواهد بود.گوشه ای از احساسم .گوشه ای از قلبم .گوشه ای از ذهنم .گوشه ای از تمام آنچه بوده ام .گوشه ای از روحم.مثل تکه ای از یک نقاشی که انگار نقاش وقت تمام کردنش را نداشت.مثل تکه ای از یک ملودی ناتمام.مثل باغی که باغبان در آن گلی نکاشت.به جای تمام نبودن هایت .سال هاست که از صبرم گل های سفید روییده.گل هایی سفید.به سفیدی یاد لبخند تو....مثل نبود همیشگی تو در گوشه ای از آغوشممثل...مثل نبود تو،دخترم.وشاید پسرم...مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم های نشدنی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-oxqogwm7fzya</link>
                <description>    دوست دارم کنارت باشم امّا،نمی شود.دوست دارم از نزدیک در افق چشم هایت خیره شوم ،امّا،نمی شود.دوست دارم  با برف های نشسته بر مو هایت ذره ای از حرارت قلبم را بکاهم، امّا، نمی شود.دوست دارم گرمای دستانت را بار دیگر بر روی گونه هایم احساس کنم ،امّا، نمی شود.دوست دارم داستانمان  رابار دیگر ازسر بشنوم ،امّا، نمی شود.دوست دارم صدای نفس هایت آخرین آهنگی باشد که می‌شنوم ،امّا، نمی شود .دوست دارم ،دوست دارم ، دوست دارم ....و نمی شود و نمی شود و نمی شود...آه از این نشدن ها....مهسا فروردین۵ ۱۴۰</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 21:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای من.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-whcs7une9xcq</link>
                <description>سلام مهسای عزیزم.پس از گذشت این همه سال، این اولین بار است که دوست دارم با تو صحبت کنم.دوست دارم برای تو بنویسم.دوست دارم صدایت کنم.برای من، تو هنوز همان دخترک کوچکِ بهار هستی؛ولی اکنون که برایت می‌نویسم، بانویی چهل‌وپنج‌ساله شده‌ای.کی این همه گذشت؟چگونه گذشت؟امشب می‌خواهم از تو، به جای تمام این سال‌هایی که فراموشت کردم، عذرخواهی کنم.به جای تمام سال‌هایی که فقط به تو سخت گرفتم.به جای تمام سال‌هایی که فقط نشدن‌هایت را دیدم، بی‌آن‌که بپرسم چرا؟به جای تمام سال‌هایی که قضاوتت کردم، بدون آن‌که لحظه‌ای با کفش‌های تو قدم بردارم.به جای تمام سال‌هایی که مقایسه‌ات کردم، بی‌آن‌که توجه کنم به داشته‌هایت.به جای تمام سال‌هایی که تو را تنها رها کردم، آن‌جا که باید سخت در آغوشت می‌گرفتم.به جای تمام سال‌هایی که تو را مجبور به انتخاب چیزهایی کردم که دوست نداشتی، به جای آن‌که در کنارت باشم تا از میان راه‌های مختلف، یکی را برگزینی؛تا آزادانه انتخاب کردن را بیاموزی.تا توان و قدرت خطر کردن را تجربه کنی.تا…از تو عذرخواهی می‌کنم برای اجبارها؛اجبارهایی که تو، به خاطر ترسِ من از دیگران، راضی به پذیرفتنشان شدی.می‌خواهم امشب، در آستانه‌ی زمینی شدنت، از تو تشکر کنم.مهسای عزیزم، اگرچه خانه‌ی قلبت در گذر این سال‌های سخت کوچک شده و با کوچک‌ترین نوسانی می‌لرزد، اما تو را به خاطر روحِ بزرگ و مهربانت می‌ستایم.اگرچه گاهی آن‌چنان سخت گذشت که صدای خرد شدن قلبت را شنیدم، اما تو دوباره ادامه دادی.تو ماندی و با روزگار کنار آمدی.وقتی به راه پشت سرت نگاه می‌کنم، باورم نمی‌شود دختر نازک‌نارنجیِ دیروز چنین صبورانه این راه را طی کرده و امروز بانویی شده که از بندهای زیادی رسته است.مهسای خوبم،تو را به خاطر تمام چیزهایی که حق طبیعی یک زن بود، اما فرصت داشتنشان به تو داده نشد و آن نداشتن‌ها فقط اشکی شد بی‌صدا در گوشه‌ی چشمانت ، می‌ستایم.تو را به خاطر این‌که هر بار که زمین خوردی ــ هرچند قلبت بارید ــ اما دوباره دست بر زانوانت گذاشتی و ایستادی و ادامه دادی، می‌ستایم.تو را به خاطر روحِ حمایتگرت، به خاطر گوشِ شنوایت، به خاطر همدلی‌هایت، و به خاطر قلبِ مهربانت می‌ستایم.عزیزم،کوله‌بارت را از هرچه نفرت و حسرت است خالی کن و به جای تمام خاطرات نفرت‌انگیز و حسرت‌زا، آن را پر کن از عشق؛عشق، و باز هم عشق.که تو زاده‌ی بهاری؛روحَت لطیف است و رنگارنگ.از این بهار تا هر زمان که وقت پروازت برسد، رها باش و آزاد، و عشقی را که خداوند تار و پود وجودت را با آن سرشته، نثار همه‌ی موجودات کن.که جهان به هیچ نیرزد، جز عشق.بانوی گل و بهار ،زاده‌ی اردیبهشت، تولدت مبارک.مهسااردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 21:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام مثل عشق.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-oderefda3vel</link>
                <description>احساس نرم نرمک جوشید.مثل ریزش آرام آب بر دل سنگ.مثل شکفتن آهسته هر گلبرگ گل سرخ.مثل برخورد نرم بال های پروانه با هوا.اما ...اما ردی که در من گذاشت ژرف بود و ماندگار.مثل شکاف آب در سنگ.مثل نجواهای آرام شبانه.مثل لطافت گلبرگ های تازه شکفته.مثل پرواز پریسایی پروانه .مثل خون من که در هر قطره اش عطری از تو به یادگار دارد.مثلِ...عشق.مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ کالبدِ منجمد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%AF-nwo7mynm5oxo</link>
                <description>از میانه‌ی جنگ،از میان صدای انفجارها و بمب‌ها،از میان غرش شبانه‌ی هواپیماها،از میان دلهره‌ها و ترس‌ها،از میان تابوت‌ها و تابوت‌ها،از میانِ تمامِ این‌ها،روح من در کالبدی دیگر روزگار می‌گذراند.قلبم هر روز به امیدی دیگر می‌تپد.دریچه‌ی چشمانم بر دنیایی دیگری گشوده می‌شود.در دنیای من فقط امیدِ دیدنِ تو،شنیدنِ تو،بودن در کنار توست.که می‌شود روحِ کالبدِ منجمدم،می‌شود تپش‌های قلبِ خسته‌ام،می‌شود نورِ چشمانم،می‌شود…مهسافروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار است...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fdgbkqfaw4qv</link>
                <description> باز هم  دلتنگت شدم .دلتنگ تر از همیشه .آخر ، بهار است.می گویند :دوباره درختان عاشق شده اند.رد بوسه‌های بهار بر شاخه های درختان شکفته است.دیده ای؟من که  ...من هیچ نمی بینم جز نبود تو.نبودنت!!!؟؟؟نبودنی نیست .راه می روم ،تو هستی.می خوابم، تو هستی .حرف می زنم ،تو هستی .من رفته ام ،روزهاست که رفته ام .و این یاد توست که در من جاری است .می گویند بهار است .نمی آیی؟؟؟ مهسا فروردین 1405</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kpyosnr9zcqx</link>
                <description>همچون شبحی از خود می گریزم.تهی شده ام.سایه ای بی ریشه را مانم.گوش هایم پُر شده از صدا هایی بی صدا.در سَرم سر گیجه ای دوّار در جریان است.دیدگانم اتاقک هایی بی فروغ اند.با پاهایی سُربی ،زمین را می خراشم.همچون کِشتی به گِل نشسته با تمایل به سکون در حرکتم.این است حکایت امروز من .غرق شده ای در منجلاب زندگی.زندگی...؟مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 15:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختران میناب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8-oi3ralxcouqu</link>
                <description>شهر در آرامش بود.خانه نیز آرام.کودکی در آغوش خوابیده.دختری آرام می‌بندد کیفش را تافردا.باز در مدرسه از سر گیرد درسش را.شهر در آرامش مهتاب غرق است.فردا، با سلام خورشید.همه بیدار شدند.شهر بیدار شده.دخترک در مدرسه می آموزد درسش را.دختران با خنده می خوانند درس بابا آب داد.مدرسه رنگین است .از صدای خنده.از صدای شادی.دختران می خوانند: بابا آب داد.نا گهان ....بووووووم ...و دیگر نور رفت.رنگ رفت.همه جا پر دود است.همه جا ویران است .خورشید کجاست؟خنده های دخترک گم شد؟!همه جا پر خون شد!دخترک پر زد و رفت.کیفش مانده به جا.برگ های دفتر شده رنگین با خون.جنگ است؟بووووووم...دخترانم ،ای وای...کودکانم، ای وای...مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی سر وسامان همچون باد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-jr6jnn44gdif</link>
                <description>در بی سرو سامانی، باد را مانم .گاه به شرق روم ،گاهی به غرب.از پیچ و خم هر کوی و برزن ،بی قرار می گذرم .گاه در لابه لای گلبرگ های شکوفه های در انتظار بهار نشسته ،می آویزم.به این امید که ردی از عطر تو را بیابم .گاهی در دشت های به شقایق نشسته ،از میان سینه های سوخته شقایق های عاشق می گذرم.به این امید که سیاهی هر گل چشمان تو را به من نشان دهد.در گذر از هر کوی و برزن ،در میانه هر گلبرگ ،به دنبال رویای تصویر تو می گردم.می جویم و...می جویم و نمی یابم .می جویم و کم می یابم .و...مهسا ،اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 12:25:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ، آهی نزیسته.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-z3r77jj29pzb</link>
                <description>چشمانم را می‌بندم و آزاد می شوم از این قفس.چشمانم را می‌بندم و در اقیانوس پشت پلک هایم غرق می شوم.رها هستم ،همچون پَر، همچون کاه.بدون وزن، بدون سنگینی.من کیستم؟ من چیستم؟من ، آهی رها شده از وجودی ملتهب.من ، اسیری گرفتار در دنیای نقاب ها.من ، رها شده ای ،نزیسته در این دنیای بی هوا.خسته ام از دویدن ها و نرسیدن ها.خسته از دویدن ها و دیر رسیدن ها.آسمان را نمی بینم و خورشید را.آسمان نیز بوی ظلمت می‌دهد.و خورشید....خورشید نیز نقاب تاریکی به صورت زده.دیگر امید به رهایی در من مرده است.چشمانم را می بندم .چشمانم را می بندم بر روی این دنیای پر نقاب.و گم می شوم ...گم می شوم در اقیانوس پشت پلک هایم.روحم را به امواج آرام می سپارم...همچون پَر، همچون کاه.بی وزن و آرام...مهسا بهمن ۱۴۰۴بی وزن و آرام....</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 16:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو...می اندیشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85-chcdak3nrbws</link>
                <description>به تو می‌اندیشم.  در آن هنگام که نامت را پدر نهادند، تا همیشه زیر چتر بازویت امنیت را تجربه کنم.  در آن هنگام که وجودم از هر آنچه سیاهی است می‌ترسد، سایهٔ قامتت را که می‌بینم، سیاهی می‌رود و نور امید در وجودم جوانه می‌زند.  در آن هنگام که هیچ بودم و بر دیوار استوارِ صبر تو تکیه کردم  و شروع کردم به آموختن...  دستم را گرفتی؛ آرام و باحوصله.  افتادم، گریستم، خسته شدم...  ولی هر بار تو با صدایی محکم مرا خواندی.  در آن هنگام که ساعت‌ها در کنارم صبورانه ایستادی تا اولین‌‌ هر قدم را بردارم.  اولین قدم، اولین رکاب، اولین پا زدن، اولین سقوط...  و دستان محکم و مهربان تو، مرا ساخت.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که نامت را برادر نهادند.در کنارت رشد کردم، از ته دل خندیدم، کودکی کردم.در آن هنگام که جنسیت هنوز برایم معنا و مفهومی نداشت.تمام دنیای کودکیم را نام تو رنگارنگ کرد.با تو از اولین درخت بالا رفتم.اولین بار تمام زنگ‌های کوچه را زدم و فرار کردم.اولین‌ها با تو...با تو هر آنچه کودکی بود انجام دادم.همراهت رشد کردم، بزرگ شدم.و اکنون، هر زمان که دلم از زمانه سخت می‌لرزد، خودم را در حصار فولادین دستانت تصور می‌کنم و...و چه لذت‌بخش است حس امنیتِ وجودِ برادر.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که پدربزرگ نام گرفتی.در کنارت ریشهٔ وجودم جان گرفت.زیباترین خاطرات کودکیم را ساختی.هنوز هم در رویاهایم که به دیدنت می‌آیم، تو در آن گلخانهٔ همیشگی، میان گل‌ها و گلدان‌ها، بزرگ‌ترین دسته‌گل رز را برایم پیچیده‌ای.چه عطری داشت گلخانه‌ات...سال‌هاست که در بهترین عطر‌فروشی‌ها می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.هنوز هم دلتنگت که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم و بوی بهارنارنج‌های تازه‌به‌گل‌نشستهٔ گلخانه را نفس می‌کشم.چه بوی غریبی است...بوی نم، بوی خاک، بوی گل، بوی بهارنارنج، بوی باران...بوی پدربزرگ.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که در قامت عشق آمدی.آمدی و...دوباره درِ خانهٔ غبارگرفتهٔ قلب مرا کوبیدی.آمدی و...دوباره قلبم، بعد از سال‌ها انجماد، شروع به تپیدن کرد.با هر تپشش، خون به تمام سلول‌هایم روان شد و منِ خفته در قعر چاه تنهایی را روحی تازه دمید.تو آمدی و چشمانم دوباره رنگ‌ها را دید.گوش‌هایم دوباره صدای خنده‌ها را شنید.و لب‌هایم دوباره به غنچهٔ لبخند شکفت.به تو می‌اندیشم.ای مرد...که جهان را مردانی باید.مردانی که نه تنها ستونی استوار، که سایه‌ای آرام، خردی راهنما و حضوری وفادارند.همان‌گونه که زن با لطافت و عشق جهان را کامل می‌کند،تو نیز، ای مرد، با صلابت و آرامش این کمال را به توازن می‌رسانی.تقدیم به تمام مردان سرزمینم،که چه مظلومانه در شرایطی سخت همچون درختی استوار در کنار خانواده هایشان ایستاده اند.مهسا دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر ،صدای نخستین.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-zym2rywi54fw</link>
                <description>هیچ بود ، هیچ بود وهیچ.و جهان در تاریکی قیر اندود فرو رفته بود.صدایی نبود ، واژه ای نبود.چیزی نبود ،جز هیچی بزرگ.ناگهان نوری بوجود آمد از قلب تاریکی.و صدایی شکل گرفت از ریزش شعاع نور بر دامن قیر گون هستی.واژه ها پدید آمدند ، رنگ ها زاده شدند.این نور ، صدا، پژواک از چه بوجود آمد؟ظلمات کنار می رود،انگار در مرکز آن غوغایی بر پاست.نورها در هم می پیچند ،از پیچش انوار لطیف ترین صدا ها شکل می گیرد.صدای ریزش....صدای چیست؟این بکر ترین صدای هستی است.خوب گوش کن، همه چیز شروع شد.همه چیز با این صدا شروع شد.از قلب نیستی در عالم ،اولین جوانه های هستی شکل می گیرد.خلق شد.و خداوند قطره ای از عشق خود را در تار و پود سلولی نهاد.و آن شد  ، قطره ای نور ، صدایی لطیف از دل نیستی ،از دل تاریکی.واین قطره شد  ،اولین سلول ، اولین یاخته.تاریکی رفت ، نور آمد.همهمه ای بر پااست، فرشتگان چه سرا سیمه نجوا می کنند.پهنای ملکوت با بالهای فرشتگان مفروش شده.صحنه آماده است برای معرفی این وجود ظریف.از هر آنچه در عالم است در وجودش به اندازه ی سلولی جاری است.او حامل هستی است.تمام زیبایی های عالم در وجودش خلاصه می شود.و زن آفریده شد.هستی رنگ گرفت ،روشن شد.هیچ رفت ،هستی پدید آمد.در  بر هم زدنی زیبا ترین واژه ها .روشن ترین نورها.لطیف ترین صداها.زیبا ترین رنگ ها در عالم هیچ و نیستی شکل گرفت.و خداوند زن را آفرید.تا لطافت گلبرگ های عالم .تا زیبایی رنگ های بال پروانگان.تا...تا هر چه لطافت و زیبایی است در جهان در وجودش معنا پیدا کند.تا جهان را بارور کند و بسازد از نیستی هستی را.او قبول کرد که مادر باشد.پس خداوند قلبش را به وسعت اقیانوس های عالم آفرید.او قبول کرد که مادر باشد ، پس خداوند لطیف ترین روح را در کالبدش دمید.اوقبول کرد که مادر باشد ،پس خداوند صبرش را به استواری کوهستان ها قرار داد.او قبول کرد که مادر باشد ، پس خداوند نوری همانند خورشید تابان در چشمانش قرار داد.وجهان از آن پس زیبایی را ، نور را ،استواری را در دستان ،قلب و روح مادران دید ، آن هنگام که تا آخرین رمق در کنار کودکانشان نفس می کشند.تقدیم به تمام زنان و مادران عالم،چه آنان که در زمین اند و چه آنان که مهمان آسمان شده اند.مهسا آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 00:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه های انتظار.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-rpklnizkeakh</link>
                <description> انتظار، انتظار، انتظار، و باز هم انتظار...همنشین قلب عاشق است.و من نمی‌دانم این چه معادله ناهمسانی است؟!بین انتظار و عاشقی...اصلاً با هم همخوانی ندارند؛ تو بی‌قراری ولی...ولی دقایق صبور!!اصلاً زمان حرکت نمی‌کند، انگار همه چیز ثابت است.و این فقط قلب توست که محکم‌تر از قبل به سینه می‌کوبد.با صدایش، نگاهش...مهساآبان ۱۴۰۳</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 22:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز ققنوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-jbpcogehtw0b</link>
                <description>بعد از آخرین دیدار، سرگیجه‌ای عجیب تمام دنیایم را بر هم زده.در خَلاء بی‌جاذبه سرگردانم.تمام هستی‌ام از حلقوم چشمانم بالا می‌آید.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و من در دالان هزار آینه، در مداری که تا بی‌نهایت ادامه دارد، همچنان می‌چرخم.و با هر چرخش دوره می‌کنم، خودم را، تو را.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و باز با هر چرخش از پایان شروع می‌شوم.نفس‌هایم همانند آخرین دود بلندشده از زغال افروخته در مواجهه با آب.آهی می‌شود عمیق و از سینه‌ام به بیرون می‌جهد.همراه آخرین نفس، بالا می‌آورم تمامی وجودم را.پاک می‌کنم از تمامی سلول‌هایم چرک‌های خاطراتم را.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و در این چرخش نابرابر من تمام می‌شوم.خاکستر می‌شوم.تمام شد، آیا واقعاً تمام شد؟؟؟من به آرامش رسیدم؟؟؟؟نه، تمام نمی‌شود، ادامه دارد.در باقیمانده‌ی خاکسترم هنوز خاطرات تو نفس می‌کشند.و باز از همان نقطه‌ی پایان شروع می‌شود.از خاکسترم، ققنوسی زاده می‌شود.بزرگ‌تر، عظیم‌تر، باشکوه‌تر.و من دوباره از پایان تو را آغاز خواهم کرد...مهسا۲۹ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 23:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی ام از آن تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88-iototwagtvbj</link>
                <description>کاش می شد قلبم را از سینه ام بیرون آورم و برای تو کادو پیچ کرده، تقدیمت کنم .آخر می دانی ،من برای در کنار تو بودن به قلب احتیاج ندارم.اصلا قلب به چه کار آید وقتی...وقتی که صدای نَفَس های تو را کوتاه می شنوم .قلب را می خواهم چه کار؟؟؟؟بگذار قلبم برای تو باشد ،در سینه تو بتپد.شاید قلبم مرهمی باشد بر روی غم های دلت.گفتی برای نَفَسی راحت کشیدن،به رگ های سالم احتیاج داری.چه غم ، تو بار دیگر بخند.تمامی رگ هایم از آن تو .رگ و قلب که چیزی نیست ،در مقامی که من ایستاده ام، هستیم از آن تو باد .فقط می خواهم یکبار ،فقط یک بار دیگر صدای نفس هایت را بلند تر بشنوم.مهسا ۱۴۰۴/۰۸/۱۹</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان صدای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ktvdbog4dwkz</link>
                <description>دلم برایت تنگ شده است .خدایا ، به شنیدن صدایش مهمانم کن.بدون چشم ، تو را از بین هزاران نفر خواهم شناخت.بدون چشم ، تو را ، از آهنگ صدایت خواهم شناخت.در من  کششی است که مرا بی واسطه به تو می خواند.سلول به سلولِ روحم جذب تو می شوند.نیستی در کنارم ، ولی ،من هر لحظه، لحظه چیست؟، هر دم در تو غرق می شوم.نیستی ، ولی ،من در جمع از خود تُهی و در تو حل شده ام.و این کدامین قانون است ، در دنیای بی قانون من ،که مرا به سوی تو سوق می دهد ؟؟؟؟؟؟مهسا ۱۴۰۴/۰۱/۰۹</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 20:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق است دیگر....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-gs5gaudecnzh</link>
                <description>این روز ها به تو که می اندیشم ،دلم تنگ می شود.صدایت را گوش می دهم.وباز هم ، وباز هم ، شاید آرام گیرم، ولی.....آنقدر دلتنگم که جایی برای نفس کشیدنم نمی ماند.انگار میان دل و گلویم دریچه است ، که وقتی به تو می اندیشم تنگ وتنگ و تنگ تر می شود.نفس هایم به شماره می افتد.اشک پنجره دیدگانم را می خراشد. انگار آدمی در من حبس است ، و هر لحظه کمک می طلبد ،به در و دیوار می کوبد.ومن ....من سعی در پنهان کردن برق نشسته بر دیدگانم را دارم.می خواهم حالم را از زمین و زمان پنهان کنم.خدایا در من چه می گذرد؟من چه کنم؟از خودم،  از درونم ، از آنچه در من پنهان است می ترسم.همانند زن آبستنی ، که در وقت زادن ،دستش را با دندان هایش می درد تا فریادی از نهادش به آسمان نرود.چه کنم از این بی سر و سامانی؟؟؟عشق است دیگر...می آید و ویرانت می کند و..... می رود......مهسا ۱۴۰۴/۰۸/۰۸</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 17:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>