<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62953621</link>
        <description>من مهسا هستم ،پرستارم ،عاشق کتاب خواندن و گاهی نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:08:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3860459/avatar/BYUhyJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62953621</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kpyosnr9zcqx</link>
                <description>همچون شبحی از خود می گریزم.تهی شده ام.سایه ای بی ریشه را مانم.گوش هایم پُر شده از صدا هایی بی صدا.در سَرم سر گیجه ای دوّار در جریان است.دیدگانم اتاقک هایی بی فروغ اند.با پاهایی سُربی ،زمین را می خراشم.همچون کِشتی به گِل نشسته با تمایل به سکون در حرکتم.این است حکایت امروز من .غرق شده ای در منجلاب زندگی.زندگی...؟مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 15:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختران میناب</title>
                <link>https://virgool.io/posts/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8-oi3ralxcouqu</link>
                <description>شهر در آرامش بود.خانه نیز آرام.کودکی در آغوش خوابیده.دختری آرام می‌بندد کیفش را تافردا.باز در مدرسه از سر گیرد درسش را.شهر در آرامش مهتاب غرق است.فردا، با سلام خورشید.همه بیدار شدند.شهر بیدار شده.دخترک در مدرسه می آموزد درسش را.دختران با خنده می خوانند درس بابا آب داد.مدرسه رنگین است .از صدای خنده.از صدای شادی.دختران می خوانند: بابا آب داد.نا گهان ....بووووووم ...و دیگر نور رفت.رنگ رفت.همه جا پر دود است.همه جا ویران است .خورشید کجاست؟خنده های دخترک گم شد؟!همه جا پر خون شد!دخترک پر زد و رفت.کیفش مانده به جا.برگ های دفتر شده رنگین با خون.جنگ است؟بووووووم...دخترانم ،ای وای...کودکانم، ای وای...مهسا فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی سر وسامان همچون باد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-jr6jnn44gdif</link>
                <description>در بی سرو سامانی، باد را مانم .گاه به شرق روم ،گاهی به غرب.از پیچ و خم هر کوی و برزن ،بی قرار می گذرم .گاه در لابه لای گلبرگ های شکوفه های در انتظار بهار نشسته ،می آویزم.به این امید که ردی از عطر تو را بیابم .گاهی در دشت های به شقایق نشسته ،از میان سینه های سوخته شقایق های عاشق می گذرم.به این امید که سیاهی هر گل چشمان تو را به من نشان دهد.در گذر از هر کوی و برزن ،در میانه هر گلبرگ ،به دنبال رویای تصویر تو می گردم.می جویم و...می جویم و نمی یابم .می جویم و کم می یابم .و...مهسا ،اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 12:25:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ، آهی نزیسته.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-z3r77jj29pzb</link>
                <description>چشمانم را می‌بندم و آزاد می شوم از این قفس.چشمانم را می‌بندم و در اقیانوس پشت پلک هایم غرق می شوم.رها هستم ،همچون پَر، همچون کاه.بدون وزن، بدون سنگینی.من کیستم؟ من چیستم؟من ، آهی رها شده از وجودی ملتهب.من ، اسیری گرفتار در دنیای نقاب ها.من ، رها شده ای ،نزیسته در این دنیای بی هوا.خسته ام از دویدن ها و نرسیدن ها.خسته از دویدن ها و دیر رسیدن ها.آسمان را نمی بینم و خورشید را.آسمان نیز بوی ظلمت می‌دهد.و خورشید....خورشید نیز نقاب تاریکی به صورت زده.دیگر امید به رهایی در من مرده است.چشمانم را می بندم .چشمانم را می بندم بر روی این دنیای پر نقاب.و گم می شوم ...گم می شوم در اقیانوس پشت پلک هایم.روحم را به امواج آرام می سپارم...همچون پَر، همچون کاه.بی وزن و آرام...مهسا بهمن ۱۴۰۴بی وزن و آرام....</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 16:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو...می اندیشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85-chcdak3nrbws</link>
                <description>به تو می‌اندیشم.  در آن هنگام که نامت را پدر نهادند، تا همیشه زیر چتر بازویت امنیت را تجربه کنم.  در آن هنگام که وجودم از هر آنچه سیاهی است می‌ترسد، سایهٔ قامتت را که می‌بینم، سیاهی می‌رود و نور امید در وجودم جوانه می‌زند.  در آن هنگام که هیچ بودم و بر دیوار استوارِ صبر تو تکیه کردم  و شروع کردم به آموختن...  دستم را گرفتی؛ آرام و باحوصله.  افتادم، گریستم، خسته شدم...  ولی هر بار تو با صدایی محکم مرا خواندی.  در آن هنگام که ساعت‌ها در کنارم صبورانه ایستادی تا اولین‌‌ هر قدم را بردارم.  اولین قدم، اولین رکاب، اولین پا زدن، اولین سقوط...  و دستان محکم و مهربان تو، مرا ساخت.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که نامت را برادر نهادند.در کنارت رشد کردم، از ته دل خندیدم، کودکی کردم.در آن هنگام که جنسیت هنوز برایم معنا و مفهومی نداشت.تمام دنیای کودکیم را نام تو رنگارنگ کرد.با تو از اولین درخت بالا رفتم.اولین بار تمام زنگ‌های کوچه را زدم و فرار کردم.اولین‌ها با تو...با تو هر آنچه کودکی بود انجام دادم.همراهت رشد کردم، بزرگ شدم.و اکنون، هر زمان که دلم از زمانه سخت می‌لرزد، خودم را در حصار فولادین دستانت تصور می‌کنم و...و چه لذت‌بخش است حس امنیتِ وجودِ برادر.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که پدربزرگ نام گرفتی.در کنارت ریشهٔ وجودم جان گرفت.زیباترین خاطرات کودکیم را ساختی.هنوز هم در رویاهایم که به دیدنت می‌آیم، تو در آن گلخانهٔ همیشگی، میان گل‌ها و گلدان‌ها، بزرگ‌ترین دسته‌گل رز را برایم پیچیده‌ای.چه عطری داشت گلخانه‌ات...سال‌هاست که در بهترین عطر‌فروشی‌ها می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.هنوز هم دلتنگت که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم و بوی بهارنارنج‌های تازه‌به‌گل‌نشستهٔ گلخانه را نفس می‌کشم.چه بوی غریبی است...بوی نم، بوی خاک، بوی گل، بوی بهارنارنج، بوی باران...بوی پدربزرگ.به تو می‌اندیشم.در آن هنگام که در قامت عشق آمدی.آمدی و...دوباره درِ خانهٔ غبارگرفتهٔ قلب مرا کوبیدی.آمدی و...دوباره قلبم، بعد از سال‌ها انجماد، شروع به تپیدن کرد.با هر تپشش، خون به تمام سلول‌هایم روان شد و منِ خفته در قعر چاه تنهایی را روحی تازه دمید.تو آمدی و چشمانم دوباره رنگ‌ها را دید.گوش‌هایم دوباره صدای خنده‌ها را شنید.و لب‌هایم دوباره به غنچهٔ لبخند شکفت.به تو می‌اندیشم.ای مرد...که جهان را مردانی باید.مردانی که نه تنها ستونی استوار، که سایه‌ای آرام، خردی راهنما و حضوری وفادارند.همان‌گونه که زن با لطافت و عشق جهان را کامل می‌کند،تو نیز، ای مرد، با صلابت و آرامش این کمال را به توازن می‌رسانی.تقدیم به تمام مردان سرزمینم،که چه مظلومانه در شرایطی سخت همچون درختی استوار در کنار خانواده هایشان ایستاده اند.مهسا دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر ،صدای نخستین.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-zym2rywi54fw</link>
                <description>هیچ بود ، هیچ بود وهیچ.و جهان در تاریکی قیر اندود فرو رفته بود.صدایی نبود ، واژه ای نبود.چیزی نبود ،جز هیچی بزرگ.ناگهان نوری بوجود آمد از قلب تاریکی.و صدایی شکل گرفت از ریزش شعاع نور بر دامن قیر گون هستی.واژه ها پدید آمدند ، رنگ ها زاده شدند.این نور ، صدا، پژواک از چه بوجود آمد؟ظلمات کنار می رود،انگار در مرکز آن غوغایی بر پاست.نورها در هم می پیچند ،از پیچش انوار لطیف ترین صدا ها شکل می گیرد.صدای ریزش....صدای چیست؟این بکر ترین صدای هستی است.خوب گوش کن، همه چیز شروع شد.همه چیز با این صدا شروع شد.از قلب نیستی در عالم ،اولین جوانه های هستی شکل می گیرد.خلق شد.و خداوند قطره ای از عشق خود را در تار و پود سلولی نهاد.و آن شد  ، قطره ای نور ، صدایی لطیف از دل نیستی ،از دل تاریکی.واین قطره شد  ،اولین سلول ، اولین یاخته.تاریکی رفت ، نور آمد.همهمه ای بر پااست، فرشتگان چه سرا سیمه نجوا می کنند.پهنای ملکوت با بالهای فرشتگان مفروش شده.صحنه آماده است برای معرفی این وجود ظریف.از هر آنچه در عالم است در وجودش به اندازه ی سلولی جاری است.او حامل هستی است.تمام زیبایی های عالم در وجودش خلاصه می شود.و زن آفریده شد.هستی رنگ گرفت ،روشن شد.هیچ رفت ،هستی پدید آمد.در  بر هم زدنی زیبا ترین واژه ها .روشن ترین نورها.لطیف ترین صداها.زیبا ترین رنگ ها در عالم هیچ و نیستی شکل گرفت.و خداوند زن را آفرید.تا لطافت گلبرگ های عالم .تا زیبایی رنگ های بال پروانگان.تا...تا هر چه لطافت و زیبایی است در جهان در وجودش معنا پیدا کند.تا جهان را بارور کند و بسازد از نیستی هستی را.او قبول کرد که مادر باشد.پس خداوند قلبش را به وسعت اقیانوس های عالم آفرید.او قبول کرد که مادر باشد ، پس خداوند لطیف ترین روح را در کالبدش دمید.اوقبول کرد که مادر باشد ،پس خداوند صبرش را به استواری کوهستان ها قرار داد.او قبول کرد که مادر باشد ، پس خداوند نوری همانند خورشید تابان در چشمانش قرار داد.وجهان از آن پس زیبایی را ، نور را ،استواری را در دستان ،قلب و روح مادران دید ، آن هنگام که تا آخرین رمق در کنار کودکانشان نفس می کشند.تقدیم به تمام زنان و مادران عالم،چه آنان که در زمین اند و چه آنان که مهمان آسمان شده اند.مهسا آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 00:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه های انتظار.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-rpklnizkeakh</link>
                <description> انتظار، انتظار، انتظار، و باز هم انتظار...همنشین قلب عاشق است.و من نمی‌دانم این چه معادله ناهمسانی است؟!بین انتظار و عاشقی...اصلاً با هم همخوانی ندارند؛ تو بی‌قراری ولی...ولی دقایق صبور!!اصلاً زمان حرکت نمی‌کند، انگار همه چیز ثابت است.و این فقط قلب توست که محکم‌تر از قبل به سینه می‌کوبد.با صدایش، نگاهش...مهساآبان ۱۴۰۳</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 22:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز ققنوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-jbpcogehtw0b</link>
                <description>بعد از آخرین دیدار، سرگیجه‌ای عجیب تمام دنیایم را بر هم زده.در خَلاء بی‌جاذبه سرگردانم.تمام هستی‌ام از حلقوم چشمانم بالا می‌آید.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و من در دالان هزار آینه، در مداری که تا بی‌نهایت ادامه دارد، همچنان می‌چرخم.و با هر چرخش دوره می‌کنم، خودم را، تو را.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و باز با هر چرخش از پایان شروع می‌شوم.نفس‌هایم همانند آخرین دود بلندشده از زغال افروخته در مواجهه با آب.آهی می‌شود عمیق و از سینه‌ام به بیرون می‌جهد.همراه آخرین نفس، بالا می‌آورم تمامی وجودم را.پاک می‌کنم از تمامی سلول‌هایم چرک‌های خاطراتم را.می‌چرخد، می‌چرخد و باز هم می‌چرخد.و در این چرخش نابرابر من تمام می‌شوم.خاکستر می‌شوم.تمام شد، آیا واقعاً تمام شد؟؟؟من به آرامش رسیدم؟؟؟؟نه، تمام نمی‌شود، ادامه دارد.در باقیمانده‌ی خاکسترم هنوز خاطرات تو نفس می‌کشند.و باز از همان نقطه‌ی پایان شروع می‌شود.از خاکسترم، ققنوسی زاده می‌شود.بزرگ‌تر، عظیم‌تر، باشکوه‌تر.و من دوباره از پایان تو را آغاز خواهم کرد...مهسا۲۹ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 23:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی ام از آن تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88-iototwagtvbj</link>
                <description>کاش می شد قلبم را از سینه ام بیرون آورم و برای تو کادو پیچ کرده، تقدیمت کنم .آخر می دانی ،من برای در کنار تو بودن به قلب احتیاج ندارم.اصلا قلب به چه کار آید وقتی...وقتی که صدای نَفَس های تو را کوتاه می شنوم .قلب را می خواهم چه کار؟؟؟؟بگذار قلبم برای تو باشد ،در سینه تو بتپد.شاید قلبم مرهمی باشد بر روی غم های دلت.گفتی برای نَفَسی راحت کشیدن،به رگ های سالم احتیاج داری.چه غم ، تو بار دیگر بخند.تمامی رگ هایم از آن تو .رگ و قلب که چیزی نیست ،در مقامی که من ایستاده ام، هستیم از آن تو باد .فقط می خواهم یکبار ،فقط یک بار دیگر صدای نفس هایت را بلند تر بشنوم.مهسا ۱۴۰۴/۰۸/۱۹</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان صدای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ktvdbog4dwkz</link>
                <description>دلم برایت تنگ شده است .خدایا ، به شنیدن صدایش مهمانم کن.بدون چشم ، تو را از بین هزاران نفر خواهم شناخت.بدون چشم ، تو را ، از آهنگ صدایت خواهم شناخت.در من  کششی است که مرا بی واسطه به تو می خواند.سلول به سلولِ روحم جذب تو می شوند.نیستی در کنارم ، ولی ،من هر لحظه، لحظه چیست؟، هر دم در تو غرق می شوم.نیستی ، ولی ،من در جمع از خود تُهی و در تو حل شده ام.و این کدامین قانون است ، در دنیای بی قانون من ،که مرا به سوی تو سوق می دهد ؟؟؟؟؟؟مهسا ۱۴۰۴/۰۱/۰۹</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 20:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق است دیگر....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-gs5gaudecnzh</link>
                <description>این روز ها به تو که می اندیشم ،دلم تنگ می شود.صدایت را گوش می دهم.وباز هم ، وباز هم ، شاید آرام گیرم، ولی.....آنقدر دلتنگم که جایی برای نفس کشیدنم نمی ماند.انگار میان دل و گلویم دریچه است ، که وقتی به تو می اندیشم تنگ وتنگ و تنگ تر می شود.نفس هایم به شماره می افتد.اشک پنجره دیدگانم را می خراشد. انگار آدمی در من حبس است ، و هر لحظه کمک می طلبد ،به در و دیوار می کوبد.ومن ....من سعی در پنهان کردن برق نشسته بر دیدگانم را دارم.می خواهم حالم را از زمین و زمان پنهان کنم.خدایا در من چه می گذرد؟من چه کنم؟از خودم،  از درونم ، از آنچه در من پنهان است می ترسم.همانند زن آبستنی ، که در وقت زادن ،دستش را با دندان هایش می درد تا فریادی از نهادش به آسمان نرود.چه کنم از این بی سر و سامانی؟؟؟عشق است دیگر...می آید و ویرانت می کند و..... می رود......مهسا ۱۴۰۴/۰۸/۰۸</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 17:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که یاس ها هنوز می خندند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%AF-ovoanl15znk7</link>
                <description>هنوز در کوچه باغ های ذهنم صدای خنده های  دخترکی ،پرسه می زند.بی اراده به دنبال صدا می روم.از هیا هوی شهری شلوغ می گذرم.در پس این شهر ،دور از تمام رنگ های کثیف ، دل می‌سپارم به خنده های دخترک.و انگار جادو شده ام ، بی اختیار در دنیای او قدم می زنم.قدم می گذارم در کوچه ای ، که در انتهای آن خانه ایی است  کوچک  و ویلایی.شا خه های گل یاس از روی دیوار ها تا پایین کشیده شده،پُر است از یاس های سفید پنج پَر.کمی آن طرف تر ، خوشه های آویز رازقی در یاس های سفید در هم می پیچند و چون آبشاری از رنگهای سفید و سبز و بنفش ،از تن دیوار بر زمین فرو می ریزند.غنچه ها  مستانه می خندند و تا دهان به خنده می گشایند ،عطری دل انگیز تمام کوچه را فرا می گیرد .تمام آجر های کوچه مست اند از عطر حضور یاس ها.برای لحظه ای یاد جانماز کوچک بابا افتادم،همیشه پُر بود از یاس های سفید چیده شده از باغچه.بویش را حس می کنم ،هنوز هم تازه استقدم به حیاط خانه می گذارم،باغچه ای در وسط با گل ها و درختان میوه در آن خودنمایی می کند.از حیاط می گذرم.وارد خانه می شوم، شیشه های رنگین ،فضا را دلنشین و گرم کرده است.انگارد وسط هال رنگین کمان افتاده برروی گل های قالی . چقدر این خانه را دوست دارم ،چقدر برایم آشناست.کمی آن طرف تر ،آشپزخانه است،که در وسط آن میزی چوبی با سه صندلی در اطرافش ،به انتظار نشسته.فضای آشپزخانه با صدای قل قل کتری و بوی خوش هل و چای دم کشیده ،چه دلپذیر شده.همان آشپزخانه که همیشه آرزویش را داشتم .چقدر این خانه را دوست دارم .چقدر من این خانه را می شناسم!!!صدایی می آيد، به طرف آن بر می گردم.خودم را می بینم ، آری خودم را.دست در دست مردی میان قامت ،در چشمان مان لبخند خانه کرده .عشق در میانمان موج می‌زند، خوب نگاه می کنم.آری ،همان آشنای همیشگی ،همان عشق ممنوعه.همان که در عین غریبه بودن از همه به من آشنا تراست.این خانه من و اوست ،همان که آجر به آجرش را در عالم خیال با عشق آمیختم. و آن دخترک ...آن دخترک ،چکیده زلالی است از من .از احساسم به او ، از بودن هایم از ....آن دخترک زاده ایی است از عشق من و او که می‌خندد و با موهایی رها شده در باد ، آزاد از باید و نباید های این دنیا.فارغ از هر درد و آه.تا ابدیت در این خانه می ماند....مهسا • 1404/08/03</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 20:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه جای دیگری است، پرواز خواهیم کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-hh8ckt3cczvh</link>
                <description>پشت چراغ قرمز هستی ،خیره شده ای به گذر ثانیه ها ، دلشوره ی ریزی زیر پوستت حرکت میکند، به تابلو چراغ نگاه می‌کنی و ناخودآگاه شمارش معکوس را در دلت ادامه  می دهی.ده، نه ،هشت، هفت ،شش، پنج ، چهار ،سه ، دو ،یکو پارا تا آخرین درجه روی پدال گاز فشار می دهی،به کجا؟ با این شتاب و عجله !!!این حال تمامی هر روز من است پشت چراغ قرمز .بارها با خودم فکر میکنم دلیل این همه عجله  چیست ؟روزهای هفته را تند و تند می‌شماریم و منتظریم تا هرچه زودتر هفته تمام شود ،بشود ماه ،ماه تمام شود بشود سال و...و سال ها تمام شوند و...ما انتظار چه را می کشیم ؟تمام این ثانیه هایی که می‌شماریم و بهم می بافیم که زود بگذرند ،دقایق عمر ماست.انگار آرامشی در این گذر نیست ،می شماریم تا ببینیم کی به آخر می رسیم.در خنده هایمان ،در گریه ها ،اضطراب همیشه مهمان ناخوانده این روزهای ماست.انگار از یک زمانی به بعد فراموش کردیم ،بدون فکر و خیال خندیدن را ،از ته دل نفس کشیدن را.همش منتظر یم ،منتظر چه؟، نمی‌دانم؟گاهی همه چیز هست ،ولی باز هم این دلشوره و اضطراب دست از سرت بر نمی دارد.همش در حال دویدنی ، میدوی که برسی ،به چه نمی دانم؟انگار که کاری باید انجام می دادی و هنوز آن کار را نکرده و زمان در حال گذر است .ولی وقتی خوب نگاه می کنی می بینی که تو تلاش خود را کرده ای ولی ....ولی، پس این حسِ دلشوره ،اضطراب ،شتاب و عجله از چیست ؟انگار که همه می خواهیم همه چیز تمام شود و ما به جایی برسیم.و وقتی تو در این بین به میانه راه رسیده ای.وقتی دیگر سبک سری ها و ندانم کاریهای نوجوانی و تب وتاب های جوانی را پشت سر گذارده ای.وقتی در آستانه میان سالی ایستاده ای.وقتی رنگ سپیدی از لا به لای سیاهی موهایت به تو چشمک می زنند. وقتی تک‌تک عزیزانت هر ثانیه پیرتر می‌شوند. وقتی به زمانی میرسی که تکرار نام مرگ،   همانند  صدای تیک تاک ساعت خانه مادر بزرگ ، در تو طنین می اندازد .وقتی شغلی داری که هر روز و هر شب ،بارهاوبارها همراه آخرین ثانیه های افراد بودی و با تک تک آن لحظه ها در خود نالیدی ،ترسیدی ،فریاد زدی....در تمام این گذر ها در میابی که....‌درک می‌کنی که ،عزیز آرام تر ، در پس تمام این دویدن ها و شتاب ها ،گریه ها و خنده ها ،انتظار شنبه ها .گذران عمر من و توست .قرار نیست که در پس این فردا ،آرامشی باشد .هر چه هست ،همین است ،همین آنی که در حال تجربه اش هستیم.گاه خوب ، گاه بد ،گاه زیبا ،گاه زشت ،گاه تند و گاهی به کُندی...همه چیز در کنار هم است که معنا می بخشد و می شود زندگی.و من در آخر ، در یافتم که سهم هرکس از این همه ،دویدن ها و تلاش کردن ها می‌شود یک تکه از زمین  ،که همه از هر طبقه و جایگاهی که باشیم  در آن یک جا دیگر تفاوتی نداریم .انگار این همه عجله و شتاب برای این بود که نقطه آرامش به همان قبر برسد، جاییکه  لباس بدن را تقدیم طبیعت کرده و خود به سمت آرامشی ابدی پرواز خواهیم کرد .ما جدا شده از نور و عشق هستیم که قرارمان در این خاکستان سرد نیست ،با سرعت نور به سمت مقصد در حرکتیم......اندکی آرام عزیز ،خانه نزدیک است.پرواز خواهیم کرد.......مهسا۱۴۰۴/۰۷/۳۰</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 18:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانهِ تو...</title>
                <link>https://virgool.io/Varoon/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%90-%D8%AA%D9%88-hdkmw5x2lmjg</link>
                <description>نمی دانم دوباره تو را خواهم دید؟نمی دانم ،دوباره تقدیر مرا به گفتگوی با تو دعوت خواهد کرد؟نمی دانم ، اینگونه که من درگیر و بی قرارم !!!آیا تو نیز در زوایایی از فکرت ، به من می اندیشی؟آخرین دیدارم با تو را ، بارها و بارها و باز هم بار ها مرور کرده ام.هر دفعه سر درگم تر و پریشان تر می شوم.حس می کنم ، در ابتدای جنگلی تاریک ایستاده ام.پشت سرم ،زندگی است که تا کنون گذرانده ام.پُر است، از روزمرگی ها.پُراست، از تکرار دیروز و امروزها.پُر است، از لبخند ها و اشک ها.پُر است ، از آرزو هایی که نزیستم.پُر است ، پُر است، پُر است ....پُر است از ردِ حضورِ غایب تو.و رو به رویم ، این دفعه ، حضورت بعد از سال ها که مرا کشانده بر آستان جنگلی تاریک!!!!رها شده و تنها...نگاهت ، صدایت و یادت مرا می‌خواند. ولی، ...ولی تردیدم ، ترسم و باز هم ترسم ، مرا بر جایم میخکوب کرده است.سلول به سلول از هوای تو پُر شده ام.ولی، ولی......هیچ نمی دانم .هیچ.....جز اینکه به تو مبتلا شده ام.مهسا۱۴۰۴/۰۲/۲۷</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 20:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی یک نگاه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-ycdwjwgrxfcy</link>
                <description>زنی جوان ،با پیراهن نارنجی بلند پر از گل های ریزرنگا رنگ ،با هر قدم اَش ،بهار در لباسش موج می زند.موهایش را در بالای سرش جمع کرده و عاشقانه در حال آشپزی است .آشپزخانه  برایش مثل همیشه آشناست ،  ناگاه ،صدایی از انتهای آشپزخانه توجه اش را جلب می کند.زن کنجکاوانه به دنبال صدا می رود.در انتهای اِل مانند آشپزخانه به نا گاه چشمش به حوضی مرمرین می افتد ,نوری ملایم همه جا را در برگرفته،فضا ناگهان تغییر می‌کند ،ذرات نور در برخورد با قطرات ریز آب در هوا تلألو با شکوهی را بوجود آورده. سکوتی اَمن همه جا را در برگرفته.زن غرق در زیبایی این فضا است.حوضی از مرمر دو طبقه مثل گلی پنج پر، آبی زلال که از وسط آن فواره وار به پایین می ریزد.طنین آوای ریزش آب ،حس آرامش وشادابی رادرفضا گسترانده.زمین و زمان در اینجا نور است و روشنایی، و زن را در بر می گیرد.خورشید را نمی‌بیند، ولی مهر بانیش را در فضا حس می کند.انگار سال هاست که این نور را می شناسد .نوری آرام و ملایم کل فضا را فراگرفته .چه آرامش اطمینان بخشی در محیط ساکن است.به ناگاه در ی در انتهای سالن باز می شود .موجودی زیبا و کوچک ،غیر قابل وصف وارد می شود.خدایا نمی دانم ،این کودک زیبا دختر است ؟یا پسر؟موهایی طلایی ، همچون تارهای طلا، به زیبایی ،چون امواج دریا در هم فرو رفته اند .حلقه های طلایی بر روی پیشانی مرمرینش همچون تاجی زیبا می درخشد.پوستش در لطافت نم باران بر گلبرگ های  گل یاس را می ماند.ردایی از حریر سوسنی رنگ گوشه ای از بدن عریانش را پوشانده است.عجبا ،که لباس بر تن این کودک زیبا ،زنده است !!!!با تنش حرکت می کند ،نفس می کشد .چشمانش درشت و زیبا ست ،آبی دریای بی کران در چشمانش جاریست .معصومیت در وجودش موج  می زند.دست زن را به آرامی می گیرد ،و زن ،انگار از ازل این کودک را می شناسد.و کودک با چشمانش به زن می گویید :مامان چرا اینقدر دیر کردی؟در چشمان هم زل زده اند ،برای لحظاتی انگار زمین و زمان در نگاه این دو متوقف شده است.زن دستانش را سخاوتمندانه به کودک می‌سپارد و با هم رهسپار شده و در پیچ راهرو گم می‌شوند .و من به نا گاه از خواب شیرین بلند می شوم .وهنوز در حسرت لمس دستان معصومانه اش تا آخر عمر آه حسرت خواهم کشید.آری من همان زنم......مهسا 1401/02/10</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 18:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ای که نفس می کشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-by5harra8xld</link>
                <description>موضوع :وقتی ترس تموم شد و عشق شروع شد.همه چیز از قاب چشمان آن دختر شانزده ساله شروع شد .آرام و بی صدا تصویرت شد زیبا ترین خاطره چشمانش.و من بی اختیار ،اسیر ژرفای بی کرانش شدم.سالها بود که از پشت پرده غبار گرفته ذهنم به تو می نگریستم، تویی که فقط فرصت شنیدنت را داشتم، ومن نمی دانم چه بود و چه هست در این کشش پر رمز و راز.کششی که چون رود از روزگاران نوجوانی در رگ هایم جاری است.ایام گذشت ، گذشت و گذشت...تو راکه نمی دانم ، ولی من سعی کردم در اتفاقات و گذر ایام ذهنم را دور کنم از فکر کردن به تو ، به نام تو ، به یاد تو،و من گم شدم…برای سال ها ، گم شدم در دنیای بزرگسالی، تن سپردم به سرنوشت،به سرنوشتی که از روی ترس و بی کفایتی سر تسلیم در برابرش خم کردم.از موانع سختی گذشتم، و باز امروز ایستاده ام بر آن نقطه که سال ها پیش بودم.دوباره بعد از این همه سال سرنوشت مرا مقابل تو قرار داد!!!باورم نبود دوباره به تو مبتلا شوم ،ولی با دیدنت انگار ،دستان مهربان باد غبار را از چهره ی خاطراتم زدود.و اکنون  ،انگار که جوان شده ام ،و غبار این روزها فقط بر ورق های شناسنامه ام نشسته است.ومن همان نوجوان هفده ،هجده ساله ایی هستم که با دیدنت و با شنیدنت به وجد می آید.آری ،یادت ،عشقت و مهرت در روح و جان من از سالیان دور ریشه دوانده و هنوز تازه است و جوان.فکر می کردم که روح من فراموش کرده است .آن افت و خیز های کودکانه را ولی دوباره با دیدنت تمام لایه های ذهنم از هم دریده شد،سالهای رنج کشیدگی رفت و تو آمدی و یاد تو.همه چیز را به خاطر آوردم ،یادم آمد که ....نمی دانم ، نمی دانم که اصلا مجاز هستم به دوست داشتنت یا نه؟ ولی این بار بندهای زیادی از روحم رسته است و آزادانه به تو می اندیشم، با خدای خود در موردش صحبت میکنم...و اکنون می‌نویسم بر خطوط این کاغذ تا حداقل بدانم که زنده ام و نفس می کشم.می‌نویسم ،به این امید ، به این عشق .که روزی من و تو نشسته پشت یک میز چوبی .دو فنجان چای در کنار هم، بخار از روی چای به هوا می رود و با خود تمام آه های قلب مرا می برد .من غرقم در تماشای برف نشسته بر روی موهایت.زمان را متوقف می کنم ، این دم را مالک می شوم ،این لحظه را زمین و زمان به من بدهکار است .....تک تک جزئیات صورتت را در حافظه ام ثبت می کنم ،ثانیه ها را نفس خواهم کشید.چشمانمان با هم سخن می گویند ،من از دریچه چشمانت نفوذ میکنم به عمق روح تو .خوب نگاهت می کنم ،سیر ، یک دل سیر تو را نگاه می کنم بدون اینکه لحظه ای پلک بزنم.سکوت بین مان حکم فرماست ،نیازی به سخن گفتن نیست.صدای قلبم همه چیز را به تو خواهد گفت .ومن در آن سکوت محض برایت می‌خوانم .می خوانم تک تک کلماتی را که با یاد تو بر روحم جاری شد و بر روی کاغذ آمد .وه ، چه گرم است ، چه امن است .حریم بازوان اَت را می گویم ،من در دنیای دستانت غرق خواهم شد .در این امنیت محض چشم هایم را خواهم بست و با اطمینان در گرمای آغوشت تا همیشه خواهم خوابید.و جهان بیرون ،با تمام هیاهو و پریشانی اش به آرامی محو خواهد شد......#سه ـ فصل ـ عشق</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 03:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروازِ روح.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AD-h9rnalasj5ij</link>
                <description>کاش نقاش بودم ، آنگاه اولین تصویر از تو را ، که مانند روز در زوایای ذهنم جاریست بر روی بوم می کشیدم.آن اولین روز را ، همان که تا الان اثرش باقی است.تو را می کشیدم با همان آرامش و وقارِ نهفته در رفتارت.کاش شاعر بودم ،آنگاه تورا در نغز ترین ابیات وصف می کردم.کاش باد بودم ،هر روز و شب می پیچیدم در آن کوی و برزنی که تو در آنجا زندگی می کنی.کاش آن کبوتری بودم که هر روز بر تراس خانه ات نشسته ،و تو رابی واسطه می بیند.کاش ، کاش ،  کاش ...و کاش روح بودم ،سیال و روان .جاری در زمان و مکان .آنگاه هر دم در کنارت بودم بدون ترس از هیچ قانونی.روزی این بدن را ترک خواهم کرد و اولین جایی که َپر خواهم کشید به سوی تو خواهد بود .بدون ترس ،بدون توضیح ،بدون هیچ قانونی به سوی تو خواهم آمد.مهسا 1404/03/10</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 09:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mprh2c9prnjq</link>
                <description>زنی با موهایی بلند ،پریشان در باد،ردایی از حریر سفید برتن ایستاده در زیر نور ماه.در چشمان سیاهش انتظار همچون مروارید سفید می درخشد.تنها همچون غزالی زیبا می خرامد در صحرا .خستگی در صورت زیبایش طنین انداخته.نگران است ،نمی دانم از چه؟به هر سو پریشان نگاه می کند،چیزی را می کاود...دستانش در عین ظرافت از قدرتی عجیب خبر می‌دهند. نیک که می نگری او تصویر زن ایرانی است .خسته از تجربه دنیای زمخت مردانه.خسته از لمس نگاه های هرزه ،نگاه هایی که بدون حفظ حریم احساسش، مرز قلبش را لمس کرده ،به او به دیده هوس نزدیک شده اند.آری ،او تصویر زن ایرانی است ،که خیلی وقت است طبیعت زیبایش را در پشت نقاب آهنی پنهان کرده ،زنانگی و ظرافتش را فراموش کرده .تا ...‌تا بتواند در این کشور سخت مردانه زندگی کند.آه که چقدر خستگی در نگاهش نهفته است.آه که چقدر فریاد در گلویش خفته است .آه که چقدر  رویا ی پرواز را در سر پرورانده است.روزی خستگی را از تنت بیرون خواهم کرد .روزی تمام فریاد ها را رها خواهی کرد .روزی آزادانه  در باد پرواز خواهی کرد ........مهسا1404/01/13مهسا1404/01/13</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 11:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسیرِ انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-kdvanggevvyh</link>
                <description>پرنده ای کوچک را دیده ای ،که  تازه اسیر قفس شده؟تپش های قلب کوچکش را دیده ای ؟ببین چگونه از روی پوست پیداست!!!در کنج قفس با ترس نشسته و چه غریبانه به زوایای قفس می نگرد.با کوچکترین صدایی قلبش از جا کنده می شود .پرنده از جا می پرد.خواب به چشمان خسته و ترسیده اش نمی نشیند .هراسان از هر صدایی به اطراف می نگرد.گشنه است ،تشنه است ولی...ولی هیچ چیز به جانش نمی نشیند.دم به دم و لحظه به لحظه ی قفس برای پرنده تکرار اضطراب است و انتظار.واین حال من است بی تو...........مهسا 1404/01/09</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 09:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه خانه را نشانم بده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62953621/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-ptvpxbxygn1j</link>
                <description>دلتنگ تر از آنم که توان نوشتن داشته باشم.ولی باز هم همه ی راهها به کاغذ و قلم ختم می‌شوند.هیچکس را حوصله ی آن نیست که مداوم از تو برایش بگویم .هوا دم کرده ،آسمان ابری است ،ابرها می‌بارند و تهی میشوند از دلتنگی.ولی من هر لحظه پُر می شوم از بغض و اشک .کودکی شده‌ام که بدون توضیح فقط تو را میخواهد.بی اختیار فقط حروف را سر هم میکنم ،شاید ذهن بی قرارم راه خانه را بیابد.من گم شده ام ،در هزار توی عشقت مرا سرگردان رها کردی !!!!کجایی؟راه خانه را نشانم بده.تو خود گمشده ای.من راه از که میجویم؟ای که برایم شده‌ای نفس،دمی مرا مهمان قلبت نمیکنی؟زمان تنگ است و در گذر .در آرزوی دیدنت سر تا به پا چشم شده ام ،از در, در آی.مهسا1404/01/26</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 11:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>