<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مونا خسروی فر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_631283</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:00:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/316172/avatar/z5Xdqm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مونا خسروی فر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_631283</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابتذال یارِ غار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-lka5eyzbqafi</link>
                <description>رفته بود اما هنوز گرمای آغوشش رو حس میکردشایدم تَوَهُم زده بوداین گرمایی که حس میکرد گرمای آغوش اون نبود بلکه گرمای دودکش بخاری زیرپاش بود....................................................بازم که غمگین نشستی و زل زدی به من؟!!بازم تنهات گذاشت و رفت؟!عشق هم عشقهای قدیمجفت هم جفتهای قدیموالااخوش به حال خودم که از ازل تنها بودم و تا ابد هم تنها هستماینطوری هم عین تو چشم انتظار نمی مونم....................................................چیه هِی من هیچی نمیگم تو هم از فرصت استفاده میکنی و هِی نمک به زخمم می پاشیکی گفته اون منو تنهام گذاشته؟؟اگه اینجا کنارم نیست چون به اندازه کافی جا نیست برای دوتامون.مگه یک دودکش بخاری چقدر جا داره؟؟؟ماه هم ماه قدیمقدیما آینه رخ یار بودی و الان شدی یک لامپ مهتابی کم مصرف مزخرف وسط آسمونجای اینکه هر شب بیای و به من زخم زبون بزنی یک چشم‌ بچرخون ببین یارِغارم کجا پناه گرفته تو این شب سیاه زمستون....................................................حالا چرا از کوره در میری؟!من که چیزی نگفتمفقط دلم برات میسوزهبه جای اینکه هر شب بال در بال یارِغارِت از گرمای عشق گرم بشی، چسبیدی به این دودکش آهنیاصلا به من چه....................................................قرص قمر جان درست نگاه کنحتما می بینیشگفت میره لای شاخه های درخت نارنج دو تا خونه اون طرف ترگفت اونجا گرم و به منم نزدیک و هوامو داره....................................................اِاِا چی شد یهو من قرص قمر شدم؟!!تا الان که یک لامپ مهتابی کم مصرف بودم یهوو شدم قرص قمر جان......................‌......‌........شما همیشه قرص قمر بودی ماه جانحرفهای یک قُمری نگران رو به دل نگیرخودت که می بینی دل تو دلم نیستاز صبح ازش هیچ خبری ندارمگفت میره که یک قوت و غذایی پیدا کنه و بیاره که با هم بخوریم اما هنوز برنگشتهعشقک مهربونم همیشه فقط شبها ازم جدا میشد که من جای بیشتری روی دودکش داشته باشم اما امروز از صبح هیچ خبری ازش نیستخیلی نگرانشمنکنه بلایی سرش اومده باشه؟نکنه رفته باشه جای شلوغ و کرونا گرفته باشه؟نکنه یک بچه بازیگوش کلاس آنلاینش رو پیچونده  باشه و از پنجره اتاقش با تیرکمون عزیزِ دل منو نشونه گرفته باشه؟نکنه ریه های یار خوش نفسم یهو بخاطر آلودگی هوا از کار افتاده باشه؟نکنه یک راننده مضطرب وقتی داشته با عجله توی کوچه پس کوچه های فرعی رانندگی میکرده که از دست دوربین های محدودیت تردد کرونا در بره، ناغافل دلبند منو زیر گرفته باشه؟نکنه یک مدعی از خدا بی خبری توصیه کرده باشه روغن غوزک پای قُمری نَر برای پیشگیری از ابتلا به کرونا خوب و الان پاره تنم توی دیگ روغن گیری در حال جوشیدن؟نکنه .........................................................وای زبون به نوک بگیر قُمری ساده دلبزار چشم بچرخونم ببینم کجاست این بی وفا یارت؟....................................................و تنها اندکی گذشت فقط اندکیاندکی که اما برای قُمری تنها به اندازه یک قرن گذشت و ماه نتیجه رصد خود را این چنین اعلام کرد....................................................دیدمیارِ غارت رو دیدمخسته و سرما زده سر بر شاخه خشک درخت نارنج همسایه به خواب عمیقی رفته....................................................دل بی تاب قُمری تنها آرام گرفت. از ماه تشکری کرد و چشم انتظار طلوع دوباره خورشید و دیداریار به تاریکی خیره شدغافل از احوال  یارِغار و آنچه در درخت نارنج همسایه می گذشتجایی که یار غار بال در بال معشوقی زیبا پر و خوش جمال در خوابی شیرین غنوده بودما ماه چرا به او حقیقت را نگفته بود؟از یار غار حق السکوت گرفته بود یا مبتلا به نوعی ابتذال اخلاقی شده بود؟شاید هم اصلا ماه نبود بلکه لامپ مهتابی کم مصرف مزخرفی بود که نقاب ماه را بر چهره زده بود؟اما نههیچ کدام از اینها نبوددرست است که خیلی چیزها تغییر کرده بود حتی یارِغاراما ماه  همیشه ماه بود و هیچ وقت زمانه او را تغییر نمی داداز ازل ماه بود و تا ابد ماه می ماندمهربان و غمخوارِ همه قُمریهای عاشق تنها14 دی 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 13:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عوض شدم یا برف دیگه قشنگ نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hsvnm22mbxca</link>
                <description>بچه که بودم عاشق برف بودم. عاشق سکوتی که موقع بارش برف همه جا رو پر میکرد. همین که ننه سرما دامن سفیدش رو آروم آروم  پهن میکرد رو زمین، پرنده و چرنده  می چپیدن تو لونه هاشون و یک گوشه کز میکردن و برف رو تماشا میکردن. بعد پشت بندش همه جا ساکت میشد. بچه ها می نشستن پشت پنجره به انتظار. انتظارِ سنگین شدن برف و ساختن آدم برفهایی دماغ هویجی. انتظار خوردن آش داغ مامان پز سر سفره گرم  کنار خونواده صمیمی.  انتظار خبر تعطیلی مدرسه و لذت یک روز رهایی از درس و مشق و تکلیف.  آه که چقدر دلم برای اون روزهای برفی تنگ شده.  الانم برف میاد اما دیگه برام اون قدر دوست داشتنی نیست. راستی چرا؟!من عوض شدم یا برف دیگه قشنگ نیست؟اون موقع ها که برف می بارید تنها نگرانی م  بی دونه موندن گنجشکهایی بود که می اومدن زیر سقف ایوون خونه مون پناه میگرفتن.  الان اما وقتی برف می آد به اندازه یک دنیا نگرانم. نگران بچه هایی که این دنیای سرد و بی رحم برفی اصلا براشون قشنگ نیست. بچه هایی که ساعتها مجبورن زیر بارش برف. تو خیابونها بالا و پایین بِرَن و با دستهای یخ زده سطل زباله ها رو زیر و رو کنن. خدایا کودکان و نوجوونهای سرما زده ای که حتی لباس گرم مناسبی به تن ندارند چطور میتونن وقتی دارن از سرما  عین بید میلرزن به قشنگی برف و ساختن آدم برفی فکر کنند؟</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 17:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه نسبتی با هم دارین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-vkzq2uw1zdxw</link>
                <description>عینکش رو که در آستانه سقوط از سراشیبی دماغ باریکش بود هل داد به سمت بالا. چشماش رو ریزتر کرد تا بهتر ورندازمون کنه. پرسید: &quot;زوجین؟&quot; اومدم بگم آره اما حس کردم اون حالت تهوعی که همیشه موقع دروغ می اومد سراغم داره سر و کله ش پیدا میشه. صدام رو صاف کرد و مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: &quot;نعع آقا&quot; و دیگه ادامه ندادم. اما برای خلاص شدن از شر نگاه های مشکوک و شایدم تحقیر آمیز پیرمرد املاکی به صفحه گوشیم زل زدم.  &quot;نداریم دخترم. مورد اجاره برای شما نداریم.&quot;نداریم. موردی برای شما نداریم. این چند روزی که دنبال خونه می‌گشتیم، این صدمین بار بود که این جمله رو شنیده بودم. تشکر کردیم و از املاک زدیم بیرون. دیگه داشتم کم می آوردم هر چند از آدمی مثل من بعید بود. سرم پر صدا بود و تصویر. صدای مهربون بابا از پشت تلفن که جز چند تا جمله احوالپرسی معمول، هیچ وقت حرف دیگه ای برای صحبت باهاش نداشتم. تصویر اشکهای همیشگی اما پنهانی مامان. صدای شکستن قاب عکس پدرم اون روزی که مامان از پنجره پرتش کرد بیرون. تصویر اون عکس وصله پینه لای کتاب شعرم و صدای فین فین خودم   &quot;داری گریه میکنی؟&quot; صدای احمد رشته افکارم رو پاره کرد. &quot;هنوزم معتقدی باید راست بگیم؟&quot;  نگاهی سر سری بهش انداختم و گفتم آره احمد جان چند بار بهت بگم من از دروغ متنفرم. &quot;آخه اینجوری خونه پیدا نمیکنیم. ملت خونه به دختر پسری که هیچ نسبتی با هم ندارن نمیدن.&quot; &quot;ما که با هم نسبت داریم.&quot; &quot;چه نسبتی باید داشته باشیم؟&quot; &quot;مگه ما سه سال با هم دوست نیستیم؟&quot; &quot;رها جان حرفها میزنی هاا؟!! اینجا ایران. تو باید بابت ریز روابطت به بقیه توضیح بدی&quot; &quot;چه توضیحی؟ یعنی اینقدر درک این قضیه برای دیگران سخت که ما دو تا انسان عاقل و بالغیم؟ مگه ما می خواهیم چه گناه بزرگی مرتکب بشیم؟ اینکه  میخواهیم یک مدتی با هم زندگی کنیم قبل اینکه اسممون بره تو شناسنامه همدیگه، چه مشکلی برای جامعه ایجاد میکنه؟ اینکه نمی خواهیم وقتی هنوز تکلیفمون با خودمون روشن نیست، پای یک موجود بیگناه رو به این دنیا باز نکنیم، کجاش غلط آخه؟!! مردم ما تا کی می خوان از واقعیت ها فرار کنیم؟ هان؟ تا کی؟؟؟؟؟ </description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 00:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرم، بزرگ باش و بزرگ بمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-pzyivfujqpkb</link>
                <description>وقتی دنیا اومدی. دنیام یک رنگ دیگه شد.  یک رنگ عجیب دوست داشتنی که تا اون روز هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم. روزها تند و تند می اومدن و میرفتن و تو هر روز شیرین و شیرین تر میشدی و دنیای من و مادرت قشنگ و قشنگ تر. هر وقت دستهای کوچیکت رو به سمتم دراز میکردی و با اون صداهای عجیب و غریب ازم می خواستی بغلت کنم، مسخ معصومیت چشمات میشدم و تا بخواد حواسم بیاد سر جاش، کلی ازم کولی گرفته بودی.  مامانت راست میگفت، تو بدجور بغلی شده بودی و منم بدجور اهلی. اهلی تو و اون چشمها. دنیا وقتی دربست مال من شد که اولین بار بهم گفتی بابا. دیگه از اون روز فقط مسئول بغل کردنت نبودم، بلکه رسما شدم بابت. وظیفه م سنگین شد. باید با تمام وجود می ایستادم جلو همه طوفانها و سختیهای زندگی تا هیچی نتونه ریشه نهال نوپای زندگیم رو سست کنه.  آره نهالکم، اولش سخت بود. اما بالاخره قد علم کردم و در پناهت گرفتم. ایستادم تا تو حرکت کنی. لرزیدم تا تو نلرزی. خمیدم تا تو سر خم نکنی.  و تو ریشه زدی، قد کشیدی و رشد کردی. رشد کردی  و بزرگ شدی و شدی  تنها نهالچه سبز و شاد باغچه زندگی من. نه البته بهتر بگم زندگی ما، من و مادرت. آه طفلک مادرت... روزی که رفتی کلاس اول یادت هست سخت چسبیده بودی به مادرت و ازش جدا نمیشدی. یادت  اون لحظه بهت اخم کردم  و تشر زدم که مادرت رو رها کنی، چی بهت گفتم؟ گفتم همه بچه ها باید برن مدرسه تا بزرگ بشن. بعد یک لحظه تو تصمیم گرفتی که بزرگ بشی. مادرت رو رها کردی و رفتی تو صف کلاس اولی ها ایستادی. و  گذشت و گذشت و تو بزرگ و بزرگتر شدی نه اون بزرگ به اون معنی که بقیه فکر میکنن.  اولین بار وقتی بزرگ شدی که هشت سالت بود، همون روزی  تو  تنها ماشین کنترلی که داشتی رو بخشیدی به غدیر پسر همسایه مون، همون پسرک فلجی که چند ماه بعد فوت کرد.  باباش رفتگر شهرداری بود. یادم هر بار که از جلو خونه شون رد میشدیم تو  به ویلچر درب و داغونش زل میزدی و بغض میکردی و چشمات رنگ غم میگرفت. دومین بار وقتی بزرگ شدی که چهارده سالت بود و به طرفداری از یکی از همکلاسیهای مظلومت از بچه قلدر مدرسه تون کتک مفصلی خورده بودی. اون روز یکی از  بهترین روزهای زندگیم بود چرا که فهمیدم داری کم کم نهال قرص و محکمی میشی و دلم روشن شد به اینکه داری راست و مستقیم در جهت نور قد میکشی.و روزها و فصل ها اومدن و رفتن و تو اما هر روز بزرگ و بزرگ تر شدی و من سربلند تر و سرافراز تر از داشتن تو. تویی که دیگه من نبودی، شده بودی یک ما بزر.گ همون ما بزرگی که بزرگیش به قد و قواره و هیکلش نبود بلکه به سخاوت و جوونمردی و حق خواهیش بود.پسرم حالا که تو دیگه اینقدر بزرگ شدی و شدی یک درخت تنومند. وقت اون رسیده که بازم بزرگیت رو به من نشون بدی.مرگ و تحمل جدایی هم بخشی از فرآیند بزرگ شدن همه نهال هاست.  منم روزی نهالکی بودم که قد کشیدم و بزرگ شدم.  شاید نه بزرگ به اون مفهومی که همیشه دوست داشتم. حالا پایان قصه من. از تو می خواهم که همیشه بزرگ باشی و بزرگ بمونی و مرگ پدرت رو که روزی درخت تنومندی بود تحمل کنیچرا که مرگ و تحمل هم بخشی از فرآیند بزرگ شدن   پس پسرم بزرگ باش و بزرگ بمان</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 03:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک روز عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-wslnl6aeux2v</link>
                <description>الان بهترین موقعیت. مامان حسابی نشئه است و تو عالم هپروت. اون حرومزاده دیوث هم که فعلا گورش رو گم کرده. باید برم تا برنگشته.  آره باید برم.تو مغزش پر صدا بود. سرش عین یک کوه، سنگین شده بود. چشماش پف کرده بود. گاهی می نشست و گاهی بی اختیار یهو پا میشد و شروع میکرد عرض اتاق چند متریشون رو بالا و پایین رفتن. باید میرفت باید خودش رو از این کثافت میکشید بیرون. اما کجا؟؟؟ این سوالی که چند ماه  بود مدام با خودش تکرار میکرد و هر بار جوابش فقط شده بود اشک. اما حالا دیگه چشمه اشکش هم خشک شده بود.دیگه نباید معطل می کرد. باید میرفت. اما کجا؟هر جا. هرجا میرفت بهتر از موندن توی این گُه دونی بود. اینو مریم بارها بهش گفته بود. هر وقت که دوتایی با هم درد دل میکردن و از بدبختی هاشون برای هم میگفتن. این مریم بود که پیشنهاد فرار از این به قول اون، گُه دونی رو داده بود و اون هر بار سکوت کرده بود.&quot;آخ مریم، مریم یعنی الان کجایی؟ &quot;از به یادآوردن چهره مریم، همون روزی که اون رو برای آخرین بار جلو دبیرستانشون دید چشمه خشک شده اشکش دوباره جوشید. بهترین دوستش چه غریبانه ناپدید شده بود. انگار اصلا هیچ وقت توی این دنیا مریمی وجود نداشت.&quot; یعنی الان اون کجاست؟&quot; یعنی الان خوشحال؟&quot;دیگه بغش ترکید اما بی صدا. نباید صداش در می اومد آخه پروانه خیلی خوابش سبک بود. اگه بیدار میشد دیگه دل کندن از خواهرک کوچولوش براش ممکن نبود. تا الان هم اگه تحمل کرده بود و جیک نزده بود فقط بخاطر این تنها موجود دوست داشتنی زندگیش بود. کاش میتونست اونم با خودش ببره و از این جهنم نجاتش بده. اما نه، نه نمیشد. اون همه ش شش سالش بود. مریم گفته بود پروانه با خودت ببری، بهت مشکوک میشن میگیرنت. اون برات دردسر میشه.مریم راست میگفت پروانه خیلی کوچیک بود حتما اذیت میشد.اون باید خودش تنها میرفت. باید یک کار و بار مناسب پیدا میکرد بعد می اومد و پروانه رو با خودش میبرد.از تصور رویای شیرینی  که تو ذهنش برای خوشبخت کردن پروانه ساخته بود، قوت قلب گرفت. پاشد و سریع چند تا تیکه لباسی که داشت ریخت تو کوله مدرسه ش و آهسته خودش رو رسوند به در. اما هنوز خارج نشده بود که صدای پروانه میخکوبش کرد.&quot;آجی پریا، داری میری مدرسه؟ &quot;مکث کرد. قلبش داشت بال بال میزد و میخواست از قفس سینه ش پرکشه و پروانه رو بچسبونه به خودش و نوازشش کنه. اما نه، باید میرفت اگه می موند باید...باید ... وای خدایا باید ... نه دیگه نمیتونست ...بغضش رو قورت داده و بدون اینکه برگرده و بصورت پروانه نگاه کنه گفت:  &quot;آره آجی دارم میرم مدرسه&quot;&quot;امروز که جمعه است! مگه جمعه ها هم مدرسه باز؟!&quot;دیگه نشنید پروانه چی گفت  یا دیگه نخواست که بشنوه.حتی نیم نگاهی هم به مادرش که کنار بساطش گوشه اتاق ولو شده بود نینداخت.با عجله از خونه رفت سمت در. اما هنوز خارج نشده بود که اون حرومزاده در آستانه در ظاهر شد.دوباره ترس همه وجودش رو گرفت. شروع کرد به لرزیدن. عین همون موقع ها که تو چنگال کثیف اون میلرزید.اما نه دیگه نه. دیگه نباید می لرزید.مریم گفته بود، باید خلاصش کنی. یا خودت رو یا اون رو.یا اینکه...اون رو که نمیتونست خلاص کنه.خودشم نه. نمیتونستهنوز دوست داشت زندگی  کنههنوز پروانه رو داشتپس تمام‌ توانش رو جمع کرد که نلرزهتنه محکمی به اون نامرد زد و از زیر دست و پای آقا یعقوب دررفتاین دیو پلید، هم منقلی جدید مادرش بود که چند ماه، این جهنم رو براش جهنم تر کرده بود...........................................................................................&quot;روشنک، مامان بیا نهاربخوریم.&quot;&quot;مامان نهار چی داریم؟ من خیلی گشنه م. الان میتونم یک گاو رو درسته بخورم.&quot;&quot;مگه بوش نمی آد؟! همون که دوست داری.&quot;&quot;آخ جون قورمه سبزی. من عاشق قورمه سبزی ام. بابا کجاست؟ دیگه جمعه ها هم میره سر کار؟&quot;&quot;نه این جمعه دیگه نذاشتم بره. دلمون به یک جمعه خوش. گفتم مرده شور هر چی کار عقب افتاده است ببرن. امروز باید به وضع و اوضاع خونه برسی. یک ماهه سیفون دستشویی خراب. رفت بیرون یک سیفون جدید بخره. اما خیلی دیر کرده. حتما داره میگرده یک قیمت مناسبش رو پیدا کنه. اون قدر همه چی گرون شده که دیگه نمیشه چیزی خرید.&quot;&quot;شکوفه. شکوفه جان مامان بیا نهار بخوریم.&quot;مادر در حال گذاشتن بشقاب قورمه سبزی روی میز است که دخترکی عروسک به بغل از اتاق خارج میشود&quot;اَه بازم قورمه سبزی. مامان مگه نمیدونی لی لی قورمه سبزی دوست نداره&quot;و  خطاب به عروسکش میگوید:&quot; لی لی جون گُشنه ت؟ میدونم قورمه سبزی دوست نداری. ناراحت نباش من و تو نهار پفک می خوریم.&quot;و بی اعتنا به اتاقش برمیگردد.&quot;شکوفه باز خودت رو لوس کردی. زود برگرد سر میز.&quot;&quot;مامان من که گفتم لی لی قورمه سبزی دوست نداره&quot;&quot;لی لی بیخود کرده. بیا برنج و ماست بخور&quot;نق و نوق های شکوفه همچنان بر سر خوردن قورمه سبزی تمام نشده که روشنک لباس پوشیده و سراسیمه قصد خارج شدن از منزل را دارد.&quot;کجا روشنک؟؟؟&quot;&quot;این موقع نهار نخورده کجا میری؟&quot;&quot;کار دارم مامان. اصلا یادم نبود مامان .من امروز با ملیکا قرار دارم. میخواهیم بریم پارک عکاسی.&quot;&quot;الان؟؟&quot;&quot;آره دیگه. قرار بریم پارک عکسهای پاییزی خوشگل بگیریم از خودمون. از اون عکس خَفَنها واسه پروفایل. تازه بابا هم که نیست. من قورمه سبزی رو، شام میخورم.&quot;&quot;بیخود. از این خبرها نیست. صبر کن الان بابات می آد. نهار میخوری بعد میری.&quot;&quot;آخه دیرم میشه مامان. ملیکا منتظر.&quot;&quot;باشه. منتظر باشه. بهش زنگ بزن بگو دیرتر میری.&quot; اصلا بزار زنگ بزنن به بابات ببینم کجاست؟ دو ساعت رفته یک سیفون بخره!و موبایلش رو برمیدارد و شماره پدر روشنک را میگیرد.&quot;الو الو. احمد. کجایی تو دو ساعته ؟. بچه ها گشنه شون.&quot;چی؟؟؟&quot;&quot;تصادف؟!!!&quot;&quot;تصادف کردی؟؟؟؟؟&quot;&quot;خاک بر سرم&quot;&quot;&quot;با کی؟&quot;با یک دختر مدرسه ای؟!!!&quot;&quot;خدا مرگم بده&quot;&quot;زنده است؟؟؟&quot;پاهای مادر سست شده و بر زمین نشسته است که شکوفه عروسک به بغل از اتاق خارج میشود و میگوید.&quot;امروز که جمعه است! مگه جمعه ها هم مدرسه باز؟!&quot;سوم آذر 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 01:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وای خدایا نکنه رویای من کرونا بگیره؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-ixiqskr8mot6</link>
                <description>خیسِ خیسم. تنم درد میکنه. سردَم. نفسم بالا نمی آد.اصلا هر چی حسِ گوهِ، توی این دنیاس اومده سراغم.نکنه کرونا گرفته باشم؟نه بابا کرونا کجا بود؟خاک بر سر، مگه یادت نی، اصغر سه سانتی چی گفت؟گفت رعنا ما با بقیه فرق داریم. ما هیچ وقت کرونا نمیگیریم.راستی ما فرقمون با بقیه چیه؟ اصلا این بقیه که میگن یعنی کیا؟؟!!خب ما هم دست و دماغ و دهن داریم دیگه؟ نداریم؟!!!نه بابا دست کجا بود؟آخه بدبخت به این استخونهای چرک و کثافت گرفته هم میشه گفت دست؟کجای این پوزه و لب و لوچه شبیه دماغ و دهن آدمیزادِ که کرونا بیاد سروقتش؟؟!!میگن کرونا توی محیط های بسته و رفت و اومد خانوادگی منتقل میشه.من خونه و خونواده م کدوم گوری بود بابا؟اون رضای حرومزاده که تو هلفدونی داره عشق و حال میکنه. ننه و بابام هم که ده سال دارن آب گور میخورن.طفلکم رویا هم که....وای رویا. مادر بمیره برات.راستی کجا گذاشتمش بچه م رو؟؟چرا یادم نی اون شب جیگر گوشه م رو چیکارش کردم؟جیگرگوشه؟؟؟اصلا من جیگرم کجا بود که گوشه داشته باشه؟نه من همیشه جیگر داشتم.رعنا خاک بر سر، مگه یادت نی؟رضا همیشه بهت می گفت خیلی جیگر داری.همون موقع ها که درز و دورز لباسهات جاساز شیشه هاش بود و درز و دورز بدنت جاساز شهوتهاشآی رعنا! رعنای بدبخت چه کردی با خودت؟راست میگه اصغر سه سانتتو با بقیه فرق داری؟ تو کجا و کرونا کجا؟کرونا میره سر وقت آدمیزاد.مگه تو هم آدمی؟ آخه کدوم آدمی جیگر گوشه ش رو ول میکنه تو....راستی تو کجا ولش کردم؟؟چرا یادم نمی آد؟وای رویا. مادر بمیره برات.حتما اون روز هم خراب بودم مثل امشب.خراب بودم اما مادر بودمامادری کردم براش. داشت تلف میشد کنار من. خواستم مثل آدمها زندگی کنه. خواستم سقف بالا سرش باشه نه از اون سقف ها که بالا سر من بود.سقف بالا سر من دود بود و دود. آخه بابام استاد ساختن دود بود. بچه که بودم هر چی داشتیم و نداشتیم دود کرد و به هوا فرستاد.از همون موقع دود شد سقف خونه ما تا وقتی یک روز سر بساط، عاقبت خودشم عین ته سیگارهای مچاله دور و برش سرد و خاموش شد.از اون روز من موندم و این دنیای بی رحم لعنتی پیش روم.تا اومدم به خودم بیام، خاکستر اون دود نشست روی همه روشنی های زندگیم.منم شدم عین این ابر لعنتی که دو روز آسمون این شهر بی صاحاب رو تاریک کردهتاریک شدمباریدماما بارونم هیچکی رو تر نکردهیچ سیاهی رو نشستاصلا چی دارم میگم من؟! چه مرگم شده دوباره؟خرابم. خراب.اَه پس این بارون لعنتی کِی می خواد تموم بشه؟بس کن دیگه لامصب. خیس خسیمآخ که چقدر من بدبختمسیاهی من کجا؟ و ابری بودن این آسمون کجا؟این آسمون اینقدر گریه میکنه که ابرهای دلش برن به دَرَک و گم و گور بشنمن سیاهی های دلم رو کجا گم و گور کنم؟خیسِ خیسم. تنم درد میکنه. سردَم. نفسم بالا نمی آد.اصلا هر چی حسِ گوهِ توی این دنیاس اومده سراغم.نکنه کرونا گرفته باشم؟نه بابا کرونا کجا بود؟میگن کرونا توی فضاهای بسته و رفت و اومد خانوادگی منتقل میشه؟این فضای بسته که میگن یعنی خونه دیگه؟خونهخانوادهرفت و آمداصغرسه سانت راست میگهکه ما با بقیه فرق داریمچون ما هیچ کدوم رو نداریمپس ما هیچ وقت کرونا نمیگیریم.اماخدایاوای طفلکم رویا حتما حالا خانواده دارهحالا حتما حالا سقف بالا سرشحالا حتما تو فضای بسته استوای خدایا نکنه رویای من کرونا بگیره ؟؟؟؟اول آذر 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 21:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی مرگ می آد، بوی زرشک پلو و بوی تعفن دموکراسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%B4%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-rne2zlu9lmm2</link>
                <description>تمام بدنم داره میلزره. بوی مرگ می آد. بوی زرشک پلو.آخه چرا من؟؟ این تقدیرِ لعنتی چی بود که نصیبِ منِ مادر مرده شد!؟پام چقدر درد میکنه. این مردک پیزوری چقدر هم محکم پامو بسته! آی مش قربون بی چشم و رو، بیا پای منو وا کنهای سکینه چرا اینقدر با بغض نگام میکنی لامصبهای مسلمونا یکی بیاد پای منو واکنه. دلم ترکید..........................مرد خسته و عرق ریزان وارد میشود و خظاب به زن می گوید: سکینه زن کجایی؟ دِ بیا بگیر اینو از دست من. ساعت هشت و نیم شد و غرولند کنان کیسه حاوی سیب زمینی رو به سمت زن میگیرد و میخکوپ جلوی تلویزیون می نشیند&quot;با ادامه شمارش آرای پنسیلوانیا فاصله رای بایدن و ترامپ به ۱۶ هزار و ۸۲۵ رای رسیده است&quot;هنوز آقای کامران نجف زاده در حال گزارش ناآرامیهای رخ داده در وجب به وجب خاک آمریکاست که صدای سوت و کف مرد به آسمان بلند میشود:&quot;هَی قربونت برم خدا جان. بالاخره انگار صدای ما رم شنیدی. اَی تَصَدُق این آقای وایدِن (بایدن) برم من، سکینه بِوین (ببین) نور از صورتش میواره(میباره). ایشالا هر چی درد و بلای این جوِ پدرآمرزیده س بخور تو سر این ترامپ ولدِ زنا&quot;زن از کنج خانه سرک کشیده، می گوید: جیغ و داد نکن مرد بچه خوابیده. تازه به زور خوابش کردم. دیگه چایی هم نداریم بریزم تو شیشه بدم دستش. به جای این داد و بیداد کردن یک کاری پیدا کن. دوباره تَوَهم زدی افتادی دنبال نور صورت این و اون. لاود مهتابی زدن بالا سرش.سپس زانوی غم بغل گرفته و به طفلی که گوشه اتاق زیر پتوی کهنه خوابیده نگاه میکند.&quot;ناشکری نکن زن. میگن مملکت میخاد درست بشه. میخاد همه چی ارزون بشه. به لطف این آقای وایدن (بایدن) حتما وضع ما هم خوب میشه&quot;حالا این محمد علی رو صدا کن بیاد کمک من این زبون بسته رو زودتر راحت کنم.صدای جیغ و داد مرغ پابسته که گوشه حیاط بسته شده است به هوا بلند میشود.&quot;ای مرد خیره سر، حالا چه وقت نذر و نیاز؟ بعد هم هنوز که این آقای وایدن (بایدن) رو اسباب کشی نکرده بره کاخ سفید بزار حالا کلید رو تحویل بگیره بعد&quot;.&quot; اولا حرف کلید میلید رو نزن که حالم بَد میشه. بعدش هم میدونی که من سر نذر و نیاز با کسی شوخی ندارم. مگه ندیدی این آقای نجف زاده چی گفت؟ همه جا داره آبی میشه زن. بُرد با ماست. باید نذرم رو ادا کنم&quot;.و سراسیمه به دنبال چاقو میگردد..................تمام بدنم داره میلزره. بوی مرگ می آد. بوی زرشک پلو.آخه چرا من؟؟ این تقدیرِ لعنتی چی بود که نصیبِ منِ مادر مرده شد!؟یا همیشه زیر پلوی عروسی بودم یا سر سفره عزا. حالا هم که میگن کروناست و خبری از عروسی و عزا نیست! پس قضیه چیه؟ اینا چند روز که عجیب با من مهربون شدن. لبخند این آدمیزاد کمتر از سلام گرگ بی طمع نیست...........................&quot;ای خاک بر سرت مرد آخه کی مرغ کیلویی بیست و پنج تومن رو نذر میکنه. دو ماهه نتونستیم داریم به سیب زمینی خودمون رو سیر میکنیم‌ نتونستیم یک کیلو اسکلت مرغ بخریم بعد تو مرغ کیلیویی بیست و پنج هزار تومن رو نذر این آقای وایدن میکنی. ای تف به گور پدر جفتشون&quot;.&quot;کم غُر بزن زن. پس کدوم گوری این ذلیل مرده؟ کدوم گوری هستی؟&quot;&quot;هااااای محمد علی&quot;&quot;محمد علی نیس رفته خونه اصغر آقا بقال با گوشی پسرش درس بخونه&quot; .&quot;غلط کرده. مگه نگفتم درس و سوات (سواد) بدرد ما نمیخوره. ما که پول اِنترنِت (اینترنت) و تَولِت (تبلت) نداریم&quot;.&quot;این چی که بهش میگن، برنامه شاد؟ اینم بچه های ما رو نه شاد میکنه نه باسوات (باسواد)&quot;.&quot;میخام برفستمش (بفرستمش) وردست کریم گچ دار، سفید کاری یاد بگیره الان نون تو ماله کشی&quot;.&quot;شاید کم کم بقیه ماله کشی ها رو هم یاد گرفت و رفت اون بالا بالاها و واسه خودش کسی شد&quot;.و مرد غرق در رویاهای دور و دراز است که پسرکی فریاد زنان وارد میشود.&quot;بابا، بابا! مژده بده! مژده بده!&quot;&quot;بایدن، بایدن برنده شد!&quot;..................................................صدای جیغ می آید و بوی خون.و لاشه مرغی بی جان که رو به قبله دراز کشیده است و در حال دست و پا زدن در لجن زار دموکراسی است آنهم در نقطه ای کوچک از نقشه ای که نه آبی است نه قرمز اما خاکستری است.17 آبان 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 22:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد دستفروش چهارراهِ حیات و معامله تنازعِ بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%B9%D9%90-%D8%A8%D9%82%D8%A7-umntivjbqrds</link>
                <description>نیمه شب و تاریکیشهری به خواب رفتهخفتگانی غنوده در بسترهای سخت، تکراریوپیرمردی ایستاده بر سر چهار راه حیاتوباز هم جدالجدالی دیگربرایبودنوآنچه تنازع بقا می نامندش......................شب از نیمه گذشته. دل رو زدم به دریای خیابونهای ساکت و خلوت شهر. بوی پاییز از تمام سوراخ سمبه های وجودم رفته داخل و بدجور داره شامه روحمو قلقلک میده. اونقد که بی خیال دوربین و جریمه حجاب و هر چی باید و نباید، شیشه های ماشین رو تا ته حلقشون میکشم پایین و موهامو میدم به دست شب و باد و البته پاییز نازنین.حالا دیگه یک برگ زرد بازیگوش شدم تو آغوش شکوهمند باد. شایدم یک برگچه نارنجی مست، ازعشق بازی که؛می افتم جلوی پای اون.و اون بی توجه به حضور من، دستاش رو میزاره روی زانوهای خمیده ش و یا علی گویان از لبه جدول کنار چهار راه، بلند میشه.خیابون خلوت . فقط اون هست و چند تا ماشین خواب آلود و خسته که زل زدن به چراغ قرمز، تا به محض رخصت، بزنن به چاک خیابون.اون اما لنگ لنگون خودشو میرسونه بیخ گوش یکی از ماشینها و میگه:&quot;خانم، آقا، لیف نمی خواین؟ لیف دارم، کیسه حموم دارم؟ چسب زخم دارم....&quot;مرد ماشین سوار بی حوصله  خطاب به او می گوید: پدر جان دلت خوش ها این موقع شبی. لیف حموم میخام چه کنم؟!!!و زن همراهش سری از روی تاثر تکان داده و ماسکش رو بالاتر میکشد.اما پیرمرد که انگار نشنیده است خمیده و لنگ لنگان بارش رو بر روی شانه دیگرش انداخته و بسوی ماشین دیگری میرود.&quot;دخترم لیف نمیخای؟ لیف دارم، کیسه حموم دارم؟ چسب زخم دارم...&quot;دختر ماسکش رو پایین میکشد و میگوید:پدر جان من چند شب پیش هم شما رو اینجا دیدم. برو خونه. کرونا میگیری هااا! !و چراغ سبز میشود و دوباره لحظه عبور فرا می رسد.وپیرمرد خمیدهبابافته هایی از رنج به دوشباپاهایی لرزان و مرددبه موعد رفتن می اندیشد؛رفتن از چهار راه حیاتوشاید هم به جدال برای بودنبودنی اسیر در بند نگاه منتظر پیر بانویش که اکنون زیر نور ماه، امید به تن لیفهای سفید می پوشاند و مهیای نبردشان میکند؛نبرد با چرکیها و پلیدهاااراستی این لیفها قرار است آلودگی ها را از تن بزدایند؟؟یااز دل؟؟؟کدام دل؟؟؟همان که سنگش میکنند به کینه ؟؟یاآنکه گرو می گذراندش به مهر؟وتو ای پیرمرددل در گرو مهر کِه و چه داری، که این چنین به جدال برای بودن می اندیشی؟مهر روزگار سختـ،؟؟یامهر جوانه های نازک و ضعیف مزرعه زندگیت که دست تقدیر، سخت مرتصد چیدنشان است؟اصلا به چه بهایی، اینگونه نگران و خمیده بر سر چهار راه حیات، رنج بافته های پیر بانویت را به رهگذران غرق در فراموشی می فروشی؟به بهای معامله اندکی از خوشیهای رنگ رنگ زندگی ؟؟یاتنها فقط به بهای تنازع بقا؟؟؟راستی ای خمیده همچنان ایستاده:آیا در میان رنج بافته هایت، برای برگ زرد بازیگوش و یا شاید برگچه نارنجی، لیفی هست؟؟؟12 آبان 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 15:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در تونل زمان: وقتی او ده ساله بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fpa8ophn1ci6</link>
                <description>مرجان شیخ الاسلامی آل قااتوبوس بی آری تی که جلو پام می ایسته با عجله داخل میشم و از تصور اینکه مجبورم یک مسیر طولانی رو سرپا بایستم، دست و پام کرخ میشه. وای خدای من یک صندلی! از خوشحالی بال در میارم و با همون بالها پرواز میکنم به طرف صندلی. بعد طبق عادت همیشگی گوشیم رو دستم میگیرم، اول فیلتر شکن رو آتیش میکنم و به روی خبرهای ریز و درشت گنجشک آبی تویترم چشم می چرخونم.&quot;مرجان شیخ السلامی آل آقا: زنی هزار چهره رکوردار فعلی اختلاس ایران&quot;خدایا توی این مملکت چه خبره؟؟ بازم اختلاس و دزدی؟ ایشون دیگه تخم و ترکه کدوم مقام دلسوزی و دم خروس ایشون قرار از خونه کدوم پیغمبرزاده ای سر دربیاره؟؟؟هجوم این افکار حالمو بهم میزنه و وجودم پر خشم میشه و چشمام رو می بندم و گم میشم تو تونل زمان.هوا خیلی گرم است و همه مسافران بدجوری کلافه شده اند. بیشتر از دو ساعت است که اتوبوس تقریبا پر شده است اما خبری از حرکت نیست.&quot;بومه خرت روله کم&quot;، زن جوانی که لباس کردی به تن کرده است، کودک گریان را به آغوش می فشارد و سعی می کند با تکان دادن شدید کودک، او را آرام کند. اما انگار کودک قصد آرام شدن ندارد و هر لحظه صدای شیونش بلند و بلندتر می شود. سرانجام پدر کودک که جوانی روستایی است، عنان از کف داده و اسغفار گویان، شاگرد شوفر را به کناری هل داده و از اتوبوس پیاده می شود. اتوبوس مملو از همهمه میشود.&quot; های کاکه چرا حرکت نمیکنی؟ این جماعت ذله شدن از گرما.&quot; راننده که تا این ساعت زیر سایه درختی در کنار خیابان چرت می زند، نیم خیز شده و چینی بر پیشانی می اندازد و با تحکم میگوید. &quot; مشتی برو بشین سر جات تا همه بیان اونوخت حرکت میکنیم&quot; . در این میان زنی از میانه اتوبوس فریاد میزند: &quot; آخه بِراررَکِم ما باید تا کی چش انتظار بمانم؟&quot; شاگرد شوفر که تازه تعادلش رو به دست آورده، چشم غره ای به جوان روستایی میرود و میگوید: &quot;بیخود قیل و قال نکنین جماعت. تا نوه آقا نیاد از اینجا جم نمی خوریم. شیر فهم شد؟&quot; تا اسم نوه آقا می آید، همهمه به سرعت خاموش می شود و همه ساکت میشوند، فقط کودک خردسال است که همچنان بی تابی میکند و زن جوان مستاصل او را درآغوش پدرش می اندازد. من کنجکاو شناختن این مسافر تأخیر کرده یا شاید هم آدم بی خیال، در حالی که زیر لب کلمه نوه آقا را با خودم تکرار میکنم، بلافاصله خطاب به پیر زن بغل دستی ام می پرسم: &quot; ببخشید مادر، نوه آقا کیه؟&quot; پیرزن چینی بر ابروان کم پشت خود انداخته و انگار که سوال عجیب و غریبی پرسیده باشم، نگاه تحقرآمیزی به سر تا پایم می اندازد و به کردی چیزی میگوید که من نمی فهمم. من اما سمج تر از این حرفها هستم و در حالی که لبخندی حواله نگاه سرد پیرزن میکنم، گردنم را به سمت زن خوشرویی که با شوهرش در صندلی ردیف پشتی نشسته اند، می چرخانم و باز همان سوال را، تکرار میکنم. زن هنوز جوابم را نداده است که ناگهان صدای صلوات مسافران به هوا بلند می شود و همه سراپا می ایستند و به مرد جوانی که وارد اتوبوس شده سلام و علیک محترمانه ای می کنند. مرد جوان که محاسن مرتبی دارد، بی اعتنا به مسافرانی به احترامش ایستاده اند، تنها سری تکان داده و به زنی پیچیده شده در چادر سیاه که به دنبال او روان است، دو صندلی خالی ردیف جلو من و پیرزن را نشان می دهد و به کندی در صندلی جلوی من می نشیند. زن در حالی که دست دخترک تپلِ ده، یازده ساله ای را در دست دارد، چادرش را جلوتر می کشد و ابتدا دخترک را در صندلی خالی مجاور همردیف  خودش نشانده و سپس خود، در صندلی جلوی پیرزن جا خوش میکند. هنوز لحظاتی نگذاشته و من همچنان گرما زده و متعجب از رفتار سردِ مردی که حالا فهمیده ام همان نوه آقاست، هستم که، صدای نق و نق دخترک بلند می شود؛ &quot; مامان من این جا رو دوست ندارم من می خوام پیش تو بشینم&quot; زن نوه آقا که به سختی یک چشمش هم پیداست زیر لب در گوش دخترک چیزی میگوید دوباره آرام سر جایش می نشیند. اما دخترک که انگار دست بردار نیست، اینبار بلندتر نق زده و می گوید: &quot;باش من اصلن میخام جای این پیرزن بشینم&quot; و به صندلی پیرزن اشاره میکند. پیرزن که گویی متوجه اشاره دخترک به خودش شده است، لبخندی به او زده، سپس دستش را بر شانه زن نوه آقا گذاشته و سرش به علامت رضایت چند بار تکان داده و از جایش بلند می شود. اما هنوز بطور کامل صندلی را ترک نکرده که دخترک در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب دارد، با یک حرکت سریع، خودش را به زور در صندلی پیرزن می چپاند. هاج و واج به دخترک زل زده ام که اتوبوس به حرکت در می آید و با شتاب خیابانهای شهررا یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. هوای تازه ای که از پنجره های باز اتوبوس به داخل جریان می یابد، جان تازه ای به مسافران گرما زده می بخشد. من که خسته از گرما و هیاهوی شهرم، بی اعتنا به دخترک کنار دستی ام که با شیطنت، پاهایش را محکم بر صندلی جلویی فشار میدهد، بار دیگر، چشمانم را می بندم و به دشت باران زده رویایی ام، باز می گردم. آنگاه دست در دست نسیم، از پرچینها میگذرم و رها در علفزار، سرمست از عطر گلهای وحشی می شوم که باز صدای صلوات مسافران، مرا به اتوبوس میکشاند. صلوات هنوز تمام نشده که صدای بلندی از جلوی اتوبوس دستور قرایت فاتحه می دهد و مسافران همه با هم شروع به قرایت فاتحه میکنند. در میان آنها اما صدای نوه آقا از همه بلندتر است و سوره حمد را با  آنچنان با غلظت ادا میکند که هر لحظه بیم پاره شدن تارهای صوتیش وجود دارد. &quot;فاتحه چه موقع؟&quot; زیر لب این جمله را با خودم تکرار میکنم و هر چه سرم را به این طرف و آن طرف می چرخانم، خیراتی در دست کسی نمی بینم. درست است که حواس پرتم اما امروز هر روزی که باشد، قطعا پنج شنبه نیست. با بی تفاوتی شانه ای بلا می اندازم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم. هنوز چراغ علامت سوال، در ذهنم روشن است که چشمم به تابلوی کنار خیابان می افتد.&quot; خیابان آل آقا&quot;.انگار قبلا این اسم را جایی شنیده ام! همچنان سرگرم واکاوی اسمهای عجیب و غریب درون دفترچه ذهنم هستم که تازه نگاهم، بر گنبد بقعه سر چهار راه قفل می شود. دوباره به ذهنم فشار می آورم تا شاید اسم امام یا امامزاده ای را که مقبره اش در این شهر قرار داره، به یاد بیاروم، اما به نتیجه ای نمیرسم و بی اختیار نگاهم روی لبهای گوشتی دخترک می لغزد. او نیز که مشغول خواندن فاتحه است، نگاه اخم آلودی به من میکند و با دستهای تپلش تار مویی که از جلو روسری اش بیرون زده است را به سرعت سر جایش برمیگرداند و دستکهای گره روسری اش را محکم از دو طرف میکشد بطوریکه لپهایش نمایان تر میشود و رنگ چهره اش به کبودی میزند. متعجب از اینهمه اخمی که برصورتش نشانده و تیر خشمی که به سمتم نشانه رفته  است، به رویش لبخند میزنم. میخواهم چیزی بگویم که چشمم به تسبیح شاه مقصودی می افتد که در دستش است. با خودم میگویم: &quot;ِاِاِاِا این که تسبیح اون خانم پیر. پس تو دستای این دختره چیکار میکنه؟&quot; می خواهم چیزی بگویم که سنگینی نگاهی را روی خود حس میکنم. پیرمرد سپید موی رداپوشی که همردیف من و دخترک در صندلی مجاور، کنار پنجره نشسته است به من نگاه میکند. نگاهم بین تسبیح و دخترک و پیرمرد، سرگردان است که ناگهان در سپیدی زلال محاسن بلندش گم میشوم. پیرمرد که گویی متوجه حیرت من شده، لبهای فرو بسته اش به لبخندی متبسم شده و با تمام وجود به رویم لبخند میزند. دخترک که همچنان سرگرم قرایت فاتحه است، بی اعتنا به لبخندِ پیرمرد که حالا به سمت او روان  شده است، تسبیح را چند بار، دور دستانش می چرخاند و سپس زیر صندلی پدرش پرت میکند.من همچنان گیج از حرکات دخترک، دولا میشوم و با هر زحمتی که هست تسبیح را از زیر صندلی پیدا کرده و می خواهم چیزی بگویم که دخترک با یک حرکت سریع تسبیح را از دستانم چنگ می زند و میگوید: &quot; این مال من&quot; و قبل از اینکه من حرفی بزنم ادامه میدهد:&quot;پاشو من می خوام کنار پنجره بشینم&quot; و بلافاصله پاهایش رو به صندلی جلویی فشار می دهد و خواسته اش را با تحکم بیشتری خطاب به مادرش تکرار می کند. من اما عصبی از رفتارهای دخترک، اخم هایم را درهم کشیده و می خواهم لب به اعتراض باز کنم که نگاهم با نگاه عمیق پیرمرد ردا پوش گره میخورد و شرم زده از تصورِ اینکه پیرمرد آنچه را که در ذهن من گذشته، خوانده باشد، زیر لب، بر شیطان لعنت فرستاده و لذت نشستن بر صندلی کنار پنجره را به دخترک تقدیم میکنم. هنوز کامل به اعصابم مسلط نشده ام که صدای آرام کودک نحیفی که کنار پیرمرد، درست کنار دست من، در ردیف مجاور نشسته است، توجهم را جلب میکند.&quot;داوریشه من گشنه م&quot;. چهره زرد و استخوانی کودک قاب چشمانم را بطور کامل تصاحب میکند و متعجب از خودم می پرسم:&quot; چرا در تمام این مدتی که گذشت من او را ندیده ام؟!!!&quot; مجذوب معصومیت نگاه کودک هستم که دوباره صدایش در گوشم می پیچد و ناگهان به یاد سیبهای درون کیفم می افتم. دستم را به درون کیف برده و یکی را برمیدارم و به سمتش دراز میکنم. سیب را که می بیند، چهره کودکانه اش به لبخندی می شکفد و جای خالی دنداهای جلویش نمایان می شود. می خواهد دست دراز کند که سیب را بگیرد اما سریع پشیمان میشود و سرش را به طرف پیرمرد برمیگرداند. پیرمرد که متوجه تردید کودک در گرفتن سیب شده است، به نشانه تایید سر تکان میدهد. کودک خوشحال از اجازه پیرمرد، نگاهش به سمت سیب می چرخد و دستش را تا نیمه به سمت سیب دراز میکند و می خواهد سیب را بگیرد که چشمم به نگاه خیره دخترک می افتد که روی سیب ثابت شده است. من که تازه متوجه تلاقی این نگاه های سیب زده شده ام، بار دیگر دست در کیف کرده و این بار، سیبی نیز به دخترک تعارف می کنم. دخترک با سردی نگاهم می کند و به سرعت سیب را میگیرد. من نیز با خیال راحت سیب دیگر را به سمت کودک دراز میکنم. اما هنوز کودک سیب را نگرفته است که اتوبوس که گویی در حال عبور از چاله ای است، تکان سختی میخورد و سیب که در فاصله نزدیکی از انگشتان کودک قرار داشت، به کف اتوبوس می افتد و می غلتد و ناگهان ناپدید می شود. در تعقیب نگاه نگران پسرک، به دنبال سیب، چشمم به سیب سرخ می افتد که درست زیر پای دخترک ایستاده است. خوشحال می شوم، خم شده، دستم را برای برداشتن سیب دراز میکنم. هنوز دستم به سیب نرسیده است که، دخترک سریع دولا شده و سیب را از زیر پایش برمیدارد و سریع گاز بزرگی به آن میزند. پس از لحظاتی هاج و واج، سرانجام دیگ خشمم به جوش می آید و لب به اعتراض میگشایم. دخترک اما در جواب اعتراض من، با لبخندی تحقیرآمیز به دهان کودک اشاره کرده و میگوید: &quot; این که دندون سیب خوردن نداره&quot; و به سرعت گاز بزرگی نیز بر سیب زردِ سهم خود می زند. من که دیگر به شدت عصبانی شده ام، سیب سرخ گاز زده را، از چنگ دخترک بیرون می کشم و بعد از اینکه به کمک چاقوی کوچک درون کیفم اثر دندانهای دخترک را از سیب جدا میکنم، بالاخره سیب سرخ زخمی را، در دستان کودک می گذارم. کودک و پیرمرد، هر دو به رویم لبخند میزنند و من غرق در شادی، سبکبال، سرم را به صندلی تکیه می دهم و این شعر سهراب را با خود زمزمه میکنم:زندگی خالی نیستمهربانی هست، سیب هست، ایمان هستدر دل من چیزی است مثل یک بیشه نورمثل خواب دم صبحو چنان بی تابم که دلم می خواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوهدورها آوایی است، که مرا می خوانددر فکر و خیال آواهای دور هستم که متوجه میشوم کودک آستین لباسم را می کشد؛&quot; خانم فرفره رنگی من افتاده زیر صندلی شما&quot; و چشمانش را به من میدوزد.به دقت زیر صندلی رو وارسی میکنم. جز پوست تخمه و ته سیگار هیچ چیز دیگری در کف اتوبوس زیر پای ما، دیده نمی شود. ناامید از یافتن فرفره رنگی کودک، میخواهم بنشینم، که تسبیح پیرزن ازدست دخترک رها میشود و کف اتوبوس می افتد. دست دراز میکنم که تسبیح را بردارم، چشمم به دُمِ فرفره رنگی می افتد که از جیب لباس دخترک، بیرون زده است. چشمانم از تعجب گشاد میشود. میخواهم چیزی بگویم که دخترک با عجله دستش را بر روی فرفره داخل جیبش می گذارد و سرد و بی تفاوت نگاهم میکند و خشمگین، با دست دیگرش، تسبیح را، از دستم می کشد. این بار دیگر کنترلم را از دست میدهم و با پرخاش میگویم: &quot;این که برای تو نیست. به تو نگفته اند برداشتن وسایل دیگران اصلا کار درستی نیست؟؟!!&quot;دخترک نگاه شیطنت آمیزی تحویلم میدهد و پوزخند تحقیرآمیزی بر لبانش نقش میبندد و میگوید: &quot;من همه چیزهای قشنگ رو دوست دارم و همه اونا باید مال من باشه. اصلنم من خیلی بزرگم و گول حرفهای تو رو نمی خورم. بعد یکی از ابروهایش رو بلا انداخته و در حالی ژست عاقلانه ای میگیرد و ادامه می دهد:&quot; تو با بقیه فرق داری چون از یک خانواده خیلی خوب هستی. اصلا تو میدونی من کی ام؟؟؟&quot; سپس دستهایش را به کمر زده و میگوید: &quot; پدر بزرگ من همه کاره خدا بود، می فهمی همه کار خدا. فقط اون می دونست کدوم آدمها خوبن. چون خدا فقط به اون میگفت و فقط اونو دوست داشت. تازه پدر پدربزرگم هم همه کاره خدا بود&quot; و بعد مکثی کرده و با پوزخند موذیانه ای ادامه میدهد: &quot;حالا منم همه کاره خدام&quot;هنوز انگار سخنرانی دخترک تمام نشده است که، اتوبوس از حرکت می ایستد و شاگرد شوفر داد میزند: &quot; های کرماشانیا یک ساعت وختِ نماز و نهارِ. حواستون رو جمع کنید. جا نمونید ها&quot;من همچنان مبهوت اتفاقات دقایقی پیش، به صندلی میخکوب شده ام که پدر دخترک از جایش برخواسته و با تحکم میگوید: &quot; مرجان، نماز&quot;و مرجان با عجله دستکهای گره روسری اش را محکم از دو طرف میکشد، بطوریکه لپهایش نمایان تر میشود و رنگ چهره اش به کبودی میزند، بی کلام و سر به زیر، در لابه لای جمعیت از اتوبوس خارج میشودو حالا فقط من مانده ام و پیرمرد ردا پوش و کودک نحیف که سر بر زانوی پیرمرد به خواب رفته است و گاهی در خواب لبخند می زند، شاید خواب فرفره رنگی می بیند، همان فرفره رنگی ای را که دمش از جیب مرجان بیرون زده است.....</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 00:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهن کجی فاصله طبقاتی به اندیشه ناب سعدی: آی ملت، من خونم  از شما رنگین تر چون...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%AF%D9%87%D9%86-%DA%A9%D8%AC%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%DA%86%D9%88%D9%86-mkpfptyon6ve</link>
                <description>خیلی وقت سر چهارراه ایستادم. اما خبری از تاکسی نیست که نیست. دیگه هوا حسابی تاریک شده و چهار راه خلوت. فقط من  همچنان چشم انتظار موندم و یک خانمی که ماسکش رو تا زیر چشماش کشیده بالا. یک پیرمرد دستفروش  هم کمی اونطرف تر ایستاده و در حالی که جعبه های دستمال کاغذی تو دستش رو، به سمت ماشینهای ایستاده پشت چراغ قرمز دراز میکنه، گاه گاهی دستش رو جلوی صورت بدون ماسکش میگیره.اون طرف چهار راه اما شلوغ تر و افراد بیشتری در حال تردد هستن به جز دخترک جوراب فروشی که انگار جزء ثابت اینجاست و از وقتی من رسیدم، بساطش پهن بود. بنظرم اونم عین من حوصله ش سر رفته چون مرتب ماسک روی صورتش رو بالا و پایین می کشه. اون طرف مشتری نیست، برای اون و این طرف ماشین نیست برای من.ماشینهای گذری هم انگار حال و حوصله مسافر سوار کردن ندارن. شاید از کرونا میترسن یا شاید هم یک قلمبه پول از آسمون یهو افتاده تو بغلشون که بیخیال کرایه کشی شدن؟!از تصور احتمال دوم یک زهرخند زیر ماسکی می نشینه روی صورتم:زهی خیال باطل پول قلمبه کجا بود دختر!!!؟؟؟آخه کِی توی این مملکت پول قلمبه نصیب این پراید سوارِ بدبخت شده که حالا الان دومیش باشه!!! پول قلمبه همیشه برای از ما بهترون بوده و هست.همون آفتاب پرستایی که با عوض کردن، ظاهر و لباس و البته مدل یقه، لقمه های چرب و نرم بسیاری کوفت جان فرمودند.دارم هنوز با از واژه از ما بهترون تو ذهنم کلنجار میرم که ناگهان توجهم جلب میشه به ماشین مدل بالایی که جلوی فروشگاه ویژه حیوانات خانگی یا با ادبیات باکلاس تر، &quot;پت شاپ&quot; اون طرف خیابون ترمز میکنه.عجب رنگ عجیب و غریبی داره این اُتلُ؟؟!!حالا گور پدر اسمش که نمیدونم چیه، رنگش، دیگه چه رنگی؟ ارغوانی مایل به بنفش؟؟؟ سرخابی مایل به لاجوردی؟؟؟دارم ترکیب رنگش رو آنالیز میکنم که دختری در حالی که سگی رو بغل کرده از ماشین پیاده میشه.انصافا که چیزی برای داف شدن کم نذاشته و تا پلنگ اینستا شدن راهی کوتاه در پیش داره.من چه ساده ام!!! اصلا شایدم یکی از همون پلنگها باشه؟!حالا ماسک سگش به کنار اون دیگهههه چه مدل ماسکی که زده به صورتش؟؟!!!................این روزها خبر افزایش شدت سرایت ویروس کرونا و لزوم استفاده از ماسک برای همه، تیتر اول همه رسانه ها، خبرگزاریها و فضاهای مجازیست.اما واکنش مردم به رعایت این توصیه و حتی اختار جدی همچنان متفاوت است.هر چند استفاده از ماسک نسبت به گذشته بیشتر در اماکن عمومی دیده میشود اما همچنان افرادی نیز بدون ماسک در اماکن عمومی دیده شده و دیگر شهروندان مراقب و مسئول را با یک علامت سوال بزرگ مواجه میکنند؟ چرااا؟؟اغلب در جستجوی پاسخ به این پرسش با دو پاسخ مواجه میشویم:من اعتقادی به وجود کرونا ندارم.من قدرت خرید ماسک را ندارم.در برخورد با دسته اول، دیگر کار از دعوت به گوش دادن به صدای وجدان و نصیحت گذشته است، آنهم بعد از مشاهده اینهمه آمار مرگ و میر ناشی از کرونا و باید عاقبت این هموطنان خودخواه را به خودشان و آیت اله تبریزی و البته قانون واگذار کرد.اما دسته دوم چطور؟در شرایطی که تورم و فشار اقتصادی بنیان بسیاری از خانواده ها را متلاشی کرده و بسیاری مشاغل از بین رفته  و به ویژه مشاغل خرد، زیر چرخهای این اقتصاد همیشه بیمار و اکنون کرونا زده، هر روز خرد و خردتر میشوند. چگونه میتوان از دسته دوم انتظار همراهی داشت؟حال باید چه کرد؟آایا باید همچنان تیر را فقط به سمت مسئولین بی مسئول نشانه گرفت؟ یا توقع مساعدت و همدلی از سایر اقشار جامعه را نیز داشت؟ اما توقع از کدام قشر و طبقه؟ طبقه متوسطی که درحال فقیر شدن است یا طبقه متمولی که در حال غرق شدن باتلاق بی توجهی و خودخواهی؟همان طبقه که حتی کرونا هم نتوانست به آنها بفهماند که در طبقه بندی طبیعت از یک راسته و رده و گونه اند و بین آنها فرقی قائل نیست.همان فرزندان ژنهای خوب و نتایج تولید مثل از ما بهترانی که، بی تفاوت به آنچه در جامعه اشان میگذرد، تنها هدفشان اززندگی،  تفاخر و خرج کردن پولهای بادآورده والدینشان، برای غرق شدن در منجلاب لذتهای حقیر است.چگونه میشود از اینان انتظار مساعدت و همدلی داشت؟ازانسانهای پوچی که خزیده درسوراخ تاریک و به ظاهر امن منیت، در این شرایط، همچنان به دنبال خودنمایی و به نمایش گذاشتن دارایی ها و داشته های مادی و در واقع پست و بی ارزش هستند؟همان دون مایه گانی  حتی برای برای به رخ کشیدن این تفاوت از زدن ماسکهای لاکچری میلیونی نیز شرم نمیکنند.آنمهم، در شرایطی که شاید شرمندگی یک نان آور خانواده، ناتوانی درتهیه یک وعده غذای مناسب برای خانواده اش باشد، چه برسد به خرید یک ماسک چند هزار تومانی....6 آبان 99</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 15:18:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِی و چگونه از ماسک استفاده کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-aj6a6jnssypl</link>
                <description>عین برق گرفته ها از تو رختخواب پرت میشم تو خیابون، بوق و ترافیک. تا برسم سر کار، کل مسیر واژه ها تو مغزم دارن کشتی کَج میگرن. تازه جلوی آسانسور که می ایستم، یادم می افته که ای دل غافل! اون مبال ذهنی که تعهدنامه ش رو تو گروه پادشاه محتوی امضا کرده بودم، هنوز نرفتم.دارم زور میزنم که واژه ها یکی یکی بیان بیرون، اما انگار بدجور یبوست ذهنی گرفتم؛ حتی کارگاه نویسندگی مرتضی کی منش هم افاقه نکرده، با اون همه مُسَهِل! دارم دیگه به شیاف فکر میکنم که، چشمم میخوره به لب و لوچه آویزون یک کاغذ چسبیده به پوست آسانسور:&quot;کِی و چگونه از ماسک استفاده کنیم؟؟؟؟&quot;اَه که چقدر خنگن اینا!!! آخه سوال به این راحتی پرسیدن داره!؟؟؟!!خب معلوم دیگه!!!-هنگام گرفتن عکس سلفی برای پروفایل، بمنظور جا نماندن از قافله آپدیت کنندگان بافرهنگ - هنگام ورود به دفتر دبیر گروه برای فرار از بوی مطبوع عرق چسبیده به زیربغلهای اتاق.-هنگام جلسه با رئیس زبان نفهم، به منظور استفاده راحت تر از الفاظ دلنشین  برای آباد کردن اجدادش-هنگام قرار دادن آشغالهای یک هفته تلنبار شده، جلوی درب خانه همسایه بغلی بمنظور فریب دوربین های مداربسته آپارتمان-هنگام استفاده از رژلب خواهرتان برای جلوگیری از وقوع گیس کشی-هنگام تعقیب شوهر بعد از کش رفتن گوشی او از لای خشتکش و مشاهده پیام های عاشقانه او به اکبر آقا بقال (الزامی برای رهروان خانم مارپل)  -هنگام مبتلا شدن به سوءهاضمه به دلیل زیاده روی در خوردن سهم دیگران بمنظور جلوگیری از پراکندگی بوی کثافت  (الزامی برای صاحبان ژنهای خوب)-هنگام دادن وعده های صد من یک غاز جلوی دوربین بیست و سی، به منظور لو نرفتن پوزخند زیر لب (الزامی برای غیرمسئولین مسئول)_هنگام شرمندگی از رویاروی با وجدان بیدار، بمنظور مخدوش کردن چهره واقعی (الزامی برای عموم)</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 07:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو بین فروشنده دلار در میدان فردوسی و یک بچه مدرسه ای فضول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84-hju6rb1f4x38</link>
                <description>مرد: مگه نمیگم برو کنار، بچه! چه گیری افتادیم هاااا. پوند، لیر، یورووو، دلارپسر: آقا بخدا دلار میخام.مرد: گفتم زود بزن به چاک. من امروز به اندازه کافی بُز آوردم. تو هم شدی موی دماغ ما. اَی که هیپسر: آقا بخدا دروغ نمی گم و اسکانس ده هزار تومنی را به طرف مرد دراز میکند. مرد با عصبانیت اسکناس مچاله را به کناری پرتاب میکند و پک محکمی به سیگارش میزند.پسر که اشک در چشمانش حلقه زده پول را برمیدارد و میگوید: بخدا من بچه نیستم. مرد: دلار میخای چیکار کنی بچه؟پسر: میخام به بابام نشون بدم تا بفهمه منم عاقل شدم. بعد آب دماغش را بلا میکشد و میگوید: آخه اون همیشه به من میگه کودن بی عقل.خودم شنیدم دیروز داشت به دوستش میگفت الان هر کی عقلش برسه، هر چی داره و نداره میده دلار.</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 21:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد جوانه لوبیای سبز شده در گلدان کودکانگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-jt1ttbs9sp6d</link>
                <description>بچه که بودم زنگ انشا برایم بهترین بود. هر بار که معلم موضوعی میداد از همان سر کلاس ذهنم دست به کار میشد و می آفرید و ویران میکرد و باز هم می آفرید. جلسه بعد اما آشوبی در دلم بر پا بود. خدایا ینی میشه خانم معلم اسم منو بخونه؟ اگر این آرزو برآورده میشد؛ یعنی که خدا با لبخند چشمکی به من میزد و معلم نام مرا صدا میزد که با تمام وجود پر می کشیدم پای تخته، اگر که نه حسرت و باز هم انتظار. ...اما بزرگ که شدم گم شدم بین دنیای آدمهای جدی و زندگی جدی تر. ایوان حیاط کوچک خانه مان دیگر محل پرواز ذهن من و خلق نوشته های زنگ انشا نبود، بلکه دیگر شده بود محل انجام تمرین ریاضی و حفظ کردن جغرافی. دیگر باید سرچشمه رود قزل اوزن را به خاطر میسپردم و اینکه سعدی شاعر قرن هفت بود یا هشت؟و بزرگ و بزرگتر شدم و جدی و جدی تر. زندگیم شد مملو از فراموشی، فراموشی خودم و قلمی که روزی جوانه لوبیایی سبز شده در گلدان کودکانی ام بود و به مرور خشکید و خشکید و خشکید..</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 17:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده این بچه چندان روشن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wuv6v2ceatjq</link>
                <description>آینده این بچه چندان روشن نیست مگر اینکه پدر و مادرش را عوض کند و یا کشورش را...پدرش کارگر کارگاه تولیدی کوچک در حاشیه شهری بزرگ است که چند سالی است که تعطیل شده است.مادرش دختر چهارم یک خانواده پرجمعیت و اکنون همسر دوم مردی غائله مند است.واو پسرکی نه ساله است که به تازگی شاگرد یک کارگاه تولید کفش شده است.اما...کشورش یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیاست که زمامش به دست ناکسان افتاده و نه تنها آینده او بلکه آینده هیچ بچه ای در آن روشن نمی نماید ...</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 21:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظرم راجع به فیلمی که اخیرا دیدم (هانا آرنت)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D8%AA-bknfxfhndjl7</link>
                <description>فیلم با نزدیک شدن نور چراغ خودرویی از دوردستها درون تاریکی شروع میشود و دستگیری و در واقع ربودن مردی که در ادامه مشخص میشود یکی از سران عالی رتبه نازی در کشتار یهودیان در جریان جنگ جهانی دوم بوده است و بعد بلافاصله تصویر زنی سیگار به دست و غرق در اندیشه.او هانا آرنت است شخصیتی عجیب و پیچیده که کل داستان فیلم پیرامون او و تفکر منحصر به فردش می چرخد، تفکری که شاید به سختی درک و درست فهمیده شود.من به شخصه از دیدن این فیلم بسیار لذت بردم. در ابتدا با توجه به ذهنیتی که از ماجرای اردوگاه های یهودیان و آشویتس داشتم تصور میکردم، درخواست هانا برای شرکت در دادگاه (به عنوان یکی از نجات یافتگان این اردوگاه ها) برای ارضاء حس انتقام و لذت بردن از مجازات یکی از مهم ترین افرادی باشد که هم کیشان، دوستان و حتی خانواده این زن را قربانی نژاد پرستی و خودخواهی خود کرده اند.اما برعکس تصور من، هانا به تنها چیزی که فکر نمیکرد انتقام بود و انگار وجود او خالی از هر حسی بود حتی حس نفرت نسبت به آیشمن. البته در فیلم هم او از طرف اکثر افراد به فردی مغرور و خالی از احساس محکوم شد در صورتی که واقعا اینگونه نبود.هانا در عین حال که زنی با احساس، همسری عاشق پیشه و رفیقی همدل و استادی متعهد بود، انسان بزرگ و شجاع بود که فارغ از تعصبات نژادی و مذهبی، بسیار متعالی می اندیشید چرا که دغدغه او، انسان بود.او آیشمن را مقصر می دانست نه به عنوان مسبب قتل عام و کشتار یهودیان بلکه به این جهت که در مواقعی که باید می اندیشید، درست نیندیشیده بود. از نظر هانا، آیشمن یک فرد کاملا عادی بود مثل هر کدام از افراد حاضر در آن جلسه دادگاه که تنها و تنها فقط قانون را اجرا کرده بود و نتوانسته بود در لحظه ای که باید اخلاقی بیندیشد.&quot;به ابتذال کشیدن شر&quot; یا در واقع به نوعی &quot;معمولی جلوه دادن شر&quot; این مفهومی بود که هانا بر آن اصرار داشت. امری که ما هر روز در مقیاس های کوچک و بزرگ شاهد آن هستیم و شاید به نوعی در این ابتذال شریک می باشیم؛ زمانی که آنچنان مسخ و  تحت تاثیر تفکر یا مکتب و مذهبی قرار میگیریم که  فردیت و هویت مستقل انسانی خود را از دست می دهیم و توانایی اندیشیدن را از خود سلب میکنیم.به تصور من از نگاه هانا، نه تنها حکومت، رژیم و یا در واقع تفکر توتالیتر در ایجاد بی عدالتی، جنایت و نسل کشی دخیل بوده است بلکه قربانیانی نیز که سرنوشت قربانی بودن را پذیرفتند در بروز این فاجعه مقصر بوده اند و چه بسا همین قربانیان دیروز با دستیابی به موضع قدرت، به جانیان امروز بدل شوند( امری که نسل ما به عینه در جریان انقلاب اسلامی شاهد آن بود؛ رژیم توتالیتری که با برقراری یک ایدئولوژی فراگیر رسمی و سلب آزادی های فکری و فردی و جنسیتی به اسم برقراری دین آسمانی خدا بر روی زمین با مقدس کردن یک نفر در راس حکومت دیکتاتوری که صرفا فقط اسم جمهوری را یدک میکشد، ما را به قربانیانی بدل کرده است که جز شکوه و شکایت و امید به برگزاری دادگاهی این چنینی برای سردمداران فعلی آن، برای آینده ای که خدا میداند کی قرار است فرا برسد، کاری انجام نمیدهیم.#هانا_آرنت</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 20:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_631283/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-synm6sfgysyg</link>
                <description>حمایت مالیزیاد شعر بلدی؟فریدون مشیریآه، باراننمی خواهم بمیرم0حاشیهنمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟کجا باید صدا سر داد؟در زیر کدامین آسمان،روی کدامین کوه؟که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوهکه از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!کجا باید صدا سر داد؟*فضا خاموش و درگاه قضا دور استزمین کر، آسمان کور استنمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟*اگر زشت و اگر زیبااگر دون و اگر والامن این دنیای فانی راهزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارمبه دوشم گرچه بار غم توانفرساستوجودم گرچه گردآلود سختی هاستنمی خواهم از این جا دست بردارم!تنم در تار و پودِ عشقِ انسان های خوبِ نازنین بسته ست.دلم با صد هزاران رشته، با این خلقبا این مهر، با این ماهبا این خاک با این آب ...پیوسته است.مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیستتوان دیدنِ دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیستهوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.جهان بیمار و رنجور است.دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیستاگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.*نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزمبمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزمخرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانمبه پیشِ پای فرداهای بهتر گل برافشانمچه فردایی، چه دنیایی!جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...نمی خواهم بمیرم، ای خدا!ای آسمان!ای شب!نمی خواهمنمی خواهمنمی خواهممگر زور است؟(فریدون مشیری)</description>
                <category>مونا خسروی فر</category>
                <author>مونا خسروی فر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 20:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>