<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راسکولنیکف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63394528</link>
        <description>Reductio ad absurdum</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 09:32:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2197000/avatar/Qua4fa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راسکولنیکف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63394528</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشتاری فلسفی درباره اسطوره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63394528/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-qvrbxrukgdmv</link>
                <description>در ابتدا نیاز است بگویم که نتیجه‌ای که در انتهای این نوشته به‌ دست می‌آید، چیزی جز حدسیات نیست و صرفا فرضیه‌ای‌ست که هیچ‌گونه تحقیقات علمی پشت آن نیست. در نتیجه رفرنس (ارجاع) علمی به این یادداشت یا استناد به محتوای آن منظور من نبوده. این نوشتار بیان‌گر ایده کوچکی‌ست که می‌تواند به کمک قیاس یا تاریخ یا روانشناسی محکم‌تر شود.رع (را) خدای خورشید در اساطیر مصر باستانانسان موجودی ذاتا خود‌مفلوک‌پندار و همچنین خودشیفته است. این موضوع - همانطور که گفتم - نه از جنبه‌ای جامعه‌شناسانه یا روانشناسانه، بلکه از جنبه‌ای فلسفی بیان می‌شود. اگر در باب ایده مُثُلی انسان، جوهره بشر، و به بیانی &quot;انسان انتزاعی&quot; بیندیشیم، در می‌یابیم که این موجود در مواجهه با معنویت - از آنجا که معنویت را برخی &quot;مواجهه با چیزی عظیم‌تر از خود&quot; تعریف کرده‌اند - عزت نفس خود را می‌بازد و دیگر در آیینه نگاه نمی‌کند. انسان انتزاعی - که تصویر کلی انسان‌هاست و درواقع ویژگی دیگری به غیر از (به سادگی) انسان بودن ندارد - از تناهی (متناهی‌بودن یا &quot;finitude&quot;) زمانمندی و اسارت خود مایوس می‌گردد، و مجذوب و مفتون ناکرانمندی و ابدیتِ وجودیتِ الهی می‌شود. همچنین بارها دیده‌ایم، شنیده‌ایم و خود تجربه کرده‌ایم که نقوص و وجوهِ قبیح و منزجرکننده - و البته بسیار انسانیِ - معشوق در ذهن عاشق حذف می‌شوند و به تصور در نمی‌آیند. مثلا - احتمالا بیشتر در جامعه خودمان - عشق حقیقی را عشق افلاطونی می‌دانند و اروتیسم را در معشوق - که در ناخودآگاه عاشق، انسان نیست، بلکه در اصل الهه است - تصور نمی‌کنند، چرا که اروتیسم همواره کثیف و زشت دانسته شده.اما همچنین دیده‌ایم که آدمی در مواجهه با حیوانات و اشیا چگونه رفتاری از خود نشان می‌دهد. این‌که کسی انسانی دیگر را حیوان یا شیء خطاب کند اتفاقی ناگوار و ظالمانه قلمداد می‌شود. هنگام جنگ و خونریزی، به دنبال گسترش &quot;انسانیت&quot; هستیم؛ انسانیت در برابر &quot;دَدمنشی&quot;. حتی - بیشتر در نسل زد - صاحبان حیوانات خانگی، آنها را با ضمیر it خطاب نمی‌کنند، بلکه از  he و she استفاده می‌کنند؛ یعنی به آنان درجه‌ای متعالی (انسانیت) عطا می‌کنند، چرا که به آنان عشق می‌ورزند. در اینجا ما شاهد تجلیل انسان و انسانیت هستیم.پس عشق انسان انتزاعی به خود، تحت تاثیر ابژه است و با آن تغییر می‌کند. اما در اینجا موضوع اتیک (اخلاق) نیست، بلکه استتیک (زیباشناسی) است؛ و انسان انتزاعی در اینجا - با آنکه خود چنین فکر نمی‌کند - به قول کی‌یرکگور رویکردی زیباحس‌شناسانه دارد و نه عقلانی یا اخلاقی. ما به خاطر زیباییِ الهیت و ناکرانمندی است که شیفته الهگان می‌شویم، نه به این خاطر که آنان مصون از گناه و بدی‌اند - که می‌بینیم که خود &quot;هومر&quot; هم به این موضوع آگاه است که خدایان نیز می‌توانند پلید باشند - و حیوانات را نازل می‌دانیم، نه به این علت که رفتار آنان با ارزش‌های اخلاقی ما سازگار نیست، بلکه به این دلیل که با زیباشناسی ما سازگار نیست. پس اسطوره پیش از آن‌که تسکینی بر سردرگمی، ابهام و سوالات انبوه هوموسیپین‌ها و بشر تازه‌متمدن باشد، وسیله‌ای برای خودتخریبی است؛ ابزاری برای یادآوری حقارت انسان به خود. و این حقارت هدفی ندارد جز پیشرفت انسان به سوی خدا شدن، و جدایی کامل از روح حیوانی.وقتی هوموارکتوس (انسان راست‌قامت) به انسان خردمند گذر کرد، ذره‌ذره دستخوش آگاهی و خودآگاهی شد. اگر او نگاهی به خود بیندازد - که به تازگی این قابلیت به او اضافه شده - این عناصر تازه را در تناقص با کل وجود خود می‌بیند. وجود او سراسر آغشته به روح حیوانی، وحشی و بدوی‌ست. پس شاید بتوان &quot;انسان&quot; را سنتزِ دیالکتیکِ خدا و حیوان دانست.این ما را به یاد نظریه &quot;اید، ایگو و سوپر-ایگو&quot; فروید می‌اندازد. ایگو تلاش می‌کند تا اید را سرکوب کند و به سوپر-ایگو نزدیک شود. انسان نیز خود را در برابر آتوم، اُدین، شیوا و زئوس حقیر می‌بیند، و این موجب می‌شود تا به سوی همین‌ها حرکت کند. شاید فراگیرترین اصل زیباشناسی، زیبا دانستن خدایان و قبیح پنداشتن حیوانات است، اصلی که احتمالا در فرآیند فرگشتی به ما رسیده. طلوع عصر جدید در مقابل چشمان هوموارکتوس، باعث می‌شود تا او به سوی خورشید بدود؛ یعنی بخواهد ساحت غریزه را نابود و ساحت فلسفه و تفکر را گسترش دهد.پس میتولوژی گرچه به ظاهر - و به خیال خودش - دشمن فلسفه است، اما به تعبیری هگلی، برای تحقق هدفمان در فرآیند دیالکتیکی و تاریخی ضروری‌ست. و نیچه می‌گوید که آن هدف &quot;ابرانسان شدن&quot; و &quot;گذشتن از انسان است&quot; و ابرانسان همان موجودی‌ست که خدای خود است، پس عابد ایزدان و ایزدبانو‌ها نیست؛ چرا که نه به آنان احتیاجی دارد و نه آنان را حقیقی می‌بیند. اسطوره با ابرانسان ستیز می‌جوید، اما در عین حال او سرباز ابرانسان است، سربازی محکوم به فنا و احتضار؛ و ابرانسان، یا به بیانی بهتر جامعه متشکل از ابرانسان‌ها، از او سود بسیار می‌برد.</description>
                <category>راسکولنیکف</category>
                <author>راسکولنیکف</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 01:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی‌شناسی در فلسفه افلاطون و ارسطو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63394528/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88-blwrhxgdqga8</link>
                <description>زیبایی‌شناسی یا زیباشناسی، در واقع شاخه‌ای از فلسفه است که به بررسی ماهیت و کیفیات و چرایی مفهوم زیبایی می‌پردازد. پرسش‌های اصلی مطرح در زیباشناسی، پرسش‌هایی مثل &quot;زیبایی چیست؟&quot;، &quot;چگونه و چرا وجود دارد؟&quot;، &quot;چه چیزی یا کسی زیباست؟&quot;، &quot;آیا زیبایی سوبژکتیو است و به نگاه بیننده (سوژه) بستگی دارد و در نزد هرکس مفهوم زیبایی متفاوت است، یا ابژکتیو و عینی است؟&quot;، &quot;آیا زیبایی مفهومی نسبی‌ست یا کلی؟&quot; و &quot;هنر و اثر هنری  چیست و به چه کار می‌آید؟&quot; هستند. افلاطون و شاگردش ارسطو هم، به عنوان اولین فلاسفه پساسقراطی، که به نظر افراد بسیاری فلاسفه واقعی و فلسفه حقیقی پس از سقراط شروع شد، به مفهوم زیبایی پرداخته‌اند، که البته قابل حدس است که باز هم این دو فیلسوف بزرگ، در اینجا با هم اختلافات زیادی دارند.افلاطونافلاطون زیبایی را مفهومی بسیار ارزشمند و والامرتبه می‌داند. در واقع، افلاطون گفته تنها سه چیز اهمیت دارند: عدالت، زیبایی و حقیقت. پس می‌بینیم که زیبایی، یکی از ارزش‌های مهم فلسفه افلاطون و به طور کلی یونان باستان است. اما زیبایی در فلسفه افلاطون بر اعتدال، تقارن و تناسب تمرکز دارد. افلاطون می‌گوید هر چه به تعادل و تقارن نزدیک‌تر شویم، به زیبایی هم نزدیک‌‌تریم. طبیعتا افلاطون زیبایی را فقط مخصوص انسان‌ها نمی‌دید. مثال بارز زیبایی افلاطونی، جامعه و شیوه حکومت‌داری و سیاست است. افلاطون حکومت و کلا جامعه را را به سه دسته تقسیم کرد: حاکمان، که حداقل پنجاه و پنج سال داشتند و به خوبی از تربیت کامل و دانش، از جمله بر موسیقی و نظریه مُثُل برخوردارند، نگهبانان یا جنگجویان که بیشتر اهل جنگ‌اند و از مرزهای کشور و از امنیت مردم و حاکمان نگهبانی می‌کنند، و تولید‌کنندگان که شامل کشاورزان و صنعت‌گران می‌شود و کالای مصرفی را تولید می‌کنند. هر کدام از این سه دسته باید وجود داشته باشند، و هر کدام به وظیفه و فعالیت خاص خود، به میزان مناسب مشغول‌اند. مثال دیگر طبیعت انسان است، که به نظر افلاطون به سه دسته میل شهوانی، هیجان، یعنی جگنجویی، و دسته سوم، خرد تقسیم می‌شود. ما به‌هر سه تا حدودی نیاز داریم، البته افلاطون طبیعتا خرد را برتر می‌داند. و همچنین در جامعه، ما به پزشک، موسیقی‌دان، شیمی‌دان، فیلسوف، مهندس و... احتیاج داریم. هر کسی باید فعالیت و وظیفه خاصی را برعهده بگیرد و به آن مشغول شود. در این صورت است که زیبایی در جامعه شکل می‌گیرد. مثال دیگر، عشق است، که افلاطون در کتاب &quot;ضیافت&quot; به طور مفصل به آن پرداخته. افلاطون اگرچه عشق به باطن انسان‌ها و عاشقِ روحِ انسان‌ها بودن را مناسب‌تر از عشق به صورت و تن انسان می‌داند، اما نیازی که به عشق زمینی وجود دارد را هم انکار نمی‌کند. او در &quot;ضیافت&quot; ابتدا می‌گوید که عشق ورزیدن به روح و به باطن مناسب‌تر است، زیرا باطن آدم است که به جهان مُثُل تعلق دارد، و لایتغیر و ازلی و ابدی‌ست، یعنی همیشه بوده و خواهد بود و از هرگونه تغییر و تحول و آشفتگی مصون است. اما در ادامه می‌گوید نیاز ما به تعادل بین عشق زمینی و آسمانی‌ست. ما عشق‌‌ورزی به ظاهر را هم در کنار عاشق روح شدن نیاز داریم. او، در همان رساله، اعلام می‌کند که این موضوع را از هراکلیتوس قرض گرفته. هراکلیتوس اظهار می‌کند که هر چیز، مجموعه‌ای از عناصر و اجزاء متناقض و متضاد است که بین آنها هماهنگی و هارمونی برقرار شده است. مثلا، هر قطعه موسیقی، از بعضی عناصر آرام و کند، و بعضی عناصر تند و سریع تشکیل شده است. از تعادل بین این‌هاست که به زیبایی می‌رسیم. این ایده‌ای است که ارسطو به نحوی با آن موافق و به نحوی مخالف است، که در ادامه توضیح بیشتری خواهم داد. به طور خلاصه، افلاطون زیبایی را ناشی از تعادل و تقارن می‌داند. به نظر پیروان افلاطون، مربع زیباترین شکل است، زیرا همه اضلاع و زاویه‌هایش با هم برابرند. هر چقدر به این وضعیت نزدیک‌تر شویم، زیباتریم.ارسطو ارسطو از اولین فلاسفه‌، یا شاید اولین فیلسوفی‌ست که اصل تضاد را مطرح کرد. یعنی &quot;دو گزاره متضاد و متناقض که یکدیگر را نفی می‌کنند، نمی‌توانند به طور هم‌زمان صحیح و درست باشند.&quot; این چیزی‌ست که بعدها هگل و مارکس، و حتی قبل از ارسطو، هراکلیتوس و آناکسیماندر رد کرده‌اند. هگل می‌گوید هر چیز متضاد خود را درون خودش دارد، از برخورد دو چیز متضاد به چیزی والاتر و بهتر می‌رسیم که هر دو را در بر می‌گیرد. این اتفاق و این روند دیالکتیکی تا جایی تکرار می‌شود که ایده مطلق به خودشناسی کامل برسد. در آن زمان آزادی و عقلانیت کاملا تحقق یافته و هیچ تضادی وجود نخواهد داشت. هراکلیتوس گفت هر چیز در تحول و تغییر دائمی‌ست. شاید ما این تغییر را به چشم خود نبینیم، اما وجود دارد و هرچیزی هر لحظه تغییر می‌کند. تنها چیزی که از این قاعده مستثنی است، قانون یا نظم است، که ازلی و ابدی‌ست و تغییر نمی‌کند، که می‌شود به خدا هم آن را تعبیر کرد. آناکسیماندر، از اولین فلاسفه تاریخ، شاگرد تالس که به عنوان اولین فیلسوف از او یاد می‌شود، عقیده داشت که جهان در ابتدا، توده‌ای بدون شکل و بی‌نظم و آشفته بود، و با رفع تضادها و تناقض‌ها، به چیزی که امروز هست تبدیل شد. (این ما را به یاد اساطیر یونان هم می‌اندازد.) مثلا، همه سیاره‌ها ابتدا آب بودند. خورشید آب را بخار کرد و خشکی پدیدار شد. همه اینها به فلسفه هگل بسیار نزدیک‌اند و از فلسفه ارسطو فاصله دارند. از طرفی، یکی از مهم‌ترین مفاهیم فلسفه ارسطو، حد وسط است. مثلا شجاعت، حد وسط و تعادلی بین کله‌شقی و ترسو بودن است. ارسطو عقیده داشت این یک اصل طلایی‌ست و هر فضیلتی یک حد وسط است. پس از این لحاظ، به نظر افلاطون، مبنی بر تعادل و تقارن نزدیک‌تر است.اما زیبایی از نظر ارسطو، ناشی از پیروی اشیاء از علت غایی خودشان است. ارسطو عقیده داشت هر موجودی در درونش یک نیروی دافعه دارد. یعنی هر موجودی تمایل دارد بهتر و بزرگتر از آنچه که هست بشود. اگر بخواهیم وارد بحث علل چهار‌گانه و صورت و هیولای ارسطو بشویم، این نوشته بیش از حد طولانی می‌شود. پس تنها به این موضوع اکتفا می‌کنیم که علت غایی، چرایی یک شیء است. وقتی ار خودمان می‌پرسیم &quot;فلان چیز چرا وجود دارد؟ به چه درد می‌خورد؟&quot; از علت غایی آن چیز سوال می‌کنیم. علت غایی هر چیزی، بهتر شدن و به کمال رسیدن است. اگر هر چیز از علت غایی‌اش سرپیچی کند، تبدیل به موجود کریه و زشت می‌شود. یا غول پیکر، یا بیش از حد کوتاه. باز هم به این می‌رسیم که بهترین انتخاب، حد وسط است. در ضمن، در فلسفه ارسطو، خدا، زیباترین موجود جهان است، زیرا به کمال مطلق رسیده. میل به چیزی ندارد. در جستجوی بهتر و بزرگ‌تر و عالی‌تر شدن نیست، زیرا همین حالا هم در عالی‌ترین وضع ممکن است.پ.ن: این نوشته یه مقدار تخصصی شد. اگر وقت و فضا بیشتر بود، توضیح بیشتری می‌دادم و کامل‌تر می‌‌شد. امیدوارم بیان بد من قابل فهم باشه براتون ؛) </description>
                <category>راسکولنیکف</category>
                <author>راسکولنیکف</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 21:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز در حال مکیدن یک لیمو بیدار شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63394528/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-lumeb9namwhw</link>
                <description>&quot;دیروز در حال مکیدن یک لیمو بیدار شدم&quot;، از معروف‌ترین عبارت های خوانده شد توسط گروه آلترنیتیو راک (Alternative Rock) بریتانیایی، &#039;ریدیوهد&#039; (Radiohead) است. این جمله، بخشی از ترانه &#039;همه چیز سر جای درستش است&#039; (Everything In Its Right Place) از آلبوم &#039;کید ای&#039; (Kid A) است، و بار ها در ترانه تکرار می‌شود. جمله‌ عجیبی‌ است. پوچ، ابزورد، به ظاهر بی‌معنا و شاید مسخره است. و به نظر بسیاری از طرفداران گروه، این دقیقا چیزی است که تام یورک (Thom Yorke) خواننده و ترانه‌سرای این گروه، قصد القای آن را داشته. دنیایی پر از عجایب، پوچی، ابزوردیته، بی‌معنایی و رویداد‌های مسخره. شاید آشنا به نظر بیاید، که یکی از دلایلش می‌تواند شباهت بسیارش به جملات آغازین داستان کوتاه &#039;مسخ&#039; (the Metamorphosis) اثر فرانتس کافکا باشد:&quot;یک روز صبح، وقتی گرگور زامزا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده است.&quot;برای این موقعیت هیچ توضیحی وجود ندارد. گرگور بی‌نوا، کوچکترین ایده‌ای از علل رخ دادن چنین چیزی ندارد. نمی‌داند چه کار باید کرد تا وضعیت را به حالت عادی باز گرداند. گرچه حتی در این وضعیت وحشتناک، بیشتر بر روی مسئولیت های اداری خود، و فراهم کردن پول و نان‌آوری برای خانواده متمرکز است.می‌پرسد:&quot;چه بر سرم آمده؟&quot;پرسشی عاجزانه، در جستجوی یافتن توضیح و توجیهی برای این موقعیت. وضعیتی مشابه در دیگر آثار کافکا مشاهده می‌شود. مثالی بارز، &#039;در سرزمین محکومان&#039; ( In the Penal Colony) است. محکوم به اعدام، با روشی به غایت وحشیانه اعدام می‌گردد، بی‌آنکه بداند چرا، بی آنکه حق دفاع کردن از خود در دادگاه را داشته باشد، بی آنکه حتی بداند محکوم شده است! تنها به دلیل اهانتی به مافوقش، که معلوم نیست کرده باشد. . تنها اضطراب و ابهام است که برایش مانده، و هر کدام از این دو، آن دیگری را بیشتر می‌کند. تنها در لحظه آخر درد کشیدن و پیش از مرگش، پیام حک شده بر کمرش را حس می‌کند و ابهام از بین می‌رود، اما حالا دیر شده است (Jigsaw Falling Into Place). چنین ویژگی‌ای در آثار کافکا آن‌قدر تکرار شده، که به آثاری با این ویژگی‌ها &#039;کافکایی&#039; (Kafkaesque) می‌گویند. هدف انتقاد کافکا عموما بروکراسی در جوامع مدرن، یا -ساده‌تر- کاغذ‌بازی‌های بی‌دلیل، پوچ، اضافی و بی‌معنا است. مضامین مشابه در آثار &#039;ریدیوهد&#039;و به خصوص این آهنگ، بسیار دیده می‌شود. اما از عنوان آهنگ پیداست که قهرمان داستان، اینجا برعکس محکوم به اعدام و برعکس گرگور، حس می‌کند همه چیز سر جای درستش است.این می‌تواند نشان از پذیرش پوچی و ابزوردیته وجود بشری باشد. معنا ساختن از بی‌معنایی، کاری که آلبر کامو، فیلسوف ابزوردیست فرانسوی قرن بیستم، در فلسفه نو آورانه‌اش انجام داد.&quot;باید سیسیفوس را خوشحال بپنداریم.&quot;جمله مشهور آلبر کامو در باب سیزیف یا سیسیفوس، اسطوره یونانی، که خدایان را عصبانی کرد و محکوم به بالا بردن سنگی از تپه شد، ولی هر بار که سنگ را بالا می‌برد سنگ دوباره به پایین قل می‌خورد. پوچی چنین عملی، سبب معنادار شدن زندگی سیزیف گردید.رنج‌آور بودن دنیای مدرن، جامعه‌‌های مدرن و حکومت‌های مدرن -همانطور که گفته شد- به شدت موضوع خلق اثر هنری &#039;ریدیوهد&#039; بوده است. در آهنگ &#039;چگونه کاملا ناپدید شویم&#039; (How to Dissappear Completely)، تام یورک صحبت از مکانیزم دفاعی انکار می‌کند. تمایلی قوی به ناپدید شدن دارد. می‌خواهد اینجا نباشد و این اتفاق ها نیفتد.&quot;حتی با این‌که تلاش می‌کنمنمی‌تونم.&quot;عبارتی دیگر از این گروه، آهنگ &#039;نمی‌تونم&#039; (I Can&#039;t).پ.ن. حقیقتا جالبه که از ریدیوهد می‌شه انقدر فلسفه در‌آورد و تحلیل و تفسیر کرد، از اون طرف امثال بهنام بانی و محسن ابراهیم‌زاده و... رو هم داریم :)) ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا ؛)پ.ن. ۲. توصیه می‌کنم حتما به ریدیوهد گوش بدید و کافکا بخونید. به نظرم از بسیاری جهات شبیه به هم‌ان. و هر دو افسرده‌کننده =)</description>
                <category>راسکولنیکف</category>
                <author>راسکولنیکف</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 20:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>