<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هنگامه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63465391</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 23:06:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>هنگامه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63465391</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محبوب دیوانه من: اولین روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63465391/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-rji30fv0t2zr</link>
                <description>حدودا یک هفته‌ای می‌شود احساس می‌کنم دوستت دارم،نمی‌دانم از کجا شروع شد یا کدام لحظه مهرت در دل افتاد. اما بعد از سه سال مداوم دیدنت، امروز بی‌تاب لحظه‌های حضورت می‌شوم، برای بودنت هزاران بار به خدا دعا می‌کنم و وقت نبودنت به تو فکر می‌کنم.تو دیوانه‌ای و این را همه می‌دانند، من هم به کسی از تویی که در دلم خانه دارد نگفته‌ام اما رنگ رخساره...دوست داشتن دلیل ندارد و من هم کم دوست داشتن را تجربه نکرده‌ام؛ اما تو می‌تپی و جریان خون در رگ‌هایم را لمس می‌کنم.شاید مسخره باشد کسی را دوست بداری که تا یک هفته قبل چشم دیدنش را هم نداشتی؛ انگار که آن سرفه‌های لعنتی شیوع ویروس خودت بود در وجودم و من تسلیم بیماری عشق شدم.امااا تو مرا نمی‌بینی و نخواهی دید، من آنقدر پاک نیستم که لایق نگاه‌هایت باشم و تو آنقدر ناپاک نیستی که دینت را به نگاه دختری عاشق‌پیشه ببازی. تو را نخواهد داشت و این بزرگترین معضل این روزهای دختری‌است که هر روز کنار تو می‌نشیند.</description>
                <category>هنگامه</category>
                <author>هنگامه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 23:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشخوار فکری ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63465391/%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%DB%B1-rze7r33tmlck</link>
                <description>از بیرون اومدم و لخت افتادم رو تخت.تو مسیر که داشتم قدم‌هام رو می‌شمردم یادم افتاد پاییز سال پیش بود که از خونه‌اش برمی‌گشتم و دو ورق درزگیر نواری خریده بودم؛ هوا تاریک می‌شد و من ساعت ها پشت پنجره مشغول نصب درزگیر ها بودم.پاییز سال پیش بود که سردرگم تر از هر زمانی دور خودمون می‌گشتیم و پارک لاله رو متر می‌کردیم بلند بلند می‌خندیدیم و زندگی جدی نبود؛ امروز ولی...همین دو شب پیش کیف پولم وسط لاله به اون بزرگی گم شد و اگر دوست‌های غریبه نبودن امروز دست به دامان المثنی دوم دانشجویی می‌بودم.لاله هم عجب حمل خاطره ‌ای می‌کند، زیر و بم حواشی روزگار ما را دیده و هنوز امید به سر به راهی ما داره.(داره؟)پاییز امسال نه بارونی هست و نه برگ‌ زرد زیبایی، حتی صفای لاله هم از بین رفته.از بیرون اومدم و لخت افتادم روی تخت، از سرما می‌لرزم. پنج ساعت تا خواب مونده و من یک روز دیگر هم برای امروز کار دارم.</description>
                <category>هنگامه</category>
                <author>هنگامه</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 16:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار وصل خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63465391/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-enicsj0j9ww6</link>
                <description>گاهی اوقات به دلیل زیستنم فکر می‌کنم و گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز به وجود نمی‌آمدم. خواه ناخواه زندگی از جنس رنجی است انکار ناپذیر که همین هم یک روز از ما گرفته خواهد شد. اگر عادل باشیم گهگاهی لذتی هایی قرار می‌دهند که آن هم یا به رنج منتهی می‌شود یا زاده رنج است. اما این دیگ عذاب چند روزه دنیا را چطور می‌توان سر کرد؟ برای این سوال به تعداد انسان‌های به وجود آمده در طول تاریخ پاسخ وجود دارد. و هر کس دیر یا زود به این خلا برخواهد خورد و برای زنده ماندن ناچار به انتخاب پاسخ مناسب خودش می‌شود. من هم مثل همه دیگر انسان ها ناگهان خودم را در عمق یک پوچی بی منتها یافتم که رمق برای زنده ماندن را هم از من گرفته بود. بعد از شروع و اتمام جنگ 12 روزه، انگار صدایی از درونم دائم می‌گریست و مرگ را طلب می‌کرد مابین فشارهای زندگی و من بی وقفه به دنبال اتصالی با آرامش و امید بودم. اوایل به دوستانم پناه می‌بردم که آنها هم بر حسب اتفاق رهایم کردند و مسیرهایی که جز اسیب برایم نتیجه‌ای نداشتند.بعد... من مانده بودم و تنهایی و افکاری مشوش از ترس و اندوه. روزها که بر این منوال از من می‌گذشت من هم در تلاش برای یافتن ریسمانی بودم که به آن چنگ بزنم و خودم را نگه دارم. تا اینکه دری باز شد از جایی که فکرش را هم نمی‌کردم. شاید شما از آن دسته افرادی باشید که به معجزه و امثال آن اعتقادی ندارید که خب باید بگویم من هم شبیه شما بودم تا اینکه اتفاق افتاد. نمی‌شود گفت چطور و چگونه اما بر دلم افتاده بود پاسخ و درمان این دردها سرانجام پیدا شده است. پس به ندای دلم گوش کردم و همه چیز را رها کردم، خودم را هم رها کردم. و دیدم که چگونه از دل کفر به ایمان می‌توان رسید.دردم از حد رفت درمانی فرست ای دوای درد بی درمان منامروز نمی‌گویم دردی نمی‌کشم، همانطور که پیش تر عرض کردم ماهیت این جهان با رنج تنیده اما با قاطعیت می‌گویم درمان این درد را پیدا کردم و ساعت‌ها را طی می‌کنم با خدا و لذتی که می‌جوشد در قلبم. و احساسی که به یقین شبیه آن را تجربه نکرده بودم.روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای انکه چن تو پاک نیستمن هم نه عالم و نه اندیشمند و فیلسوفم که نسخه ای بپیچم یا توصیه ای کنم و هرچه گفتم ماحصل تجربه هایم تا امروز بوده است.شما چطور با رنج هستی و بودن سر می‌کنید؟</description>
                <category>هنگامه</category>
                <author>هنگامه</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 11:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از معضلات یک عاشق پیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63465391/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-vfwizbnpncct</link>
                <description>اول از همه روشن کنم که این متن آموزه‌ای ندارد و شبیه یک دست نوشته در دفتر شخصی من است و لزومی ندارد اگر وقتت را دوست داری آن را بخوانی.شاید برای همه شما این امر عادی نباشد که کسی دائم معشوق جدید اتخاذ کند اما برای من شبیه یک عادت و رویداد طبیعی است. البته برای اطمینان خاطر شما این را هم بگویم که هرگز اجازه ندادم این تنوع طلبی کسی را آزرده یا به احساسی آسیب زده باشد. به هر حال این مساله‌ برای من به معضلی پیچیده و غیرقابل حل تبدیل شده است . نمی‌دانم وقتی این متن را می‌خوانی دوست داشتن شدید را تجربه کردی یا نه اما من در همین لحظه یک تکه از هزارتکه قلبم را فرسنگ ها دورتر از خودم در تپش می‌بینم و اگر بدانی چگونه رنجی متحمل می‌شوم وقتی به او فکر می‌کنم و دست‌هایم از لمسش کوتاه است. این مطلب هم به شما ربطی ندارد اما با اتکا به آزادی بیان می‌گویم که درس‌هایم تلنبار شده اند و من نشسته ام برای کسی که داشتنش از محالات است غصه می‌خورم. پس چرا بذر احساس را در دلمان نهادی وقتی عقل تاب تحمل زندگی با احساس را نداشت؟ من در آستانه انقلاب مشروطه(معدل زیر 12) هستم و از دست می‌روم؛ بیا.در نهایت لطفا در مصرف آب صرفه جویی کنید و اخبار جنگ را دنبال نکنید به جایش می‌توانید اخبار باطله من را دنبال کنید. و کلام آخر اینکه قطعا شما دوست داشتنی و کافی هستید.فعلا3&gt;</description>
                <category>هنگامه</category>
                <author>هنگامه</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 17:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>