<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَـرجــــــــــآن🕊️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63499682</link>
        <description>زندگی کوتاه است،
من راه میروم تا بیشترش را ببینم👣❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:39:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856130/avatar/UVHN81.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَـرجــــــــــآن🕊️</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63499682</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به خودت افتخار کن🍃</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63499682/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%F0%9F%8D%83-q8zgclh8fug3</link>
                <description>شاید تاریکی های زیادی رو دیدی و با شرایط سخت زیادی مواجه شدی،اما زمانی که ازشون برای کمک به دیگران استفاده کنی، یعنی داری به تاریکی هات جهت میدی و ازشون در راستای نور استفاده می کنی.تو تاریک ترین تجربیاتی که زندگی بهت داده رو گرفتی و چرخوندیشون و به نور تبدیل کردی، این یعنی شایسته نوری، اگه کسی اینها و میبینه و نمی پسنده به خودش ارتباط داره نه تو.محکم باش و به خودت افتخار کن که انقدر قوی هستی❤️</description>
                <category>مَـرجــــــــــآن🕊️</category>
                <author>مَـرجــــــــــآن🕊️</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 02:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دماوند بوی رفاقت میدهد⛰️🍃</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63499682/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF%E2%9B%B0%EF%B8%8F%F0%9F%8D%83-bvmpty39fgy4</link>
                <description>پنجشنبه شد و من به اتفاق تمنا جان راهی دماوند شدیمبین راه کلی گپ زدیم و خندیدیم. هرچی از تهران دورتر می‌شدیم، به هوای مطبوع و خنک دماوند نزدیک‌تر می‌شدیم… و من که کلی دلتنگ دیدار استاد بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.رسیدیم دماوند و سرِ راه، استاد یوگی‌جان رو هم سوار کردیم. از همون اول شیطنت‌ها شروع شد و خنده‌ها قطع نمی‌شد.وقتی رسیدیم، با آش خوشمزه‌ی دست‌پخت تمنا جان ازمون پذیرایی شد. من هم کمی از استاد جان عکاسی کردم و لحظه‌های خوشمون رو با پس‌زمینه‌ی خنده و شیطنت ثبت کردم.نوبت به شام رسید، شام رو نوش جان کردیم و تمنا جان که حسابی زحمت کشیده بود، مدام در حال آماده‌سازی تجهیزات برنامه‌ی فردا بود.من و استاد هم کمی گپ زدیم؛ از حال‌و‌احوال و روزمره‌ها گفتیم و کلی حال خوب چاشنی صحبت‌هامون شد. البته هر دو هم عکس‌های جالبی ثبت کردیم.کمی بعد رفتیم بالکن، چای نوشیدیم و تمنا جان با یک کیک خوش‌طعم ـ همون که مورد علاقه‌ی من هم هست ـ ما رو سورپرایز کرد. باز هم گپ، باز هم خنده و البته کمی اذیت کردن استاد 😊خلاصه که من و تمنا جان تا حدود ساعت ۳ نیمه‌شب گرم صحبت بودیم.صبح ساعت ۸ بیدار شدم. با یوگی و زبرا جان مشغول آماده کردن وسایل صبحانه شدیم و باز هم شیطنت‌های استاد و عکس‌های خاصش ادامه داشت.منتظر شدیم تا آقای هاک هم تشریف آوردند؛ صبحانه رو نثار جان کردیم و آماده‌ی حرکت به سمت دوستان جان شدیم.رفتیم و زمبه (سمیه بانو) و گلابی (گل‌پسرشون) رو سوار کردیم. در ادامه، دایی عزیز ـ آقا هادی ملقب به اسب‌آبی ۲ ـ هم به جمع‌مون اضافه شد.بالاخره رسیدیم به دره‌ی زیبای سربندان،کمی پیاده‌روی کردیم و جایی خوش‌آب‌وهوا با موسیقی دلنواز صدای پرنده‌ها انتخاب کردیم و مستقر شدیم.کمی بعد من به اتفاق یوگی جان، خانم زمبه و آقای هاک دل به راه دادیم و قدم زدیم و کلی عکس ثبت کردیم.میانه‌ی راه، یکی از اهالی روستا رو دیدیم که گیاه خوراکی و قارچ‌هایی که چیده بود نشون‌مون داد و تعارف کرد. کمی قارچ هم به ما داد (هرچند استاد قبول نکرد 😊).به راهمون ادامه دادیم، از هوا و طبیعت لذت بردیم و جانی تازه کردیم.در مسیر برگشت، آقای هاک کمی کوهنوردی کرد و ما سه نفر به پیاده‌روی ادامه دادیم تا دوباره به هم رسیدیم و برای صرف ناهار آماده شدیم.در این بین، آقا هادی لطف داشتن و گفتن من شبیه خواهرزاده‌شونم؛ از همون‌جا اسمم شد سعیده و ایشون هم رسماً شدن دایی عزیز بندهاز خوبیشون هرچی بگم کم گفتم❤️حدود ساعت ۳:۳۰ برگشتیم سمت منزل. در مسیر، بارون شدیدی گرفت. رفتیم ماشین آقای هاک رو از کارواش دایی هادی آوردیم و بعد راهی خونه‌ی یوگی جان شدیم.کلی گپ زدیم، شام خوردیم و بعد از شام هم طبق رسم همیشگی:نخود نخود، هرکی رَود خونه‌ی خود❤️🌸۱۷-۱۸ ________________________اُردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مَـرجــــــــــآن🕊️</category>
                <author>مَـرجــــــــــآن🕊️</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه ام در دربند:از آبشار تا چهره های لیلا🎨👣</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63499682/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7%F0%9F%8E%A8%F0%9F%91%A3-ixzyhvj75luj</link>
                <description>سلام به همه! 🙋🏻‍♀️داستان من از روزی شروع شد که دورهمی ‌مون کنسل شد. همون شب، حدود ساعت ۲ نصفه‌شب، یه انگیزهٔ ناگهانی تو دلم جوانه زد: «فردا میزنم بیرون، یه جای تازه که تا حالا نرفتم.»و این شد شروع اولین تجربه‌ام در دربندساعت حدود ۱:۳۰ ظهر رسیدم میدان دربند. هوا مطبوع بود و مسیر پر از آدم‌هایی که هرکدوم در دنیای خودشون قدم میزدن. چون اولین بارم بود، از یه آقای مسن و مهربون مسیر رو پرسیدم و با اعتمادِ کم‌کم شکل‌گرفته‌ی یک تازه‌ وارد، راه افتادم.تو مسیر، با فاطمه آشنا شدم؛ خانمی آرام و نازنین که به خاطر شیمی‌ درمانی توان پیاده‌روی طولانی نداشت، اما روحیه‌اش از خیلی‌ها قوی‌تر بود. همراه هم رفتیم تا انتهای پله‌ها، جایی که مسیرها از هم جدا میشدن. بعدش تصمیم گرفتیم از مسیری بریم که کنار تله‌سیژ بود، مسیری دلنشین که آب از کنارش رد میشد و صدای جریانش مثل موسیقی پس‌زمینه، قدم زدن رو شیرین‌تر می‌کرد.کمی بالاتر، یه فرعی پیدا کردیم با تابلوی «دهیاری و شورای دربند». همون‌جا نشستیم، تنقلات خوردیم و درباره‌ی زندگی مستقل در تهران، سختی‌ها، امیدها و روزهایی که باید محکم‌تر از همیشه بود حرف زدیم. گفت‌وگو با فاطمه از اون چیزهایی بود که آدمو سبک می‌کنه.در ادامه مسیر اتفاق قشنگ‌تری در انتظارم بود: آشنایی با لیلا یک هنرمند روستایی کوچولو که چهره‌ آدم‌ها رو با مداد و قلم‌مویش جوری زنده می‌کرد که انگار نگاهشان حرف میزد. نقاشی‌هایش پر از احساس، عمق و قصه بود. کنار بساط ساده و صمیمی‌اش نشستم، از او و آثارش عکس گرفتم و یکی از چهره‌های جذابش رو به یادگار خریدم؛ مثل اینکه تکه‌ای از روح آدم‌های بی‌نام و نشان کوهستان را با خودم برده باشم.سفرم حدود ساعت ۷:۳۰ شب، در شلوغی و نورهای تجریش به پایان رسید.برای اولین تجربه، دربند فقط یک مسیر نبود؛ دنیایی بود از آدم‌ها، رنگ‌ها، گفتگوها و حالِ خوبی که هنوز هم با یادآوریش لبخند می‌زنم. ❤️۱۱اردیبهشتِ ۱۴۰۵___________________مَـرجـــــــآن🕊️🌱</description>
                <category>مَـرجــــــــــآن🕊️</category>
                <author>مَـرجــــــــــآن🕊️</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>