<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرنوش فیروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63667952</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:51:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3317450/avatar/WaSNTb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرنوش فیروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63667952</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهی گِلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%90%D9%84%DB%8C-wtcwmwdxytrl</link>
                <description>تجربه‌ی شخصی از بی‌رحمیِ جمعیچند سال پیش، دقیقاً در یک شب معمولی که با خانواده داشتیم فیلم می‌دیدیم، زمین زیر پایمان مثل ژله ولی کمی محکم‌تر و ترسناک‌تر لرزان شد و صدای جیغ و فغان افراد بلند. «زلزله! بدو بیرون». من به معنای حقیقی کلمه ترسیدم و درحالی که بسیار شوکه شده بودم روی زمین خشکم زده بود. مادرم فریاد کشید«پاشو!» باورم نمی‌شد.آدم فکر می‌کند بعضی از چیزها را فقط در کتاب‌ها می‌خواند و در فیلم‌ها می‌بیند، قرار نیست آن‌ها در زندگی‌اش اتفاق بیفتد، ولی زهی خیال باطل که تا همین الآن چه چیزها دیدیم که خیلی‌هاشان حتی در فیلم و کتاب هم جایی نداشت. بماند. آن شب دیگر خانه جای ماندن نبود. اخبار می‌گفت که احتمال پس‌لرزه هنوز وجود دارد و باید مراقب بود. خیلی از افراد آن شبِ سردِ پاییزی را در چادرهای مسافرتی در پارک و کنار خیابان صبح کردند. ما اما در خانه ماندیم و فکر کردیم بهتر است یکی‌مان بیدار باشد تا اگر باز زمین لرزید، آن دو نفرِ دیگر را که خواب‌شان سنگین‌تر است بیدار کند. بعد دیدیم نمی‌شود و همگی خوابمان می‌آید‌. این شد که نیاز به خواب بر وحشت از مردن زیر آوار پیروز شد و تخت خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دیدیم هنوز زنده‌ایم. زنده‌ایم تا ببینیم دیدنی‌ها را! زنده بودیم تا ببینیم فروشنده‌ی لوازم‌التحریری را که چادر مسافرتی آورده بود! و همینطور قصاب و بقال و نجار و آچار‌فروش هم تصمیم گرفته بودند حالا که خانه‌ جای امنی نیست، چادر مسافرتی‌شان را که هنوز نو است بگذارند جلوی مغازه‌هایشان و رویش بنویسند: فروشی‌‌.قیمت چادر مسافرتی در آن یک شبانه‌روز از قیمت طلا در بازار آزاد در این لحظه بالاتر رفت. من اسم این رفتار را بی‌رحمیِ جمعی می‌گذارم که می‌توان گفت همان ماهی گرفتن از آبِ گل‌آلود است. در شرایطی که باید بیش‌تر از همیشه به فکر دیگران بود و به بقیه کمک کرد، تا می‌توانی مردم را تیغ بزنی و گران بفروشی، یا جنست را انبار کنی و سه‌ برابر قیمت اصلی به خلق‌الله بیندازی‌‌.فکر می‌کنید ماجرا در همان سال تمام شد؟ نه. به شکل دیگر ادامه یافت و احتمالاً تا روزی که نژاد انسان وجود دارد ادامه می‌یابد. چند سال بعدش و در زمان همه‌گیریِ ویروس کووید ۱۹ شانس کار کردن در داروخانه‌ای را داشتم که پزشکش معتقد بود بهتر است اطلاعات مراقبت در مقابل ویروس را به مردم نگفت تا کرونا همچنان باشد و الکل و ماسک خریدار داشته باشد‌‌ و او بتواند سکه روی سکه بگذارد. گمان می‌کنم پزشک‌ها سوگندی می‌خورند که به همه کمک کنند و وقتی این حرف را زد به فکر سوگندش افتادم که گویا خورده بود و جایی دیگر قی کرده بود. یا روزی که یک پدر و مادر ترسان و لرزان آمدند تا برای دخترشان که به‌خاطر استرس کنکور دچار بیماری شده بود دارو بگیرند، چند قلم داروی بی‌مورد را به سبد خریدشان اضافه کرد. صرفاً چون نیازشان را حس کرده بود و به جای اینکه درست و مستقیم کمکشان کند به فکر جیب خودش بود‌.ماهی‌گیرانِ این آب گل‌آلود هنوز هستند و از ترس و استرس مردم سوءاستفاده می‌کنند. خلاصه که ماهیِ گِلی خوردن ندارد و یک روزی در گلویمان گیر می‌کند. به هم رحم کنیم.</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 20:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقرار به ندانستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-g3kggmb8jno1</link>
                <description>روزگار غریبی است نازنین. شاید تنها باری باشد در تاریخ زمین که انسان این چنین مدعی است. مدعی است که من می‌دانم، من خوانده‌ام، من دکترم، من در فلان دانشگاه تدریس می‌کنم، من صاحب‌نظرم، من! کسی هم نیست بگوید که تو کیستی مگر؟ جز این‌که صبح به صبح بلند شده‌ای کیفت را برداشته و به کلاس رفته‌ای؟ کاری نکرده‌ای عزیز که خودت را نایبِ برحقِ ادبا و علما و عرفا می‌دانی. آدم و عالم متخصص در تمام امور شده‌اند. از آشپزی بگیر تا پاک‌سازی پوست، معرفی کتاب، اظهار نظر درمورد فلاسفه و عاطفه‌ٔ بین فروغ و ابراهیم. روزگار غریبی است نازنین. دیگر کم‌تر کسی پیدا می‌شود که حدِ خود را بشناسد و پایش را از گلیمش فراتر نگذارد. بسیارند کسانی که فکر می‌کنند صرفِ خواندن دو کتاب و جسته‌گریخته چیزکی از این و آن شنیدن و دیدن، حقِ صدورِ فتوا در همه‌ٔ امور را به آن‌ها می‌دهد. سال‌ها پیش معلمِ شیمی‌ می‌گفت که یک نفر رنج بسیار متحمل می‌شود و صبر بسیار می‌برد تا نامِ استاد را بر او بنهند. حالا که در هر کوچه‌ای یک دانشگاه باز شده، هر کسی تازه سر از تخم درآورده نامِ استاد و دکتر و مهندس را یدک می‌کشد. وضعیت جوری شده  که یک نفر که خود را استاد فیزیک محض می‌داند، اگر در جمعی باشد که درمورد اختلاف صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده صحبت می‌شود، نمی‌تواند ساکت بنشیند و همان آدم در مورد ایلان ماسک و جف بزوس و علت آلودگی آب سخن سر می‌دهد.روزی را به یاد دارم که برای کاری از یکی از استادهایم نظر خواستم و او پاسخ داد نمی‌دانم. جوابش را مزه‌مزه کردم. خیلی به‌دلم نشست. نمی‌دانم. او در زمینه‌ی تخصصیِ خودش یک سرآمدِ آموزشی و فعلاً دانشیار است. اما از گفتنِ نمی‌دانم نترسید.زیبا بود. این نمی‌دانمِ زیبا را در گفتمان‌مان وارد کنیم و یاد بگیریم که نیازی نیست در تمامیِ حوزه‌ها استاد‌کار باشیم. و حتی شاید نیازی به استفاده از نام استاد و پروفسور نباشد. به این طریق است که امکان اشتباه کردن را از خود می‌گیریم و جایی که اشتباه نکنیم چیزی هم یاد نمی‌گیریم.بیایید دست از همه‌چیز‌دان بودن بکشیم. حتی در حوزه‌ٔ تخصصی خودمان ادعای دانای کل بودن نکنیم. شاید شنیده باشید که می‌گویند قبل از سیر شدن دست از غذا خوردن بکشید. علتش را نمی‌دانم. اما اگر همین را به موضوع مورد بحث تعمیم بدهیم، نتیجه آن است که همیشه ظرفیتِ خالی برای دانستن داشته باشید. اویی که دائم اظهار دانایی و فضل می‌کند، شاید شانس یکسانی برای یادگیری نداشته باشد.کمی عقب‌نشینی و کمی زبان به دهان گرفتن خوب است. می‌دانیم که خورشید فضل و کمال‌تان را غروبی نیست، با این  حال کمی سکوت از شأن استادی‌تان کم نمی‌کند. پس من‌ها را زمین بگذارید، که درخت هرچه پربارتر، افتاده‌تر.پی‌ نوشت: این متن قرار بود در نشریه‌ای چاپ شود، که نشد. این‌جا بماند.</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 08:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-py6rtvmj7za8</link>
                <description>مدتی است که به‌طور فردی دوره‌های کودک درون را می‌گذرانم و تمرین‌هایش را انجام می‌دهم. دارم سعی می‌کنم دختر کوچک درونم را بهتر بشناسم و با او دوست یا دوست‌تر شوم. چیزی که برایم جالب است این است که چند هفته‌ای است خاطراتی محو و خیلی دور از کودکی‌ام به یادم می‌آید. آن قدر محو هستند که فقط در گذر یک پلک زدن برایم مرور می‌شوند. بعدش هر چقدر تلاش می‌کنم که دوباره یادم بیاید، نمی‌شود.جالبی‌اش این است که آن لحظات و اتفاقات را شاید فقط همان لحظه که برایم اتفاق افتادند دیدم. بعد از گذشتنِ چندین سال، ناگاه و ناخودآگاه، یک آن به ذهنم می‌آیند، جلوی چشمم پدیدار و زنده می‌شوند و بعد مثل غبار دوباره گم می‌شوند.  برخی از این لحظات خیلی تلخ هستند و نمی‌دانم چطور خاطر ندارمشان، چون تلخی‌ها را فراموشی کیلی کیلی دشوار.گاهی فکر می‌کنم ریشهٔ مشکلات همین‌ها هستند، همین لحظاتی که اتفاقاً من فراموششان کرده‌ام یا از بیخ اصلاً بهشان فکر نکرده‌ام. بعد از چند سال مثل بائوباب رشد کرده‌اند و کل فضای ذهنی پر شده از افکار منفی و ناامیدکننده و دست‌و‌پاگیر.مهرنوش کوچولو انگار از یک خواب زمستانیِ چند ساله بیدار شده باشد، انگار شام سنگینی خورده و خوب نخوابیده، کابوس دیده و ترسیده، تصاویری پراکنده و موهوم و محو به یادش می‌آید. خودش و من را انگشت‌به‌دهان وامی‌دارد. فکر می‌کنم به اینکه چطور باید به این بچهٔ عزیزم رسیدگی کنم. دختر بی‌گناه مهربانی که به‌شدت وحشت کرده. در دوره فهمیدم که باید اندوهم را جدی بگیرم. اگر جایی حسادتی در خودم حس کردم نفی‌اش نکنم. نگویم من مهربان‌ترین دختر دنیام.  نه! چنین نیست، پایش بیفتد همین مهربان‌ترین دختر دنیا چنان شریر و بدجنس می‌شود که آن سرش ناپیداست! (ذات همهٔ ماست، نه که فقط من چنین باشم. پررو نشوید.) پس اجازه بدهم به خودم که احساسم را حس کنم. به جای انکار احساس، فرصت به آن بدهم و بفهممش. خودم را دوست داشته باشم. «خودت را دوست داشته باش». چقدر این جمله را شنیده‌ایم؟ بارها. چقدر عملی‌اش کرده‌ایم؟ صفر بار. اما بلاخره من انجامش دادم. خودم را دوست دارم. همین خودم را با تمامی شکست‌ها و ناکامی‌ها و پیروزی‌ها و صدای خنده‌ٔ بلندم و گریه‌ی آمیخته به تف و دماغ آویزان و سلفی‌(خویش‌انداز)‌های یهوییِ جذابم و هزار هزار اخلاق گند و خوبی که دارم. من خودم را دوست دارم و نمی‌دانید چه احساس ویژه‌ای است. باعث می‌شود با خودت روراست و صادق شوی و صداقت با خود خیلی مهم است. با خودت که صادق باشی، توقع شق‌القمر کردن را کنار می‌گذاری و بر حسب توانایی‌ات کار می‌کنی و همان کار را هم دست کم نمی‌گیری. گمان نمی‌کنی حتماً باید پروفسور جراحی مغز و اعصاب باشی تا ارزشمند باشی، ارزش خودت را به ملاک‌های تعیین‌شده توسط مغزهای زنگ‌زده گره نمی‌‌زنی و آزاد و رها برای خودت و کودک درونت زندگی می‌کنی. نه که دیگر غمگین و ناامید نشوی، نه! در این زندگی غم هم‌نشینِ انسان است، اما وقتی هم که اندوه راهش را به قلبت پیدا کند، زیاد ماندنی نیست. یک شکست، یک جواب نه، یک راه اشتباه باعث نمی‌شود به کل مسیر و مهارت و توانایی‌هایت شک کنی. این است دوست داشتن خود تا جایی که من یاد گرفتم و تجربه کردم تا امروز. دوست بودن با خود خیلی ارزشمند است، به‌نوعی خیالت را راحت می‌کند و تو را بی‌نیاز از دوستی‌هایی که رنگ منت بر آنها ریخته شده. تو راحت می‌شوی و رها. به من بگو بالاتر از رهایی چیست؟</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 14:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادام زمینی، من، گل، آب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%A8-v6ukrl4gfzgx</link>
                <description>جایی کار می‌کردم که همکارم خیلی اذیتم می‌کرد.من مظلوم و بی‌سر‌و‌صدا بودم و او هر بلایی که دلش خواست سرم درمی‌آورد. کارهایی که وظیفه‌ی خودش بود را به من محول می‌کرد و من هم چون رتبه‌ی پایین‌تری نسبت به او داشتم، باید هر چه می‌گفت انجام می‌دادم.در خانه و محل کار و خیابان از دستش گریه می‌کردم. هیچ کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. اما یک روز رفتم. رفتنم دست خودم نبود‌. کارم را دوست داشتم. غیرقابل پیش‌بینی بود و من ارتباط خوبی با مخاطبانمان داشتم. اما پیش آمد. اتفاقی افتاد. بعدش دیگر برنگشتم و دیگر پشیمان نشدم. دل‌تنگ برای محیط چرا، خیلی. صاحب‌کارم که صاحب‌کار همان همکارم هم محسوب می‌شد از آزار‌های همکار خبر داشت اما هرگز چیزی نگفت. حالا خوشحالم که چند قارچ از زندگی‌ام کم شده است و دیگر نه صدایشان را می‌شنوم و نه اعمالشان را مجبورم تحمل کنم. صاحب کارم هرگز از عملکردم تعریف نکرد تا یک وقت رویم باز نشود. او آن قدر کودن بود که نفهمید منی که آن قدر ترسو بودم و نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم، هرگز جرئت پرروشدن و سوءاستفاده از اعتماد و رضایت صاحب‌کارم را نداشتم. فقط یک بار شنیدم که آرام به دوستش گفت: «اگه مهرنوش بره، من بیچاره می‌شم.» دقیقاً همین جمله. می‌خواستم چیز دیگری را تعریف کنم. یکی از آشنایانم با کمی طعنه حرفش را زد. من طبیعتاً ناراحت شدم. چیزی نگفتم. فقط فکر کردم می‌شد جور دیگری هم گفت و بله، می‌شد. نیازی به کنایه نبود.چند دقیقه بعد یک کلیپ دیدم از یک خانم که پیانو می‌زد. نه آهنگ را می‌شناختم و نه نوازنده را، اما زیبا بود و به دلم نشست. درست مثل مرهم.و یک جمله‌ای را با خودم تکرار کردم:«در دنیایی که من شانس شنیدن ترانه‌های بنان و سمفونی‌های بتهوون و هزار هزار موسیقی بی‌کلام را داشته‌ام، آزار و اذیت آن همکار و حرف و طعنه‌ٔ این آشنا دیگر مهم نیست.»نمی‌گویم مهم نیست که مهر تأیید و افتخار  بر مظلوم و  بی‌دست و پا بودن خودم بزنم. نه! باید حقمان را بگیریم قطعاً. اما گاهی موضوع و خودِ شخص آن قدر پست و دور است که حیفت می‌آید حتی به او فکر کنی، چه برسد بخواهی انتقام بگیری. واقعاً لحظه‌ای با خودتان فکر کنید که در این دنیا که ثانیه‌ی بعدش مشخص نیست چه می‌شود و چه روزی پیش روی ماست، من چه اهمیتی دارم؟ موضوعیت من کجاست وقتی یک خواب رفتنِ پا می‌تواند مرا محتاج دیگران کند؟ من کجا هستم؟ جای من در این جهان کجاست؟ آن همکار پیش از اینکه مرا اذیت کرده باشد، خودش را داغان کرده. این هم‌دانشکده‌ای ابتدا زخم خودش را خراش داده. من با کمی بادام زمینی و یک موسیقی بی‌کلام، نوشتن و کمی شعر خواندن باز رو‌به‌راه می‌شوم و پی به بی‌ارزشیِ دنیا می‌برم و قدمِ تلافی‌جویانه را برنمی‌دارم، تنها از او فاصله می‌گیرم.اما او چه می‌خواهد بکند با ذاتی که همیشه همراهش است و یک جایی یقه‌اش را می‌گیرد؟! راستی اگر خودتان را دوست دارید بروید فایل صوتی شعر سهراب سپهری با صدای زنده یاد جلال مقامی را گوش بدهید. همان که می‌گوید: «روشنی، من، گل، آب! پاکیِ خوشه‌ی زیست.»</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2024 08:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌بینمت اما نگاهت نمی‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-c5rczxuaudwa</link>
                <description>کار درستی نکرد تلگرام که این آپدیت را به این پیام‌رسانِ دوست‌داشتنی اضافه کرد. از این قرار است که شما پیام همه را می‌بینید اما بعد روی یک گزینه کلیک می‌کنید تا پیام دیده‌نشده باقی بماند. فایده‌اش چیست؟شما اگر بخواهید جواب یک مزاحم را ندهید، به‌سادگی می‌توانید بلاکش کنید. اگر هم حالا جوابی ندارید یا اطلاع ندارید یا دستتان جایی بند است برای طرف بنویسید که فلانی حالا سرم شلوغ است بعداً جوابت را می‌دهم. یا نمی‌دانم، می‌روم می‌پرسم و جوابت را می‌دهم. اگر هم فکر می‌کنید ممکن است فراموش کنید جوابش را بدهید به خودش بگویید که دوباره یادآوری کند. خیلی ساده است، می‌بینید؟ اما اکثر ما دوست داریم کاری بکنیم که خلاف اخلاق است. چرا؟ توهمِ زرنگ بودن داریم؟</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 17:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جالبیم و درخورِ تفکر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-p0sbwlsinh06</link>
                <description>پارسال در یک گروه تلگرامی‌ای عضو بودم که در بابِ نوشتن و قلم‌زدن فعالیت می‌کرد. گروه زنده بود؛ با سيصد عضو که از قضا همه فعال و پرتلاش بودیم.  مدیرگروه یک نویسنده بود و گاه‌گاه نکاتی کوتاه درمورد نویسندگی و بهتر‌نوشتن پست می‌کرد. گروه برای دور‌ماندن از حواشی، که الزامِ گروه‌های تلگرامی‌ است، مرامنامه‌ای داشت. مرامنامه حاوی پنج بند بود و بند اول این جمله بود:لطفاً از بازفرست( فوروارد) مطالب دیگر کانال‌ها و یا تبلیغ به‌هر‌شکلی در این گروه خودداری فرمایید.آنچه به طرز زیبایی مورد بی‌توجهیِ اعضای گروه قرار می‌گرفت همین بود. به جز مدیر‌گروه و من، تمامِ دویست‌ و‌ نود‌ و‌ هشت نفر هیچ التفاتی به این بند نداشتند و راه‌به‌راه مطلب فوروارد می‌کردند! عجیب بود و جای سؤال داشت. اعضا بی‌سواد نبودند و بند اول هم پررنگ شده‌بود. یک بار میان شوخی و جدی به مدیرگروه این موضوع را گفتم. خیلی آرام و با لبخند جواب داد: « آره، اذیت‌کننده‌ست. ولی چه می‌شه کرد؟ بند اول رو همه خوندند، چون هر‌ چند وقت یک‌ بار توی گروه می‌فرستم و اصلاً سنجاق شده‌ست. حتی توی خصوصی بهشون گفتم، ولی ...!»</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 14:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیتر را خودتان پیشنهاد کنید‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%AA%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-zfgztpqrs5xg</link>
                <description>اسم فیلم را نمی‌دانمچندین بار ما این جمله را شنیده‌ایم؟ «دست از کمال‌گرایی بردار، تو همین‌جوری هم خوبی، داری خودت‌و به کشتن می‌دی و...» . ولی چرا، چرا برخی از ما هم‌چنان به این ویژگی‌ِ نحس چسبیده‌ایم؟  شاید جوابش را بتوان در خانواده جست. آن هنگام که می‌گفتند ۱۹ هم بد نیست، ولی می‌شد ۲۰ بگیری. آن هنگام که از تو توقع داشتند چندین زبان یاد بگیری و چندین ساز بنوازی و برقِ شریف بخوانی و... .آرزوهای دور از دسترس و غیر واقعی.چند سال پیش یکی از شاگردانم گفت که می‌خواهد هم دکتر شود و هم مهندس تا آفرینِ والدینش را کسب کند. نمی‌دانم چرا این بلا را سر خودمان آورده‌ایم. مگر همه باید پزشک شوند؟ لزومی ندارد مسیرِ حرفه‌ای همه‌ی ما از یک جاده بگذرد و آن هم حتماً پزشکی یا مهندسی باشد. پس هنر چه؟ پس ادبیات چه؟یا شاید هنوز تفکری مریض در ما زندگی می‌کند که این دسته از حرفه‌ها را متعلق به بچه‌های ته‌نشینِ کلاس و تنبل می‌داند؟!</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 17:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب طبع  و پوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%D8%B9-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-ndpqbpchrjzj</link>
                <description>جدیداً یاد گرفته‌ام ناشتا آب و لیمو‌ی تازه می‌نوشم. نمی‌دانم فایده‌اش چیست، یا لاغر می‌کند یا پوست را مثل شیشه صاف می‌کند. این را از کجا یاد گرفته‌ام؟ از پیج‌های نامعتبر و معتبر که در امر زیبایی و لاغری مشاوره می‌دهند.می‌گویند این چیزی است که همه‌ی کُره‌‌ای‌ها رعایت می‌کنند برای همین پوستشان مثل شیشه است. هرچند که  خود کُره‌ای‌ها آمده‌اند هزار تا کلیپ ساخته‌اند که بابا به والله ما عمل جراحی کرده‌ایم و با هزار ترفند این پوستمان را مثل آینه می‌کنیم، به‌خرجِ ما ایرانی‌های غیور نمی‌رود. اما خب، ضرر که ندارد! می‌نوشیم به کوریِ چشمِ استکبار جهانی. تا ببینیم چه می‌شویم. شاید پوست این یک مهرنوش شیشه‌ای شد. جدیداً با چیزی آشنا شده‌‌ام که می‌دانم شما از هزار سال قبل می‌دانستید‌ش و  آن هم موضوع طبع است. طبعت چیست؟  بلغمی، سوداوی، صفراوی، دموی. من هم که اصلاً اهل دست توی جیب کردن و پول دادن به عطار جماعت نیستم. یعنی اگر دیدید روزی من دارم پول می‌دهم به عطار که بیاید و طبع مرا تشخیص بدهد، بدانید آن من نیستم. ( آدم توی این بدبختی پول درمی‌آورد که بدهد به عطار طبعش را تشخیص بدهد؟ می‌خواهم هفتاد سال سیاه طبع نداشته باشم.)این شد که تصمیم گرفتم سری به گوگلِ عزیز بزنم. این دانای کل. سایت‌های زیادی درمورد طبع نوشته بودند. طبیعتاً سایت‌هایی را انتخاب کردم که ارتباطی با موضوع سلامتی داشته باشند وگرنه طبع را به کفش و استایل چه؟  باور نمی‌کنید اما دیدم یک سایت که مرتبط با لباس پوشیدن بود درمورد طبع نوشته بود.در آن سایت‌های‌ سلامتی هم مطالب یک‌دست و قابل‌اعتمادی نیافتم، اما باز فهمیدم که همان چهار اسم کذا می‌تواند گرم و خشک، گرم و تر، سرد و خشک یا سرد و تر باشد. حالا کدام کدام است؟!:))بعد دیدم که برای تشخیص ساده و در منزل، یک تست طراحی کرده‌اند. یکی از سؤال‌هایش را( نقل به مضمون) مشاهده کنید:شما معمولاً کدام هستید؟۱. کم‌حرف۲. پر‌حرف۳. گزیده‌گواز سؤالات امتحانی هم سخت‌تر بود. من بیرون از خانه کم‌حرف بودم، در خانه پر‌حرف، و در بعضی جاها گزیده‌گو. نهایتاً اما من به این رسیدم که احتمالاً طبع سرد و تر داشته باشم و باید چیزهای گرم بخورم. این شد که بلند شدم و جست‌و‌جویی کردم و چای ماسالا يافتم و در این هوای گرم جرعه جرعه نوشیدم. پوستِ شیشه‌ای مثل آجر شد. دانه دانه جوش‌های عزیز با سلام و صلوات درآمدند، تعظیمی کردند و هر یک در جایی نشستند.آب و لیمو هم نگاهی کردند و گفتند:Are we a joke to you?!</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 18:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما برای آنکه مهرنوش ذره‌ای لاغر شووود، خونِ دل‌ها خورده‌ایم، خونِ دل‌ها خورده‌ایم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63667952/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%88%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-jrlrmsefwwq1</link>
                <description>از توی سرم چیزی داشت درمی‌آمد، شبیه به آن چیزی که از سر تام بیرون می‌آمد وقتی که جری با چوب بیس‌بال به فرق سرش می‌کوبید. اما کسی به سرم چیزی نکوبیده بود. جوش بود که داشت بیرون می‌آمد. چربی و شیرینی‌ای که مصرف می‌کردم به‌نسبتِ تحرکی که داشتم و خوابِ زیادم، بالا بود. باید کاری می‌کردم. از پزشک می‌ترسیدم. از بیمار شدن می‌ترسیدم. از ناتمام ماندن کارها می‌ترسیدم. نباید مریض می‌شدم. تصمیم گرفتم دست به بیست بسته‌ی نسکافه که باقی مانده بود نزنم و آن یک بای‌کیت را ندیده بگیرم. تصمیم گرفتم آب بنوشم، زیاد و ورزش کنم زیادتر.تصمیم گرفتم دور ماکارانی و قرمه‌سبزی و هله‌هوله‌ها را خط بکشم. همه‌ی این‌ها، این تصمیم‌گیری‌ها و خط‌و‌نشان‌هایی که برای سلامتی‌ام می‌کشیدم احساس خوبی داشت. احساس می‌کردم دارم از خودم مراقبت می‌کنم. همه‌ی این‌ها نوید یک زندگی طولانی و عاری از بیماری را می‌داد.اما ناگهان یادم آمد که من در عمل به تصمیم‌هایم به‌طورِ قابل پیش‌بینی‌ای سست و بی‌اراده هستم. گذشتن از خواب و تن به ورزش دادن حتی در همان خواب هم سخت بود. نوشیدن آب را دوست داشتم، اما ننوشیدنِ نسکافه را نه. آن یک بای‌کیتِ باقی‌مانده روی کابینت با لطافتِ خاصی صدایم می‌کرد و دوست داشتم لبیک‌گویان به‌سویش بشتابم و از خوردنش لذت ببرم. از روی صندلی بلند شدم. داشتم به گور زندگیِ طولانی لبخند می‌زدم و برای خودم سخنرانی می‌کردم که عشق باید پا درمیونی کنه، تا آدم احساس جوونی کنه. و ادامه دادم که:«مگر من می‌دانم چه‌قدر دیگر زنده‌ام؟ آمدیم و همین فردا مردم. دوست ندارم حسرتی بر دلم بماند.»این شد که راه آشپزخانه را پیش گرفتم. روی کابینت را دیدم. اما خبری از بای‌کیت یا شیشه‌ی نسکافه که درونش بیست بسته‌ی نسکافه وجود داشت، نبود. سکوت کردم.آن یک چیز داشت بیش‌تر از سرم بیرون می‌آمد. دستی رویش کشیدم. خودم را در آغوش گرفتم. یاد پزشک‌ها افتادم و منشی‌های نه‌چندان خوش‌اخلاقشان. قید بای‌کیت و نسکافه‌ها را زدم. یک لیوان پر از آب برداشتم و به اتاق برگشتم. رو‌به‌روی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:«حالا خودمونیم، نسکافه و بای‌کیت نبود و نخوردی، پس کاری نکردی عملاً که بگیم اراده داشتی. ولی امشب ماکارانی رو نخور.» باز با‌دقت به‌ خودم نگاه کردم. هر سه می‌دانستیم که نمی‌توانم. من و خودم و ماکارانی.</description>
                <category>مهرنوش فیروزی</category>
                <author>مهرنوش فیروزی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 20:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>