<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گردوی بنفش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63749612</link>
        <description>معلمی که در وطنش هم غریب است/ رفیق واژه ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:23:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1875373/avatar/OvVp6S.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گردوی بنفش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63749612</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-a8j1o0dm2omi</link>
                <description>من خیلی آدم بنویسیم و رنگی رنگی باشیمی بودم، ادم خوشحالی های کوچیک رو پیدا کنیم، از اولین بارون پاییز ذوق کنیم، بدوییم بریم کتاب جدید شعر شاعر محبوبمون رو بخریم، وایسیم تو صف امضا، کافه های جدید پیدا کنیم، منتظر باشیم، دعای توسل بخونیم، هی فکر کنیم زندگی سرشاره از اتفاق های هیجان انگیز. ادم یادداشت گوشه ی کتاب بغل دستی هام بنویسیمی، ادم نوت های رنگی، ادم پیامک های مهربون به دوستام بدیم، ادم شاد و لبخندهای گنده گنده با شاگردام، ادم خلاقیت، ادم ایده. همونقدر غمگین که همونقدر شاد، همونقدر غمگین که همونقدر هیجان زده. الان فقط حالم از همه چی بهم میخوره. اینجوریم که وا؟ کتاب رنگی؟ وا؟ کتاب فروشی؟ وا؟ کافه؟ وا؟ چی‌میگین شما ها؟ بعد داغونترینش، بلاگرهای اینستان، باید بشینم قشنگگگ همشون رو انفالو کنم، خیال خودمو راحت کنم، “اخی بریم مهدکودک بچه مون رو ببینیم، اخی بریم سفر، اخی نازی، زندگی چقدر قشنگه، برای ما که بابت ی استوری ده ثانیه ای، ۱۰ میلیون، ۱۵ میلیون از مردم پول میگیریم، چقدر زندگی رویایی و هیجان انگیزه، نه؟ “ زندگی جالب نیست. خداروشکر بابت خیلی چیزاش، خداروشکر بابت خیلی اتفاق هاش، ولی قرار نیست خوش بگذره، حالا دیگه مطمئنم. شب های نفس گیر، هرچقدر بزرگتر میشی، زیادتر میشن. شب های به درد نخور نفس گیر. اره. اینم از این..بزرگسالی/</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 21:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تف تو روت پسر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%AA%D9%81-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-cntenrvwjxnf</link>
                <description>امروز دیدمش، بعد از یک ماه، اتفاقی وقتی بیست دقیقه دوییده بودم و نفسم گرفته بود و خیس عرق و خسته و خیلی قرمز بودم، دیدمش. میخواستم برم ی تف بندازم تو صورتش. نرفتم. چرا نرفتم؟ باید میرفتم نه؟ الان فکر میکنم باید میرفتم. باید میرفتم و بهش میگفتم خیلی بی لیاقتی. خیلی کثیفی. خیلی خودخواهی. چطور یک آدم میتونه اینقدر خودخواه باشه؟ چطور آدم ها میتونن اینقدر خودخواه باشن؟حالا اگه شاید قصه رو برای ی آدم غریبه تعریف کنم، میگه چیزی نشده که. میگه مهم نیست که. میگه هنوز اتفاقی نیفتاده که. ولی لعنت. من قلبم شکسته. من قلبم داره پاره پاره میشه. من همه ی قلبم داره از هم میپاشه. چون من، من لامصب، من لعنتی، دوباره و از اول دل بسته بودم. الان خیلی خسته م. خیلی زخمی ام. خیلی بی حوصله م. خیلی کلافه م و خیلی نیستم. خیلی میخوام که نباشم. کاش نباشم. همین</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 20:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج رنگ پوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-ifjfjs7ydlwr</link>
                <description>یک روز باید درباره تاثیر رنگ پوست در خانواده های ایرانی بنویسم. اینکه چطور رنگ پوست مایل به سفید همه چیز را تغییر می دهد، تو را خوشبخت و تاثیر گذار و زیبا و هیجان انگیز می کند. و درحالی که رنگ پوستت سبزه باشد میتوانی در همان وضعیت قبل بمانی: بدون خواستار. خواستگار پولدار پیگیر چیزی که باید در ایران داشته باشی. من این کلمه ها را با همه ی ابعاد وجودم درک کرده‌ام، اینکه تو مجبوری، مجبوری با این حقیقت کنار بیایی که رنگ پوستت، زیبایی نسبی ات با معیارهای ایرانی سرنوشتت را مشخص میکند و این حقیقتی است که قابل تغییر نیست. دختر سبزه مهربان باهوش درسخوان چندان مورد پسند همه نیست، ظاهرا هیچ وقت نبوده، ظاهرا هیچ وقت هم نخواهد بود. دختر باشی با چیزهایی سر و کله میزنی که احتمالا پسرها هیچ وقت تجربه اش نکرده اند. البته برعکسش هم وجود دارد. ولی خب من دخترم و از قضا دختری ام که سفید محسوب نمی شود و خیلی محترمانه اش کنند گندمی صدایش می کنند. این قصه ی امروز من است. رنج رنگ پوست. که مهم نیست تو چقدر درس خوانده باشی، چقدر کار کرده باشی، چقدر با شخصیت و مودب و مهربان باشی. هیچکدام از اینها محلی از اعراب پیدا نمی کند. خوشگل نیستی. پس تیک نمیخوری. تیک مناسب پسر ایرانی بودن را. حتی اگر سالها، با کم و کاستی ها و تنبلی ها و مسئولیت ناپذیری های خواستگارهایت کنار آمده باشی، پذیرفته باشی. ولی آن باخت داده‌ی داستان، تویی. همواره تو بوده‌ای. </description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت دوم/ شجاع یا حاضر؟ مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rzuxu7zcytiw</link>
                <description>یادداشت دو دلم میخواهد ادم شجاع تری باشم، مثلا یک دفعه بزنم به دل اتوبان، گوشی تلفن را بردارم و به رندم ترین ادم جهان پیام بدهم. توی گروه کتابخوانی بلند بلند حرف بزنم. بزنم تو دهن ادمی که از سمت راستم توی مسیر صاف سبقت میگیرد، تازه دوقورت و نیمش هم باقی است که چرا بهش راه نمیدهم. دلم میخواهد ادم شجاع تری باشم، به فلانی پشت تلفن بگویم، از فلان چیزیم انتقاد نکن. به فلانی دیگری پیام بدهم و بگویم من را شبیه خواهرکوچکترت بدان. توی بمباران بیایم توی اتاقم بخوابم. رندم ترین کتاب های جهان را بخرم. و یک روز تنها بروم شهربازی. اما ادم شجاعی نیستم. مغزم برای گرفتن یک تصمیم ساده، هزاربار به هزارتا چیز فکر میکند. Worst case سناریو ها کارش است. دو سه تا کتاب درباره ی مغز خریده ام و حتی نخواندمش. شاید باید دست از #خواندن بردارم. نمیدانم، چقدر مبهمی بشری! چقدر این روزها مبهمی. ۲۳ خرداد به بعد، همه چیز را در تو پرتر‌ کرد از ابهام. بگذار نفس بکشی بشری. کمی زندگی کن. مهم نیست چطور. #حضور شاید درس اصلی این روزها باشد.</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 09:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبلاگ نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ifjjey8fctj2</link>
                <description>فکر میکنم از سال 89 بود، یعنی زمانی که حدودا 13 سال داشتم، توی بلاگفا مینوشتم، قدمت عجیبی است، 14 سال از آن روزها می گذرد. و همین گذر کردن یعنی خیلی چیزها عوض شده است. دلم میخواهد دوباره توی ویرگول از اول بنویسم. شبیه روزهای بلاگفا. بدون دنگ و فنگ های اینستاگرام، دلم میخواهد از اول نوشتن لمسم کند. هنوز هم مینویسم. توی روزهای جنگ هم نوشتم. اما الان احتیاجم به نوشتن، احتیاجی شبیه نفس کشیدن است. پس دلم میخواهد بنویسم. دوست های جدید پیدا کنم و باهم حرف بزنیم. راستی با من دوست میشوید؟ بیایید دوباره بنویسیم. شاید نوشتن در عصر حواس پرتی، راه نفسمان را باز کرد. شبیه خواندن که در روزگار حواس پرتی مجالی برای نفس کشیدن است. بیایید دوباره بنویسیم. </description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 12:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-cvrfa48x4fjm</link>
                <description>کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست/خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست #سعدی هزارتا ادم بهتر و خوش گو تر و خوش خلق تر بیاور. اصلا همشان را به کمالی و به جمالی آراسته کن. یا از آن‌ها بیاور که ذاتشان خوب است، که اصلا از صدفرسنگی داد میزنند که این‌ها آدم معرکه‌ایند. خوش اخلاقند، خوش رفتارند. حواسشان هست به تغییر نفس کشیدنت، به اخم پنهانی لای ابروهایت، از آن هایی که حرصت را کم در می آورند، خوش اخلاقند. و همه چیز تمام. میدانی چه می گویم حکما. از آن‌هایی که منطقت، میداند، بهتر از او را پیدا نمیکنی. میدانی، مطمئنی، شک نداری. ولی تهش، اخرش، دلت هنوز یک قلاب نامطمئنی دارد به یک آدمی، که نمیداند باید چطور این قلاب لعنتی را بکنی. انگار فقط می شود چشم‌هایت را عوض کنی، بتوانی با چشم‌های دیگری که ببینی، ورق برمیگردد. همه چیز عوض می شود. سعدی که شاه عاشقان جهان است، ولی «دوست» اگر دوست باشد، شاید اجازه بدهد چشم‌هایت عیب و ایرادهایش را هم ببیند. هرچند اینجا مستقیم حرفی از کارکرد «دوست»، نزده، ولی تازگی ها فکر میکنم، بخشی از دوستی دوست، به این است که چشم‌هایت را باز کند، بعد تو ببینی، این که اینهمه دوستش داری، هزارتا عیب و ایرادهم دارد، من این‌ها را می بینم، هزارتا بهتر از او هم هست، ولی دوستش دارم، چون اوست. همین. نه چون شبیهش در کمال و جمال پیدا نمی شود. نه.. هرچند شاید سعدی هم با من موافق باشد و اینجا قصه به کمال و جمال نیست، به بودن «او» ست. همین.</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 14:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انزوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-tok1ozdlqsfc</link>
                <description>یادداشت نهم (انزوا) یکی از غم‌های این چند سال معلم بودن این است که به اقتضای زمانی که می‌گذرد، بچه‌هایی که خیلی باهاشان رفیق شده‌ای، آن تابستان را باهات در ارتباطند. بعد کم کم به خاطر شلوغی‌های هردویتان آن ارتباط بی جان می‌شود. تو یک وقت‌هایی یاد ارتباطی می‌افتی که در ظاهر تو معلم بوده‌ای و او شاگرد، اما در باطن، هردویتان از هم یادگرفته‌اید. آن هم بسیار یادگرفته‌اید. او شاید از تو، درس‌های به دردنخور تاریخ را و تو از او شجاعت در حرف زدن را، وقتی حتی برایش خیلی سخت است.  برایم می نویسد: این از بدی‌های منزوی بودنه. از اضطرابش درباره‌ی آدم‌ها جدید گفته و احتمالا نمی‌تواند حتی حدس هم بزند که چقدر میفهممش. می‌توانم تصور کنم جهان، جهان دیگری است وقتی آدم‌های جدید آدم را مضطرب می‌کنند. تصور که، چه عرض کنم هرروز دارم زندگی‌اش می‌کنم، اما اینکه این اضطراب را به یک نوجوان 14 ساله منتقل نکنم برایم مجهول است که چطوری می‌شود، چطوری می‌شود بهش بگویم میفهمم و بگویم اگر الان که 14 ساله است با این ترسش نجنگد، ترسش را بغل خواهد کرد و تا جوانی و پیری‌اش با خودش خواهد آورد. برایش می‌نویسم: رابطه‌های عمیق، برای تو رابطه‌های بهتری‌اند، برای همین سطح تو را می‌ترساند. می‌نویسد: فکر میکنم راست بگید.(این یعنی مخالفم و دلم نمیخواهد با تو مخالف باشم. شاید).   میفهمم، قانعش نکرده‌ام. اما واقعیت قلبم را برایش نوشته‌ام، این چیزی است که برایم جای هیچ شک و تردیدی باقی نگذاشته است. به کتاب سبز توی کتابخانه نگاه می‌کنم: از مزایای منزوی بودن. بعد یادم می‌افتد که بعد از خواندن این کتاب، این عقیده کم کم توی ذهنم جان گرفته که ما آدم‌ها واقعا هیچکداممان در تمام روزهای زندگی منزوی به حساب نمی‌آییم. همه ی ما آدم هایی را داریم که کنارشان پوسته ی عزلتمان را درآورده ایم و خود واقعی بامزه و بذله گو و ناراحت و خوشحالمان شده‌ایم. خودی که می‌تواند بی وقفه و با عجله حرف بزند. سکوت کند، بغض کند، هیجان زده شود، عصبانی شود و از قالب احترام آمیز همیشه‌اش در بیاید.  دیروز داشتم برای کس دیگری در جواب اینکه گفته بود: تو که ارتباطات اجتماعی‌ات خیلی زیاده، می‌نوشتم که من هرروز دست عزلتم را می‌گیرم و با خودم همه‌جا می‌برم. پوسته همان پوسته است. من هم همانم. فقط دور و برم پر از آدم‌هایی است که گاهی آنقدر قوی می‌شوند که پوسته ی عزلتم را در می‌آورم. و گاهی برای خودم هم پوسته ی انزوا تن می‌کنم و باورم نمی شود این بشراست که قاعدتا باهاش هیچ تعارفی ندارم و قاعدتا می‌توانم همه‌ی حرف‌ها را باهاش بزنم. امروز عصر شاید به قدر نیم ساعت پوسته ی عزلتم گوشه‌ی اتاق خاک خورد. من و بشری باهم حرف زدیم. و یادمان افتاد درونمان یک بشرای جسور و فریادزن هست. که میتواند جهان را خاکستر کند و شاید اگر عزلتش برنگردد، از نو بسازدش.</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 14:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت دوم(یادداشت اول غیرقابل انتشار است).</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-v5iz4nctp7jx</link>
                <description>یادداشت دوم- چلهی یادداشت نویسی.از ساعت چهار و نیم صبح بیدارم در حالی که دیشب یک و نیم خوابیدم و نمیتوانم حتی چشمهایم را ببندم. توی سرم هزارجور فکر چرخ میخورد. بلند شدهام نیمهی خنک دلستر دیشب را که گازش پریدهاست، سرکشیده ام و با غر مامان مواجه شده ام که مرض قند میگیری، سعی میکنم توضیح بدم چیزی را که شماها دیشب در یک وعده خوردهاید، من سه وعدهاش کرده ام اما انگار قبول نمیکند که مقدار همان است و طولانی تر شدنش تاثیری در وضعیت بیماری دیابت نخواهد داشت. پایان نامه ام را توی ایران داک ثبت میکنم، وقتی ازم هزینه ای نمیخواهد لااقل در این مرحله تا آن شماره ی پیگیری را بدهد دستم، تعجب میکنم، تازگی ها با خودم فکر میکنم آب خوردن هم در این زندگی و خدا مرا ببخشد(در این مملکت)، هزینه دارد. ادای آدم های مثبت اینستاگرامی را در می آورم و پلنری که هشتمی های محبوبم برایم خریده اند را پر میکنم، حیرت انگیز است این اولین باری است که دو هفته ی مداوم به نوشتن در پلنر متعهد مانده ام و شاید دوست داشتن این بچه ها، در لابه لای صفحه های پلنر تاثیر خودشان را گذاشته اند. اسم کتابی که دیشب از کتابخانه برداشتم تا بخوانم وراجی است، مغزم دائم این روزها دارد وراجی میکند، دست بر نمیدارد، رحم نمیکند که تازه بیست و شش سال است ازش استفاده کردهام و شاید حالاها نیاز بهش داشته باشم. شاید هم نداشته باشم. کسی چه می داند، ادم ها حتی ثانیه ای هم از مرگشان با خبر نیستند. ساعت را نگاه میکنم، ساعت هفت و ربع صبح است، توی این دوساعت و چهل و پنج مغزم گذشته و آینده را در هم مخلوط کرده، دلم میخواهد چشم هایم را ببندم. و وقتی باز کردم، خیلی چیزها درست شده باشد. اما نمی شود. ما توی هاگوارتز زندگی نمیکنیم و جادو اینجا و برای همیشه بی تاثیر است.</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 07:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های پراکنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-l2jcfas6qyqc</link>
                <description>امروز که داشتم سر کلاس پنجم ها قصه ی زندگی رستم و زال و سام و سهراب را تعریف میکردم، بچه ها داشتند همگی گوش میدادند. یک جایی از داستان، جایی که سهراب با التماس به رستم می گوید: نکند تو پدر من باشی؟ دو سه تا از بچه ها بغض کردند. یکی از بچه ها گفت یعنی رستم اینقدر نامرد بود؟ گفتم نمیدانم. رستم نامرد بود؟ یا شاید، نامرد هم نبود، فقط از غرورش نمی تونست بگذرد. حتی به قیمت اینکه عشق آن چیزی باشد که جلوی چشم هایش هست. یعنی خواستم بگویم و نگفتم.دیالوگ ها توی ذهنم شکل می گرفت و برای بچه ها تعریفش می کردم، یک سری هایش را نمیگفتم. بعد رسیدم به آنجا که نوشدار پس از مرگ سهراب می رسد. بغض گلوی خودم را گرفت. دیشب داشتم تکه هایی از یک سریال نسبتا دوست داشتنی ام را می دیدم، یکی شان گفت: بابا ها کلا مایه ی غصه اند، بودن و نبودنشان هرکدام یک جور. و من آدمی ام که این تلاقی ها را اصلا نمی فهمم!....شاید هم خودم را به نفهمیدن میزنم. احتمالا نفهمیدن راحتتر از فهمیدن است. همین و خیلی چیزهای دیگر. خدایا چقدر خسته ام.. باباها</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 17:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-gy5ebqpmwsnd</link>
                <description>واقعیتش اینه، هممون داریم روزهایی رو زندگی میکنیم که فکر میکردیم هیچ وقت نمیرسن، داریم اون روزها رو زندگی میکنیم و باز از تک تک اون روزها خسته ایم، غمگینیم از مسیر پیشمانیم و داریم خفه میشویم. من این ماه رویاهایم را زندگی کردم، مثلا پایان نامه را دفاع کردم، دوست و رفیق هایم آمدند، حمایتم کردند، من قلبم آب شد، کتاب هدیه گرفتم، بغضم گرفت، خسته شدم، خوشحال شدم، زندگی کردم و زندگی کردم، اما حالا یک غمی دارد جسمم و روحم را هرلحظه میخورد. حالا مینویسم. مجبورم که بنویسم. میترسم و مینویسم. نوشتن آرامم میکند. نوشتن روحم را جلا میدهد. مینویسم. دوباره مینویسم. شاید نوشتن همان شفایی باشد که به  دنبالشم. همین</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 09:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلستر لیمویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%DB%8C%DB%8C-aoa7ccilfyeg</link>
                <description>«ولی زمان به عقب برنمیگرده»، این رو گفت و دفتر ابی خال خالیش رو کوبید روی میز، سرم رو از لای دستام بالا آوردم، به چشم های کاسه ی خونش نگاه کردم و گفتم اره گمونم زمان واقعا به عقب برنمیگرده،  کولر چند روزی بود که صدا میداد، اونقدر که من دائم بهش میگفتم فکر میکنم سه تا کبوتر توی بدنه ش گیر کردند و همزمان دارند گریه می کنن، هیچ وقت حرف های جدی من رو باور نمیکرد، به نظرش آدم شلوغ کنی بودم، آدم درام سازی، آدم شعرگویی که اصرار داره همه چیز رو با یک روح شعرگونه تعریف کنه.  در حالی که داشت آشپزخونه رو با قدم هاش متر کرد، به کولر که صداش بلند تر شده بود، نگاه کردم و گفتم میخوای یکم آروم باشی؟ اون کبوترهای طفلک به اندازه ی کافی بدبختی دارند.  حتی زحمت نکشید سرش رو بیاره بالا و بهم چشم غره بره، اما حس کردم که چشمهاش و گوشه ی لب هاش کمی کش اومد. شاید پیش خودش اعتراف میکرد که من، در بحرانی ترین لحظه های جهان، جهان خودمون که داره لابه لای این کتاب ها شکل میگیره، روحی از یک نویسنده یا فیلم ساز هندی داشتم، که میتونست همه چیز رو به طرز خنده داری گریه آور کنه.  کولر همچنان به طرز غم انگیزی ناله می کرد و بادهای موسمی تابستون داشت خاک می آورد توی خونه ، من دقیقا نمیدونستم چیکار باید بکنم؛ سه ساعت قبل، همه چیز به طرز معجزه آوری داشت درست میشد و حالا هردوی ما گیر کرده بودیم توی موقعیتی که نه میتونستیم پیش بریم و نه میتونستیم صبر کنیم. ما نیاز داشتیم که دقیقا زمان به عقب برگرده. کاری که هیچوقت انجام نمیده. فکر کنم اون لحظه بود که با خودم فکر کردم شاید ی لیوان دلستر خنک اعصاب جفتمون رو آروم کنه، نگاه کردم به باکس دلسترهای لیمویی که همیشه میخرید و میگذاشت کنار یخچال، و انگار نه انگار که من هربار میگفتم از این طعم تلخ لیمو که با گاز دلستر مخلوط میشه متنفرم.  بعد دیدم که اصلا دلم نمیخواد خنک بشه، من با دلستر لیمویی خنک نمی شدم و بدتر گر میگرفتم و واقعا به من چه ربطی داره که برای اون چه اتفاقی می افته؟ برای خودم ی لیوان آب خنک ریختم و رفتم نشستم جلوی تلویزیون، صدای تلویزیون رو تا آخرین حدی که میشد بلند کردم، دیدم که دنبال هندزفریش میگرده، کجا گذاشته بودش؟ آخرین بار توی ماشین دیده بودمش، چرا باید بگم؟ به من چه ربطی داره که اون کجا گذاشتش؟  اما خوب که نگاه میکردم، دیدم واقعا از صدای تلویزیون بدم میاد، چه فایده ای داشت که اعصاب خودم رو خورد کنم، چون دلم میخواست اعصاب اون حتما خورد شده باشه؟ باتری کنترل از شنبه ضعیف شده بود، دائم مسئولیت باتری خریدن رو به هم پاس داده بودیم، و حالا جمعه، دیگه دکمه ی خاموش کار نمیکرد، بلند شدم، تلویزیون رو از کنارش خاموش کردم، کولر رو زدم رو دور تند و رفتم سراغش که حالا گوش تخت مچاله شده بود و پاهاش رو عصبی تکون میداد. دستم رو شبیه بازی بچگی هامون از نوک انگشتای پاش مثل مورچه کردم و آروم آروم راه رفتم روی ساق پاش، انگار که ی مورچه ی خسته داره از یک کوه بلند بالا میره. بعد بهش گفتم حالا ممکنه دلت بخواد امشب بریم کویر؟ گفت کویر؟ جای استانبول؟ خندیدم و گفتم لااقل به اینترنت پرسرعت و کارتی که رمزش رو اونقدر اشتباه زدیم تا سوخت، نیاز نداره، منم و تو و دو ساعت رانندگی و خوراکی هامون.  لب پایینش رو گاز گرفت، گفت آخه کدوم آدم گیجی رمز کارت پس اندازش رو یادش می ره؟ و پرواز لحظه آخری رو اونم این شکلی از دست میده؟ خندیدم و گفتم، گیجی که کولر رو درست نمیکنه، چون از تراژدی کبوتر ها خوشش میاد.  ستاره قرار نبود هیچوقت بفهمه، رمز کارت رو، همون چهارسال پیش، گذاشته بودم تاریخ تولد نفس، نفس سه ماهه ی خیلی خیلی کوچیکمون.  ستاره اصلا قرار نبود موقع بلیط گرفتن اونجا باشه، قرار بود من خودم تنهایی تو دفتر بلیط بگیرم. نه وقتی داره داد میزنه که بلیط لحظه آخری پیدا کرده. من به هیچ قیمتی حاضر نبودم اون روز تابستونی خفه کننده رو یادش بندازم که دکتر گفت بندناف دور گردنش، باعث شده دیگه نفس نکشه. چشمام رو بستم، همه چیز رو قورت دادم تو، دست هام رو به عادت بچگیم چند بار باز و بسته کردم و همونجوری که داشتم کوله هامون رو  از بالای کمد میذاشتم دم دست، گفتم دلستر لیمویی ها یادت نره.</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم بودن در عصر پاستیل‌های بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-eg4yqvrt8tmj</link>
                <description>حتما ی دنیای موازی هست، اینو اون روز سرکلاس گفتم، وقتی همه ی بچه ها داشتن بلند بلند گریه میکردن و بچه ی محبوبم، بی خیال مسخره بازی نمیشد، بچه ها توجهشون جلب میشه، دنیای موازی چه جوریه خانوم؟ لب پایینم رو گاز میگیرم: نمیدونم، یعنی گمونم دنیای موازی هرکسی باید مختص به خودش باشه، دنیاهای موازی نمیتونن شبیه همدیگه باشن… یکیشون میگه: دنیای موازی شما چه شکلیه؟آب دهنمو قورت میدم، از روی میز معلم که نشستم روش پایین میپرم، قدم میزنم میرم لابه لای بچه ها، دستمو اروم میارم پایین و شروع میکنم فرفری موهای یکیشون رو ناز کردن، بعد میگم تو دنیای موازیم من بازم معلمم، بچه ها غرشون درمیاد، خانوم حالام که معلمین، خب ی چیز خاص رو آرزو کنین،توی ردیف اخر، خودمو بین دوتا بچه ی قدبلندم جا میدم، و سکوت میکنم، سکوت میکنم چون نمیدونم چجوری بگم که چقدر معلم بودن برام رویاییه، رویاییه که ی روزاییم نفسمو میگیره، یکیشون میگه: تو دنیای موازیم شما بازم برامون شعر میخونین.. میگم مطمئنی؟ میگه شک ندارم. توی تخت در حالی که دارم از گرما میمیرم دراز کشیدم، کتابی دستمه که اون روز توی نمایشگاه، خیلی ی دفعه ای پیداش کردم، وقتی داشتم عقب عقب میرفتم توی شلوغی نشر پرتقال و محکم خوردم به خانوم متصدی که خیلی جوون بود و پیکسل پاستیل‌های بنفش زده بود به مقنعه‌اش، بعد، سرمو برگردوندم و اون کتاب اونجا بود(آخرین روز خانم بیکسبی)، پشتش رو که خوندم ی دفعه ی قطره اشک چکید رو زمین نیمه داغ غرفه، نفهمیدم چی شد، کتابو خریدم و زدم بیرون، امشب یکی از بچه ها، ی عکس رو میکنه از کلاس های مجازی آذر، میخنده میگه خانوم؟ چرا اینقدر تپل بودین اونموقع؟ الان اصلا اینجوری نیستین! میخندم،… بعد از ظهر نیم ساعت روی‌ دفتر باز زبانم خوابم برد، توی خواب دیدم دارم داد و‌بیداد میکنم و با بغض به مشاور، معاون و‌ مدیر میگم، شماها بعدا میتونین جوابگوی حال بد بچه ی دوازده ساله باشین؟ و توی خواب هم جوابی نداشتن و‌ من میپرم از خواب، توی گروه بچه ها میزنم خب، شب بخیر ریاضی ندارین مگه؟ و بعد میزنم آه،یکیشون میگه در سمت تواااامادامه میدم: عاهگروه میترکه، همه میخندن، یکی میزنه درود به معلم پایه!!میخندم و از اسکایپ میرم بیرون، روی تخت برعکس افتادم و صفحه ی آخر آخرین روز خانم بیکسبی رو میخونم‌ و اشکامو پاک میکنم که روی کتاب نریزه، ماجرای معلمی که ی روزی توی کلاس از ی دنیای موازی و‌آرزوش حرف میزنه، همین امروز پست اینستاگرامی رو دیدم که روزها پیش درباره ی معلم ادبیاتش نوشته بود، سرم درد میکنه، عکس بچه هامو با انگشتم‌ ناز میکنم، در ایوون رو باز میکنم و در حالی که با پرده برای خودم روسری درست کردم نفس میکشم، بعد اروم نشونه ی کتابو از لاش درمیارم، شایدم به قول ریحانه واقعا کتابا مارو پیدا میکنن!:)#روزانه_نوشت_های_یک_دانشجو_معلم</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 12:19:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا به شارژر متصل شوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-vkxrfuxgd5dd</link>
                <description>یکی از روزهای پیش دانشگاهی، روزهای دوری که خاطره‌هایش سف و سخت رگ‌های مغزم را چسبیده، یکی از بچه‌ها، که آن روزها پشتیبان هم بود، برایم توی دفترم نوشت: به آدم‌ها اجازه نداده‌ای، یا یاد نداده‌ای، وقتی شکسته‌ای، وقتی قلبت شبیه قبلش نمی‌زند و وقتی ردی خاکستری روی روحت مانده است، سراغت بیایند، دستت را بگیرند، اصلا فقط باشند، خیلی هم حرف نزنند. به آدم‌ها برای بودن‌هایشان اجازه نداده‌ای...آن روزها معنی این حرفش را نفهمیدم، فکر کردم از همان حرف‌های سخت‌گیرانه‌ایست که کل یک ماه گذشته‌اش سعی داشت به من بگوید.. این روزها اما میفهمم. این روزها که دارم سعی می‌کنم، از ذخیره‌ی عاطفی داشته یا نداشته‌ام، برای اینهمه بچه‌ای که باهاشان مواجهه م خرج کنم. این روزها که وقتی آن بچه یک دفعه بغض کرد احساس کردم بند دلم پاره شد و یک چیز عجیبی از روحم جدا شد و به زمین افتاد. محکم.آنقدر که صدای شکستنش را شنیدم. یا وقتی مشاور از طلاق پدرمادر آن یکی دیگه بچه حرف زد یا از غم آن یکی دیگه.. و منی که هربار بغض کردم. و امشب، امشب دیگر نمی‌توانم ادای آدم بزرگ‌های مسئولیت پذیر را در بیاورم...امشب، از آن شب های غم انگیزی است که دلم می‌خواست دخترک شانزده ساله‌ای بودم وسط کلاس ادبیات، به بهانه‌ی نیم نمره کم آوردن میزدم زیر گریه و معلم تیز و جدی ادبیات که با چشم‌هایش عمیق نگاهم می‌کرد و من که روی کتابخانه‌ی فرش شده‌ی دبیرستان دو زانو نشسته بودم و اشک‌هایم از گوشه‌ی چشم‌هایم می‌ریخت و او که سعی نمی‌کرد دلداری‌ام بدهد و فقط حرف می‌زدم و من آرام‌تر می‌شدم.. نه معلم بیست و پنج ساله‌ای، که فقط از دستش بر‌می‌آید، زنگ تفریح‌هایش را خرج بچه‌ها کند و برایشان یادداشت های طولانی بنویسد و وسط اردو، توی اتوبوس یک دفعه برود دستش را لای انگشت‌های دخترک مغرور بغض کرده گره بزند و آرام نوازشش کند و نگاهش نکند. چون اگر نگاهش می‌کرد یاد خودش و دوازده و سیزده سالگی‌اش می افتاد و دیگر نمی‌توانست معلم خوبی باشد. معلمی که فقط با بچه‌ها شبیه خودشان شوخی می‌کند و گاهی اجازه می‌دهد حتی جلوی خودش ادایش را در بیاورند و وقتی بحث به معلم‌های دیگر می‌رسد جدی و بداخلاق صدایش را بالا ببرد که قرارمان به غیبت کردن نبود. و بچه‌ها زیرچشمی نگاه کنند و قبول کنند و باز سراغ خودش بیایند..لابد یاد کسی نداده‌ام، که وقتی اینهمه غمگینم و آهنگ شب آخر حامیم برای بار صدهزارم دارد پلی می‌شود و من دارم سعی می‌کنم توی اتاق کوچک دنجم گریه نکنم، دقیقا باید چه کار کنند.  یا من باید چه کار کنم که جهان کمی لطیف تر و سفیدتر بشود. و باید از آدم‌های عزیز دور و برم چه بخواهم اصلا؟که کاش، مثلا کسی بدون گفتن من، من را خیلی دوست داشت اصلا، بعد فقط برای چند روز ساده، مسئولیت زندگی کردن در این دنیا را از من می‌گرفت، یا لااقل اندازه‌ی یک دختر سیزده ساله روی دوشم مسئولیت می‌گذاشت... یا کاش این باتری در حال مردنم را کسی به شارژر قابل اعتمادی متصل می‌کرد، شاید ذخیره‌ی عاطفی نازکم، دوباره قابل اعتماد شود. همین-ربط عکس و متن؟حقیقتا همواره به درخشش رابطه‌ی این دو نفر در این سریال حسادت کردم. حسادتی عمیق و از ته دل. بدون داشتن منطقی که این فقط یک سریال است و شاید در دنیای واقعی اصلا اتفاق نیفتد. </description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 20:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون تو غمگین و با تو محال!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-tosmgsfzgmt6</link>
                <description>من هنوز هم خواب تو را می بینم. و این عجیب ترین اتفاقی است که توی تمام این پنج سال، در شبی که اصلا خیال تو حتی از نزدیکی ذهنم هم گذر نکرده است، یقه ام را میگیرد و من را توی واقعیتی تلخ، عجیب ولی دوست داشتنی پرت میکند. انگار که در عمیق ترین جای مغزم، من یا بخشی از من که خیلی هم نمیشناسمش، به تو فکر می کند. به تو فکر میکند، از تو داستان می سازد، درباره‌ تو کلمه ها را پشت هم ردیف میکند و من خیال میکنم شاید دستم به تو رسیده باشد... که نرسیده است، تو هیچ کجای واقعیت زیسته ی زندگی من نیستی. من تو را هیچ وقت زندگی نکرده ام، با تو توی هیچ کافه ای ننشسته ام، هیچ خیابانی را هم قدم با تو، راه نرفته ام، من حتی عطر هیچ عطری را، یا حتی عطر نان تازه ای را، همزمان با تو نفس نکشیده ام، بارها خواستم با تو به زور احتمالا، برای خودم خاطره بسازم و تو دوست نداشتی، تو جزئیات مغز من را نمیخواستی. تو هیچ نقطه‌ی مشترکی حتی در اندازه و ابعاد یک رهگذر تنها برای من که سالها دوستت داشتم، در سراسر زیستنت قائل نبودی.. خاطره های من با تو به روزهای ساده ی دوری محدود می شود که حتی ذهن خاطره نگه دار من گاهی فراموششان می‌کند...  دست های من فقط کتاب های درسی تو را لمس کرده است، فقط همین. آن روز که به کتاب حقوق رسانه ات، انگار که عاشقانه ترین دیوان شعری جهان است نگاه کردم و دلم نمی آمد حتی آن را ورق بزنم و تو که برای کتاب کهنه ی صدبار خوانده ات، هزارتا سفارش کرده بودی و من که دست خط نه چندان زیبایت را، توی کتابخانه ی نمدار دانشکده، در حالی که سرم روی میز بود و بغض خنده داری داشتم،  با انگشت اشاره ام نوازش می‌کردم. یا آن روز را، که توی دفتر انجمن دانشکده، روبه رویت نشسته بودم و چند دقیقه ی قبلش، تنها تماس تلفنی زندگی ام را با تو برقرار کرده بودم و تو سرد و یخ گفته بودی که می آیی برای قرار جلسه ای که با چندتایمان داشتی.. من توی انجمن نشسته ام در حالی که سر کفش تو دو سه بار به کفش من خورد، آنقدر که قدت بلند بود و انگار پشت هیچ میز و نیمکتی جا نمی شدی...و به چشم های تو خیره ام، آنقدر که دو سه باری تشر میزنی که حواستان هست؟ و من بریده بریده می گویم که دارم گوش میکنم، به تو همیشه گوش میکنم. همیشه بدون لحظه ای صبر کردن.. به صدایت که خیلی هم دوبلوری نیست اما برای من انگار مرد خشمگینی سینمایی است که هر لحظه احتمال خروشیدنش هست.. تو تمام شده ای. این را میدانم. تو برای من سالهاست تمام شده ای/ اما ذهن، بازیگوش ترین عضو بدن است، کنترل نشده ترین جای وجود/ من بی هوا یاد تو می افتم و همین من را آزار می‌دهد. و بدان آزار همیشه جانی و کلامی نیست.. مصداق یاد تو افتادن، من را آسیب پذیرترین فرد جهان می کند. پنج سال است که کرده است. امسال هم... و هرشبی که بدون اجازه می بینمت. در خواب های ممنوعه! </description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 20:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلمِ دیوانه/ من دیوانه ام یا تو بچه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%86%D9%87-enm7as8yp4ey</link>
                <description>این روزها مدام این سوال را از خودم می‌پرسم، من دیوانه  ام یا اینها؟ من که برای علاقمند کردن بیست و پنج تا بچه به ادبیات هرروز اینهمه راه را می کوبم می روم در حالی که شلوغی های پایان نامه و کنکور دکترایی که ندادم خودش را محکم توی صورتم می زند.این روزها این شکلی است: دندان درد/ سر درد/ چک کردن تکلیف ها/ خندیدن، بلند بلند خندیدن/ روی میز رفتن و روزنامه دیواری هایشان را به دیوار زدن/ تمام زنگ تفریح ها را به شنیدن بچه ها گذراندن/ روزهایی را جدا جدا با بعضی هایشان حرف زدن/ مهربانی کردن و دعوایشان کردن. خسته ام. خیلی خسته ام...ذهنم برای بیشتر نوشتن یاری ام نمی کند. دندانم دارد پدرم را در می آورد. امروز بیخودی رفتم و یک عالمه آشغال خریدم و برخلاف حدسم، حالم بدتر شد. میدانی؟خیلی بدتر.... دلم میخواهد خودم را و همه چیز را دور بیندازم. همه همه چیز را...این بچه ها آخرش دیوانه ام می کنند. اینهمه سوال و شادی و غم توامان را نمی دانم چه کار کنم. شده ام از این معلم هایی که یک روزهایی مدرسه میخواهد سر به تنم نباشد و بچه ها از زنگ های دیگرشان فرار می کنند بیایند سراغم. و یک روزهایی دیو درونم جای خودم داد می زند و من از دیدن چهره های بهت زده شان غمگین تر می شوم.دلم یک جنگل سبز یا یک ساحل آرام یا یک دهکده ی خوش آب و هوای کوچک می خواهد. نه ممنون! ترجیح میدهم یک ماه تمام کسی را نبینم. فقط استراحت کنم. و میدانی بدی اش چیست؟فقط دو ماه گذشته است!</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 18:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنگ/دوبلِ کثافت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%84%D9%90-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA-sgfm1pjwmeny</link>
                <description>نشسته ام روی مبل، در خانه‌ مادربزرگ. بحث نمیدانم دقیقا از کدام قبرستانی میرسد به گواهینامه ی من. می رسد به گواهینامه ی من و دایی ام می پرسد: که بالاخره گرفتی اش؟ عین احمق ها ذوق زده می شوم. ذوق زده می شوم و خیال می کنم واقعا خبری است. می گوید حالا نشستی اصلا این چندوقت؟ می گویم نه. ماشینمان اتومات است و شاستی است و تنها چیزی است که شبیه پولدارهاست و خلاصه ی کلامش می شود که این نه. تا حالا نشسته ام. بابا به کسی یا لااقل من ماشین نمی دهد.می پریم و می رویم برای اولین بار در زندگی دور میزنیم. احساس قهرمان بودن بهم دست داده است، احساس آدم هایی که چون توانسته اند ماشین را دو قدم راه ببرند حالا لابد کسی شده اند برای خودشان. دو سه جا البته سوتی می دهم و علی هم از آن پشت جلوی دختردایی ام نمک پرانی می کند. می رویم و برمیگردیم و دور میزنیم می رسیم به کوچه ای که خانه در آن است. کوچه ی لاغر و باریکی که ماشین چاق به زور از توی آن رد می شود. میخواهم پیاده شوم که دایی ام خودش پارک کند، اصرار میکند که نه خب خودت پارک کن! پارک برعکس است. یعنی مثل همیشه که ماشین سمت راست خیابان است نیست و من ذهنم یک لحظه سفید سفید می شود. آنقدر سفید می شود که چیزی حتی پس ذهنم هم نمی ماند و بنگ. میزنم به علمک گاز توی خیابان. یک چیزی در قلبم و روحم و مغزم می ریزد. من دوباره همان بی قراری دو ماه پیش می ریزد به جانم. تصور میکنم که هیچ چیز، دقیقا هیچ چیز نمی دانم از رانندگی از این دوبل کثافت بی مصرف و بغض می آید به سرم بریزد. عصبانی ام. دلم میخواهد همه را بزنم. اول از همه خودم را. کسی خیلی هم نمی گوید فدای سرت. این فضاهای شاعرانه و مردانه فقط برای توی فیلم هاست. فضاهای فدای سرت، فدای یک تار مویت. طوری نشد که ها. کسی خیلی چیزی بهم نمی گوید اما حمایتی هم نمی کند. احساس می کنم دوباره گیر افتادم توی یک حباب. از این گیرافتادگی ها بیزار و متنفرم. از ته ته دل.. احتمالا خودم باید خسارت را بدهم. پول یک ماه دویدن را ... و نمیدانم چقدر بیشترش. نمیدانم کی و چه وقت. و احتمالا تا قرار باشد بدهم مغزم قرار است جویده شود...دوباره که یادش می افتم بغض می کنم. کاش هیچوقت این هوس احمقانه گریبانم را نمی گرفت!</description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 17:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به عنوان شروع/</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63749612/%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-egnbgkqdrt4w</link>
                <description>یا حقتوی دفتر تراپیست نشسته ام و دارم با انگشترم بازی می‌کنم و سرم را پایین انداخته‌ام، اصلا صبح انگشتر دستم نبود، اما یادم افتاد که اینجا، جلوی این مرد لازم است تا چیزی داشته باشم که حواسم را به خودش پرت کند. یا شاید تمام حس های پراکنده‌ام را دور هم جمع کند. بغض کرده ام که چیز خنده داری می گوید. میخندم. هردو میخندیم. کمی دعوایم میکند که توی این هفت ماه دقیقا کجا بوده ام که نیامده ام، بهانه میاورم. میفهمد و با لحن جدی ای می گوید سیده بشری!راستش را که میگویم کلامش نرم میشود. حرف میزنم. حرف میزنیم. به جای این هفت ماهی که نیامده ام چهل دقیقه وقت دارم که حرف بزنیم. نگاهم می کند و می گوید ذهنت فاجعه ساز شده. مسئله همین است. نگاهش میکنم. فاجعه ساز؟تایید می کند. به منتهای ذهنم فکر میکنم و به صفت جدیدش. به تمام فاجعه هایی که این مدت برای خودم و برای همه ی دور و برم ساخته ام. مغزم را ساکت میکنم...در صحنه ی بعدی نشسته ام پشت لپ تاپ و به فایل خسته ی پایان نامه زل زده‌ام،  دلم میخواهد بدون قید و بندهای اینستاگرام بنویسم. می روم سراغ پست های قدیمی، یک جایی وقتی دوم دبیرستانی بودم، از قول شاعری ناشناس نوشته ام:چه کسی خواهد دید مردنم را بی توگاه می اندیشمخبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟آن زمان که خبر مرگ مرا می شنویروی خندان تورا کاش که من می دیدمشانه بالا زدنت را بی قید!و تکان دادن دستت که &quot; مهم نیست زیاد&quot;چه کسی باور کرد؟جنگل جان مراآتش عشق تو خاکستر کرد...با خودم می گویم: مینویسم. قول میدهم/ شاید این آغاز ماجرا باشد. </description>
                <category>گردوی بنفش</category>
                <author>گردوی بنفش</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 14:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>