<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dina.v</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63863486</link>
        <description>&quot; حالم بهتر شد و شروع كردم به فهميدن اين كه ، بهترين چيز براي من اين است كه بروم يك جايي زندگي كنم كه واقعيت نداشته باشد .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:07:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1759621/avatar/kSxmMI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dina.v</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63863486</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«فکرهای شلوغ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63863486/%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-beqba6s5pequ</link>
                <description>خشک شدن ساحلی که خیس از تلاطم موج ها شده، کار دشواریست...گاه سکوت شب، در شب های آسوده از فردا، تصدیق ملاقات با تنهایی را میدهد...و در تنهاترین حالت مرا با خود و خیال تو رها میکند...و من پیوسته موسیقی تکراری تو را گوش میدهم...آزادانه بیخیال از همه چیز و همه کس غرق در خیالت میشوم، اما حیف که دریای خیالت وصف نشدنیست...قلم و کاغذ میرقصند و احساسات حتی در قصه خود هم جایی ندارند...قلم و کاغذ گنجایش قصه ی احساسات را ندارند  و این به خوبی احساس میشود...من در تنهایی خود با تو اسیر شده ام...لبخندهای تو خواه یا ناخواه مرا راهی زندان سرد ارزوها میکند...انجا خورشیدی نداشت که در سرما مرا به اغوش بگیرد....روشنایی نداشت که بینایی ببخشد...انجا فقط سرما بود و سرما...شب های سرد بی تو، به سرد ترین خودش درامده بود و من تنها امیدم، خیال شب های با تو بود...چشمانم سکوت تلخی را فریاد میزنند...قصه ی زمان تک به تک لحظات را برایم تداعی میکند، و این غم ارام رام نگاه تاریکی را در وجودم به سلاخی میکشد.گاهی اوقات مبهم بودن فردایی که بودن یا نبودنمان هم انتهای قصه مشخص میشود رنجمان میدهد...و گاهی هم گذشته ای که از وجودش بی زاریم و گاه و بی گاه جنگ موج هارا رقم میزنند...اما خشک شدن ساحلی که خیس از تلاطم موج ها شده، کار دشواریست...حجم درد از حجم من بیشتر بود...در انتهای روحم ته صدایی از تسلیم شدن میشنوم، تسلیم به معنای پایان دادن به زمزمه ی خاموش واژگان...تبعید به معنای فرار از وجودی که شاید خیلی از اوقات تو مسئول ساختنش نبودی...افکاری که شب و روز در سرم میگذرد، تبدیل به گره ای کور در قلب و صدایم شده است...من دچار شده ام به ناچاری، اما ناچار هستم به بودن و زیستن....شاید تلخ باشد، اما من تلخیش را داخل فنجان قهوه ام مینوشم و گذر میکنم...گذر میکنم....</description>
                <category>dina.v</category>
                <author>dina.v</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 19:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیلی تو بگو...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63863486/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D9%88-mqs5h0ms6tre</link>
                <description>لیلی من:)👀🎶لیلی بنشین خاطره هارا رو کن!                                  لب واکن و با واژه بزن جادو کن.... لیلی بنشین خاطره هارا رو کن!لب واکن و با واژه بزن جادو کننلیلی تو بگو حرف بزن نوبت توست... بعد از من و جان کندن من نوبت توست... لیلی مگذار از دم خود دور شوم.. لیلی مپسند این همه نابود شوم!لیلی بنشین سینه و سر اوردم، مجنونم و خوناب جگر اوردم...مجنونم و خون در دهنم میرقصد ،دستان جنون در دهنم میرقصد...مجنون تو هستم که فقط گوش کنی!دیوانه تر از من چه کسی هست؟ کجاست؟ یک هاشق اینگونه از این دست کجاست؟</description>
                <category>dina.v</category>
                <author>dina.v</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 18:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63863486/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-xswixpd26j7q</link>
                <description>زندگی را باید معنا کرد...چه بخواهی چه نخواهی گذراست...قصه ی چرخ فلک باغ گلی است که از هر نگاهی میشود معنا کرد...گاه از نگاه بلبلان... گاه از نگاه درختان...  گاه از نگاه خاکیان و اسمان.....زندگی درصدد رساندن مفهومی ست... کمی تامل کن!.....شاید پیدایش بکنی...شاید قصه ی بودنت را باید از نگاه دیگری معنا کنی!هر زمان که کم اوردی.. خسته ی راه شدی و با پژمرده دلان بنشستی...در همان حال صفحه ی دفترت را بچرخان و از طرف دیگرش معنا کن....بال هایت را بگشا و به سرزمینی پرواز کن که فقط خودت هستی و خدای خودت.سرزمینی که تک تک لحظاتش را خودت میسازی.... سرزمینی که کلمات در وصفش نیستند..اما من باور دارم فردایی هست که تو هر طور دلت خاست او را میسازی.....مرز کوتاه امید را فراموش مکن..... اندکی صبر نیاز است! اخرش نزدیک است...اغوش زندگی جایه عجیبی ست..داعما درحال جریان است...گاهی جریانی از جنس امید...  گاهی جریانی از جنس صبر... و گاه قلمی خیس از جنس بغض ابرها...زندگی همین است..باورش کن!و این را بدان نویسنده ی این داستان خودت هستی..با دستان خودت رنگش کن!خلاصه سرنوشت با لبخند زیبایش رو به روی توست...این ها همه را گفتم تا مقدمه ای باشد برای خودسازیت...پرواز کن به هر جایی دلت میخواهد...دوستت دارم:)</description>
                <category>dina.v</category>
                <author>dina.v</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 14:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63863486/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-dufyfvst2xbp</link>
                <description>این بی انتها ادامه دارد..در بینهایتی که سرشار از نهایت است, درجست و جوی توجیهی برای زندگی هستیم.. در اکواریومی زیبا غوطه ور شدیم, اما دلتنگ دریا هستیم.. من کیستم؟! در رویای خودشناسی  انتخاب هایی کردیم که حاصل از سرقت اندیشه ی مردم بوده است و در گذر زمان بنا به عادت تکرارشان کردیم... ‌‌گاهی اوقات فکر میکنیم که درحال تفکر هستیم، در حالی که صرفاً تعصبات خود را دوباره مرتب می‌کنیم. چه زمانی قرار است بیدار شویم؟ بی پروا رویاهامان را به پرواز دربیاوریم.... و ازادانه زندگی کنیم.... </description>
                <category>dina.v</category>
                <author>dina.v</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 14:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>