<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین وحدتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_63911626</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:16:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1435327/avatar/lIJoPd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین وحدتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_63911626</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-oemhch6hde9m</link>
                <description>پدرم اشتراک اطلاعات و کیهان داشت. با اینکه خانه و محل کار پدر تا روزنامه فروشی پنج دقیقه راه بود اما نه من، نه پدر، هیچ وقت هرروز برای گرفتن روزنامه نرفتیم. روزنامه ها جمع میشدند و هفته ای یکبار راه به خانه ما پیدا میکردند. در آن شهر کوچک که نه کلاس تقویتی بود نه کلاس زبان، روزنامه ها برایم کلاس خواندن بودند. آن فونت های ریز را میخواندم و پر میشدم. گاهی برای واکس زدن کفشها روزنامه پهن میکردم اما بعد از چند دقیقه یادم میرفت واکس بزنم و غرق خطوط روزنامه میشدم. تا روزی که دوچرخه آمد و شد ضمیمه همشهری. پدر آبونمان همشهری شد، آن زمانها که هنوز همشهری پنجاه تومن بود. آقای بهبودی، کتابفروش شهرمان پسرکی استخدام کرده بود که هر روز برای همه روزنامه می آورد. دیگر روزنامه ها تلنبار نمیشدند و هرروز روزنامه جدیدی برای خوانده شدن میرسید. روزنامه ها مقدار زیادی به مغازه آقا( پدربزرگم) منتقل میشد. آقا با روزنامه ها پاکت میساخت و خریدهای مشتری ها را در آن ها میگذاشت. از وقتی یادم هست ما با نان خریدن هم مشکل داشتیم، آقا برایمان نان میخرید. نان ها را لای همین روزنامه ها میگذاشت و با نخ سفید مخصوص لحاف و تشک بسته بندی میکرد و میآورد. آقا کلید خانه را داشت. در را باز میکرد نان ها را در راه پله میگذاشت و وقت رفتن در را که میبست میفهمیدیم آقا رفت. میدویدم دنبالش تا بیاورم خانه. گاهی می آمد اما گاهی نمی آمد و احسان (برادرم) را با خودش میبرد. از آن جاده کنار رودخانه، جاده ساحلی که تا تیر پرآب بود و تابستان خشک میشد. روزنامه های نان هم جذاب بودند. آنها را هم گاهی مینشستم و میخواندم اگر مادر نبود که دعوا کند خرده های نان را ریختی زمین. و خرده های نان بر زمین ریخته میشد.از میان همین روزنامه ها بود که دانشنامه پدر پیدا شد. بابا دانشنامه را گم کرده بود و چندماهی دنبالش گشته بود. یک روز که به رسم هر هفته یا هرازگاه به دیدن آقا در مغازه اش رفته بود، آقا بعد از پذیرایی از بابا با نان داغ و سیب زمینی تنوری و چای گفته بود؛ دکتر یه کاغذ بین روزنامه ها بود ننداختمش دور ببین به درد میخوره؟ آقا سواد کلاسیک نداشت اما خودش رسم الخطی داشت که دفترش را با ان مینوشت. کاش اثری از نوشته هایش مانده باشد. یا همین روزنامه ها پولهای گم شده عمویم را به او برگرداندند. عمویم وام برداشته بود تا کنار همان رودخانه ای که بالاتر گفتم مدرسه ای بسازد. روزی از خانه بیرون می آید و ماشین را از پارکینگ در می آورد و پول ها را برروی صندوق عقب میگذارد‌ تا برود در راببندد. یادش میرود و پولها همانجا میماند و سوار ماشین میشود و میرود. پول ها و دفترچه اقساط لای روزنامه پیچیده شده بود. کسی آن بسته را پیدا میکند و می آورد مغازه آقا. با چهارمیلیون آن موقع میشد پیکان صفر جوشن سپر خرید. اما مرد آن را برگردانده بود. شاید او هم گرم خواندن روزنامه شده بود تا به مغازه آقا برسد.اولین بار اسمم در روزنامه برای شاگرد اول شدن در دبستان ایثارگران ولیعصر، چاپ شد. دومین بار شعری نوشته بودم که تنها یک خطش بخاطرم مانده؛ «سرزمین زیتون، بیدرخت و زیتون آتشی گشته که در قلب جهان میسوزد». اما بار سومی در کار نبود. همیشه یکی از کارهایی که دوست داشتم سبزی فروشی بود. بوی سبزی را دوست داشتم و علت دیگرش پیچیدن سبزی ها لای روزنامه ها بود و گره زدنشان با نوار زرد پلاستیکی همان نوارهایی که جشن تولدها هم از دیوار اویزان میکنند و میشد در آن فاصله گره زدن تا دادن سبزی به دست مشتری روزنامه خواند.همیشه تهران رفتن را در کودکی دوست داشتم. دوست داشتم فامیلی داشتیم و مرا ده روز مهمان میکرد. تهران در سریالهای کودکی همیشه جذاب بود. و همین روزنامه بود که پای مرا برای اولین بار به سینما فرهنگ تهران باز کرد. مسابقه ای در هفته نامه دوچرخه برای انتخاب داور مسابقات فیلم کودک.و دوچرخه ایده تولید هفته نامه در مدرسه را به من داد و چند شماره ای چاپ کردیم و در مسابقات فرهنگی مقام آوردیم برای مدرسه.اول دبیرستان دیگر از آن شهر کوچک کوچ کرده بودیم. کتابها و کتابخانه مان همیشه همراهمان بودند. کتابها مثل بچه های آدمند، مثل خانواده که اگر جز این بود نباید در هر اثاث کشی با ما کوچ میکردند . حتی از کشوری به کشور دیگر. پدرم توانست، من اما هر شهری کتابخانه ای جا گذاشتم و پاره های لحظه های زندگی ام را. در میان این کتابها کتابهای دکتر شریعتی نظم خاصی داشتند. و من تازه به بلوغ رسیده با آرمانهای دهه پنجاه آشنا شده بودم و غرق در کتابهای شریعتی. زنگ های دینی معلمی داشتیم که به گمانم صرع داشت، چون گاهی وسط درس دادن خوابش میگرفت. همان زنگها کتابها رو میبردم ته کلاس میخواندم. معلم چند بار مچم را گرفت. در عالم بچگی برای آنکه کتاب جلب توجه نکند رویش را با روزنامه جلد میگرفتم. تنها باری که نمره تک‌رقمی گرفتم درس همین معلم بود. امتحان‌کلاسی ۹ شدم. اما از صرافت خواندن نیافتادم. اینبار تصمیم گرفتم خودم هفته نامه چاپ کنم و هفته نامه ارشاد را با آن لوگوی حسینیه ارشاد در یک صفحه آچهار چاپ کردم اما کسی نخواندش و ذوق انتشارش در من مرد.در همین دبیرستان کنار در خروجی یک دکه روزنامه فروشی بود. پسر سی ساله ای که عاشق فوتبال بود و به گمانم نامش اصغر بود روزنامه میفروخت. بعد از مدرسه یک ربعی به جلد روزنامه ها زل میزدم و گاهی چلچراغ یا پیک سنجش میگرفتم اما روزنامه های دیگر چنگی به دلم نمیزدند.دوستی هم داشتم که قبل از دوستیمان، به خواندن روزنامه یالثارات میشناختیمش و از او ابا داشتیم اما شد یکی از ماندگارترین دوستها.تنها نوستالژی ای که از روزنامه ندارم و آرزوی داشتنش را داشتم دیدن اسمم در میان قبول شدگان کنکور در روزنامه بود.تهران هم که بودم دکه روزنامه فروشی روبروی دانشکده زودتر از ده صبح باز نمیکرد اما این اواخر دکه ای پایین تر از دانشکده بازشده بود. صبحهای زود پیاده رو را آب میپاشید و روزنامه ها را مرتب میچید و من گاهی دنیای اقتصاد میخریدم و با صبحانه روزنامه را سر میکشیدم.و آخرین تصویر از روزنامه، مرد شریفی بود بنام آقای امیری  که در سه راهی مرزداران روزنامه میفروخت. او اعتماد کرده بود و بی آنکه پول بگیرد روزنامه را میداد و من به محض رسیدن به کلینیک پول روزنامه را برایش کارت به کارت میکردم.این روزها روزنامه ها در اتوبوس و دانشگاه در دسترسند اما دیگر حال روزنامه خواندن نمانده. غرق در گوشی هایمان در قفس های شیشه ای باغ وحشی زل به آنسوی اسکرین میزنیم تا شاید رهگذری با پیامی خوشحالمان کند. ما در این قفس گرفتاریم و از آنسو فقط سرابی در جریان است. بهترین ساعت های زندگی ام همین لحظات بی اینترنت زندگی کردن است. غرق میشوم در کتاب ها و نوشتن.من به نوشتن مدیونم اما هرگز کسانی را که لذت نوشتن به زبان مادری را از من گرفته اند نخواهم بخشید.———————————————————پ. ن: بستن در به هنگام ترک خانه در زبان ترکی فعل بخصوصی دارد. یکی از افعالی که دیگر کم کم استفاده از آن کمرنگ شده. ایشگیل‌له‌مک. این فعل من را همیشه یاد در کرم قهوه ای خانه آنا( مادربزرگم) می اندازد. هر وقت خانه ی آنا بودیم آنقدر شلوغ بود که روزی چندبار این فعل در مکالمات رد و بدل شود. پ.ن: این سطور در اتوبوس تحریر شدند.</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 02:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمد اما در نگاهش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-odlcfccbuqbx</link>
                <description>هفت بار زمین خوردن به منزله هشت بار بلند شدن است. دو ماه از کار بر روی پایاننامه ام گذشته و هر جلسه با استاد راهنما به پیچیده تر شدن کار کمک میکند و انگار هر بار گرهی به گره های قبلی افزوده میشود. فکر نمیکردم پایاننامه اینقدر سخت باشد. به هر حال راهی است که سی روز تا طی کردن آن وقت دارم. من در این راه گام برخواهم داشت و نتیجه برایم اهمیتی ندارد. مهم این است که ناامید نشوم و ادامه بدهم. شاید تنها ارزش زندگی، امید است. امیدواری آخرین ابزاری است که آدم را از نابودی قبل از مرگ نجات می‌دهد. در یک سال گذشته لحظه های نا‌امیدی بسیاری فرا رسیدند. یادگیری برنامه نویسی برای آنالیز آماری، برای طراحی داشبورد، تکالیف سخت آمار مقدماتی و پیشرفته، تکالیف گروهی، همه لحظاتی بودند که منتظر چیره شدن بر من بودند اما من از پس همه‌ی آنها برآمدم.در لحظات ناامیدی تنها کاری که کردم چند برابر کردن تلاشم بود و امید قوه‌ی محرکه این تلاش بود. این بار هم تلاشم را چند برابر میکنم. زندگی مثل کوهنوردی است باید ادامه دهی بی آنکه فکر کنی قله فرسنگ ها از تو دور است. بی آنکه به برگشتن فکر کنی. </description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 16:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریم بیرون از زیر این سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qybub9eue6wh</link>
                <description>این بار در میان اینهمه سختی زنده بمانم دیگر رویین تن میشوم. این جمله ای است که در آخرین سختی هایی که در زمان حال با آن روبرو میشویم به خودمان میگوییم. اما انگار این بار فرق می کند. فکر نمیکردم تعامل با اساتید اینقدر دشوار باشد. دو ماه است دارم در یک دایره میچرخم. و این دایره انگار راه خروجی ندارد. مغزم خسته تر از آن است که دنبال جملات خوشگل بگردد. شروین در گوشم می خواند، ساعت یک و چهل و پنج یک جلسه رفع اشکال دارم. بعد جلسه می خواهم به استادم ایمیل بزنم. ولی این بار تمام شود باحتمال زیاد دیگر دور و بر درس خواندن نمیروم. تقریبا 26 سال در حال تحصیل بوده ام از اول ابتدایی اگر حساب کنم. به نظرم میرسد اتمام شدن این مرحله فقط با معجزه ممکن است. شاید بپرسید به معجزه اعتقاد دارم یا نه؟ نمیدانم جواب صادقانه ای به این پرسش است اما مطمئنم هر اتفاقی که می افتد بی دلیل نیست و دلیل آن بعدا جایی دیگر رو خواهد شد. شاید دیگران بر سر اتفاقات زندگی ما قمار میکنند و تفریحشان همین است. و ما در میان یک جعبه شیشه ای در تلاش برای نتیجه قمار آن دیگرانیم. به هر حال چیزی که معلوم است تلاش کردن است. اینکه تلاش می کنم تا به نتیجه برسم خوب است ولی غیر محتمل ترین نتیجه است ولی به هر حال محتمل است. امید تنها انتخاب من است. ترجیح میدهم هر اتفاقی می افتد در نهایت امیدم اتفاق بیافتد حتی اگر خوشایند نباشد.</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 15:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت 18 آگوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-18-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-gaih9hqq0fly</link>
                <description>18 آگوست 23دشوارترین لحظه های مهاجرت لحظه هایی هستند که میدانی هیچ کاری و هیچ کمکی از دست هیچ کس ساخته نیست. این روزها در حال انجام دادن پایاننامه هستم. سوالاتم را از استاد میپرسم و پاسخ های کوتاهی دریافت میکنم. در این حد که میگوید اشتباه است. و حتی نمیگوید  دوباره سعی کن چه برسد به آن که راه و چاه نشان دهد. هر بار که سختی هایی اینچنین بوده و من درناامیدترین شرایط ممکن بودم دست از تلاش نکشیدم. نتایج دیروز را دوباره ویرایش کردم و خروجی گرفتم. میخواهم ایمیل بفرستم ونظرش را بپرسم اما ذهنم میگوید نکند غلط باشد. نکند از چشمش بیفتم. نکند پایاننامه ام را رد کند و من بمانم و ... . راه دیگری نیست. نه ح نه ع کمک شایانی نتوانستند بکنند. خودم هستم و این داده ها و کلی سوال و کلی کار نکرده. امیدوارم یک ماه بعد اینها را که میخوانم این مرحله با موفقیت سپری شده باشد.در گذشته ها هم سختی هایی بوده که از پسشان برآمده ام و گاهی برنیامده ام و شکست خورده ام اما آن شکستها فرصت جبران داشته اند. شاید اینکه فرصت جبرانی دیگر نباشد، ترسناک است.به هرحال تنهاترین لحظه های زندگی را در این یک سال تجربه کردم. تنهای تنها. که قبل از این تجربه ای نداشته ام. نمیدانم می ارزید یا نه. اینها چیزهایی هستند که گذر زمان درباره آنها به داوری خواهد نشست.</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 14:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-oghwqk5l2tvj</link>
                <description>نامه ها، از روزی که فهمیدم نامه چیست، برایم مهم بوده‌اند. اولین نامه ای که نوشتم برای یک نویسنده بود. فکر نمیکردم جواب بگیرم ولی جواب داد. به من گفت یادداشتهای روزانه یک نویسنده را بخوان. مادرم از نامه هایی که در سه سال زندگیمان در ترکیه برای خاله هایم مینوشت تعریف میکرد. آن زمانها که هنوز اینترنت و دوربینهای موبایلی نبود، عکس دست مرا در یک کاغذ میکشید و برای خاله هایم میفرستاد و آنها از تطبیق نامه ی قبل و نامه جدید میتوانستند بفهمند امین چقدر بزرگتر شده است. عمویم می گفت، روزی در سنگر نشسته بودیم. نامه رسان، نامه ها را پخش میکرد. اسم یکی را خواند. پسرک رفت و نامه را گرفت و برگشت و نخوانده آن را در ساکش گذاشت. همه همسنگرها تعجب کردند. از او پرسیدم: &quot;چرا نخوندی نامه تو؟&quot; جواب داد: &quot;خودم قبل از اینکه بیایم نامه را فرستاده بودم که ببینم چند روزه میرسد.&quot;من فکر میکنم از روزگاری که مرگ تدریجی نامه ها شروع شد،رابطه ها از کیفیت تهی شدند. دوست داشتن ها، حرف زدن ها، فکر کردن ها، دشمنی ها، سطحی شدند. انگار مرگ نامه ها مرگ تفکر بود. لذت انتظار برای رسیدن پیامی از مخاطبی، دیگر برایمان هیجان ندارد. می خواهیم به همه چیز زود برسیم و بعد بعدی و بعد بعدی. غافل از آنکه  زندگی همین لحظه هایی است که پر شتاب از آن می گذریم. اینجا هنوز صندوق های پست حرمت دارند. شاید از دوستانت برایت نامه ای نرسد اما به هرحال لذت انتظار را میتوانی برای پاکتی که شماره بیمه ات یا کارت بانک را می آورد، بچشی.نامه از یک تصمیم شروع میشود. از لحظه ای که انسان قلم را بر روی کاغذ میچرخاند فرآیند واقعیت پیدا میکند. نوشته میشود. شاید در یک ساعت چند بار نامه نوشته شود، پاره شود، دوباره نوشته شود، برخی جملات کم و زیاد شود، از برخی خشم ها کاسته شود، خبرهای شاد اغراق شود و در نهایت با تاریخ و ساعت و شاید قطره‌ای از اشک امضا شود. تا بخورد و در داخل پاکتی که حاشیه هایی به رنگ پرچم فرانسه دارد، گذاشته شود. نویسنده با زبانش چسب پاکت را تر کند و درش را ببندد. برای فردا برنامه ریزی کند. نمی دانم آن زمان ها تمبر را کجا می فروختند و هزینه تمبر را چگونه حساب میکردند. شاید میرفتند دکه روزنامه فروشی، تمبری میخریدند و هزینه مقصد را بر اساس دور و نزدیکی مقصد نامه از دکه چی میپرسیدند و او راهنماییشان میکرد. تمبر را باز خیس میکردند و به پاکت می چسباندند. آن زمان ها هنوز درهای صندوق های زرد حرمت داشتند و متصدی برای باز و بسته کردنشان. میشد نامه ات را آن تو بیاندازی و منتظر باشی تا نامه ات به مقصد برسد. کد رهگیری را نمیتوانستی در اینترنت جستجو کنی. باید صبور میبودی. نامه میرفت شاید ده روز شاید یک ماه. به دست مخاطب خاص میرسید. او نامه را میخواند و فرآیند در ذهن او آغاز میشد تا پاسخی در خور بدهد. از آن پاسخ ها که با ملالی نیست جز دوری شما آغاز میشد. شاید کارت پستالی هم ضمیمه اش میشد. و پاسخ پس فرستاده میشد. شاید ده روز، شاید یک ماه. و ارتباطی که شاید ۲۰ روز شاید دوماه طول میکشید تا یک چرخه اش کامل شود. طولانی، همین قدر طولانی. اما در این مدت چیزی در درون آدمها زنده میماند، آتشی، جان ها را گرم نگه می داشت.  تعامل به یاد میماند. ثبت میشد. برای خودت برای آن مخاطب خاصت، برای فرزندانت، در همیشه ی زمان. و این اصل جنس بود. اما خوب چه میشود کرد وقتی همه اینها را از دست داده ایم و سرعت را به دست آورده ایم و باندازه سرعت سرسام اور این دنیای پرشتاب، سرگیجه گرفته ایم. دوست داشتم در عصر نامه ها می زیستم. البته هنوز عصر دود و آتش را تصور نکرده ام. شاید روزی اگر از اتش و دود هم بشنوم ترجیحم برگشتن به عقب تر باشد. ما از این دنیا مگر چه میخواستیم جز کسی که ما را بخواند.</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 00:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش ها و آدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-xctrvt8vpwev</link>
                <description>موش ها و آدمنویسنده: جان اشتاین بکمترجم: سروش حبیبینشر ماهیچاپ بیست وپنجم 1400لنی و جورج دو کارگر دوره گرد هستند که باهم زندگی و سفر میکنند و زندگیشان را از طریق کار در مزارع میگذرانند. علت همسفر بودن این دو و دردسرهایی که یکی از آن دو بوجود می­آورد داستان را به پیش میراند و پایان غیرمنتظره ای را رقم میزند. پایانی که تا مدت ها میتواند ذهن خواننده را درگیر کند و او را مجبور به تصمیم گیری در شرایط مشابه کند. بسیاری از ما در طول زندگی تصمیماتی بین بد و بدتر گرفته ایم و تصمیم پایانی قدرت انتخاب آدمی را در محک اخلاق و بقا قرار میدهد.نمره: 10/10</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 16:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریاچه ی کوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86-avhwqi0bz6jt</link>
                <description>در غروبی پاییزی از من کوچ خواهی کردمثل همان شبی که به ناگاه آمدیدر اردیبهشت مستدر هوای بارانبر دریاچه ای که قلبم در آن میتپیدبعد از تونه بادهای پاییزی را میتوانم تاب بیاورمنه سرمای زمستان رادر بهار برگردو به دریاچه ای فرود آکه قلبم در آن آرام گرفت</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 15:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این برف کی آمده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-g2tyb5codov0</link>
                <description>این برف کی آمدهنویسنده: محمود حسینی زادناشر: چشمهنوبت چاپ: سوم 1394موضوع: داستان های کوتاه فارسیتعداد صفحات: 111آدم نمیمیره...وقتی خسته شد میره...بعد دلش که تنگ شد برمیگرده...محمود حسینی زاد را با سریال زخم کاری و کتاب ((بیست زخم کاری)) اش شناختم. در این مجموعه داستان کوتاه که شامل یازده داستان است،  او به سراغ مرگ رفته و آن را از نگاه شخصیتهای داستان کوتاهش به تماشا نشسته است. زبان ساده و صمیمی است اما در بعضی داستان ها انسجام خود را از دست می دهد و من چند بار بعضی پاراگراف ها را می خواندم تا منظور نویسنده را دریابم. بهترین داستان این مجموعه (( نه، خالی نیست)) نام دارد. در سطور پایانی به زیبایی خواننده را غافلگیر می کند. هر­چند همین کار را در چند داستان دیگر نیز انجام می دهد اما در ((نه، خالی نیست)) به زیباترین وجه ممکن این کار را انجام میدهد و تجربه ای که بهنگام تماشای سکانس های پایانی فیلم حس ششم با بازی بروس ویلیس داشتم را برایم تکرار می کند.نمره: 5 از 10</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 17:40:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_63911626/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-oucgchx5kcwu</link>
                <description>در سرزمین منانسان ها با حسرتهایشان وداع می کننددریاها با کشتی هایشاندرختان با برگهای سبزشانآسمانها با پرندگانشانانسانها میمیرنددریاها میخشکنددرختها میپژمرندآسمانها تیره میشونددر سرزمین منراههای حسرت طولانی استو راههای عشق کوتاهو پاها نا‌امید از رسیدنمحبوب منآخرین آرتمیا چه زمانی مرد؟زمانی که خواب بودیم؟یا وقتی که خودمان را به خواب زده بودیم؟نفرین آخرین آرتمیا چنبره زده بر سرزمینم-طوفان نمک-و سزای خواب هایمان نفرین استوداع کن با این سرزمینبا خاطرات دریاوداع کن با سایه‌ تبریزی هابا پلیکانهاوداع کن با انسانهای با وفابا ناخداهاوداع کن با ميراث اجدادتبا خیرگی ات به منظره غروب در بندر شرفخانهوداع کن که این آخرین وداع توستشاید این وداع بشکند سکوت خواب راو عطر تلخ این اندوه بغضت رااشکها جاری شوند یکی شوندچشمه شوندرود شوندروان به سوی دریادریا متولد شودو نوادگان ناخداها کشتی‌ها را برانندو این دریا باز روزی خانه‌ نخستین آرتمیا شودپلیکان ها برگردندکاظیم داشی در آب آبتنی کندحسرتها تمام شوددرختان سرپاو آن روز از ما نه نامی باقی مانده و نه رویاییآن روز ما قطره ای آب خواهیم بود در آغوش دریاپ.ن۱: ۲۴ شهریور ۱۴۰۱پ.ن۲:به یادبود اصغر یوسفی نژاد پ.ن۳: شعر اصلی به زبان ترکی است</description>
                <category>امین وحدتی</category>
                <author>امین وحدتی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 11:43:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>