<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اسممو نمیخوام بنویسم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64000849</link>
        <description>این جا حرف از گفتنه، پس لازم نیست منو بشناسین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:27:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>اسممو نمیخوام بنویسم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64000849</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جیم مثل جوان و جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64000849/%D8%AC%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-jwfixt04ijak</link>
                <description>جوان ایرانی در جنگ است بین باختن تفاله‌ی امیدهایش و یا ادامه دادن تلاش‌های سخت و کثافتی که هیچوقت آنطور که باید به نتیجه نمی‌رسند! جوان ایرانی، نمونه ای از یک بیماری جدید است که به علائم زیر مبتلاست:  اضطراب بی وقفهتنهایی و بی‌اعتمادی بی‌انتها سرشار از استعداد و خالی از اتفاقمملو از خشم و هیجان دور از ارتباطات صمیمی و گرم درگیر با کمال‌گرایی ۰ تا ۱۰۰ و مواجه با ناکامی‌های مکررضعف قدرت تحلیل و تصمیم گیری درستخلاقیت‌های هیجانی و پراکنده مسئولیت پذیر افراطی و یا مسئولیت گریز و...جوان ایرانی باید ابتدا تاریخچه‌ی فرهنگش را بفهمد و بعد خودش را پله پله بشناسد تا بتواند برای خودش و برای جامعه‌ای از جوان‌های دیگر که با هم آینده‌ای خواهند داشت را چطور می‌تواند بسازد. جوان ایرانی باید بیشتر از هر چیز در پی کسب آگاهی و بهره‌گیری از تجاربش باشد؛ چرا که آگاهی چاره ساز تمام مشکلات است. </description>
                <category>اسممو نمیخوام بنویسم</category>
                <author>اسممو نمیخوام بنویسم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 16:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۰ میلیون پول...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64000849/%DB%B3%DB%B0-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-osvcadvczbjd</link>
                <description>برای منی که هنر مذاکره ندارم، برای منی که هنوز حس میکنم که متخصص نیستم و تازه اون جنس آدمهایی هم نیستم که بتونم با ارتباطاتم مشتری جور کنم؛ ۳۰ میلیون تومن پول توی ۱ ماه خیلی زیاد بود... ولی درست جایی که نشسته بودم توی جلسه تراپی و گفتم: تو چرا منو نمی فهمی؟ من میخوام برم. و بعد بهم گفت: رفتن رو توی وجود نمی‌بینم ولی در عین حال باهام دست داد برای عهدی که بستم واسه رفتن. درست اونجا بین لجبازی حرفی که زد و دستی که دادم و حس خوب باور؛ باید ۳۰ میلیون تومن جور میکردم. چرا ۳۰ تومن؟ تا بتونم هزینه ۴ ماه فشرده کلاس زبانم رو بدم. شاید جالب باشه که چرا یک جا لازمه این پول رو داشته باشم؟ خب؛ سوال خوبیه. چون من خستم و استرس جور کردن هزینه رو نمیتونم ۴ ماه رو دوشم بکشم و چون نیاز دارم که بدونم میشه. من ۳۰ میلیون رو جور کردم! باورم نمیشه که جورش کردم؛ این رو میتونم بزارم جز یکی از دستاوردهای زندگیم. دست مثل وقتی که معدلم از ۱۳ شد ۱۸! و من مدتها ذوق موفقیت رو داشتم. حالا هم من تونستم از حول و حوش ۱۰، ۱۲ تومن برسم به ۳۰ تومن. خیلی خوشحالم؛ با اینکه از میزان فشار روانی که هر لحظه دارم کم نشده و هیچ تاثیری توی کاستی کابوس های مضخرف شبانم نزاشته. اما من تونستم که توی یک ماه برای اولین بار ۳۰ تومن بزنم. البته لازمه واقعا، بنویسم که خوش شانسی های زیادی آوردم. درست وقتی که مشتری‌های قبلیم برگشتند، دست وقتی که مشتری های جدید اومدند و قرار داد نوشتند و درست وقتی که دلمو زدم به دریا و با تمام اعتماد به نفس نداشتم توی کار هزینه رو برای مشتری های قبلیم، افزایش دادم. نمیدونم آخر این تلاش های بی‌وقفه که اثرش رو روی تمام وجودم گذاشته، کجا میشه نفس کشید و از خوشحالی گریه کردم. اما میدونم که نشدن این بار اصلا و ابدا وجود نداره. من باید از این ایران کثافت از این ایران خفه کننده برم گم شم و میرم. </description>
                <category>اسممو نمیخوام بنویسم</category>
                <author>اسممو نمیخوام بنویسم</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 15:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاف و حس شرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64000849/%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D8%B4%D8%B1%D9%85-pz4piyyjbcsa</link>
                <description>نمیدونم چرا اغلب آدم‌هایی که عزت نفس ندارند؛ تن صدایشان وقتی میخواهند لاف بزنند یک شکل بم می‌شود؟!‌ و بدتر این که نمیدونم چرا وقتی تن صدای کسی اینجور بم می‌شود چرا من اینقدر گارد می گیرم و میخوام برم و پای آن آدم را از تمام گوشه کنار زندگیم ببرم..؟ بعضی وقتها آدم‌ها را آنقدر دوست دارم که حضور برایم پر رنگ‌ترین کلمه است و بعضی وقت‌ها اصلا نمیخواهم که باشم. بنظرم بارزترین و پیچیده‌ترین خصلت ما آدم‌ها گشودگی در خصایس است! انگار که درونمان خیلی بزرگ است و می‌شود هر اتفاقی در آن بیفتد و بلاخره برایمان عادی بشود!ولی در مورد لاف زدن، بدترین موضوع وقتی ست که دوستت کنارت نشسته و دارد برای شخص سومی لاف می‌زند! واااااای که من هربار حس شرم ساری و خجالت می کنم و بعد آن آدم را کوچک می‌بینم و از خودم میپرسم: مگه خودافشایی در مورد خوده واقعی اش چه اشکالی داشت؟!‌با اینکه دارم  این متن رو می‌نویسم خوب میدانم که من هم بسیاری از اوقات حرفهایی زدم که در عالم واقعیت صحت نداشتند، و یادم هم هست که آن وقت ها هرچند کم بودند اما من برای مقابله با حس شرم سریع از آن گذشتم تا تجربه اش نکنم.... حالا که حرف سره شرم شد خوبه بگم که: ترس از روبه رو شدن با حس شرم یا قضاوت شدن و دیدن خودمون از نگاه بیرونی عجیب ترسناکه. این موضوع برای منم ترس داره به طوری که چند وقت پیش اکانت ویرگولم رو پاک کردم تصمیم گرفتم اکانتی داشته باشم که هیچ کس من رو نشناسه و چه بسا بهتر که فالو نداشته باشه تا بتونم بیام و از هر چیزی که توی ذهنمه بنویسم و خلاص شم از این گفتن های تک نفره توی ذهنم!‌</description>
                <category>اسممو نمیخوام بنویسم</category>
                <author>اسممو نمیخوام بنویسم</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 20:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>