<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساناز عزیزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64084191</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:13:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ساناز عزیزی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64084191</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولدی بعد از خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64084191/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-udva17qab8nk</link>
                <description>سلام من ساناز هستم ، میخوام تجربه ی یکی از دوستانمو که به واسطه ی من اومد کارگاه شفای زخم رو براتون بنویسم :هیچوقت یادم نمیره ؛ قبل از اینکه بیام کارگاه تو یه شرایط وحشتناک نا امیدی و یآس و ارزوی مرگ و حتی تصمبم به خود کشی داشتم . با خدا قهر کرده بودم . خدام و کوچیک میدیدم .نمیدونستم باید چیکار کنم.گریه و بغض همه وجودم و گرفته بود نمیتونستم راحت حرف بزنم .برای جدا شدن از همسرم خارج از منزل ‌خودم زندگی میکردم.سه سال بود پیج استاد فراز قورچیان رو دنبال میکردم ولی اون روزی که یهویی به دلم افتاد ۱۹ اسفند اخرین کارگاه شفای زخم سال ۱۴۰۰ بود احساس کردم یه تحول عظیم میخوام برای سال جدید و به دلم افتاد که دعوت شدم و شرکت کردم با اینکه هزینش برام خیلی سنگین بود تو اون شرایط تنهایی ولی قرض کردم و شرکت کردم.درونم بی نهایت تغییر کرد دیگه گریه نمیکنم راحت حرفام و بدون بغض میزنم برگشتم خونه و نفرتم از همسرم شفا گرفت ، یه خدای خیلی بزرگی رو تو زندگیم پیدا کردم که همیشه کنارمه باهاش حرف میزنم باهاش تفریح میرم دیگه احساس تنهایی نمیکنم و بهش قول دادم پای خودم وایسم . دیگه به مرگ فکر نمیکنم فقط به اینده و ارزوهایی که داشتم و به خاطر حال بدم نتونستم هیچوقت بهشون برسم فکر میکنم و حالم خیلی خوبه میخندم در صورتی که سالهابود خنده از لبام رفته بود .خلاصه که خیلی خوبم تو کارم برکت اومده و من و تشویق به پیشرفت و جلو رفتن میکنم چون میدونم نمی زاره ضرر کنم خودش پر قدرت باهمه و حمایتم میکنه.بعد از کارگاه شفای زخم ترسم اضطرابم نگرانیام و نا امید بودنم کاملا از بین رفته. و منهمه ی اینها رو مدیون استاد و راهبر عزیزم، آقای فراز قورچیان هستم .حتی وقتی که برای دومین بار ۱۹ خرداد ۱۴۰۱کارگاه رو شرکت کردم دخترم هم همراهم اومد.جملات تاکیدی استاد که رو من خیلی تاثیر گذاشت این بود که گفتن خدای کوچیکت و کنار بزار خدای تو خیلی بزرگهو اینکه گفتن پای خودت وایسابی نهایت حال من و تغییر داده.برای دیگران اینطور میگم که لازمه هر ادمیه که درونش و از بچگی تا حالا یه شخمی بزنه و اون خاک وجودیش و تازه کنه تا بتونه همه قیمتهای وجودش از آب و نور و غذای روح تغذیه کنه. کارگاه شفای زخم برای هر کسی لازمه و من به تموم مردم دنیا پیشنهادش میکنم .</description>
                <category>ساناز عزیزی</category>
                <author>ساناز عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 12:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو میکردم که کاش دختر نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64084191/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-zqjer902yrx8</link>
                <description>به نام خالق عشقاول اول یک شکرگزاری مخصوص از خدای بزرگ که این راهو بهم نشون داد، راه درست معنویت و انسان بودن.موهبت تمام اون چالش‌ها و عذاب‌ها و سختی‌هارو با کمک فراز قورچیان عزیز و تیم من حقیقی تونستم بفهمم که چیزی جز پیدا کردن راه رسیدن به معبود نبود.دیر رسیدم ولی بالاخره رسیدم .حالا ذره‌ای از اون چالش‌ها رو برای شما عزیزان می‌گم.دقیقاً از روزی شروع شد که به دنیا اومدم و به گفته مادرم ، پدرم وقتی فهمید که بچه دختره قهر کرد و از بیمارستان رفت. اون روز پدرم رفت، من نفهمیدم این موضوع رو ولی چهل سال مادرم اینو تو گوشم تکرار کرد که دوستت نداشته از اولش تو رو. این اولین زخم زندگیم بود پنج سالم که شد سایه سنگین زن بابا اومد رو سرم دیگه هر روز زندگیم کتک بود و تحقیر و تجاوز. هیچ چیز به جز اینا از اون روزها یادم نمیاد نمی‌دونم چند سال بود ولی بالاخره رفت زن بابام. نوجوون شدم به خاطر مشکلات هورمونی چاق شدم. این خودش بزرگترین معضل شد برام مسخرم می‌کردن. تو خونه، فامیل، مدرسه، خیابون، همه جا.هیچ کس روحمو نمی‌دید که چقدر داره زخمی میشه و هر کسی با حرفاش یه زخمی می‌زد و می‌رفت و هر روز این زخم‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد پسری که پنج سال بهم می‌گفت که دوستم داره و عاشقمه یه روز به خاطر همین مسئله و به راحتی ولم کرد و رفت.با همین زخم‌ها و دردها بزرگ شدم.بیست سالم شد. پدرم یه روز ما رو تنها گذاشت و رفت. رفت که برای خودش زندگی تشکیل بده و فکر نکرد که ما اینجا بهش احتیاج داشتیم.برای خلاص شدن از این خلع تن به ازدواجی دادم که از اولش هم می‌دونستم اشتباهه . و با کلی زخم بعد از چند سال از اون زندگی اومدم بیرون.وای تازه مشکلاتم شروع شد. حتماً همه میدونین که یه دختر تو ایران بعد از طلاق چه مصیبت‌هایی خواهد داشت.و بدترین زخم‌ها رو تو اون چند سال خوردم.و کورکورانه وارد یه زندگی جدید شدم ...دوباره یه ازدواج اشتباه این بار بدتر از اولی دیگه راهی برام نمونده بود چند بار خودکشی کردم ولی موفق نشدم.فقط خودمو با قرصای خواب آروم می‌کردم صبح می‌خوردم که تا شب بخوابم و شب هم چند تا که تا صبح بخوابم و فقط منتظر مرگ بودم و از مهم متنفر بودم حتی از خدا. تا این که به طور اتفاقی آقای قورچیان رو دیدم کمی باهاش صحبت کردم و ازم خواست که حتما تو یکی از کارگاه‌های شفای زخم شرکت کنم.20/ 6/ 1399 اولین کارگاه شفای زخم رو رفتم و این اولین روز از باقی مانده عمرم بود و وارد زندگی جدیدم شدم.همه زخم‌هام یکی یکی سر باز کردن تو کارگاه شفای زخم و عفونتاش رو بیرون ریختم و شفاشون دادم با دستهای خدا و کمک راهبر عزیزم اقای فراز قورچیان .پدرم، مادرم، زن بابام، شوهرم و همه کسانی که بهم زخم زده بودند رو به کمک شفای زخم استاد فراز قورچیان بخشیدم.به سبکیه پر شده بودم ، چقدر شیرینه طعم بخشیدن و این که از ته ته قلبت شفا بگیری واقعا یه معجزست بعد از اون فراز کلی سمینار و وبینار داشت ؛ تک تکشونو می‌رفتم و هر دفعه یه آگاهی تازه پیدا می‌کردم.بعد از مدتی طلاقمو گرفتم و تنها شدم بعدش به خاطر بدهی‌هایی که شوهرم به بار آورده بود خونمو بانک گرفت. ماشینمو دادم دست کسیو رفت زیر تریلی و داغونش کرد. کم کم پولم و تمام سرمایمو از دست دادم و دیگر هیچی نداشتم.همه چیم رفته بود یادمه یه شب به گوشیم نگاه می‌کردم و می‌گفتم خدایا شکرت هیچی الان ندارم ولی این گوشی رو دارم و سرم باهاش گرمه. دقیقاً فردا صبحش وقتی از خونه بیرون رفتم گوشی رو هم از جیبم زدن و دیگه هیچی نداشتم اونجا بود تازه حرف‌های فراز قورچیان به دادم رسید و خودمو پیدا کردم . فراز می‌گفت یونگ هر وقت یکی میومده بهش می‌گفته مشکلی برام پیش اومده یا چیزیمو از دست دادم می‌گفته برین شیرینی پخش کنین که خدا دوستتون داره ، درک این جمله واقعاً سخته.ولی من اون شب فهمیدمش و اون موقع بود که نور خدا رو دیدم اون موقع بود که فهمیدم خدا چقدر منو دوست داشته و این همه چالش سر راهم گذاشته تا من بالاخره پیداش کنم.من نور خدا رو اون شب دیدم و عاشقش شدم و اینو فقط مدیون راهبر عزیزم ، فراز قورچیان هستم .واقعاً جمله‌ای که همیشه تو کارگاه‌ها تأکید دارن که خداوند سال‌های ملخ خوره را جبران می‌کند برای من اتفاق افتاد.بعد از اون اتفاق‌ها و لمس خدا و از بین رفتن وابستگی‌ها و پیدا کردن آگاهی تمام مشکلاتم حل شد فراوانی وارد زندگیم شد و هزار تا در به روم باز شد.حالا ذره ذره وجودم پره از عشق به معبوده و اینو برای تمام سیاره آرزومندم.به امید شفای سیاره</description>
                <category>ساناز عزیزی</category>
                <author>ساناز عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 12:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید ترک بخوری تا بتونی جوونه بزنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64084191/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-r65wlperbp3w</link>
                <description>به نام خداوند نور و عشقاگر بخواهم در مورد مسیر معنا و آگاهی و این که چه تأثیری روی من و زندگی من تا به الان داشته بنویسم باید این طور بگم که قبل از این که اصلاً من با آقای قورچیان و من حقیقی آشنا بشم و در کارگاه‌ها شرکت کنم و یا بسته‌های آموزشی شون را تهیه کنم همیشه یکی از خواسته‌هایی که از خدا داشتم و دعا می‌کردم و ازش می‌خواستم این بود که خدایا هیچ وقت من را به حال خودم رها نکن و دستم را ول نکن و فکر می‌کردم که خب این خواسته به این مفهوم است که من همیشه حالم خوب باشه، همیشه همه چیز در زندگی من مرتب پیش بره. همه چی اوکی باشه و به قول معروف همه چیز همیشه گل و بلبل باشه. تا این که کمی قبل از این که با آقای فراز قورچیان آشنا بشم و در کارگاه شفای زخم شرکت کنم ، دقیقاً عکس همه این چیزهایی شد که فکر می‌کردم و انتظار داشتم. یعنی یک سطح بالایی از استرس و اضطراب برای من ایجاد شد که اصلاً نمی‌دونستم از کجا اومده یعنی نه این که نبوده ولی انگار تا اون موقع در لایه‌های خیلی عمیق من بوده که من نمی‌دیدمشون و حالا به لطف خدا نمایان شده بود که البته من اون زمان این را لطف خدا نمی‌دونستم. و در کنار اینها یک خشمی هم در من ایجاد شده بود که این خشم از اینجا شکل گرفته بود که وقتی می‌دیدم اطرافیانم (یعنی کسانی که بهم نزدیک‌تر لودند) یه رفتار نادرستی دارند یا حالا شاید از نظر من نادرست بود و اگر رفتارشون به هر شکل باعث آزاد و رنجش من می‌شد، من فکر می‌کردم اون آدم حتماً باید تغییر کند. اصلاح بشود و اگر این اتفاق نمی‌افتاد من کلی حرص می‌خوردم و خشم زیادی در من شکل می‌گرفت. خلاصه همه اینها دست به دست هم داد تا اوضاع اون طوری که من دلم می‌خواست پیش نرفت و حال خوبی نداشتم و به خدا گله مند شدم که من از تو خواسته دیگه‌ای داشتم اما بر عکسش شد. تو من رو رها کردی، تنها گذاشتی و ... در حالی که در اون شرایط این را نمی‌دانستم که خداوند دقیقاً داشته همان چیزی را که همیشه من ازش می‌خواستم برآورده می‌کرده ولی چون شرایطی که برای من پیش آمد مطابق میل من نبود فکر می‌کردم که من را رها کرده و تنهام گذاشته در حالی که اون داشت به من کمک می‌کرد به وسیله اون استرس‌ها، اضطراب‌ها، خشم‌هام و شاید خیلی چیزهای دیگه بیاره و حال بده و من رو بگذاره در مسیری که باید باشم. در واقع مسیری که خداوند برای من می‌خواست نه من برای خودم. کمی بعد از این مدت کارگاه ‌ها رو شرکت کردم که واقعاً یک اتفاق فوق العاده است که هر کسی لازمه توی زندگیش تجربه کند. آن چه که در این کارگاه‌ها می‌گذرد و اون حس و حالی که در اون فضا برای هر کسی پیش می‌آید واقعاً وصف شدنی نیست. خیلی هر کسی باید حتماً خودش حضور داشته باشد و تمام تجربیات شگرف را از نزدیک ببیند و لمس کند. اگر برای دوستانی که هنوز فرصت شرکت در این کارگاه‌ها را پیدا نکردن بخواهم از یکی از معجزات و موهبت‌هایی که در این کارگاه برای خودم و فکر می‌کنم برای همه کسانی که اون جا هستند اتفاق می‌افتد بگویم این است که اصلاً فرقی نمی‌کند که شما با چه شرایطی در این کارگاه‌ها وارد می‌شوید ،آیا حال روحی خوبی را تجربه می‌کنید یا خیر ؟؟ ولی روز آخر که از کارگاه می‌خواهید بروید واقعاً احساس می‌کنیم تازه متولد شده‌ایم و خداوند یک روح تازه به ما می‌بخشد و همه یک پاکی و معصومیتی را در وجودشان حس می‌کنند که وقتی فکر و دیگه این که من روحم و درونم را خیلی بیشتر از قبل می‌شناسم و این استارتش از همون کارگاه توسط استاد فراز قورچیان زده شد. و به این درک رسیدم که روح من بخشی از خداوند و قدرت خداوند در وجود من هست که می‌توانم ازش کمک بگیرم و می‌تونم باهاش صحبت کنم. و این که من الان حضور خداوند را بیشتر از قبل در زندگی‌ام احساس می‌کنم. و خیلی بیشتر از قبل شکرگزار و قدردانش هستم و همه این تغییرات و گشایش‌ها را مدیون لطف خداوند هستم که من را در این مسیر قرار داد. و همین طور ممنونم از آقای فراز  قورچیان و تمام بچه‌های من حقیقی که همیشه در این راه کنار ما هستند و وجودشان پر از مهر و عشق است. اما هنوز اول راهی هستم که شروع کردم و بازم باید برای نقص‌ها و ایراداتم بیشتر تلاش کنم. و چیز دیگری که می‌خواهم بگویم این است که بودن در مسیر معنا و آگاهی اصلاً به این معنا نیست که ما دیگه هیچ مشکلی روبرو نمی‌شویم یا تحت تأثیر تنش‌ها، استرس‌ها و ... قرار نمی‌گیریم. ولی یاد می‌گیریم در این مسیر با تمام مشکلات امیدمان را از دست ندهیم و می‌دونیم هر مشکلی یک چالش هست برای بزرگ شدن و رشد کردن ما که قدمی به جلو برداریم. امیدوارم روزی برسد که همه مردم با آگاهی این مسیر را انتخاب کنند و همه از برکت و گشایش و خیری که از طریق این مسیر وارد زندگیشان می‌شود برخوردار شوند.</description>
                <category>ساناز عزیزی</category>
                <author>ساناز عزیزی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 18:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>