<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های [سرفه]</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64172716</link>
        <description>............</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 11:19:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4043799/avatar/nJbrSD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>[سرفه]</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64172716</link>
        </image>

                    <item>
                <title>[یاد ها:4]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/take-it-easy-dude-n7hdkg0ascxa</link>
                <description>Take it easy, Dude.خانم ها، و آقایان!اهمیتی ندارد!چه چیزی؟ اهمیتی ندارد چه چیزی.هیچ چیزی.بله! هیچ چیزی اهمیت ندارد.اهمیتی ندارد که واژۀ اهمیت، خودش اهمیت ندارد.اهمیتی ندارد که اهمیت نداشتن اهمیتی ندارد.اهمیتی ندارد که شما چاق، دیوانه یا معلول هستید.اهمیتی ندارد که شما چاق، دیوانه یا معلول نیستید.اهمیتی ندارد که من برای ادعا هایم دلیلی ندارم.اهمیتی ندارد که دلیل، برای ادعا هایم، &quot;من&quot; ندارد.اهمیتی ندارد که من و ادعا و دلیل، اهمیتی نداریم.اهمیتی ندارد که دهانِ شما توسط &quot;خود&quot; یا &quot;دیگری&quot;، سرویس شود.اهمیتی ندارد چرا، چگونه، چطور.اهمیتی ندارد که شخص شما، یا شخص من، یا کل بشر، به گا برود یا نه.اهمیتی ندارد که جیغ میزنید، آسمان سیاه است و بنفش پوست ها قتل عام میشوند.اهمیتی ندارد که آواز میخوانید، آسمان سفید است و بنفش پوست ها ستارۀ فیلم های سینمایی شده اند.اهمیتی ندارد که ما، و دیگر حیوانات، چه غلطی کرده ایم، میکنیم و خواهیم کرد.اهمیتی ندارد اگر با این متن، موافق یا مخالف یا ممتنع هستید.اهمیتی ندارد که من زر میزنم یا نه.اهمیتی ندارد که آدم ها از عبارتِ &quot;زندگی را به تخمت بگیر&quot; بترسند.قدرت، اهمیتی ندارد. همچنان که وجود ندارد.یا همان وجود، که قدرت ندارد، همچنان که اهمیت.یا همان اهمیت، که وجود و قدرت ندارد.اهمیتی ندارد که علوفه را با چه زاویه ای در دهان بجنبانیم.اهمیتی ندارد که با لغات، چه خاکی بریزیم در سر یکدیگر!اهمیتی ندارد که با زبان، توی زندگی ریده شود یا نشود.حالا بپر بغلم، ای آدم، ای ویروس، ای اتم!هرکه هستی بیا بپر بغلم.&quot;که هستی&quot;، اهمیتی ندارد.هستی را بریز در فاضلاب. فاضلابِ عدم.عدم.عدم.عدم.عدم.عدم.عدم.عدم.پ.ن:یادی از (The Big Lebowski)ساختۀ Coen brothers</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 01:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[یاد ها:3]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A73-cwbgzgvo6kpz</link>
                <description>گفتم ای عابر در این طوفان چه شد اِستاده ای؟دست کم چتری بیاور جامه ات خیسیده استگرگِ قطبی یخ زند اینجا، شما بر جای خودخرسِ بالان دیده حتی گاوِ خود زاییده استهان الا یا ایها المرتاضِ معتادِ مریض!صد هزاران چون تویی در این هوا چاییده استهرچه میدادم به وی هشدارِ سرما، او سکوت..اصلا آیا تا کنون لب های وی جنبیده است ...؟یادم آمد شاید این شوریدۀ شب زنده دار ،بی نوا با قصدِ نانی دورِ من چرخیده است ..غرقِ این اندیشه ها بودم که ناگه رَهگذر ،با یکی خمیازه فهماندم به کل خوابیده است !رفتم اندر گوش و فریادی برآوردم:&quot;درود!&quot;او هم از روی ادب فرمود:&quot;من را دیده است&quot; ..مسئلت کرد از بَرَم&quot; اِی مردِ غمگین عارفی؟ &quot;پاسخش دادم&quot;که ول کن ماجرا پیچیده است&quot; ..دلقِ پشمین وا نمودم تعارفش کردم بیادیدم ای بابا خودم هم خرقه ام پوسیده استهر دو انگشتم نهادم توی لب سوتی زنم ؛اکه هی کالسکه چی از ترسِ طوفان ریده است!پیرِ سالک با من از رازی سخن زد در میان ،&quot;روحِ تاریخِ هگل با تف به هم چسبیده است&quot; ..یادِ من باد آن شبانگاهان که هم پیمانِ شیخ ،اشهدی خواندم که خالق خلقِ خود گاییده است ..پ.ن:یادی از (Head of a Skeleton with a Burning Cigarette)اثرِ Vincent Van Gogh</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 01:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[یاد ها:2]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D9%85%D9%8F%D8%B2%D9%8E%D8%AE%D8%B1%D9%8E%D9%86%D9%8E%D9%82%D8%B42-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe-hlloynlqlgpe</link>
                <description>بپر پرنده امبپر که پریدن از آن توست.بخز به سر درِ تالارِ انزوا، بخوان سروده ای سرشار.حجیم و منقطع، طعام تو را چطور، تور، صیدِ نورِ صدا، چرا؟خفا خفا خفا، خفگی خفته در گلو، کشیده پتو را به لایِ مه، مرزِ مردگی..مریض میشوی،مرض به سرت، بدنت، چنگ میزند، چه نوایی، نبودِ نور، آهنگت..حصارِ دار و قفس ها به چشم تو درد و دود، بی معنا..دریچه ی عطرِ عود، بی نوا، دوا.نهادِ نفس ها، نشانه ای، تصویر.نپر پرنده ام چه پریدنی؟ که تیغ، خاطره ها خورد و خون و رفت، بی جاری..جریانِ یک لغت که ترانه شد، آمد بهانه ی راه،نفرین و نفی نگاه، عار و آه..هذیانِ مار افعی من، انقطاعِ ریشِ خدا، مرگِ یک جسد، که زنده بادِ ابرِ سپید،نداده شهادتش، همه پَر..همه مرگ و مرگ ها..مردابِ انتزاعِ ملایمِ من، آخ.. مردمک هایم؛بکش به آتش بی رنگی، دو بال و چشمِ خودت، بپر تو از کلمه؛بپر از مصدر..بپر از دره ها که چهره ها، گرد و خاک هوا زدود.بپر از نپریدن. چرا نمیپری از پریدنِ خود، ها؟ چرا نمی...نبود و نهیِ بود و مسئله نیست هاست.هوایِ حرفِ کبود، های هر دو هه. و ح، چه بی گرماست..و خلاصه ها که مسئله هاست.و مسئله &quot;ها&quot;ست.خلاصه که جملگی همیشه هواست...خط خطی نخوان؛ بمیر، در عوضش، عوضی!پ.ن:یادی از (Mental Cage)اثرِ caitlyn grabenstein</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 00:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[یاد ها:1]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D9%85%D9%8F%D8%B2%D9%8E%D8%AE%D8%B1%D9%8E%D9%86%D9%8E%D9%82%D8%B41-fd4hdaeubopn-fd4hdaeubopn-fd4hdaeubopn</link>
                <description>خطوط به هم نگاه میکنند. من نیز به خطوط نگاه میکنیم. نگاه نیز به هر دوی ما مینگرد. خطوط، ترجیح میدهند در همین ابتدا، توسط من، که ترجیح میدهم &quot;فعلا&quot; راوی نامیده شوم، معرفی شوند. نگاه اما ترجیح خاصی ندارد.اگر به نگاه، بگویم طرزش را معرفی کند تا من هم بتوانم ترجیح بدهم که لااقل طرزش را معرفی کنم، خوب نمیشود نه؟ ولی بد هم نمیشود.. بنابراین امتحان میکنم؛+هی آقای نگاه! بهم اجازه میدی طرزت رو معرفی کنم؟_ هی آقای راوی! خودت چی ترجیح میدی؟+ترجیح میدم اجازه بدی._ ترجیح میدم اجازه بدم ترجیح ندی. ولی نمیدونم اصلا میتونی فارغ از ترجیح دادن یا ندادن، &quot;طرز&quot; رو معرفی کنی؟+دارم گیج میشم آقای نگاه! &quot;من&quot; راوی این نوشته هستم.. نمیخوام متن ساختار غیر منسجمی داشته باشه.. نه.._ مهم اینه که من به عنوان نگاه، ترجیح میدم اجازه بدم که ترجیح ندی طرزِ من رو معرفی کنی. به قول نامعروف، طرزِ هر نگاهی مثل ناموس اون نگاه میمونه و نمیتونی از درز و دورز زبان، همینجوری الکی الکی چشم چرونی کنی. علاوه بر این، باید بدونی که من &quot;نگاهِ به شدت بی ناموسی هستم&quot;..خب. همینجا از آقای نگاه خداحافظی میکنیم. حافظه اش را از خدا جدا میکنیم و می اندازیم لای گرد و غبار نقاشی.مجددا خب. همانطور که باید تا حالا حدسش را زده باشید، نمیدانم چه میگویم. میدانم؟ شک دارم.(؟). اکنون که مینویسم ساکتم.تا اینجا یک چیز هایی دستگیرمان شد.. بیایید مروری بکنیم:نخست آنکه در یک سوی این روایت، (البت اگر بتوانیم نامش را روایت بگذاریم. که نمیتوانیم)، آقای نگاه را داریم که نمیدانیم چیست یا کیست. شاید برای همین است که همین اندکی پیش، خواسته یا ناخواسته با او گپی زدم. البته همین حالا که دارم مردمک های چشمانم را بالاتر میبرم، دوباره با عبارتِ &quot;گپی زدم&quot; رو به رو میشوم و درمیابم که نقطۀ پایانِ جمله را قرار نداده ام. آها.. درست شد.بله. با دیدنِ دوبارۀ عبارتِ &quot;با او گپی زدم&quot;، یادم آمد که راستش را بخواهید، آقای نگاهِ خودمان را دیدم. معرف حضورتان که هست. اگر نوشته را بی جهت گنگ و مبهم کردم، پوزش میطلبم. اجازه دهید درستش کنم. ترجیح میدهم درستش کنم. اجازه بدهید که ترجیح بدهم که..ببینید دوستان. آقای نگاه، یک چیز انتزاعی است که من به آن اهمیتی نمیدهم و معتقدم وجود ندارد. اما خود او معتقد است که وجود دارد و نیز ادعا میکند که درک همین مهم، به خودی خود دالِ بر وجود او میباشد.. هرچند من زیر بار نمیروم. هیچوقت. راستی از بچگی همدیگر را میشناسیم. خودم و آقای نگاه را میگویم. حیف که نمیتواند از پشت قرنیه به شما سلام کند. صدایش را نمیشنوید. ولی اگر دلتان بخواهد (که نمیخواهد) صدایش را توصیف کنم، باید گفت که صدای ویژه ای دارد این جناب نگاه.. صوت وجود نداشتن. (ویژه؟)عادت دارد از توی مردمک هایم با کسی به نام خودم صحبت کند. اصرار دارد که علاوه بر منِ راوی، من (های) دیگری را نیز میشناسد. شاید راست میگوید. به من چه..در کل، آدم هایی که وجود ندارند همیشه راست میگویند. مثل همین آقای نگاه، که حتی آدم هم نیست، چه برسد به وجود داشتن یا نداشتن.. خیلی پر حرفی کردم. ولش کن خلاصه. کجا بودم؟ آها.. خب این هم از آقای نگاه. تا جایی که حافظه ام یاری میکند، نتیجه گفت و گو با آقای نگاه این شد که حافظه ی آقای نگاه را، با گرد و غبار نقاشی مخلوط کردم؛ و حالا امیدوارم طی یک واکنش شیمیایی در مغز یا مردمک هایم (فرقی ندارد کدامشان)، نیست شوم.در اینجا، نقاشی حکم کاتالیزور را دارد. (2 نمره)همانگونه که خود آقای نگاه ترجیح دادند، تصمیم بر آن شد که من ترجیح بدهم طرزِ عزیزِ آقای نگاه را، در این زمینه نیز، همانند همۀ زمینه های دیگر معرفی و عنوان نکنم.حالا ممکن است بپرسید &quot;طرزِ نگاهِ من&quot; به این نقاشی چیست و شاید من در پاسخ بگویم که &quot;ترجیح میدهم فارغ از آنکه میدانم و میتوانم بدانم یا نمیدانم و نمیتوانم بدانم که &quot;طرز&quot; چیست و چگونه است، هیچ پاسخی ندهم.&quot;البته این در صورتی است که ترجیح آقای نگاه، مبنی بر معرفی نشدنِ طرزش، ترجیحِ من نیز باشد. اما فراموش نکنیم که او صرفا اجازه داده ترجیحش ترجیحِ من هم باشد. به عبارتی به من اجازه داده اگر &quot;خواستم&quot; ترجیح خودش را به عنوان ترجیحِ خودم معرفی کنم؛ که عبارت است از معرفی نکردن و بیان نشدنِ طرزِ آقای نگاه.و حالا سوال پیش می آید که آیا من ترجیح میدهم به اجازه ی اقای نگاه، برای ترجیح دادنِ ترجیحش، احترام بگذارم یا نه. اصالا چرا اجازه ی بیان کردن و معرفی نمودنِ &quot;طرزِ آقای نگاه&quot; را به خودم ندهم؟ بدهم؟(اینوری برم تو آفتابه _ اونوری برم تو آفتابه _ میخوام برم _ میخوام نرم : چهار تا 0/25 ، یک نمره.)ترجیح میدهم این بازی را تمام کنم. دیگر از لغتِ &quot;ترجیح&quot; استفاده نکنم؟ ترجیح میدهم زود تصمیم نگیرم. عجله خوب نیست. هست؟ چه میدانم.خب و خب که خب. اگر موافق باشید، از آقای نگاه گذر کنیم؛ زیرا اولا انتزاعی است و از آنجا که هیچ موجود انتزاعی ای وجود ندارد، پس &quot;وجودِ آقای نگاه&quot;، خود یک موجودِ انتزاعی است که نیست. اصلا میتوانیم نامِ وجودِ آقای نگاه را &quot;آقای وجود&quot; بگذاریم یا نگذاریم.ثانیا اینکه علاوه بر آقای وجود، یادمان نرود یک آقای حافظه هم در این روایت آشفته داشتیم که، اگر درست یادم باشد، پرتش کردیم لایِ گرد و غبارِ نقاشی.حالا نوبت به خانم خطوط میرسد.خانم خطوط، پس از آقای نگاه، وجودِ آقای نگاه، و نیز حافظۀ آقای نگاه، چهارمین ضلعِ مربع نامنتظمِ روایت محسوب میشود.شاید شما، از پشت صفحه مانیتور به نقاشی فوق بنگرید، و سپس از کسی که آنرا با لفظ &quot;خود&quot; صدا میزنید، سوال کنید: &quot;پس آقای راوی چی..؟ اصلا اون کیه؟&quot;اگر موافق باشید، پیشنهاد میکنم برای مدت کوتاهی، دست از پرسش و پاسخ بشوییم و به نقاشی بپردازیم. به همین جهت از شما دعوت میکنم نگاهی به پایینِ نقاشی بیندازید و نگران هم نباشید. چون من صرفا حافظه ی آقای نگاهِ خودم را به جان نقاشی انداختم و از همین رو، شما هنوز این نکته را فراموش نکرده اید. بگذارید واضح تر بگویم؛ به واقع اگر نکتۀ فوق، مبنی و مبتنی بر وقوعِ حادثۀ &quot;پرتاب حافظۀ آقای نگاه به نقاشی&quot; را تایید میکنید، پس خوشبختانه هنوز آقای نگاهی در چشمانتان زندگی میکند که حافظه سالمی برای به خاطر سپردن وقایع دارد. با این اوصاف، ابتدا توصیه میکنم آقای نگاه خودتان را فارغ از طرز بخصوصی که در ارتباط با این نوشته و همچنین نقاشی داراست، یک کوک اساسی بفرمایید که عین ساعت سوئیسی دقیق شود. زیرا کار ساده ای ندارد.به نقاشی برگردیم. پر حرفی بس است. وقت آن رسیده که از آقای نگاهتان بخواهید تا چشمانش را به یک چهارمِ جنوب شرقی نقاشی بدوزد. مقصود آن است که همینجا و در همین لحظه، با خانم خطوط آشنا شوید. هرچند اگر از نگاهتان بپرسید، به شما خواهد گفت این اسم را پیش تر هم دیده. درست میگوید. چندی پیش، از &quot;خانمِ خطوط&quot; تحتِ عنوانِ &quot;ضلعِ چهارمِ روایت&quot; یاد کردیم. همانطور که در نقاشی پیداست، یک چهارمِ جنوب غربی نقاشی، آکنده و لبریز است از وجود و حضورِ خانمِ خطوط. پس در این ناحیه، خبری از گرد و غبار نیست. گرد و غبار چیست؟ نگران نباشید. خواهم گفت .. (زهی خیال باطل _ 0/25)دانستید که بخش قابل توجهی از یک چهارمِ جنوب شرقی نقاشی، یحتمل برای خانم خطوط، میزبانی خوش مشرب و دلپذیر به حساب می آمده که لیدی خطوط هم، بند بند بدنش را چنین سخاوتمندانه به پهنۀ ی شیوا و فریبنده ی جنوبِ غربی وانهاده است. ناگفته نماند این مهم، تا نیمه ی راست از یک چهارمِ جنوب غربیِ نقاشی کش آمده و به قول گفتنی &quot;صدق&quot; میکند. در این میان، مساحت ناچیزی از انتهای فوقانیِ جنوب شرقی را از یاد نبریم. زیرا در این محدوده نیز، درست همانند نیمۀ چپِ جنوب غربی، دلخوریِ خانم خطوط کاملا مشهود است.حافظۀ آقای نگاهِ من، در نوار آبی رنگِ خفیفِ مرکزی، به وضوح کارشکنی کرده است. این نوار، در جوار جسم آبی رنگی قرار گرفته که آبیِ این جسم، بیشتر از آبیِ خودِ نوار، توی چشم میزند. از آنجا که در نیمۀ بالای تابلو، یا به عبارت بهتر، در یک چهارم شمالیِ شرقی و نیز غربی، تجمع رنگ سفید مات غالب میباشد، نمیتوان انتظاری از خطوط (زبان) داشت. ای کاش زمان خطی بود، و ای کاش که منِ راوی، آغاز و میانه و پایانِ این نقاشی نبودم؛ کاش آفریننده نبودم و همچنین، تابلو،&quot;چیزی&quot; بیش از مجموعه اجزای سازنده اش میبود. ای کاش من به هست و نیست، به هرآنچه که من نام دارد، چشم درازی و دست چرانی نمیکردم. ولی به درک.. (امتحان باطل شد. برگه هایتان را زمین بگذارید و بروید خانه، توی گورِ بیمعنایی بخفتید. به تمام افراد و اشیا، نمرۀ پوچ از صد تعلق میگیرد.)پ.ن:یادی از (A Wreck, with Fishing Boats)اثرِ Joseph Mallord William Turner</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 .. [کثیفی]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81%DB%8C-jpby8flyyzn6-jpby8flyyzn6-jpby8flyyzn6-jpby8flyyzn6-jpby8flyyzn6</link>
                <description>شب از نیمه گذشت..و مرد از عقیده شفاف لیوان آب حیران شد..چرا گلدان ها از &quot;خاک&quot; سرشارند؟وحشت از ثانیه های تیز.._ آخ !دستم خونی است..خراش خونی دستش بوی شیطان میداد؟_ شاید عفونت کرده!چسب زخم از وظیفه اش فرار میکند..گرسنه است.._باید مهمانانم را قربانی کنم..آری..! قربانی کردن برکت خواهد آورد..راز شوم چوب کبریت و چراغ..هوای سرد اتاق..تاریکی بهتر نبود؟شاید بهتر باشد &quot;بدنش&quot; را نبیند.._ شاید از &quot;مردگی&quot; چشمانم باشد...چشمان خونین همیشه زیباتر بودند..یادت که نرفته؟ پس موافقی کمی خون بریزیم..؟بوی خوب خون..بوی آشنا..بوی یک اتفاق قدیمی..فسادی به بزرگی یک زندگی..همیشه &quot;فساد&quot; ها انقدر ساکت اند..؟شاید &quot;فاسد&quot; ها سکوت را یادشان دادند.....ولی مگر سکوت مسری نیست..؟برگ های عریان..:کاش لباس میپوشیدند..تقصیر ما که نیست؟..هست..؟گل از لختی برگش آزرده نمیشود؟ به هرحال خودش مقصر بوده...جیغ میزد..ارغوان را بوسید..؟_ تمام گربه های شهرمان گناه میکنند...شیطان هرشب در میزد..:«گناه کن..گناه کن..شاید اندکی عشق در نگاهت باقی است..تمام غنچه های احساس را جوانمرگ کن..نسل کشی کن..قلبت را بخشکان..گناه کن..قیام کن..تمام جهان آلوده میشود..بدون شرح..بدون شرم..درون گلدان خانه ات &quot;سلاح&quot; خواهد رویید..و درون باغچه &quot;جنگ&quot; خواهد شد..و ما مست لذتیم و گناه..گناه..گناهآنگاه تمام ابر های آسمان به افتخار گناهانمان سقوط میکنند..و تابش آفتاب، گناه میشود..طراوت آب، گناه میشود..خاک، هرگز عاشق زندگی نخواهد شد..نور برای تجاوز به طبیعت، نقاب خواهد زد..و باغ ها جیغ میکشند..ولی ما میخندیم و شراب میخوریم..داد میزنیم..و اخلاقیاتمان بوی گند میگیرد..بوی خواب...سراب...طعم سرد شراب...»ساعتی گذشت..چه ملودی آرامی...در اعماق پیانو انگار کسی جیغ میزند...الکل مگر قرار نشد &quot;خاطرات&quot; را منحل کند؟زمان مگر انحلال پذیر نیست؟شاید حافظه ها رسوب کرده..حل شو..حل شو..آخخخ...وایی...درد دارد..درد..!_ لکه های ذهنم را پاک نمیکنی؟&quot;اکنون&quot; به سلاح لذت مجهز شده..کافی است؟؟؟؟گرمای برهنگی..لذت..و دوباره..و دوباره..بازهم لذت.._ ولی انگار کسی جیغ میزند..واضح نیست؟_چرا روحم هنوز نمرده..؟چرا نمرده بود..؟باید دوباره گناه کرد..؟سه باره گناه کرد..؟تا ابد..؟ گناه کرد..؟_چرا &quot;نور&quot; دست بردارم نیست؟تمام پنجره ها کدر شدند..روشنی تسلیم خواهد شد..؟ولی چرا هیچ شبی رخنه ناپذیر نیست؟نور آزار دهنده است..؟_ چرا منفجر نشوم؟ آیا در من نیروی کافی برای به‌لرزه‌درآوردن جهان نیست، جنونی کافی برای خلاصی از نور؟ آیا آشوب تنها سرخوشی من نیست و بی‌قراری‌ای که به زوالم می‌انجامد تنها لذتم؟*مرز میپاشید و محتوا کدر میشد..سپس انکارش میکردند..مرگ &quot;فرزاندان روشنی&quot; را به بردگی گرفته بود..ساعتی گذشت؛ رنگ ها قتل عام شدند..قهوه ساز جیغ میکشید..شکنجه با آب جوش.._غذایتان حاضر است جناب: روح فاسد با سس وسواس..قهوه هم چند دقیقه ای کار میبرد؛ مشغول شوید تا برگردم..خدا لرزید..و فرشتگان لبخند شیاطین را &quot;ابدی&quot; خواندند..&quot;زمان&quot; هم به احترام این سیاهی مطلق، &quot;خم&quot; شد..!حواس علیه محیط شورش کردند..&quot;فقدان&quot; به رقص آمده؛و کلمات، یکی یکی کشته شدند..&quot;نور&quot; برای همیشه گریخت؛و مرد آخرین جمله اش را نوشت:«برای آن‌کس که هیچ چیز ندارد، لذت نبردن از &quot;کثیفی&quot; ممنوع است.»*نویسندگی سنت جروم – کاراواجو*چ.امیل*ب.ساموئل</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 .. [میخ و نخ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/12-%D9%85%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D9%86%D8%AE-l9rpxhpkkgte</link>
                <description>پرده بالا میرود.نمایش آغاز میشود.بازیگران به صحنه می آیند.هر یک در نقشی و لباسی،در پشت لعابی پنهانند.حرف میزنند.نفس میکشند.زندگی میکنند.و این فرایند، تئاتر یا نمایش نامیده میشود.اما این هنرپیشگان عزیز و ارجمند،بیرون از تئاتر،و در عالم خارج از صحنه،هر کدام، نقشی متفاوت بازی میکنند؛در نمایشی دیگر.تفاوت اینجاست که،نمایش های بیرون از سالن، واقع گراترند.و در لغت &quot;واقع گرا&quot;پسوند گرا به دست فراموشی سپرده شده؛و مردم،نمایش های بیرون سالن را &quot;حقیقت&quot; صدا زده اند.همان تئاتری که در خانه ها جاری است؛در آشپزخانه.نمایش صبحانه خوردن، نهار خوردن و شام خوردن.نمایش تاکسی گرفتن و رفتن به محل کار.نمایش بازگشت به خانه و دوش گرفتن.و نمایش اتاق خواب.نمایشی با سخنان عاشقانه.یا گفتمانی سرشار از نفرت.نمایش خوابیدن.و برخاستن از خواب شبانه.نمایشی با پرده های متعدد.لحظه ای در مهمانی،لحظه ای در مسافرت،لحظه ای حین گفت و گو با جمع،و لحظه ای در سکوت و انزوا.نمایشنامه‌نویسان گهگاه، نکات رایجی مطرح میکنند.برای مثال نویسه شده:بازیگران حین نوشیدن چای،کنار پنجره نشسته،خود را خطاب قرار داده،و دیالوگ های زیر را به ترتیب بخوانند:&quot;خیلی نگرانم.&quot;&quot;چرا اینطور شد؟&quot;&quot;تقصیر که بود؟&quot;&quot;زمانش رسیده.&quot;&quot;باید انتخاب کنم.&quot;&quot;تصمیم هایی که میگیرم مهم هستند.&quot;&quot;x را به جایy برخواهم گزید.&quot;سپس،چهره هر بازیگر میبایست به گونه ای در آید:که انگار مضطرب است؛و مثلا نگران است در آینده چه خواهد شد.یا انگار که اراده دارد؛و مثلا فلان تصمیم را میگیرد،یا مثلا انتخابش فلان چیز و فلان کس است.چهره اش باید چنین وضعیتی را نمایش دهد؛طوری که انگار گذشته یک درس است،و انگار زمان سپری شده پندی قابل فهم دارد!و مثلا درخور اعتنا !که مثلا میتوان از آن استنتاجی داشت!و مثلا نام این پند و اندرز ها تجربه است؛و انگار که تجربه اهمیت دارد.(جون خودش!)انگار که وضعیت فردا بر عهده انتخاب امروز است؛و مثلا بازیگر خود را نسبت به امروز مسئول میداند؛ (برای این موقعیت به هنرپیشه ای خبره نیازمندیم!)و گویی چون امروز از وقایع دیروز نشأت گرفته،پس دیروز را او (کاراکتر) رقم زده که امروز چنین شده(مثلا!)انگار که با بررسی دیروز،مثلا بشود نتیجه ای گرفت تا در امروز استفاده کند،و مثلا تجربه های امروز برای فردا مفیدند!نمایشنامه‌نویسان بدین تأمل ننشسته‌اند؛که دیروز، زمانی &quot;امروز&quot; نامیده میشده و برای خود &quot;دیروزی&quot; داشتهو در کل، روزهای مختلف، هر یک با &quot;دیروز&quot; مختص به خود همنشینند.امروز با دیروز و فردا با امروز!فردا که بشود، امروز را &quot;دیروز&quot; مینامند و فردا را &quot;امروز&quot;پس دیروز را فقط در امروز بخاطر داریم؛&quot;دیروز&quot; فردایمان، امروز است!البته در شغل شریف نمایشنامه‌نویسی، به چرخۀ نمایشی {دیروز_امروز_فردا} تن می‌دهند،تا کارشان ساده شود.تا مثلا کارشان ساده شود.گرچه به هرحال، برگزاری نمایش در خارج از سالن تئاتر، کار مشکلی است.از این رو، ظاهرا نمایشنامه‌نویسان بیش از اندازه در کاراکترها حل شده‌اند؛به نظر میرسد بهترین بازی ها را این جماعت ارائه میدهند!هم اکنون تعداد نمایشنامه نویسان نمایش های خارج از صحنه به حدود ۸.۰۹ میلیارد نفر رسیده؛درست به اندازه جمعیت بازیگران!مینویسند و بازی میکنند.نوشتن را بازی میکنند یا بازی ها را مینویسند؟شاید هم نمایشنمامه نویسی را بازی میکنند که بازیگری بلد است.آنوقت من کدامم؟جمله بالا دیالوگ بود؟من نوشتشمش؟شدیدا در حال چرند گفتن هستم؟نقش نویسنده را خوب بازی کردم؟ولی نمایشنامه نویس کیست؟(دیالوگ بود؟)باید سوال بپرسم؟میتوانم سوال بپرسم؟با توجه به خط بالا توانستم سوال بپرسم؟نکند من در حال بازیگری باشم،که مثلا نمایشنامه ای بنویسم،که مثلا به عنوان مخاطب نگاه کنم؟تا مثلا نقش یک مخاطب را بازی کنم؟که مثلا نمایشنامه ای بنویسد،که خودش در آن نقش یک مخاطب را بازی میکند؟(مثلا!)چرند گفتم .؟!:&lt;نکند مینویسم؟نکند نگاه میکنم؟نکند بازی میکنم؟نکند نوشتار؟نکند نگاه؟نکند بازی؟نکند؟نکند؟نکند؟نکن؟نکن؟نکن؟نکننکننکننکنکنکننن . . .برای من نقاشی کن – مارتین کیپن برگر</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 20:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 .. [کشتارِ ضوابط]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B6%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-aca9scydkxum-aca9scydkxum-aca9scydkxum</link>
                <description>کنار پنجره نشسته ام. باد سرد به چهره ام میزند.دیروقت است. به گمانم امشب مهتاب خواب مانده.خورشید که غروب کرد شیفتش را به چراغ کوچه مان سپرد . بی نوا چند ماهی است خراب شده . بیش از آنکه روشن کند یادآوار ظلمت محله مان است.ساعتم را نگاه میکنم.ساختمان های بی بنیه خاطراتم پودر میشوند.تصورم از دیروز و امروز پرت میشود به فردا.فردا آنچنان تصویر خاصی ندارد. فردای امروزم شکل امروز است و امروزم شکل دیروز.امروز فردای دیروزم است همچنان که دیروز فرداست.امروز برایم مقدس نیست.امروز که آفتاب عاشق نیست .آسمان ابی نیست. امروز ابرها دوباره دروغ می گویند.امروز پرنده ها تظاهر میکنند. هیچ کدامشان پر نکشیده، هیچ پرنده ای به پرواز نبوده .امروز آینه ها نشانم نمیدهند.امروز دوباره شرمگینند. دیدمشان چگونه می نگرند و میگریند و نمی یابند . بارها و بارها در امروز های گوناگون دیدمشان .فریاد میزدند کاش میشد خود را تکه تکه کنند. من این چنین شنیدم.امروز که باران نمی آید فقط شاید این زمین خشک ،خیس شود .امروز گیاهان نمی رویند. مجبورند دراز تر شوند. اگر قد نکشند چه کنند..امروز که چیزی نمیشود .امروز که چیزی به چیز دیگر تبدیل نمیشود.خلاصه امروز که قرار نیست باشم! امروز هم دلیل به اصطلاح بودنم زخم های دیروز است.قرار نیست بدون این کثافات وجود داشته باشم. زخم های امروزم نیازمند همان کسی هستند که دیروز مالکشان بود.زخم هایم والدین می خواهند. فرزندانم شده انددیگر از از افتاب محبت نمی خواهم همین اندک نور از سرم زیادیست.دیگر از پرنده ها انتظار شکوه ندارم. زندگیشان به خودشان مربوط است.دیگر درون آینه ها دنبال خودم نمی گردم . نه چنین جنایتی نمی کنم!میترسم در طول اینهمه امروزی که در این چندساله گذشت، تصویرم شبیه فراموشی هایم شده باشد .شبیه تصوارت آلوده و چندپاره ام .تجسم سخنان خودفریبانه ام.تجسم تعاریف محقرانه ام.دیگر از هیچ معیار و اراده ای سخن نخواهم گفت .قالب ها را دگرگون خواهم کرد.آنقدر با خودم مجادله میکنم تا خودم را با خودم اشتباه بگیرم.نباید میان من و درد من تمایز قائل شد.من فراموش نکرده ام من خود فراموشی ام.من درد نمی کشم! من خود دردم.من دروغ نمیگویم من دروغم.من آشوب نمی کنم من آشوبم.منحرف نمیشوم من خودم انحرافم.من جایی نمیروم من خود رفتن هستم.من گیج نمیشوم.. گیج میشوم..آنقدر میپیچم که مستقیم باشم.آنقدر شک می کنم که مطمئن باشم.آنقدر مطمئنم که شک کنم.آنقدر تشنه ام که خشم بنوشم. آنقدر سیرم که ملال بالا بیاورم.آنقدر بدم که خوب باشم. آنقدر بی اراده ام که مستحکم شوم.من اشتباه نمیکنم من خودم یک اشتباهم.من انکار نمیکنم من خود انکارم.من نامم را انسان نمینهم من انسانم.کارمن گاودین – آنری دوتولوز لوترکپ.ن :من از همه‌چیز ناخشنودم. اگر خدایم می‌کردند، در جا استعفا می‌کردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پاره‌پاره می‌کردم، تکه‌تکه می‌شدم و ناپدید.. _ چ.امیل*</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 .. [آنجا که تو را دیدم]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-ebmkutnigsh1-ebmkutnigsh1</link>
                <description>در دنیای رؤیاهای ناشناختهتو را آنجا دیدم، جایی که شب، زایش نور بود،و سکوت، با واژه‌ها بافته شده بود،در میان آوازهایی ناشناخته، که تنها نام تو را زمزمه می‌کردند.چشمانت، ژرفای آسمانند،جایی که ستاره‌ها چون شعله‌های سرخ،در میان موج‌های دریا غرق می‌شدند،و هر درخشش، امیدی تازه در قلبم می‌رویاند.لبخندت، نخستین پرتو ماه است،که در تاریکی، هراس‌هایم را می‌بندد،و صدایت، ملودی باد است،که از کوه‌ها پایین می‌آید و در عمق جانم،شوقی بی‌پایان را بیدار می‌کند.نفست، عطر بهار است،در میان گلبرگ‌های نهان،و شب رؤیاهایم را پر می‌کند.تو را در جهانی یافتم که زمان ایستاده بود،و هر ثانیه،در اندازه‌گیری عشق تو بی‌انتها بود.کیهان، در چشمانت پنهان شده بود،و هر ستاره نام تو را می‌نوشت.تو، نه فقط یک انسان،تو یک جهانی،که راهش فقط به قلب من ختم می‌شود.موهایت، تاریکی شب است،که در آن ماه، نورش را گم می‌کند،و هر حرکتت، بوسه‌ای از موج‌های دریاست.به تو رسیدم، جایی که آتش به یخ تبدیل شده بود،و آب، در میان شعله‌ها می‌رقصید.تو رؤیایی هستی که هرگز بیدار نمی‌شود،و من، مسافری که هر شبدر عشق تو بارها و بارها زاده می‌شوم.خورشید از لبخندت میدمد،و ابر ها نفست را حمل می‌کنند.بدنت، نقشه‌ای از جهان من است،که تلاش می‌کنم بخوانمش، اما همیشه گم می‌شوم.صدایت آواز سکوت است،که طوفان‌های روحم را آرامش می‌بخشد.تو جاودانگی من هستی.تو درخششی هستی که هرگز خاموش نخواهد شد،و من، همان رؤیاپردازیم که با تو زندگی می‌کند.تو، آغاز و پایان هستی.تو کیهانی هستی که هر شب؛ دوباره در قلبم آفریده می‌شود...Անհայտ երազների աշխարհումԵս տեսա քեզ այնտեղ, որտեղ գիշերը լույս էր ծնվում,Եվ լռությունը՝ խոսքերով հյուսված,Անհայտ երգերի մեջ, որոնք միայն քո անունն էին շշնջում։Քո աչքերը՝ երկնքի խորքերը,Որտեղ աստղերը՝ կարմիր բոցեր,Ծովի ալիքների մեջ էին խեղդվում,Եվ ամեն մի փայլ՝ իմ սրտի մեջ մի նոր հույս էր ծնում։Քո ժպիտը՝ լուսնի առաջին ճառագայթն է,Որ մթության մեջ փակում է իմ վախերը,Եվ քո ձայնը՝ քամու մեղեդի,Որ լեռներից իջնում է՝ իմ հոգու մեջ արթնացնելով անհուն կարոտ։Քո շունչը՝ գարնան հոտ է,Որ ծաղիկների թերթերի մեջ թաքնված,Իմ երազների ամեն մի գիշեր լցնում է քո ներկայությամբ։Ես գտա քեզ այն աշխարհում, որտեղ ժամանակը կանգնած էր,Եվ ամեն մի վայրկյան,Քո սիրո չափման մեջ անսահման էր թվում։Տիեզերքը՝ քո աչքերի մեջ էր թաքնված,Եվ ամեն մի աստղ, քո անունն էր գրում։Դու՝ ոչ միայն մարդ ես,Դու՝ մի աշխարհ ես,Որի ճանապարհները միայն իմ սրտին են հայտնի։Քո մազերը՝ գիշերվա խավար են,Որտեղ լուսինը՝ իր լույսը կորցնում է,Եվ ամեն մի շարժում՝ ծովի ալիքների համբույրն է։Ես հասա քեզ՝ այն տեղում, որտեղ կրակը սառույց էր դարձել,Եվ ջուրը՝ բոցերի մեջ պարում էր։Դու՝ մի երազ ես, որ երբեք չի արթնանում,Եվ ես՝ մի ճանապարհորդ, որ ամեն գիշերՔո սիրո մեջ նորից ու նորից ծնվում եմ։Արևը՝ քո ժպիտից է ելնում,Եվ ամեն մի ամպ՝ քո շունչն է կրում։Քո մարմինը՝ իմ աշխարհի քարտեզն է,Որ ես փորձում եմ կարդալ, բայց միշտ կորչում եմ։Քո ձայնը՝ լռության երգ է,Որ իմ հոգու բոլոր փոթորիկներին խաղաղություն է բերում։Դու՝ ոչ միայն սիրահար ես,Դու՝ իմ հավերժությունն ես։Դու՝ մի փայլ ես, որ երբեք չի մարում,Եվ ես՝ մի երազող, որ քեզնով ապրում է։Դու սկիզբն ես ու վերջը,Դու՝ տիեզերք ես,Որ ամեն գիշեր իմ սրտի մեջ նորից ստեղծվում է։گلدان گل – آمادئو بوکیپ.ن : تلاش مذبوحانه ای برای سرودن شعر به زبان ارمنی.. و سپس برگردانِ فارسی..</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 17:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9 .. [ژنرالِ دی ماهی]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%DA%98%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-iyixgkm2tqmn-iyixgkm2tqmn-iyixgkm2tqmn</link>
                <description>هوای سبز مردگی امبه نای نوادگان بشر، نسیم میپاشد .. خورشید لاغر من فرانشسته کران را برآمده تا فرو ..تهی پر از نوسان،بی تار و پود نبودنش آویختگرد زره  ؛آفرین ژنرال !ضرب جمیع فرقه ماتزریق قسمت اوست..ذره ذره، عدد به عدد،محاسبه کرد؛آفرین ژنرال!خریده هسته ی ما و ظرفِ یکی دو ماه ،ناگهان درخت میدهد ژنرال! درخت تفاله .. آفرین ژنرال !شفا میدهد او شفا!و پماد زخم گیاه است ..نوار چسبِ مومنین جهان است..ورای تصورات آدمیان است ..از کرامات وی، یکی بت بعل؛ یکی دعای انقراض بشر ؛ یکی شعار مرگ ومهم ترینشان ، اجابت حاجات ؛به عِبارت دیگر، اِستجاب مزاج؛ریدن به آب و خاک،به گه کشیدن این حیات دنیوی! و به مولوی دو صد درود!چه خوش سروده بود، که:«با این همه کرامت، مفتخوری میشه عادتپس وقتی که سیر شدی ، یادت نره عبادت» خبیادش نمیرود از عبادتش او اصلا!جان من است، او اصلا..اصلا استاد علم تغذیه است، او اصلا!ترکیب دلپذیر بزاق ، با استخوان مرغ ،پر می کند دل مومنین گرسنه تشنه راالحمد! حمد و پرستش او که عدالتش ، کارد میوه خوری است ..! معنی میوه را یواش، می بُرد ..چاقو که میوه نمی خورد! می درد به حکم خداوندی.. پس میدری به حکم خدایی اتآش و لاش میکنی ..معاش میکنی ژنرال!رسیدنت بخیر..به گور گروهی این گروهک شورشی،خوش آمدی !خوشا به حالِ من! ،که چون تویی املتم کرده لای نان،گاز می زند ؛دل و روده ام دو زرده بود، لابد !که چنین شکستیدم!نالیدم..گندیدم..؛آفرین ژنرال! که نمک زدی ام ..که گذاشتی ام یخچال ..به دستِ خانواده ام ، دیر دادی ام ؛ و گیر دادی ام ،برای مزه ی بهترت، کور کردی ام، و ساچمه زدی ، دور کردی ام .. سرو کردی ام، به طریقت سرد..از تو مرسی ای ژنرال که مرا که ما همه را کشتی ای ژنرال!آفرین بر تو ای ژنرال!خوش آمدی ژنرال ..!وَ باز ،می وزد به صدای بال مگس ،باد ،می خزد به درز و دوز نفس،داد ، می خسد به هوا، دوباره صدا،آه...اسکلتی داد میزند ته قبر :&quot;خوش آمدی ژنرال!&quot; ..وَ کبوتری خبر به کلاغ میدهد؛ یکی کلاغ و صدی کلاغ و کل قبور..پس جنازه هاهمه بر تکه پای پوسیده واکس مالیده ،اندکی ادکلن زده زیر گلوبه راه می افتند ...اقیانوس آرام – آلکس کولویل</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 .. [موقتات]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7%D8%AA2-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys-kahn24vr7dys</link>
                <description>معرفی نامه:آه..در ابتدا، چند قطره سخن توی چشم شما:نوشتۀ موقتات، كلكسیونِ مضحکی از آشفتگی ها و آراستگی های نئو دادائیستی است.از آنجا که این نوشته، همهٔ حروف و هنر را حسابی به گند و کثافت كشيده و دود می كند،لازم به ذکر است که استعمالِ بى رويۀ آن می تواند به مشكلات متعددى از جمله اختلالاتِ مرتبط با اتلافِ زبان-زمان-روان، و یا در برخى موارد نادر، حتی به سندرمِ &quot;هذيان خندى&quot; منجر شود.بنابراین بديهی است كه به محض بروز هرگونه علائمِ مشكوک، بايستى سريعا به &quot;متخصصِ معنادرمانى&quot; مراجعه نماييد.وَ در پایان نیز، تا این بفاسیر، میشنهاد پیکنم که جیچ ها نروید و بفرمایید بروید همینجا آنوَر تَر به چاخانِ سفره گم و گورِ انگور بدهیدش برایِ بادیه نشینی.راستی تا یادم نیامده بگویم که اگر نفهمیدید، بدانید که حقیقت را دیدید. در حقیقت ریدید. پس پلکِ چپِ خود را در دهان قرار داده و چند دقیقه بعد، لطفا تلاش نفرمایید. هرچند به هر صورت بفرمایید و می بخورید و خب تلاش را هم بکنید لای تله موش.زیاده عرضی هست. چون واقعا این متنِ پدر صلواتی، بیش از اندازهٔ طبیعی، طولانی گشت. طویلهٔ سگ!خب که خب. غرغرمان را هم که به قرقره انداختیم. قرار بود فقط یک معرفی نامهٔ ساده برقرار کنیم.صدای فِرتان. جوشِ نانِتان. بمعنایید تهِ سفره.این از معرفی نامه. به به.به میمونِ درونِ دست شما که ممنونم شتر دیدید یا ندیدید. یک مرتبه بوس یا دو بار تکرارِ فرآیندِ بای بای ..انتخاب با شماست؟..(این بیست و دو تا بدرود را تنها، سلام و سپاس و سپس پناهِ یأسِ گل های یاس، خنثی و اسیدی و باز میکنند. تا جلسهٔ بعدی خفه میشوم یا نه؟ میخوام بخوام و نخوام نخوام. چه باکلاس. در کل گود بای).............................،قسمتِ اول:{----------(دونقطههیچ)----------}جز زیست شناسی هیچ نیستزیست شناسی هیچ نیستشناسی هیچ نیستهیچ نیستنیستنیس /..یستنی /...یس&quot;ن&quot; (نوعی کاپشن)نننننننننننننننننننننننننننننننه!وَ یا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا. ،جز زیست شناسی هیچ نیستجز زیست شناسی هیچجز زیست شناسیجز زیستجز&quot;ز&quot; (زیپ)ززززززززززززززززززززززززززززززر!&quot;ج&quot; (جیب)جررررررررررررررررررررررررررررر!جز زیست شناسی هیچ نیستجز زیست شناسی هیچزیست شناسی هیچزیست شناسیشناسیشنایِ بدونِ &quot;شِن&quot; ها&quot; ا &quot;هه . (چه مسرت بخش) ، آه ..یک مشت اتم که رفته بودند پیک نیک !یک مشت، رفتۀ پیک نیک بودند که اتم ...یک رفته، که پیک نیکِ مشتِ اتم بودند؛که یک مشتِ &quot;پیک نیکِ اتم رفته&quot; بودند.یک مشت که رفته بودند، پیک نیکِ اتم ___ (ها)بله ناخدا خلاصه که مخلصِ موضعی بویِ مرددِ شُل . د ..............................،قسمتِ آخر:{----------(موزِ روعود)----------}روزی که برآمد با تو یا بدونِ بوسه های بارانیِ نشات گرفته از یک چترِ چروک،تف..و از چرکِ خونیِ کله پوکیِ تو،بارید.. و حروف، که مثل خوک، توی گِل زخمیدند.فهمیدنش که پراش، معاش و خراش و نان، برای آب،خواهد شد آن روزی، که پشت دری که شد است می آید، مگر سخت بود..؟همان روز موعودِ رقص و ریخت و پاش هر کلمه،تو را به ترشی یک لواشک فاسد خوش طعم تشبیه میکنم،نگو چه کسی، زیرا به زیر میز، کو تقویم؟ بیم.. بوسه.. بی حرف..همو که همین نکته را هی به تو حقنه کرد..روزی که مغز تو را همراه تریستان خواهند شست.لعنت به دست چپ آندره برتون، که چاییِ پاپ را آلوده میسازد.بنابراین روزی که برآشفتی، آشی از افکار مجاری به خورد تو میدهند،و رشته های مغزی ات،رونده توی دست سمت چپ برتون، زیر بارانِ بشارتِ گیجی.. آه..گوزن ها.. خونِ روی برف.. پاپ میخندد.که یعنی که یعنی،تف به معنی آن قطره ای،که روزی روزگاری از برف بجهد برون و به ویروس ها اعلام کند،که در روز موعود،خبری از رقص نخواهد بود؛و اینکه در آن روز، آشوب، آش، مجاری ها، و دست چپ برتون،همگی کی.ر میگردنند..همانهایی که خودِ بارانند..و نیز، همان تن لشی که بر سعادت عادت کرده بود،کور میشود...خشخاش هم به حکم تو آزاد گردد،که روی نان بخوری برای درمانت، تنت را لش کنی، ملو و ملایم،چنانکه دور و نزدیک و بگیرش به گیره مرگت، که مرگ، یا میانه روی، کسل کننده نیست.هست؟آنهم در آن روز موعود، مثالِ اکنون که ساعتِ سه بعد از ظهرِ روز موعود است ؛و تریستان تزارا به همراه مردی به نام موسیو معنی،یواشکی جیش میکند توی شلوارش، جلوی چشم من..زیر باران بهاری با پاپ دست میدهند، سگ ها و تریستان تزارا را میگویم.اندکی بعد،تزارا یک عدد تقویم و یک عدد شعر و نیز،نیمی از یک دستِ پر از چای را به ویروس های دهانِ پاپ هدیه میکند،یا به قولِ ما، رشوه..؛ پس رشوه میکند توی دست پاپ تا ته، اَه..چرا؟تا که ما کسل شویم و سرک نکشیم، که با راستی چه میکرده؟ با درستی چطور؟هیچ میکرده توی هاش دو او؟ به درستی هوس آب هویج میکرده.. حالا که اینطور است،مرگ بر ویروس های ادرارِ امپریالیست ها..مرگ بر دستِ خیسِ برتون، که پینه بسته از چکش، مرگ بر کارگر..و حالا که ساعت پنجِ روز موعود شد، و صلحِ پایدارِ جهانی شد، وَ ارضا شدیم،لکه های خون، که افتاده روی سیگار برگ را، تا گندش در نیامده برو تمیز کن،بده بکشیم، ثواب کنیم..آخ ما چقدر خفنیم.. آه سیاست چه زیباست.. کمی یواش تر.. آخیش.. آها..خوشا به حالمان! ..،لعنت به نیهیلیست ها، لعنت به انبه ها، اصلا، لعنت به ترشیِ انبه،به کتفِ چپِ برتون، به رنگ های فاسدِ آثار دالی، دادا، دوشان،&quot;چرخِ دوچرخه&quot; ها،دوشِ آب ها، آبِ دوش ها، آبِ جوش ها، جویِ موش ها، خموشی..!(پایان).........................بدون عنوان _ ماكس ارنست</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 .. [جمجمه]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%88-jchm4t5wrzjg-jchm4t5wrzjg-jchm4t5wrzjg-jchm4t5wrzjg</link>
                <description>تولد شش سالگیت مبارک. از زمانی که خریدمت شش سالی گذشته. همونطور که میدونی من جز تو رفیقی ندارم. یعنی قبلا داشتم ولی خودت که در جریانی! فک کنم قبلا برات تعریف کردم؛ اولیش آریا بود که در حدود هشت سالگی سرطان گرفت و مرد. دومیش هم که خودت دیدی. علیرضا رو میگم که پارسال تصادف کرد. اونم چیزی نمونده بود بره تو هفده سالگی. یادمه میگفتی مرگ علیرضا خنده دار تره. آخه تمام خونوادشم مردن.. باهات موافقم. مرگ علیرضا خیلی خنده دار بود. یک روز با خانوادش رفت پیکنیک؛ یعنی خواست بره پیکنیک که یه تریلی از روشون رد شد. خواهرش الناز که دو سه سال ازش کوچیکتر بود حتی جنازش هم پیدا نشد. البته عملا پیدا شده! شنیدم گوشت و چربی بدنش مالیده بوده به اینور اونور و رفته قاطی اجساد دیگه. ولی میگفتن مهندس رفیعی و زنش دست در دست هم عین دو تا فرشته عاشق سرشون خورده جلوی داشبورد و هر دوتا ضربه مغزی شدن. مهندس که در جا مرد ولی خانم رفیعی رو بردن بیمارستان. یادمه چند باری کلید کردی برم بیمارستان عیادتش که هرجوری شده اون دم و دستگاها رو ازش جدا کنم تا بمیره. خیلی دلم میخواست ولی خودتم میدونی اون کارا مال فیلماست. خوشبختانه با وجود اونهمه خرت و پرتی که بهش وصل کرده بودن بازم مرد. خیلی شانس اورد. بنظرم وقتی این خبرو شنیدیم توی شادترین لحظه ی این سه چهار سال اخیر بودم. یادمه تو هم خیلی سر کیف اومدی. انصافا حق داشتیم. این دکترا و بیمارستانا نمیدونم چرا انقدر زور میزنن یارو زنده بمونه. یکی نیس بگه حالا گیریم نجاتش دادید! وقتی بگه بچه هام کجان میخوان چی بگن؟؟ بگن خب ببخشید دیگه؛ فقط لاشه تو و مهندس هنوز سر و شکلشون به آدمیزاد میبرد، شما رو که دراوردن ماشینو فرستادن بره کارواش که صندلی عقب لک نشه. آخه نمیشه پسمونده جنازه دو تا بچه رو با دست تمیزش کرد. به هرحال ما تموم تلاشمونو کردیم نجاتت بدیم تا بیست سی سال آینده رو تو کثافت خودت بلولی و در نهایت با یه تاخیر کوچولو بری زیر خاک به اونا ملحق شی... با این اوصاف، مردن بهترین گزینه بود. تازه اونم مثل بقیه نفهمید چی شده آخه آدما تا هستن که نمردن! موقعی هم که بمیرن دیگه نیستن. ادما که نمیمیرن! اونا فقط متولد میشن! بعدش یه مدت که بگذره، این جنازه هان که در اثر سکوت آدما متولد میشن. آدمایی که دیگه قرار نیست حرف بزنن.اگه درست یادم باشه، دقیقا شش سال پیش، در 25 مرداد ماه خریدمت. یادمه گرون نبودی. راستشو بخوای یادم نیست قیمتت چقدر بود ولی تا دیدمت به خودم گفتم باید یکی از اینا داشته باشم. اوردمت خونمون. گذاشتمت توی اتاقم. البته باید بگم گذاشتمت توی بهترین جای اتاقم. اگه یادت باشه خونه ی قبلیمون سه تا اتاق داشت. در ورودی درست وسط سالن پذیرایی باز میشد. سمت چپ پذیرایی میخورد به اتاق بزرگه که مال مامان و بابام بود. سمت راست هم باز یه اتاق دیگه داشتیم که وقتی مهمونا میومدن معمولا میشستن اونجا؛ راستی یه تلویزیون هم داشت و بخاطر همین بود که بهش اتاق تلویزیون میگفتیم؛ اما سالن پذیرایی L مانند خونه در انتهاش یه اتاق دیگه هم داشت! اتاقی که مال من و تو بود، فقط مال ما دو تا! انصافا قبول دارم دکوراسیون اتاقم افتضاح بود یا بهتره بگیم اصلا دکوراسیون نداشت! ولی لااقل بالای تختم یه تابلوی خوشگل زده بودم ، یه نقاشی درجه یک از یه نقاش معروف. البته نمیدونم نقاشش معروف بوده یا نه ولی چون بابام گفت نقاشی قشنگیه با خودم گفتم خوب لابد گرونم هست و از اونجایی که قیمت یه نقاشی رو شهرت خالقش تعیین میکنه(یه جایی شنیده بودم لابد!) احتمال میدادم کسی که درستش کرده حتما تو کار خودش شهرت داشته. کم ترین کاری که از دستم برمیومد این بود که یه میز بزارم پایین تخت، تو رو هم بزارم روش که نزدیک تابلوعه باشی.یادمه فرداش که مامانم اومد تو اتاق گفت چرا بازم رفتی پولتو دادی این آت و آشغالا..؟ ناراحت که نشدم. خودت میدونی من کلا دو تا حالت دارم؛ اکثر وقتا خودمم نمیدونم چجوریم که قرار شد بهش بگیم حالت عادی، و گاهی اوقات حتی نمیتونم حدس بزنم چجوری به نظر میام! که تو پیشنهاد دادی اسمشو بزاریم عصبانیت. فک کنم اونموقع &quot;عصبانی&quot; شدم. البته مامانم همچین حرف عجیبیم نزد. اخه یهو دید میز عسلی آشپزخونه رو برداشتم بردم تو اتاقم و یه جمجمه تزئینی بزرگ هم گذاشتم روش! الان که فکر میکنم میبینم تازه میتونست واکنش بدتری هم داشته باشه. شانس اوردیم رفیق!ما خیلی خوب حرف همو میفهمیم. البته تو خیلی راجب خودت حرف نمیزنی ولی دمت گرم که حرفامو میفهمی! یا بهتره بگم فکرامو چون معمولا خیلی خوشت نمیاد کسی این سکوت ناب اتاقمون رو بشکنه؛ حتی خودمون! ولی اینجوری خیلی حال نمیده؛ چون من یکی که نمیتونم فک نکنم؛ یا به عبارتی نمیخوام که نتونم فکر کنم؛ یا به عبارتی دیگه نمیتونم بخوام که نتونم فک کنم؛ یا به بیان دیگه...اه!..؛ در کل میخوام بگم که، میخوام بگم...ولش کن یادم رفت..از زمانی که خریدمت (و این تاریخ رو به عنوان تولدت در نظر گرفتیم) خیلی باهم وقت گذروندیم. اوایل حس میکردم زیاد با چیزی حال نمیکنی. یه بار یه فرچه ای رو تا ته کردم تو یدونه سطل رنگ سیاه؛ بعدش بوم نقاشیمو کامل سیاهش کردم.(واقعا چرا؟) حس کردم خوشت اومده. این شد که از اونموقع یکی از تفریحای مشترکمون خیره شدن به اون قاب سراسر سیاه بود. چشامون زیاد تکون نمیخوردن؛ فکرامون، خیالامون، تخیلاتمون، حسمون، حافظمون و...اصلا وجودمون، نفسامون..اینا چرا باید مهم میبود؟ اصل کار چشامون بود؛ بی حرکت بی حرکت! البته بعضا پلک هام یه مزاحمتی برای این سکون دل انگیز ایجاد میکردن ولی پلک زدن هم نمیتونست لذت خیره شدن به سیاهی تابلو رو ازم بگیره. تو البته لذت بیشتری میبردی(لابد!) آخه حتی هیچ پلکی ام نداشتی. راحت راحت! خیره خیره...هیچ کدوم نتونستیم کنار بذاریمش!..ساکت موندن رو میگم. دیگه باید ساکت &quot;میموندیم&quot;. تو مشکلی نداشتی ولی من به محض اینکه حرف میزدم، بعدش مجبور بودم ساکت &quot;بشم&quot;. &quot;شدن&quot; لذت &quot;موندن&quot; رو نداشت. ساکت موندن جالب تر از ساکت شدن بود. آدم وقتی ساکت میموند ذوب میشد، قلقلکش میمومد، میخواست حرف بزنه، شادی کنه یا اشک بریزه ولی بجای همه اینا ساکت &quot;میموند&quot;.بعدش یه کم که زمان میگذشت، مثلا سه چهار دقیقه یا سه چهار ساعت یا سه چهار روز یا سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن(معمولا بیشتر از اینها طول نمیکشه) همه اون اشکها و حرفها و فکرها و کوشش ها و لرزش ها و جنبش ها و رمبش ها و خارش ها و تنش ها یکهو تبخیر میشدن؛ آدم یه دلپیچه بدی میگرفت که دردش خیلی لذت داشت. نمیفهمیدم چرا؛ یا به عبارتی نمیتونستم بخوام که بفهمم چرا؛ شاید هم نمیخواستم بتونم که بفه... بیخیالش! خلاصه یه لذتی چیزی داشت(حالا هرجوری!) که واقعا کیف میداد.. من که اینجوری میشدم؛ فرض میکنیم تو هم خوشت میومد...امشب تولد شش سالگیته. امیدوارم الان بیدار باشی؛ آخه تا اونجایی که میدونم حتی وقتی که خوابی، این چشمای درشت قشنگت بازن(جمجمه ها اصلا چشم ندارن!) و خب تشخیص خواب و بیداریت سخت میشه.. فرض میگیرم بیداری:خواستم بگم اولا یه کیک دوقلو خریدم؛ یدونش رو به افتخار تولد تو میخورم، و بعدیشم به افتخار تولد خودم که دو سه هفته دیگست(به هر حال تو که جمجمه ای!و نمیتونی چیزی بخوری..)بعدشم تعجب نکن!؛ میدونم که میدونی از تولد گرفتن خوشم نمیاد!.. ولی این فرق داره؛ قراره n+1 سالم بشه! یعنی احتمالا قراره اوضاع بیریخت تر شه.(اینجوری که مردم میگن!)فک کنم الان در حالت &quot;معمولیم&quot; نیستم. فک کنم الان تو اون یکی حالتم؛ تو وضعیت &quot;عصبانی&quot;.(کلا دو تا حالت دارم دیگه!)...ظاهرا انسان ها اسمشو گذاشتن &quot;اضطراب&quot;. البته نمیدونم کی اینطوری صداش میزنن ولی مثل اینکه در این شرایط خاص اسمش &quot;اضطراب&quot; میشه. هرچند ترجیح میدم همون &quot;عصبانیت&quot; رو بگیم..خواستم بگم اگه یه موقع به سرت زد حرف بزنی، درگیر بشی ، تکون بخوری یا هر واکنش دیگه ای نشون بدی، خلاصه اگه خواستی زندگی کنی، &quot;مضطرب&quot; نباش! من اینجام؛ من اینجام تا با هم به تابلوی سیاهمون خیره شیم، من اینجام تا بازم باهم ساکت بمونیم، من اینجام تا انکار کنیم، من اینجام که درگیر حرکت نشیم، من اینجام تا گم نشیم، تا به افتخار تک تک لحظه های زوالمون خفه خون بگیریم،، در ثانیه ثانیه سقوطمون جیک نزنیم، اینجام تا نفس نکشیم! گرچه اگه درگیر هم بشیم، حرکت هم کنیم ، سرمون هم گیج بره ، حتی زندگی هم که کنیم بازم تفاوتی نمیکنه! زمان که بگذره، هر جایی که باشیم، برمیگردیم و ساکت &quot;میشیم&quot;. حالا نفس کشیدنمون میخواد سه چهار دقیقه طول بکشه، میخواد سه چهار ساعت ، میخواد سه چهار روز، میخواد سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن. آخرش برمیگردیم؛ ساکت &quot;میشیم&quot; و ساکت &quot;میمونیم&quot;.تابلو سیاه رو به خاطر داشته باش. من اینجام که یادت نره. هرچند اگه فراموش کردی هم مهم نیست... آخرش برمیگردیم، خیره میشیم، دلپیچه میگیریم، لذت میبریم...در ضمن ببخشید راجب تولدت نوشتم. ببخشید نوشتم و سکوتمون رو بهم زدم. خبری از پیش نویس و پس نویس و این مسخره بازیا هم نیست؛ یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه..و در پایان بگم: حالا که جشن تولدت به ناخوبی(؟) و ناخوشی برگزار شد، بیا ساکت شیم؛ البته تو که اصولا ساکت &quot;هستی و میمونی&quot;.پس من ساکت &quot;میشم&quot; و تا مدتی ساکت &quot;میمونم&quot;. البته اگه بتونم ساکت بمونم، اگه بخوام که بتونم ساکت بمونم...نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت نمی‌توان دانست، باید ادامه بدهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد. (ساموئل بکت)از طرفِ سرفه اثری از پل سزان</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 01:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6 .. [مگر که شانس]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D9%85%DA%AF%D8%B1-la86dsha7pti-la86dsha7pti-la86dsha7pti-la86dsha7pti-la86dsha7pti</link>
                <description>منم که منم !همو که &quot;مثلثات و ضلع و زاویه&quot; رافرو به کربن و فرگشت و کوه، کرد..پسبه سوند و شرایشِ &quot;شاش کردنت &quot;نیایشی بخوان !چرا که همین مکانیزم دفع جیش،از معجزات پریده گار تو محسوب،می شود ...جالب است،با حکم تو مصلوب می شود&quot;پسرم&quot;&quot;نیسای عاصری&quot;که به جرم کشت بی مجوز تریاک،در بند چهار قزل حصار، زندانیست..اما من به تو می نگرمعزیز دلم، انسان! و برای تو میخندم ...منم که منم !پریده گار دغل باز ،با دو گوش دراز ،که راز و نیاز تو گهگاه، می شنود؛صدالبته با اکراه ...همو که همین &quot;گایتون&quot;،مولف روی جلد کتاب زیست رااز &quot;عدم&quot; پدید آورد؛تا بدین طریقه تو را نیز ،تحت عنوان &quot;علم فیزیولوژی &quot;کصخل گرداند ...منم که منم !صرفا منم که &quot; فنون هندسه &quot; رابلدم! وَ از آن بالا&quot;اَرشمیدس&quot; را میبینم ؛ کهگویا به زیر مسائل عمه اشدوباره زاییده !حیف از چنین شبِ &quot;پرستاره ای &quot;که با نق زدن به منطق هندسیبیخودی تلف بشود ...بلی خلاصهمنم که منم! ، شهنشه &quot;فلسفه&quot; هااولین دبیر معارف، پریده گار بشر ،همو که مدرسه ها مختلط نمود ...و خودش به موجب واجب الوجودی، خطوط دور لب از یوحنا زدود وپنج هفته از دهان گازید، عین هلو..و میمون راچنان به پیروان مکتب &quot;داروینیسم&quot;خوب انداخت،که رهروان فانی آن مردکمثال چارپا به وقت گرفتن جفت ،دنبال کثافت کون جانوران بدوند ونامش نیز،بشود &quot; فسیل شناسی باستانی &quot;،با دکترای تخصصی در گرایش محض..منم که منم !در امتحان دینی ات، اتمم !نهفته به ریشه هایسر از تن رهاو یا به قول تو مویرگ،مدام ، می رقصم ...؛سپس درونِ بارمِبیست و پنج وجهیِ آیندهاندکی تاس نمره میریزم،مگر که شانس آری .. ! ...اورفئوس یگانه – جورجو دکیریکوپ.ن:با نظر به شعرِ «پایان» سرودهٔ آلن گینزبرگ</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 21:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 .. [تأملاتِ غریزی]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA%D9%80%D9%90%D9%AB%D8%AD%D9%87%D9%88%D8%A7-rath5qn7buny-rath5qn7buny-rath5qn7buny-rath5qn7buny</link>
                <description>کاغذم، تکه ؛ ذره بینم، خاک ؛ خالیِ خالِ خاکستر، به ریشه های سرم ..بینشم را همه تیز بودی. خمیرِ تبلورِ شیشه ای به عمودِ بزاقگاه میماندم.آخر چگونه نالیده ام چرا تو بگو..در کهولت اهل قبور، مالیده بوده نبودِ تنم ،به توان دو تاب میخورد بدنم تو را به تنور شکنجه ای مبهم ،که بگو تو بازگو؛ ای سپیده قو بشنو!بشنو دوش، باز و تابِ مریضِ مرزِ هستیِ خود به امور نصف شبی در آب ،یا عبور نور الهیِ سینه ات کفِ دست، تنگ آمد.حرامِ بندگانِ خدا بوده سینه ات لابد،که داده حضرت حق، راز ، دو مرتبه اش را سفید و سفید و سفید ...بازیِ روزگار، انگشتِ ادعایِ عشقِ مرا ،چرا به نیازِ رازِ سینهٔ نسبتا عارفانه ات،به مُهر تنانه ات ، رضایِ سجده نداد و ندارمت که دریغ..راز سینه ات،مکیدنش وصالِ نورِ خدا بود و عشق و حال و هواوَ یحتمل که هوس..نشد به جماعت بخوانم این نماز.حیفِ هر دو مهر مرمری ات، و یگانگی ات.؛یگانه مرکز ثقل پر طراوتِ پاهات،سوراخِ سفیدِ اواسطِ سجاده ات به شکم،که سجده ندید و بوسه نخورد و ناله نکرد؛نو بود و تازه ماند و تشنه به اوهامِ &quot;تر شدن&quot; چه حیف..!سرور و قافیه ها به مصدر و مستتر به قدوم..علومِ حدیثِ رقص تو را به جز آخر از مجاز و عاشقانه ها،مجوز عاجزانه و استعاره ها،چه حاصلی به غیر لَه لَه خشکِ من از بیانِ لختی و لعلِ داغِ زنانه ات ،وَ چه سود؟شعر بنده ز فقدانِ بوسه ات ، ریده حقیقتا به ریتم ، بریده از رزونانس،پلان و پرسوناژ و پوسیده کاغذِ آرت ..آخ..از بس که هفتِ هنر دوباره لیسیدم،به کل پلاسیدم!ز بهر جَلَق جُلوق ها، ترق تروق ها، مدام ، مالیدم ..ژولیده مو شدم از بی قراری ات باری..!آشفته شعرِ پستِ پورنو مدرنِ مرا چه کار آخر؟لبت خواستم ، همین و بس..لاکن همین لب از قرون هفت و هشت پیشا تولدم،هماره حرام است و بود و خواهد گشت، منتها،شب ها که موسیو محتسب مست می کند ،سوارِ بر ونِ دم سیاهِ وحشی اش،گشت می زند همه جا ! ؛ وَ خب ..می گیرد و میگَشتد ؛ می گَردد و میمُشتد ..به فرض محال اما،زندان اگر نرفتم و شلاق اگر نخوردی تو پس بیا وُ استخاره نکن،بوسه را بده بر لپم یواش و کمی کنارتر ،غنچه را شکوفه نما ..بدان که بوسه با زبان خیس میچسبد ...پ.ن :این پدیدۀ غریبی که آن را عشق می‌نامیم، موقعیت میل جنسی را از مرکز خودآگاه ما جابه‌جا می‌کند. معشوق، با وسواسی تطهیرشده، هاله‌ای استعلایی و صمیمی می‌یابد که رابطۀ جنسی را اگر نه به‌واقع، دست‌کم از نظر ذهنی، به حاشیه می‌راند. هیچ عشق معنوی بین دو جنس مخالف درکار نیست، تنها تحول تمایلات نفسانی است که از طریق آن معشوق آن‌چنان خود را با عاشق یگانه می‌نمایاند که توهمی از معنویت می‌آفریند.. _ چ.امیل *</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 .. [شطرنج با واعظ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D9%81%D9%87-arssv8mcngc6-arssv8mcngc6-arssv8mcngc6-arssv8mcngc6</link>
                <description>هان ای دلِ شوریده ، آتش به گلستان کن !بت های زمان بشکن ، وین غمکده ویران کندر عصرِ گل آزاری ، کو دافه ی تاتاری ..؟در شهرکِ تنهایی ، یاد از لبِ طهران کن ..عمرت به بطالت شد ، ای جانِ چو پروانه !در شعلهٔ &quot;بی طالب&quot; ، داد از غمِ باران کنای سعدیِ شیرازی ، بس نیست نظربازی ؟در مکتبِ یزدی ها ، بر محتسب عصیان کنحافظ! اگرتْ باری ، با &quot;کعبه&quot; وصال آمدلطفی بنما یادی ، از &quot;خار مغیلان&quot; کن ..یاد از &quot;کلنل پِسیان&quot; ، &quot;لاهوتی و قزوینی&quot;&quot;گیلانی و ایرج خان&quot; ، در دفترِ &quot;ایران&quot; کن ..جایِ &quot;می و می بازی&quot; ، یا هیچ مگو سرفهیا گر لغتی گفتی ، ضحاکْ &quot;پریشان&quot; کن !ای زاهدِ زحمتکش ، حالا که شدی مرتدرو &quot;لَم بده بر مَسند&quot; ، بدگوییِ رِندان کنخواهی نشود پیدا ، لَعل و لبِ افکارتپس دورِ گلویت را ، با ریشْ گل افشان کندر&quot;دولتِ آقایان&quot; ، سنت شکنی فرما ؛در دِی تو جوانان را ، جان ها همه ارزان کندی ماهِ مرا طَشتی ، خون از قِبَلش خوردیامروز، &quot;وطن، ملت&quot; ، این هردو لغتْ نان کننانی به کف آوردی ، در حجره ی تبلیغاتکم کم برو این گنداب ، در خمرهٔ اذهان کنبِنْشین سر این قالی ، با ژستِ عزاداریبافنده ی&quot;بحران&quot; شو ، ما را همه درمان کنما &quot;خائن و خاشاکیم&quot; ، اما تو وفاداری !پس ما همه آویزان ، از چوبه ی یزدان کن ..اسنادِ مرا &quot;باطل&quot; ، اموالِ مرا &quot;صادر&quot;وین خرقه ی پشمین را ، بندِ کشِ تنبان کنفعلا برو &quot;مردی&quot; کن ، اطرافِ دو تا &quot;میدان&quot;آنگه که خر از پل شد ، &quot;دَربانیِ زندان&quot; کن ..دم میزنی از &quot;برهان&quot; ، در لایِ غلط هایتحال ای که خودت گرگی! نی بازیِ چوپان کندیریست در این خانه ، صحبتْ برکت داردتا می رسد از دستت ، &quot;صحبت&quot;زِ فقیران کندر کارِ من استمرار ، در کارِ تو استغفار ؛ای واعظِ بی ایمان! ، در میکده اِذعان کن ..واعظ! تو خطر کردی ، با سرفه جدل کردی&quot;یا سلسله پایان ده&quot; ، &quot;یا فکْرتِ تاوان کن&quot;شطرنج بازان – لودویگ دویچ</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 .. [جرم]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D8%AC%D8%B1%D9%85-hlsqsycineal-hlsqsycineal-hlsqsycineal-hlsqsycineal</link>
                <description>اینجا هر جِرمی جُرم است و هر جُرمی جِسمی دارد.لطفا مرا به جُرمِ جسارت به ساحتِ حضرتِ جِرمِ گوش، دست مالی نکنید!به وسعتِ دیدِ سومین تارِ صوتی ام قسم که ادعای شاکیان مبتنی بر اعتبارِ اعترافِ این مغزِ لالِ بینوا به حضورش در اعتراضاتِ نورون های حامیِ آزادیِ اراده و یا مشارکت در تأمینِ شبکه های ملعونِ معاندِ معلولی به قصد تشویشِ اذهانِ(؟) ملتِ شریفِ علت و جبر؛ و در نتیجه توجیهِ اراجیفِ فرقهٔ انحرافیِ اختیار باوری وَ ترویجِ فساد و صدای سکوت و صوتِ مرتبط با صفاتی از قبیل کذایی و گیج، قطعا کذب محض است..«من؟» شهادت می دهم که جناب مغز، بیگناه میباشد ..قضاوت قوه احساس و رای ایشان به قصاص سید منطق المغز تکاملی (فرزند ذکور میرزا میمون، متولد سالِ استدلال و صادره از جمجمه آباد) بی شک مصداق بارز کج فهمی است ..!مغز، آدمِ خشنی نیست! حتی مرحمت کرده وَ گاهی به رسمِ بقا، شش لولِ خالیِ معنا ستیزِ مرگش را به سمتِ سقفِ دهانِ جریانِ متفکران و کره خرانِ اندیشه ساز و نتیجه پرداز و صد البته حقه بازِ خودش گرفته تا شاید زبان درازیِ واژه های بیان نفهمِ منطقِ مضحکش را به عنایتِ حضرتِ خودکشی منحدم کند! ولی «شوربختانه» در پی شوقِ وصالِ مجددش با همین معانیِ محال، باز هم به جای شلیکِ گلوله &quot;شعرِ دری وری&quot; می خواند ؛ چه فاجعه ای..! قبول دارم&quot;ناجور&quot; است.. ولی خب در هر صورت &quot;جرم&quot; نیست!شش لولِ شماتتِ افکارم،به شوقِ شقیقهٔ اقرارم،دوباره شعرِ گلوله میخواند؛به وزنِ طناب دارِ تکرارم..ثابت گرانشِ اصرارم ضربدر جِرم نامعینِ انکارم(W=mg=!=آخ)نانِ گوشمال می خورم ، با شرابِ نتِ ملی ؛ &quot;دارویِ&quot;دورِ گلو بده ، &quot;بزنم&quot;به هضم صدا .. &quot;بزنم&quot;به&quot;دارْت&quot; ..!.مادر و کودک – اسوالدو گوایاسامین</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 .. [پنج ضلعی]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D9%84%D8%B9%DB%8C-i4dx8gnf8zup-i4dx8gnf8zup-i4dx8gnf8zup-i4dx8gnf8zup</link>
                <description>1) &quot;بی واژگانِ واژگون&quot;جنابِ پنجره،،امروز،،،،،،،بی صوتِ بی نقاطِ لغات را &quot;لکنت &quot;وَ بی جمله هایِ تارِ ترانه را &quot;بلاغت&quot;بخشیده ...؛حال اینکه &quot; واژگان &quot; بی حرف حرفُ&quot;ترانه ها &quot; بی واژه واژه اند.؛ تقصیرِمن که نیست...هست..؟.؛.تقصیرِ_ پنجره ها _مغزُ چشمُ زبان است ، شاید ؛ نه ؟؛به هر حال :بی مرزِ بی حدودِ خطوطِ بیهوده ؛بی وزنِ واژه های &quot; امید و ادامه &quot;در این بی ترانه را چه کنم؟،. .،. ،_____________.؛یا چه کار کنم این:بی پنجِ پنچره هایِ پنج حرف،،. .،بیحرفِ پنجره هایِ بی معنا ،، وَ یا«مثلا» بی رنگِ دانه هایِ بی هر سه حرفِ برفی را ؛که دستِ بر قضا بی نامِ نامشان، برف است، ظاهرا.._____________.خلاصه اینها را چه کارشان کنم که این&quot;همه&quot; اند، پرتاب و پنجره ها بی پنجره&quot;هایِ&quot; پرت ...............................،پس کسی را &quot; پرت &quot;، باید ..؛ چه پرتِبی پنجره ای کردن .،چه پرتِ بی پنجره ای بودن .، چه پرتِبی پنجره ای شدن .، وَ یا چِه ها وُ چِهها ؛ اما، چِها یِپَنجَرِها ، چه سود.؟ بیچارِ بی چراغ‌ ، یا بی هستِ بی نبود ... ..؟بی هر دو بالِ کدام یک ... .............. ..؟&quot;بی پرتِ پنجره ای سقوط، تمامِ بی واژه&quot; یا&quot;پرتِ بی سقوطِ پنجره ها، بی تمامِ نا معنا&quot;__________?&quot; پرت کردن &quot;یا ..،&quot; پرت شدن &quot;یا ..،&quot; پرت بودن..؟&quot; ..،&quot; بگو کدام یک&quot; ...__________?2) &quot;مزخرف&quot;آخ آخ! خلاصه..خلاصه چقدر بامعنی بود. اصلا آدم یکجوری عمیق میشد، یکجوری تجربه کسب میکرد، یکجوری همه چیز رو درک میکرد، یکجوری میفهمید که..که:مثلا خطوط دور دستش! چرا که به هیچ هر دو سرپرستش، در جوار برگ پرتقالی به زیر قالی برای خالی خال نگار سر مستش به ناگه از به اندرون لابه لای دسته دسته های تک تک تار موهای زبان بورش که تا خلاصه در زمان کارت دعوت غرق در نورش که در نتیجه دمیده سرود سرورش به سمت و سوی دور دهان دوردست فجایعی را به صوت چرا، چرا که بع بع ببعی ها اسلا، ابدا و اسولا، املاع قلطی بوده به حرف عین اینی و مسداقی که دوباره به جوش آید درون مفرغ داغی! به راستی بدان و آگاه باش و دوباره بریز ای ساقی! شنیده و ریخته ام صنما! احادیث سلف و سرویس کاسه معانی سفت و سخت نرمی چرت و پرت متن را یا به عبارت دیگر مثلا چگونه گفت و گو که راستی کجا بودم شیخ؟ آهان!مثلا یادش به خیر! عجب جای با صفایی.. ضربات مگس بود و مهتابی، و لحاف بیمارستان؛ که پر کردی از خاک و کشیدی به دور سرم همه شب گشتی؛ و دو دوز دارو ویژه قبرستان که ریختی به قوس قاشق دست و پای نازت؛ که در هر ثانیه شصت مرتبه روی ماه مرا چنگ انداختی به همان دست و ناخن پایت! و صدایت! که بمیر بمیر. دست سنگینت درد نکند الهی که شعر و مرثیه میگفتی برایم. که میزدی. که کشت و کشتار کردی. مرسی..3) &quot;مُلتَهِبانِ مِداد&quot;مُلتَهِبانِ مِداد،سوتِ سُکوتِ کِتابتِ اصوات،نَوساناتِ مُچاله ای به دَهان،وَ لَبالبِ لَحظهٔ لَغزِش،دَمیدنِ دانهٔ اِرتِباط، بَر نُقاط ؛وَ دوباره هاجَعلِ عَذابِ خویش ها، امضا..،......................حالا هَم،هُبوطِ حُروف وُ اجتماعِ خُطوطُدَر نَتیجه اش ، اِرتِکاب لُغات ،یا کلَمات ،یا جُمَلاتِ جَریحه دارِ جیغ ..،اَما؛ نَه ..!،......................دوباره،مُلتَهِبانِ مِداد، فَریاد،دَردُ.و.صامِتِ داد، وَ خِش خِشِ خونِ خَراش ،بی سُرخِ بی حَرَکاتِ خَشم ها، و نَرمِ نَرمِ نَرم ،نَرمُ.وُ.نَرم، زَجه زَدَن..وَ دوباره ها و دوباره ها :تَراش ها ،، سِفید ها ،، و یا صَفَحاتِ دِگَر . .،......................دَر جای جای هَوای ناهوایِ خلاء ،صَفحه ای به صفَحه ای ،دَفتری به دَفتری ،خَط خَطِ هیچِ بحثِ مِداد ها است..؛&quot;نیستی&quot; کُجاست؟کُدام دفترِ بی ورق، برای ورق زدن؟..،......................هیچِ مدادِ من، لابه لای نِوِشته ها ..هیچِ آشکارِ مِداد های من ،هیچ های مداد های من ،هیچِ.مداد ها.یِ.گُسَسته.یِ.من ،که هَر. یِک َ.ش،دَفتری به دَفتریوَ دَقیقه ها و قَرن ها،به نوبۀ خود، نَبوده وُ نیست؛وَلیکُجاست پَس مِداد..هیچِ هَر دو چَشمُهیچِ هوای هَر دو ریه؛یا هیچِ مِداد های اَتُم های مَغزِ من:هیچِ مِداد های اَتُم های مَغزِ ما، کههیچِ مِدادِشان هَمیشهمیرَقصَد.؟...........؛پَس هیچِ مَغزِ من، و یا هیچِ مَغزِ ماکُجاست پَس کُجاست هیچِ ماوُ هیچِ فاصِله ها،وَ هیچ های فَواصِلِ ما وُ هیچ هاکُجاست پَس.......؟«هیس...»،......................،......................&quot;نَزدیکِ هیچ، جَوابِهیچ ها شُده ام...؛&quot;نَزدیکِ هیچِ خالیِ کاغَذ،نَزدیکِ هیچِ سِفیدِ مِدادِ کَربُنی،هیچِ پُر کلَماتِ هیچ..هیچِ هیچُ هیچِ هیچ تَر..هیچِ واژه ها..،ژیحِ واچه ها و ژیحِ واحه هاوُ ژیوِ حاچچچچچچه ها وُ ..اِهِم اِهِم...(عطسه؟)...(؟)این یکی هیچِ سُرفه بود..؟«هیس..!تَراش ها ،، سِفید ها ،،وَ یا صَفَحاتِ دِگَر را ، وَرَق بِزَن..»4) &quot;..خنده..&quot;مچاله میشود ،به هست و بود و چرا چگونه سکوت، نالان ..وَ تبعید میشود ،به گرمِ سایه ها ، سردِ روشنایِ عدم، گریان ..وَ ذوب میشود ، زنجیر میشود ،به شنیع و شورِ شاخۀ خشکِ شعر ، آویزان ..وَ در نهایت ،به گور دسته جمعی واژگان باطله، میخندد ..5) &quot;خلقتِ .حهوا.&quot;طلوعِ&quot;حهوا&quot; بود.دخترک،بیخیالِ بازیِ گِل،از حیاط، بر میگشت.._________________،خمیازه ای کشید ؛کنارِ پِلّه و یک ،دوباره در زد و دو ،سلآم ،&quot;داد&quot; وُ نشست .._________________،آمد کنارِ سینک ؛انگشت های گِلی ، گِرفت ، زیرِ شیر ..&quot;پدر&quot; اِشاره نمود :&quot;اینجا چه جایِ شستنِ دست هاست؟برگرد ، تویِ حیات ، دخترِ خوب .. &quot; .._________________،تیک تاک ، کیه؟ای وای ، عقربه!انگار ، می دوه !اصلاچه کارِ من داره؟ترس ازفرارِ من داره ..قصدِشکارِ من داره ؛چه کار، باید کرد.،....؟؟._______ ?? ._________________،غروبِ&quot;حهوا&quot; بود.پیرزن،بعدِ شستنِ دست،نشست، تویِ کافه،لم داد، بر کاناپه،هی خورد، چایِ لاته،وَز التهابِ مثانه مُرد...دوش وسوسهٔ حوا _ آلکساندر داشفسکی.</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1 .. [قانعم به عدم!]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64172716/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-efkczkc3ow67-efkczkc3ow67</link>
                <description>جنابِ هستهٔ زرد آلود ،جنینِ جزامیِ نازا لزیده با مداد؛نکند پریده بر سپیدکِ بادامِ کاغذی رنگش؟نکند بعدش..؟دلم به قصدِ قدرِ بصیرتکه در اتحادِ تو حل گردد؛تلخِ هبوطِ همیشگی اش ترک می کندبرای ثانیه ای بند میکند به هنردرد می مکد به درونزهر، میدهد ضررش؛ عشق، میپرد بغلشتاب می خورد سوارِ ترن هواییِ مختصات،روی پات، می خوابد..عقایدِ انسان، گوزن و گاو و گراز ..ریزشِ انقراضِ من از ،و من البته از بدن از ،بدن از ریاضیِ بازِ در از درازیِ نشتِ چسب ،در حلولِ مسائلِ هیچ وُ همچنان حشرات ،نشأت گرفته گرِه زده بر کلافِ ناممکن ،مسیرِ خلأ را اسیرِ لغات..خلاصه که قوطیِ طوطی،هنوزِ بندِ بیان، همان همانکه همان!به عبارتِ من، هذیان؛به قولِ فلان، خفقان؛در فیزیک بگو، میعان ؛چنانکه در هنر، رقصان؛همان مثالِ زبان ،دهان و دیگر هیچ .....ریه هایم برای&quot;چه میدانم&quot;،ورای تنفس از هوا یا آب ،حباب می شود، پرِ کف .. وَ دلم ..دلم برایِ صیقلِ این سطحِ ساحلیتنگ می شود..ضربان ، درنگ می کند..رخِ من ، زرد ، گندمی ...هوایِ خلوتِ این حیات، در اسارتِ آسم،مزه مزه مرا می تراکمد ،میتراوشد از حفراتِ کثیفِ وجود،اندک دقایقی حسِ تندِ نعنایی ؛عروجِ عطرِ عود، در لابه لای مو ت.موهای شرابیَت، لایه لایه ابریشم ..ابریشم ..شالت شبیه شبنمِ مرموزِ آبی ات،مرزی میان شعر و شرّ و ورمحسوب می شود ..در نیمه شب، دمی که تو می آیی،دلم این هوا ، خالی ؛نشسته به جسمِ بی جانم،شبیهِ کرمِ سیب، می مانم..می دانم..دلم دلش برای تو رگ به رگ،چکه میکند از هوا، عصارهٔ دلِ دلْ..دلم دلش برای شماست ..همان معاشِ یواشِ مربعیش،که هماره چروک خواهد بود ...قانعم به عدم!آبیاری گل ها – وانگ ژینگ وی</description>
                <category>[سرفه]</category>
                <author>[سرفه]</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 23:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>