<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Park Yoonho</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64780957</link>
        <description>هرچی فکر میکنم میبینم باعث همه‌ی بدبختیام فقط خودمم..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:34:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2278803/avatar/vA77H7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Park Yoonho</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64780957</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلبه جنگلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-xqxxtriy3qtc</link>
                <description>خاطرات پشت سر هم تکرار میشن و روزا میگذرن امید وار بودم ک از این جهنمی ک توش بودم بیرون میومدم و غرق نمیشدم همه چی از اونجا شروع شد ک من ی زندگی عادی داشتم تا اینکه اتفاقی ک هرگز نباید میوفتاد اتفاق افتاد.....من و دوستام ب ی کلبه وسط جنگل رفته بودیم تا از حرفایی ک محلی های اونجا میگفتن مطمئن بشیم اونا میگفتن اطراف این کلبه روح هایی پرسه میزنن ک ممکنه کارایی کنن ک ب ذهن شماعم نرسه شب بود من و ویلیام داشتیم برای شب اتیش درست میکردیم بقیه بچه ها داشتن  صندلی ها رو میاوردن تا کاری ک براش ب اینجا اومدیم رو انجام بدیم حوالی ساعت 12 شب بود ک ما شروع کردیم ب روشن کردن شمع و گذاشتن تخته روح تمام قوانینو انجام دادیم بعد چند دقیقه ما هیچ چیزی حس نکردیم اما حدود 10 دقیقه بعدش صدای جیغی از اطراف اومد کایلی یهو ترسید و ما سعی کردیم ارومش کنیم و بگیم چیزی نیس دوباره شروع کردیم با تخته روح ور رفتن ک ما ی سوال  ازش پرسیدیم :میتونیم باهم دوست باشیم؟ و اون چیزی جواب داد ک صندلیم رو پرت کردم اون اصلا رو تخته روح چیزی نگف بلکه توی گوشم گفت همه انسان ها دشمن منن و بهتره فرار کنید سعی کردم اروم باشم داد زدم چرا ادما رو دوس نداری دلیلش؟ و از اون وقت ب بعد صدایی نشنیدم شب همه با استرس تو کلبه خابیدیم و ساعت 4 صب بود ک صدای جیغ کایلی اومد همه بلند شدیم و دیدیم اون ب حالت بدی بالای دیواره انگار عنکبوته بچه هارو بردم عقب :کایلی داری چیکار میکنی؟ خندید و گف :کایلی؟ اون  چند ساعتی هس ک رفته و بازم نیشخندی زد اون شروع کرد ب حمله کردن بدو بدو رفتم سمت اشپز خونه با استرسی ک داشتم چاقو  و برداشتم و ب شکم بدن تسخیر شده کایلی زدم ولی اون هیچیش نشد و ب جاش عصبی شد:هوی پسره داری چ گوهی میخوری هان؟ و شروع کرد ب حمله کردن بهم ک رافائل جلوشو گرفت اما اون حرکت نکرد ی چیزی از بدنش رد شده بود وقتی چشامو مالوندم چشامو گرفتم اون روح چش بود؟ چ قدرتی داش؟ چطور تونست؟ اون با ناخونایی ک ناگهانی بزرگ شده بود ناخوناشو از دهن رافائل رد کرده و بود و اون داشت خون بیرون میریخنمیتونستم تکون بخورم یکی یکی  بچه ها داشتن جون میدادن تا رافائلو نجات بدن و تمام اونا جلو چش من کشته شدن و خونشون همه جا ریخت در اخر من چاقو رو سفت گرفتم و داد زدم  و ب سر بدن کایلی اسیب زدم و خون تو صورتم پاشید ولی اون هنوزم زنده بود فقط من و ویلیام بودیم ک زنده‌ بودیم اون تنها امید من بود اون روح عصبی تر شد و خاست بهم حمله کنه ک ویلیام با پاش لگد زد و اون افتاد و بهم گف: با شماره 3 من ازینجا میریم بیرون باشه؟ سرمو تکون دادم اون شمارشو شروع کرد:1...... 2......3 سریع در و باز کردم و دست ویلیام و گرفتم ک روح پای ویلیام و گرفتم اونو داخل کشید و دستای روح داشت صورت ویلیامو چنگ میزد و ویلیام گریه میکرد داد زد:برو فرار کن حداقل تو زنده بمونن خود ب خود اشک از چشمام اومد و بدون توقف از اونجا در رفتم و با ب یاد اوردن اون خاطرات قلبم ب درد اومد.........</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 20:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-bscllqrdcgmm</link>
                <description>همه چی از ساعت 12 شب شروع شد. گراهام تو اتاقش نشسته بود. انگار وردی میخوند. درسته اون داشت کسی ک تو تمام مدت داشت بهش کمک میکرد رو احضار میکرد. با سوزن خراشی رو دستش ایجاد کرد و رو کاغذ با خون نوشت: ( ب کمکت نیاز دارم) ک همون لحظه زنی سفید پوش ک اسمش مورگتا بود احضار شد. دست ب سینه شد. با اخم ریزی گف: دوباره ازم چی میخای ؟ گراهام کمی لرزید و در جواب گف: من.... من نمیدونم چجوری از چشم شیطان استفاده کنم. مورگتا داشت جوابشو میداد ک در اتاق باز شد. الفرد بود. برادر گراهام. تنها داراییش. الفرد در جا خشکش زد. ترسید : ای.... این ی شبه؟ و افتاد زمین. گراهام بلند شد. اومد نزدیک :الفرد همه چیزو دیدی مگه ن؟ الفرد سر تکون داد. گراهام دستی ب صورتش کشید. با عصبانیت گف: مگه نگفتم وقتی تو اتاقم نیا داخل؟ امشب ی غار نزدیک خونه میبرمت تا تکلیفتو روشن کنم فهمیدی الفرد(با داد)؟ الفرد با چشمای لرزون فقط سر تکون داد. حوالی 3 شب بود.گراهام کشون کشون الفردو ب غار برد. اون غار بزرگ بود خیلی بزرگ.... گراهام همه چیو برا برادرش توضیح داد و اینم گف:(تو تاریک ترین نقطه این غار نقاب سیاه پنهان شده....) الفرد گف:نقاب سیاه؟ از اسمش معلومه خطرناکه. گراهام نیشخند زد: بایدم باشه. تو از الان زیر دستمی. این دستور مورگتا . اون شب گراهام تو تخت داشت ب این فکر میکرد ک چجوری قراره نقاب سیاه و از دنیای ماورالطبیعه محو کنه. اصلا چرا اون باید برگزیدن این کار باشه؟! توی همین فکرا بود ک اون شب گذشت. صبح روز بعد فقط سعی میکرد قدرت چشم شیطان رو یاد بگیره ب الفردم کم و بیش قدرت ها رو یاد گرفته بود. وقتایی ک گراهام تمرین میکرد چشم درد شدیدی میگرفت و قرمز میشد. یک هفته گذشته بود. این دفعه میخاستن دوباره مورگتا رو باهم احضار کن تو همون ساعت تمام کارارو کردن ولی رو کاغذ اینو نوشتن:( امشب انجامش میدیم) مورگتا با حالت تعجبی احضار شد:منظورتون چیه؟! گراهام جواب داد: ایندفعه مث دفعه قبل نیست مورگتا. مورگتا ب الفرد و گراهام چیزی شبیه کوزه مانند داد :  کارتون ک تموم شد در این و باز کنید و نقاب سیاه و داخلش کنید و برام بیارید. هردو سر تموم دادن و مورگتا ناپدید شد. اون شب راس ساعت 3 جلوی غار رفتن. گراهام گف : آماده ای الفرد؟ الفرد سر تکون داد. وارد غار شدن. بوی نمه بدی میداد. اونا نزدیک بودن. هر دفعه چیزی از کنارشون رد میشد. اما متوجه نبودن گراهام برای الفرد توضیح داد:نقاب سیاه بدترین کسی ک میشناسم اون 2متر قد داره. صدایی نشنید. داد زد:الفرد فهمیدی؟ بازم صدایی نشنید. وقتی برگشت ک ب الفرد بفهمونه جواب باید بده کسی رو ندید. همه جا رو دید اما کسی نبود. کسی با صدای کلفت و جذاب اما ترسناک گف:میبینی گراهام؟ گراهام از جاش پرید اون نقاب سیاه بود. گراهام  دید الفرد تو دست اون مردکه. گراهام با بعضی ک تو وجودش شکل گرفته بود گف: بازم یکی دیگه از با ارزش ترین کسامو میگیری؟ چطوری ب خودت جرعت میدی؟ نقاب سیاه پوزخند زد: از اینکه مردم بترسن و گریه کنم خوشم میاد. گراهام از حرفش ناراحت شد با عصبانیت تکنیک چشمه زلال رو اجرا کرد و ابی  عین ابشار رو سر نقاب سیاه ریخته شد و الفرد ب زمین پرتاب شد. گراهام فریاد زد:چرا دنیا رو ب جای بدی تبدیل کردی؟ چرا باعث شدی همه ازت متنفر شن؟ نقاب سیاه خشمگین شد و جیغ بلندی زد. گراهام نفس عمیقی کشید:این دفعه اجازه همچین کاری رو بهت نمیدم. دیگه نمیزارم ب مهم ترین فرد زندگیم اسیبی برسونی. گراهام اون لحظه هیچی براش مهم نبود. داشت حرکت چشم شیطان رو انجام میداد. دستش رو روی چشماش قرار داد و عللامتی ژاپنی رو چشمش قرار گرفت(دور شو) اون کلمه کمی نقاب سیاه رو ترسوند. دور بدن گراهام پر از خطوط قرمز شد. گراهام با تمام جونش فریاد زد:ب گور برو ای پلید. گراهام ب بالا پرتاب شد و سر نقاب سیاه رو زد:کله نقاب سیاه ب پایین پرت شد. الفرد سریع دوید. و در کوزه رو بار کرد تو تعجب بود ک اون مرد 2 متری چجوری تو اونجا جا شد. کارش ک تموم شد با نگرانی ب سمت گراهام رف. بغض گلو الفرد ترکید:گراهام خوبی؟؛ گراهام از خونی ک از چشمش میومد گف:خو.. ش.. حالم.. حالت... خوبه..... الفرد. الفرد شرو ب گریه کرد داد زد: من بهت نیاز دارم چرا الانن؟ اون لحظه چهره ای ک ب یاد الفرد موند لبخندی بود ک ب لبای گراهام بود.</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 11:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روالین؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-qdujdoh8ciet</link>
                <description>درود یونهو اومده (یا همون جینی) بالاخره اومدم چلوص مرغام کم کم فعالیتو شروع میکنیممممممممروالیننن!؟ عجب عجبعررررر جرررر میصتون بودمپاشین ی غر بدین عمو یونهو ببینه یاد بگیره</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 15:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر یومی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D9%85%DB%8C-veqv6u1ilooo</link>
                <description>اثری از هنر مندی ب نام یومی جرررررکیک دوره دهه 60(سمممم) کادو پیچ شده دهه70(عررر) بنگرید ب اثر هنری یومیچرا چشمامون بستهههه (جررر) قیمت این اثر زیبا11 میلیاردبیاید و بخریددد (عرررر)</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 10:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بدون دردسر.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-m9hyduowb66r</link>
                <description>من کسیو ندارم باهاش حرف بزنم کسی نیست بغلش کنم کسی نیست درکم کنه دوستی ندارم هر روز افسرده میشم مردم بهم میخندن بهم خنجر میزنن دوستام ترکم میکنن نکنه مشکل از منهه؟اگه از این دنیا برم  مردم راحت ترن خوشحال ترن دارم کیو گول میزنم وقتی ک  این همه زجر کشیدم چقد مصنوعی باشم؟ چقد الکی بگم خوشحالم؟ کی این زندگی تموم میشه.. میخام بمیرم راحت بدون دردسر پس زنده زنده دفنم کن....</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 22:36:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالی وجود نداره......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-qn2rpsetpqs4</link>
                <description>زندگی غم انگیزهزندگی غم انگیزه خوشحالی برات باقی نمیزاره هر روز تنها تر میشی غمناک تر میشی دنیا همیشه در حال تغییره اما چرا من نتونستم تغییر کنم هر روز جون صد ها نفر گرفته میشه اما چرا من ن؟؟.. مگه آدم خوبیم زندگی کوچیک تر از اون حرفاس دیگه خوراکیا، بیرون رفتن با دوستام، کتاب خوندنام..... منو خوشحال نمیکنه..وقتی ناراحتم دیگه گریه نمیکنم  دیگه نمیخندم دلیل این همه بدبختی من چیه؟ زجر کشیدن بیشتر تا چه حد دشواری تا چه حد می‌خوام پرواز کنم ب سمت رویاهام اما بالی ندارممی‌خوام دور از رنج باشماما چرا هیچ وقت اتفاقی نمیوفته......</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 17:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-ajtm2puxti9i</link>
                <description>کم شد عه عهزندگی هیچ وقت باهام مهربون نبود. روزها برام تکراری بود. دنیا پوچ و خالی بود. افسردگیم بد تر و بدتر میشد. دوست داشتم ازاد باشم و مثل ی پرنده پرواز کنم. همیشه تنها بودم... کسی نبود باهاش باشم.. زندگی خسته کننده تر از قبل بود . ارامش کافی نداشتم. همه ازم متنفر بودن و این منو ازار میدادامشب رها میشم دقیقا مثل پرنده ها ..مثل من نباشید ناراحت نباشید و همیشه لبخند بزنید کاری کنید مردم ازتون متنفر نباشن خوشحال باشین و خوب غذا بخورینالبته من کسی رو ندارم ک بهش همچین حرفی بزنم اما خب اینا آخرین کلماتی ک ب کار میبرم..</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 18:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون رفته بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ibp6giglhcbt</link>
                <description>قرار بود با الکس دوستم برم بیرون که........ (ظهر) سراغ گوشیم رفتم. یکم داخلش گشتم کهه یه پیام از یک فرد ناشناس اومد. پیام رو باز کردم و خوندم:((امشب بهترین دوستت رو از دست میدی)) اولش یکم ترسیدم. اما گفتم که حتما کلاهبرداری و اهمیت ندادم. (شب) لباسم رو پوشیدم. سوار ماشین الکس شدم. رفتیم به سمت کافه همیشگی مون. من بستنی خوردم و اون هات چاکلت. بعد کاف حدودا ساعت 2:00شب بود. هیچ کس داخل خیابون نبود. دوتایی به سمت ماشین رفتیم که یه صدا از پشت سرمون اومد. صدا آزارم میداد مثل این بود که یک چاقو رو به زمین بکشند. صدا نزدیک و نزدیک تر اومد. ترسیدم. داشتم عقب میرفتم که صورت اون مرد رو دیدم. قد خیلی بلندی داشت. چشم نداشت و فقط یه دهن خیلی گشاد داشت که لبخند ملیحی زده بود. لباسشم لباس معمولی نبود لباس تیمارستان بود که روش پر خون بود. پشت سرش چند تا شاخک داشت که تکون میخوردند. هیچ چاقویی دستش نبود به جز یه تبر . من و الکس هر چی عقب میرفتیم اون نزدیک میشود و همچین کلمه ای به زبون میاورد ((میای باهام بازی کنی؟)) اون الان دقیقا جلوی صورت من بود (جیغغغغغغ). اون مرد روانی بوددد. یاد پیام ظهر افتادم. فهمیدم الکس کسی که قراره بمیره. الکس رو از اون مرد دور کردم اما اون شاخص رو بلند کرد و به طرف الکس برد و اون رو از زمین بلند کرد. جیغغ کشیدم و التماسش کردم که ولش کن اما اون بهم خندید. شاخکش یهو از بدن الکس رد شد. خون داشت پایین میریخت (جیغغ بنفش) افتادم زمین. اون مرد روانی تبر رو برداشت و دقیقا فرق سر الکس رو پاره کرد و جلوی من انداخت. خیلی ترسیدم و سریع در رفتم. فکر کردم اون داره دنبالم میاد ولی وقتی پشت سرم رو نگا کردم کسی نبود. من با یک جسد  تنها موندم....</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 22:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64780957/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-slgdgdgmn7pn</link>
                <description>3 سال پیش قرار بود اون روز بهترین تولد زندگیم باشه اما بدترین بود. اون شب احساس عجیبی داشتم. وقتی داشتم عکس میگرفتم حس کردم یه نفر پشت سرم نگام میکرد ولی تا برگشتم کسی نبود. اهمیت ندادم. وقت روشن کردن کیک رسید تا خواستم کیک رو فوت کنم یه نفر جام فوت کرد ولی من دوباره روشنش کردم خودم فوت کردم.اون وقت حس بدی داشتم. وقتی خوابیدم با ترس خوابم برد. صبح فرداصبح بود هرچی دنبال مامان و بابا و خواهر کوچیکم گشتم هیچ کدومشون نبودن. رفتم تو حموم که رفتم ترسیدم(جیغغغ)خواهرمم مرده بود یه تبر وسط سرش بود خیلی ترسیدم. رفتم تا به پلیس زنگ بزنم اما  رد خون رو دیدم . یه نفر داشت مامان و بابام رو میکشید سیاه پوش بود مامان و بابام رو اون کشته بود. اون رفته بود.اون خونه برای همیشه نفرین شده بود..</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 23:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز کیکی</title>
                <link>https://virgool.io/CreepyPasta/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%DB%8C%DA%A9%DB%8C-dpwglsr7hahj</link>
                <description>یه روز آفتابی جف و اسلندرمن برای تفریح باهم رفتن بیرون. اچا و جینی و سومین حوصله اشون سر رفته بود. برای همین تصمیم گرفتن کیک درست کنن. جینی: کیک چطوری درست میشه؟! اچا:اول آرد میریزیم بعد...... جینی حرف اچا رو قط کردجینی: فهمیدیم بلدی خانم آشپز. اچا که نظاره میکرد و یومی و جینی مواد رو درست میکردند. که یهو یومی برا مسخره بازی همزن رو روی حالت تند گذاشت. اچا: عه چرا خراب شد. یومی: روشن شو. عهه! گوه خوردمممم. جینی: کرم داشتی خرابش کردی. اچا عصبانی شد با دمپایی به جون یومی افتاد( اچا توهم که فقط بزن مردم رو) جینی: بیاین دعوا نکنین . درستش کردم.همزن داشت کار میکرد. اچا داشت تخم مرغ رو مدیریت که یهو همزن تخم مرغ ها رو پس زد و ریخت رو اچا. یومی:عههه چرا همزن داره مواد ها رو پس میده. یهو تمام آرد ریخت رو یومی. جیغ زد( بخدا گوش من که پاره شد) جینی : خداروشکر من کثیف نشدم. یومی و اچا انقدر عصبانی بودند که تمام آرد و تخم مرغ رو روی جینی ریختن. جینی انقدر جیغ کشید که ایلیس جک اومد. ایلیس جک:چیکار کردین این بنده خدا رو. یومی: هیچ کاری نکردیم فقط تبدیل به کیکش کردیم. (بعد کلی دعوا و کلکل) جف و اسلندرمن اومدن که وقتی وضع خونه رو دیدن بچه ها رو از خونه بیرون کردن. ( همون لحظه که بچه ها بیرون خونه بودن) یومی: من یه پرندم آرزویی دارم که برگردم خونه. جینی: تو نمیری خونه. اچا: بسهههههه</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 19:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه خونی</title>
                <link>https://virgool.io/CreepyPasta/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-dbqavy5aso9m</link>
                <description>اون شب قرار بود که اچا رو مجازات کنن بخاطر بازی دیشب که باخته بود. اسلندرمن و جف دست های اچا رو گرفته بودن، جینی هم دوتا پاهاش رو گرفت. یومی قرار بود که گوشت انسان خام رو تو دهن اچا بزاره، اما یهو تلفن جینی زنگ میخوره یکی از معاون مافیا هاش بود. جینی: بله؟! معاون: رئیس همون طور که گفتید تو خونه اون یارو دوربین همراه با ظبط کردن صدا گذاشتیم و یکی دیگش هم اینکه همه سرباز ها اونجان که مراقب باشن. ولی مشکل اینکه.. جینی: بگو. معاون: اون خانواده مجرم قراره فردا هم به مقر فرماندهی هم به خونه شما حمله کنند. جینی:اوک خودم ترتیبش رو میدم اما تو چند تا از کار بلد های خودمون رو بیار. معاون:چشم.(تلفن قطع شد) یومی: چی شد؟ جینی: اون خانواده بود که همش کار های خلاف میکرد که دوتا بچه هم داشت ها؟ یومی: خب! جینی: اونا فردا میان مارو بکشن. و منم  میخوام همین بلارو همین الان سرشون بیارم. جف: قربونت برم ترسناک شدی. اسلندرمن: بچه ها پاشین بریم جنگ. اچا: هورااا. یومی: ولی بعد تفریح خانوادگی نوبت تو هم میشه خانم اچا. اچا: چرا شما به خواهر بزرگترتون احترام نمیزارید. جینی و یومی براش زبون در آوردند و رفتن سمت خونه اون بدبخت. جف که داشت فیلم میگرفت و بقیه حمله ور شدن حتا اون  سرباز های جینی. اسلندرمن پرید تو خونه نفت رو ریخت و کبریت رو داد به یومی. یومی خونه رو آتیش زد که اون خانواده بیدار شدن و جیغ میزدن. اچا و جینی جیغ کشان به سمت اون خانواده رفتن و اونا رو کشتن و به بچه ها هم رحم نکردن. ( داداش اون بچه ها کاری نکردن که مامان و باباشون کار بد کردن. چرا اونا)( بعد آتش سوزی) جف: بیاین عکس یادگاری بگیریم. همگی عکس رو گرفتن که همه شون احساس کردن یه چیز قرمز به سورتشون میخوره. اون شب ماه کاملا قرمز بود. و شاید بخاطر اینکه  بارون خون اومده. اعضای خانواده با خوشحالی با هم زیر بارون خونی میرقصیدن. جینی: خواهران اسلامی پاشین بریم سراغ مجازات اچا. اچا: نههه ولممم کنینن. یومی: ارههههه بریم</description>
                <category>Park Yoonho</category>
                <author>Park Yoonho</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 21:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>