<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرتو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64829642</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:51:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1396852/avatar/uKSeK1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرتو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64829642</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنوز نمیدانم زندگی بی تو چگونه خواهد بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ldtqcfftuadi</link>
                <description>مقدمت گلبارانعزیز مهربانم... مهربان مهمان نوازم... یک هفته است که بار سفر بستی و رفتی... یک هفته است که نیستی... همه خواب رفتنت را میدیدند ولی من خواب سلامتی ات را دیده بودم...  همانطور که خودت یکماه بود منتظر بودی دردهایت تسکین یابد... منتظر بودی تسکین یابی تا آرام شوی و بخوابی... من هم منتظر سلامتی ات بودم... آرام گرفتی مادربزرگ اما نه آنطور که میپنداشتم... خوابیدی مادر... چه خواب شیرینی!همه منتظر رفتنت بودند مادربزرگ... ولی راستش را بخواهی من هنوز نمیدانم زندگی بی تو چگونه خواهد بود...ای کاش با تو مهربانتر بودم مادر... ای کاش از من راضی باشی مادر...  </description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 22:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چاره‌ی عالمیم و بیچاره‌ی تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ziacnsk1paru</link>
                <description>جانِ جان خوب میشوی جانم...این روزها هم میگذرند... شبیه تمام روزهای گذشته که گذشتند...سوگند به زمانغبار غم برود حال خوش شود حافظ/                                                            تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 08:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برایت تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-y6zvhlkp6qeu</link>
                <description>این روزها... دقیقا همین روزها بود که رفتی... درست دو سال پیش بود... چمدان هایتان را بستید و رفتید... تمام این مدت سعی کردم به این رفتن فکر نکنم... به این فاصله... به این سوگ... ولی این روزها طاقتم کم شده... دلتنگت هستم... من عاشق تو بودم و هستم و خواهم بود... دلم برایت تنگ شده... انتخاب من رفتن نبود... نمی توانستم و نمیتوانم هیچ کس را و هیچ چیز را با همه ی شما جایگزین کنم... آلوده ترین هوای دنیا برای من سالم ترین و امن ترین هوای دنیاست اگر در کنار شما باشم... دلم برایت تنگ شده مهربانم...قرار بود از خاطرات خوشم با تو بنویسم... از بهترین لحظات عمرم... از خنده های از ته دلمان... از مهربانی هایت... از شیطنت هایمان... از لطف خدا بابت داشتنت... ولی همینکه شروع به نوشتن کردم اشک امانم نداد...دلم برایت تنگ شده مهربانم... </description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 22:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتت را چگونه ترجمه باید کرد... میدانی!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-ixhdtbfbum2j</link>
                <description>گویند سکوت را معانی مختلفی است...گاهی سکوت میکنی چون حرفی برای گفتن نیست؛گاهی سکوت میکنی از سر رضایت؛گاهی سکوت میکنی از سر اعتراض؛گاهی سکوت میکنی از سر انتظار؛و بیشتر اوقات سکوت میکنی چرا که هیچ واژه ای نمیتواند اندوه درونی ات را توصیف کند!می آیی... میروی... میخوانی... سکوت میکنی...بیا... برو... بخوان... سکوت کن... قَدَمت سر چشم :)</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 12:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرجون تراپی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-o9oiyyzhnigq</link>
                <description>یادم باشد از دستهایت عکس بگیرم...داشتم اماده میشدم برای رفتن که تلفن زنگ زد و مادرجون رو معرفی کرد... پشت خط زندایی بود و گفت که  مادر رو چند روزی میبرند خونه شون... خوشحال شدم... نه برای خودم... برای مادر که چند روزی میره خونه ی  دایی و کلی بهش خوش میگذره و تنها نیست... ولی برای خودم ناراحت شدم... دلخوش کرده بودم به این رفتن و به امشب رو در کنار او بودن! دلم گرفته بود؛ بغض داشتم و میدونستم وقتی شروع کنم به گوش دادن خاطرات تکراری مادرجون که همه رو از بَرَم هم دلم باز میشه، هم بغضم فراموشم میشه و هم حالم خوب میشه...همه فکر میکنند رفتن من پیش مادرجون توجه به نیاز ایشونه و محبت من و نوعی از خودگذشتگی... ولی واقعا اینطوری نیست... بیشترش و یا شاید همه ش از سر خودخواهی منه! فکر اینکه روزی از بین ما بره و دلم بسوزه که چرا براش وقت نذاشتم آزارم میداد... فکر اینکه تنهاییش رو درک نمیکنم و نیستم...شاید اوایل به خاطر او میرفتم و به خاطر مادرم ولی خیلی زود موضوع تغییر کرد... خدا آتشی توی جانم انداخت که الان این منم که به این رفتن نیاز دارم نه او... درسته که مادرجون اصلا قابل اعتماد نیست و نمیشه باهاش هیچ جوره دردِ دل کرد D: ولی گوش دادن به دردِ دل او عجییییب دردِ دل من رو هم آروم میکنه... پ.ن.1: اولش تو ذوقم خورد و غصه دار شدم که با این بغض تو گلو چیکار کنم ولی نمیدونم توی دل چه کسی چه چیزی گذشت که حالم بهتر شد :)پ.ن.2: دوست داشته شدن قشنگه ولی دوست داشتن از اون قشنگ تره... عشق گرفتن عالیه ولی عشق ورزیدن از اون عالی تره... به قولی لذتی که در اطعام هست در طعام نیست... آنم آرزوست...</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد بی دردی علاجش آتش است...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%B4-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z4ogcqczjeec</link>
                <description>سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد...بهتر از این ابیات هم داریم؟! آن هم با زمزمه ی اواز استاد ناظری؟شاید حکمت انچه برایم رخ داد همین بود... خدا آتشی در جانم انداخت که آتش جان مادربزرگ را بهتر بفهمم... بفهمم وقتی میگوید نمیدانی که چه داغی در دل دارم یعنی چه... بفهمم وقتی دستهایش را دور هم میتاباند و میگوید در دلم چنگ میزنند یعنی چه... بفهمم وقتی فقط یک هفته بر سر مزار پسرش نمیرود چرا چنین به هم میریزد و بی تاب میشود... بفهمم وقتی زمان برایش نمیگذرد یعنی چه؛ وقتی یک ساعت برایش 10 ساعت میگذرد یعنی چه...  بفهمم بغض بی پایانش را... بفهمم چرایی به دارو و خواب پناه بردن هایش را... زهی تصور باطل! من کجا حال او را میتوانم فهمید... داغ عزیز کجا و داغ دل من کجا!؟  به بازگشت عزیز رفته هییییچ امید نیست... نقطه ایست که بشر با تمام وجود احساس عجز میکند و دست آویزی نمیابد... سوز دل داغدار او کجا و سوز دل من کجا... مهم نیست که آنقدر که باید نمیفهممت مادربزرگ... مهم این است که این اتفاق مرا کمی حتی بسیار کم به خود بیاورد و فرصت با تو بودن را غنیمت بشمارم... بیشتر بیایم... بیشتر ببینمت... بیشتر هم کلامت شوم... تا حتی برای ساعتی هم که شده دل تنگمان گشوده شود... چه خوب میگوید شاعر و تو چه خوب میدانی ای حکیم! حقا که درد بی دردی علاجش آتش است... آتشت را به جان خریدارم اگر مرا گدای کوی تو کند...</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 15:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب جادو و قدح اندیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-qiwk1jfeypke</link>
                <description>آنم آرزوست...در هر تصمیمی، فعالیتی، اتفاقی، هرچند تاریک هرچند دردناک چیزی برای یادگیری و نقطه ی روشنی برای امید وجود داره... برای آنان که بیندیشند!البته بنده اهل اندیشیدن که نیستم... یعنی از ان دسته افرادی هستم که گمان میکردم اهل اندیشیدنم و دیگران نیز بسیار در موردم این اشتباه را میکنند... ولی سالها پیش متوجه شدم تعریفم از اندیشیدن درست نیست و انچه من اندیشه تصور میکنم بیشتر سیر در موهومات و تخیلات است تا سیر در معقولات. بگذریم...حتی اگر اهلش نباشیم گاهی نقاط روشنِ اتفاقات تاریک آنقدر بزرگ هستند که لازم نیست اندیشه را به زحمت انداخت... مثلا برای بنده تا سالها دوران دبیرستان از جمله تاریک ترین دوران های زندگیم بود ولی هرگز نتوانستم منکر این نکته شوم که اگر به آن دبیرستان کذایی نمیرفتم شاید هرگز با اندک دوستان اهل تفکر و بخصوص با معلم عزیزی که در دوران نابینایی نور به محیط زندگیم افکند و راه درست اندیشیدن را به من اموخت آشنا نمیشدم... هرچند در این مسیر همواره زمین خورده و میخورم ولی افقش آنقدر روشن هست که بلند شوم و ادامه دهم...یا مثلا تا سالها همیشه از اینکه برای دوره ی فوق لیسانس عازم تهران شدم و آنقدر زحمت و هزینه برای رفت و آمد و اجاره خانه و ... متحمل شدم خودم را عمیقا مواخذه میکردم... اما همیشه از اوج مواخذه ی عمیق، به اوج شکر عمیق میرسیدم... شاید همه ی آن زحمتها و هزینه ها ارزش مهیا شدن آن خلوت دو ساله برای تفکر بیشتر و انتخاب مصمم تر مسیر زندگیم را داشت...ای کاش چنان ذهن بازی داشتم که میتوانستم از هر اتفاقی درسش را بگیرم و بگذرم... حالم خوب نیست... در حزن و بغض اتفاقی مانده ام که دردش تمام قلبم را گرفته و عقلم را مسدود کرده... چنانکه همچون موقعیتهای سخت گذشته ارزو میکنم ای کاش چون پروفسور اسنیپ داستان هری پاتر چوب جادو داشتم و قدح اندیشه تا درونم را خالی کنم از آنچه آن را فراگرفته... اما نه چوب جادویی هست و نه قدح اندیشه ای... اگر هم بود قطعا درمان نبود؛ فرار بود!... به قول عزیزی &quot;تفکر بهای موفقیت است&quot; و لاغیر...ای مهربانترین ای عزیز ای بزرگوار علم و قدرت و حیاتم ببخش که جز تو پناهی نیست...</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 09:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمها رو ببخش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-pynlgke20ieo</link>
                <description>باید آدمها رو بخشید... هر ادمی حتما حتما حتما خطا میکنه... حالا شاید کسی کمتر و کسی بیشتر... این وسط ادمهایی هستن که خطای دیگری براشون یعنی تمام شدن دیگری... هرانچه ساخته بوده رو خراب میکنند و تمام... ذهنیتشون منفی میشه و اگه اون ادم هرچقدر هم متنبه شده باشه و جبران کنه دیگه نمیبینن... مُهری میزنن روی پیشونیش و همیشه توجهشون به اونه و قضاوتشون براساس همون...متاسفانه یک سال اخیر من همچین ادمی شدم... خطای دیگران برام شده عامل بی اعتمادی و سوءذن... هرچقدر هم که خوبی دیدم از این ادمها باز همش به خودم گوشزد کردم و میکنم که اینا همونان که اِل و بِل... ولی در مقابل میبینم اونها محبت دارن و با وجود اتفاقاتی که افتاد و حرفهای بدی که پشت سر من شنیدن من رو با رفتارم قضاوت کردن و خیلی زود رفع سوءتفاهم شد براشون... اونها تا حدودی به من اعتماد کردن ولی من نه و این نبخشیدن و بدبینی من، سوهان روحم شده... در حالیکه گذشت و خوشبینی اونها براشون ارامش خاطر به همراه داشته... اصلا گذشتن از چیزی که باید میگذشتن در حالیکه من تو منجلاب یه موضوع بی ارزش گیر افتادم.و دیشب توی دعوای لفظی که با خواهرم داشتم دیدم او هم مدتهاست مُهری زده به پیشونی من و تمام رفتارم رو اونطوری قضاوت میکنه و من نمیدونستم... حتی گفت این فقط نظر خودش نیست و همه خانواده همینطور فکر میکنن... دعوا خوبه... لازمه... برای اینکه آدمها خودشون رو بریزن بیرون و تو بفهمی پشت تعریف و تمجید و لبخندها واقعا چه خبره... درسته زد به ریشه و از شنیدن حرفهاش حس کردم ویران شدم ولی خوشحالم که... از چی دقیقا خوشحالم اخه !؟ ... فکر کنم از اینکه نقاب ها افتاد و فهمیدم رفتار ما خیلی بیشتر از چیزی که در تصورمه با تعارف و رودربایستی همراهه و نباید به خیلی از حرفها تکیه کرد... حتی اگر عزیزترین هات اونها رو به زبون بیارن... پ.ن: میگن ازمایش به نعمت سخت تره از ازمایش به نقمت... چه حرف درستی!... کسی که خصوصیات اخلاقی ژنتیکی بدی داره، کسی که زیاد بدی میکنه و البته نه لزوما از سر تقصیر... وقتی یه خوبی ای بکنه جذاب میشه برای بقیه... ولی وای به حال کسی که به لطف خدا  (و نه لزوما با تلاش خودش) یه سری خصوصیات خوب اخلاقی داشته باشه و جایی اشتباه کنه... یا با ادم اشتباهی مشورت و درد دل کنه... حتی اگه همیشه خودش مقر باشه که لایق تعریفها و تمجیدها نیست چنان تخریب میشه که میگه کاش هیچ وقت این نعمت رو نداشتم...</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 13:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتان می‌خواهد که چه چیزی اختراع کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-iz8yzjheomub</link>
                <description>معلم پنجم دبستانمون یکی از معدود معلم‌هایی بود که واقعاً هیچ وقت ندیدم و یادم نمیاد تبعیضی بین بچه‌ها قایل شده باشه... اون موقع‌ها ارزش کارشو نمی‌فهمیدم ولی الان وقتی خودم آگاهانه یا ناآگاهانه رفتارهای تبعیض‌آمیز نسبت به آدم‌ها دارم می‌فهمم که واقعاً چه انسان محکم، مصمم و شریفی بودن ایشون! بگذریم... یه بار آخرهای سال، همین معلم ظاهراً سخت‌گیرمون در اوج ناباوری از همه خواست که تشویقم کنن! به خاطر انشایی که نوشته بودم... موضوع انشا این بود: &quot;دلتان می‌خواهد که چه چیزی اختراع کنید؟&quot; و متنش هم این (بدون تصرف و تلخیص??):&quot;تا به حال به این فکر نکرده‌بودم که بتوانم هدیه‌ای مفید به کشور خود عرضه داشته باشم، ولی اکنون در اندیشه این هستم که چگونه از استعدادی که خداوند متعال در وجود من داده است. استفاده کنم. البتّه با اینکه احساس می‌کنم استعداد زیادی ندارم در فکر هستم که این استعداد را که در وجود خویش دارم گسترش دهم و از آن در انجام کارهای خیر استفاده کنم. حال که در فکر اختراع دستگاهی هستم می‌بینم که این جهان هستی به دستگاههای زیاد و مختلفی احتیاج دارد. من به یکی از این دستگاهها که احساس دارم جهان و جهانیان به آن احتیاج فراوان دارند یک تراش بسیار بزرگ است. حتماً تعجب می‌کنید که یک تراش چه فایده‌ای برای جهانیان دارد. ولی به عقیده‌ی من جهانیان به این تراش احتیاج فراوانی دارند. این خیالی که من در سر دارم بسیار غیر ممکن و خنده‌آور است. به هر حال من در افکار خویش احتیاج جهان را به تراشی که ساختن آن ممکن نیست می‌بینم. اکنون درباره‌ی تراشی که نمی‌دانم او را چگونه بسازم توضیح می‌دهم:به نظر من ساختن چنین تراشی از دست هیچ کس جز خیالاتم برنمی‌آید. می‌پرسید: این تراش برای چیست؟ من در جواب شما می‌گویم تراشی خواهم ساخت که بدیهای جهانیان را بتراشد و دست در دست نیکوکاران و خوبان دهد. اکنون که جواب سوال خویش را فهمیدید، به من حق بدهید که آیا ساختن این تراش نیکوست یا خیر؟&quot; اون روز دوست نداشتم معلم برای انشا صدام کنه. خجالت می‌کشیدم چرندیاتی که نوشته بودم رو بخونم. وقتی انشا تموم شد پرسید: خودت نوشته بودی؟ گفتم بله خانوم. گفت آفرین! تشویقش کنین بچه‌ها! بعدم گفت آرزو می‌کنم که به آرزوت برسی. گفتم نمیشه که خانوم! گفت چرا نمیشه؟ اگه بخوای میشه! (متن مکالمه دقیق یادم نیست یه چیزی شبیه این بود!) معنی این حرفش رو هم نفهمیدم، شاید ایشون چیزی می‌دونست که من نمی‌دونستم!معلم‌های ما نسل کاغذ و قلم بودن، شاید هیچ وقت این متن رو نبینند؛ ولی شاید یه روز فرزندش و شاید باید بگم نوه‌ی ایشون بخونه این متنو... در این صورت لطفا سلام منو برسونید به خانممون و بگید دوستشون دارم... اسم خانوممون یادم نیست ولی فامیلشون &quot;کافی موسوی&quot; بود با یه عینک بزرگ که همیشه عادت داشت با انگشت سبابش مرتب جاشو رو دماغش تنظیم کنه...اون روز فکر نکنم خودم فهمیده بودم چی نوشتم ولی آرزوی امروزم به انشای پنجم دبستانم نزدیکه خانوم! آرزوم اینه که یه تراش پیدا کنم و خودمو بتراشمو بتراشمو بتراشم...ما همیشه به یاد شما هستیم، شمام تو خلوتت به یاد ما باش خانوم...پ.ن. بچه‌های دیگه هم خاطرات مشابه دارن از ایشون... مثلاً دوستم فروغ که تو انشای &quot;دوست دارید در آینده چه کاره بشوید؟&quot; با لطافت تمام نوشته بود &quot;دوست دارم مامور شهرداری باشم...&quot; و ...یادِ همه‌ی معلم‌ها گرامی</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 12:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چوب نگاه نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-ndopfxey9csv</link>
                <description>جناب یوپ چاگیسالها پیش به برکت تنها نمره ی غیر 20 کارنامه (ورزش:13) در نزدیکترین باشگاه، تکواندو ثبت نام شدم... بعد از گذشت چند صباح استاد گرامی فرمودند جلسه ی آینده هر کس با قطعه چوبی مربعی به ابعاد فلان در فلان در سالن حاضر شود ... ما هم هیجان زده به چوبفروشی رفتیم و با هزینه ای گزاف چوبهایی با قطعات مذکور تهیه کردیم. در جلسه ی آینده به صورت چرخشی دو نفر مسئول گرفتن سمت راست و چپ چوب به صورت عمودی و در فاصله ی تقریبا 1.5 متری از زمین بودند و نفر سوم باید از دور میدوید و میپرید و به ضربه ی پا چوب را در هوا میشکست... اشتباه نکنم اسم حرکت &quot;موم دولیو یوپ چاگی&quot; بود... حقیر چندین بار به نقطه ی شروع رفتم و دویدم و موم دولیو یوپ چاگی جان را نثار قطعه چوب گرانمایه کردم... نشکست که نشکست! هربار با شتاب بیشتر میدویدم و با قدرت بیشتر ضربه را بر چوب مبارک فرود می آوردم ولی افاقه نمیکرد... تا اینکه استاد وارد عمل شد:- میدانی عیب کار در کجاست؟- نه! - هدف را اشتباه در نظر گرفتی!- یعنی چه؟-هدف کجاست؟ - خب معلوم است چوب! - خیر! هدف پشت چوب است! تمرکز جنابعالی باید پشت چوب باشد نه خود چوب!کمی در چشمانشان نگریستم و دوباره به نقطه ی شروع رفتم. دویدم و پریدم و ضربه را زدم... چوب شکست!!! درست بود... اشکال در میزان شتاب یا قدرت ضربه نبود... حواس بنده به هدف اصلی نبود!سالها از آن سالها گذشته و بنده در عرصه ی تکواندو نیز همچون سایر عرصه ها افتخاری کسب نکردم و با کمربند قرمز و برخلاف اصرار استاد تکواندوی عزیز را رها کردم... اما خیلی وقتها در مسائل زندگی یاد آن روز می افتم... وقتی احساس میکنم کاری یا مشکلی یا مساله ای بر من چیره شده، فکر کردن به بَعدِ آن، فکر کردن به هدف اصلی، هم باعث آرامش و تسلی خاطر بنده میشود و هم ذهنم را باز میکند؛ گویی موضع ام عوض میشود و راهکار را میبینم و ناگاه نتیجه عوض میشود و نهایتا من بر آن کار چیرگی میابم... هرچند گاهی به سختی... چرا که مدام دچار غفلت میشوم...خلاصه اینکه از آن همه سال کلاس تکواندو رفتن ها و آن همه هزینه برای شکستن چوب کردن ها و ... همین یک درس را گرفته باشم کافی است؛ هدف عبور از اهداف است نه رسیدن به اهداف... والسلام.</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 09:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید شطرنج یاد بگیرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64829642/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-zirudc7pbpgy</link>
                <description>من شطرنج باز نیستم... توی زندگیم شاید کمتر از 50 یا کمتر از 100 بار شطرنج بازی کرده باشم... حتی با قواعد شطرنج به صورت کامل آشنایی ندارم... ولی همون چند باری که بازی کردم از یه قاعده ی اصلی شگفت زده شدم!  البته باید بگم قاعده ی اصلی آماتورها :) توی شطرنج اگه حالت دفاعی به خودت بگیری قطعاً مات میشی! و برعکس وقتی حالت حمله میگیری اغلب خیلی زود میتونی پیروز بشی؛ طوری که خودت باورت نمیشه و از سرعت پیروزی خودت هیجان زده میشی...توی زندگی هم بارها این رو تجربه کردیم... مثلا وقتی امتحان داری، اگه بگی سخته و چطوری بخونم و نمیتونم و 10 هم بگیرم راضی ام و اِل و بِل... قطعاً افتادی! مگر به عنایت استاد:) ... و برعکس اگه بگه کاری نداره که چیزی نیستن اینا و... این تویی که پیروز میدان امتحانی... یا مثلا وقتی مریض میشی اگه خودت رو به بیماری بسپاری خیلی زود مغلوب بیماری میشی و سد محکمی میشه برای بلند شدن (حتی با وجود بهترین درمان ها) و برعکس اگه چندان جدی نگیریش و به کار خودت ادامه بدی (البته در کنار درمانِ صحیح!) دیر یا زود بهش غلبه میکنی و پیروز میشی... اگه باورت این باشه که اینجا جای نفس کشیدن نیست؛ به زودی نفست دیگه به سختی بالا میاد و برعکس اگه باورت این باشه که با همه ی سختی های موجود هنوز هم میشه خوب زندگی کرد، حتی به بقیه هم اکسیژنِ حیات میرسونی!اولش که شروع کردم به نوشتن فکر کردم یه موضوع جدید ذهنم رو مشغول کرده... ولی الان میبینم همون موضوع همیشگیه... حالمون باید از درون خوب باشه تا بتونیم به مشکلات بیرون غلبه کنیم؛ و بخش زیادی از حالِ خوبِ درونی به افکار و باورهامون برمیگرده...پ.ن1: خیلی چیزها از قلم افتاد... شاید بعداًپ.ن 2: نمیفهمم چرا گاهی شطرنج با تخته مقایسه میشود! این کجا و آن کجا...</description>
                <category>پرتو</category>
                <author>پرتو</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 08:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>