<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Roohak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64832531</link>
        <description>روحکی هستم. با آرزوی امید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:30:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3329095/avatar/eR9TNJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Roohak</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64832531</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره فروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-lxh75pu8eurf</link>
                <description>دیگر به خاک تعلق دارمسال ها بود که روی آن پارچه ی خاکی صورتی نمایان بودم.فروشنده ی خیابان گرد هم دیگر ناامید شده بود. او هم با صدای ترافیک و شب های بارانی نسبتی پیدا کرده بود.با گربه های ولگرد دوست شده بود.و با رنگ فیروزه ای من قهرو مدام زیر لب زمزمه می کردکه چرا من را با زنش خاک نکرد...آخه فروغم فیروزه ای دوست داشت. با ترکیب ماتیک زرشکی.از رقصیدن هم لذت می برد در اتاقش آهنگ می‌گذاشت و بدن چروک را به آرامی به رقص در می آورد و می‌خواند.می‌خواند  کاغد دیواری گل گلی هم صدایش را به خودش بر می‌گردانند و پرده های سفیدش هم دست می زدندمن روی گردنش تلو تلو میخوردمتلو تلوو به مو های قهوه ای کوتاهش گره میخوردم فروشنده هم به در تکیه می‌داد و لبخند می زد.اما روزی که گل روی کاغذ دیواری پژمرده شد فروشنده به کوچه های تاریک اسباب کشی کرد و اموال پیرزن به پارچه ی صورتی سلام کردند.از آن موقع دیگر من برای کسی نبودمروز به روز اخم پیرمرد را می دیدمکه غرمی‌زند و می‌گوید چرا نمی‌تواند آخرین خاطره را بفروشدکه دیگر فروغش را از یاد ببردو داد می‌زد به امید این که زنی 40 ساله رد شود و برم داردروز به روزبه روز به روز دیگر خسته شده بودپس من را در مشتش گرفت فشار داد فشار فشارانگار که نبض زنش بودم و پایش را کوبید کوبید کوبید انگار که سینش بود  و به قبرستان رسیدیم و گشت گشت گشتانگار که دنبال داروی پیرزن بود و وقتی که پیدایش کردنفسی کشید فریادی زد اشکی ریختو پرت شدم کنار ماتیک زرشکی و مرد گریان پا هایش را رو زمین کشید.و من در خاک فرو رفتمو فروغم را بغل کردم و باری دیگر تعلق پیدا کردم. </description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 09:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ناگفته بین بهار و زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ogmxbz8azcq7</link>
                <description>برای این که از رود های مچش خون نریزد،دخترک در فصل ناگفته‌ای بین زمستان و بهار زندانی شده بود.در فصلی چند ثانیه ای فصلی پوچ فصلی که شکوفه ها جرئت شکفتن را ندارندمرغ ها شکست عشقی می‌خورندسبزه‌ی سفره‌ی هفت سین برایمان گریه می‌کند و آلبوم های بچگی می‌پوسند. فصلی که بشریت به آن  کندویی که دیگر عسلش تلخ شده نگاه می‌‌کند و از همسایه‌ی طبقه‌ی بالا می‌پرسد که چه شد این طور شد ؟  و مدام فحش میدهند که این ساعت کوفتی که خلق کردی ظالم ماست ؟و  بنده هایت چه گناهی کردند ؟ چه گناهی که این در این زندان اسیرشان کردی ؟چه گناهی ؟و آن پسر جوابی جز &quot;متاستفم&quot; نمی‌تواند بدهد دخترک هم روزی جزوی  از آنها بود.از کار های همسایه سر در نمی آورد.و فریاد می‌زد که می‌خواهد آزاد شود آزاد از آن ستمگر رومیزیآزاد از آن دنیای پوچ آزاد از چسب زخم های روی مچ هایشآزاد از آزادی اما دیگر گلویش برای همچین کارهایی می‌سوختعضله های ابرو هایش دیگر درد می‌کردندو گیاهان روی چشمش دیگر زیادی آبیاری شده بودند پس فقط یک زیرانداز روی این چمن های له شده پهن کرد که دراز بکشد.و به ابر های طوسی که ساکن ماندند نگاه می‌کردبه خورشید خاموشبه کندو های گندیده به آن درختان فرسوده‌ای که خودکشی شکوفه های خودشان را دیدندبه فحاشی رهگذران هم گوش می‌داد و می‌خدید و با خنجرش بازی می‌کرد.‌و در اوقاتی هم به همسایه طبقه بالا خیره می‌شد ‎‌با دل لبریزش ولی حرفی نمی‌زد چون می‌دانست که همسایه فقط با  چشمان گریان برمی‌گشت و می‌گفت&quot;متاستفم&quot;و در آخرین روز های زندگیش دخترک به همسایه نگاه می‌کرد بیشتر از قبل به همان پسری که هدفون روی گوشش کاری کرده بود موهایش شلخته شود و داشت املت درست می‌کردو املت را سوخته بودباورش نمی‌شد که این پسر خالق جهان است!  بهش خیره شد.و به عقیده‌ای رسید که شاید دیگر آن خالق خسته تر از آن بود که برای جهانش دستاویزی شود و شاید دیگر اندوهی که به دوش می‌کشد بیشتر از آن  بود که بتواند غم دیگران هم درک بکند شاید جوان تر از آن بود که خدا باشد پس بهش لبخند زد...همسایه هم آهنگ را از گوشش در آورد و لبخند دختر را  پس داد  دخترک درختی را تبدیل به صندلی خودش کرد. &quot;نمی‌‌خوای آزادم کنی ؟&quot;&quot;نه. آخه میدونی از تضاد پیراهن زردت و دنیای طوسیم خوشم میاد  &quot;&quot;چیه دوسش داری؟&quot;&quot;نه خودتو دوست دارم&quot;مردمک دخترک گشاد شد و همسایه آرام آرام آمد پایین و  کنار دخترک نشست&quot;از زخم هایی که امروز به خودت زدی باخبرما&quot; &quot;می‌دونم&quot; صداش کمی ترک خورد &quot; از جهانم نرو! اینجارو تنها نگذار! &quot;دخترک  یک دستش را گرفت، در دست دیگریش هم خنجرش&quot; دیگه خسته شدم&quot;&quot;منو تنها نذار!&quot;اما دیگر زیر انداز آبی رنگ خون شکوفه ها را گرفته بود  سرای ناامیدی دیگر پیراهن زردش را از دست داده بود همسایه هم فقط انگشتانش را لای موهایش گره زدو به درختان فرمان خم شدن را دادبه ابر فرمان باران را  به شکوفه ها قبر شدن را و حرف همیشگیش را زد &quot;متاستفم&quot;    </description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 16:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D8%B4-pkobexqerjdy</link>
                <description>یک ساعت مانده بود.در چمدانش را بست و محو افکاری بود که فریاد می‌زدند فقط یک ساعت مانده بود.  دیوار های سفید اتاقش پر از لکه های جوهر مشکی بودند. لکه ها می‌گریستند که مارا تنها نزار تخت آشفتش فریاد می‌زد که برگرد و بخواب بوی عطر قدیمیش گفت که برگرد به خاطره ها لامپ کوچک و سوخته ناله می‌کرد که نرونرو از این خانه‌ی پوشالی  که من نورانی می‌مانم که بمانینرو! اما رفت...بیست دقیقه مانده بود. در تاکسی غرق آهنگ بود و آخرین طلوع آفتاب را تماشا می‌کرد خواننده می‌خواند که ای امید سرزمین ترکم مکن زجه های درختان ولیعصر شایعه می‌کردند که او قلبی ندارد که دارد مارا به این جهنم می‌سپارد؛ که دارد مارا تنها می‌گذارد و خورشید و ابر های آبرنگ مانند هم فقط در سکوت اشک ریختند.چشم هایشان فرا می‌خواند که نرو نرو !اما توجهی نکرد و رفت.ده دقیقه مانده بود.در فرودگاه بود که چیزی از چمدانش به زمین افتاد دفترش بود. لکه های جوهر قلبش بود.دفتر به پایش زنجیر زد اصرار کرد که نروگریه کرد که نروفریاد زد که نرو&quot;حداقل من را با خودت ببر حداقل من را در یاد داشته باش&quot;نرو ! اشکش در آمد. اما فقط آن را انداخت دور و رفتپنج دقیقه مانده بود صدای چرخ های چمدانش را از هرچیزی بلندتر می‌شنیدایستاد.آخرین خدافظی هایش را گفت صدای گریان مادرش این منظور را می‌رساند که دلتنگ می‌شومآخرین بغلم هایش را کرد بوی آغوش پدرش برای اولین بار برایش اندوه‌ناک بود آخرین بزن قدش هایش را زد طاقت نداشت که دیگر دوستانش را نبیند خنده ای بر لب زد آخرین لبخندش را زد همه گفتند که نرو نرو که میمیریم نرو اما رویش را برگرداند و دوباره صدای چرخ های چمدان را در آورد دو دقیقه مانده بود صدای خنده های بقیه مسافران در گوشش سوت می‌کشید. اشک هایش نمی‌گذاشت که عدد پروازش را ببینیددلش زمزمه می‌کرد که نرو افکارش داد می‌زدند که اینجا جایت نبود برو! دلش باز آرام گفت که خاطراتت چه؟افکارش متقاعدش می کردند که آیندش مهم تر بود دیگر دیوانه شده بود آخه مگر می‌شد بوی سیگار بهمن را صدای سنتور در خیابان هارا مقنعه های امضا شده رازنگ فارسی کلاس اول را ایران را وطنش را از یاد ببرد؟مگر می‌شد از این پاره ی دل دور شد ؟ مگر می‌شد که برود؟مگر می‌شد ؟... نفسی کشید آخرین نفسش را  سوار هواپیمایش شد ده ثانیه مانده بود اشک هایش دیگر  روی گونه هایش خشک شده بود پنج ثانیه مانده بود شالش را در آورد یک ثانیه مانده بود و به بیرون نگاه کرد. برای آخرین بار به ایران نگاه کرد ایران گفت نرو اما فقط لبخند تلخی زد و رفت...</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 16:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنج روی کوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%87-oblvjwhyk9qj</link>
                <description>یادم است 2 سال پیش آن کوه را دیدم.کوهی که روی آن گنجی بود. به سمتش قدمی برداشتم و آن طور شد که جهانم با آن گره خورد. هر روز یک قدم نزدیک تر، هر روز امیدوارتر. بعد از مدتی مردم دیگری هم آن گنج را می‌خواستند. کسانی که از من پا های بلند‌تری داشتند، کسانی که کمتر خسته می‌شدند ، کسانی توانمند تر، کسانی بهتر.پس دویدم.دویدمبا پا‌های کوچکم می‌دویدم ، با ریه های ضعیفم نفس  می‌کشیدم دویدم پا‌هایم را روی زمین می‌کوباندم . هر بار محکم تر، هر بار ناامیدتر آخر مگر راه طولانی برای پاهای کوتاه بود ؟  مگر رقیب های توانمند برای کودکی ضعیف بود ؟  مگر آرزو های بزرگ برای کسی کوچک مانند من بود؟ اطرافیانم را نگاه کردم. کسانی بزرگتر، کسانی بهتر دویدم دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم باز هم دویدم دویدم دیگر دیوانه شده بودم!باز هم دویدم اشک ریختماما دویدم خودم را گم کردم  باز هم دویدم دویدم !اما نرسیدم !نرسیدم... و به زمین خوردم شکست خوردم...حالا می‌پرسید گنج چه بود ؟یک قلم ،قلم نویسندهشاید بخت من کوچک همین بود. که همین نویسنده‌ی طرد شده و نامرئی بمانم.که نوشته هایم کنارم  خاک شوند؛ که خوانده نشوند...که به آن کوه فقط زل بزنم که بدوم، اما نرسم </description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 20:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%B3%D9%88%DA%AF-gif7jawksoci</link>
                <description>می‌دویدم. درخت های جنگل به قدری بلند بودند که احساس می‌کردم در ماز گیر افتاده‌ام.پاهایم خسته بودند؛ اما لحظه‌ای نبود که صدای خش خش برگ های زیر پاهایم و نفس نفس زدن من قطع شود. نسیم پاییزی به سرعت به صورتم می‌وزید؛ آنقدر سرد بود که صورتم سر شده بود. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود. صدای پای آن موجود هر لحظه بیشتر می‌شد و هر بار با شتاب تر به گوش می‌رسید. اما این موجود نه شیری عصبانی بود و نه خرسی گرسنه؛ نام این موجود بزرگ &quot;سوگ&quot; بود. هیولایی که معروف به تله‌ی آغوشش بود. شایعات میگویند او طوری شکارش را می‌گیرد که دیگر نمی توانستند زندگی کنند.روی سنگی نشستم تا نفسم بالا بیاید؛ که ناگهان صدایی را کنارم شنیدم.&quot;تا چقدر دیگر می‌خواهی فرار کنی؟&quot; روباهی بود.  نفس  نفس زنان جوابش را دادم &quot; تا ... تا جایی که...سوگ ولم کند.&quot; &quot;اگر سوگ ولت نکند چه؟ بعدش چه کار می‌کنی؟&quot;ساکت بودم. اگر ولم نکرد چی؟ روباه لحنش را  آرام‌تر کرد &quot;عجیب است که انسان ها از هر احساسی و هر تغییری فرار می‌کنند، در صورتی  که همین ها دنیا را می‌سازند.&quot;&quot; الان منظورت چیه؟&quot;&quot;منظورم این است فرزندم؛ سوگ هیچوقت ول نمی‌کند. او دارد هر روز با همه زندگی می‌‌کند. بعضی ها با هر آغوش بلندتر فریاد می‌کشند و بعضی ها ب ساکت‌تر می‌شوند. جنگ احساس و انسان همیشه پا  بر جای است. اما سوال من از انسان این است؛ وقتی سوگ کوچک می‌شود، چرا جنگ؟ چرا فرار؟.&quot; و روباه رفت.بعد از حرف های  روباه دیگر پا به فرار نذاشتم. به صدای پایش گوش دادم. هر بار بلندتر ، هر بار نزدیک‌تر؛ تا این که جلوی من ایستاده بود.سوگ کنارم نشست و من را در آغوشش نگه داشت. نفس تلخش به گردن من می‌خورد. در آن لحظه خاطراتی به یاد آوردم. خانه‌ای که به آن نمیشه برگشت، دوستانی که دیگر در کنارم نیستند، محبت هایی که دیگر جایی پیدا نمی‌شوند، کسی که قبلا بودم، قلبی که قبلا داشتم. اشک ریختم. سوگ فقط سکوت کرد، حامی اشک هام شد و من فقط در او فرو رفتم. الان سال  هاست که کنار هم نشستیم. بعضی اوقات یادم می‌رود در آغوشش هستم و بعضی اوقات آنقدر فرو می‌روم که دیگر منی وجود ندارد، فقط سوگ می‌ماند. اما دنیای من دور او نمی‌چرخد. زندگی من هنوز پا بر جای است. من هنوز زندم.  اما جایی از حرف های روباه اشتباه بود. سوگ هیچوقت کوچک نشد. او من بود که بزرگ شدم.</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 13:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیاه بی ملاک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%DA%A9-ezktgt51wmxm</link>
                <description> &quot;اگر شما را کاشته بودند، چه  سبز میشد؟&quot; استادم روی صندلی خود نشست و منتظر جواب من ماند. &quot; یک گل... رز؟&quot;&quot;چرا؟&quot; &quot;چون خوشگله؟&quot;&quot;این طور نمی‌شود. بیشتر فکر کن. اگر همه در دنیا میتوانستند یک حرف بداهه بگویند و به خود بگویند فیلسوف که دنیا دیگر بی ارزش می‌شد.&quot;اگر من را می‌کاشتند، چه سبز می‌شد؟...&quot; شاید گلی لطیف می‌شدم؛ با گلبرگ های رنگی و نرم. شاید آن موقع می‌بود که ضعیف بهم می‌گفتند زیبا.یا شاید کاکتوس می‌شدم در صحرایی گرم.  شاید وقتی وضیعت سخت من را ببینند به من بگویند قوی.&quot;استادم نیشخندی زد.&quot; هیچ قانونی در  دنیا وجود ندارد که گل بخاطر لطافتش ضعیف و کاکتوس بخاطر مقاومتش قوی است.  اهمه‌ی این ها نظر انسان ها بوده.پس حالا چه ؟ حالا جوابت چیست؟&quot;صدای سکوت و بوی قهوه ی استاد در اتاق پیچید. به حرف استاد فکر کردم. و در آخر جواب دادم.&quot;گیاهی که نه خوب است نه بدنه زیبا نه زشتنه ضعیف نه قوی گیاهی که در اصل بی ملاک است؛ اما این نگاه انسان ها است که بر روی آن قیمت می‌گذارد&quot;شاید به عنوان انسان هم همین هستم. شاید همه چیز د ردنیا همین است. بی ملاک...</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 18:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%DA%A9%D9%81%D8%B4-o7qjeksl6kw2</link>
                <description>وقتی سه ساله بودم کفش‌هایم پر از ستاره بود. لبریز از رنگ های مختلف بودند و روی ستاره‌ها لبخند بود. انقدر با آنها در پارک ها بالا و پایین پریدم که کهنه شدند. انقدر با آنها در دشت ها دویدم که سوراخ شدند.وقتی هفت ساله بودم کفش هایم طوسی و بنفش بودند. شاید به اندازه‌ی کفش های سه سالگیم رنگی نبودند، ولی روی آنها ستاره بود و بند هم داشتند که باعث شد احساس بزرگ بودم بکنم. در مدرسه با آنها هزاران ماجراجویی داشتم؛ اما پس از مدتی برایم کوچک شدند.در ده سالگی کفش‌هایم سیاه‌وسفید بودند. رویشان ستاره ای نبود اما چندان بد هم نبودند. جا های زیادی با آنها رفتم اما بعد از آنها خسته شدم .الان سیزده سالم است. کفش‌هایم چکمه های سیاهی است که رویشان نه ستاره است نه رنگ دیگری. با غم پاهایم را با آنها میکشم زمین. روحیه ای در آنها وجود ندارد. در من روحیه ای  وجود ندارد.بعضی اوقات یاد کفش‌های سه سالگیم میوفتم و دلم برای آن کفش ها تنگ می‌شود.نه، بعضی اوقات دلم برای سه سالگی تنگ می‌شود...</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 17:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناظره‌ی بین اشک و چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-oqr5rxxt9iya</link>
                <description>یک روزی چشم بهم گفت &quot;میدونی که مغز هیچوت از تو خوشش نیامده ؟&quot;&quot;بله می‌دانم&quot; &quot;ناراحت نمیشوی ؟ که هیچوقت به عنوان چیزی خوب دیده نمیشوی؟ که همیشه شما را به عنوان نشانه‌ی اندوه میبینند؟&quot;&quot;خیر&quot;&quot;چرا؟&quot;&quot; چون من فایده هم دارم. فایده ای که کسی نمی‌‌‌بیند.&quot;&quot;و آن فایده چیست؟&quot;&quot;وقتی من کنارت می‌نشینم، همه من را می‌بینند و متوجه اندوه این انسان می‌شوند و می‌فهمند که نیاز به کمک دارند؛ اما نمی‌گوید. من، درد پنهان را نشان می‌دهم.من، سختی این دنیا را محو می‌کنم.انسان به من نیاز داردبرای همین است که می‌گویند اشک مانند الماس است...&quot;</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 16:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازلی پیچیده به نام &quot;زندگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ixpco6zchlan</link>
                <description>اگر کسی بهم میگفت که زندگی رو با چه کلمه ای   توصیف میکردی، میگفتم &quot;پازلی پیچیده‌&quot;&quot;بعضی اوقات زندگی انقر سخت میشه که اشک هایت به اندازه ی اقیانوس میشود . سر نوشت شبیه خرسی است که باید به رقص در بیاری . بعضی اوقات از اون پیچیدگی سر در نمیاری ، گیجی ‌. با ناراحتی به اون پازل مبهم نگاه میکنی و از زندگی ناامید میشیاما بعضی اوقات با پیچیدگی زندگی خوشی . با کنجکاوی و با هیجان سعی میکنی درستش کنی و اون برایت یک چالش میشه . چالشی که حاضری بر عهده بگیری . هر کاری کنی اون پازل هنوز مبهمه فقط تو باید انتخاب کنی آیا کنجکاوی یا گیج؟</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 19:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-iyqwjya191qa</link>
                <description>زندگی ینی چی ؟زندگی ینی خندیدن بعد از کلی گریه  ینی دلتنگی برای روز هایی که خوشحال بود یزندگی فکر کردن راجب کسانی که هیچوقت فکر نکردی آنها رو از دست بدی ینی حرف زدن با کسانی که هیچوقت فکر نکردی برایشان با ارزش باشی زندگی ینی اوج گرفتن با اون آهنگی که سال پیش میگفتی خیلی بده زندگی ینی تجربه زندگی ینی تعادل خوب و بد زندگی ینی تغییر زندگی ینی همه چیز  موقت است حتی خودش !</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 11:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چطور حسی است ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vyyhywo6l2cd</link>
                <description>:«عاشق بودن چه حسی دارد؟»:«بعصی اوقات احساس میکنم خرگوش کوچکی هستم . جلویم یک صیادی نشسته و اسلحه ای رویم کشیده . نمیدانم چیست یا قرار است چه اتفاقی بیوفتد؛ فقط میدانم که خطر رو به رویم نشسته  و اگر فرار نکنم شاید جانم را از دست بدهم .بعضی اوقات مانند کودکی پر از غم هستم . در تاریکی ، زیر پتویم عروسکم را بغل میکنم ؛ به امید این که گرمایی در اغوشم حس کنم ... اما گرمایی وجود ندارد .‌  ترس و تاریکی وجودم را طوری فرا گرفته است که انگار چیز دیگری در زندگی این موجود کوچک جون من وجود نداشته است . »:«و شما میگویید این احساس دلنشین است!»:«عشق الهه ی عجیبیست . دروغ نمی‌گویند وقتی میگویند آفرودیتی قوی ترین الهه است . عشق شیرین نیست ولی ...عشق همان موقعی است که صیاد تیری به سرم نمی‌زند و من به خوی خودم برمیگردم و در آغوش طبیعت می‌نشینم.عشق همان موقعی است که مادرم من را در ترس و تاریکی پیدا میکند و من را در آغوش می‌گیرد و امید در  قلب کوچکم سرازیر میشود موقعی است که گرمایی در قلبم وجود دارد که فقط می‌گوید ادامه بده ادامه بده !بله ، عشق همه ی این هاست تاریکی و روشنایی ترس و امید مرگ و زندگیعشق با جانت بازی میکند .  برای همین است که خطرناک است ولی به همین دلیل است که انقدر می‌تواند زیبا و دلنشین شود چون عشق همان احساسیت که حتی خدایان را به کشتن میدهد </description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 11:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-kr4gnfguwlib</link>
                <description>مانند روز های عادی از خواب بیدار  شد و به حفره ای که در قلبش هست نگاه کرد . نه درد میکند و نه میسوزد فقط خالیست ؛ اما داشت رنج میکشید . اما مگر حفره زخم است که درد کند؟ حفره هیچ است ! افسوس که کسی نبود که درکش کند .روز ها دنبال چیزی می گشت که بتواند  با آن حفره را پر کند. پول را انتخاب کرد؛اما پس از مدتی مالی که داشت به درد نخور شد. کار را انتخاب کرد؛اما آن هم سودی نداشت. عشق را هم امتحان کرد . اما چیزی که سطحیست ، نمیتواند چیزی که عمیق است را ترمیم کند .  زمان به روند تند خودش پیش رفت  ؛ معتاد شد ‌. معتاد مادیات زندگی . آنها را طوری بغل میکرد که انگار معشوقش است ؛ اما حتی این هم حفره را پر نمی‌کرد بلکه بی حسش میکرد . البته هنوز  حفره را حس میکند ولی دگر میشه چه کار کرد ؟ میگویند این حفره را چیزی جز معشوقی که آن را ایجاد کرد ، پر نمیکند . چیزی جز علاج عشق . و درست میگویند دلدارا، عشق جز شکست چیزی نیست . این زخم برای بعضی ها درد میکند ، برای بعضی ها مانند آتش می‌سوزد و بعضی ها فقط حفره ای میشود که پوچ و درد ناک است ؛ دردی که هیچ است  .معتاد شکست مشو .  ولیکن دلیل شکست دیگری مشو. حفره ای ایجاد نکن ‌زیرا آنانی که در دستشان بیل کوچکی دارند گناهکارند . شاید شیرین ترین گناهکاران دلدارا، عشق زیبا نیست . درد دارد اما در جایش شیرین است . پس عاشق شو و دیوانه . و نگران حفره ها نباش ، دلسوزی مرگ نجاتت میدهد 🖤پی نوشت : اینو یه مجله نویسندگی قبول کرد . عرررر</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 11:04:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکست های کوتاه گوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%AA%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-j3k1n1u1mtik</link>
                <description>سلااام! تازگی ها فهمیدم چقدر تکست های دو سه  خطه دارم و به نظرم خیلی عجیب میشد اگه هرکدوم یه پست بود برای همشو اینجا به اشتراک میذارم . خب پیش به سوی خوندنطوفان «امروز هوا مثل هوای بعد طوفان است »‌:«ولی طوفانی نیومده»:«بعضی اوقات طوفان رو نمی بینی ولی میدونی ، فقط به این دلیل که طوفان را نمی بینی به این معنی نیست که اتفاق نمی افتد ...»____________________________________________________________________________________________قضاوتهیچوقت قضاوت نکنچون روزی میرسه که در خانه ات مینشنیو یک منظره زیباروبخاطر شیشه ی کثیف خودت میگی زشت_____________________________________________________________________________________________گریه+ چرا گریه چیز بدیه ؟_ چون کسی که گریه می‌کنه احساساتی و ضعیفه+ کسی که براش اهمیت نداره که میگن ضعیفه یا نه و گریه اش رو می‌کنه کس ضعیف تریه یا کسی که افکار بقیه براش مهمه و گریه نمیکنه ؟_____________________________________________________________________________________________خورشید کور کن برای خورشید افسوس می خورم می سوزد ، می سوزد و می سوزد تا دنیای تاریکمان پرنور شود و تنها دست مزدش ، ناله های  ما است که &quot;کورمان کردی !&quot;افسوس که خودم خورشیدم...</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 10:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عینک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64832531/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-xamfleaf8cer</link>
                <description>«چرا بعضی اوقات عینکت را در میاوری؟»با خنده بهش نگاه کردم :«دنیا جای زیبایی نیست پر از شکنجه ، افسوس و اشک است نقص هایت را جلوی چشمت می‌گذارد...ولی چه حسی خوبی دارد که بتوانی خودت را نابینا کنیسنگدلی دنیا رو  محو کنی نقص هایت را نبینی چقدر نابینا بودن شیرین است که وقتی عینکم را در می آورم از زندگی آزاد میشوم »</description>
                <category>Roohak</category>
                <author>Roohak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 10:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>