<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SaharM</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_64973542</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:38:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>SaharM</title>
            <link>https://virgool.io/@m_64973542</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ادامه داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64973542/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-a8vbmmbm4ccz</link>
                <description>از ترس، یک قدم به عقب برگشت و از شاهزاده خانم فاصله گرفت. وقتی این جمله را شنید، قلبش تندتر تپید. هرگز انتظار نداشت که شاهزاده خانم به او چنین نظری داشته باشد. لبخندش به آرامی روی لبانش نشست و گفت: &quot;از لطف شما سپاسگزارم، بانو، اما… هنوز برای این دیدار آماده نیستم.&quot;شاهزاده خانم با حیرت به او نگریست و پرسید: &quot;چرا؟ اگر قرار است با یکدیگر زندگی کنیم، باید همدیگر را بشناسیم.&quot;عامر نفس عمیقی کشید و با صدایی آرام گفت: &quot;به خاطر بیماری‌ام نگرانم. نمی‌خواهم شما را در خطر بیندازم.&quot;شاهزاده خانم با نگاهی پر از قاطعیت پاسخ داد: &quot;نگران نباش، من خودم تصمیم می‌گیرم که با چه کسی زندگی کنم.&quot;عامر با چشمانی درخشان به او زل زد و احساس گرمایی در دلش حس کرد. گفت: &quot;اما شما... ممکن است به خطر بیفتید.&quot; صدایش هنوز هم مردد بود و ترس در وجودش جا داشتشاهزاده خانم نزدیک‌تر شد و با صدای ملایم‌تری گفت: &quot;نترس، من کنارت هستم...&quot;ادامه دارد.....ادامه دارد...</description>
                <category>SaharM</category>
                <author>SaharM</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 19:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آغوش سرخ( خیالی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_64973542/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-wkztywbmzyz3</link>
                <description>شروع داستان🫶⭕️آغوش سرخ⭕️&gt;تو هم شنیدی!؟&lt;چیرو؟&gt;اینکه ارباب جوان قبیله ی سرخ با شاهزاده خانم ما ازدواج کنه&lt;جدی؟&gt;ارهه&lt;چطوری میخواد تحمل کنه آخه؟ &gt;مجبوره؛تو قبیله ما فقط زنها حک فرمایی می‌کنند،مرد هیچ کاری از دستش بر نمیاد فقط باید کار کنه همین.. ^دووم نمیارهه.&lt;چرا؟&gt;شنیدم بیماری قلبی داره.&lt;واقعاا؟&gt;اره طبیبان گفتن تا ۲۰ سالگی بیشتر زنده نمی مونه؛الان نزدیک ۱۹ سالگیشه.&lt;وای دلم سوخت؛پسر جوان و خوشتیپیه‌.^چرا پسر بیمار فرستادن برای وصلت؛شگون نداره.&lt;چی بگم والا.!صدای تاخت و تاز توجه همه را جلب کرد. شاهزاده خانم با لباس حریر قرمز سوار بر اسب با سرعت تمام به سمت مردم می آمد؛آنقدر سرعتش زیاد بود که از اسب به سمت هوا پرت شد. ارباب جوان خیلی سریع متوجه شد از کجاوه بیرون پرید و شاهزاده خانم را در آغوش گرفت تا نجاتش دهد اولین نگاه بود اما چه نگاهی؟این هم جز نقشه بود؟یا واقعا قصد نجاتش را داشت.او را به زمین آورد شاهزاده خانم از آغوشش جدا شد و گفت : تو کیستی؟جواب داد :من ارباب قبیله سرخ عامر هستمسرت را بالا بیار میخوام خوب نگاهت کنم.از خجالت سرش پایین بود و عرق سرد می‌ریخت. شاهزاده خانم با پرویی تمام صورتش را بالا آورد و از سر تا پایش را نگاه کرد و گفت : تو بسیار خوشتیپی،امشب آماده باش...ادامه دارد...</description>
                <category>SaharM</category>
                <author>SaharM</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 03:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>