<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا خاوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65022451</link>
        <description>متولد ۱۳۵۸ ،دانش آموخته حقوق،وکیل پایه یک دادگستری.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:07:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/732161/avatar/4Kg76f.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا خاوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65022451</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکست میخوری،حتی اگر نفهمی1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C1-dx7bvfbvypaf</link>
                <description>اولین مواجهه اش با فقر ،وقتی بود که برای کنکور درس می‌خواند.تا اون روز جز  تن ماهیی که چهارنفره می‌خوردند و احتمالا هم سیر میشدند، ماکارانی کلفت و خمیری دم کشیده در قابلمه رویی،چیزی از هستی نمی‌خواست.صبح ها ،مردان چونان هنگی از کارگران معدن ،با لباسهای یک شکل و بیل و کلنگ در دست،سحر نشده از خانه های یک شکل بیرون می زدند و ساعتی بعد بچه ها با لباسهایی که تلاش شده بود تمییز باشند و هنوز جای دست مادر در حال شستن در تشت رویش مانده بود ،رها میشدند در خیابان‌های اطراف و گاه بدو و گاه آرام ،از خانه های یک رنگشان و از آغوش مادران بی پناه ،پناه می‌بردند به نیمکت‌های خسته  ،به تخته های گچی.آنجا که می‌نشستند هر کدام آوایی داشتند که از ده و روستای آبا و اجدادی در می آمد اما کالبدش مثل خانه،مثل پدر،مثل مدرسه ، یکی  بود.مامان که می گفتند،ننه دارها می‌خندیدند. و جنگ فرهنگ ها را روستا برده بود.غم نبود؟ بود .اما تو اندرون غم چه خیالی داری وقتی شادیی ندیده ای.تو خوشبختی،چرا که همین است و بس.امروز تو ماکارانی داری ،دیگری  تن،فردا برعکس می‌شود. اما لباس‌های پدران یک شکل می   مانند و مادران پناهی نخواهند داشت.مادران ،مادران. به زنی برده اند این دختران دیروز را ،مردان خسته،مردان بی هدف.آنکه امروزش را می گذراند و فردای نامده چون امروز گذشته است.شب بستری و آغوشی باز و فردایی که...مادر رخت ها را میشوید،زن همسایه نمک میگرد و زردچوبه .دیگری شاید دانه ای پیاز. آشپزخانه ها مدام تکرار می‌شوند و کودکان میدوند،میخسبند.و مرد خسته خواب می‌خواهد و سیگار . این بود زندگی.کنکور که نزدیک می‌شود، کتاب‌های مدرسه را جمع می‌کند کنار اتاق و شروع می‌کند در خیال خود که مسابقه از امروز آغاز شده.درسها را می‌خواند و می‌خواند.دوستی اولین شرط روشنیست.دوست که میشوی ،دیواره های تکرار مدام را میشکنی و وارد میشوی بر آنجا که نبود و بود می‌شود.دوست درب می‌گشاید، مبلهای بهتر،تابلو نقاشی بر دیوار،میز تحریری که دورتادور را کتاب‌های نادیده کنکور زینت بخشیده.چه رنگهایی! چه جلدهایی!پس چرا انقدر زیاد است؟ یکی درس را کنکوری داده ،آن یکی تست است و دیگری پاسخ تست.حتما گران است.مخفیانه نگاهی می اندازد به قیمت پشت جلد و سر انگشتی حسابی می‌کند.خانه که بر می‌گردد، کتاب‌های ساده مدرسه نا امید نگاهش می‌کنند و زار میزنند از بی قدریشان،از بی رنگیشان.سربازی هم بد نیست.می‌شود بالای برجک نگهبانی تولستوی خواند. می‌شود کویر را برد گوشه پادگان.بعدش چه؟ و تو عاجز می مانی.بر میگردی سراغ کتاب‌های خجل.قبول هم میشوی ،دانشگاه هم می روی اما اما تو شکست خورده بودی،شکستی که بوی پیروزی میداد اما شکست بود.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 14:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویایی که تمام نمی شود.حتی اگر تو بگویی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-coqugnl95u7u</link>
                <description>حمید مصدق،اینجا روی این نیمکت نشسته است.نگاهش کنید.پیرهن آبی روشن تمام نخی پوشیده، دکمه بالای پیرهنش باز است.سیگار را پوک می‌زند و زیر لب میخواند:من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور،گیسوان تو در اندیشه من،گرم رقصی موزون.سیگارش را در سطل کنار نیمکت می اندازد،آهی می‌کشد.عطر نفسهایش را فرو می دهد در ریه‌هایش و کلامش را به یاد می آورد.نیما وارد می شود جایش را می‌گیرد، وافور کهنه اش را در دست دارد،پرندگان زغال را با چنگالهایشان روی وافور می گذارند ،سرخی زغال روشن می‌دارد اطراف هیچکس را که نیست.زیر لب می‌خواند تورا من چشم در راهم.پیراهن آبی عاریه را از تن در می آورد روی نیمکت میگذارد تا شاید شاعری بنشیند ،بپوشد و بیاد بیاورد عطر نفسی را،چشمانش به دریچه خشک شود تا شاید دری گشوده شود و از ینگه دنیای موازی بیاید و بنشیند کنارش،و سیگاری بگیراند .نیمکت سخت بر زمین چسبیده است.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 15:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D9%87%D9%88%D8%A7-drnizrd5ooyk</link>
                <description>بیا تا برایت بگویم ، اینجا هوا بد است ، اینجا نان گران تر از جان من است. اینجا تنهایی در سکوت دامنت را گرفته و تو نمی دانی به کدامین راه می روی و فقط گم می شوی در اخبار هر روزه که فقرت را و غمت را افزون می کند . عقرب را روی قلیان گذاشته اند و شلنگ پر زهر را در میان دستت می‌گذارند. تو زهر را میکشی و نئشه در اخبار گم میشوی . آوار خوزستان ، سیل لرستان ، خشکی یزد و کرمان و بندرهای متروک که لنجی در آن پهلو نمی گیرد. دریاچه ها خشک می‌شوند و تو نئشه از عقرب صبح ها را به شب می رسانی . نگاه که میکنی موهایت سفید شده و فرزندانت قلیان عقرب را در سکوت به دست گرفته اند و تو خیره نگاه می کنی و سکوت.انتظار مرگ را میکشی و فرزندانت نمی دانند که زهر در جانشان می نشیند و هر لحظه به سوی تو می آیند.مرگ اینجا در قلیان هوا ، ذره ذره ریه هایت را درگیر میکند. اینجا نفس که فرو می رود ممد حیات نیست ،قصه درد است و غصه مرگ.اینجا هوا ، هوای مرگ است. </description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 16:21:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-vwmsmdsp1y09</link>
                <description>گفت،گمشو بیرون.کیفم را برداشتم،درب را بستم و شب شد.من باید گم شوم. ولی نمی توانم. این شهر را بیش از اندازه بلدم. کوچه هایش، خیابانهایش، کافه های بی انتهایش. اینجا گم نمی شوم ولی گفت گمشو.من خیانت کرده ام. همسر و دو فرزندم را ساعتی رها کرده و به آغوش دیگری خزیده ام. ساعتی همراه با لذتی کرخ مانند.و او گفت گمشو بیرون.من سرقت کرده ام. از خانواده همسرم . پولها و طلاهای مادرش را برده ام و ته این شهر در حلبی آباد این شهر فروخته ام و همه اش را در میدان راه آهن املت خورده ام.من انسانی را کشته ام.در نیمه شبی تاریک ، کنار دیواری شکسته،پیر مردی نان به دستی و دوا بر دست دیگر، به سنگی گران جان می دهد و من بر سر جنازه اش ایستاده لبخند میزنم .و او گفت گمشو بیرون.من سکوت کرده ام. من لبخند بر لب ندارم.من ........و او گفت گمشو بیرون.جنایتکارانی چون من باید گم شوند اما من این شهر را می شناسم من او را به تمامی کافه ها برده ام. با او در تمام رستوران‌های این شهر شام خورده ام ، پارکهایش را قدم به قدم با او رفته ام ، در خانه های بسیاری با او رقصیده ام ، روی شانه هایش گریسته ام و شانه هایم خیس اشک های اوست .و او گفت گمشو بیرون.بیرون خواهم رفت اما گم شدن نتوانم.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 17:43:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد،مرد است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pvml6htba2no</link>
                <description>مرد،مرد است.اهواز مهمانانم را سوار کردم . حسین آقا و مهین خانم از تهران آمده بودند اهواز. از اندیمشک یک راست تا ترمینال اهواز روندم.آغوش باز و لبخند. حسین آقا جلو نشست مهین خانم هم عقب. هایده میخوند ؛مستی هم درد من و دیگه دوا نمیکنه. گفت بود و خنده. به سیاق دیدارهای تهران ، عرق دست ساز حسین آقا از کیف مهین خانم در اومد و پیک پیک . هایده همچنان میخوند و ما .....نزدیک اندیمشک ماشین کمیته پشت سرمان بود.بزن کنار. زدیم . پریدم پایین. مسافر دارم ، از تهران اومدن مهمونن. با تو چه نسبتی دارن؟دوستن.دوست؟ جنگه ، تو رفیق میاری اینجا؟از تهران اومدن ، من همیشه میرم پیششون.یه نگاهی میندازم تو ماشین رو.حسین هول شد ، پیک عرق ریخت تو پیکان.کمیته چی سرش رو از پنجره پیکان کرد تو ، بوی عرق خورد توی صورتش ، سرش رو بیرون کشید . پیاده شید.مهین و حسین آقا از ماشین بیرون اومدند.بوی چیه؟بوی چی ؟حرف نزنید.ماشین رو گشت.شیشه عرق مهین ، پشت شیشه عقب پیکان بود. درش رو باز کرد، سرش رو عقب کشید.خیره نگاهمون کرد. حسین آقا گفت داروی معده است. کمیته چی اخم کرد.بازوش رو گرفتم کشیدمش کنار.مو بچه اندیمشکوم ، اینو مهمونن، آبرو ما نریز ، اینو از ما پذیرایی میکنن حالا اومدن اینجا ، مو شرمنده اینا نکن،  خدا شرمندت نکنه برادر.برادر رفت.ماهم رفتیم.آفتاب فروکش کرده بود ،خنک بود هوا ، و ما در حسرت عرق از دست رفته.مهین دستش را جلو آورد ، شیشه به دست.این کجا بود؟کمیته چی داد ،گفت مهمون مایید.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 17:26:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شیفتگان ثروتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%85-qjmwclk8nb5c</link>
                <description>جنگ داخلی تمام شد.تزار و خانواده منحوسش به درک واصل شدند.نیروی های انقلابی ، در جای جای کشور در حال استقرار و محرومیت زدایی هستند.صدای سم اسبان تیزرو انقلاب پرولتاریا از لنینگراد تا انتهای سیبری ، دل ستمکاران را خون می‌کند.آنان که با کالسکه های طلا و لباس های فاخرشان ،در کنسرت های شبانه می درخشیدند و بوی عطر شان خیابان را مدهوش می کرد حالا زیر پل های فرتوت ،کنار موشان و سگان ،سکنی گزیده اند و کارگران غیور، متحد،یک شکل، در تنی واحد ،مشت رهبر گشته بر سر سرمایه داران پتک می شوند.دیگر بس است.بازی تمام شده ،میلیون ها تن ، یک تن شده اند، لباس  خاکی رنگ،یقه ایستاده ،ریشی تراشیده و البته چکمه.این شکل جدید جامعه قهرمان خواهد بود ،رنگهای زننده ،رخت خواهند بست و ما رفیق خواهیم شد و رفقا شاه و شاهزاده نمی خواهند ،هیزمشان را می آورند و گرم خواهند کرد کلبه هایشان را ، و خواهند کوشید در صدور انقلاب کارگری، و زندگی خواهند کرد در جهانی یک پارچه،  تحت لوای رهبری حزب و کسی بی نان نخواهد بود و ....جهودان ثروتمند ،ثروتشان را در اختیار ما قرار خواهند داد ،مسلمانان نماز نخواهند خواند ،مسجد نخواهند داشت و دین افیون توده های قهرمان خواهد بود،کسی دیگر نخواهد اندیشید ،چون ما اندیشه های شگرف را اجرا خواهیم نمود و موتور انقلاب روشن خواهد ماند.آرام گرفته ایم ،همه چیز تحت کنترل است ،دور ندایی گر شنیدی صدای پای سرمایه داریست  و رفقا استخوانش را خواهند شکست.پشت میزهایمان نشسته ایم ،شهر گسترش می یابد، ما خانه می‌سازیم برای اعضائ حزب ،برج های بلند ،بلندتر از آنچه میپندارید.پولش را می‌دهیم. اعضا می دهند ،حقوقشان مختصر است مثل باقی مردم ،اما بی خانه که نباید بمانند ،وام می دهیم آنقدری که چند ده خانه داشته باشند یکی برای خودشان و یکی برای خودشان،و باز هم برای خودشان. ،ثشهرک هم می‌سازیم. کنار آب. زندگی زیباست .اصلا چه کسی گفته رنگی نپوشید ؟؟؟مرحوم آقای لنین نیز خودشان رنگی می پوشیدند در خانه. مرحوم استالین کبیر کلکسیون پیپ داشتند ،این حرف ها مال کف کارخانه هاست .بچه کمونیسم باید ثروتمند باشد وگرنه چگونه جلوی نظام سرمایه داری و امپریالیست جهانی مقاومت کند!!!!رفقا باید لباس خوش دوخت بپوشند ، باید ماشین های مدرن سوار شوند ،اگر آرامش و رفاه نداشته باشند چگونه این همه گوسفند را ،راهی طویله هایشان کنند. رفقا که نباید شرمنده همسرانشان باشند ،زیبایی و طنازی زن برای شوهرش از ملزومات حفظ نظام خانواده در کشور است و این میسر نمی شود مگر با ابزار مناسب که خب، فراهم است. ساختمان‌هایی می سازیم که امپریالیسم در شکوه آن ،خیره بماند .شهر ها را دو قسمت کرده ایم ،بالای خیابان اصلی رفقا بنشینند ، پایین خیابان اصلی مردم .چون کارگران باید نزدیک کارخانه ها باشند و صبح ها دود دودکشهای کارخانه را ببینند و بوی سوختگی کوره ها در خانه هایشان جولان دهد ،تا بدانند برای خلق فداکاری می‌کنند و زیبایی زندگی همین است ، دود ، کار شبانه روزی و گرمای آتش درون بخاری هیزمی در سرمای لنین گراد.و این موهبت نزدیکی و گرما برایشان فرزندانی به ارمغان خواهد آورد که داس و تیشه پدران و مادران را بر دست  خواهند گرفت و پیش خواهند رفت تا شکست سرمایه داری و پیروزی خلق قهرمان .رفقا هم باید اهتمام ورزند در تفکر ،در دادن و گرفتن ،در دوستی با خلق قهرمان و مذاکره با غرب. و برای مذاکره لباس فاخر باید داشت و ساعت الماس نشان باید در دست کرد تا جلسه عزتمندانه باشد و غرب گمان مبرد که حزب ضعیف و خسته است. توریست‌ها را خواهیم آورد تا ببینند شکوه زندگی در شرق قهرمان را ،تا ببینند رفقا در آسایش کامل در میان باغات و درختان شمال شهر بدون کمی و کاستی زندگی می کنند و اون پایین چرخ کارخانه ها می چرخد و از همین بالا نگاه کنند بهتر است، چون دوده روی لباسشان مینشیند و این  شرط مهمان نوازی نیست.ما پیش خواهیم رفت با دو گانه خلق قهرمان و رفقای مهربان و جهان به تمجید ما بر خواهد خواست.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 10:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفهوم وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%88%D8%B7%D9%86-brdilgqvjkbf</link>
                <description>واگن قطار در دل بیابانهای جنوب تکان شدیدی داشت و من گوش سپرده بودم به پسر جوان و تکیده ای که می گفت(شما انقدر در سرمایه داری غرق شدید که مفاهیم معنایشان را برایتان از دست داده اند.و البته من را میگفت.)همو بود که می‌گفت تازه از زندان بیرون آمده و جزوات آموزشی مقابله با بازجو برایش مفید بوده و معتقد بود اگر کسی که اولین مرز را کشید و گفت این برای من سیلی محکمی خورده بود،دنیا شکل دیگری داشت و مفهوم مالکیت خصوصی و کلماتی مانند وطن تغییر می یافت.و حالا که سالها از آن عبور بی پایان از دل کویر گذشته است ،قصه شبانه می گویم برای فرزندم .می‌خواهد قصه آرش را بگویم و من شعر سیاووش کسرایی را با کمی تغییر پدرانه برایش می‌خوانم و مثل همیشه انتهای داستان می پرسد که جنگ را چه کسی برد و من می‌گویم  پسرم جنگ چیز خوبی نیست. بعد او میخوابد و من فکر میکنم آیا گفتن  حماسه ها گفتن حب الوطن کار درستیست؟عشق به وطن که در رگهایش جریان یابد می‌تواند گوشت جلوی توپ هوس پادشاهان شود در حالیکه فریاد می زند زنده باد.....و شبی از شبها پادشاهان شام مبسوطی خواهند خورد و دو کشور برادر خواهند شد و او خوشحال خواهد بود که برای وطن مرده است!!!یا نه بگذارم بزرگ شود بدون هیچ تعلق خاطری به خاک آبا اجدادیش ،بدون اینکه وقتی صدای ای ایران بلند می‌شود موهای تنش نیز برخيزند و صدایش پر غرور شود و بلند تر از دیگران بخواند ،دور از تو اندیشه بدان  پاینده مانی تو جاودانبگذارم اگر روزی از ایران رفت گمان نکند که خاک وطن که نباشد چه خاکی به سر کنم،هر جا هر خاکی را می‌شود به سر کرد و وقتی وطن نداری دلیلی هم برای به سر کردنش نخواهی داشت.تو دلت نخواهد تپید برای بوی جنگل‌های شمال، شرجی جنوب، داغی کویر .گمانم همه جا بوی جنگل و داغی کویر دارد ، همه جا می‌شود غذا خورد ،همه جا می‌شود خانه داشت،فرزند داشت و فرزندانت هم می‌توانند بروند هزاران کیلومتر دور تر عین خیالشان هم نباشد که سرزمین پدری کجاست و زبان و فرهنگ مادری چه شکلی بوده و خلاصه هیچ ،هیچ.مگر مولانا نمی‌گفت بی وطنیست این جهان ؟پس چرا برای من مهم است؟ چرا هنوز غم هزاران سال ظلم هموطن ،حمله اجنبی ،ایدئولوژی چپ و راست و....که بر سر این تکه خاک رفته است دست از دامانم بر نمیگیرد؟چرا هنوز بوی تعرض به خاک وطن که می آید ،خون در رگانم موج می‌زند؟و آیا لازم است که ماهور ها هم چنین شوند؟چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 00:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی خواهم رفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA-yraqbbhlgnxe</link>
                <description>روزی خواهم رفت.من روزی خواهم رفت، پنجره ها را ببندید،نرده های آهنی نصب کنید،درب را قفل کنید و این زن  ترسناک را بگذارید  کنارم ،ولی من روزی خواهم رفت.چمدانم را بسته ام.کیسه ای آماده کرده ام و مادرم انتظارم را می کشد.پس هیچ زندانی مرا نگه نمی تواند داشت.لهجه اش را متوجه نمی شوم ولی می خواهد خوابم کند.چشمهایم را می بندم.می رود روی تخت آقا دراز می کشد ،نگاهش می کنم ،شکم برآمده اش،با نظمی سمفونی وار بالا و پایین می رود.لحظه ای درنگ کافیست تا حرکت شکمش با صدای خرناسش هماهنگ شود. به سمت در می روم کلید را روی در جا گذاشته است،قفل در،میچرخد، زبانه تقی می کند، خواب نگهبان را برده است به روستایش و  من نیز خواهم رفت به سوی مادرم.میترا مدرسه است ،جواد و حسین هم،حاج آقا در خیاط خانه خودش غذایش را گرم خواهد کرد ،اما مادرم تنهاست ،ازدحام بازار میترساندش، او مرا می خواند.از حیاط می‌گذرم.آفتاب چشمهایم را می زند،راه می افتم ،ماشین ها ،آدم‌ها وحتی گربه های خیابان از کنارم رد می شوند و هیچ کس نخواهد فهمید که من فرار کرده ام ،زندان هارون الرشید را ،زندانبان خشمگین را ،همه را گذاشته ام و به سوی تو ،می آیم مادر.چه میدان بزرگیست ،آدم‌ها انگار تکرار می شوند،مدام می بینمشان. دخترک دست فروشی نشسته است،پلیسی وراندازش می کند و از او میپرسم ،چرا اینجا نشسته ای؟کار میکنم مادر.دخترکی اینجا نشسته است و پلیسی نگاهش می کند و از او میپرسم ،چرا اینجا نشسته ای؟ خیره نگاهم می کند.دخترکی اینجا نشسته است و پلیسی نیست،از او می پرسم ،چرا اینجا نشسته ای؟ ول نمی کنی پیرزن؟ برو ،زود باش برو .می روم.جلو تر ،هیئت است ،چایی میدهند،جوانکی به سمتم می دود،ظرف غذایی می‌دهد دستم.نگاهش میکنم.می روم.تاریک شده،جایی را نمی بینم.خانه مادر انقدر دور بود؟ بچه ها از مدرسه آمده اند. سید جواد حواسش هست.گشنه نمی مانند.اما مادرم تنهاست. صدای موسیقی تمام کوچه را پر کرده است ، صدای ترمز ،پاره می‌کند ملودی را.ماشین عقب عقب می آید، کجا می روی مادر؟ میخندم ،مادر؟ مادر به خانه مادرش می رود.اسمت چیه مادر؟ اسمم؟ صندلی می‌گذارد، مینشینم،. ظرف آبی به دستم می‌دهد.استراحت کن الان باهم می رویم.چند ماشین نگه می‌دارند، خانم جوانی مرا در آغوش میگیرد،گریه می کند،مردی هق هق می‌کند.مرا می برند. نگهبان بیدار شده،چشمهایش خیس است.مردی مرا می‌بوسد، تمام صورتم را و هق هق می‌کند.نگاهم می‌کند. درب را می بندد و ناپدید می شود.من روزی خواهم رفت.مادرم تنهاست.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 15:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما داریم میاییم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-ex0e8svjqm4n</link>
                <description> در خانه نشسته ایم.تلوزیون قائدنا اعظم را نشان می دهد.حضرتش خوشحال است .مجری ،لباس نظامی بر تن دارد ،با شور و هیجان بعثی خبر مسرت بخش شروع جنگ را می‌دهد.به مادرم نگاه میکنم.دستانش را رو به آسمان گرفته است و زیر لب چیزهایی می گوید.مجری نظامی صدایش بلند اما محو است ،تمام پایگاه‌های نیروی هوایی دشمن را زدیم.زمین گیر شده اند.آنقدر سریع می گوید،آنقدر قویی می گوید که گمان می‌کنم فردا جنگ تمام می شود.مادر با صدایی که بیشتر به ناله می ماند ،مرا به خود می خواند که شروع شد.تا انتهای فرارم را نقشه میکشم.انتهایش تیر باران است.راهی وجود ندارد. مرا خواهند برد ،لباس سبزی بر تنم خواهند کرد و کلاهی و کلاشی.خوزستان انتظارم را می‌کشد.چشم که بر هم می‌گذارم، پشت دیواری فرو ریخته از بمب هایمان در خرمشهر نشسته ام و به مادرم فکر میکنم.این سرزمین نفرین شده است.بعث در مناسب ترین جای جهان حکومت می‌کند.عراق.و من یک سرباز مفلوک وسط آفتاب خرمشهر زیر گلوله های تک و توک ایرانی ها نشسته ام و به مادرم فکر میکنم.فرمانده صدایمان می کند که پشت تانک به راه بیوفتیم ،بلند می‌گوید که گلوله ندارند نترسید.و ندارند.اما جنگ ترس دارد.مرگ ترس دارد آنهم زمانی که تو نمی خواهی بجنگی.عکس قائد همه جا به ما لبخند می‌زند. می‌خواهد خر مان کند که برایش بجنگیم.و ما می‌جنگیم.امروز خرمشهر ،فردا کویت و پس فردا پشت دروازه‌بغداد.قائد خواهد رفت ،او در یک روز آفتابی خواهد مرد و ما سالها قبل از او مرده ایم ... وطن خاکستر دیکتاتور ها خواهد شد.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 23:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای یاوه یاوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-fzfzv3afx6hw</link>
                <description>نشسته ایم و نگاه می‌کنیم. ندیمه جانمان وارد می شود ،ماسالا آورده ،ماشالله عجب هنری دارد.می نوشیم ،چمدان ها را بسته ایم ،امروز فرداست که آقامان بگوید برویم و چه بهتر که می رویم.تزریق بوتاکسمان جا افتاده ،ژل لبهایمان هم خوب شده .احمد شوخی می‌کند که زیر پوشیه که دیده نمی شوی !!!!دلمان باید خوش شود که می شود.دیشب به آقا گفتم،آقا حالا که می رویم سازمان ملل می شود مادر جان را هم ببریم .گفت نه بابا عطیه جان ،مادر جان را دیگه خدایی نمی شود جا کرد تو دیپلو ماسی .گفتم مگه اون سال ،اون سال مگه اون آقاهه رئیس جمهور کدوم کشور بود یادم نیست ،ننه بزرگ مادر زنش را نبرد نیویورک بعد هم گفت هاله نور دیده اونا هم گفتند بله بله دیده؟حالا مادر جان من فقط تو دیپلو ماسی جا نمی شود.قهر کردیم .شب پشتمان را کردیم به آقا ،خوابدیم.صبح گفت اسمشان را می دهم برای ویزا.ماچشان کردیم البت بچه ها بودند فرانسوی نشد. آقا حالشان جا آمد، ماچ ما را جور دیگر دوست دارند،نطقشان باز شد گفتند زن مرحوم ملک فهد تو همین سفر نیویورک خواستگار پیدا کرده ،طرف دیلماج رئیس جمهور تاتارستان بوده بعد هم گفته سن و سال برام مهم نیست زن فهد رو بخاطر خودش میخوام. میگم میخوایی آبجی محترم رو هم ببریم شاید روسی ،فرانسی، بوری،چیزی نصیبش شده؟یه ختنه است که میدیم حاج اسماعیل میکنه براش بدون درد و خونریزی.گفتیم نه بابا محترم خانم خارجی دوست نداره ،مزاحمش نشید آقا ،آرامش آبجی خانومتون بهم میخوره.ایشالله همینجا تو مملکت خودتون زیر سایه تون مهم حاصل میشه.نشسته ایم هتل صحن علنی سازمان ملل را زنده نگاه می‌کنیم دوربین آقا رو مدام نشان می دهد گویی لباس انتخابی اصغر آقا کار خودش را کرده و ترکیب زرد و سبز با اون ردای ملی ،جواب داده فقط کاش هاله نور هم داشت.یک نفر پشت تریبون داد می زند بسم الله القاسم الجبارین و بعدش هی داد می زند که انا الحق،می رود .بعدی آرام می گوید و هو اللطیف الغنی و آرام آرام می رود.بعدی که آمد نصف جمعیت رفتند.خودش پوزخند می زد و یه چیزایی میگفت ولی کسی نمانده بود ،یکی برایش دست زد،دوربین شکارش کرد،وزیر امور خارجه خودش بود ،ریا نباشد منزل ما آمده بودند و چه دختری داشتند نشانش کرده ایم برای ابراهیم جانمان.بعد یکی دیگر آمد ،اونهایی که رفتند آمدند ،آنهایی که مانده بودند رفتند.نقاشی آورده بود ،رویش بمب بود که با مداد کنته رنگش کرده بودند فیتیله هم داشت البت. بعد همه با دهان باز نگاهش می کردند انگار داشت می‌ ترساندشان .چند تا عکس دیگر هم نشان داد ،انگاری یکی دارد یه جایی اون دورها بمب اتم می سازد. و این آقا که فکول قشنگی هم دارد بیشتر نگران جان بشریت شده. یکی آمد لباس سبز ارتشی داشت ریش بلند و نمی دانم چند ساعت ولی ،ساعتها حرف که نه فریاد زد،فرصتی بود ما چای خوردیم حاضرین چرت زدند.بعدش آن یکی آمد گفت قبلی دروغ می گوید بعد رفت . یکی آمد گفت چرا جنگ میکنید گفتگو کنید بعد رفت توی دستشویی قایم شد دیگری را نبیند و نوبت دیگری که شد او هم رفت اون بالا گفت اصلا خودت محور شرارتی، پول اینجا رو هم من میدم شام و نهار همه مهمون منید ولی این و عراق و سوریه کره شمالی رو دوست ندارم پس اینا محور شرارتند .آقا بعد ها میگفت عجب شانسی آوردی اون اجلاس رو اومدی اجلاس مهمی بود یکی گفت حرف بزنیم رفت قایم شد تو توالت ،بعد شد مبتکر گفتگو اون یکی گفت من عاشق آزادی و دمکراسی ام،بعد از جلسه حمله کرد خاورمیانه ،خلاصه نوبت آقامون که شد ما چرتمون گرفته بود بچه هام استخر هتل بودند ،آقا با عجله آمدند گفتند خوب بودیم ،گفتیم ،عالی بودید مثل همیشه ملت به شما افتخار می کنند  ،حماسه سازی کردید.پایین هتل ملت فحشمان می دادند.پنجره را بستیم.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 14:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزاد سازی جهادی مشاغل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65022451/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-stfsuvvmqkjo</link>
                <description>در راستای بالا بردن آمار اشتغال جوانان و دغدغه های موجود برای تحقق آرزوهای جوانان دیروز و امروز،بعد از فتح قلعه وکالت و انشالله وکیل شدن هر ایرانی ،می بایست در خصوص پزشکی و دکتر شدن اهتمام ورزید. بدین شکل که حتی بابا بزرگها و مامان بزرگها از دهه بیست به این طرف استعداد خود را با دکتر بازی پشت طویله و به مرور پشت پشتی و پشت مبل بروز داده و بعدها نیز با تجویز خاکشیر و چای نبات اوج معجزات طبابت را به رخ خلق الله کشیدند.لکن آزمون های بی رحمانه و انحصار گرایانه دانشکده های پزشکی ،سبب تلف شدن آنهمه استعداد در آمپول بازی و بابونه بازی گشته و از پزشکانی متبحر ،بقال و پاسبان و قصاب درست کرده است.هیهات از این هم ظلم و انحصار ،هیهات.امروز می توان با وضع قوانین شایسته با هدف رفع انحصار در پزشکی دستاوردهای عظیمی به شرح ذیل تقدیم ملت غیور ایران کرد.صفر شدن آمار بیکاری در کشور.که رتبه اول اشتغال را برایمان به ارمغان خواهد آورد. اشتغال تمام جمعیت کشور به حرفه پزشکی و وکالت که عناوینی شایسته و آبرومند جلوی در و همسایه خواهند بود.عدم  تحمیل هزینه به بیت المال چرا که با تکیه بر توان جیب متقاضیان پروانه وکالت و طبابت صادر گردیده و هر کس هم با استعانت از امداد های پدری یک مهر و گوشی خریداری و مشغول خواهد شد.جهت رفع هرگونه تبعیض هم شماره های نظام پزشکی و پروانه های وکالت را به قید قرعه تقدیم استعداد های جوان نموده تا خدایی ناکرده مراجعین تفاوتی فی مابین متخصصین احساس ننمایند.ایرانی سرشار از وکیل و پزشکم آرزوست.</description>
                <category>رضا خاوری</category>
                <author>رضا خاوری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 12:55:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>