<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های برای گلچهره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65072307</link>
        <description>من برای تو مینویسم که وقتی برگشتی بخوانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:11:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1704499/avatar/LzJBN0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>برای گلچهره</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65072307</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65072307/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-z9qejbvszqxj</link>
                <description>با تموم شدن هر داستان صادق هدایت من هم دلم هوس مردن میکند . تورا اول در غم بعد در عاشقانه هایش غرق میکند سپس در اوج میکُشد.مثلا اینجارا بخوان: &quot;واسیلیچ ویلون را با احتیاط روی تختخواب گذاشت و به هاسمیک تعظیم کرد. یک تعظیم دستپاچه و ناشی بود. بعد گفت: بفرمایید... خواهش میکنم بفرمایید توی اتاق؟مثل اینکه لغت دیگری برای تعارف پیدا نکرد.با حرکت دست و کرنش دعوت خود را تکمیل نمود. هاسمیک بی آنکه از خودش بپرسد چراآمده، بدون اراده با قدمهای اهسته وارد اتاق شد و روی صندلی راختی کنار در نشست. نگاهی به اطراف انداخت سورن انجانبود. واسیلیچ در را بست. اتاق سرد محقر و اثاپه انجا مرکب بود از یک تختخواب درهم و برهم که ملاقه قلمکار ان مدتها می‌گذشت عوض نشده بود، صندلی مندرس، یک میز کهنه که رویش کاغذ، نت موسیقی، پوست سیب، کلوفان، خاکستر پیپ و عکس مردی با موهای پریشان که گویا مصنف موسیقی بود همه  اینها درهم و برهم دیده میشد. یک چراغ الکلی دود زده و دو بطری هم در طاقچه بود. عکس رنگ پریده زنی نیز به دیوار اتاق دیده میشد.  زمین از زیلوی خاک آلودی مفروش بود از همه اتاق و صاحبش که روی لباس او از کثرت استعمال برق افتاده بود،بوی مرگباری فقر و نکبت متصاعد میگردید که بوی الکل سوخته،دود توتون وبوی تند عرق در آن مخلوط شده بدد.  دو سه دقیقه در سکوت دشواری گذشت. واسیلیچ مثل اینکه غفلتا فکری به خاطرش رسید رفت از توی درگاه گیلاس کوچکی برداشت روی دسته صندلی هاسمیک در نعلبکی گذاشت. یک شیشه ودکا هم اورد در آن ریخت و گیلاس آبخوری خودش را هم پر از ودکا کرد و گفت : بفرمایید بخورید هوا سرد است&quot; گیلاس خود را به گیلاس هاسمیک زد و تا ته سر کشید‌ . هاسمیک گیلاس را تا لب خود برد. بوی عرق زیر دماغش زد کمی نوشید و با دستمال لب خود را پاک کرد. عرق گرم و سوزان از گلوی او پایین رفت.واسیلیچ جلو آمد و با دست لرزان خواست گیلاس هاسمیک را دوباره پر کند، ملتفت شد که هنوز نخورده است باقی ودکا را در گیلاس خودش ریخت. به میز تکیه کرد،چشمهایش می درخشید و مثل اینکه با موجود خیالی حرف می‌زند بریده بریده گفت :&quot; ببخشید خانم ... من چیزی برای شما نداشتم... من نمیدانستم ایا ممکن است کسی به فکر من باشد؟... ببخشید خانم... )دست روی پیشانی خود کشید) چطور ممکنست؟فقط ذر خواب همه چیز را میشود دید. در خواب همه چیز ممکن است. چند سال پیش که در صوفیا بودم، همین دختر)اشاره به عکس دیوار کرد)، .. نه نمیخواهم یادم بیاید... نیمرخ شما هم شبیه است... در کافه همیشه من به نیمرخ شما نگاه میکنم... چه چیز غریبی!... یادم است در خواب دیدم همین دختر.... من ویلون میزدم وارد اتاق شد ... خیلی نزدیک آمد دستهایش را گرفتم نشست و حرف هایی که فقط در خواب میشود گفت... یک دقیقه، فقط یک دقیقه بود... (هاسمیک حرمتی از روی بی‌طاقتی کرد) واسیلیچ به تعجیل گفت:&quot; شاید از اینجا میگذشتید صدای ویلون مرا شنیدید... همین الان... اجازه بدهید ویلون بزنم ... خانم به سلامتی شما.&quot;گیلاس را بلند کرد و سرکشید. هاسمیک هم ناچار گیلاس را نزدیک لب خود برد. واسیلیچ قیافه موقر به خود گرفت، ویلون را با احتیاط برداشت زیر چانه اش گذاشت و شروع به زدن کرد. سرنادشوبرت بود. از ارتعاش سیم ویلون لرزه به اندام هاسمیک افتاد. مثل اینکه ساز به حواس کرخت شده او جان تازه بخشیده. واسیلیچ آرشه را روی سیمها غلت می‌داد، خم میشد، بلند میشد، مانند اینکه میخواست با تمام هستی خودش به ساز جان بدهد. میخواست آنچه را که با زبان نتوانسته با هاسمیک بفهماند، شاید بوسیله ساز بتواند به او بگوید‌ .موهای جو گندمی پریشان او خیس عرق دور صورتش ریخته بود، نیمرخ او با بینی بلند، رنگ پریده مایل به خاکستری، پای چشم تای کبود، نگاه حیرت و گوشه لباهاش که ول شده بود و بیهوده سعی می‌کرد به هم بفشارد؟ منظره ترسناکی داشت. ولی ناگهان حالت صورتش عوض شد، مثل اینکه در دنیای مجهول و افسونگری جولان می‌داد و از نکبت زندگی خودش گریخته بود. شاید در این دقیقه اپ حقیقتا زندگی میکرد چون گمان میکرد بری همزاد و یا سایه معشوقه قدیم خود، برای کسی ساز می‌زند که میفهمد و بلخره هنرش اورا جلب کرده بود، شاید خوابی که دیده دوباره جلو او در عالم بیداری مجسم شده بود. با تمام قوا هنرنمایی میکرد. شاید این بهترین قطعه ای بو  که در عمر خود اجرا میکرد . اما همین که به طرف هاسمیک برگشت و خواست در چشمان او تاثیر ساز و احساساتش را دریابد، ملتفت شد که جای او خالی است. هاسمیک رفته بود و لای در را باز گذاشته بود. ناگهان ویالون را از زیر چانه اش برداشت، جلو آمد دید گیلاس ودکا کمی از سرش خالی شده ، به ته سیگای که در نعلبکی افتاده بود سرخاب لب هاسمیک چسبیده بدد و دود آبی رنگی از آن پراکنده میشد و در هوا موج میزد!واسیلیچ ویلون را روی میزپرت کرد. دستها را جلو صورت خود گرفت و در حال سرفه روی تختخواب افتاد.&quot;_تجلی _صادق هدایت</description>
                <category>برای گلچهره</category>
                <author>برای گلچهره</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 18:07:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترپرتقالی⁴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65072307/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-wfbekfgq1vrg</link>
                <description>به کار بردن ضمیر&quot;ما&quot;و افعال اول شخص جمع به این معناست که دو نفر را با کار مشترکی به هم پیوند می‌دهیم تا به شکل یک موجود آشکار شوند. در خیلی اژ زبان ها، وقتی صحبت از &quot;دونفر&quot; باشد ضمیر خاصی به کار می‌رود که ضمیر دوتایی نام دارد یعنی چیزی بین دو نفر تقسیم می‌شود و این خیلی پر معناست زیرا گاهی نه یک نفریم نه بیشتر از دو نفر. فقط &quot;ما دوتا&quot; هستیم و این &quot;ما دوتا&quot; تقسیم شدنی نیست. وقتی فقط از این ضمیر استفاده کنیم اصول بی‌نظیر و افسون کننده‌ای‌ حاکم می‌شود که درست مثل جادوست.</description>
                <category>برای گلچهره</category>
                <author>برای گلچهره</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 19:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترپرتقالی³</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65072307/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%C2%B3-bokwqbwwzytf</link>
                <description>گفت:&quot;تو نتوانستی صبر کنی،نتوانستی صبرکنی و منتظرم بمانی‌&quot;حرفش را تایید کردم و گفتم:&quot;نه،چون دیگر قلبم از غم و غصه خونین شده بود.&quot; ... اضافه کردم :&quot;پس من شرط را باختم&quot;. او فکری کردو گفت:&quot;آدم باید گاهی در زندگی دلتنگی راهم تحمل کند. گفتم:هنوز یادت می‌آید که آن شب چه برفی می‌بارید؟ هنوز به یاد داری که موهایت را نوازش کردم؟ هنوز یادت هست که وقتی تاکسی آمد ناقوس های کلیسا به صدا در آمدند؟ و بعد تو رفتی ... او گفت: همه چیز را به یاد دارم و همه چیز به نظرم مثل یک فیلم است، مثل اولین قسمت یک نمایش، مثل یک فیلم خیلی ...رمانتیک.او مرا به سوی تنه‌ی درخت پرتقالی کشید که زیر آن نشسته بودیم. شاید هم من اورا به آن سو کشیدم، به طور دقیق یادم نیست. او گفت: حالا میتوانی به من اظهار محبت کنی، جان اُلوا. بالاخره دوباره توانستم تورا به دست بیاورم.&quot;سر انجام دختر پرتقالی قواعدش را تعیین کرده بود. لبش مزه‌ی وانیل می‌داد و مویش بوی ‌لیموی تازه.</description>
                <category>برای گلچهره</category>
                <author>برای گلچهره</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 22:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر پرتقالی²</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65072307/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%C2%B2-uxjsyaytbi2f</link>
                <description>وقتی او سوار تاکسی شد صدایش کردم و به سادگی به او گفتم: &quot;به گمانم تورا دوست دارم.&quot;گرچه حرفم واقعی بود از طرز بیان آن پشیمان شدم. دیگر تاکسی رفته بود. لما دختر پرتقالی تغییر عقیده داده و با آن نرفته بود. آهسته و آرام به طرفم آمد و با خواست و اراده‌ی خودش دستش را در در دستم گذاشت چنان که انگار از پنج سال پیش جز در مواقع نادری جز این، کار دیگری نکرده بودیم. وقتی دست یکدیگر را گرفتیم او با اشاره‌ی سرش نشاش داد که مایل است به راهمان ادامه بدهیم. بعد سرش را بالا آورد و رو به من کرد و گفت:&quot;اگر یک تاکسی دیگر بیاید باید بروم چون منتظرم هستند.&quot;...سر جایم ایستادم بعد یک قدم جلو رفتم و با احتیاط موهای خیسش را نوازش کردم و دستم را روی گیره‌ی نقره ای پشت سرش گذاشتم که مثل یخ سرد بود اما تمام بدن مرا گرم میکرد. آیا واقعا میتوانستم آن را رها کنم؟!بعد از او پرسیدم:&quot;کی میتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم؟&quot;او ایستاد و ویش از آن که چیزی بگوید به آسفالت خیابان خیره شد‌. مردمک چشم هایش با بی قراری می‌رقصید، حس کردم لبش می‌لرزد. او پرسید:&quot; تو تا کی میتوانی صبر کنی؟&quot; به این سوال چه جوابی می‌دادم؟شاید این تله ای بیش نبود. اگر میگفتم دو یا سه روز خودم را مرد بی صبر و طاقتی نشان می‌دادم. اگر هم میگفتم تمام عمرم، فکر می‌کرد که به راستی او را دوست ندارم یا احتمال می‌داد مرد روراستی نباشم. بنابراین باید جواب میانه ای پیدا میکردم. گفتم :&quot;تا زمانی که قلبم از غم و اندود خونین شود میتوانم صبر کنم. &quot;او با بی‌اعتمادی خندید. بعد انگشتانش را روی لبم کشید و پرسید:&quot;این چه‌قدر طول می‌کشو؟&quot; با تردید سرم تکان دادم و بعد تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم و گفتم که شاید پنج دقیقه طول بکشد. او که آشکارا از حرفم خوشش آمده بود آهسته گفت:&quot;چه خوب می‌شد اگر میتوانستی کمی بیش تر تحمل کنی.&quot;این بار من باید از او جوابی میگرفتم از این رو پرسیدم:&quot;چه مدت؟&quot;او گفت :&quot;باید سعی کنی شش ماه طاقت بیاوری اگر بتوانی این مدت را صبر کنی میتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم.&quot;به گمانم آهی کشیدم و گفتم:&quot;چرا این‌قدر طولانی؟&quot;دختر پرتقالی خود را نباخت و به نظر می‌رسید که می‌خواهد خود را محکم نشان بدهد. او گفت:&quot;برای این‌که تو باید این مدت را صبر کنی.&quot;او می‌دید که چه‌طور یاس و ناامیدی مرا درهم شکسته است و شاید برای همین اضافه کرد:&quot;اما اگر این مدت را تحمل کنی شاید بتوانیم در شش ماه بعد از آن هرروز همدیگر را ببینیم.&quot;دختر پرتقالیجاستین گاردر</description>
                <category>برای گلچهره</category>
                <author>برای گلچهره</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 22:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر پرتقالی¹</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%C2%B9-fko45xks9j9h</link>
                <description>حس میکردم باید پیش تر از این ها حرف می‌زدم و اگر حرفی نداشتم باید به بهانه‌ی کمبود وقت از او جدا می‌شدم و می‌رفتم. اما در تمام عمرم هیچ‌گاه بیش تر از آن زمان وقت نداشتم. من در سرچشمه‌ی زمان بودم و به مقصد و مقصود همه زمان ها رسیده بودم. در این‌جا باید به شعر احمقانه‌ی &quot;پیت هاین&quot; فکر می‌کردم:&quot;آن که هیچ گاه در حال نزیسته،هیچ نزیسته، تو چه می‌کنی؟&quot;دختر پرتقالیجاستین گاردر</description>
                <category>برای گلچهره</category>
                <author>برای گلچهره</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 07:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>