<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازنگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65270370Nazanin</link>
        <description>شاعر و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:58:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4182005/avatar/uJWCtW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازنگار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روحی از جنس طبیعت🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA%F0%9F%8C%BF-fdcr7rkgukrb</link>
                <description>جانِ من از آنِ طبیعت است؛ جایی که بوی نمِ باران با عطر چوب در می‌آمیزد و آوازِ پرندگان، لالاییِ روح من است.کاش صدایم نغمه‌ی گنجشکان بود و موهایم شاخه‌های درختان.کاش قلبم چون آتشی از چوبِ خشک، گرم و زنده می‌تپید، و چشمانم بازتابِ دریایی آرام و بی‌کران می‌بود.اگر پیراهنم از ابریشمِ نسیم بافته می‌شد و کفش‌هایم از برگِ درخت گردو،اگر گونه‌هایم رنگِ گل‌های سرخ را داشت،آنگاه دیگر در قفس‌های آجری گرفتار نبودم،از پشتِ پنجره‌های آهنی به بیرون خیره نمی‌شدمو در جهانی آغشته به آلودگی تنفس نمی‌کردم.طبیعت، آرام‌ترین سرزمینی‌ست که می‌شناسم.هر بار که پا در آن می‌گذارم، می‌فهمم زندگی هنوز می‌جوشد؛حیوانات کوچک و عظیم، در کنار هم، تاروپود حیات را می‌بافند.طبیعت همان جهانی‌ست که ما برای بودن، برای نفس کشیدن و دوباره انسان شدن به آن نیاز داریمتا از قفس‌هایی که خود برای خود ساخته‌ایم، رها شویم. 🌿نازنگار  </description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 23:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای درنگ برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-amwdxh9wjmdn</link>
                <description>زندگی درس هایش را به من اینگونه آموخت. که انسان ها هیچگاه آنطور که در ذهن ما تصور می‌شوند نیستند. گاهی همین بزرگ نمایی های به ظاهر کوچک دنیای مارا بهم می‌ریزد و ناگهان تا به خود می آییم ، میبینیم همان آدم کوچک دیروز ، امروز تمام جهان ما را در دست گرفته است. در ادامه به من آموخت که با رفتن انسانی که روزی جانمان بود آسمان به زمین و یا زمین به آسمان نمی آید؛ زندگی جریان دارد ، خورشید هر روز صبح در آسمان ظاهر می‌شود، پرندگان آواز می‌خوانند و در نهایت هیچ چیز تغییر نمی‌کند. اگر او نباشد دیگری جای اورا پر خواهد کرد ؛ پس به این ترتیب راه را برای کسانی که قصد رفتن دارند باز کنیم و بهتر است کمی آرامش را به روح خود هدیه کنیم. زندگی هست ، جریان دارد ، و می‌تواند بهتر شود....نویسنده  : نازنگار </description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 23:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%BA%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-p5oa6bqisapi</link>
                <description>دو پنجره نشسته بر آجر های خاکی در مقابل هم سکوتی پر از حرف دارند ، حرف هایی در تک تک آجر های ساختمان نهفته است.طاقچه یکی سالهات غبار خاک از روی آن پاک نشده ، دیگری گل شمعدانی پژمرده ای را در بغل گرفته است.هیاهوی باد آن دو را تکان می‌دهد و کلمات خفته را بیدار می‌کند. گویی باد می‌خواهد عشقی آرمیده را در میان آجر ها بعد سال ها خاموشی بیدار کند. در سکوت کلماتی به گوش می‌رسد....یکی می‌گوید کاش کلمات مرگ آلود اینگونه در وجودمان زنده نبودند و دیگری می‌گوید ای کاش عشق دنیایی برای رسیدن بود.باد شدت گرفت آنقدر تند شد که شاخه ی بیجان شمعدانی دل به رفتن سپرد و روح خود را فدای طوفان عشق کرد. هردو پنجره های باز هم تکان می‌خوردند . آن دو هم تصمیم خود را گرفته بودند ، کلمات را به باد و باد هم به ابر های تیره ی آسمان رساند ، ناگهان صدایی گوش خراش از میان هو هوی باد به گوش رسید. آنها دیگر نتوانستند با غم عشق دست و پنجه نرم کنند و برای همیشه بسته شدند......باد کمی آرام گرفت و قطرات ریز باران زمین های خشک را بوسیدند.</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 00:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-lc5l5cspthck</link>
                <description>خورشید چشمانم کم کم غروب می‌کند و پرندگان تفکر آرام آرام به لانه ی ابدی خود باز می‌گردند. ساحل قلبم آرام می‌گیرد و دوباره سکوت.....سکوت تن و روحم را در برمی‌گیرد و یکباره جهانم خاموش می‌شود.به دنیایی دیگر سفر میکنم دنیایی از رنگ وعطر و بو هایی تازه حتی واقعی تر از زندگی اکنونم؛ فارغ از ترس، اضطراب و فارغ از کلمات قاتل.دنیایی که در آن بدنم مانند آسمان شب است ، ماهی دارد که نورانیش می‌کند و ستاره هایی که لبخند زنان چشمک می‌زنند.جهان خواب همان جاست که قلب ها بی دغدغه می‌تپند و مغز ها بدون فکر آزاده هستند. این جهان متعلق به من است ؛ جهانی سرشار از سلامت فکر و روح من.نویسنده: نازنگار🖋𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 01:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل برگ های رقصان🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%A7%D9%86%F0%9F%8D%82-knhooawtqlvy</link>
                <description>در این نامه حرفی از اعماق قلبم مینویسم تا باد آن را به پرستو ها و پرستوها به صاحبش برسانند.صاحب عزیز این نامه پاییز است فصلی معتدل اما کمی دلگیر.سلام بر جناب پاییز.من برای پیشواز ، آمدنتان را تبریک می‌گویم. مشتاق دیدارت هستیم که بعد از ۳۶۵ روز یعنی یک سال دیگر دوباره به ملاقاتت می آییم. تابستان که نفس های آخرش را میکشد فرش قرمزی برای آمدنت پهن می‌کند و کم کم بار خود را می‌بندد.میخواهم بروم سر اصل مطلب که سرت را به درد نیاورم راستش میخواهم از تو درخواستی کنم .لطفا امسال هنگام آمدنت همراه خود شادی و سلامتی و حال خوب بیاور . غمگین و دلگیر نباش غصه هارا دور بریز و با لبخند وارد جهان ما شو. نه ما دیگر آن آدم های سابق هستیم و نه دگر توان غم را داریم.زندگی هارا با برگهای رنگارنگ بساز چشم هارا از اشک شوق بارانی کن و قلب هارا به همدیگر متصل کن تا دیگر از تو به نام فصل دلتنگی فصل جدایی و همانند اینها یاد نکنند.تو همانقدر زیبایی که بهار و تابستان و زمستان زیبایند پس این زیبایی را بین مردمانی که مشتاقت هستند تقسیم کن.نه قلبی را دلتنگ و نه چشمی را گریان کن بلکه زندگی ببخش به تمام آنهایی که خسته اند تا جان خسته شان آرام گیرد...🍁🍂نویسنده: 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷 (نازنگار)</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 17:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوای بی کلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-mxrgs8jljzrt</link>
                <description>من همانند نت های موسیقی سخنانی در دلم نهفته است که قابل گویش نیستند. در دلم قلبم و جانم رنج هایی دیرینه خاک میخورند که فقط آوای شان به گوش میرسند. زخم هایی بر تن دارم که روز به روز چرکین میشوند، زخم هایی که هرگز بهبود نمیابند. من در سخنانم در کلماتم در آوایم و حتی در قلمم سخن نمیگویم بلکه جان میدهم و در پایان ندایی به گوش خوانندگان و شنوندگان متونم میرسد.آری زندگیم مانند نت های موسیقی ست از دور آوایی دلنشین دارد که دل ها را میبرد اما فقط خودم میدانم که چه ها در این صدای دلنواز پنهان است.قلم از این رنج های به زبان نیاوردنی میگرید و رنگ خود را روی چک نویسم پس میدهم .فقط او همدم کلمات آشفته ای که از اعماق وجودم به سطوح کاغذم میرسد، است.اما من هم جا نمیزنم چون رفقای دیرینه ای مثل کاغذ دارم که درد هایم را میشنود و قلمی که همدردی میکند با قلب درد آلود من.رفقای همیشگی ممنونتانم❤️🖋📖نویسنده: 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷 [نازنگار]</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 16:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-sdb0y6wcsy8i</link>
                <description>عزیزترینم این نوشته تقدیم به تو....میدانی که من برایت چه ها که نمیکنم؟بهار و تابستان را فدای زمستان چشمانت میکنم.گرمی آتش فروزان را فدای آغوشت میکنم.و تمام جاده ها و خیابان هارا فدای آمدنت.آخر میدانی برایت فرش قرمز قلبم را پهن میکنم که شاید با قدم هایت خزان قلبم را به بهار زیبایی هایش برگردانی.حتی من یک تار از موج موهایت را به هزار موج دریا نمی‌دهم.ساحل قلبم را به نامت زدم اما تو نمیدانی.قبله گاه من تویی ، هر روز به سوی تو می آیم و تو دور تر میشوی ز من.نمیدانم میدانی و نمی آیی ، یا ز من بی خبری.اما من هر لحظه چشمانم را میبندم و تو را آرزو میکنم.تو اینجا نیستی اما روحت همیشه با من است حتی ماه هم درمورد زیباییت بامن سخن می‌گوید.قاصدک ها به رقص باد در می آیند تا به او بگویند که چقدر دلتنگت هستم.پرستو ها هم برایم خبری از تو ندارند ، ولی من چشمانم را میبندم و باز تورا آرزو میکنم.نویسنده: 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷 (نازنگار)</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 08:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی مکث برای خودمان💛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%AB-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%F0%9F%92%9B-syohp2txvse8</link>
                <description>چند لحظه به وقت آرامش...لطفا از این متن ،ساده عبور نکنید و اون رو با آرامی و با دل و جان تون مطالعه کنید.امروز آمده ام تا برایتان از امن ترین نزدیک ترین مهربان ترین و حتی آسیب دیده ترین آدم دنیا بنویسم.این آدم کسی نیست جزخودمان!بله درست است خودمان چون ما بیشتر از هرکسی به خودمان بدهکار هستیم برای تمام روز هایی که کنار مان بود کم نیاورد و ادامه داد اما ما نادیده اش گرفتیم. کودک اندوهگین درون ما هنوز هم هست و شکوفا می‌شود اما باز هم با آزار های بی رحمانه ی مان اورا آزرده میکنیم. گاهی اوقات نیز اورا به اشتباه زندانی میکنیم تا تاوان کار های اشتباهی که مقصرشان نیست را بدهد.حالا می‌خواهیم برای چند ثانیه با کودک کوچک و بی آزار درونمان مهربان باشیم و برای تمام لحظاتی که زندگی می‌کنیم مراقبش باشیم.چشمانتان را ببندید و زیر لب جملات من را تکرار کنید.عزیزترینم تو این لحظه میخوام بهت بگم که تو خیلی با ارزش تر از اونی هستی که میدونستم. اما من همیشه تورو نادیده میگرفتم و تو قربانی تمام اشتباهاتی شدی که مقصر نبودی.از امروز که فهمیدم چقدر اذیتت کردم درحالی که تو همیشه کنارم بودی تا به الان ، نمیخوام یک دقیقه هم ناراحتی تو ببینم . من تمام تلاشم رو میکنم تا تو همیشه بخندی و حالت خوب باشه ؛ این زندگی به نام توعه و بخاطر وجود تو آغاز شده.ممنون بابت تمام روز های تلخی که ادامه دادی و خم به ابرو های کوچکت نیاوردی تا من به این تکه از کتاب روزگار برسم.بی وقفه دوستت دارم و قول میدم تا خوشحالی تورو تو این دنیا نبینم از زندگی کردن دست برندارم❤️🫂نویسنده: 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷نازنگار🌿</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 01:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-o7bpxglkvngp</link>
                <description>داستان قلبی که جایش را به مغز می‌دهد.دخترکی با قلبی عاشق و پر از مهر درحال سپری کردن زندگیش بود. اما ضربه های کوچک و بزرگ زندگی او را از پا در آورده بود. از همه دردناک تر آدم ها بودند که قلب کوچکش را به توپ فوتبالی تشبیه کرده بودند و آن را این طرف و آن طرف می انداختند. دخترک روزی تصمیم گرفت قلبش را در شیشه ای نگهداری کند اما نه اینطور نمیشد قلب هر روز نظر دخترک را جلب می‌کرد تا به جای اصلی خودش برگردد . پس از مدتی تصمیم گرفت آن را در دریاچه ای رها کند تا قلب راه خودش را پیدا کند. بدن دخترک جایی برای وجود قلب و احساساتش نبود ؛ قلب باید زندگی دیگری را در دنیایی متفاوت شروع می‌کرد. دخترک قلب را که با چشمان خیس در آب رها کرد برای او دست تکان داد و جای تمام احساسات خالی اش را به منطق بخشید .....💔𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷                              ( ناز نگار)</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 18:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنونده ی بی جان🫂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86%F0%9F%AB%82-bykrbrwdqnzw</link>
                <description>این متن را از طرف تمام شاعران و نویسندگان دنیا مینویسم ...                &quot;به نام خدا&quot;سلام به تمامی کسانی که قرار است متن مرا بخوانند. من هم مثل تمام نویسندگان و شاعران جهان در حال نوشتن شعر و متن هایی که از ته قلبم به سطح زبانم روی می آورند هستم. اما همه ی ما یک چیزی را فراموش کرده ایم و از آن هیچ‌ کجا سخن نگفته ایم.امروز میخواهم درمورد همدمی صحبت کنم که اگر او نبود شاید نوشته های ما هم نبودند. شاید برایتان پیش بیاید که چه چیزی هست که انقدر ارزش متون ما را زیاد میکند؟             (کاغذ)شاید درنگاه اول برایتان مسخره به نظر برسد اما نه اینطور نیست!تمام افرادی که مثل من هستند و حتی افراد ماهر ابتدای کار خود را از نوشتن بر روی همین شیء بی جان شروع کرده اند.کاغذ برای جان ما همدمی مهربان است که به تمام سخن های ما گوش می‌دهد. به راستی که اگر او نبود ما نمی‌توانستیم متن ها و شعر هایمان را بنویسیم و مهارت خارق‌العاده مان را گسترش دهیم. همین کاغذی که اسمش به زبان ساده است ، ثابت کرده که مانند دیگران قضاوتمان نمی‌کند. حتی بهتر از آنها حرف هایمان را می‌فهمد و درک می‌کند.او بدون چون و چرا حرفهایی که از اعماق وجود ما می آید را می‌پذیرد و کمکمان می‌کند تا مهارتمان را زیباتر سازیم.اکنون من اینجا حاضرم که از اولین و آخرین همدم ما ( نویسندگان و شاعران )کاغذ قدر دانی کنم ❤️ او ثابت کرده که همیشه هست و می‌ماند تا کلمات طلایی ما دور ریخته نشوند.🌱                پایان📝نویسنده این متن: 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷                         ܢߺ߭ߊ‌ܝ۬‌ ܢߺ߭ࡏަߊ‌ܝ‌</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 00:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-bibuqjsviqff</link>
                <description>زمانه می‌گذرد و ما نمی‌دانیم عمرمان را چگونه می‌گذرانیم. چه وقت ها که در خوابیم، چه وقت که در فضای مجازی و چه وقت هایی که پای آدم های اشتباه آن را تباه میکنیم. زندگی می‌گذرد اما نمی‌چرخد به کام ما....آن هدر می‌شود و خسته دلانی چون ما به تماشای رخسارش مینشینیم. آنگاه که تمام شود آهی میکشیم و در خواست دوباره میکنیم. زمانه ی بی رحم بسان دیوی است که دو سر دارد و هزاران پنجه ی تیز که چنگ می‌زند بر راهروی قلب ما آنجا که عشق از آن عبور می‌کند؛ آنقدر چنگ می‌زند تا عشقی در آن جای نگیرد.او قاتل است قاتل قلب و جان ما و همینطور مثل برق و باد می‌گذرد آخر فرصت زندگی کردن نمی‌دهد به ما.ما در سینمایی به نام جهان بیننده ی سریال خودمان می‌شویم و مطلع می‌شویم که نه ما زندگی نکردیم فقط آن را تحمل کردیم و گذراندیم اما آنگاه دیر است....💔ܢߺ߭ߊ‌ܝ۬‌ ܢߺ߭ࡏަߊ‌ܝ‌𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 13:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;افکار ما دنیای مارو میسازن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86-grwdoobjynyh</link>
                <description>همه ی ما انسان ها در تلاش هستیم که زندگی را به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم و در تلاش برای آینده ای روشن هستیم. از نظر من زندگی می‌تواند زیبا باشد و از نظر دیگری زندگی چرخه ی سیاهی ست که می‌چرخد. یکی می‌گوید اعماق آن مثل اقیانوس بزرگ و ترسناک است و یکی دیگر می‌گوید سفری است پر از راز های نهفته . بیایید قبول کنیم هرکس نظری دارد که بر اساس طرز تفکر او خلق شده است. زندگی آن رویایی نیست که دلپذیر باشد ؛ و نه آن اقیانوسی که تورا غرق کند . او فراز و فرود هایی دارد که فقط باید روی ان شناور باشی. طرز فکر ما نیز می‌تواند تغییر کند مثل حوادث روزگار اگر خودمان بخواهیم تغییرش دهیم. زندگی می‌تواند زیبا باشد اگر آن را زیبا ببینیم&quot;🥰 𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 18:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ناچار قوی نباشیم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-p0o7wnyrozd7</link>
                <description>زندگی سخت است و ما همان انسان های ناچار به قوی ماندن هستیم. آری ناچار چون جز قوی ماندن و قوی بودن راهی برای ادامه این زندگی نداریم. هیچکس نمی‌داند که به چه دلیل به این دنیا آمده ایم و چرا باید قوی باشیم. ما انسانیم و گاهی نیاز به آغوش گرمی داریم تا به آن پناه ببریم اما قصه ی آدم های قوی را اینطور ننوشته اند. در داستان هایی که گفته شده آدم های قوی نیاز به آغوش گرم ندارند چون آنها به آغوش خودشان پناه می‌برند. اما نه اینطور نیست! من نمی‌خواهم آنقدر قوی باشم که آغوش گرمی نداشته باشم و آنقدر ضعیف باشم که از انسان های به ظاهر انسان آسیب ببینم. بیایید قوی باشیم اما نه آنقدر قوی که در داستان ها ذکر شده و نه آنقدر که آغوش امنی برای خود نداشته باشم.قوی باشیم برای مقابله با اتفاقات ناخوشایند زندگی و ضعیف باشیم برای آسیب رساندن به دیگران....!❤️‍🩹𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 17:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که باران بارید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-binxewy3e1ga</link>
                <description>آن روز باران میبارید و او با چتری در دست و چمدانی بزرگ در حال رفتن بود من کودکی کوچک بودم ودنبالش میدویدم، صدایش میزدم تا نرود . در راه ایستاد و به عقب نگاه کرد. چند لحظه ای به چکمه های قرمز و گلی ام نگاه کرد و جلو آمد. دست های کوچکم را در دستش گرفت و گفت : باید برم دیرم شده . اما زود برمیگردم اصلا دفعه دیگه تو رو هم میبرم با خودم قول میدم . اشک در چشمانم حلقه بست و آرام بر روی گونه های کک و مکی ام ریخت. دستانم را بوسید و رفت. من ماندم و لباس های گلی و کوچه ای پر از باران. رعد و برق وحشتناکی زد و قلبم تند تر تپید . او رفت و دیگر نیامد اما چشم های من هنوز انتظار دیدنش را می‌کشند.....💔𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 16:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ عشق🫂❤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82%F0%9F%AB%82%E2%9D%A4-tpfsjtma3zyt</link>
                <description>اگر از من بپرسند عشق چه رنگیست میگویم: عشق رنگ طبیعت است ؛ سرسبز و آرامش بخش.عشق رنگ دریاست، شفاف و زلال ، ابیه آبی.عشق رنگ بهار است ، جاویدان و امید بخش.یا شاید عشق همرنگ دشتی پر از گل های لاله است، دلربا و زیبااما گاهی اوقات عشق مانند طبیعتی آتشین و سوخته دلت را به آتش می‌کشاند، دریایی می‌شود که تورا در خود غرق می‌کند و روحت را میکشد، عشق می‌شود بهاری که دیگر نمی‌آید و یا دشتی از گل های لاله پژمرده قلبت.🥀𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 16:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-rhsil41tpj9p</link>
                <description>بمان در کنارمتا بسازم برایتخانه ای از جنس وطناز جنس آزادیبمان که رفتن پشیمانی ستبمان برایم تا که شوم آفتاب و بتابم بر روی قلبتبرایت نسیم میشوم و در امواج گیسوانت غرق میشوم ؛ آری که اگر بمانی دریا میشوم و در عمق نگاهت غوطه ور ؛ رفتن را که همه یاد دارند اما تو مثل این مردم نباش بمان که ماندنت شفا بخش این روح مرده است ❤️𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 00:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق ماه🌙</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%87%F0%9F%8C%99-xip0hsnzpfio</link>
                <description>عشقی در قلب من جاودانه استمثل عشق ماه و خورشید تازه استماه هستم عاشق خورشید نورمیروم روزها به استقبال او در آسماناما او شب ها نمی آید به استقبال من در آسمان نزدیک تر میشوم هرچه به اومی‌زند آتش به من با شعله اشمی‌کند دلبری و می‌برد قلب مرا از جان مناما افسوس که نمی‌داند منبیشتر از سیاره ها میخواهمش🪐𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 12:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب چشمان او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88-kea029ebwpxr</link>
                <description>غروب چشمان یارغروب دلتنگی استغروبی از تاسیانغروب سر سختی استهوای چشمان اوهوایی از عشق و نورهوای غمگینی است...𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷(دلتنگی )غم دلتنگی تو در دل شبخواب چشمان مرا کرده اسیرقلب بی تاب مرا در دل روزمثل یک مرده ی بی روح رها کردی تورفته ای آخر به استقبال خواب خوابی طولانی که ندارد انتها𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 11:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-f97qoot7vhlm</link>
                <description>تا چشم باز کردیمدیدیم بریدند و دوختند برایمان حال این ماییم که باید بدون چون و چرا این رخت سیاه و نفرت انگیز زندگی را بر تن کنیم𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷مشت بر تار و پود پوسیده ی زندگی ام میزنم بلکه همان تار و پود های پوسیده نجات دهنده ی این بدن خسته شوند...𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 17:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید تابان🌤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65270370Nazanin/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%F0%9F%8C%A4-z86l0qb0rkqg</link>
                <description>خورشید تابانمی‌تابد امروزبر روی قلبمتا که شود آب یخ های قلبمروح مرا امروزبا نور و گرمایشتا آن ور ابراتا آخر دریاتا آخر دنیا، می‌برد با خودمی‌کشد دست نوازش بر روی موهایممی‌برد عقل مرا از تن و قلب و جانمخورشید من هر روزمیرسد از راهیراهی که دور است امامی‌رسد از آن گاهی...𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷</description>
                <category>نازنگار</category>
                <author>نازنگار</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 12:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>