<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های DA_aa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65417771</link>
        <description>در جُستن تو و رَستن از خویش 🎏</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:03:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4849811/avatar/MxrqfA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>DA_aa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65417771</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاش مادرم مرا از یاد نبرده باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-rjmv8161wkz4</link>
                <description>چند سال پیش، زمانی که هنوز در خانه پدر و مادرم زندگی میکردم، اتاق خوابم کوچک ترین و نور گیر ترین اتاق با دیوار های سبز رنگ و رو تختی همرنگ با دیوار ها بود ، اتاقی کوچک اما گرم و آرام.آن موقع ها همیشه با مادرم جر و بحث داشتیم .جر و بحث هایی که چند روزی بیشتر دوام نمی آورد و دوباره با هم خوب می‌شدیم .و البته خوب بودنمان هم چندان دوامی نداشت و دوباره با هم بحثمان میشد .در شمایل یک چرخه بی پایان .دوران صلح _ دوران جنگ‌آن موقع ها، همیشه ی خدا وقتی مادرم از موضوعی ناراحت میشد و اوقاتش به تلخی یک فنجان چای سیلان چند ساعت دم کشیده میشد، با من حرف نمیزد .انگار که وجود ندارم . انگار که کلا در آن دنیا و در آن خانه وجود خارجی ندارم .حرف نمیزد و این حرف نزدن بزرگترین تنبیه او بود .هر بار که او مرا تنبیه می‌کرد، این فکر به سرم میزد که مادرم گل های زشت و پلاسیده آپارتمانی مان را از من بیشتر دوست دارد .با وجود اینکه آنها گل های بد و پلاسیده ای بودند، به آن ها آب میداد ، با آن ها صحبت میکرد و به امید سبز شدن و خوب شدنشان آن هارا از این ور خانه به آن ور خانه جا به جا می‌کرد.خلاصه که با آن موجودات بی ریخت تمام وقتش را می‌گذراند ، موجوداتی که بدِ واقعی بودند ، شاید حتی بدتر از من!شاید حتی اگر به غیر از من ، پدرم هم کار بدی می‌کرد و او هم مثل من نامرئی میشد ، مادرم از آن گل های خرزهره می‌پرسید ناهار چه غذایی دوست دارند تا همان را برایشان درست کند .یک بار یک هفته تمام من به آن گل ها حسودی کردم،انقدر حسودی کردم که آخر سر یکی از همان گل ها که اتفاقا سالم ترین و زیباترین گلِ مادرم به حساب می آمد، از ریشه در آمد و کنار گلدانش دمر افتاد .شاید پنجره باز مانده بود و باد شدید آن را از ریشه در آورده بود ، شاید هم زیادی آب خوردنش ریشه هایش را پوسانده بود ، شاید هم موجودی خیالی که وجود خارجی نداشت و یک هفته ای میشد که تبدیل به شبح شده بود آن را از ریشه در آورده بود .اخرش هم هیچ کس نفهمید چه بر سر آن گل آمده...جر و بحث میکردیم ، جوری که انگار تا ابد فرصت با هم بودن را داریم ،و دوباره خوب می‌شدیم، انگار که اتفاقی میانمان اصلا نیفتاده است ..انگار که مادرم امیدوار بود با بی اعتنایی به من و در نظر گرفتن بزرگ ترین تنبیه ممکن بعد از هربار کار بد کردن، مرا به آدم بهتری برای زندگی در این دنیا تبدیل کند .آدمی خوب تر و سالم تر .آدمی خوب تر و درست تر .مادرم فکر می‌کرد اگر غذای سرد و کهنه ی چند روز قبل را، آن هم سر پا و ایستاده بخورم ، میمیرم.یا اگر چایی را که چند روز پیش دم کرده بود بخورم ، چون حوصله دوباره آب کردن کتری و شستن قوری و ریختن چای خشک را ندارم و به نظرم بعد از معدن این فرایند سخت ترین فرایند ممکن بود ، این یکی حتما مرا خواهد کشت .فکر می‌کرد اگر کفگیر را ته قابلمه بکشم سرطان لاعلاج میگیرم.اگر سردردی ساده به سراغم آمد و مسکن خوردم ، بعد از آن معده ام از دهانم بیرون می‌ریزد.اگر شب ها تا دیر وقت بیدار بمانم و درس بخوانم ، هورمون های رشد ام دیگر درست کار نمی‌کند.یا اگر روزی یک لیوان شیر کم چرب ننوشم، قدم کوتاه می‌ماند ، انقدر کوتاه که شاید مرا به شهر لیلی پوتی ها بفروشد!اگر استرس بگیرم و گوشه ناخن هایم را بکنم حتما روزی پوست انگشت هایم تمام می‌شود و فقط استخوان هایش باقی میماند.مادرم فکر می‌کرد اگر بدون عینک طبی ام تلویزیون تماشا کنم حتما روزی کور می‌شوم ‌.یا اگر چای را با یک مشت پر قند بخورم حتما مرض قند میگیرم و شایدم هم کرم بیاید و دندان هایم را بخورد .کرم مگر دندان میخورد ؟!اصلا چگونه است که کرم بیچاره خانه اش را ترک کند و بیاید در دهان من دنبال دندان خوردن باشد؟!مادرم همه ی این فکر هارا می‌کرد، شاید هم درست فکر میکرد ‌،اما فایده ای نداشت ...تمام این فکر ها و تنبیه بی اعتنایی هایش به من ، اخرش به سان یاسین خواندن به گوش خر شد .همانقدر بیهوده . همانقدر بی ثمر .بعد از چند سال ، تلاش هایش برای ساختن آدم بهتری از من جواب نداد ، و فقط آن روز های با هم بودن هدر رفت .حالا من محکوم به جرم هایی هستم که از نظر او تنبیه هایی بزرگ تر از بی اعتنایی دارد ، و غرق در کثافت ِ آدم بدی بودن اولین تار موهای سفیدم را دیده ام ...آدم بد میان سال !!آدمِ بدِ میان سال این روز ها ، چای کهنه ی سرد چند روز قبل را می‌خورد و به خودش زحمت روشن کردن و جوش آوردن آب را هم نمی‌دهد،تا دیر وقت برای تمام کردن پروژه های کوفتی فوق لیسانس اش بیدار می‌ماند،با کوچک ترین سردرد ها چند مسکن قوی را با هم می بلعد چون دیگر تحمل هیچ دردی را ندارد،آدم ِ بد ِ میان سال، یادش نمی آید آخرین بار کی لب به شیر کم چرب زده است ،بعد از جدایی اش از آدمی که فکر می‌کرد دوستش دارد سیگاری شده است و دهانش همیشه خدا بوی دود می‌دهد ،ناخن هایش برای حفظ ظاهره دروغینش مرتب و لاک زده است ، اما کمی بالاتر ، شاید هم دقیقا روی مچ دست چپش زخم هایی عمیق و کهنه که گوشت بالا آورده اند ظاهر شده ،آدم ِ میان سال و بد عینک طبی اش را گم کرده است و بدون عینک اش حتی جلوی پایش را نمی‌بیند اما تلاشی برای بهتر دیدن اطرافش نمیکند .آدمِ بدِ میان سال کارهای بدی می‌کند، کارهای خیلی بد .اما کسی اورا تنبیه نمی‌کند.اما حالا اصلا کسی را در اطرافش ندارد که به او بی اعتنایی کند .چند سال از آن روز ها گذشته است ، خیلی با مادرم صحبت نمیکنم .نه اینکه جر و بحث کرده باشیم و او بخواهد یک آدم میان سال را تنبیه کند،نه ‌‌‌...راستش را بخواهید از او خجالت میکشم!شاید او هم از من خجالت می‌کشد.شاید هم از خودش خجالت می‌کشد،حتما مادره یک میان سال گناهکار بودن خجالت دارد!!حتما تا الان مادرم چندین گلدان جدید خریده است،حتما خانه مان تا الان پر از گل و گلدان شده و دیگر من در خانمان جا نمی‌شوم.شاید تا به الان اتاق خوابم را به خاطر نورگیر بودن اش گلخانه کرده باشد.گلخانه ای گرم و صمیمی که مادرم با گل هایش وقت می‌گذراند...شاید حالا به جای اینکه فقط روزهایی که با من قهر بود با آن ها وقت بگذراند ، هر روز به گل هایش رسیدگی می‌کند، هر ثانیه با آن ها صحبت می‌کند، آن هارا می‌بوسد و برای خوب شدنشان هر کاری می‌کند...هر روز ، هر ثانیه و هر دقیقه ...لعنت به آن ثانیه ها ، به آن لحظه ها، به آن دقایق.لعنت ..........اصلا حالا که خوب فکر میکنم از او خیلی خجالت میکشم ، از او و گل هایش.چون تمام تلاش هایش را برای آدم خوبی بودن به باد داده ام و حالا بدترین آدم روی زمین هستم ،بدترین بچه ای که می‌توانست داشته باشد ،تمام تلاش هایش را ‌‌‌‌...و کارهایی را میکنم که اگر اینجا بود و می‌دید حتما به خاطر انجامشان دیگر حتی اسمم را هم به زبان نمی آورد و تنبیه خیلی سخت تری جز بی اعتنایی داشتم ‌.و از گلهایش خجالت میکشم چون در زندگی ام روزی نیست که به آنها حسودی نکنم!!!کاش گل بودم ،کاش یکی از آن گل های زشت و پلاسیده ای بودم که با وجود بد بودنش باز هم مادرم مرا دوست داشت!کاش گل بودم و هرگز موهایم سفید نمیشد .کاش اگر نمیشد که گلی باشم ، هیچ گل و گیاهی در دنیا وجود نداشت تا مادرم آن را دوست داشته باشد ..کاش هرگز اتاقم را به کسی غیر از من ندهد ،کاش مادرم بداند دلم برای صحبت کردن با او تنگ شده،کاش این جرم هارا کنار بگذارم ، آدم خوبی شوم ، یک آدم ِ خوب ِ میانسال با چند تار موی سفیدکاش دیگر سیگار نکشم و آن را ترک کنم ،دیگر به او و به دوست داشتنش فکر نکنم ،چای دم کنم ،کیک بپزم،موقع آشپزی کفگیر را ته دیگ نکشم،دیگر سر درد نشوم تا مسکن بخورم ،زخم های دستم خوب شود ،مادرم به این تنبیه ابدی پایان دهد ،با موهای سفید، این آدم بد، دوباره به خانه شان بازگردد، دوباره کوچکترین اتاقِ خانه مال او شود ؛کاش بازگردم .کاش هیچ چیزی جای مرا در قلب مادرم نگیرد .</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای ترسو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88-ynowdbt6qdsc</link>
                <description>شاید کمد اتاقِ من در مخفی ایه که باز میشه رو به اتاق تو ، رو به محال ترین جایی که میتونم حضور داشته باشم!شاید فاصله ی بین من و تو همین یه دیوار باشه،قدر همین چند تا آجر، قدر همین چهار تا تیر و تخته.بچه که بودم، شب که میشد فکر میکردم قراره از تو کمد اتاقم یه هیولا در بیاد،یه هیولایی که شاخ و دمش قراره زهره ام و بترکونه و کل وجودم ترک بخوره .عین یه استکانی که سرد و گرمش میکنی.حالا که بزرگ شدم ، دنبال یه بهونه ام که خودم یه هیولا بشم تا با شاخ و دم و دستای گنده ام بتونم کمد و خراب کنم و بیام پیشت. بیام کنارت .شاید هر روز از ندیدنت من هیولا تر شدم ‌‌.شاید تو من و تبدیل کردی به یه هیولای ترسو!یه هیولا که یادش رفته نباید بترسه .ولی این هیولا هرشب امید داره که از تو کمدِ اتاقش برسه به تو ،با همین دست و پای گنده و دُم و شاخ غلابی بیاد و تورو ببره با خودش .فاصله از آدم ها ،آدم عجیب تری میسازه ،فاصله گاهی از آدم ها هیولا میسازه .هیولا های ترسو!!پ.ن : کاش واقعا در کمدم باز می‌شد رو به اتاقت‌ :)</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز ها، کاش لَنگ نَبودی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%84%D9%8E%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%8E%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-nrdrtcyog5n0-nrdrtcyog5n0</link>
                <description>زندگیه این روزام دقیقا لنگه همون چند ثانیه ایه که دیرتر به مترو میرسی و در بسته میشه،لنگه اون چند ثانیه دیر رسیدن به کلاس،لنگه همون یک ثانیه ای که پلک میزنم و فرصت دیدنش و تو اون یه ثانیه برای همیشه از دست میدم،لنگه اون چند ثانیه ای که پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدن چراغ قرمزم،لنگه خواب موندن ساعت اتاق خوابم و نگذشتن ثانیه ها؛میدونم که کشیدن باره ثانیه ها لنگم کرده ،اینم میدونم که هیچ عصایی نمیتونه جلوی لنگ بودن این روزام و بگیره.📌کج و معوج، لَق و پَق ، لَنگ لَنگان _ در جست و جوی معنای زندگیDa</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکنون ،قبل از تمام شدن جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-isqzqtf8bmpj</link>
                <description>میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان فرزند بهتری برای مادرم باشم، فرزندی که مادرم هرگز از به دنیا آوردنش پشیمان نشده بود .میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان با خودم یکدل شوم ،لیوانم را در دست بگیرم و پیش تو بیایم ، درِ خانه ی تان را محکم بزنم، بی دلیل ، بد موقع، پی درپی،و تورا به باقی عمرم و یک فنجان چای دعوت کنم.میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان با پدرم حرف بزنم، میخواستم دستش را بگیرم و سفت بفشارم،به او بگویم که می‌توانم زنده بمانم،زنده بمانم و زندگی جدیدی را آغاز کنم،میخواستم خیالش را راحت کنم، حتی به قیمت گفتن دروغ ، شاید هم تنها نگفتن حقیقت!!میخواستم تا قبل از تمام شدن دنیا رویا بسازم، آرزو های نداشته ام را پیدا کنم، دنبال کار و باری بروم،سرگرم درس و مشقی بشوم،کسی را دوست بدارم ،مادری هرچند نرسیده به گردِ پای مادرم ، اما مادری &#039;نیمچه مادر&#039; بشوم .میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان زندگی کنم .اما جهان، این روز ها، این دقایق و این لحظات رو به اتمام است،به تمام شدن جهان درست نمیدانم چند روز باقی مانده، شاید ام چند دقیقه یا حتی چند ثانیه .نمیدانم میتوانم تا قبل از ته کشیدن جهان فرزند بهتری برای مادرم بشوم،نمیدانم میتوانم تمام ِ قوانین ارتباطات جهان را بر هم بزنم، بی پرده، بدون مقدمه، بد موقع ، بد موقع ، بد موقع ، رو به تو ، رو به آینده ای نامعلوم حرکت کنم و تورا به باقی مانده ی عمرم دعوت کنم.نمیدانم میتوانم یا نه .نمیدانم میتوانم تا قبل از تمام شدن جهان، دخترکِ کم حرف و خجالتی درونم را بشکنم و از میان خرده شیشه ها دختری که همیشه آرزویش را داشت بیرون بکشم یا نه.نمیدانم بالاخره میتوانم خیالش را راحت کنم یا نه .نمیدانم جهان تا قبل از تمام شدنش، به من فرصت بافتن موی دخترم را می‌دهد یا نه،فرصت فشرده شدن انگشت اشاره ام با دست های کوچکش .اگر نمی‌شود، اگر نشد و نتوانستم تمام این لحظات را زندگی کنم ، ای کاش دنیا بایستد .درست در زمان حال،درست در بیست و شش اردیبهشت ماه چهارصد و پنج.درست در آخرین روزهای نونزده سالگی .دنیا بایستد ، من بایستم ،‌ تمام قد، در برابر خط پایان .عقربه ثانیه ای جلوتر نرود .عقربه ثانیه ای حرکت نکند .من نفس نفس زنان ، با پاهای گِلی، لباس خاکی، به سمت مادرم ، پشت به مسیر رسیدن به خط پایان بدوم . بدوم . بدوم .۱۹ ، ۱۸ ، ۱۷ ، ... ، ۱در آغوش مادرم خودم را گم کنم ،و آن جا ، در امن ترین پناهگاه جهان، با بوسه ای گرم و آشنا از مادرم، آخرین جرعه از زندگی را بچشم،در کالبد نوزادی که هیچ درکی از زندگی ندارد ...اگر جهان برای تمام شدنش مصمم بود، تمام شود...من در آغوش مادرم‌ هستم .نمیدانم چقدر تا پایان جهان باقی مانده.نمیدانم ..پ.ن: کاش تو یه دنیای دیگه، دوباره درست تو شروع نونزده سالگیم ببینمت؛بیست و شش اردیبهشت ماه📌از روزهای پایانی جهان</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزو میکنم ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-fbvon8fsdhcx</link>
                <description>وقتی بارون اومد آرزو کردم با خودش چتر داشته باشهوقتی هوا سرد شد آرزو کردم زیپ کاپشنش بسته باشهوقتی شب شد ارزو کردم زود خوابش برده باشه و به غصه‌هاش فکر نکنهوقتی خورشید زد آرزو کردم پرده اتاقش کنار نباشه تا نور چشاش و اذیت نکنهوقتی باد وزید آرزو کردم حالت موهاش و به هم نریزه چون میدونم به هم ریختن موهاش عصبیش میکنهوقتی سکوت شد و من نبودم پیشش ارزو میکنم صدای قلبش رو بشنوه تا احساس تنهایی نکنه</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دوستم نداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hhv76t3ubkul</link>
                <description>نمیدانم باور خواهی کرد یا نه، که من آن گل فروش ِ سمج در پشت چراغ قرمز یکی از چهاراه های این شهر هستم که پیله ات می‌کند تا برای دختری با موهای بلند و زیباتر از گیسوان من ، نشسته در صندلی شاگرد ماشینت‌، آخرین گل ِ رز پژمرده دسته ی آن روزش را بخری .نمیدانم حضورم را احساس خواهی کرد یا نه ، در میان جمعیت سرگردان در پیاده رو که هرکدام مقصدی برای رفتن و گذشتن از هم دارند .نمیدانم باور خواهی کرد یا نه، که من آن گنجشکی خواهم بود، در فصل پاییز و شاید هم به شرط زنده ماندن و زنده زنده یخ نزدن، در فصل زمستان ، که می‌آید و لبه پنجره اتاقت می‌نشیند ،لبه پنجره اتاقت می‌نشیند و برایت جیک جیک مستان می‌خواند و سیر تماشایت می‌کند.نمیدانم که میدانی یا نه ، من همان عابر پیاده ای هستم که در پیاده رو شانه ات به شانه اش خورد و بی توجه از او گذشتی .نمیدانم که میدانی یا نه ، من همان قطره بارانی هستم که هربار قبل از شروع باریدن باران روی پیشانی ات میفتد و میغلتد و گونه ات را می‌بوسد.نمیدانم قرار است کجا باشم ،نمیدانم قرار است چه کسی باشم ،نمیدانم قرار است بعد از این کودکی باشم که در بازی، توپش اشتباهی به سمت تو پرتاب شده و از تو می‌خواهد توپش را بدهی ،یا پیرزنی باشم که سنگینی کیسه های خریدش ، کمرش را خم تر میکند و از تو طلب کمک می‌کند،راستش نمیدانم قرار است کدام باشم!اصلا شاید هم هیچ کدام نباشم ..نمیدانم وقتی پیرزن میشوم، زشت خواهم شد؟نمیدانم چقدر قرار است دستانم بلرزد؟نمیدانم میتوانم دستانت را با دستان لرزان و سالخورده ام بگیرم یا نه ،نمیدانم میتوانم از آن پیرزن هایی شوم که برایت دعا می‌کند و به تو میگوند &quot;پیر شوی جوان&quot; یا نه .نمیدانم .شاید هم غر غرو و حوصله سر بر بشوم .نمیدانم .امشب چقدر نمیدانم .‌‌‌‌..در میان این همه ندانستن و ندانم کاری هایم، راستش را بگو.اگر دختر بچه ی با نمک با پیراهن گل گلی و جوراب شلواریِ سفید برفی ، که لبخند می‌زند و جای خالی دندان هایش لبخندش را شیرین تر می‌کند باشم ، باز هم دوستم نداری؟!یااگر گل فروش ِ ایستاده در انتظار قرمز شدن چراغ و دوان دوان به سمت ماشین تو و معشوقه ات با موهای بلندتر و زیبا تر از من باشم ، باز هم دوستم نداری؟!نمیدانم اگر گنجشک باشم و برایت زیباترین جیک جیک مستان را بخوانم و دیگر آن موقع فقط از پشت پنجره نگاهت کنم ، باز هم دوستم نداری؟!اگر آن قطره بارانی باشم که زودتر از بقیه ی قطره ها می آید و تورا می‌بوسد و تو اورا با آستین پیراهنت پاک میکنی، باز هم دوستم نداری؟!اگر آن رهگذری باشم که شانه اش به شانه ات میخورد و در پیچش تَن اش و گذر از تو، لبخندی صمیمانه و کوتاه می‌زند و می‌رود، بی آنکه بخواهد تو نیز بخندی، بی آن که بخواهد تو نیز بپیچی و بروی ، باز هم دوستم نداری؟!نمیدانم اگر خودم باشم، خودم باشم و خودم نیز بمیرم ، باز هم دوستم نداری؟!اصلا چرا دوستم نداری؟!اصلا چرا تو مرا دوست نداری؟!Da</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر شب ِ این روزها ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65417771/%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-x6sg6o1iqrzp</link>
                <description>هر شب ، وقتی ساعت از سه بامداد می‌گذرد و همچنان خیره به سقف اتاق، خوابم نبرده است ،، در فکر اینکه فردا کره بادام زمینی گزینه ی بهتری برای صبحانه است یا نان بربری تازه با چای شیرین و پنیر تبریزی ،، باری دیگر غصه ی سفتی بالش ام غمی به غم های نهفته در وجودم اضافه می‌کند!نمیدانم رها کردن تصمیم گیری درباره دوراهی سخت و جان گداز کره بادام زمینی یا پنیر تبریزی و مخلفات ، آن هم درست در واپسین لحظات و در آستانه نهایی شدن تصمیم، کار درستی است یا نه .اما بالش و سفتی وجودش بدجور اذیتم میکند.بالش را به سختی و بدون اینکه به خودم زحمت بلند کردن سرم را بدهم بیرون میکشم،روی زمینِ اتاق پرتابش میکنم ،دمر می‌شوم ، تپش قلبم را زیر سینه ام احساس میکنم ،سردی تشک و چسباندن صورتم به آن را دوست دارم .آرام می‌شوم.چند دقیقه ای آرام میگیرم .سرم سنگین است ..گردنم درد می‌کند،انگار سرم روی تنم سنگینی می‌کند!!تیک تاک ساعت را بلند تر از قبل می‌شنوم.عذاب وجدان به سراغم می آید ،عذاب وجدان رها کردن کسی که همیشه و در همه حال هَم سَر من بود!!!و حالا من اورا رها کردم، روی زمین سرد و تاریک این اتاق .من هنوز انقدر که باید دل گنده نیستم .دستم را دراز میکنم ، ارتفاع تخت بلند تر از فاصله نوک انگشتم تا بالش است .باید بلند شوم ، و این بلند شدن سخت ترین کار دنیا بعد از جدایی است ...به سختی، بالاخره گوشه ی بالش را می‌گیرم و به سمت خودم میکشم .تکانی به آن میدهم و پر های درونش را مرتب میکنم.آن را دوباره زیر سرم می‌گذارم.سرد است .حتی سردتر از آن روی تازه ی تشک...سرم درد می‌کند!خیلی زیاددوباره .دوباره.دوباره .میتوانم جنبش پنبه های داخل بالش را به خوبی احساس کنم ،حرکت مورچه ی روی زمین، پر سر صدا تر از حد معمول است .ساعت تیک و تاک می‌کند، بالش سفت است ، سرم درد می‌کند ؛نمیدانم چرا امشب صدا می‌دهد!نمیدانم چرا امشب انقدر سر و صدا می‌کند!باد آرامی پرده را تکان می‌دهد،تمام اتاقم بوی گذشته را می‌گیرد ، بوی روزهایی که هوا نه سرد بود ، نه گرم ،روزهایی که شب ها زود خوابم می‌برد،روزهایی که بالش ام انقدر سفت نبود ،روزهایی که راه رفتن مورچه ها صدا نداشت ،روزهایی که تو بودی !چشمانم را روی هم میگذارم،، تمام سینه ام را پر میکنم از هوایی که بوی گذشته میدهد ،بوی آن پالتوی کهنه ای که اول زمستان از ته کمد در میاوری و میپوشی،،غریب ، سرد ، غم‌انگیز...انقدر نفس میکشم که سینه ام بسوزد !پتو نازک تر از قبل به نظر می‌رسد.سردم می‌شود.شاید هم مور مورم می‌شود.تمام تنم می‌لرزد.ساعت از چهار گذشته .گنجشک ها به پنجره اتاقم نوک می‌زنند.صدای آوازشان را می‌شنوم _ شاید هم احساس میکنم!بالش سفت است .لعنت به این بالش .باری دیگر بدون بلند کردن گردنم، بالش را از زیر سرم بیرون میکشم .این بار آن را روی صورتم می‌گذارم.صدای گنجشک ها خفه می‌شود،دیگر بوی گذشته نمی آید .ساعت تیک و تاک نمی‌کند .نفس هایم سنگین می‌شود،هر دم دیگر بازدمی ندارد ،تمام نفس ها در سینه خفه می‌شود ،کمی آرام میگیرم .خوابم می‌برد.ساعت پنج صبح است ،هوا روشن شده ،،بوی صبح می آید ،گنجشک ها آواز می‌خوانند،لشکر مورچه ها همگی به خط شده اند، صدای پای کوبی آن ها هفت کوچه ان ور تر می رود .ساعت تیک و تاک می‌کند،روز شده ..نان بربری خشک میشود ، چایی سرد میشود ، کره بادام زمینی بوی کهنگی می‌گیرد ،من خواب میمانم .دیر می‌شود...Daخیلی دیر می‌شود ...</description>
                <category>DA_aa</category>
                <author>DA_aa</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>