<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاپیلون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65465888</link>
        <description>گمنامِ جهانیم،همین بس لقب ما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:53:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2065876/avatar/Qdaujj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاپیلون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65465888</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احساس می کردم در هوایی از اندوه نفس می کشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65465888/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85-rmuetg9hziw5</link>
                <description>این روزها مدام به این فکر می‌کنم که چرا ما وجود داریم و چرا پا به این دنیا گذاشته‌ایم.می‌دانم که شاید وجود ما چیزی فراتر از این حرف‌ها باشد؛ شاید این زندگی، نمایانگر حقیقتی باشد که همه ما قادر به درک آن نیستیم.و خیلی چیزهای دیگر که اگر بخواهیم از آن‌ها بگوییم، بیش از این‌ها کلمه نیاز است برای نوشتن.اما این روزها...دیگر در توان من نیست.اگر روزی بعد از تمامی این اتفاقات شرایطی که گاهی جمعی ایست و شاید گاهی آن شرایط خاص و مختص به تو یا افراد کمی باشد، بگذرندبعدش چی، حافظه ی ما این روزها را فراموش می کند!؟آخر به این هم فکر کنید این روزها مگر می گذرنداین روزها همچون ماشینی فرسوده در گورستان خودروها هستم.خسته،دردمند، و داغان از ضربه‌های بی‌شماری که ماشین‌های دیگر به من زده‌اند...می گویند این زندگی مجموعه ای از تمامی حس هاست وشادی غم دو عضو جدا نشدنی مجموعه ی زندگی مااما این زندگی که مدت هاستعضو پایه ثابتش غم است.بی‌صبرانه منتظر تمام شدن این فصل از زندگی هستماما ای‌کاش حافظه‌ام هم مثل این فصل پایان می‌یافت.در گذشته امیدوارتر و مهربان‌تر بودم؛ سرشار از حس‌های خوبحال دیگر نمی‌توانم.حافظه‌ام، به جای حذف دردها و خاطرات بد، بخشی از وجودم را از من گرفته و خاطراتی که این من را ساخته‌اند، از بین برده است.چقدر زمان می‌تواند روی کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین خصلت‌ها اثر بگذارد که بخواهی ماشین زمان داشته باشی و بروی تا ببینی در درونت چه بود که حال دیگر نیست.تا به حال شده که خودت را در میان زندگی گم کنی؟ من گم شده‌ام، اما نه در زمان خاصی، نه در میان آدم‌های خاص، بلکه در دل همین روزمرگی‌ها به خودم آمدم و دیدم دیگر این من نیستممی‌دانی، قبلاً تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که مورد تأیید خودم باشم؛ که وقتی انعکاسی از ظاهر و رفتارم را می‌دیدم، از خودم شرمنده نباشم.اما این روزها نمی دانم چرا شانه ی این من به اندازه ای سنگین شده که سر بالا نمی آورد ببیند که درچه حال استگمان می کنم او هم در درون می داند بیش از این ها چیزی در این زندگی لنگ میزند...</description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 16:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینم و غمم به وسعت ایران است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65465888/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%BA%D9%85%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-artwegjkjdqh</link>
                <description>غمگینم و غمم به وسعت ایران استبرای روز هایی که همه ی ما از دست دادیمبرای کودکیمان نوجوانی جوانی ای که دارد به باد می رودبرای کاری که از دستم برنمی آیدبرای تک تک جان هایی که در این مدت گرفته اندکاش می شد که من بروم آنها بیایندکاش می شد کاری انجام دهمکه زمانی  از هر خیابان کوچه ای  رد می شوینبینی که عکس جوانی پشت شیشه ایست آن هم با عنوان جوان ناکامچطور بعضی ها دلشان می آید که بگویند بهتر که این اتفاقات پیش آمد و چه بسا بهتر که اینها جانشان را از دست دادندآدم ها عجیب اند واین عجیب بودن هر روز بیشتر خودش را نشان می دهدو من در میان تمامی این اتفاقاتخودم را مدیون تمامی آنهایی می دانم که امروز نیستندنمی توانم درک کنم که چطور می توانید چشمتان را بر روی تمامی اینها ببندید بگویید: از جان هایی که گرفتند، از فقری که برای این مردم ساختند و برای درد ها مشکلات بی شماری که ایجاد کردند، نگویید که حال خوبمان مکدر نشود...دیگر نمی دانم میان این هم ناگفته چه بگویمجز اینکه اینهایی که می بینیم هیچ وقت درست نخواهند شد‌و‌‍ همه ی ما در میان حماقت های افرادی تلف خواهیم شد</description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 00:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&#039;&#039;نامه ای برای پاپیلون آینده&#039;&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-rchi857r2ldt</link>
                <description>پاپیلون عزیز من، می دانی که چقدر دوست دارممی دانی که همیشه می گویم آدم ها اول باید خود را دوست داشته باشند،اول به خود احترام بگذارند،اول باید خود را ارزشمند بدانند بعد دیگر آدم ها.آنچنان که اصل دوست داشته شدن و احترام از خود من شروع می شود.فراموشت نشود پاپیلون من، ارزشمند ترین شخص در زندگی تو خودت هستی هیچکس همچون تو نمی تواند دوست داشته باشد.آینده من، احیانا وابسته ی این آدم ها ودنیای فانی نشده ای دیگر نه!؟چون هیچ سرانجامی ندارد.به آنها رسیده ایمی دانی که آنها چیستندمگر نه؟آنها آرامش اندآنها هدف اندآنها کنار آدم هایی با حس وحال خوبنآنها همان چیزهایی هستند که تو را به این زندگی امیدوار خواهند کرد....به دست خطم و نوشته ها اصلا دقت نکنید:/ این فقط یک نمونستپیشنهاد می کنم اگر حالتون خوبه اگر ناراحتید اگر خواسته ای دارید اگر دوست دارید باکسی صحبت کنید ونمی تونیدیک کاغذ بردارید بنویسیداگه متن ناراحت کننده ای بود براتون بعد از نوشتن پارش کنیدواگر خواسته یا صحبت با خودتون بود نگه دارینش یک نکته مثبتی که داره اینکه بعد از نوشتن می تونین متن رو بخونید با خودتون فکر کنیداصلا اون خواسته درست هستش؟مثلا اگه خسته اید، اون خستگی از چی هستش آیا ادامه دادن به اون روند تا راه خستگی ارزش داره؟یا دوست دارید با کسی در مورد موضوعی صحبت کنید ولی نمیشه  می تونید بنویسید بعد نوشتن به متن نگاه کنید به خودتون مشاوره بدید یا انرژی مثبتباورکنید بعضی اوقات اون حس خوبی که شخصی به خودش هدیه میده بهتر  از دریافت کردنش از دیگران هستو........اینو دوست دارم هر وقت می بینمش یاد خودم اکیپ دوستام می افتم:)</description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی در میان این زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65465888/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jry6fldcy7nk</link>
                <description>گاهی با خود فکر می کنم آیا منم در این دنیا دراین زمین در این کشور دراین شهر دراین خانه جایی دارم؟!نه ندارمشاید من متعلق به این زمان این مکان  این آدم ها نیستمنه من  می توانم درکشان کنم نه آنهانه من در کنار آنها می توانم  با آرامش زندگی کنم نه آنها آخر چرا به چه دلیل؟از هر راهی که می روم آخرش به بن بستی میرسممیگویند وقتی در باتلاقی فرو می روی نباید دستو پابزنی باید آرامش خود را حفظ کنی و از جایت تکان نخوری باشد من هم همان کار را می کنم در این باتلاق زندگیولی آخر چی می شود؟برفرض در این مکان در میان این آدم ها جایی داشتمآیا در دل هایشان هم جایی دارم؟!در دل آدم هایی که دوستشان دارم؟همان هایی که خواسته یا ناخواسته باعث شدن از این زندگی با تمام وجودم متنفر باشمهمان هایی که باعث شدن از روزی که متولد شدم از این دنیا متفر باشم همان هایی که باعث شدن سال ها این روز برایم کابوسی باشد فراموش نشدنیهرسال که این ماه می آید به خودم قول میدهم که نباید ناراحت باشم که نباید ذره ای ناراحتی را در این ماه به دلم راه بدهم قول میدهم که درهای قلبم را به روی هر گونه ناراحتی ببندمولی هر سال شرمنده او می شومهفت روز دقیقا هفت روز از تولد من گذشته استهرسال باید در این روزها در برابر حملات کلامی آنها که تو ناخواسته ای که تو را نخواسته اند که تو اجباری بودی وهستی مقاومت کنی که چه شود که آخر چه!؟بعد هم بخندند بگویند نه آنقدر ها هم که گمان می کردیم ناخواسته نبوده ای حال تو را می خواهیماین خواستن ارزشی دارد؟نمی دانید این کلمات چقدر وحشدناک هستننمی دانید همچون تیغی بر روی گلوی آدم ها می نشینندنه نمی دانید که اگر می دانستید انقدر عذاب نمی دادیدبعد هم با گستاخی تمام با تمام کارهایی که کرده اید میگویید که بهشت روی زمینتان هستمبگذارید من هم بگویم جهنم روی زمینم هستیدهیچ وقت درکتان نخواهم کرد آخر دوست دارید چرا انقدر عذاب می دهید اگر دوست ندارید چرا وانمود به دوست داشتن می کنیدچه شد!؟دوستیاندوستهرچند دیگر ارزشی ندارد...........</description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 22:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناهمان چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-q1ca0hi9yhhx</link>
                <description>این آدم ها مشکلشون چیه؟!دردشون چیه؟ چرا روزشون بدون آزار دادن دیگران شب نمیشهدرک نمی کنم  این حجم از بدی از کجا میاد؟ یعنی     میشه یک آدم انقدر ازت متنفرباشه یا ازت کینه داشته باشه که 24ساعت شبانه روز با کارها حرفاش عذابت بده امان از زبون هایی که مثل تیغی می مونن که تو قلب فرو میرن و هر لحظه هم دردش بیشتر میشه  و هر کاری می کنی فراموش نمیشهآخرش چی وقتی با حرفاتون تحقیر می کنین خوشحالین ؟حالتون خوبه؟ حس خوبی دارین؟بعضی اوقات شک می کنم خدایا واقعا تو صدای بندگانت رو می شنوی تو به همه چیز آگاه هستی  داری تمام وقایع رو تماشا می کنی آخه چرا هیچکاری انجام نمی دی ؟!دلم می خواد تا می تونن و توانایی انجامش رو دارن کتکم بزنن ولی........صحبت نکنند با اون چشم هایی که از شعله ی تنفر می در خشند نگاهم نکنندگناه آدم های مثل من چی هستش؟نمی دونم واقعا نمی دونمنه شاید گناهمون اینکه دوستشون داریم و نمی تونیم کاری انجام بدیمآخه چرا ما آدم ها وقتی می تونیم بانگاه مهربونی حال دیگران رو خوب کنیم وقتی می تونیم با صحبت کردن درست و سنجیده بهشون آرامش بدیم  وقتی می تونیم با حمایت ازشون زندگی رو براشون زیبا کنیمانقدر عذاب میدیم؟ </description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 19:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>`قاصدکی به امید رهایی`</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pl7xycysptnd</link>
                <description>بادی وزید،قطره ای از چشم مهتاب چکیدسفری آغاز شد تا دل خاکقاصدکی از دل خاک سربه افلاک کشید.کودکی بازیگوش او رادید،بی هوا از دل خاک اوراچید رقص کنان به سوی مادرش دوید مادرش گفت:قاصدک خوش خبراست!پدرش گفت:آرزوکن،قاصدک ها می برند آرزوها را تا به خدا کسی دیگر گفت:قاصدک ها به تو امیدورهایی بشارت می دهند کودک اما بی صبر،قاصدک را به هوا بردو دمید....قاصدک از هم گسیخت،درد درجانش تنید.سربه آسمان کشید،کودک خندان رقص او را به هوا دید و از شادی پرید قاصدک گفت:می روم اما بدانید که در دل رویایی داشتم!من سودای هم دیارانمسودای پرواز نداشتمهوس سیر سفر نداشتممن ریشه داشتم در دل خاک،کسی از من نپرسید که تو از کجا آمده ای؟به کجا خواهی رفت؟که تو ای زاده ی مهتاب نگاهت به کجاست؟رویای چه درسر داری؟ من به دنیا امید رهایی دادم اما....هیچ کس هیچ ندانست از من کسی هیچ نداشت خبری از دل من من به سر رویای تعلق داشتم!می روم به امیدی که شاید اینبار که من زاده شدم... جایی در دل خاک وسیع خانه کنم‌...که شاید تن من جای کسی را تنگ نکرد!که شاید هوس بازی هیچ کودکی مرا تبعید نکرد!که شاید هیچ کس به چشم خبر خوش نبیند من را که شاید این بار من هم زاده شوم که تکامل یابمکه بیاویزم از شره ی ماه و به عمق دل خاکی تلعق یابم!</description>
                <category>پاپیلون</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 23:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>