<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65470349</link>
        <description>یک تازه وارد که گاهی مینویسد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:27:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1830200/avatar/hI1IKt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65470349</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چادر مشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65470349/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-wzrm2qofjn7q</link>
                <description>داستان کوتاه؛ برگزیده ی سومین فراخوان روضه داستانیچادر مشکیدایی پرچم یا حسین(ع) را انداخت روی دوشش و از پله های نردبان بالا رفت، پرچم را که نصب کرد پرسید:« خوبه دایی؟ خی لی پایین نیست؟» دو قدم رفتم عقب، دستم را دراز کردم سمت پرچم « دایی میشه پایین تر باشه؟ »دایی حسن همانطور که از پله ها پایین می آمد نگاهی به من انداخت و با خنده گفت:« بزرگ میشی ، دستت به پرچمم میرسه ، نگران نباش »مادربزرگ که وارد حیاط شد چادر گل قرمزم را صاف کردم و با دو دست زیر چانه محکم کردم. صدای اذان از مسجد به گوش میرسید ، مادربزرگ گفت:« کجایید دخترا دیر میشه ها...زود باشید شب اول محرمه کار زیاد داریم»ماد ر و خاله پشت سرش آمدند و من پشت سر آنها راه افتادم به سمت مسجد تا بعد از نماز همانجا بمانی م و بساط چایی را آماده کنیم. همیشه از مسجد و هیئت محله ی پدربزرگ خوشم می آمد بخصوص آن زمان که کاسه ی پر از قند را دستم میگرفتم و کنار سینی چای با مادرم به زن ها قند تعارف می کردم و زن ها می پرسیدند:« تو نوه ی حاج میرزا محمودی ؟» من هم باد می انداختم توی گلویم و ان دکی با ناز جواب می دادم:« بله من نوه ی دختری حاج میرزا محمودم ».محرم آن سال هوا گرم بود و بعد از نماز کم کم زن ها وارد حیاط حسینیه شدند. نزدیک در آشپزخانه زانوهایم را بغل کرده بودم و زیر چشمی دید میزدم ببینم کدام دختر بچه با چادر مشکی می آید. صدای تنظیم میکروفون از سمت مردانه می آمد:« یک دو سه  امتحان می کنیم  یک دو .......» بعد نوار مداحی را گذا شتند پشت بلندگو « ای ساقی لب تشنگان، ای جان جانانم ، سقای طفلانم ....... داغت شکسته پشت من، ای راحت جانم، سقای طفلانم »همین که طاهره خانم با نوه اش وارد شد انگار که برق مرا گرفته باشد پریدم بالا ، مادر گفت:« چی شد دختر ...مواظب باش سماور میفته روت» هنوز چشمم دنبال نوه ی طاهره خانم میدودید که چادر مادر را کشیدم سمت در و گفتم« ببین مامان من گفتم بچ ه ها هم چادر مشکی دارند نذاشتی مامان بزرگ بدوزه ...من همین الان میخوام»بغض گلویم را گرفته بود مادر نگاهی به خاله انداخت و سرش را تکان داد :« تو همین که اینجا کمک میدی کلی ثواب میبری تا زه امام حسین بیشتر دوست داره ، عزاداری که حتما به چادر نیست ... بعدم محرم خوب نیست نو بِبُریم و بدوزیم»تمام آن شب دلم میخواست بروم جلو و هرطور شده به نوه ی طاهره خانم بفهمانم که همیشه خرج هیئت تا عاشورا با پدربزرگ من است . دلم نمیخواست ح الا که او چادر مشکی دارد فکر کند باکلاس تر از من است.آ شیخ محمد که از منبر بالا رفت برق ها را یکی یکی خاموش کردند و لامپ سبز وسط هیئت روشن شد. دم اول را شروع کرد« السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک »در آن تاریکی چشمم را از نوه ی طاهره خانم برنمیداشتم . همین که چادرش را کشید جلو و با دو دست چشمانش را گرفت به دلشوره افتادم که نکند او با روضه گریه اش بگیرد و من عقب بمانم.چادر را کشیدم روی سرم و با دو د ست هر دو چشمم را فشار دادم اما هیچ اشکی نیا مد، خودم را یواشکی زیر چادر نشگون ریزی گرفتم اما فایده ای نداشت و فقط دردم گرفت.چراغ ها را که روشن کردند گوشه ی چادر را زدم کنار تا ببینم او گریه کرده است یا نه .همین که چادرمشکی اش رفت کنار دیدم به پهنای صورت خیس اشک است، دلم میخواست هر طور شده هیئت تمام شود و زودتر برگردم خانه ، انگار آن شب نوه ی طاهره خانم آمده بود دل مرا بسوزاند و برود.شب دوم محرم از فکر او و چادر مشکی اش بیرون نمیرفتم با خودم گفتم «حالا که چا در مش کی ندارم باید هرطور شده روضه خون که میره بالا گریه کنم. » موقع رفتن به مسجد یواشکی از آشپزخانه یک پیاز کوچیک برداشتم و توی جیبم گذاشتم. موقع روضه که شد برق ها خاموش شد، پیاز را توی دستم فشار دادم چشمم سوخت و بالاخره چند قطره اشک آمد. تمام که شد سریع چادرم را کنار زدم تا همه از چشمان قرمزم بفهمند من هم گریه کرده ام اما هرچه دور حسینیه چشم چرخاندم طاهره خانم و نوه اش را ندیدم.امسال محرم بعد از سال ها دلم هوای مسجد و هیئت پدربزرگ را کرد. شب چهارم ماشین را برداشتم و رفتم محله ی قدیمی. مسجد کمی عوض شده بود، زن ها دیگر در حیاط نمی نشینن د و حسین ی ه کولر گازی دارد. دیگر پدربزرگ نیست و نمیدانم خرج دهه ی اول با کیست. هنوز چای میدهند اما قندها را آماده ، دو تا دوتا داخل پلاستیک میگذارند کنار چایی ها تا بهداشتی تر باشد. گوشه ای می نشینم ، کنار زن جوانی که با پیرزن کنارش دارد آرام آرام حرف میزند. دخترم را می نشانم روی پایم. زن جوان چندباری سر برمیگرداند سمت من ، انگار میفهمد من غریبه ام. چای را که میگذارند جلوی من سرش را نزدیک تر می آورد و می گوید :« ببخشید شما نوه ی حاج میرزا محمودی ؟»حرفش مثل قندی است که در دلم آب میشود:« بله من نوه ی دختری حاج میرزا محمودم »پیرزن نشسته نیم خیز میشود تا مرا بهتر ببیند:« خدا رحمت کنه پدربزرگ مادربزرگت رو »تا آمدم لب بجنبانم و بپرسم که شما مرا از کجا میشناسید زن جوان گفت:« من زینبم ، نوه ی طاهره خانو م اینم مادرجونمه نشناختی؟ ...یادمه اون سال ها شما قند میدادی واسه چایی ...خیلی دلم میخواست یه بار منم قند تعارف کنم ولی روم نشد هیچ وقت بهت بگم. بعد از اون سالی که بابام توی جنگ شهید شد دیگه از این محل رفتیم ...حالا چند سالی هست ازدواج کردم و برگشتم همین محل ...خوشحالم می بینمتون »دوباره روضه خوان رفت بالا ، برق ها خاموش شد و چراغ سبز روشن شد« نیمه ی شب شده و خواب پریشان دارمهمره خون به لبم، ذکر پدر جان دارمداغ پی در پی و اندوه فراوان دارمخواب دیدم که سری را روی دامان دارم»چادر مشکی را کشیدم روی سرم ؛ اشک ها جاری شد .راضیه رضائی /قم</description>
                <category>رضائی</category>
                <author>رضائی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 19:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهمان آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65470349/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-hlnozhh0p3ew</link>
                <description>                        مهمان آشناعَلَم ِ یا حسین(ع) را کرده بود خط کشی برای اندازه گیری قدش، روی پنجه ی پا می ایستاد و دستش را تا جایی میکشید که دلش راضی شود بزرگ شده است . سعید همچنان سرگرم پیدا کردن یک برنامه ی ترجمه بود که زبان عربی عراقی داشته باشد. تلویزیون را روشن کردم و سینی چایی ر ا گذاشتم روی میز ، اخبار 20:30 شروع شد . سعید نیم خیز پرید جلوی تلویزیون تا صدایش را زیاد کند ، بلندی صدا رفت روی 15 :« هموطنان عزیز توجه کنند ، تمام مبادی ورودی مجاز هم مرز با عراق تا اطلاع ثانوی بسته شده است از هموطنان خواهشمندیم به مرزها سفر نکنند» سع ید دستانش را روی سرش گره زد و همانطور نیم خیز برگشت سر جای اولش ، دست چپ را ستون کرد زیر چانه و با دست راست صفح ه ی گوشی را بالا و پایین می کرد.عَلَم را ا ز دست ریحانه گرفتم ؛ بغض چنگ انداخته بود ته گلویم، آرام قورت دادم و گفتم:« حتما قسمت نبوده ...تا آقا خودش نطلبه ما با این عَلَم تا سر کوچه هم نمیریم چه برسه تا کربلا»ریحانه که خوابید پتو را کشیدم روی سرم، صف حه ی گوشی را باز کردم و مثل همیشه برای رسیدن به خواسته ام به بابایم حسین التماس ک ردم:« بابا جونم تو که میدونی دلم چقدر برای کربلا و آقام امام حسین (ع) تنگ شده ، ازش بخواه راه باز بشه من نمیتونم این دوری رو تحمل کنم » چشمانم را بستم، لشکر کشی اشک ها پشت پلک پایین تاب نیاور د ند و از سد مژه ها سرازیر شدند.دو روز بعد همانطور که ریحانه را بغل کرده بودم از پله های اتوبوس ی که ما را از پایانه ی برکت به سمت مرز مهران آورده بود پایین آمدم. چشمم که به سَردرِ  پایانه مرزی سپهبد شهید قاسم سلیمانی افتاد دوباره دلتنگ بابایم حسین شدم. برای عبور از مرز دو ساعتی پشت سر بقیه ی   زائرها توی صف بودیم ، دیگر ریحانه از این همه انتظار چندین ساعته در صف کلافه شده بود ، سعید ریحانه را از دستم گرفت و گفت:« بیا تو برو جلوی من، رسیدیم گیت پاسپورتا رو بده» مرد عرا قی از پشت شیشه دستش را آورد جلو:« انطِنی جَوازَک » پاسپورت ها را از قسمت باز گذاشتم روی میز ، مرد عراقی سیگارش را با دو لبش نگه داشت و مهر ورود عراق را به پاسپورت ها زد ، سرم را برگ رداندم سمت خاک ایران:« خدانگهدار ، من برمیگردم »وارد مرز عراق که شدیم همان اول یک سیم کارت عراقی ز ین با 5 گیگ اینترنت خریدیم 150 هزار توما ن چیزی شبیه همان ایرانسل خودمان . بعد با 26 مسافر دیگر سوار یک ون شدیم و راهی نجف. راستش بیشتر شبیه ماشین های اسقاطی بود تا ون مسافرکش ، اما در آن گرمی هوا از منتظر ماندن توی ظل آفتاب بهتر بود. از دجله که عبور کردیم چشمم افتاد به صافی آب و زلالی اش ؛ سعید زیر چشمی نگاهی به من کرد و از قیافه ام فهمید که دل آشوبم :« نگران نباش خانوم، توی مسیر اولین موکب که ایستاد یم واسه ر یحانه آب میگیرم که گرما زده نشه »بین راه را ننده در موکب اخوة زینب ایستاد. آنجا با شربت و غذا و نان تازه از زوار پذیرایی میکردند خانواده مهر بانی بودند. دوباره راه افتادیم؛ راننده در مسیر با زبان عربی اما مثلا فارسی هی تکرار میکرد:« پول ایرانی بالا پایین زیاد» یعنی کرایه هایتان به پول ایرانی نباشد. سعید 40 هزار دینار ِ توی دستش را چندبار شمرد تا درست باشد ، تقریبا میشد نفری 450 هزار تومان ایرانی.چیزی حدود سه ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم نجف ؛ وارد حرم آقا امیر المومنین (ع) که شدیم ازدحام جمعیت نگذاشت جلوتر برویم، ما هم به اجبار از راه دور سلام دادیم و از باب الذهب خارج شدیم.گوشه ی خیابان کوله هایمان را زمین گذاشتیم ، سعید همانطور که چشم میچرخ اند تا جایی برای استراحت پیدا کند حرفش را نیمه نصفه زد:« اگه خسته نبودیم همین الان راه میفتادیم سمت کربلا، بیفته یکی دو روز دیگه اونجا م شلوغ میشه »چند قدم جلو رفتم و با دست موکب آن طرف خیابان را نشان دادم:« خب یه ساعت استراحت کنیم بعد راه ب یفتیم ، ریحانه رو نوبتی بغل میکنیم دیگه نهایت بین راه یه ماشین میگیریم ، فکر کنم تقریبا 80 کیلومتره »به عمود 1186 که رسیدیم دوباره صفحه ی گوشی ام را باز کردم و این بار عکس بالای عمود را به بابایم حسین نشان دادم:« ببین بابا این شهید شهروز مظفریه ، اصالتا همشهری خودمونه از محافظای سردار سلیمانی بود ه . »ساعت از 10 شب گذشته بود که به کربلا رسیدیم ، دلم پر میزد برای بین الحرمین اما باید فکر خستگی ریحانه و سعید را هم میکردم . جایی که ایستاده بودیم تقاطع خیابان جمهوریه به باب القبله بود همان که قدیمی ترین دروازه اصلی ورود به صحن حرم امام حسین (ع) است. سعید چشم میچرخاند تا موکبی برای اسکان پیدا کن د؛ پسرک جوان از دور به سعید زل زده بود ، جلو آمد ، سعید را محکم بغل کرد و گردنش را چسباند به گردن سعید؛ عرب ها به این ابراز محبت میگویند « معانَقَه » بعد تند تند چیزهایی گفت که م ا فقط همین ها را فهمیدیم:« السَّلامُ علیکم ... اَهلا و سَهلا .. تعال الی منزلنا »قبول کردیم و پشت سر جوانک راه افتادیم داخل کوچه . پشت در سفید رنگ ایستاد و دستش را گذاشت روی زنگ قدیمی، از همان ها که قدیم خانه ی مادربزرگم داشت و سوت بلبلی میزد . پیرزن در را باز کرد:« ا لسلام علیک عقیل، تفضلا بالدخول » وارد که شدیم سفره ی شام پهن بود ، کوبه ی عراقی بود با حمُّص ، کنارش هم سیب زمینی سرخ کرده ؛ انگار پیرزن منتظر ما بوده. موقع خواب یک اتاق بزرگ را برای استراحت داد به ما و خودش رفت اتاق 6متری ته سالن کنار آشپزخانه.صبح که بیدار شدیم همان بساط سفره ی آماده برای صبحانه پهن بود، خجالت کشیدم پیرزن با این سن جلوی ما اینقدر خم و راست شود. استکان های خال ی چای را تند تند جمع کردم و تا آشپزخانه بردم؛ دلم می خواست عربی بلد بودم تا حسابی تشکر میکردم اما فقط میتوانستم بگویم « شُکراً » .آماده شدیم برای زیارت ، با اشاره و به زور برنامه ی ترجمه ی زبان عربی به پیرزن فهماندیم که میخواهیم برویم زیارت و تا شب برنمی گردیم . بند کتانی هایم را که بستم صفحه گوشی را باز کردم و عکس بابایم حسی ن را نشانش دادم : « اَبی اَبی ... استشهد فی سوریا .. مدافع الضریح » پیرزن سرش را برگرداند و با شتاب رفت سمت اتاقش ؛ نمیدانم از حرف هایم فهمید این عکس با بایم بود که شهید شده یا نه؟به بین الحر مین که رسیدم هنوز دلتنگی این چند سال دوری برطرف نشده بود، جمعیت شانه به شانه ی هم راه میرفتند و جای سوزن انداختن نبود؛ اصلا انگار این 378 متر فاصله ی دو حرم برایم سه هزار متر بود. بعد از خواندن نماز و زیارت وارد صحن حبیب بن مظاهر شد م ، صفحه ی گوشی را باز کردم و نگاهش کردم :« بابا جونم میدونم خیلی دلت میخواست الان توام اینجا بودی ، الان گوشی رو میگیرم سمت حرم، هرچه میخواهد دل تنگت بگو »شب که برگشتیم سفره را داخل اتاق خودمان انداخته بود بیچاره پیرزن برایمان ماهی کبابی درست کرده بود ، اما نمیدانم چرا هیچ وقت خودش با ما غذا نمیخورد. ظرف ها را که جمع کردم بردم گذاشتم روی میز آشپزخانه؛ برق اتاق پیرزن روشن بود و در نیمه باز، گوشه ی سجاده اش پیدا بود آرام به در زدم و کمی در را بازتر کردم. پیرزن تند تند با یک دست کاغذی که دستش بود را زیر چادرش قایم کرد و با آن یکی دست اشک هایش را پاک کرد . متوجه شدم که بد موقع آمده ام:« شَکراً من طعام » پیرزن دستش را گذاشت روی زانویش تا بلند شود:« هنیئا مریئا » از لبخندش فهمیدم یعنی نوش جان.روز دوم بعد از زیارت و نماز مغرب برگشتیم خانه ی پیرزن؛ موقع شام سعید از شلوغی چندین برابر بین الحرمین و زائرها میگفت:« به نظرم چون مراسم اربعینه و زوار زیاده زودتر برگردیم ، امروز یه نفر میگفت چون کربلا داره شلوغ میشه مرزای ورودی رو بستند تا اینایی که ا ومدند برگردند بعد بقیه ی زائرها بتونند بیاند ؛ به نظرم برگردی م ؛ موافقی خانوم؟ »سرم را به نشان رضایت تکان دادم : « آره خب امسال زائر زیاده ، راستش دیگه خیلی مزاحم این حاج خانومم نشیم ؛ من معذبم این بنده خدا با این سن واسه ما بپز ه ما بیایم سر سفره آماده»آن شب آخرین شبی بود که کربلا بودیم و هنوز نرفته از سر دلتنگی بیخوابی افتاده بودم توی چشمان م، دلم میخواست تا اینجا هستم دوباره زیا رت اربعین را بخوانم ؛ سر حوض آبی رنگ وسط حیاط نشستم و وضو گرفتم، روشنی باریکی از لای در اتاق پیرزن بیرون زده بود انگار پیرزن داشت با آن کاغذ حرف میزد، چیزی شبیه درد و دل: « ضیف مالوف یا ولدی »به اتاق که برگشتم سعید هنوز بیدار بود و داشت با گوشی و نقشه ی اینترنتی مسیر برگشت را نگاه میکرد ، کنجکاو شده بودم :« سعید بزن تو این برنامه ببین ضیف مالوف یعنی چی؟»گوشی را گرفت سمت من:« یعنی مهمان آشنا، مگه چی شده؟» ابروهایم را کمان کردم بالای چشم هایم و چندباری با خودم تکرار کردم:« مهمان آشنا ! یعنی کی میتونه باشه ؟ راستش سعید این حاج خانوم داشت هی با خودش حرف میزد و اینو تکرار میکرد»سعید که خیلی از این کار من خوشش نیامده بود گوشی را گذاشت کنار رختخواب و نگاهی سنگین به من کرد:« ببین شنیدم عرب ها خیلی دوست ندارند کسی تو مسائل شخصی شون سرک بکشه ؛ دعات رو خوندی زود بخواب فردا باید زود بیدار بشیم»صبح فردا کوله ها را بستیم، بعد از صبحانه به کمک برنامه ی ترجمه از پیرزن بابت پذیرایی اش حسابی تشکر کردیم و از خانه بیرون زدیم . پشت در حاج مرتضی مسئول بسیج محله مان ایستاده بود :« سلام آقا سعید شما هم اینجایید ؟» سعید با حاجی دست داد :« سلام؛ بله روز اول رفتیم نجف، تقریبا دو روزی میشه که اینجاییم »حاجی با پشت دست چند باری به در خانه ی پیرزن ز د و گفت:« پس جاتون خوب بوده ، حاج خانوم خیلی مهربون و صبوره ، از وقتی تنها پسرش شهید شده و کسی رو نداره به نیابت از پسرش میزبان زائرای اربعینه »من و سعید هم زمان نگاه و کلاممان در هم گره خورد:« پسرش ؟»حاج مرتضی این بار دستش را گذاشت روی زنگ : « آره ، تقریبا 5 سال پیش تو محله ی الثوره توی شهر موصل داعش چندتا خمپاره میزنه که توش گاز خردل بوده. پسر حاج خانومم از نیروهای عراقی بوده که واسه جنگ با داعش رفته بوده موصل، همونجا هم شهید میشه»سعید فوراً کاغذی از جیب جلوی کوله برداشت و آدرس و شماره تلفن هایمان را روی آن نوشت:« بیا خانوم، حالا فهمیدی مهمان آشنا کی بوده، ببین همون روز که عکس بابات رو نشون دادی متوجه شده که بابات مدافع حرم بوده»ریحانه داشت وسط کوچه دور عَلَم میچرخید نگاهش که کردم دنیا دور سرم چرخید. گوشی را از سعید گرفتم و داخل برنامه ی ترجمه نوشتم:« هر وقت مشرف شدید حرم حضرت معصومه (س) قدم هاتان روی چشم ما ، این آدرس و شماره تلفن هایمان »پیرزن در را باز کرد؛ کاغذ و عَلَم را با دست راست گرفتم سمت اش و با دست چپ دکمه ی ترجمه را زدم . گوش داد، کاغذ و ع َلَ م را گرفت؛ گفتم:« اَنتِ ضیف مالوف » پیرزن لبخند زد و مرا در آغوش گرفت.در مسیر برگشت حال خوبی نداشتم، انگار تکه ای از قلبم را خانه ی پیرزن جا گذاشته بودم، سرم را چسباندم به شیشه ی ماشین؛ چشم هایم سنگین شده بود لشکر کشی اشک ها پشت پلک پایین تاب نیاوردند و از سد مژه ها سرازیر شدند .راضیه رضائی /قم</description>
                <category>رضائی</category>
                <author>رضائی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 15:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>