<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیراکوشش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65508539</link>
        <description>می‌نویسم تا بمانم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 14:44:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1588179/avatar/eLom6Q.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیراکوشش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65508539</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-qdahdd6kjlou</link>
                <description>من، زادهٔ پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمینم. تا جایی که می‌دونم؛ تاریخ و تمدن در آبادی‌ها شکل می‌گرفته و آبادی‌ها در مکان‌های خوش‌آب‌وهوا!غیر از اینه؟همدان دارای چند رودخانه، آبگیر، تالاب، آبشار، سفره‌های زیرزمینی، یخچال‌های برف‌گیر و کلی منابع آب بوده؛ بله بوده... متاسفانه دیگه نیست!چرا؟!به‌علت گرمای زمین، که خودش دلیل داره.کاهش بارندگی، که اونم دلیل داره. مصرف بیش‌از اندازه از ذخایر آبی، که اتفاقا اونم دلیل داره؛ احتمالا دلیلش وجود نیروگاه، کشاورزی با روش‌های غلط در جهت خودکفایی و جلوگیری از واردات و... ای بابا، بگذریم...در حال حاضر، ساکن شهری هستم در دل کویر.در جریانید که، چند هفته پیش بارونی اومد سیل‌آسا!طوری‌که هنوز هم گوشه‌کنار خیابونا، آثار سیل باقی‌مونده و منِ ناآگاه و نابلد در این فکرم که، آیا راهی برای مهار اون حجم آب و استفاده بهینه از بارون نبود؟!امروز یکم شهریور به نام روز همدان ثبت شده. شهر قشنگم شاید اگه جای دیگه‌ای بودی همیشه آباد می‌موندی، همیشه پایتخت، همیشه مهد تمدن...برای حال این روزات ناراحتم و متاسف...فقط می‌تونم امیدوار باشم که درست می‌شه...روزت مبارک?</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 16:31:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پیشنهاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/httpwwwinstagramcomsatiya1400-af72smmceehg</link>
                <description>نوارهای طلایی خورشید از شیشه‌ی شکسته وارد اتاق شده بود و هشدار ورود ارباب را می‌داد که هر روز سر صبح به اتاق مادرم می‌آمد و نمی‌دانم چه می‌گفت که اشک مادرم جاری می‌شد. مادرم صبحانه را روی میز طبقه بالا چیده و ناهار را برای خانواده‌ی ارباب بار گذاشته بود و کار خاصی نداشت.مشغول درست کردن آتش، در شومینه اتاق کوچک‌مان بود که مردی با پالتوی بلند مشکی و کفش‌هایی براق وارد شد و گفت:_خانوم هتی شما، اخراجی!این هم برگه‌ی صورتحساب. بهتره هر چه سریع‌تر به دفتر آقای نوفل بری و حق و حقوقت رو تسویه کنی. با قبول نکردن پیشنهاد آقای نوفل دیگه برای تو و دخترت تو این خونه، جایی نیست.مادرم بدون کوچکترین حرفی، همان‌جا روی میز نشست و اشک‌هایش طبق وعده‌ی هر روز صبح جاری شد...#سمیراکوشش </description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 08:38:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%B2%D8%B1-ari2jszdoysz</link>
                <description>بانوی هنر سرزمینم، چقدر متواضعانه و البته با بغض گلو و اشک های حلقه شده در چشمانت،جایزه‌ات را با آدم‌هایی شریک شدی که با پچ‌پچ‌های مرض‌آلودشان زیر پاهایت را خالی کردند.کسانی که با بی‌حیایی راجع‌به تو نظر دادند و دم از حیا زدند.کسانی که فقط حرف می‌زنند و از حرف‌های تکراری و بی‌ارزش‌شان خسته نمی‌شوند. آن‌هایی که ضعیفت کردند؛ تا حد فراموشی. تا حد خاموشی.تا حد حذف...تو به این آدم‌ها، هنوز امید داری، عشق داری، محبت داری.تو قوی بودی؛ زیر بار این همه حرف و تجسس، قدرتمندانه سر برافراشتی.  تو بلند شدی.در تنهایی، بدون حمایت، بدون پشتوانه، بدون تشویق...به فرش قرمز رسیدی و جایزه‌ی برترین را از آن خود کردی؛ تو حقت را از این دنیا گرفتی. از این آدم‌هایی که به خودشان اجازه‌ی دخالت و نظر درباره‌ی هر موضوعی را می‌دهند. تو برنده شدی؛ به قیمت روزهای خوب جوانی‌ات. تو الگوی باارزشی هستی.الگوی درستی از خواستن توانستن است. الگوی کاملی از زن‌ها تنها هستند و حمایت نمی‌شوند.در جامعه‌ی بیمار ما خیلی از زنان و دخترانمان به دلیل عشق‌های غلط زندگی، به دلیل دلباختگی و دل بستن و چشم بر روی خود بستن؛ بدست خودشان، پدر یا برادران با غیرتشان به هلاکت رسیدند. تو ثابت کردی تاوان عشق غلط را می‌توان زندگی کرد. می‌توان درک شد. حمایت شد و رشد کرد و آنقدر بزرگ شد تا نفر اول شد.تو ثابت کردی اگر بالاترین جایگاه را می‌خواهیم فقط باید تلاش کنیم. اجازه ندهیم زمین خوردنمان پایمان را ببندد. تو لایق پروازی. لایق اوجی.الحق که نامت را برازنده‌ای:زَر...تو طلای نابی؛ خالص و باارزش.بهترین شدنت مبارکمان باشد?</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 23:53:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابادان?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-mge3bw2z45pj</link>
                <description>مگر می‌شود ضجه‌ی مادران و خواهران، همسران و پدران، برادران و کودکان دل‌آشوب را دید و دم نزد؟مگر می‌شود بی‌تفاوت از این فاجعه گذر کرد؟دلیلش که بود و چه بود؛ داغِ آن دل‌ها را سرد نمی‌کند.چه کسی دستگیر شد، کشته شد و یا فرار کرد؛ هیچ جسم بی‌جانی را جان نمی‌بخشد.مگر، ما که هستیم که برای آن تن‌ها که رفته‌اند آرامش و برای بازماندگانشان صبر آرزو کنیم؟مگر چقدر توان داریم؟چقدر مثبت بگوییم و مثبت فکر کنیم و... مثبت نبینیم؟!#آبادان_تسلیت</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 13:51:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه من به فیلم مرد بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-axyybgfmfakt</link>
                <description>اول از همه خدمتتون بگم من نه منتقد فیلمم نه تحلیل‌گر! فقط نظر شخصیمو نسبت به این فیلم براتون نوشتم.اگه شما هم فیلمو دیدید؛ خوشحال میشم نظرتونو بدونم?#مرد_بازندهکارگردان: #محمدحسین_مهدویانبا نقش آفرینی: #جواد_عزتی?اسپویل؛ اگه فیلمو ندیدید و قصد دیدنشو دارید، بهتره این پستو نخونید??همون اول عنوان فیلم منو به فکر انداخت که اصلا چطور یه نفر تو زندگی بازنده میشه؟شاید خود من اگه روزی از سمت خانواده و عزیزانم حمایت نشم؛ خودمو بازنده بحساب بیارم.شما چطور؟در این فیلم به خیلی از مشکلات روز جامعه اشاره شده. فضای فیلم دائم در محیط‌های سرد و بارونیه. صدای رادیو و گوشی روی بلندگو در تنهایی قهرمان فیلم، که البته خیلی هم دنبال قهرمانی نیست؛ نشون می‌ده که هیچ‌وقت تنها نیست یا  احتمالا تنهایی رو دوست نداره. با تمام شجاعت و بی‌پرواییش از فضاهای تنگ و بسته می‌ترسه! نمونه‌ی بارز یک پدره کارمند و وظیفه‌شناسه. پدری که همیشه به تنهایی در حال حل مشکلات و نیازها و علایق خانواده است. دختری داره که مثل یه مادر مراقبشه. بهش مناسبت‌ها و موفقیت‌ها رو یادآوری میکنه و همه جوره حواسش به پدره. و پسری داره از نسل جدید با تفکر و نگرشی متفاوت. با شریک زندگیش در ازدواجی سفید به دور از عرف مسیر خودشو انتخاب کرده به صورت مستقل و با تکیه به مهارت‌ها و استعدادهاش به سمت مهاجرت پیش میره.با تمام مشغله‌هاش دائم در حال کنترل پسر مجردشه و فکر می‌کنه همه چیزو دربارش می‌دونه. اما، در واقع حواسش حتی به دندون خراب خودشم نیست. هیچکس ازش راضی نیست و بخاطر شرایط کاری و درآمد پایین و محدودیت‌های شغلیش مورد اتهامه. حتی همکاراش هم حمایتش نمی‌کنن و منافعشون رو به وظایفشون ترجیح می‌دن!هم‌چنان دختر پسرهای جوان توسط گشت ارشاد در دورهمی‌ها گرفته میشن و با وساطت خانواده آزاد میشن!از اون طرف می بینیم ازدواج‌های در سن پایین و کاملا سنتی هم نتیجه‌ی خوبی نداره و جلوی خیانت و تجاوز و آزار به زنان ضعیف رو نمی‌گیره.در آخر جناب سرهنگ با تمام هوش و ذکاوتش، به تنهایی، در صورتی‌که از پرونده حذف شده قاتل رو پیدا می‌کنه و فراریش میده تا پرونده قتل باز بمونه تا یه سری دست‌های پشت پرده رو برملا کنه. و ثابت کنه تا به جایی وصل نباشی نمی‌تونی کاری پیش ببری...</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 22:47:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌های بی‌پایان قسمت پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-gavzjavvpp5a</link>
                <description>عسل ذوق زده بود اما می‌خواست ذوقش را از من مخفی کند. احتمالا فکر نمی‌کرد کار من باشد. وسط گلها پاکت نامه‌ای قرار داشت. با شیطنتی که دلهره‌اش را بیشتر کرد گفتم:  _ظاهرا یه پیغام هم برای سرکار خانم مدنی گذاشتن.  آنرا برداشت در حالیکه دستانش می‌لرزید و رنگش پریده بود پاکت را باز کرد. تکه‌های نامه‌ی خودش همراه برگه‌ای از طرف من بود. اشک از چشمانش جاری شد. فقط یک خط نوشته بودم: (زندگی بی عسل مزه نداره، زنم میشی؟) خنده و گریه‌اش معلوم نبود. بلند شد و مثل بچه گربه‌ای لوس خودش را به من چسباند و گفت:  _من خیلی وقته که قصد ادامه تحصیل ندارم...  هر دو زدیم زیر خنده و دنیایمان با اشک‌های گوشه‌ی چشمانمان برق می‌زد. آن شب شکل دیگری آرام بودم. احساس می‌کردم ضربان قلبم منظم‌تر شده و ریتم نفس‌هایم هماهنگ. خیلی سریع بساط عقد و عروسی را راه انداختیم و در آپارتمان هدیه‌ی پدر عسل زندگی شیرین‌مان را شروع کردیم. هرشب صدای ضبط النترای دنده اتوماتیک عسل را زیاد می‌کردیم و می‌رفتیم دور دور. هیچ دکه و کافه و رستورانی نمانده بود که به آنجا سری نزده باشیم. حس نوجوانی درونم زنده شده بود. عسل هر روز پر از سورپرایز و خلاقیت بود. حتی غذاها و چیدمان میز شام، هر شب متفاوت بود. همه چیز خیلی خوب پیش مي رفت... تازه داشتم معنی زندگی کردن را مزه می‌کردم. همه چیز برای خوشی و لذت فراهم بود. اوضاع کار و شرکت بهتر از همیشه بود، من هم دیگر از سهامداران شرکت شده بودم. بواسطه‌ی تجارب و سابقه‌ی خوبم در شرکت و البته اعتماد آقای مدنی مدام به سفرهای خارج از کشور می‌رفتم. سبک زندگی‌ام به کلی تغییر کرده بود‌. به همه‌ی آرزوهایم رسیده بودم‌ و دیگر هیچ چیز برایم محال نبود. از سفر که می‌آمدم؛ می‌فهمیدم چیزی تغییر کرده اما نمی‌دانستم چه چیزی عوض شده! عسل خودش توضیح می‌داد که مبل‌ها را به تنهایی جابه‌جا کرده، یا وسیله‌ی جدیدی خریده. طعم ادویه‌های جدید غذایش را می‌فهمیدم، ولی تشخیص نمی‌دادم چه کار کرده! خودش با آب و تاب می‌گفت که با چه ترکیب جدیدی برایمان غذای ابتکاری درست کرده. تغییر رنگ مو و لباس جدیدش را می‌دیدم اما به رویش نمی‌آوردم. یعنی بلد نبودم، نمی‌دانستم چطور باید سر صحبت را باز کنم. ته دلم فکر می‌کردم اگر به رویش بی‌آورم پررو می شود. می دیدم که دستی دستی دارم سرزندگی و انرژی عسل را از بین می‌برم؛ اما باز به روی خودم  نمی آوردم. روزبه روز بداخلاق‌تر و پرتوقع‌تر و بی‌تفاوت‌تر می‌شدم. عسل هم دم نمی‌زد. اما دیگر آن دختر شوخ پرسروصدا هم نبود. سر به زیر و ساکت شده بود. آسه می‌رفت و می‌آمد تا مبادا چیزی بگویم. هرچه آرام‌تر می‌شد، من بدرفتارتر می‌شدم. شب‌ها سردرد و معده‌درد، امانم نمی‌داد. جوشانده و دارو هم دیگر افاقه نمی‌کرد. تمایلی برای ترک سیگار و مشروب هم نداشتم. هم جسمم نالان بود هم روحم. زندگی قشنگم را لجن گرفته بود و کاری نمی‌کردم. همه چیز برایم تکراری و بی‌مزه بود. فقط صبح‌ها را شب و شب‌ها را صبح می‌کردم. یک شب که روی بالکن کوچک کنار آشپزخانه داشتم سیگار می‌کشیدم عسل رنگ پریده با لیوان سرامیکی بزرگی در دست آمد. چشمانش  می‌ترسید! در پس سفیدی دود سیگار، عشق کم‌رنگ شده‌اش را می‌دیدم. لیوان دمنوشم را روی میز گذاشت و بدون کلامی حرف آرام رفت. انگار این کار هر شبش بود ولی من تازه دیده بودمش.  صدایش کردم با نگرانی برگشت. مانند کودکی که خطا کرده و می‌خواهد درستش کند با ترس پرسید: _چیزی شده؟ چیزی میخوای؟ همونطور که دوست داری درستش کردم...  بنظر هر شب بابت این لیوان دمنوش کوفتی کلی به جانش غر زده بودم و خودم خبر نداشتم.  گفتم: _هیچی بیا بشین اینجا کنار من. چشمانش مثل روز اول باز شد و لبش خندید. بُهت نگاهش را می‌دیدم با ترس و لرز آمد و نشست پتو را از روی شانه‌ام برداشتم و انداختم روی شانه اش. موهایش را از دور گردنش جمع کردم و سرش را عقب کشیدم خم شدم و پیشانیش اش را بوسیدم. نفسش خیلی تند شده بود فقط نگاه می‌کرد. لبانش می‌لرزید. احساس امنیت نمی‌کرد. صورتش زیبا بود معصوم و کودکانه. انگار منتظر فحش یا کتک بود! خیلی استرس داشت.  دلم برایش سوخت. خیلی لاغر و رنگ‌پریده شده بود. خیلی وقت بود لمسش نکرده بودم، اصلا ندیده بودمش.  عطر تنش آرامم می‌کرد. کنارش ایستادم و سرش را به پهلویم چسباندم و مانند پدری که قبل ازمرگش وصیت می‌کند گفتم: _احساس می‌کنم مرض بدی گرفتم. اصلا حال خوبی ندارم.  عسل با بغض گلویش گفت:  _تو باید بری دکتر و آزمایش بدی. به فکر من نیستی لااقل به فکر خودت باش. الان چند وقته که حالت خوب نیست. در عمق چشمانش نگاه کردم و بعد از مدت‌ها با حرف حقش موافقت کردم. قرار شد صبح شرکت نروم و خودم را  به دکتر نشان دهم. آن روز صبح هم صبحانه را روی میز چیده بود و خودش رفته بود. روی در یخچال یادداشت گذاشته بود که: دکتر فراموش نشه!  اصولا این کار را می کرد، ولی قبل‌ترها کلی جانم به قربانت و گل و قلب هم در یادداشت‌هایش دلبری می‌کردند. لقمه‌ای نان و کره و شکر خوردم. صدای خورد شدن شکر در دهانم را دوست داشتم. لباسم را پوشیدم و رفتم بیمارستان، سراغ فرهاد. فرهاد از بچه‌های محل قدیم‌مان بود که با هم در تیم  والیبال بازی می کردیم. تازه تخصص‌اش را گرفته بود. صبح‌ها بیمارستان بود و عصرها در مطب. از قدیم‌ترها زیاد برایش درد و دل می‌کردم. خیلی چیزها را از من و زندگی‌ام می‌دانست. شرایط و احوالم را برایش شرح دادم. کلی برای بد رفتاری‌هایم با عسل سرزنشم کرد و نسخه‌های اخلاقی پیچید. برای حال بدم هم چند آزمایش نوشت و به همکارانش سفارش کرد که اورژانسی جوابش را بدهند. چند روزی هم سرسری گذراندیم. جواب آزمایش‌ها که آماده شد فرهاد به عسل زنگ زد و با شرح حال خرابم حال عسل را هم دگرگون کرد.  باید خیلی سریع درمان را شروع می‌کردم؛ من، سرطان داشتم!  اسمش هم تنم را می‌لرزاند. حتی جرات پرسش و تحقیق درباره‌اش را هم نداشتم. عسل و فرهاد خیلی سریع برای عمل آماده‌ام کردند. باورم نمی‌شد که زندگی برای من اینگونه بخواهد تمام شود. همه چیز یک‌باره تغییر کرد.تا لحظه‌ی آخر لرزش نگاه عسل دنبالم بود. داخل اتاق عمل گرمای وجود عسل را از پشت درها حس می‌کردم. قوّت قلبم بود. یاد مادرم افتادم، تا آن روز فقط او برای سلامتی‌ام اشک ریخته بود. عسل مادرانه تسبیحی در دست داشت و به انتظارم پشت در مانده بود. به محض به هوش آمدن عشق موجود در صدایش سلول‌های بی‌حس بدنم را به حرکت انداخت. شب تا صبح بالای سرم بود. نیمه بیهوش بودم اما به خوبی، وجودش را حس می‌کردم.  نسبت به آن شب که در پارکینگ، اولین بار نگاهش کردم خیلی فرق کرده بود. دیگر نه گونه‌هایش سرخ بود نه چشمانش برق می‌زد، نه شیطنت می کرد. ولی همچنان آستینش را در مشتش محکم گرفته بود و پوست لبانش را از شدت استرس می‌کَند. با تمام توانش آمده بود برای جمع کردن بدبختی‌های من بدبخت و بی‌کس و کار. تازه آنجا روی تخت بیمارستان یادم افتاد، عسل همانی بوده که سال‌ها برای بدست آوردنش جان کنده بودم. چقدر برای داشتنش دعا و نذر کرده بودم. اما نفهمیدم کِی به دستش آوردم. حال با این وضعیت، جانی نداشتم تا حالش را ببرم.  شاید من هم همان نشدم که عسل در فکرش خیال داشت. اصلا هیچ چيز به وقت خودش در جای خودش نبود. من ناخواسته پتک بزرگ و محکمی شده بودم که هر جوانه‌ی سبز و  تازه‌ی عسل را له کرده بودم. از این رفتارم به شدت ناراحت شدم اما از خودم اراده‌ای نداشتم. آنقدر خودم را سرکوب کرده بودم که توان سر بلند کردن را نداشتم. میخواستم مثل خودش شوم، مثل خود قبلی‌ام؛ همه‌ی عاشقانه‌هایی را که به اشتباه خرج دیگران کرده بودم را یک‌جا برای عسل خرج کنم. از ته دلم می‌خواستم؛ پس باید می شد. فقط اشک می‌ریختم و قدرت بیان کلمه‌ای را نداشتم. عسل با گوشه‌ی شالش اشک‌هایم را پاک می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند.  انگار مثل بچگی‌هایم، نوار کاست را به کمک خودکار بخواهم برگردانم؛ سخت بود، ولی می شد. نوار قصه‌ی زندگی‌ام را باید برمی‌گرداندم. عسل ارزشش بیشتر از کل دنیا بود. باید ثابت می‌کردم بهای عاشقی چیزی جز عشق نیست... با خودم عهد بستم از این بیماری سالم برگردم. نه به خاطر خودم فقط بخاطر عسل. باید زحمات و محبت هایش را جبران می کردم. باید نشان می دادم عاشقی در ماندن است نه در رفتن. فقط یک فرصت دیگر می‌خواستم تا درست زندگی کنم. خود واقعیم را پیدا کرده بودم. خیلی ترسیده بودم که آخر راه باشم، ولی دیگر فرقی نداشت، به خودم و خدای همراهم قول دادم که به خودم بازگردم. هر چند روز دیگری که از نفس‌هایم باقی مانده بود می‌خواستم برای خوشحالی عسلِ زندگی‌ام نفس بکشم.  می‌خواستم تاوان موهای سفیدش را با خنده‌های از ته دلش پس دهم، با قاطعیت در حالیکه معنی امید را مزه می‌کردم، به خودم گفتم:  با این بیماری می‌جنگم و می‌مانم پای زندگی‌ام. پای آرزوهای عسل. پای آرزوهای خودم. من آمده بودم به این دنیا برای زندگی.  نتیجه‌ی آزمایش‌های بعدی امیدوار کننده بود خوشبختانه نوعش بدخیم نبود و پزشک‌ها گفتند با عمل و چند دوره شیمی‌درمانی مشکل رفع می‌شود.  این که چقدر طول بکشد و چقدر حالم در شیمی‌درمانی بد بشود دیگر برایم مهم نبود فقط این برایم مهم بود که زودتر خوب خوب شوم تا زندگی گم شده‌ام را بیابم . کاش آن آدم‌های اشتباه هیچ‌وقت وارد زندگی‌ام نمی‌شدند؛ تا اینقدر تغییر نکنم. کاش آنقدر خوب تربیت شده بودم که در برابر خوب‌ها خوب‌تر می‌شدم و در برابر بدها خودم را ارزان حراج نمی‌کردم. امروز آخرین جلسه‌ی شیمی‌درمانی من است؛ همه ی موهای سرم ریخته،  مژه ها و ابروهایم هم همینطور به شدت احساس ضعف می کنم، وزنم به وزن دوران دبیرستانم رسیده است. روی پاهایم نمی توانم بایستم، اما سفارش کفش کوهنوردی و ست لباس ورزشی برای خودم و عسل داده‌ام. در اولین تعطیلی می‌خواهم غافلگیرش کنم. می‌دانم عاشق طبیعت است. صبح زودتر بیدار می‌شوم و صبحانه مختصری در کوله‌پشتی‌ام می‌گذارم. می‌خواهم با نوازش بیدارش کنم. خودم موهایش را شانه بزنم و لباس‌های جدیدش را تنش کنم. دستش را در دستم می گیرم و به جای آسانسور از پله‌ها پایین می‌برمش. دیگر هیچ‌وقت دستش را رها نمی‌کنم. کلی کافه‌ی جدید باز شده که همه را باید امتحان کنیم. من سالم می‌مانم و تمام بدهی‌هایم را با عسل صاف می‌کنم...‌</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 15:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌های بی‌پایان قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-lkzntssj6b2g</link>
                <description>یه دیواره... یه دیوارهکه پشتش هیچی نداره...یه پرنده است یه پرنده است...صدایم را انداخته بودم ته گلویم و چشم‌هایم را بسته بودم. حس می‌کردم روی استیج دارم می‌خوانم کهیکهو با صدای بوق ماشین خودم از جا پریدم؛ عسل کنارم بود!احتمالا در راهرو هم، خودش بود که پشت سرم می‌آمد.از ماشین پیاده شدم. پاسخ شیطنت و دست درازی‌اش به بوق ماشینم را با ادب و احترام به احوالپرسی رسمی ادا کردم. اما عسل جا پای، منِ چند سال پیش گذاشته بود؛ با ذوق و شیطنت گفت: _جلسه‌ی امروز خیلی طولانی شد. سردرد گرفتم. موافقید یه قهوه با هم بخوریم؟ مثل یک جنتلمن واقعی نگاهي به ساعت مچی‌ام انداختم و با تردید و مِن‌مِن کردن و البته کمی مکث، گفتم: _در خدمتتون هستم.عسل، گونه هایش سرخ شده بود و پهنای لبخندش تمام صورتش را پوشانده بود با چشمان برق دارش دستانش را در هم پیچاند و با لحن کشداری گفت: _با ماشین خودم بیام؟!ذوقش به من هم منتقل شد. اما من آن پسر احمق سابق نبودم. اصلا وا ندادم. با غرور و جدیت تمام گفتم: _هرطور که راحتید...هنوز حرفم در دهانم بود که عسل رفت و در جلو را باز کرد و نشست داخل ماشین. سرش را تا زانوهایش خم و صورتش را، روبه من کرد و با ناز دلبرانه‌اش گفت: _نمیای؟ دیرت نشه؟ته دلم حس آرامش شیرینی داشتم. سوار شدم. در را که بستم نفس جفتمان حبس شد. حواسم نبود ماشین روشن است دوباره استارت زدم. عسل زد زیر خنده و نگاهم کرد و هیچ نگفت. من هم با خندیدن و سر تکان دادن، نفسی تازه گرفتم. صدای ضبط را بلندتر کرد.آهنگ خوبی نبود؛امشب میخوام مست بشم... عاشق یک دست بشم...کمی خجالت کشیدم از این سلیقه‌ی موسیقیایی خودم. دلم میخواست مثلا یک موزیک بی‌کلام پیانو نوازی پخش میشد.عسل مدام از شرکت و روز کاری حرف می‌زد. من فقط صدای جیغ‌دار و ذوق زده‌اش را می‌شنیدم. اصلا متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم. با دیدن اولین کافه‌ ایستادم و روبه عسل با اشاره‌ی دست و احترام گفتم:بفرمایید. اینجا خوبه؟ عسل با کرشمه ابروهایش را بالا برد و گفت: _قبلا هم اینجا رفتید؟گفتم: نه! هیچ‌وقت.با هیجان گفت: کافه و رستوران زیاد میرید؟با بی‌تفاوتی گفتم: نه!بدون اینکه من بپرسم گفت: _ولی من عاشق رستورانم، هر روز یهجای جدید. یه انتخاب جدید... کمی ترسیدم از این تنوع طلبی‌اش. عسل هم متوجه ترسم شد خودش راجمع و جور کرد و با لبخند ریزی گفت: _البته فقط تنوع غذایی و ظاهری رو دوست دارم، در بقیه ی مسائل اصلا تغییر و تنوع رو دوست ندارم.پیاده شدیم. کتم را از عقب برداشتم. در همین چند دقیقه کاملا چروک شده بود. دلم می‌خواست با یک تیپ کاملا رسمی وارد کافه بشوم. ولی ناچاراً کت را روی دستم گرفتم. هم‌قدم و شانه به شانه مسیر پیاده‌رو را طی کردیم. نم‌نم باران جلوی نور چراغ‌های ماشین، شدیدتر دیده می شد. هوا کمی سرد بود عسل با بخار دهانش دست‌های مشت شده‌اش را گرم کرد و پله‌هارا بالا رفت و در را برای من باز نگه داشت. رفتارش عجیب بود ولی من سعی کردم درست رفتار کنم. در را گرفتم و با آن یکی دستم به داخل تعارفش کردم، عسل چشم از منبرنمی‌داشت نگاهش به من بود تا میز انتخاب کنم. با نظر من کنار پنجره نشستیم. خیلی وقت بود با دختری،تنها بیرون نرفته بودم. احساس می‌کردم این کارها از من گذشته. گارسون منو را آورد عسل در حالیکه دستش را زیر چانه‌اش زده بود و تا نیمه‌ی میز جلو آمده بود در چشمانم زل زد و گفت: _شما اول انتخاب کنید. فکر کردم بهتر باشد که بگویم قهوه؛ اما به یاد خاطرات قبل افتادم. گفتم: _تو این هوا شیرین‌ترین نوشیدنی انتخاب خوبی می‌شه. من، شیک مخصوص انتخاب می‌کنم.عسل من را نگاه کرد و در حالیکه سرش را بالا پایین می‌کرد، از روی مِنو بریده بریده خواند: _شیک مخصوص: بستنی، شیر، خامه، سس شکلات، موز با تزئین ژله و آجیل؟با لبخند ادامه داد: _خوب به نظر میاد. با اینکه نوشیدنی گرم می‌خواستم ولی این بنظرم بهتر باشه. منم از همینا میخوام.دو شاخه گل رز زرد و نارنجی داخل گلدان کوچک روی میز بود. گل زرد را برداشت و همین‌طور که به من نگاه می‌کرد آن را بویید و گذاشت لای موهایش. دستش را به سینه‌اش زد وگفت: _نمی‌خوای چیزی بگی؟ همه‌اش من دارم حرف می‌زنم.گفتم: _رفتارتان با شخصیتی که از شما سراغ داشتم خیلی فرق دارد. شما توی شرکت خیلی جدی و آرام هستید. خندید و پایش را روی پایش انداخت و کمی جلوتر آمد و گفت:_بخاطر موقعیت بابا و شرکت نمی‌تونستم با شما صادق باشم. ولی خب همونطور که تو نامه هم نوشته بودم... (خودم را به آن راه زدم و ابروهایم راکمی در هم کردم و با دست و اشاره به او فهماندم که کدام نامه؟!)او هم با زرنگی خاصی لبخند به لب ادامه داد:_بله، همون نامه‌ای که پاره‌اش کردید و روز بعد تیکه پاره‌هاش رو از توی کیسه زباله پیدا کردید!خنده‌ام گرفت. ولی حرفی برای گفتننداشتم. عسل ادامه داد:_خيلي وقته که درگیرت شدم! اوایل فکر می‌کردم یه حس زودگذر و احساسیه. ولی خب، نبود. هر گُلی که زیر برف‌پاک‌کن ماشینت میذاشتم، یه تیکه از دلمم همراش بود. خیلی وقت‌ها روی میز برات یادداشت می‌ذاشتم، ولی تو هیچ توجهی نمی‌کردی. هرچی بیشتر به کارهام بی‌توجهی می‌کردی بیشتر دلم رو می‌بردی و خیالم رو  راحت می‌کردی که تو همونی که باید باشی. دیروز به خودم قول دادم که این آخرین باره...اگه امروز دنبال نامه نمی‌گشتی احتمالا فردا دیگه شرکت نمی‌اومدم. نامه‌ی استعفام رو هم تنظیم کرده بودم. خودت نمی‌دونی ولی من خيلي وقته که بی‌اجازه، دوربین‌های اتاقت رو چِک می‌کنم. پشت سرت میام. می‌دونم از شرکت مستقیم به خونه می‌ری. روزهای فرد باشگاه داری بعدش هم مستقیم خونه. روزهای زیادی پشتِ درِ خونه‌ات منتظر موندم و بیرون نیومدی...هضم این موضوع برایم سخت بود. چطوری نفهمیده بودم که ماه‌ها تحت تعقیب بوده‌ام؟! کمی ناراحت و دلخور شدم که چرا بی‌اجازه وارد حریم شخصی‌ام شده بود؟! اما ته دلم می‌لرزید و نبضش می‌زد. زبان و نگاهم خشک و جدی بود هیچ عکس‌العملی نشان ندادم.سفارش‌هایمان رسید. شیرین‌ترین شیرینی عمرم بود. دلم می‌خواست آن خامه‌ی کف مانندِ سرد تا ابد در دهانم بماند. حس آب شدن بستنی و شکلات در دهانم دلم را گرم می‌کرد.در راه برگشت راجع به جلسه‌ی فردا که خیلی مهم بود حرف زدیم. جلوی در پارکینگ شرکت پارک کردم و منتظر شدم تا وسایلش را که بالا جا گذاشته بود بردارد و با ماشین خودش برود.از پارکینگ که خارج شد برایم چندبار چراغ داد. صدای بلند ضبط ماشینشکل خیابان را گرفته بود :هستی‌ام را به آتش کشیدی...سوختم منندیدی ندیدی..‌.همان‌طور که خودش هم داشت با صدای بلند می‌خواند و سر و دستش را تکان می‌داد بوق زد و از کنارم رد شد و رفت...دل و ذهن من هم پشت چراغ قرمزِ ماشینش رفت که رفت...چند ساعت همان‌جا کنار خیابان ماندم. از شدت سرما، از هپروت خارجشدم. پر از انرژی بودم ولی توان رانندگی نداشتم.آن شب هم تا صبح فکرم درگیر بود ولی این‌بار می‌دانستم درگیر که هستم.صفحه‌ی اینستاگرامش را چک کردم. داخل آسانسور شرکت از خودش با آن گل بین موهایش عکس گرفته بود و زیرش نوشته بود: بهترین روز کاری...چند تا استیکر صورتک چشم قلبی و قلب‌های مختلف هم ته جمله‌اش گذاشته بود. لبخندی زدم و لایک کردم.چند ثانیه بعد لایکم را حذف کردم! دوباره جمله را خواندم؛ عکسش را نگاه کردم؛ با انگشتانم صفحه را کشیدم و روی چشمانش زوم کردم، دوبار روی عکسش زدم و صفحه را بستم.تا صبح چند بار دیگر به صفحه‌اش رفتم. کامنت‌ها را خواندم. شخصیتش در آن فضای مجازی هم درست مثل خانم مدنی شرکت بود. عسل فقط در برابر من عسل بود و شیطنت می‌کرد. تمام پاسخ‌هایش، به نظر دنبال کننده‌هایش محترمانه و رسمی بود.صبح برخلاف همیشه که خودم بیدار می‌شدم با آلارم گوشی بیدار شدم. حوصله ی دوش گرفتن نداشتم دلم هم ضعف می‌رفت. اما وقت صبحانه خوردن نبود. کلوچه و آبمیوه داشتم؛ آنهارا گذاشتم که توی ماشین پشت فرمان بخورم و سریع دوش گرفتم. دلم می‌خواست مرتب‌تر از همیشه باشم. همان کت شلوار سورمه‌ای با پیراهن طوسی شیکم را پوشیدم. جلوی آینه موهایم را شانه زدم چند بار از بغل و روبرو خودم را نگاه کردم و در ذهنم با عسل سلام و احوالپرسی کردم به خودم لبخندی زدم و راه افتادم. ماشین را که در پارکینگِ شرکت پارک کردم عسل با بسته‌ای در دستش، با ظاهری زیباتر از همیشه منتظر من بود. تا مرا دید به سمتم آمد بسته را به دستم داد و توضیح داد:_این شکلات‌ها رو از سفر هفته‌ی قبل آورده بودم.با لبخند ادامه داد:_البته نه برای شما! ولی خب قسمت شما شد. هر وقت با چایی تلختون خوردید عسل رو یاد کنید. در آسانسور و تمام ساعت جلسه نگاهش وسط چشمانم بود. ذوق داشتم و از درون سرمست. اما ذره‌ای بروز نمی‌دادم.پاییز و زمستان گذشت. در روزهای بلند بهار، هر روز باهم پیاده تا پارک سر خیابان و بعد کافه‌ی همیشگی‌مان  می‌رفتیم. راجع به همه چیز حرف می‌زدیم. گاهی تلخ‌ترین، گاهی هم شیرین‌ترین نوشیدنی‌ها را می‌خوردیم ولی هربار، مثل هم. هیچوقت عسل نظری به جز نظر من نداشت. یک روز که داشتم وسایلم را مرتب می‌کردم حلقه‌ی بدلی چند سال پیش راپیدا کردم. یاد روزهایی افتادم که پر بودم از حسرت و انتظار و توقع...با خودم فکر کردم عسل بهترین دختری است که در طول عمرم دیده‌ام. باید پا پیش بگذارم. من که پدر مادر و بزرگتری نداشتم. عسل هم پایبند چهارچوب رسم و رسوم نبود. تصمیم گرفتم کار ناتمامم را تمام کنم. به عسل پیام دادم:_یادت مونده اولین بار با هم کدوم کافه رفتیم؟عسل با چند استیکر تعجب جواب داد:_آره عزیزم چطور؟!گفتم:-فردا بعد از ساعت کاری بیا اونجا منتظرتم.عسل با استیکر بغض و ترس و نگرانی پرسید:_چیزی شده؟! تو که هیچ‌وقت قرار نمیذاشتی! تازه، سر قرارهایی هم که من با کلی برنامه‌ریزی هماهنگ می‌کردم یکی در میون می‌اومدی!؟ گفتم:-نگران نباش. فقط بیا... خبرهای خوبی در انتظارته.سریع گوشی را خاموش کردم که بحث و سوال را ادامه ندهد.آن شب مست مست بودم توی دلم قند و نبات آب می‌کردند. خیلی وقت بود اینجوری خودم را شل نکرده بودم. بند بند بدنم می‌رقصید. شادترین آهنگ‌ها در اعماق ذهنم زمزمه می‌شد.زودتر از عسل رفتم سر قرار. وقتی آمد معلوم بود نگران است. شاید فکر می‌کرد قرار خداحافظی گذاشته‌ام. حسش را خوب می‌فهمیدم. آمد و آرام نشست. همه چیز عادی بود. حرفی نمی‌زد و با دلهره منتظر حرف‌های من بود؛ تا اینکه، گارسون با باکسی پر از گل‌های ریز صورتی و سفید به سمت میز ما آمد. با احترام پرسید: _سرکار خانم مدنی؟عسل با تردید و مکث نگاهی به من، گفت: _بلهگل را روی میز گذاشت و گفت: _این برای شماست و رفت...</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 15:08:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌های بی‌پایان (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-l1jf7bz3yqpo</link>
                <description>شهرزاد از در وارد شد. مثل همیشه با گوشی‌اش حرف می‌زد. ظاهرش کمی پسرانه بود؛ کفش‌های ساق بلند بندی می‌پوشید و اوورکتی گشاد و جلو بازسبز رنگ مدل ارتشیان آمریکایی.با اشاره سرش سلام دادو نشست. مطمئن بودم با شنیدن پیشنهاد شرم‌سارانه‌ام، از ذوقش هول می‌شود و گونه‌هایش گل می‌اندازد و با لکنت زبان قبول می‌کند...حرفش که تمام شد؛ گوشی را قطع کرد و محکم زدش روی میز و گفت: _همش خورده فرمایش، همش غر، همش انتظار...لبخندی زدم و گفتم: _کی بود عزیزم؟با لحنی خشن گفت: _نکنه به تو هم باید جواب پس بدم؟؟حالم خیلی گرفته شد. بین کتف‌هایم تیر کشید. وسط جناق سینه‌ام خالی شد و پشت گردنم سرد. ولی خودم را جمع و جور کردم و گفتم نه عزیزم هرطور راحتی...با قیافه‌ای کار بلدانه گفتم: _میدونستم قهوه خوری، برات اسپرسو سفارش دادم. چیز دیگه‌ای هم میخوری؟با لحنی بدتر از قبلش گفت: _با خودت چی فکر کردی که به جای من سفارش دادی؟ نمی‌بینی کامم به حد کافی تلخه؟!باز هم خودم را کنترل کردم، مِنو را گذاشتم روبرویش، با احترام گفتم:_بفرمایید... هر چی میل دارید انتخاب کنید.با لبخند ریزی گفت: _شیرین‌ترین نوشیدنی.جرات حرف زدن که نداشتم فقط در دلم گفتم: _شیرین‌تر از لبخندت سراغ ندارم، شاید هم بوسه‌های من برات شیرین‌ترین باشد.گوشی‌اش را برداشت و پیامش را چک کرد و پوزخندی زد و با لبخند و ذوقی که از چشمانش می‌بارید؛ یک استیکر قلب فرستاد و گوشی را کنار گذاشت...تا آن لحظه اصلا به دسته گلی که با وسواس گل‌هایش را انتخاب کردهبودم نگاه هم نکرده بود. شاید فکر می‌کرد جزئی از دکور میز است!منتظر بودم مرا ببیند. اما فقط یکی دوبار صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد تا احتمالا ببیند پیامی از سمت مخاطب خاصش آمده یا نه!؟شیرموز مخصوصش را خورد و بدون ذره‌ای توجه و پیگیری که می‌خواستم چه چیزی بگویم و چرا قرار گذاشته‌ام گوشی‌اش را که جزء جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش بود برداشت و رفت.احساس می‌کردم که باز هم اشتباه گرفته‌ام، آخر چرا؟ چندبار دیگر؟ چقدر طول میکشید تا بفهمم هر کسی آمد نباید بماند...احساس خرد شدن و شکسته شدن داشتم. پاهایم نای قدم برداشتن نداشتند. فهمیده بودم بعضی وقت‌ها خودم باید عصای خودم باشم. گلویم تحت فشار بود و راه نفسم تنگ. بی‌اختیار از گوشه‌ی چشم‌هایم اشک می‌آمد و با هر پلکی که می‌زدم پهنایصورتم خیس می شد. یک حالت منگی، بی‌حسی داشتم. مثل بستنی قیفی که ظهر مرداد در صف نانوایی دست گرفته باشی وا رفته و شل شده بودم. دلم می‌خواست فقط بخوابم و فکر کنم همه‌ی این اتفاقات از اولش فقط خواب بوده.انگشتر معطر، هنوز در جیبم مانده. من برای انگشت دستش، آنرا خریده بودم. چطور میتوانستم به یک دست دیگر فکر کنم؟به خودم گفتم: _خاک بر سرت که آدم نمیشی! دیگه چند بار می‌خوای ضایع بشی؟ کافیه دیگه. خودت رو جمع کن. بچسب به کارِت. تو اصلا عاشقی بلد نیستی؛ تا هر کسی را می‌بینی عاشق می‌شوی...آن شب خوابیدم، از روز بعد آن شب  آدم دیگری شدم؛ اگر در صف اتوبوس بودم هیچ دختری دلم را نمی برد. داخل مترو نگاهم به نگاه هیچ خانمی گره نمی‌خورد. دیگر در هیچ کافه و پارکی کنار هیچکس ننشستم.روز به روز در کارم موفق‌تر می‌شدم و با سرعت پیشرفت می‌کردم. در آینه که خودم را برانداز می کردم؛ موهای بغل سرم، تک‌تک سفید شده بود. یکی دو تا چروک افقی در پیشانی و کنار چشمم دیده می‌شد. قیافه‌ام از چند سال پیش خیلی بهتر شده بود. هر چند وقت یک‌بار تماس، یا پیام ناشناس محبت‌آمیزی روی گوشی‌ام می‌آمد. روی میز محل کارم گاهییادداشت‌های عاشقانه، نه عاشقانه نه! مهربانانه می‌دیدم ولی دیگر تأثیری روی من نداشتند. حتی اینقدر قلقلکم نمی‌دادند که بخواهم پیگیر شوم از سمت کیست؟!حتی چندبار زیر تیغه‌ی برف‌پاک‌کن پژو دویست و شش نوک مدادی جدیدم که شرایطی خریده بودمش شاخه ای گل سرخ گذاشته بودند؛ اینقدر بَرَش نداشتم که خودش خشک شد و افتاد. شاید نامه ای هم کنارش بود ولی چه اهمیتی داشت.باورم نمی شد تا این حد به اطرافم بی‌تفاوت و بی‌احساس شده باشم. ولی چه آرامشی داشتم. با آسودگی و خیال راحت شبها می‌خوابیدم. خیلی وقت بود بغض نکرده بودم. بغضم را قورت نداده بودم. بغضم نشکسته بود و اشک از چشمانم جاری نشده بود.همه چیز خوب بود و طبق روال‌. خوشحال بودم که دیگر دنبال خوشحال کردن و سورپرایز کردن   آدم‌های بی‌لیاقت اطرافم نیستم. فکرم آسوده بود و فقط به کارم فکر می‌کردم.خیلی طول نکشید؛ مدیر بخش بزرگی شدم و بعنوان کارمند نمونه معرفی گشتم. نفرات زیادی برایم کار و اوامرم را اجرا می‌کردند.یک روز دیرتر از همیشه به دفترم که فقط میز خودم در آن قرار داشت رفتم. چشمم به پاکت نامه‌ای روی تلفن کنار میز خورد. بی‌تفاوت بودماما... به خودم که آمدم: بازش کرده بودم...یکی از کارمندان برایم ابراز علاقه کرده بود. متنش به دلم نشست. تپش قلبم را از روی پیراهنم می‌شنیدم. آب در دهانم جاری شده بود. احساس کردم شبیه تام و جِری حلقه‌ای دور سرم شکل گرفته. همانجا نامه را پاره کردم و درون سطل پدالی در دار زیر میز ریختمش. چندبار، پدال را زدم ولی خم نشدم تا تکه‌های نامه را بردارم.تا آخر شب چند بار جمله‌هایش را در ذهنم مرور کردم، اما حتی اسم و نشان نویسنده را هم در یادم نگه نداشته بودم.شاید برای اولین بار بود که نامه‌ای مثل آینه داشت با من سخن میگفت: از روش کارآمد مدیریت و موفقیت‌هایم، از رفتار سنجیده و با درایتم، از قد بلند و شانه‌های پهنم، از موهای جوگندمی و حالت دارم، از چشمان تیره و با متانتم، از ابهت و جدیت نگاه و صدایم و... خیلی وقت بود خودم را ندیده بودم، دلم برای خودم تنگ شد. گوشی موبایلم را برداشتم و چند عکس سلفی گرفتم. دلم برای خودم ضعف رفت. به دل خودم نشستم .فردای آن روز زودتر از همیشه به شرکت رفتم. به محض وارد شدن بهاتاقم، سطل آشغال را چک کردم،اما... خالی بود!دلم خالی شد. نیرویی درونی گفت: _سپهر باز می‌خوای شروع کنی؟نشستم روی صندلی چرخ‌دارم و عکس‌های دیشب را برای بار چندم نگاه کردم. آن قدری هم که فکر می‌کردم؛ خوب نبودم. قوز دماغم زیادی به چشم می‌آمد، موهایم هم خیلی کم پشت شده بود؛ کف سرم کامل پیدا بود. با لبخند، دندان‌هایم هم زیادیتوی ذوق می‌زد...گوشی را با بی‌حوصلگی کنار گذاشتم. اصلا حوصله‌ی کار نداشتم. حتی دلمنمی‌خواست سیستمم را روشن کنم.اکبر آقا با سینی چای و چند برگه و نامه وارد شد؛ چای را گذاشت برگه هارا هم داد به دستم و توضیحاتی داد. بدون اینکه به حرف‌هایش گوش دهم پرسیدم: _سطل آشغال رو شما خالی کردی؟گفت: _بله مهندس، همان دیروز. چطورمگه؟ چیزی داخلش بوده؟با خجالت پرسیدم: _آره... هنوز تو شرکته؟با دلهره گفت: _گذاشتم داخل آسانسور اگر نگهبان نبرده باشه بیرون، هنوز اونجاست.به سرعت و بی اهمیت به حرف‌هایش رفتم سراغ آسانسور آبدارخانه: ۱،۲،۳... رسید به طبقه ۷ در که باز شد چند کیسه زباله‌ی بزرگ داخلش ولو شده بودند و به من لبخند می‌زدند...اکبر آقا  رسید پشت سرم به شانه‌ام زد و با لبخندی گفت: _مهندس جان اجازه بدید من پیداش می‌کنم. شانس آوردید زباله‌های خشک و تر رو جدا میذارم. کیسه‌ای که مربوط به اتاق من بود جدا کرد. خودم دنبال آن دست‌خط گشتم. چند قسمتش را پیدا کردم اما آدرس و نشانی نداشت.ذهنم دوباره اسیر رویا شده بود...نمی‌خواستم زندانی باشم.اما انگار قدرت آزاد ماندن را نداشتمبا چند تکه کاغذپاره رفتم به سمت اتاقم. درمانده و آشفته نشستم و بدون هیچ حسی، برگه‌های درون کازیو راورق می‌زدم، که یکباره متوجه شباهت دست‌خط نامه‌ی چند تکه شده با دست خط خانم مدنی شدم. هر دو را کنار هم گذاشتم شبیه بود؛ ولی نه کاملا. به خودم گفتم:_ باز شروع نکن. خودت رو گول نزن. آخه چرا باید خانم مدنی، دختر مدیرعامل شرکت که حداقل سی درصد سهام شرکت به نامشه و فقط برای سرگرمی صبح‌ها چند ساعت میاد شرکت به تو نامه‌ی عاشقانه بده؟؟! این بار حس درونم واقعا با همیشه فرق داشت. شاید هم دلم می‌خواست حس کنم واقعا فرق دارد. بلند شدم و از داخل قفسه صورتجلسه‌های ماه‌های قبل را که خانم مدنی نوشته بود، بیرون آوردم. با دقت بیشتری به حالت نقطه‌ها، سرکش‌ها و جزئیات نوشته‌ها نگاه کردم، خودش بود.باورم نمی‌شد که خانم مدنی با آن مقام و منزلت عاشق من شده باشد. گوشی را برداشتم عکس‌های پروفایلش در فضای مجازی را نگاه کردم هیچ ایرادی نداشت. چشم‌های عسلی، موهایی روشن، صورتی گرد با لب و بینی کوچک و خوش فرم. چند تا از متن‌ها و عکس‌هایش را مرور کردم؛ دلنشین بودند.باز رفتم سر دوراهی، نمی‌دانستم این همان است که سال‌ها منتظرش بودم؟همانی که سال‌ها احساس و ابتکار و ذوقم را می‌خواستم برایش خرج کنم؟کمی گیج شده بودم، اما ضربان قلبمتندتر می‌زد. صورتم کاملا ذوق‌زده و خندان بود. یک لحظه از این همه بی‌دست‌وپایی خودم بدم آمد. دلم نمی‌خواست سست باشم و خودم را ببازم.تکه پاره‌های نامه را در فایل شخصی خودم درون کشو گذاشتم و درش را هم قفل کردم.آن روز را با سرخوشی بسیار به عصر رساندم. مثل کسي که منتظر مهمان راه دور باشد هم ذوق داشتم هم اضطراب. هر وقت به خودم می‌آمدم می‌دیدم دهانم تا کنار گوشم باز و چشمانم گشاد شده و دارم از جریان پیش رو حظ می‌برم.تایم کاری تمام شده بود.کیف چرمی رودوشی و کتم را برداشتم و روی شانه‌ام گرفتمشان. این کار را از دوران دانشجویی نکرده بودم. احساس جوانی میکردم. احتمالا نوجوان درونم بیدار شده بود و منتظر شرایطی برای شیطنت بود.تصمیم گرفتم به جای آسانسور، پله‌ها را پایین بروم. راه‌پله  پنجره‌های بزرگی به سمت خیابان داشت. از طبقه‌ی بالا چراغ‌های ته شهر هم چشمک زنان دیده می شد. یکی‌یکی طبقه‌هارا پایین می آمدم. چشمیِ چراغ‌های راهرو یکی‌درمیان خراب بود و بعضی قسمت‌ها، چراغش روشن نمی‌شد. در تاریکی با خودم الهه‌ی نازرا زمزمه می‌کردم. احساس کردم یک نفر دیگر هم در نزدیکی من دارد پله‌هارا دوتا یکی، پایین می آید. در پاگرد بعدی، چراغ روشن شد. از وسط راه پله بالا را نگاه کردم. اما کسی را ندیدم. به پارکینگ رسیدم. ریموت را زدم در عقب را باز کردم و کت و کیفم را شوتکی پرت کردم روی صندلی. به خودم گفتم:_کتت چروک می شه مهندس.ولی بیخیال همه چیز شده بودم. نشستم پشت فرمان. عادت داشتم قبل از بستن درب، ماشین را روشن کنم. آهنگ دیوار فرامرز اصلانی پخش شد.شروع کردم به همخوانی:                                   ادامه دارد...</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 13:10:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌های بی‌پایان (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zvia80zvu2oy</link>
                <description>نمی دانم اولین عشق زندگی‌ام الآن  دقیقا کجاست! اصلا هست؟ عشق دوم هم همینطور  عشق سوم هم... اصلا آنها عشق بودند؟!  نه، فقط رابطه‌ای بودند در سن نوجوانی، قرار نیست که هر شخصی تا سلام داد و وارد زندگی‌مان شد، هرچقدر هم عاشق و دوست داشتنی در زندگی‌مان بماند و نرود... امّا،رفتن آن آدم‌ها بهترین روزهای زندگی را در آن سن و سال برایم جهنم کرد. فکر می‌کردم وارد دانشگاه که بشوم دیگر همه چیز جدی می شود. رابطه ها واقعی‌تر می‌شوند.  مهسا دختری بود: قد کوتاه، با صورتی گرد و موهای خرمایی رنگ، چشم و ابرویی معمولی. هیچ جذابیت قابل توجهی هم نداشت، اما من دوستش داشتم همان روز ورود به دانشگاه در صف ثبت نام و انتخاب واحد دیده بودمش. روز اول مهر از ذوق دیدن مهسا به دانشگاه رفتم، ولی ظاهرا دانشگاه، مثل مدرسه نظم و قانون درستی نداشت. آن روز تازه متوجه شدم که تا یکی دو هفته کلاس‌ها تشکیل نمی‌شوند؛ اما من هر روز لباس‌های مرتبی می‌پوشیدم؛ کیف سامسونتم را بر می‌داشتم، کفش‌های چرمی‌ام را واکس می‌زدم و عینکم را در قابش می‌گذاشتم و مثل دانشمندان راهی دانشگاه می‌شدم. بالاخره کلاس‌ها بعد از چند روز شروع شد. همان اولین جلسه بعد از اتمام کلاس در محوطه‌ی دانشگاه که شبیه پارک بود، کنار درختان چنار  با مهسا صحبت کردم و شماره موبایلم را به او دادم چون از شهرستان آمده بود قرار شد تماس بگیرد تا برایش خانه‌ای مناسب پیدا کنم. از خوابگاه راضی نبود. خانه پیدا شد و همه چیز هم خوب پیش مي‌رفت. من هر روز چند بار زنگ می‌زدم و حالش را می‌پرسیدم. او هم اگر سوالی راجع به شهر و چند و چون مغازه‌ها داشت می‌پرسید.  با اینکه من خیلی با محبت صحبت می‌کردم ولی خیلی وقت‌ها جواب تلفنم را نمی‌داد. خودم را توجیه می‌کردم که حتما مشغول است حالا بعدا تماس می‌گیرد؛ امّا نمی‌گرفت.  از اواسط آبان ماه بود که شروع کرد به بهانه‌گیری. می‌گفت وقتش را می‌گیرم، دوست ندارد مدام زنگ بزنم و از این لوس شدن‌های دخترانه. می‌دانستم که دارد ناز می‌کند؛ ناراحت نمی‌شدم. تا اینکه دو سه شب مانده به یلدا، پیام داد: خواهش می‌کنم با من تماس نگیرید. در غیر اين صورت موضوع را با حراست دانشگاه در میان می‌گذارم. پیام عجیبی بود؛ نه سلامی نه علیکی، آخر این چه حرفی بود؟! من قصدم ازدواج بود از این پسرهای گیر و پاپیچ نبودم که. نمی‌دانم چرا اینطور برخورد کرد؟ به هرحال من از تهدید و آبرو ریزی‌اش ترسیدم و شماره‌اش را هم پاک کردم. آن زمان با آن وجنات و سکنات، گزینه برای انتخاب کم نداشتم. چند وقتی بود خانمی که در انتشارات کار می‌کرد توجهم را جلب کرده بود؛ حتی قبل از مهسا. ولی بخاطر تعهدم نسبت به مهسا به خودم اجازه نمی‌دادم به او هم فکر کنم. اوایل فقط بابت جزوه و کلاس و دانشگاه با خانم افلاکی تماس می‌گرفتم. صدای خاصی داشت وقتی حرف می‌زد احساس می‌کردم سردی‌ام می‌شود؛ دلم یک طوری می شد. خانم جاافتاده و پخته‌ای بود. سنش از من بیشتر بود و خوب مرا درک می کرد. چند باری باهم قرار گذاشتیم و بیرون رفتیم. چند وقتی بود که از شوهرش جدا شده بود خانم محکم و مستقلی بود. یک کار پاره وقت پیدا کردم و خیلی جدی به آینده فکر می‌کردم، همه‌ی درگیری ذهنم این بود که زودتر تشکیل زندگی بدهم. تقریبا یک سالی شد که با خانم افلاکی در ارتباط بودم. هروقت جایی گیر می‌افتاد و مرد لازم می شد، اول از همه با من تماس می‌گرفت. خوشحال بودم که می‌توانستم گره از کارش باز کنم. بعضی وقت‌ها برایم غذا یا کیک خانگی درست می‌کرد و زنگ می‌زد می‌رفتم جلوی در خانه‌اش مثل پیک نامه‌رسان ظرف‌های پر شده را تحویل می‌گرفتم و بدون اینکه به یک چای تلخ حتی، دعوتم کند از پشت در برمی‌گشتم. هربار احساساتم را لابه‌لای یک سری خنزر پنزر و پاستیل و شکلات برایش درون ظرفش می‌گذاشتم و ظرف‌هایش را خالی پس نمی‌دادم. می‌دانستم خانم‌ها به این مسائل خیلی حساس هستند. به نظرم هر روز رابطه‌مان شیرین‌تر می‌شد. من کارهای اداری و تعمیراتی‌اش را انجام می‌دادم، او هم برایم عاشقانه آشپزی می‌کرد.  همه چیز مهیا بود و من مست عاشقانه‌هایمان؛ که پیام داد: امروز باید همه چیز تمام شود! این حرف را تا آن روز چند بار دیگر هم تکرار کرده بود، هر دفعه حرف‌های بی‌سر و ته و بهانه‌گیری. در آخر هم آشتی. در کافه‌ی نزدیک محل کارش قرار گذاشتیم. برخلاف همیشه که دیر می‌رسید آن روز زودتر آمده بود؛ با ابروهایی درهم و لب‌های بهم دوخته و چشمانی ریز شده. قیافه‌ای کاملا عبوس و نامهربان. به محض اینکه سلام کردم گفت:  _این آخرین دیدارمونه. دلم می‌خواد به بهترین حالت ممکن جدا بشیم، مثل انسان‌های فرهیخته و روشن فکر.  انگار داشت صفحه‌ای از یک کتاب جامعه‌شناسی را از حفظ می‌خواند! صندلی را عقب کشیدم، کاپشنم را به آرامی درآوردم و روی صندلی دیگری گذاشتم. عینکم را برداشتم و روی شیشه‌اش با دهانم《ها》 کردم و مشغول پاک کردنش شدم. آرامش رفتارم بیشتر عصبانی‌اش کرد. عینکم را به چشمم زدم و از بالای شیشه‌اش نگاهش کردم و دستانم را باز کردم و با لبخند مضحکی پرسیدم:  _اینجوری فرهیخته‌تر شدم؟ از اینکه جدیت‌اَش را به شوخی گرفته بودم سرخ شد، چشمانش بوی خون می‌داد نفسش تند شد. دست پیش را گرفتم و با لحنی تلخ و تند گفتم:  _آخه کجای ما شبیه آدم فرهیخته‌هاست؟ من با کلی وام و قرض و این در اون در زدن، بعد از کلی اضافه‌‌کاری و شب نخوابی تازه تونستم یه ماشین مدل پایین تصادفی بخرم. اگه برام مهم نبودی اصلا زیر بار این همه سختی نمی‌رفتم. همه کاری کردم که خوشحال باشی. باز چه بهونه‌ای داری؟ چرا آروم نداری؟ کلمه‌ای حرف نزد حتی نگاهش هم از بیرون به داخل کافه نچرخاند. سوئیچ در دستم بود ولی خانم افلاکی دیگر نمی‌خواست دستش را به دستم بدهد. سوئیچ را روی میز گذاشتم و بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد. دیگر برایم مهم نبود میزهای بغل‌دستمان چه فکری می‌کنند و چه حرفی می‌زنند. نفسم بزور بالا می‌آمد. زبانم قفل شده بود و کلی حرف در ذهنم بود؛ اما هیچ کلمه‌ای به زبانم نمی‌چرخید. خانم افلاکی که روزهای زیادی همراه من بود و دلیل زنده ماندنم، ژست کلاسیکی گرفته بود و برایم غریبه شده بود. دستمالی برداشت و جلوی صورتم گرفت، انتظار داشتم خودش اشک‌هایم را پاک کند. همين طور که بی تفاوت به دست لرزانش بودم با لبانی آویزان و با اشاره‌ی سر به او فهماندم دستمال نمی‌خواهم. صندلی‌اش را جلوتر کشید و دستمال را روی میز گذاشت. با پشت دستش که حسابی سرد بود اشک های روی گونه‌ام را پاک کرد. توان دیدن چشمانش را نداشتم. دستش را زد زیر چانه‌ام و مانند یک مادر دلسوز صورتم را بالاتر آورد. دوباره صورتش مهربان و غیر رسمی شده بود. لبش کمی می‌خندید. چشمانش کمی غم داشت. دستش را در دستان داغم گرفتم. درون چشمانش زل زدم و گفتم: _محاله تو رو از دست بدم، هر کاری می‌کنم تا راضی بشی.  یکباره برق چشمانش روی گونه‌های چال‌دارش جاری شد. کمی جلوتر آمد. صورتش را اینقدر نزدیک آورده بود که گرمای نفسش را حس می کردم. همانطور که دستش در دستم بود با نوک انگشتم اشک‌هایش را پاک کردم. هر دو با صدای بلند گریه می‌کردیم و کل کافه با تعجب ما را نگاه می‌کردند. کمی عقب‌ تر رفت. عصایش را قورت داد و ابروهایش را درهم گره کرد و دستانش را به سینه‌اش زد وبا لحنی تندتر از قبل گفت: _سپهر جان این رابطه هیچ انتهایی نداره. منم دوستت داشتم. اما، جلوی ضرر رو از هرجا برگردیم بهتره. به تو گفتم این آخرین دیدارمونه. قرار نبود گریه و ناراحتی کنیم. دلم می‌خواد با لبخند و رضایت جدا بشیم. ما قواره‌ی هم نیستیم. دارم کارهامو می‌کنم که شوهرم برگرده. می‌خوایم یه بار دیگه زندگی رو باهم شروع کنیم. پاک خودم را باخته بودم این زن دیگر دلش با من نبود. بارها گفته بود که هنوز شوهرش را دوست دارد و حاضر است خیانتش را ببخشد و دوباره باهم باشند. نمی‌خواستم دلیل خانه خرابی‌اش باشم. آن شب مثل زهر مار تلخ بود. از همانجا تب کردم و چند روزی حال خوش نداشتم. هر روز گوشی را برمی‌داشتم؛ عکس‌هایش را نگاه می‌کردم. پیام هایش را که صدبار خوانده بودم دوره می‌کردم. فایل‌های صدایش را گوش می‌دادم.  شماره‌اش را می‌گرفتم و قبل از وصل شدن، قطع می‌کردم. تنها کار روز و شبم تکرار این چرخه‌ی بی‌پایان بود. بعد از دو سه روز که از خانه بیرون نرفته بودم؛ زنگ خانه به صدا درآمد. حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشتم. روی کاناپه از این پهلو به آن پهلو چرخیدم نگاهی به گوشی موبایلم انداختم و پتو را روی سرم کشیدم. باز زنگ زد. بار دیگر و بار دیگر. با خودم گفتم: یعنی کیه که مطمئنه من خونه‌ام و ول کن زنگ نیست؟! نیم‌خیز بلند شدم صفحه‌ی نمایش آیفون را دیدم. باورم نمی‌شد؛ خانم افلاکی آمده بود! به هول از جا بلند شدم. در آینه خودم را نگاه کردم. از دیدن خودم وحشت کردم؛ موهای ژولیده، ریش نتراشیده، پلک‌های پف کرده از گریه. چشم‌های سرخ و رویی رنگ پریده. سریع شلوار لی آبی روشنم را که همان چند روز پیش جلوی در ورودی درآورده بودم؛ بالا کشیدم و با دست موهایم را روی سرم فشار دادم تا کمی صاف شوند و با شوق در را باز کردم. بوی عطر گرم و شیرینش جلوتر از خودش وارد شد؛ تیپ و قیافه‌اش کلی بهتر شده بود. بی‌مقدمه بدون اینکه به روی خودش بیاورد که با من چه کرده، وارد شد. پاکتی به دستم داد و گفت: اگه بیای خیلی خوشحال می‌شم.  گیج‌تر شده بودم اما مطمئن، که دیگر همه چیز تمام شده. احساس می‌کردم همه داشته‌هایم، شده نداشته! بعد از این شکست عشقی فکر می‌کردم نباید به هیچ کس دیگری حتی نگاه کنم. ولی با گذشت اندک زمانی، هم نگاه کردم، هم فکر کردم، هم باری دیگر عاشق شدم! باز گفتم عاشق... عاشق غلط است هر رابطه‌ای هرچقدر احساسی... عاشقی نمی‌شود که. سنم دیگر کم نبود. دانشگاه رفته بودم. شغل داشتم. یک وقت‌هایی کاپیتان تیم والیبال محل می‌شدم. مطمئن بودم این عشق، همان عشق افسانه‌ای است که در همه‌ی داستان‌ها شرح می‌دهند، نفسم بی نفسش بند می‌آمد. حرفش، همان حرف من بود. نگاهش، همسوی راه من بود. اصلا هدف‌مان ازدواج بود. البته به طور واضح چیزی بهم نگفته بودیم، ولی خب هر دویمان سن سرسری گذرانی را رد کرده بودیم. کوله باری داشتیم از تجربه‌های تلخ... البته شیرینی‌هایش هم کم نبود. ولی خیلی کم رنگ و کم عمق؛ کاملا کودکانه... بعد از مدتی که به خودم جسارت دادم در کافه‌ای که اولین بار باهم قرار داشتیم، قرار گذاشتم؛ دسته گلی از رز سرخ و انگشتری (بدلی البته) همراه خودم بردم. کت و شلوار سورمه‌ای، با پیراهنی طوسی پوشیدم نصف شیشه‌ی ادکلن را روی خودم و گل و انگشتر خالی کردم. می‌خواستم وقتی انگشتر را دست می‌کند تا مدت‌ها بوی عطر مرا بدهد.                ادامه دارد...</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 12:39:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و پنجمین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-mfexctmir85e</link>
                <description>امروز تولد داداشمه?داداش بزرگ داشتن خودش یه بلیطه. مجوزه؛ برای رفتن به خیلی جاها و انجام خیلی کارها? وقتی با داداش بزرگت بری بیرون انگار هیچ چیز ترسناکی وجود نداره. راحت قدم برمی‌داری بدون اینکه تو تاریکی پشت سرتو نگاه کنی، بدون اینکه هی نگاه ساعت کنی که مبادا دیر بشه. حتی اگه تو امتحانا نمره کم بگیری با خیال راحت می‌ری خونه؛ چون یکی هست که شدیدا تو این مورد طرفدارته??  برادر بزگ که داشته باشی مساله‌های ریاضی و فیزیکتو راحت حل می‌کنه?آزمایشای شیمی و کاردستی‌هاتو  برات با مهارت انجام می‌ده? خلاصه که داداش بزرگ داشتن سعادتیه که همه ندارن?</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 09:21:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و چهارمین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-mai0nvvecptc</link>
                <description>امروز دختری چشم مشکی و ابروهای بهم‌پیوسته‌ی جذابی همراه پدر مادرش به بانک آمد تا حساب باز کند.هنوز چند ماهی مانده بود تا ۱۸ سالش شود و خودش بتواند افتتاح کننده‌ی حساب باشد. باید پدر یا جد پدری برایش حساب باز می‌کرد. می‌خواست از این سن، سر کار برود. باید شماره حسابی، به نام خودش برای واریز حقوق، به صاحب‌کارش اعلام می‌کرد.وقتی متوجه شد، نمی‌تواند حساب باز کند و باید همراه پدر یا پدر پدرش بیاید خیلی دل‌سرد شد.پدر و مادرش چند سال پیش از هم جدا شده بودند. همان سال‌ها، پدرش مجدد در شهر دیگری ازدواج کرده بود و برای همیشه ترکشان کرده بود.مادرش هم چهار سال پیش ازدواج کرده و هیچ‌کدام مسئولیت این دختر را به‌عهده نگرفته بودند. باور کردنش سخت است ولی متاسفانه واقعیت دارد.حتی پدربزرگش از اینکه همراه نوه‌اش آمده بود تا کمک حالش باشد نگران بود و می‌گفت:_ اگه بفهمند من حمایتش کردم شر میشن! میگن بچه باید سختی بکشه تا قدر زندگیشو بدونه...بیچاره دختر خجالت زده بود از اینکه پدربزرگش ریز زندگیش را در یک مکان عمومی داد می‌زد و همه برایش دلسوزی می‌کردند.اما انگار در این چند سال زندگی‌اش عادت کرده بود که دیگران به پدر و مادرش توهین کنند و هیچ دفاعیه‌ای نداشته  باشد.این دختر چه سرنوشتی خواهد داشت؟ احتمالا با اولین موردی که فقط کمی از او محبت ببیند وارد رابطه می‌شود و معلوم نیست به چه عاقبتی دچار می‌شود...کاش پدر و مادرش کمی، فقط کمی مسئول بودند.</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 15:40:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و سومین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-cij3z2pra0ri</link>
                <description>ساعت ٧‌ و چند دقیقه صبح است. صدای تلق‌تلق صفحه‌کلید، شمارش پول در پول‌‌شمار و تق‌تق مُهر در صدای بوق ماشین‌ها و موتور اتوبوس فرسوده‌ی شرکت واحد کل شعبه را فراگرفته. هر کدام از همکاران مشغول چک کردن اسناد و گزارش‌ها و گرفتن آمار هستند. صدایی فراتر از این همه صدا، نگاهم را به پشت در جلب می‌کند. پیرمردی شاکی پشت در بسته با کلیدش به شیشه می‌زند و می‌خواهد در را باز کنیم. آقای رئيس با اشاره می‌گوید: _حاج آقا ساعت ۷/۵ در باز می‌شه. پیرمرد عصبی‌تر می‌شود و شروع می‌کند به بدوبی‌راه گفتن و محکم‌تر به شیشه می‌کوبد.  ناچارا مثل مابقی روزها قبل از موعد در باز می‌شود. با ترش‌رویی می‌گوید: _دیروز ۲۰ هزار تومن از حساب من برای چی برداشتین؟ رئيس با لحنی آرام می‌گوید:  _کارمزد پیامک حسابتونه. پیامشم براتون اومد دیگه. پیرمرد مشت گره‌شده‌اش را محکم روی میز کوبید و گفت:  _من ندارم! تا تقی به توقی می‌خوره، ۲٠‌هزارتومن به شماها بدم. همینجوری میلیارد، میلیارد اختلاس کردین و از پول ما خوردین!!!  با این حرفش احساس کردم ته دلم چیزی ریخت. نمی‌دانم چرا در ذهن بعضی‌ها کارمند بانک به‌ عنوان دزد و رباخوار شکل گرفته! شاید کارمند بانک چند ١٠٠هزارتومانی از سایر کارمندان دولتی بیشتر حقوق بگیرد  اما همه چیز پای خودش است. کارمند بانک موظف است در هر شرایطی خوش‌برخورد و متمرکز باشد. هر اشتباه کوچک یا بزرگ محاسباتی و بی‌دقتی ممکن است برایش عواقب سختی داشته باشه.  اگر یک کارمند بانک نتواند چک پول جعلی را از اصلی تشخیص دهد، مسئولیتش پای خودش است. چه روزهایی باید آخر وقت بگردیم دنبال اختلاف و در آخر از جیب مبارک حساب صندوق را هرچند زیاد اصلاح کنیم و صورت جلسه و تذکر کتبی درج درپرونده و... چه چک‌هایی باچه دست‌خط‌هایی برایمان می‌آورند که اگر اشتباه کنی و صفری یا تاریخی پس و پیش شود؛ یا خط و نقطه‌ای از امضا را تشخیص ندهیم کارمان تمام است. حتی ممکن است به‌عنوان‌ متخلف و مجرم تا دادگاه و زندان هم راهی شویم. بله، کارمند بانک بودن سخت است اما شیرین می‌شود وقتی، مشتریان خوبی با روی باز و صبر و تحمل منتظرت می‌مانند تا فقط تو کارشان را انجام دهی با اینکه می‌دانند وظیفه‌ات چیز دیگریست.  هربار برایت شکلات، کیک ، شیرینی یا میوه و آجیل و هنر دستشان را می‌آورند و بخاطر انجام وظیفه‌ات قدردانت هستند. شغلم را باتمام سختیهاو بیرحمی‌هایش دوست دارم.شما نسبت به کارمندان بانک چه دیدگاهی دارید؟</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 22:04:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و دومین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-vdaquc2lfcr8</link>
                <description>امروز روز بهتری شد.یه داستان کوتاه نوشتم که خیلی ازش خوشم اومد. راجع به یه خانواده‌ی روستایی که مادر خانواده فوت کرده و بچه‌ها شیطنت خودشونو دارن. اصولا از چیزایی که می‌نویسم خیلی خوشم میاد. یعنی اون فضا و شخصیتی که خلق می‌کنم می‌شه یه قسمتی از ذهنم. کاملا می‌بینمشون و حسشون می‌کنم.</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 05:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و یکمین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65508539/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-mkemxcfd0djo</link>
                <description>دیشب با مهدی (همسرم) سر یه موضوع الکی و تکراری که فقط به خودمو خودش ربط داره؛ قهر کردم. تا صبح نتونستم خوب بخوابم. صبح هم با تمام بداخلاقی‌هام زودتر از همیشه بلند شدمو وسایلمونو حاضر کردم. لقمه‌ی نون پنیر و خیار و گردو با یه تیکه کیک و یه شیشه آب سیب برای کیانمهر.ناهار و بيسکوئيت و میوه برای مهدی. غذاش استانبولی بود؛ سالاد شیرازی و ترشی هم می‌خواست. خودم هم که یه شیشه آب و یه شیشه شیرعسل زعفرونی.لباس‌هامو پوشیدم. لباساشونو گذاشتمو رفتم.وقتی ماشینو از پارکینگ خارج کردم؛ ساعت ۶:۳۸ بود. ماشینو که پارک کردم؛ خوشحال از این بودم که امروز زودتر از بقیه همکارا رسیدم.  از روبرو رئیسمونو دیدم که اومد. تا حالا پیش نیومده بود قبل از رئیس برسم. دکمه‌ی خاموش ماشینو زدم. با آرامش تو آینه نگاه کردمو مقنعه و ماسکمو صاف و مرتب کردم. وقتی خواستم پیاده بشم، ریموت ماشین سر جای همیشگیش نبود!داخل در و کنار دنده رو چند بار نگاه کردم. روی صندلی عقب هم نبود. حتی داخل داشبورد و کنسول هم گشتم و پیداش نکردم. فکر کردم اگه ریموت نبود که ماشین حرکت نمی‌کرد. با خودم گفتم شاید تو جیب مهدی بوده و ماشین اینقدر هوشمند نیست که بفهمه ریموت داخلش نیست و وقتی روشن شده؛ راه افتاده. یکی از همکارای خودشیرین هم رسید و رفت سمت رئیس تا باهم به سمت در ورودی برن. عجب فرصتیو از دست دادم.اجبارا به مهدی زنگ زدم. با اولین بوق با صدایی آروم جواب داد:_جونم عزیزم؟با عصبانیت و صدایی پر از جیغ و داد گفتم:_ریموت کجاس؟با ترس گفت: ریموتِ کجا؟گفتم: ماشین دیگه!گفت: نمی‌دونم، شاید تو کیفته.گفتم: نه نیست! حتما تو جیب تو مونده.گفت: اگه بود که ماشین حرکت نمی‌کرد عزیزم. حتما تو ماشینه. با آرامش بگرد پیداش می‌کنی.اشک‌هام گلومو فشار می‌داد. گفتم: شماها آرامش نمیزارین برای آدم.از ماشین پیاده شدم و زیر صندلیارو گشتم. به ساعتم نگاهی انداختم؛ ۷:۱۰ شده بود؛ دیرتر از همیشه.نگام به پشت فرمون افتاد ریموت همون جای همیشگی بود...من امروز هم با تاخیر رسیدم.</description>
                <category>سمیراکوشش</category>
                <author>سمیراکوشش</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 19:33:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>