<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیدوار به روزهای روشن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65553304</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیدوار به روزهای روشن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65553304</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وحشی..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65553304/%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-vl7d2quaios8</link>
                <description>نمیخوام که از جون مو بگذرینمیخوام که عمر اضافی کنمولی اینجا باید بمونم رفیقک نامردیا رو تلافی کنمبمونم دوباره به دنیا بیامکه از مهربونی پشیمون شدمدل پاکمه چرک نفرت گرفتبه جون همین شهر طاعون شدمباید حقمه پس بگیرم برمهنوز تیکه هام مونده تو چنگشون&quot; بشین و دعا کن که رحمم بیاد &quot;&quot; که مو زنده برگشتم از جنگشون &quot;نوازش نمیخوام فقط گوش کنمن وحشی از بغض و نفرین پرمپر از خرده شیشه م بکش دستتهدرسته که آینه م ولی میبرم</description>
                <category>امیدوار به روزهای روشن</category>
                <author>امیدوار به روزهای روشن</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 21:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ های آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65553304/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-slg2rhkzep3j</link>
                <description>غنچه ی امیدم نشکفته داره پر پر میشه.. چند گلبرگ آخره. بهش میگم دووم بیار. به حرفا توجه نکن. مطمئن باش خدا هست خدا هست خدا هست خدا هست.خدایا بشنو صدامو.. ببین چشمای خیس مو.. نه فقط من .. چندین میلیون نفر دلشون خونه.خدایا این تتمه ی توانمه. قلبم جوری آتیش گرفته که یه لحظه م آروم نمیشه. طاقت ندارم. هر دقیقه ش یکسال میگذره.خدایا ... نجات... نجات... نجات بدهاگرم قسمتم دیدن روزای خوب نیست.. کاری کن جونم رو توی این راه بدم.. فقط اینجوری خوشحال میشم.</description>
                <category>امیدوار به روزهای روشن</category>
                <author>امیدوار به روزهای روشن</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 19:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاهدات ۱۸ دیماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65553304/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%87-m3oysdtdlyay</link>
                <description>حوالی ساعت ۱۹ خیابان پر از جمعیت شده و دسته دسته مردمی که به این سیل جمعیت اضافه شدند.از پنجره محل کارم بیرون را تماشا میکردم .. تا بحال چنین جمعیتی را از نزدیک ندیده بودم.سر و ته جمعیت معلوم نبود... دست میزدن .. پا میکوبیدن.. فریاد میزدن.. میدونستم این روز در تاریخ ماندگار خواهدشد. همه چیز خوب بود تا اینکه آتشی روشن شد و در ادامه گاز اشک آور و صدای تیر بارانی ک قطع نمیشد..ترسیدم.. دلشوره تمام وجودم رو گرفت.. دلم نمیخواست خون از دماغ کسی بیاد .. دلم نمیخواست پرنده ای دلش بلرزه.. اعلام کد ۹۹.. کد ۴۴..پذیرش بیماران تیر خورده ساچمه خورده گلوله خورده چاقو خورده .... خونریزی ها ..ایست قلبی.. تا حالا این حجم از اجساد و بیماران درحال مرگ ندیده بودم. همه جوان جوان جوان....چه جوانهایی ...تخت ها پرشده .. پشت در های اتاق عمل صف های طولانی.. بانک خون دیگر O- ندارد...... من درحال دویدن و انجام هرچه از دستم برمی‌آید خودت را جای من بگذار .. یک آن بخودم آمدم.  لابه لای ۵ تخت در اتاق کوچک احیا.. یکی درحال ماساژ قلبی.. یکی را سعی میکنن بهوش بیارن .. یکی در حال بخیه خوردن.. همه دارن داد میزنن .. همه شوکه شدن.. صدای جیغ بی وقفه از بیرون میاد. روی زمین توی راهرو عده زیادی نشستن و به دیوار تکیه دادن و درحالیکه زخمین دارن گریه میکنن. یهو یه تخت جدید میاد.. یه مرد لاغر حدودا ۳۰ ساله باموهای مشکی و پوستی سفید به استخون ش چسبیده.. چشم های نیمه بسته.. دهان باز و سر خونی... جراح فقط در چند ثانیه جمجمه ش را معاینه میکند. تکه تکه شده و دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید &quot; با چی زدن؟! این چیزی که ریخته مغزشه..&quot; حتی یک دقیقه هم در اتاق احیا نماند . بدون اینکه چیزی پیدا شود که رویش را بپوشانند رفت سرد خانه.هیچکس نیاورده ش و هیچ کس دنبال جسدش هم نیامد. موقع تحویل به پزشکی قانونی هم مجهول ماند.اینها فقط چند ثانیه بود.. با تمام توان دویدم .. به زور بیمارم را جابجا کردم و کارم را انجام دادم.این روال تا پاسی از شب ادامه داشت... گریه میکردم و ادامه میدادم و دوباره گریه کردم و ادامه دادم.. ازون روز دچار فروپاشی روانی شدم.. حالا اینجام ک بگم الهی بمیرم برای تک تک تون.</description>
                <category>امیدوار به روزهای روشن</category>
                <author>امیدوار به روزهای روشن</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 23:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>