<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arash</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65638843</link>
        <description>وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:03:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Arash</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65638843</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق و تنهایی: قصه ای در خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-fynvm9bdpp3v</link>
                <description>هی دستهایت را حلقه می‌کنی دور خیال تنش ، سفت می‌فشاری تن نرم و نازکش را به تن خسته خودت ، نفس عمیق می‌کشی و مست می‌شوی از عطر بودنش . هی می‌نشینی برایش حرف می‌زنی بی که بداند ، رازهای تلخ زندگیت را فاش می‌کنی تا رها شوی از بار سنگین روی شانه‌هایت و بغض بی‌امان مانده در گلو . هی در همه خیابان‌ها کنارش راه می‌روی ، کنار خودش که نه ، کنار خیالش . کنار رویای بودنش . کنار آرزوی داشتنش . هی توی ذهنت مرور می‌کنی شیوه‌های دلچسب خنداندنش را ، و تماشا می‌کنی خیال صورتش را وقتی چشمهایش را بسته و از ته دل می‌خندد و دست جلوی صورتش می‌آورد که یعنی کافیست . هی به اسم خودت فکر می‌کنی با صدای او ، و با آن میم دلچسب چسبیده به آخر اسمت . اسمی که هیچوقت دوستش نداشته‌ای ، الا زمانی که با صدای او..... روزها در جهان خلوت خاموشت با خودت معاشرت می‌کنی . هی می‌نشینی قصه می‌بافی ، شعر می‌نویسی ، حرف می‌زنی . شب که می‌شود ، پیش از آن که دستانت به تماسی راغب شوند به خودت یادآوری می‌کنی که میان دیو و دلبر فاصله بسیار است . به خودت یادآوری می‌کنی که کاکتوس بودن آدابی دارد ، قبل از همه همین که نگذاری کسی نوازشت کند . هرکسی که بود ، هرچقدر که خواستنی بود ، و هرچقدر هم که دلش خواست . به خودت یادآوری می‌کنی نگذاری نوک انگشتانش ملتهب شود از تماس با آتشی که درون تو شعله می‌کشد . بلند می‌شوی ، تن پوش کهنه‌ات را می‌پوشی ، می‌زنی به خیابان‌های شب . راه می‌روی ، توی سرت تمام شاعرها دارند حرف می‌زنند و تو را به شرح عشق دعوت می‌کنند و تو نشنیده می‌گیری و فقط به یک صدا فکر می‌کنی ، به صدای کسی که نداری و نخواهی داشت . راه می‌روی و با خودت حرف می‌زنی و شهر را به جنونت عادت می‌دهی ... شب می‌گذرد ، تمام می‌شود . تو برمی‌گردی به روز ، به دنیایی که کسی در آن منتظرت نیست . به اولین آیینه که می‌رسی لبخند می‌زنی ، هنوز زنده‌ای کرگدنِ جان سخت . آرام از نو می‌نشینی به قصه بافتن . و اسم این مرور احمقانه درد را می‌گذاری زندگی ....</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 11:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سواد رابطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-ekfmoa0cqabr</link>
                <description>سواد رابطه یعنی چه ؟یک / انتخاب خوب بلد نیستیم . اغلب کسی را برای همزیستی انتخاب می کنیم که مشخصه های موردعلاقه ما را ندارد ، یا بسیار کم دارد . اما تحت تاثیر حس های لحظه ای ، اختلال های هورمونی ، تعابیر غلط ، جوزدگی و ... انتخاب می کنیم . بعد از مدتی ، آن حس لحظه ای که از بین رفت ، شروع می کنیم به یکی توی سر خودمان زدن و یکی توی سر آن بیچاره ! انتخاب خوب یعنی برگزیدن کسی که بیشتری شباهت را با ما دارد ، و بیشترین قدرت درک از شرایطمان را . و متقابلا ، بیشترین شباهت و بیشترین درک را می توانیم نسبت به او داشته باشیم . و شباهت البته به معنای یکسانی نیست .دو / فقدان مطلق شناخت از خود ! اکثریت مطلق ما شناختی نداریم از آن چه هستیم و دوست داریم باشیم . دمدمی مزاج و بسیار تندخو و تغییرناپذیریم ، اما تلاشی نمی کنیم برای آن که بدانیم واقعا &quot;که هستیم؟&quot; شناختی نداریم از علائق خود ، از خواسته ها و نیازها ، و از آنچه در یک رابطه طلب می کنیم . این فقدان شناخت در نهایت سبب می شود در هیچ رابطه ای دوام نیاوریم ، زیرا تعریفی از حس خوشبختی نداریم .سه / بحران عدم تعادل . بلد نیستیم آهسته و پیوسته دوست بداریم ! در ابتدای رابطه آنچنان تند میرانیم که نفسمان بند میاید ! تمام انرژی خود را در همان روزها و هفته های اول رابطه خرج می کنیم ، توقع او را بالا می بریم و بعد از مدتی باتریمان که خالی شد ، شروع می کنیم به بهانه گیری و تلاش برای فرار و ... تعادل داشتن در رابطه یعنی دوست داشتن خود را با ریتمی ملایم اما ماندگار افزایش دهیم ، و نیز نیازمان به دوست داشته شدن را به تدریج به آن که دوستش داریم نشان بدهیم . نه خفه اش کنیم ، نه وادارش کنیم خفه مان کند !چهار / قدرت تحلیل نداریم . اتفاقات ناگهانی جزئی تفکیک ناپذیر از رابطه اند ، مثلا ممکن است میانه های یک رابطه عاطفی بفهمی مردی یا زنی که دوستش داری ، عادتی یا اخلاقی دارد که برای تو تحملش سخت است . تحلیل می کنیم ؟ می نشینیم به بررسی جزئیات ؟ راهکارهای مختلف را - با حضور و اطلاع خودش - بررسی می کنیم ؟ نه . واکنش لحظه ای و آنی و سلبی نشان می دهیم . توانایی تحلیل دستاورد پختگیست ، و تا زمانی که ما در آغاز هر رابطه ای برای خودمان چنان وانمود می کنیم که انگار اولین تجربه عاطفی ماست ، این بازی ذهنی غلط بر ما غلبه می کند و امان نخواهد داد که تحلیل و درک درست مانع از بروز تنشها و درنهایت جدایی شود .پنج / بلد نیستیم بفهمیم دنیای آدمها با هم فرق دارد . توقع داریم کسی که با ماست ، خود ما باشد ! حتا حاضر نیستیم به نیازها ، خواسته ها و علائق او توجه کنیم . غرور خودمان را بسیار دوست داریم ، اما توقع داریم او غرور و خواسته و نیاز نداشته باشد ! و درکش سخت است برای ما که بفهمیم او دنیایی دارد که خودش ساخته ، و آن را صرفا با ما به اشتراک گذاشته . نه که بخواهد بر اساس خواسته ما دنیای تازه ای بسازد . بلد نیستیم کنار هم باشیم ، دوست داریم داخل هم باشیم !شش / و چه خوب است که وقتی شرایط متعادل نداریم - جسمی ، روحی ، مالی ، خانوادگی و ... - از شروع کردن رابطه عاطفی بپرهیزیم . که این عدم تعادل تنها آسیب پذیری خودمان را بیشتر می کند . و خوب تر آن که همیشه یادمان باشد که قالب آدمها شبیه هم نیست ، جای خالی کسی را نمی شود با بودن کسی دیگر پر کرد ....</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 09:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه خودِ زن بود</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ygvmjrpyvkhh</link>
                <description>از زن گریختم به آخر قصه. قصه خود زن بود، آخر قصه خود زن بود. ایستادم به حیرانی، مات تماشای جهان پیچاپیچ گیسش. دستهایش را دیدم که شاخه های سبز بهارند، و تنش را دیدم که دوزخ متحرکی بود در تمنای سوزاندن من به تمامی. و لبخندش را، و صدایش را که آوازهای جادویی بومیان کهنسال قبایل از یاد رفته را می ماند. گریختم از زن به آخر قصه، و آخر قصه زن آمده بود به تماشای زوالم، با اخمی مقدس و انگشتهایی کشیده که نوازش بلد بودند اما حلقه شدند دور گردنم به نیت دار. آویختم به زن، زن درخت شد و من میوه او.گریختم از زن به مستی، و شراب زن بود. گریختم از زن به نیستی، و عدم زن بود. گریختم از زن به تاریکی، و مهتاب زن بود. گریختم از زن به هجمه نور، وخورشید زن بود. جهان خلاصه شده بود در دو حرف متبرک معطر قتال. گریختم از زن به آخر قصه، و آخر قصه زن بود که قصه را می نوشت از نو، بی نگاهی به من که تمام عمر آدم زائر دلتنگ معبد او بودم در همه شعرها و قصه ها و نامه ها و حرفها.و زن، مرهم بود، و زخم بود، و هستی بود، و مرگ. و جز زن، هرچه بود پراکنده گویی های خدای تنهایی بود که خلق می کرد تا یادش نرود در یک عصر بارانی پاییز از ترکیب نامتقارن خشم و لبخند زن را آفرید و دستش سوخت و بازی خلقت به هم خورد.گریختم از زن به آخر قصه، و قصه خود زن بود...</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 10:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور ستاره نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-vnc5jhkihu5f</link>
                <description>عزیزم، من شبیه مراسم خاکسپاری یک آدم گمنامم. بیهوده، ملال‌اور، فراموش‌شدنی. و نمی‌توانم خودم را در سیاهی عزیز چشم‌های تو ببینم، و گریه‌ام نگیرد که چرا ابری سفید نیستم، یا اسبی مست، یا داستانی از یک نویسنده‌ی خوب. نمی‌توانم فکر کنم چرا مورچه‌ای سیاهم روی سنگی سیاه، و وقتی نوازشت می‌کنم اندوه را از انگشتانم به پوست خوشرنگ کمرت منتقل می‌کنم.تو باران اردیبهشت منی، زنده‌ام می‌کنی. اما برای کسی که تازه به کفنش عادت کرده، زنده‌شدن کار راحتی نیست. برای آدمی که در آینه دنبال خودش می‌گردد و رنج‌هایش را می‌بیند، زیباشدن و برازنده‌ی تو بودن آرزویی محال است، خوشایند و محال، چه ترکیب دردناکی.تو مثل خورشید از آسمان من عبور می‌کنی و من نور ستاره‌ای نامرئی هستم که هزاران سال قبل مرده. من از تو گرم می‌شوم و تو امیدواری من دوباره زنده شوم. هردوی ما غمگینیم و هربار می‌بوسمت غمگین‌ترت می‌کنم و این سرنوشت حلزون محزونی است که خواست از خانه‌ی کوچکش بیرون بیاید تا تو را ببیند، ای معشوق تمام سعدی‌های تاریخ.قرار بود این نامه‌ای برای خداحافظی باشد، اما آدم چطور می‌تواند قلبش را دور بیندازد؟ من به تدریج محو می‌شوم، مثل دانه‌ی برفی که در زمستان کف دستت پناه گرفته‌باشد، تا تماشایش کنی و لبخند بزنی. تو همین‌جا بمان، مست بخند و دیوانه برقص، تا مطمئن شوم زخم بیهوده‌ای برایت نبوده‌ام.همین.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 19:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میپرم از خواب</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-alid06swnjup</link>
                <description>خواب می‌بینم خونه‌ی منی. خوابت برده و دارم نگاهت می‌کنم. نفسات کوتاه و آرومه و از قفسه‌ی سینه‌ت خون داره نشت می‌کنه به روتختی سفید. می‌دونم خیلی وقته مردی ولی مراقبم از خواب نپری. یه پرنده‌ی سیاه کوچیک می‌شینه رو لبه‌ی پنجره و آواز می‌خونه. انگشتم رو می‌برم جلو، می‌شینه روی دستم. چشمای تو رو داره و صدای من رو، ترکیب زیبایی و بیهودگی. پرنده می‌پرسه این کیه که زخمی شده؟ میگم این زنیه که می‌خواستم تسکینش باشم اما غمش شدم. میگه کشتیش؟ میگم بدتر، ناامیدش کردم. پرنده آواز می‌خونه بعد محکم خودش رو می‌کوبه به شیشه‌ی پنجره. می‌پرم از خواب.دارم تو گردنه‌ی پلنگچال از یه شیب تند سقوط می‌کنم. سنگ‌ها دونه‌دونه استخون‌هام رو میشکنن و من بلندبلند می‌خندم. کلاغ سفید و ابر سیاه بالا سرمن و نگاهم می‌کنن. همون‌جور که میشکنم داد می‌زنم آدم وقتی دردش زیاده، دوست داره به یاد آورده‌بشه. کلاغ سیاه به ابر سفید میگه اما چطور میشه کسی رو به یاد آورد که هرگز مهم نبوده؟ ابر سفید میگه اما چطور میشه کسی رو به یاد آورد که هرگز نبوده؟ من محکم می‌خورم به صخره‌ی سیاه بالای پناهگاه. خرد میشم و استخون کوچیک دلم محکم می‌خوره به شیشه‌ی اتاق خواب. می‌پرم از خواب.یه پرنده‌ی سیاه کوچولو افتاده کف اتاق و نفس‌نفس می‌زنه. با هر نفس، خون از زخم کوچیک روی دلش پخش میشه روی تنش. میذارمش کف دستم و میگم ببخش که نشد خونه‌ت باشم، نشد بخندونمت، نشد بریم سفر. ببخش که من واقعی نبودم و توی خواب‌هام گم شدم. ببخش که همیشه دیره. پرنده میگه عیبی نداره، چشمات سرخه دیوونه، بخواب یه‌کم. می‌خوابم. نفسام آرومه و با هر نفسم خون از زخم دلم می‌پاشه روی روتختی سفید. پرنده میگه تموم عمرت به خودت زخم زدی آدم ساده، حالا دیگه بخواب. می‌شینه لب پنجره، کلاغ و ابر میان دنبالش، میرن.بیدار میشم و یادم میاد خیلی وقته شوقی برای بیدارشدن ندارم. میخوام برات بنویسم دستم هنوز موهاتو یادشه، اما چه فایده؟ نه دست من هنوز زنده‌س، نه موهای تو هنوز پناه. چشمام رو می‌بندم و وانمود می‌کنم خوابم. چشمات رو ببند و وانمود کن فراموشم کردی. نویسنده مرده، و ما ارواح سرگردون یه شعر نیمه‌کاره‌ایم.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 09:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه آدم توی آینه‌ی غمگین خوشحالی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-e2xog9uydyly</link>
                <description>گفتم رنج لبه‌های آدم رو تیز می‌کنه.گفت شروع شد باز.گفتم نه، جدی میگم. تیزت می‌کنه. خیلی سعی می‌کنی فاصله بگیری، نزدیک نشی، معاشرت رو محدود می‌کنی، دنیات رو کوچیک می‌کنی، اما بازم تیزی. و لبه‌ی تیز وجودت ممکنه کسی رو زخمی کنه که تحمل دیدن غمش رو نداری.گفت حالا رنج مگه فقط مال توئه؟ دست بردار از این توهم مرکز دنیا بودن.گفتم نه، می‌دونم بدبختانه رنج به همه می‌رسه. هر کسی، پارگی‌های خودش رو داره. دارم برات توضیح میدم تنهاشدن و تنهاموندن همیشه اختیاری و انتخابی نیست. کم‌کم می‌فهمی اون خنده‌های دلربای کوتاه، به تلخی‌ها و تاریکی‌های بعدش نمی‌ارزه. می‌فهمی حتی اگه کسی نوازشت کنه، لبه‌های روحت مث یه تیکه حلبی اوراق دستشو زخم می‌کنه. دست خودت هم نیست، تیکه‌هایی از تو گم شده که ناقصت کرده. ناقص برای زنده‌بودن، و حتی ناقص برای مردن.گفت اگه یکی بگه خودم میخوام کنارت باشم و زخمی هم بشم چی؟گفتم فرض کن عاشق زنی هستی. توی خونه‌ت راه میره، با یه لباس گل‌گلی کوتاه. آواز می‌خونه، آشپزی می‌کنه، می‌رقصه، کار می‌کنه، فیلم می‌بینه، پادکست گوش میده، می‌خنده. و تو در همه‌حال دستات رو محکم بستی به خودت، چون می‌دونی اگه لمسش کنی میشکنه و از خواب می‌پری با صدای شکستنش. می‌فهمی؟گفت تو دیگه خیلی خیلی در خودت گم شدی.گفتم من دیگه خیلی خیلی فرو رفتم، و وقتی خیلی خیلی فرو بری، دیگه سختته برگردی به سطح روشن آب.گفت سیگار داری؟خندیدم. گریه کرد. خندید. گریه کردم.چه آدم توی آینه‌ی غمگین خوشحالی.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 11:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-qyxecmmuep3v</link>
                <description>نه، والله که منصفانه نیست. باید یک راهی باشد که نشانمان بدهد آخرین بار است که داریم یار را، رفیق را ، عزیز را می بینیم. باید یک آلارمی، نشانه ای، هشداری باشد. باید یک نفر به ما حالی کند که های، دارد تمام می شود؛ غافل نباش و از تمام آخرین ثانیه های اقامت در بهشت لذت ببر. باید بفهمیم عمر مجاورت دارد تمام می شود و عذاب هولناک فراق در راه است. باید بفهمیم این آخرین حرفهاست، آخرین خنده ها، آخرین اشکها، آخرین بوسه ها، آخرین وداع ها...باید بدانیم آخرین بار است که مثلا دستش را می گیریم و زمزمه می کنیم مراقب خودت باش و از سرایت لبخند به چشمانش دیوانه می شویم. باید بدانیم این نفس کشیدن ها، این اندام دلخواه، این عطر مقدس، این رفتن بی مانند، این خرامیدن پری وار روی آسفالت داغ، این تنانگی، این معاشرت آخرین سهم ماست از خوشی ها. باید بدانیم دارد تمام می شود ، شاید آن وقت دلش را نداشته باشیم دقایق دیر یاب آخرین دیدار را به تلخی و شِکوه و هیاهو بگذرانیم. یک روز هم شاید آنقدر بزرگ شدیم که بفهمیم هر ملاقات آخرین ملاقات است، که مرگ از رگ گردن به ما نزدیک تر است، و دوری از مرگ هم نزدیک تر.یک شب شاید دیگر لازم نباشد به آنها که دوستشان داریم فکر کنیم و یادمان بیاید که دوری دائمی است. که بعد غم دنیا بنشیند در گلوی لالِ بودنمان، و لابلای دردها به آهستگی زمزمه کنیم خوش به حالت، کنار خودت نشسته ای .......</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 14:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاخانه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ok941ho00cx5</link>
                <description>نه . من برایتان نگفته ام . در پستوهای تاریک سرم ، یک تماشاخانه قدیمی متروکه پنهان است . امشب ، قرار است نمایش شیرین و فرهاد در آن اجرا شود ، به روایت دیوانه دلتنگ دوره گردی که در همه کوچه های شهر پرسه زد و هیچ پنجره ای باز نشد به صدای آوازش .در این نمایش که بازیگر ندارد ، روی صحنه ای که هیچکس و هیچ چیز رویش نیست ، خواننده ای که لال است قرار است شعرهایی ناسروده را بخواند . تماشاگرانی که مرده اند ، قرار است اشک بریزند به عزای فرهاد کوه کن ، که تیشه اش را فروخت و قرص برنج خرید تا شیرین را خلاص کند از دست خودش . فرهاد . فرهاد تنها . فرهاد غریب مانده میان همه آشناها . فرهاد دل شکسته غمگین . فرهاد ، که گیسوان رقصان شیرین در باد را تماشا کرد ، و فهمید یک دل برای دوست داشتن شیرین بسیار کم است ...ته نمایش ، دیوانه روی صحنه می آید و تعظیم می کند و یک خط شعر می خواند : من با رخ چون خزان ، زردم بی تو ، تو با رخ چون بهار ، چونی بی من ؟بعد ، پرده می افتد . تماشا خانه برای همیشه تعطیل می شود . یک نفر می آید روی ذهن من می نویسد : تعطیل است . من آرام ته گورم دراز می کشم ، به خنده های تو فکر میکنم ، برف می بارد ، و زمان برای همیشه متوقف می شود ....</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 21:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-fwatdvl5q6go</link>
                <description>صبح زود دوباره فهمیدم برخاستن از گور، به معنای برگشتن به زندگی نیست.فهمیدم وقتی برای کشف داغ‌شدن صورتت از خیال یک بوسه دیر شده، عوض‌کردن باتری قلبت چیزی را عوض نمی‌کند.فهمیدم بله، وقتی از بالای پل عابر به عبور عجیب ماشین‌ها نگاه می‌کنم، خوشحالم که از این همه اسب گریزان مبرا مانده‌ام، کسی به سمتم در حرکت نیست و به سمت کسی نمی‌روم.فهمیدم سرسره‌ی کوچکی هستم در یک شهربازی محلی فراموش‌شده. به ندرت انتخاب می‌شوم، کمتر کسی را شاد می‌کنم، و جز خاطره‌ی محوی در گذشته‌ی آدم‌ها، چیزی از من باقی نمی‌ماند.و فهمیدم با تمام این‌ها، زندگی را دوست دارم. زندگی را، با همین تباهی و رنج و ملال و بیهودگی، بیش از مرگ دوست دارم. بعد به گربه‌ی پارکینگ صبحانه دادم و گذاشتم روی پایم بخوابد و شلوار جینم را از موی نارنجی پر کند. و دیدم همسایه لبخند زد و رد شد. و دیدم آن زن در عکس تازه‌اش هم زیباست.همین‌ها بس بود برای امروز پیرمرد.نبود؟</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 11:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-bi0yijgglan0</link>
                <description>با شماست حافظ . گوش کن : روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد .گرفتی چی میگه ؟ یعنی میگه به من رحم کنی ، این همه قشنگ نباشی .میشه ؟ من که نمیتونم همه مردای دنیا رو کور کنم . من که نمیتونم به باد بگم نوازشت نکنه . من که نمیتونم به آیینه بگم وقتی تو رو می بینه ذوقمرگ نشه . من که نمی تونم به همه آدمهایی که در طول روز می بینی بگم قدر هر ثانیه با تو بودن رو بدونن . نمیشه که عزیز دلم . نمیشه که من به خورشید بگم پوست نرم و نازک تنت رو نوازش نکنه . نمیشه که من به ستاره ها بگم برات خودنمایی نکنن . نمیشه که عزیز دلم . نه که نخوام ، نمیشه . راه نداره .آقا شاملو قبل دیدنت گفته : میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگریست . خب ندیده بوده تو رو . کدوم خورشید های همیشه ؟ خورشید همین خود تویی فقط . میشه فقط به من بتابی ؟ میشه خورشید شخصی من باشی ؟ میشه لبخند که می زنی ، فقط به من نگاه کنی ؟ انصافا همین که میمیرم به هر لبخندت ، بس نیست ؟نه که من حسود باشم ، نه . درد اینه که من بلد نیستم اونقدری که کافیه دوستت داشته باشم . یعنی همه جون و دلم تویی ها ، اما می دونم کمه . یعنی بس نیست . هیچوقت بس نیست . ببین ، دروغ گفتم . حسودم . حسود و هراسون از نبودنت . خوبه ؟ اعتراف کردم دیگه . عین اون روز که اعتراف کردم آشوبم ، آرامشم تویی . حالا میشه مدارا کنی ؟حالا همه به اینا به کنار . میشه یه جوری دوستم داشته باشی که بدونم هیچکس دیگه رو اینطوری دوست نداری ؟ میشنوی اصلا ؟ هستی ؟ نیستی .</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 09:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B9%D8%B4%D9%82-e2dadudevfkn</link>
                <description>هر آدمی شاید در عمرش فقط یک بار می تواند کسی را به تمامی دوست بدارد. تمامش را، حتی تیرگی های روحش را بپرستد. خدا بسازد از آدمی که می داند آسمانی نیست. نگاهش کند و دلش ضعف برود و بی آن که داشتن یا نداشتنِ آغوشش چندان مهم باشد، از حال خوب او به آرامش برسد. محو شود، پنهان شود، گم شود در زوایای تنِ او حتی اگر به نگاهی از دور قناعت کند. دل خوش کند حتی به بوسه های ناممکن قبل از خواب، به عکسی روی گوشی موبایلی. هر کسی شاید فقط یک بار، با یک آدم، پرنده می شود.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 22:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اونجوری که فکر میکنی نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-mwrsu4mp4szd</link>
                <description>هزار بار تا حالا بهت گفتم منو امتحان نکن. رد میشم. نمیدونم چرا نمیفهمی. بابا من اون چیزی که، اون جوری که تو فکر میکنی نیستم! اونی که توو تصورت و توو مغزته نیستم. من یه آدم عوضی و رو مخم. یه آدم اشتباهیم. افتضاحم. افتضاح تر از افتضاح ترین آدمه زندگیه تو و بقیه آدمای دورتم. من مثل تو نیستم. نمیخوامم باشم. نمیدونم چرا نمیفهمی! هزار بار تا حالا بهت گفتم ترجیح میدم واسه چیزی که هستم ازم بدت بیاد تا واسه چیزی که نیستم حال کنی باهام. نمیدونم چرا نمیفهمی. بابا من دوست دارم خودم باشم. خوده گوهم باشم. دوست دارم اگه دوستم داری واسه خوده گوهم دوستم داشته باشی نه واسه خوده گوهی که نیستم. بابا من دیوونم. عجیب غریبم. اصلا دوست دارم توو حموم سیگار بکشم و ته سیگارمو بندازم کف حموم و یه روز که حوصلم میکشید برم تمیزش کنم. دوست دارم توو خونه با کفش بگردم. دوست دارم قفلی بزنم و یه موزیکو سیصد بار گوش کنم. دوست دارم بی دلیل برم توو خودم. بی دلیل بخندم. گریه کنم. کاش بتونم بی دلیل گریه کنم! هزار بار تا حالا بهت گفتم اینقدر پُرَم که توو خودمم جا نمیشم. هزار بار تا حالا بهت گفتم هر روز و هر شب از عادت کردن فرار میکنم و به فرار کردن عادت میکنم. هزار بار تا حالا بهت گفتم ما ساخته شدیم واسه باهم زندگی نکردن. باهم نموندن. باهم نخوندن. نساختن. نداشتن و باختن، باختن و باختن! بازم بگم؟ هزار بار تا حالا بهت نگفتم حاله من گریه دار نیست، گریه دار حاله منه؟ نگفتم کاش درده منم درده بی دردی بود؟ نگفتم توو خوابمم خواب میبینم که خواب تورو میبینم؟ نگفتم؟ نگفتم تو میری، اون میاد، تو نمیشه؟ اون میره، تو میای، من دیگه من نمیشم؟ نگفتم یه وقته دیگه باید به دنیا میومدم؟ به دنیا میومدیم؟ گفتم. هزار بار تا حالا بهت گفتم ‏انتظار دارم جای همه وقتایی که خودم خودمو نفهمیدم یا همه وقتایی که اونا منو نفهمیدن تو بفهمی منو. فهمیدی؟ نه! چون اگه میفهمیدی که الان یا من نبودم، یا نبودی و بودم و دنبالم بودن، یا نبودی و نبودم و نبودیم. پس نفهمیدی. هیچوقت منو نفهمیدی. من همش ساده بودم و ساده حرف زدم و ساده موندم. تو همش سخت بودی و سخت فهمیدی و سختم موندی. بازم بگم؟!</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 10:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-e41uqysbhxpg</link>
                <description>می‌دانم وقتی تو را ببوسد، در آن صدم ثانیه‌ی انتظار، پیش از رسیدن لبانش به لبان سرد تو، وقتی چشم‌هایت را بسته‌ای، گرمای تند را که در رگهای صورتت حس می‌کنی، بدنت که آتش می‌گیرد، شوق تنانگی که در تو بیدار می‌شود، نور که از تو به دنیای اطرافت سرایت می‌کند، بدون این که بدانی، بدون این که بفهمی، مرا به یاد خواهی‌داشت. مرا که در بوسه‌های تو، بی‌صدا و آرام، زندگی خوبی داشتم. مرا به یاد خواهی‌داشت.حالا تو یک نقطه‌ی آبی دوری. یک اقیانوس کوچک در نقشه‌ی بزرگ کهکشان. یک صبح آرام ابری از میلیون‌ها صبح که انسان روی زمین دیده. یکی از میلیاردها دیوانه‌ی ناگهان عاقل شده. یکی از همه، یکی از همه. اما آن‌چه تو را جاودانه می‌کند، قلب من است. تو به یاد نمی‌آوری، اما قلب حافظه‌ی خودش را دارد، حافظه‌ی تصویری لعنتیش را. قلبم به یاد می‌آورد قبل از رفتنت دانه‌های برف روی پالتوی تیره‌ات آب می‌شد و می‌مرد و باز از آسمان به تو برمی‌گشت. تو انکار زوال بودی، درست در حاشیه‌ی شلوغی میدان. جایی که کسی نمی‌دید عشق درخت و گنجشک چه محال است.وقتی منتظری لبهایش به پوستت برسد، بدون این که بدانی، بدون این که بفهمی، مرا به یاد خواهی داشت. تو می‌توانی فراموشم کنی، اما پوستت حافظه‌ی خودش را دارد و نوازش لبهای مرا از یاد نبرده‌است. به همین سادگی، در آن بوسه‌ی عجیب، و در حافظه‌ی دنیا، به من باخته‌ای. حالا بخند و برقص، حضرت رفته.همین.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 15:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد قِصَت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D9%90%D8%B5%D9%8E%D8%AA-vye4jezftk7d</link>
                <description>گفتم ببخشین میشه من مرد قصه شما باشم؟ گفت یعنی چی؟ گفتم نگاه کن بعضیا می‌خوان زن قصه‌های من باشن، میشه من مرد قصه شما باشم؟ گفت نویسنده‌ای؟ گفتم نه بابا، دیوونه‌ام. گفت خوبه که دیوونه‌ای.نشست یه قصه نوشت که توش یه دیوونه خواب می‌بینه یه نفر بغلش می‌کنه، جوری که انگار دوستش داشته‌باشه. بعد از خواب می‌پره و می‌بینه برف اومده و تموم کوچه سفیده و یه ردپا رفته و ناپدید شده تو پیچ.گفتم این قصه منه؟ گفت نه، این قصه‌ی مردیه که بغلش کردم. گفتم چرا رفت؟ گفت مردها همینجورین، عین زن‌ها. فقط دیوونه‌ها خوبن. گفتم پس بغلم کن. خندید. گفت تو که دیوونه نیستی، تو فقط داری خواب می‌بینی. گفتم نویسنده‌ای؟ گفت نه، فقط غمگینم.از خواب پریدم دیدم جای رژ لب مونده رو گردنم. تو آینه، یه مردی خوابش برده‌بود. گفتم چه خوابی می‌بینی؟ گفت دنیا سه روزه، روزی که یه نهنگ جوونی و پادشاه دریایی. روزی که یه نهنگ میونسالی و می‌فهمی دریا به اون بزرگی نیست که به نظر میاد، روزی که یه نهنگ پیری و تو ساحل می‌پوسی از بس واسه همه‌چی دیر شده. بعد از آینه اومد بیرون، لباس پوشید، از پنجره پرید پایین، رفت تو کوچه. برف میومد، رد پاهاش تو پیچ کوچه گم شد.از خواب پریدم و یادم اومد کسی تو زندگیم نیست که نگران باشم ترکم کنه. خنده‌م گرفت، چه آرامش محزونی. بلند گفتم ببخشید میشه مرد قصه‌ی تو باشم؟ کسی جواب نداد. چشمامو بستم و وانمود کردم دارم خواب می‌بینم. مث همیشه.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 12:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه نهنگ تو باشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-ygw8n65fg6q2</link>
                <description>گفتم میشه نهنگ تو باشم؟گفت باز شروع کردی؟ تکون نخور اینقدر، دارم نقاشی می‌کشم مثلا.گفتم نهنگ نمی‌خوای؟ گفت نه.گفتم نهنگ نمی‌خوای یا نمی‌خوای من نهنگت باشم؟ گفت جفتش. دیگه تکون نخوردم.خوابش که برد، رفتم یواشکی نگاهش کردم. لبخند، مهربون، با مروارید دندان و گندم پوست و اصلا اونقدر قشنگ بود که فهمیدم چرا نمی‌خواد نهنگش باشم. دعا خوندم فوت کردم طرفش، گفتم خداحافظ ای باغ شاتوت ...رفتم گم شدم تو ساحل. موندم زیر آفتاب، زیر بارون، نیومد. استخون دلم پوسید، نیومد. حرف یادم رفت، نیومد ...بچه‌ها رو شاخه‌هام تاب ساختن، نیومد ...مرغ دریایی مهره کمرم رو هدیه داد به جفتش، نیومد ...راست گفته‌بود، نهنگ دوست نداشت ...خواب بود، رفتم دم گوشش یواش گفتم کاش نگران از دست دادنم بودی.نگاه‌کردم به نقاشیش، دیدم خودش رو کشیده که داره من رو می‌بوسه. زیرش نوشته‌بود نداشتنت بهتره از داشتنت و از دست دادنت ...برگشتم به ساحل. یه استخون نهنگ سرگردون شدم تو دریای شور. این‌دفعه یه‌جوری گم شدم که دیگه پیدام نکنه کسی.اگه دیدیش، بهش بگو نهنگت گفت یه‌بار بوسیدمت، یه‌عمر لبام مست بود.همین.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 22:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-iwxvxhdxqavc</link>
                <description>لابلای گلایه هاش از زنی که ترکش کرده بود، گفت چطوریه که اون هیچوقت یاد من نمیوفته؟دلش تنگ نمیشه؟ی مسیج نمیده حتا حالم رو بپرسه؟اشکشو پاک کردم از روی صورت زبر خسته غمگینش، گفتم فکر میکنه بهت، میشه مگه؟صبور باش!اون هم عین تو...دلتنگ میشه...گفتم، ولی خودمونیم، الکی می گفتم!حال رفیقم بد بود و فقط داشتم آرومش می کردم...به اون اینطوری گفتم و همزمان داشتم به این فکر میکردم که چرا زن ها وقتی میرن یادشون نمیاد که ی وقتی بودن؟فردا میخوام به رفیقم بگم ببین، اولا که تمومش کن...بعدشم، انگار زن ترکت نمی کنه تا وقتی که تمومت نکرده باشه برای خودش...برعکس ما مردها که اول ترک می کنیم و بعد سعی می کنیم فراموش کنیم و تو این پروسه‌ی فراموش کردن از اول عاشق میشیم و دوباره عشق خسته کننده میشه و دل می بُریم و...زن، نه!تا مجبورش نکنی دل بر نمیداره، ولی اگه برداشت، قطعیت دردناکی داره تصمیمش...اغلبِ زن ها، نه همه شون، نه مثل ما مردها، بعضی از ما مردها، نیستن که بشینن مثلا عکسهای تلگرام طرف رو زیر و رو کنن ببینن عکس جدید هست؟حال جدید هست؟که اگه بود، نصفه شب بشینن به درد کشیدن...نه...جای همه این ها به رفیقم میگم حواست باشه  زن اگه رفت، دیگه رفت...حذفت می کنه، نه فقط از آغوش و ذهنش، که از دنیاش...</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 18:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-zpeo7oknveql</link>
                <description>اینطوری شروع شد که داشت رد می‌شد، دیدم داره دلمو با خودش می‌بره. بلند گفتم ببخشید شما پرنده‌ای؟ وایساد نگام کرد. گفتم با شمام. گفت پرنده ها حرف نمیزنن که. گفتم درخت نمی‌خوای که رو شاخه‌ش بمونی؟ خندید. همونجا واسّادم درخت شدم براش. از بس قشنگ می‌خندید.اینطوری ادامه دادیم که صبح زود بهش فکر می‌کردم، ظهر براش می‌نوشتم، شب براش میفرستادم. نمی‌خوند. می گفت پرنده‌ها سواد ندارن واسه همینه که می‌تونن آزاد باشن. گفت نگاه کن، پرنده‌های قفسی کف قفسشون روزنامه‌س. آخر یه‌بار گفتم پرنده، آشیونت کاشکی باشم. ترسید. چشماشو بست. خط افتاد رو خنده‌ش. گفتم شوخی کردم بابا نترس. گفت شوخی هم کردی باشه، پرنده جدی می‌ترسه.اینطوری تموم شد که بهار اومد و یه‌روز دیدم داره ساکشو می‌بنده. گفتم کجا؟ گفت پرنده ها بهار میرن دیگه. گفتم درخت رو نمی‌برن؟ گفت نه بابا، درخت باید بمونه پیر بشه. گفتم از این پیرتر؟ گفت یه‌کم جا داری هنوز. بعد پیشونیمو بوسید، گفتم لب مگه چشه؟ گفت نبوسیدم که، موریانه پیشت جا گذاشتم که زود تموم بشی غصه نخوری. گفتم این قشنگ‌ترین شکل دوست‌داشتنه. گفت می‌دونم. بعد پر زد و رفت. قشنگ بود وقتی می‌رفت، وقتی می‌موند، وقتی کلافه بود، وقتی دوستم نداشت.بهاره و باید یه قصه شاد بگم. یکی بود، یکی نبود. اما با این که نبود، قلب اون‌ یکی هنوز گرم بود ازش. قلب گرم هم مث دعای مادره، تو اوج بلا به دادت می‌رسه. سفر بخیر پرنده، یادم تو رو فراموش اما گاهی تو نور صبح برقص و یه بوسه از دور بفرست. درختت شاخه‌ی محبوب تو رو به هیشکی نمیده. قول داده، به تو، به خودش، به موریانه‌هایی که جا گذاشتی و حالا رسیدن به قلبش.پرنده، بهارت رنگی پنگی. سفر بی خطر.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 18:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از این بیشتر نمی‌میریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-w25bpyybhjdl</link>
                <description>خواب می‌بینم وایسادم روی پل و میگم اگه یکی من رو ببوسه، نمی‌پرم. یه زن صورت نداره، دستش رو میذاره روی کمرم و هلم میده. پرت میشم پایین و میفتم تو حیاط خونه منیریه. برف اومده، تا لب بشکه‌ی نفت برفه. بابا وایساده زیر درخت خرمالو و به کلاغی نگاه می کنه که روی شاخه یخ زده. غصه میخوره. میگم کلاغ چرا نرفت؟ میگه کجا بره؟ خونه‌ش همینجاست. بعد گریه می‌کنه، می‌فهمم مسته و دلنازک. میگم بابا، وقتی من بزرگ بشم تو میمیری، می‌دونی؟ بغلم می‌کنه میگه دستات یخ کرده. اشکش می‌چکه رو صورتم، می‌پرم از خواب.گرممه، سردمه. تب دارم. بغل تخت یه زن بی‌صورت روی زمین خوابیده. زیر سقف ابر جمع شده و قراره برف بیاد. پتو میندازم رو زن، بعد خودمم می‌خوابم بغلش روی زمین. از تو سالن صدای عماد رام میاد: گریه را به مستی بهانه کردم. سرم رو می‌چسبونم به کمر لخت زن. سرده. خیلی سرد. عماد رام میگه ما همه مُردیم. میگم من نمردم، میگه اونی که بعد همه زنده می‌مونه بدبخته. بعد می‌خنده. بعد از ابرهای زیر سقف برف میاد رو صورتم. می‌پرم از خواب.وایمیسم بغل پنجره. توی کوچه، یه دختر رو با گلوله میزنن. یه پسر رو با گلوله میزنن. من رو با گلوله میزنن. گلوله میخوره تو پیشونیم و قلقلکم میاد. بلند داد می‌زنم ما از این بیشتر نمی‌میریم احمق، ولی تو از این هم کمتر زنده می‌مونی. بعد وامیسم لب پنجره. یه کلاغ سفید میشم و روی شاخه درخت خرمالوی خونه منیریه می‌شینم. برف میاد. یه پسر از باباش می‌پرسه کلاغ چرا نرفت؟ باباش میگه کجا بره؟ خونه‌ش همینجاست. یخ می‌زنم و می‌میرم. میفتم از روی درخت. کلاغ‌های دیگه میان واسه عزا. یه زن که صورت نداره من رو مث بچه بغل می‌کنه میگه نترس، تموم شد. صورت داره. یادم نمیاد کیه. گریه می‌کنه. اشکش میفته روی صورتم.می‌پرم از خواب.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 18:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سطر اخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B3%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-i0iblauo2lyt</link>
                <description>گفتم من شکسته‌تر از آنم که بتوانم تو را از دست بدهم. خندیدی. گفتی آدم‌ها از چیزی که فکر می‌کنند قوی‌ترند. راست می‌گفتی.تو در سطر آخر قصه‌ها زندگی می‌کردی؛ جایی که سرنوشت معلوم شده‌است. پایانِ من بودی، و بلد بودی پایان زیبای تلخی باشی. بلد بودی وقتی داری با دیگری می‌رقصی، از بالای شانه‌ات نگاهم کنی تا مطمئن شوی دارم عذاب می کشم. بلد بودی وقتی سرت را روی سینه‌ام می‌گذاری، بگویی قصه‌ی جدیدت را برایم بخوان، و بعد انگشت‌هایت را روی لب‌هایم حرکت بدهی وقتی می‌خواندم برایت، و بعد که ساکت می‌شدم مرا ببوسی، و بعد که پرنده می‌شدی قفس صدایم کنی و نبینی چقدر درختم. بلد بودی انکارم کنی، طوری که از انکارشدن خوشم بیاید.حالا لابد یادت رفته روزی که در آغوشم گریستی و گفتی می‌خواهی مرا به قلبت بدوزی تا کسی از تو ندزدد، برایت توضیح دادم آدم وقتی به کسی مبتلا می‌شود نامرئی می‌شود. برایت توضیح دادم من فقط در ذهن تو وجود دارم، در فاصله‌ی لبهای نیمه‌بازت، در گرمای بدنت وقتی بیتاب پیچک‌شدنی، در مهره های کمرت وقتی ببوسمشان. گریه‌ات بند آمد و گفتی بلدی خیال آدم را راحت کنی. بله، من تو را بلد بودم. هم با بودنم، و هم با نبودنم خیالت را راحت می‌کردم. و این گناه من بود.حالا وقتی دیگری را می‌بوسی، من هنوز در فاصله‌ی لبهای شما وجود دارم. هنوز وقتی برای دیگری برهنه می‌شوی، من تب تند تن تو را حس می‌کنم. وقتی دیگری را لمس می‌کنی، من در حافظه‌ی سرانگشتانت مشغول پیرشدنم. نامرئی غمگینت، هنوز مبتلای توست.این قصه‌ای است که باید برایت بخوانم، قبل از این که انگشتت به لبم برسد: یکی مانده‌بود، و برای دیگری که رفته‌بود، قصه می‌نوشت، و در سطر آخر قصه‌ها گریه می‌کرد.همین.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 23:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعتِ دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65638843/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-ccbvt2trce08</link>
                <description>دراز کشیده بودم روی تخت، نگاهش می کردم که پیرهن سفید منو پوشیده بود که ترکیبش با رنگ گندمی پوستش بس بود برای این که من یادم بیاد چقدر دوستش دارم. تکیه داد به دیوار بغل پنجره، موها ریخته روی شونه ها، پاهای کشیده لختش قشنگ ترین مجسمه دنیا. سیگار می کشید، چشماش هنوز گریه ای بود از جروبحث اول شب. گفتم نکش اون لامصبو. برگشت نگام کرد، دهن کجی کرد. سیگارشو خاموش کرد. پاشدم اومدم کنارش، آروم و بی صدا همونجور که فقط خودش بلد بود سر خورد تو بغلم و دوباره فتحم کرد. گفت من این پیرهنت رو می برم. گفتم ببر، میخوای چیکار آیینه دق جلوی چشمت باشه؟ خندید. گردنشو بوسیدم و گفتم چطوریه که تو وقتی میای میگی سلام انگار نه انگار که این همه وقت نبودی؟ چرا من زورم نمیرسه به لبخندت؟گفت کاش میشد نرم. ساکت موندم. گفت حالا سگ نشو، خودم میدونم، همیشه یا خیلی زوده که یه چیزی رو شروع کنیم، یا خیلی دیره. اشکاشو پاک کردم و گفتم ببین برف داره میاد. نگاه کرد، برف تو نور چراغ خیابون دیدن داشت، ذوق کرد، گفتم دیدی هنوز سه سالته؟ غش غش خندید، غرق شدیم تو تختخواب سرد و اتاق تاریک.صبح شده بود، رفته بود، دیشب که می رفت ردپاش مونده بود روی تن کوچه، از در خونه تا ماشینش. حالا اما برف رد پاش رو پاک کرده بود. یه نگاه کردم دیدم پیرهن سفیدم تاشده روی دسته مبل مونده، یقه پیراهن سرخ شده بود از رژ قرمزش. برف می اومد، سرد بود، همه مردم از این شهر رفته بودن، من مونده بودم و پرنده ای که داشت می مرد و آوازهای شرقی شجریان. پیرهن سفیدمو تنم کردم، دراز کشیدم جلوی بخاری، چشمامو بستم و گفتم سلام ساعتِ دوری، سلام قرنِ یخی.و می دونستم دیگه خورشید هیچ سلامی این آدم برفی کلافه رو آب نمی کنه...</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 13:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>