<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ra.arab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_65846920</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:53:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Ra.arab</title>
            <link>https://virgool.io/@m_65846920</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجره های تشنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65846920/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-pkzzssy3zs47</link>
                <description>بسم الله پنجره های تشنه روایت سفر ضریح ساخته شده امام حسین (ع) به سمت کربلای معلی است که به قلم آقای مهدی قزلی درآمده است.در این سفر ضریح جدید امام حسین(ع) که در شهر قم  ساخته شده است راهی کربلا می شود و  از شهر های مختلف ایران میگذرد ، در میان سیل عظیم آدم های مختلف ولی دلداده حسین(ع) هرکس با شیوه ای میزبانی میکند و دلدادگی. سطرهای ساده و روانی که روانه میکند اشک را به روی گونه ها و تمنا میکند زیارت ناب و خالصانه زائران این سفر را.... زائرانی که خستگی ناپذیرند و به این راحتی ها از زیارت حسین(ع) دل نمی کنند.....زائرانی که  حاضرند تمام هست و نیستشان رو اهدا کنند تا ثابت شود میزبانان خوبی برای ضریح اربابشان بودند. و البته در کنار توصیف حال زائران به شرح حال و دغدغه های خادمین هم می پردازد. مثلا در مورد ایجاد امنیت ضریح، مدیریت زمان، کنترل جمعیت و سلامت مردم و همچنین استرس ها و تدابیری برای سالم رساندن ضریح به کربلا و صد البته از آن بالاتر انجام وظیفه کردن در کنار حرمت زائر را نگه داشتن و خم به ابروی زائران نیامدن. در کتاب بخوبی تک تک چالش ها و احوالات را روایت می کنند و چه زیبا  حس مسئولیت و عاشقی در کنار هم جمع شده است.متن کتاب بسیار ساده و روان است. و به تندی پیش می رود. و البته که بسیار پر ذوق و سلیقه نوشته شده است.بریده ای از کتاب ۱ (دلدادگی مردم):مردم آن قدر حواسشان به ضریح و امام حسین بود که اصلاً متوجه حضور دوربین نمی‌شدند. به همین دلیل، بچه‌ها صحنه‌های نابی ثبت کردند. مردم بازی نمی‌کردند، ادا درنمی‌آوردند، خودشیرینی برای دوربین نمی‌کردند، هول نمی‌شدند ... همه هم به این دلیل بود که اصلاً در آن واویلا دوربین‌ها به چشم نمی‌آمد.بریده ای از کتاب۲(هرکس در هر سمتی فقط او را می دید) :مرزبانان ما در آن سمت در حالت احترام نظامی ایستاده بودند و مرزبانان عراقی در این سمت. معلوم بود مولای ما و مولای آن‌ها، مولای خیلی‌های دیگر هم هست در این دنیا و مرزهای جغرافیایی که قراردادهایی بشری هستند ربطی به تقسیم‌بندی‌های عالم محبت و ولایت ندارند. مرزبان‌ها اطراف ضریح جمع شدند و دست گرفتند به تریلی؛ درست مثل ایران و ایرانی‌ها.بریده ای ازکتاب ۳ (همه زیر علم حسین ع): داشتیم شیرینی می‌خوردیم که دیدم کفتری از زیر پایم بیرون آمد. حیدر برایش صدا درآورد و خواست بگیردش که کفتر برگشت داخل. حیدر کفتر را از قم آورده بود. خود حیدر می‌گفت: «سر خیابان تولیددارو کفتربازهای قم به احترام ضریح پرنده‌هایشان را هوا کردند. یکی از آن‌ها افتاد جلوی پای من که عقب تریلی ایستاده بودم. من هم انداختمش زیر ضریح.» پرش را قیچی کرده و انداخته بود در فاصله بین کفیِ تریلی و سازه ضریح و هر روز هم برایش آب و غذا می‌گذاشت. می‌خواست در حرم امام حسین (علیه‌السلام) پروازش بدهد. حاج خلج اگر می‌فهمید، کفتر را به خاطر نداشتن پاسپورت پیاده می‌کرد.*این متن برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>Ra.arab</category>
                <author>Ra.arab</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 17:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ چهره ی زنانه ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65846920/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-u24jv33fjq8f</link>
                <description>بسم اللهکتاب جنگ چهره ی زنانه ندارد به نویسندگی خانم سوتلانا آلکسندرونا مستند روایتی از خاطره ها و ناگفته های پر از بغض و حال عجیب زنان و دختران شوروی است که پا به پای مردان اسلحه به دست گرفتند  و در مقابل آلمان ها ایستادند. از طریق مصاحبه با این زنان این مستند به تحریر درآمده است.این کتاب روایت  زنانی است که در جنگ زنانگی را نیافتند بلکه با روحی زخمی و کابوس های مکرر به زندگی بعدا ز جنگ  ادامه دادند اما هیچوقت از خاطرات و لحظه های آن زمان جدا نشدند. لحظه هایی که حتی عشق و شادی اش هم به غمی عمیق تبدیل شده بود. زنانی با حس و حال مادری، با روح لطیف و حساس با نیاز به زیبایی و.. در معرکه جنگ همه را به فراموشی میسپارند.بریده ای از کتاب: &quot;از اون‌جا، حتا اگه زنده هم برگردی، روحت مریض می‌شه. حالا که فکر می‌کنم کاش دستی، پایی، چیزیم مجروح می‌شد تا جسمم بلا بگیره. حالا روحم... خیلی دردناکه. ما خیلی جوون بودیم وقتی رفتیم جبهه. دختربچه بودیم. من حتا در طول جنگ قد کشیدم. مادرم وقتی برگشتم اندازه گرفت... یه ده سانتی‌متری بلندتر شده بودم...&quot;حال و هوای کتاب با بریده از آن:درباره‌ی چکمه‌های مردانه و کلاه‌های زنانه: «ما توی زمین زندکی می‌کردیم... مثل موش کور... بهار که می‌شد یه شاخه می‌آوردی و می‌ذاشتی رو طاقچه. تماشاش می‌کردی و شاد می‌شدی. آخه فردا ممکن بود نباشی. به این خاطر به خودت فکر می‌کنی و سعی می‌کنی شاخه رو به خاطر بسپاری... از خونه برای یکی از دخترها لباس زنانه‌ی پشمی فرستادن. ما حسودی‌مون می‌شد. با اینکه می‌دونستیم امکان پوشیدن لباس شخصی تو جنگ وجود نداشت. ارشدمون که مرد بود غر زد و گفت:«بهتر بود واسه‌ت ملافه می‌فرستادن. فایده‌اش بیشتر بود.» ما ملافه نداشتیم، بالش هم نداشتیم. رو شاخه‌ها می‌خوابیدیم، روی کاه. اما من یه جفت گوشواره داشتم که همیشه از بقیه مخفی می‌کردم، قبل از خواب گوشواره‌ها رو می‌ذاشتم رو گوشم و باهاشون می‌خوابیدم..کتابی است که دوست دارم به همه معرفی اش کنم مخصوصا درجهت تکریم نگاه به زن در اسلام🦋*این پست جهت شرکت در چالش مرورنویسی فراکتاب منتشر شده است.</description>
                <category>Ra.arab</category>
                <author>Ra.arab</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 17:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب الی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65846920/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%DB%8C-ndazkitagw3s</link>
                <description>بسم اللههمیشه از آرزوی سفر خارجی که می پرسیدند فقط لبنان بر زبانم بود. 😎کتاب الی را که خواندم وارد سفری شدم که همیشه آرزویش را داشتم.خانم فائضه غفار حدادی با متن خیلی روان و دوستانه و زبانی طنز مارو همسفر خود به لبنان و سوریه کردند.. سفری که میزبانانش از دیار فلسطین هستند و داغ دوری از وطن بر دلشان دارند و غم دوری از وطن در تک تک لحظه های لبنان گردی مشخص بود لحظه هایی پر از شوق و حسرت و انتظار و امید. 🇵🇸زیبایی لبنان...غذاهای خاص و دل خواهش... دریا و سواحل بی قرارش... جهاد و ایمان فرزندان حزب الله اش...همه همه همراه توست با این کتاب. 🇱🇧و در انتهای کتاب سفر به سرزمین شام و حال و هوای زینبی و زیارتی دلنشین و پر اشک. 🦋شاید کتاب خیلی سفرنامه نباشد یعنی خیلی به معرفی آثار و مکان دیدنی و و جغرافیای کامل منطقه نپردازد و بیشتر مشروح احوالات افراد و حس و حال آن ها و در کنارش مناطق دیدنی لبنان به روش خاص خودشان است.یکی از مناطق جذابی که در کتاب به وصف آن پرداخته اند موزه ملیتا است.. موزه ای که نشان دهنده استقامت و غیرت و مدد های الهی است.بریده کتاب ۱: یک دسته پرنده با تاریک شدن نسبی هوا از روی درخت‌ها بلند می‌شوند و دورمان می‌چرخند و دوباره برمی‌گردند سمت جنگل فادیا میگوید اسم این‌ها را نمی‌دانم اما پرنده‌ای که نماد ملیتا است یک پرنده خاص است که از آدم‌ها فراری است و هرگز در مناطقی که آدم‌ها باشند لانه نمی‌سازد. اما آن ایام که حزب الله آمدند و اینجا ساکن شدند، به طور معجزه آسایی با این پرنده‌ها همزیستی داشتند و آن‌ها از اینجا نرفتند. این ماجرای آدم گریز بودن آن پرنده‌ها به حدی مشهور بود که بعدها سربازان اسرائیلی می‌گفتند هر جا که آن‌ها را می‌دیدیم خیالمان راحت بود که آنجا امن و امان است و کسی نیست. چه خرده روایت قشنگی. به خرده روایت‌های بکر و قشنگ دیگری فکر می‌کنم که لابه لای این درخت‌ها و سنگرها و ادوات مانده و هیچ کس آن‌ها را نشنیده جز آسمان.و یاسر پسر فلسطین که از داغ دوری وطن حتی دل به دریایی که بی وطن است نزده است...بریده کتاب:یاسر معجونش را هم می زند و می گوید: «حاجی، من از وقتی از غزه خارج شده م تا حالا توی دریا شنا نکرده م. دوازده ساله!» سکوت سنگینی می افتد توی ماشین. سردی معجون مویرگ های مغزم را منجمد می کند و یادآوری حرف های مریم وقتی که از ساحل غزه حرف می زد، مثل آتشی دلم را می سوزاند: «شنای یاسر از همه بهتر بود. اسمش رو گذاشته بودیم حوت. تا سه کیلومتر از ساحل دور می شد و به سرعت برمی گشت...»توصیه میکنم شما هم مسافر و زائر شوید...یاعلــی 🌱*این متن برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>Ra.arab</category>
                <author>Ra.arab</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 16:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شهاب دین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65846920/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D9%86-tjmzrlcwviev</link>
                <description>بسم اللهکتاب شهاب دین به قلم زیبای خانم زهرا باقری روایت داستانی زندگی آیت الله مرعشی نجفی است.شاید می توان گفت برای من جزء دلنشین ترین و دوست داشتنی ترین کتاب هایی بود که خواندم.شروع متفاوت و قشنگ کتاب که از لحظه آخر حیات دنیوی آیت الله مرعشی نجفی شروع میشود و همه زندگی شان را  بسیار  عالی به تصویر میکشد.از زمان کودکی در نجف تا نوجوانی و جوانی و ما بعد آن و مرور تمام لحظه های ناب زندگی آیت الله.دو خصلت از آیت الله که بسیار من را در کتاب مجذوب خود کرد، اخلاق بسیار خوب و روحیه طنازشون (تواضع و نورانیت وجودشون)و بعد علاقه ایشان به کتاب و کتاب خوانی و انجام وظیفه جمع آوری کتب ناب به نحوی که همه قضاوت های نابجا رو به جان خریدند. چنان اخلاق مدار و زیبا روح بودند که ادبشان در برابر پدر برایم عجیب باور نکردنی است.بریده کتاب:شهاب الدین به سختی پله ها را بالا رفت سید شمس الدین غرق در خواب بود و پارچه سفیدی روی صورتش کشیده بود صدای نفس هایش به گوش شهاب میرسید. شہاب الدین خم شد، صورتش را نزدیک گوش پدر برد. ناگهان محبت عجیبی در دلش موج زد. دلش نیامد پدر را از خواب عمیق بیدار کند. برگشت و از پله ها پایین آمد. صاحبه خانم گفت: «شهاب الدین، پدر را صدا کردی؟«نه؛ پدر خواب بودند.» صاحبه خانم گفت: «شهاب الدین، وقتی میگویم بیدارشان کن حرفم را گوش بده؟ پدر تدریس دارند، دیرشان میشود زود برو . اگر نمی روی خودم صدایشان کنم.» شهاب الدین دوباره از پله ها بالا رفت مادر به او امر کرده بود پدر را بیدار کند میان امر مادر و محبت به پدر مانده بود ،آرام طوری که خودش هم به زور میشنید گفت: «پدر جان!» صدایش آن قدر ضعیف بود د که سید شمس الدین بیدار نشد کنار پدر نشست خواست تکانش بدهد، احساس کرد تکان دادن پدرش بی ادبی |ست  دوزانو تا کنار پای پدر رفت  صورتش را کف پای سید شمس الدین گذاشت و چند بار صورتش را کف پای پدر سایید. پدر از جا پرید و نشست. چشمان معصوم شهاب الدین را که دید گفت : «شهاب الدین چرا این طور میکنی بابا؟ «خواب بودید؛ دلم نیامد تکانتان بدهم. ببخشید که بیدارتان کردم؛ مادر امر کرده بود.»سید شمس الدین در حالی که اشک از چشمانش سرازیر ،بود، دستش را به آسمان .... کرد و گفت: «پسرجان خدا تو را در راه کسب علم و دانش توفیق دهد.» کتاب شهاب الدین کتابی است که به جرئت می توانم به همه توصیه کنم.🦋*این پست برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>Ra.arab</category>
                <author>Ra.arab</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 16:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خوشه های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_65846920/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-hj1nyiv58qk8</link>
                <description>بسم اللهکتاب خوشه های خشم به نویسندگی جان اشتاین بک داستان زندگی خانواده ای است که از طریق کشاورزی امرار معاش میکردن و زمین هایشان توسط سرمایه داران به تاراج میرود.برای ادامه زندگی و کسب درآمد. از ایالت اوکلاهاما راهی غرب کالیفرنیا میشوند با امید و تصوری سرشار از خوشی و زیبایی ها و زندگی بهتر و راحت تر از قبل در طی این مهاجرت دچار چالش ها و اتفاق های متفاوتی میشوند. (مواجه با فقر و بیماری، و البته چیزی که بیشتر از فقر آزارشان میدهد نگاه بالا به پایین غربی ها و حس تحقیر و سرکوب شدن. و از آن ها به عنوان کارگری ارزان استفاده کردن است.)که البته تک تک این سختی ها را از سر میگذرانند. تا به مقصد میرسند و البته که سختی ها دو چندان می شود.در کتاب تمام تلاش ها و امیدهایی که برای به مقصد رساندنشان لازم است به خوبی به تصویر کشیده شده است و حتی تمام زخم های روحی که به هرکدام از اعضای خانواده وارد شده به ظرافت پرداخته است. البته پایانی متفاوت دارد. توصیفات کتاب بسیار دقیق و زیباست و خیلی زیاد به جزئیات پرداخته است. آنطور که  با شخصیت های کتاب و در جایگاهشان پیش خواهی رفت.  و احساساتشان به خوبی درک می شود. (غم از دست دادن، وطن دوستی، عشق، شادی، تولد. تحقیر و ظلم)بریده کتاب ۱:بترس از آن‌گاه که بمب‌ها با وجود فعال بودن بمب‌افکن‌ها فرود نیایند، زیرا وجود هر بمبی دلیل بر آن است که روح نمرده است و بترس از وقتی که اعتصاب‌ها پایان پذیرند ولی مالکان بزرگ هنوز زنده باشند ـ زیرا هر اعتصاب شکست‌خورده دلیل بر این است که گامی برداشته شده است. و تو می‌توانی این را بفهمی، بترس از آن زمان که انسان در راه یک اندیشه دشواری نبیند و در راه آن نمیرد، زیرا این یک صفت پایه و اساس آدمیزاد است، و این صفت آدمی در دنیای هستی بارز و بی‌همتا است.بریده کتاب ۲: زن‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند تا کنار مردها بایستند و ببینند آیا روحیه‌ی مردانشان در هم شکسته است یا نه. زن‌ها پنهانی به چهره‌ی مردها نگاه می‌کردند چون مادام که مردها برجا می‌ماندند مهم نبود که ذرت‌ها از میان بروند.*و مادری که به تمام معنا مادری کرد و تا لحظه آخر مقاوم بود.بریده کتاب ۳:مادر، تو اون‌وقتا این‌جوری نبودی!» مادر چهره‌اش درهم رفت و چشمانش به سردی گراییدند، و گفت: «اون‌وقت‌ها کسی خونه‌مو خراب نکرده بود. خونواده‌ام هنوز ویلون و سرگردون بیابونا نشده بود. ناچار نشده بودیم همه‌چیزو، هرچی داریمو بفروشیم.این پست برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته شده است.ممنون از توجه شما🌱</description>
                <category>Ra.arab</category>
                <author>Ra.arab</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 07:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>