<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا راد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66097409</link>
        <description>کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 05:45:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4572578/avatar/whLYda.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا راد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66097409</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66097409/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qdxd8q9zq8gx</link>
                <description>اگر یک نفر روبروی من می‌نشست و به من می‌گفت روزی به زندگیِ بدون اسکرول کردن اینستاگرام عادت می‌کنی قطعا او را ابله خطاب می‌کردم،اما اکنون ابله خودم هستم.دروغ چرا،از تعطیلی دانشگاه راضی بودم تا اینکه گیر مخمصه ای به اسم نبود اینترنت افتادم و یاد گرفتم که دیگر چنین چیزی را طلب نکنم.تعداد دفعاتی که خداوندا توروخدا به زبان آوردم قابل شمارش نیست،البته عنوان کنم که بنده آدم معتقدی نیستم و مواقع سخت خداوندا توروخدا را به زبان می‌آورم،امیدوارم ببخشد.اگر بخواهم بگویم این 43 روز را چطور گذراندم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،اما بسیار از تختم،زرفیلم،فیلمجو،ویرگول و اپلیکیشنِ دیوار عزیز ممنون هستم زیرا کل این 43 روز من را از یک لاشه ی بی جان به یک لاشه ی امیدوار تبدیل کردند،به راستی چرا هنوز امید وجود دارد؟چرا دست از سرم برنمی‌دارد؟این روزها کلاس های مجازی هم به کارهایم اضافه شده و به هیچ عنوان نای حضور داشتن را ندارم،کلاس های مزخرف مکالمه ی تخصصی آموزش زبان که در این شرایط هم نمی‌توانم ‌از آن فرار کنم.عمیقا به کسانی که کتاب می‌خوانند حسودی می‌کنم و همینطور کسانی که نوتیف های مختلفی از انسان های زیادی دریافت می‌کنند،صد البته بنده عاشق این هستم که بدون هیچ ارتباطی روی تختم به اصطلاح کپک بزنم اما به نظرم در این شرایط ارتباط آنقدرها هم بد نیست.چند مدت پیش به صفحه ی تلفن یکی از افراد نزدیکم زل زدم،دیدن نوتیف های زیاد باعث حسرتم شد اما فکر کنم خدا خر را شناخته و به او شاخ نداده.تنها چیزی که در این 43 روز به‌دست آوردم شجاعت بود،شجاعت برای زدن کل موهایم،البته به گفته ی مادرم مویی نداشتم،به هر حال کمی از این‌کار لذت بردم اما اکنون ب………    افتاده ام.تصمیمات جوانی همین است،به هر حال.در ویرگول انسان های جالب زیادی،با اطلاعات و دانش جالب وجود دارند،این نوشته در کنار آنها شبیه به انشای کلاس هفتم است اما به نظرم جایی برای تخلیه تفکرات باید وجود داشته باشدممنون از وقت شما</description>
                <category>آیدا راد</category>
                <author>آیدا راد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد،تنهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66097409/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vwskxocagntk</link>
                <description>در طول زندگی انسان های زیادی به ما ابراز علاقه می‌کنند،حتی ممکن است ابراز علاقه ی آن‌ها به گونه ای باشد که در ذهن نگنجد اما مهم این است که به خاطر داشته باشیم ما تنهاییم،حتی اگر یکی به زبان بیاورد که زندگی بی معناست اگر شما وجود نداشته باشید.مقصر کیست؟آیا باید به دنبال مقصر بود؟ جواب خیر است،شما بی تقصیرید،به هر حال آدمی هم امیدوار است و هم زود باور،باید به خودتان حق بدهید،اما اگر میخواهید حقیقت مانند سیلی به صورت شما برخورد نکند سریع به خودتان بیایید زیرا انسان تنهاست و تنها.به سراغ کسی برویم که به شما امید می‌دهد،آیا تقصیری دارد؟ جواب خیر است، او بی تقصیر است زیرا در لحظه چیزی را که احساس نموده به زبان آورده ،این لحظه می‌تواند به لحظه های دیگر هم ختم شود گویی بن‌بستی بی انتهاست،زیرا انسان فراموش‌کار است و فراموش‌کار.توصیه این است:نه دل ببندید و نه سعی به دل دادن بکنید زیرا هر انسانی قادر است بگوید دیگری حکم جان را برایش دارد و هم‌زمان می‌تواند یک روز کامل را بی خبر از دیگری بگذراند، هر چقدر هم که بگوید به فکر تو بودباور مکن.</description>
                <category>آیدا راد</category>
                <author>آیدا راد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 03:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66097409/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-dyxdfsxgpfot</link>
                <description>اکنون که شروع به نوشتن کردم یاد زنگ مزخرف انشا افتادم، زنگی که شدت تنفرم از آن بی سابقه است اما در همین ده روز حتی دلتنگ آن زمان هم شده ام.ابتدا باور نمی‌کردم دوام آوردن ده روزه را،اما اکنون کلمه ی عادت در ذهنم نقش،نه حک شده است.به راستی از کجا شروع شد؟با همین عدد دو رقمی 20 که سنم را نشان می‌دهد چیزهایی را دیده ام که می‌توانم به عنوان کابوس آن ها را شرح دهم و باقی افراد آن ها را شوخی به حساب بیاوردند(البته مقصود افراد خارجیست)از پدیده ی سال 98 نه اطلاعی دارم و نه انگیزه ای برای خواندن اما اتفاقات ۰۱ و دوران جنگ مدت زیادیست که عذابم می دهد, هربار شبیه هرکسی بودم جز خودم،برای مثال دانشجویی که عاشق امتحان دادن شد اما مجبور به ماندن و دوام آوردن،فرزندی که عاشق خوابگاه شد نه ماندن،خوردن و خوابیدن.اما با تمام چیزهای که بر سرمان آمد آدمیزاد دوام می آورد نه؟حتی وقتی خبر رسید گوگل بالا می آید سوالاتی که در این ده روز به خاطر سپرده بودم از یادم رفتند.در بین سرچ هایی که با عنوان”قطعی اینترنت” زده بودم به نوشته ای برخوردم”قطعی اینترنت امانم را بریده است”از سایت ویرگول،نمی‌دانم چه بالا آمدن گوگلی‌ست که از دیروز تا امروز سایت بالا نمی‌آمد وگرنه متحمل به گذراندن شب سختی نبودم.آدمیزاد هم عادت می‌کند هم فراموش،جماعت ایرانی عادت کرد اما فراموش؟  </description>
                <category>آیدا راد</category>
                <author>آیدا راد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 11:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>