<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهروز داریوشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66131786</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 10:35:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بهروز داریوشی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66131786</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرهنگِ غالب از دهان آدم‌ها سخن می‌گوید بی آن‌که بدانند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66131786/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-m0a1jxp7h5re</link>
                <description>ما معمولاً قدرت را در دولت، قانون، دادگاه، پلیس یا نهادهای رسمی تصور می‌کنیم. وقتی از سلطه حرف می‌زنیم، ذهنمان به سوی ساختارهای آشکارِ قدرت می‌رود. اما تجربه‌ی زندگی روزمره نشان می‌دهد که بسیاری از تصمیم‌های مهم انسان‌ها تحت تأثیر نیروهایی نامرئی گرفته می‌شوند.انسان‌ها بارها از عشق خود صرف‌نظر می‌کنند، آرزوهای خود را دفن می‌کنند، انتخاب‌های شخصی خود را کنار می‌گذارند و حتی روابط عاطفی عمیق را رها می‌کنند، بی‌آنکه هیچ قانون رسمی مانع آنان شده باشد.این اتفاق چگونه رخ می‌دهد؟پاسخ را باید در قلمرویی جست که می‌توان آن را &quot;قدرت فرهنگی&quot; نامید.قدرتی که اطاعت بی‌چون‌چرایِ ما را می‌خواهدقدرتی که از زبان پدر، مادر، دوست، همسایه، فامیل و حتی محبوب‌ترین فردِ زندگی‌ات سخن می‌گوید، بی آن‌که بدانند.در بسیاری از جوامع سنتی، و به‌ویژه در جوامعی که سنت و مدرنیته به شکلی متناقض در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، فرهنگ به شکلِ شبکه‌ای نامرئی عمل می‌کند و کارش مراقبت و قضاوت زندگیِ افراد است. در چنین جوامعی، بسیاری از افراد هنگام قضاوت، از موضع شخصی سخن نمی‌گویند(با اینکه فکر می‌کنند دارند از موضع شخصی سخن می‌گویند). آن‌ها حامل صدایی هستند که پیش از تولدشان وجود داشته است: صدای فرهنگِ غالب.بخش بزرگی از آنچه انسان &quot;نظر شخصی&quot; خود می‌نامد، در واقع محصولِ تاریخی طولانی از ارزش‌ها، هنجارها، باورها و ترس‌های جمعی است. فردی به دیگری می‌گوید:&quot;این کار درست نیست&quot;. اما اگر از او بپرسیم چرا؟ اغلب پاسخ روشنی ندارد. او به عرف اشاره می‌کند. به آبرو اشاره می‌کند. به حرف مردم اشاره می‌کند. به اینکه &quot;همیشه همین‌طور بوده&quot; اشاره می‌کند. در چنین لحظه‌ای فرد دیگر از تجربه‌ی شخصی خود سخن نمی‌گوید.او تبدیل به رسانه‌ای برای انتقال یک نظم فرهنگی شده است. میشل فوکو نشان می‌دهد که قدرت همیشه از بالا اعمال نمی‌شود. قدرت در سراسر شبکه‌ی روابط اجتماعی وجود دارد. قدرت از طریق نگاه‌ها، ارزش‌ها، گفتارها و هنجارهای روزمره عمل می‌کند. به همین دلیل است که بسیاری از افراد بدون آنکه قصد سلطه داشته باشند، در بازتولید سلطه مشارکت می‌کنند.پیر بوردیو برای توصیف این وضعیت از مفهوم &quot;خشونت نمادین&quot; استفاده می‌کند. خشونت نمادین زمانی رخ می‌دهد که انسان‌ها ارزش‌های مسلط جامعه را آن‌چنان طبیعی و بدیهی بپندارند که دیگر حتی متوجه اعمال قدرت نشوند. هیچ‌کس فریاد نمی‌زند. هیچ‌کس کتک نمی‌زند. هیچ‌کس زندانی نمی‌کند. اما فرد مدام می‌شنود:&quot;این کار به صلاح تو نیست. آبرومون میره. مردم چی میگن؟. همه دارن نگاه می‌کنن. زندگی این شکلی دوام نمیاره&quot;.  در لایه‌ای عمیق‌تر، آن‌ها ابزارهای نظم‌بخشی‌اند.جامعه از طریق این جملات تلاش می‌کند فرد را به مسیرهای از پیش تعیین‌شده بازگرداند.اما پرسش مهم‌تر این است:چرا انسان‌ها تا این اندازه نسبت به انتخاب‌های دیگران حساس می‌شوند؟ چرا سبک زندگی متفاوت، عشق متفاوت یا انتخاب متفاوت چنین واکنش‌هایی را برمی‌انگیزد؟ پاسخ را نمی‌توان صرفن در مخالفت اخلاقی جستجو کرد. در بسیاری از موارد، آنچه افراد را آشفته می‌کند، خودِ عمل نیست. بلکه معنای آن عمل است.هر فرهنگ مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده برای زندگی تولید می‌کند. به انسان‌ها می‌گوید: چگونه عاشق شوند.چگونه ازدواج کنند. چگونه خانواده تشکیل دهند. چگونه احترام کسب کنند. و حتی چگونه رنج بکشند. این پاسخ‌ها اضطراب زندگی را کاهش می‌دهند. اما هنگامی که فردی راهی متفاوت انتخاب می‌کند، ناگهان حقیقتی خطرناک آشکار می‌شود: &quot;راه دیگری هم وجود دارد&quot;.و این همان چیزی است که اضطراب ایجاد می‌کند. زیرا اگر راه دیگری وجود داشته باشد، آنگاه بسیاری از انتخاب‌هایی که افراد سال‌ها به عنوان تنها راه ممکن پذیرفته بودند، زیر سؤال می‌روند.در میان همه‌ی انتخاب‌های انسانی، عشق شاید بیش از هر چیز دیگری نظم فرهنگی را به چالش می‌کشد. زیرا عشق معمولن در جایی رخ می‌دهد که فرد برای لحظه‌ای از قواعد تثبیت‌شده فاصله می‌گیرد و به صدای درونی خود گوش می‌دهد. برای همین است که بسیاری از جوامع سنتی نسبت به عشق حساس‌اند. نه لزومن به این دلیل که با عشق مخالف‌اند. بلکه به این دلیل که عشق می‌تواند از مرزهایی عبور کند که فرهنگ برای حفظ نظم خود ساخته است. مرز طبقه. مرز خانواده. مرز قومیت. مرز شهر. مرز سن. مرز اعتبار اجتماعی. مرز گذشته. مرز آبرو.عشق همواره حامل این خطر است که فرد را از مسیرهای از پیش تعیین‌شده خارج کند.فرض کنیم مردی وارد شهر کوچکی می‌شود. او با زنی آشنا می‌شود که متارکه کرده است. اگر در این میان علاقه‌ای شکل بگیرد، از نگاه انسانی، مسئله ساده است. آیا یکدیگر را دوست دارند؟ آیا می‌توانند زندگی خوبی بسازند؟ آیا به هم اعتماد دارند؟ اما جامعه سوال‌های دیگری مطرح می‌کند: او غریبه است. اهل اینجا نیست. خانواده‌اش شناخته‌شده نیست. پیشینه‌ش معلوم نیست. چرا این زن را انتخاب کرده؟ قصدش چیست؟ چقدر می‌شود به او اعتماد کرد؟ در این نقطه مرد دیگر یک انسان نیست. او تبدیل به یک برچسب می‌شود: غریبه!زن نیز صرفن یک زن نیست. او نیز در نگاه فرهنگ به برچسب تبدیل می‌شود: زن مطلقه! ، کسی که یک بار ازدواجش شکست خورده است. ناگهان انبوهی از صداهایی که ریشه در فرهنگ دارد ذهنِ او را انباشت می‌کنند: &quot;اگر دوباره اشتباه کنی چی؟ به فکر بچه‌ت باش. این مرد رو از کجا می‌شناسی؟ اگه رهایت کرد چی؟ مردم چه می‌گویند؟ خانواده چه فکری می‌کند؟&quot; و تکرار مداوم آن‌ها ذهن زن را اشغال می‌کند. کم‌کم زن نه فقط درباره‌ی مرد، بلکه درباره‌ی حق انتخاب خود نیز دچار تردید می‌شود.در سوی دیگر، مرد وارد دادگاهی می‌شود که هرگز تشکیل رسمی نشده است. او باید مدام خود را ثابت کند. باید اعتماد جلب کند. باید توضیح بدهد. باید ثابت کند سوءنیت ندارد. باید ثابت کند اهل فرار نیست. اما مهم‌ترین بخش ماجرا هنوز رخ نداده است. فشار واقعی زمانی آغاز می‌شود که فرهنگ از بیرون وارد درون فرد می‌شود. وقتی زن کم‌کم همان جملاتی را تکرار می‌کند که پیش‌تر از دیگران شنیده بود. وقتی نگاه جامعه به نگاه خودش تبدیل می‌شود. وقتی قاضی بیرونی به قاضی درونی تبدیل می‌شود. اینجاست که قدرت فرهنگی به کامل‌ترین شکل خود عمل می‌کند. زیرا دیگر نیازی به فشار خارجی ندارد. &quot;فرد خودش علیه خودش عمل می‌کند&quot;. زن ممکن است مرد را دوست داشته باشد. اما هم‌زمان بترسد. نه از خودِ مرد. از داوری جامعه. از نگاه اطرافیان. از احساس گناه. از احساس خروج از عرف. از امکان شکست. از امکان طرد شدن. از امکان اینکه دیگران او را مسئول همه‌ی پیامدها بدانند. در این وضعیت، فرهنگ موفق شده است بخشی از وجودِ فرد شود.شاید بتوان این وضعیت را نوعی استعمار درونی نامید. فرهنگ دیگر بیرون از فرد قرار ندارد. درون او زندگی‌ می‌کند. فرد گمان می‌کند تصمیم خودش را گرفته است.اما بخش مهمی از این تصمیم در واقع محصول ترس‌هایی است که سال‌ها در او کاشته شده‌اند. او تصور می‌کند از عقل خود پیروی می‌کند. در حالی که گاه از صدای هزاران قضاوت کهن پیروی می‌کند.نکته‌ی اصلی اینجاست: جامعه اغلب به خودِ افراد حمله نمی‌کند. جامعه به &quot;امکان&quot; حمله می‌کند. به امکان متفاوت زیستن. به امکان انتخاب مستقل. به امکان عبور از مرزهای تثبیت‌شده. به امکان اینکه انسان بتواند سرنوشت خود را خارج از نسخه‌های آماده تعیین کند. برای همین گاهی شدیدترین واکنش‌ها متوجه کسانی می‌شود که صرفن در حال زندگی کردن‌ هستند. زیرا وجود آنان یادآوری می‌کند که شاید راه‌های دیگری نیز برای زیستن وجود داشته باشد.تراژدی بسیاری از روابط در جوامع سنتی این است که عشق، زیر بار قضاوت‌ها، ترس‌ها، برچسب‌ها و فشارهای نمادین دفن می‌شود. بسیاری از روابط به این دلیل نابود می‌شوند که افراد به تدریج صدای فرهنگ را از صدای خود تشخیص نمی‌دهند. و در چنین وضعیتی، بزرگ‌ترین پیروزیِ قدرتِ فرهنگی این است که انسان تصور کند انتخابی که از روی ترس انجام داده، انتخاب آزادانه‌ی خودش بوده است.و شاید مهم‌ترین پرسش هم همین باشد:چه تعداد از تصمیم‌هایی که &quot;انتخاب شخصی&quot; می‌نامیم، در واقع پژواک صدای فرهنگی هستند که از دهان ما سخن می‌گوید؟</description>
                <category>بهروز داریوشی</category>
                <author>بهروز داریوشی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 03:05:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصفِ پیچیدگی/ در جستجویِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66131786/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81%D9%90-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-chzh5fl7umxh</link>
                <description>گاه آنچه ما را به حقیقت می‌رساند، خود از حقیقت عاری‌ست.اینو تجربه‌ی زیسته م به من یاد داد.. نه کتاب‌ها، نه فیلسوف‌ها، نه شاعرها... تجربه‌ی زیسته م به من نشون داد که: کسانی که دوست می‌داشتم گاهی با دروغ، با تردید، با ناتوانی، با بی احترامی، و با ترس، منو به شناختی از خودم رسوندن که شاید اگر صادق‌ترین انسان‌های جهان کنارم بودن هرگز به اون شناخت نمی‌رسیدم... چه تناقض تلخی! خنجری که &quot;دوست&quot; در جگرِ من می‌نشاند محال نیست که شکافی شود و از آن شکاف، پرنده‌ای آزاد شود که هیچ وقت نمی‌دانستم در من لانه کرده بوده است..و همین لحظه ست که آدمی به خودِ خویشتن نزدیک‌تر می‌شه..خوش به حاله کسانی که این لحظه براشون اتفاق میافته و دو دستی می‌گیرنش..حقیقت اینه که ما در روایت‌هایِ ذهنی‌ای که از جهان و آدم هاش ساختیم زندگی می‌کنیم..نه اونچه در واقعیت وجود داره..و این تضادِ روایتِ ذهنی و رخدادِ واقعیت، همیشه و تا ابد تراژدیِ زندگیِ آدمی ‌ست..گناهِ من اینه که دیگری رو بزرگ تر از اونچه که بود دیدم..و گناهِ دیگری این بود که من رو کوچیک‌تر از اونچه که بودم دید..همینه که روابطِ انسانی رو انقدر پیچیده کرده..توو این پیچیدگی، منِ واقعی، تویِ واقعی، منی که تو در ذهنِ خود ساختی، و تویی که من در ذهنِ خود ساختم دائمن در جدال هستن.چقدر این اعتراف دردناکه که بگم: هیچ قطعیتی وجود نداره..هیچ چیز ثابت نیست..فقط زمان از دست میره و هیچ کس هیچ کس رو نخواهد فهمید..!چقدر متنفرم از اینکه بگم: زندگی، زیستن در میانه‌ی همین ابهامه؛ همین و بس.سختیِ این زندگی کجاست؟؟ همونجا که باید زخم ها و ارزش هام رو کنارِ هم راه ببرم، جوری که نخوان یقه همو بگیرن.اما یک چیز برام روشنه: که عشق یه جایی لانه کرده..و من باید بگردمو پیداش کنم تا خودمو بسازم تا خودمو کامل کنم..تا عیب هامو نشونم بده و غسلم کنه از زخم ها و بدی هام.این عشق چیه؟ آدمه؟ یه سنگ ته دریاچه ست؟ یه ریگ در بیابانه؟ یه پرنده ست؟ سایه ی یک درخته؟ یک زنه؟ هنوز باید بگردم..همه جا..زیرِ هر سنگ‌فرش و جاده..در هر بیابان و جنگلی..در هر دریا و آسمانی..در هر قله و دامنه ای..من جستجوگرم..این کار منه.</description>
                <category>بهروز داریوشی</category>
                <author>بهروز داریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 22:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا باید به گذشته بازگشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66131786/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-miuvoj8d05ot</link>
                <description>بازگشت، لحظه‌ای بحران‌زاست؛ گذشته‌ای را فعال می‌کند که هنوز حل‌نشده باقی مانده است. انسان گمان می‌کند می‌تواند به نقطه‌ای از گذشته بازگردد، بی‌ که بداند آن نقطه دیگر همان نقطه‌ی پیشین نیست. می گویند: گذشته‌ها گذشته‌، اما آن‌چه در حافظه و روان فردی و جمعی باقی مانده، همچنان فعال است و در لحظه‌ی بازگشت، خود را تحمیل می‌کند.تراژدی یونانی اودیپ شهریار بازگشت را نقطه‌ی آغاز بحران می‌داند. اودیپ زمانی به تبس بازمی‌گردد که شهر از درون فرسوده شده و طاعون اختلالی عمیق در نظم شهر ایجاد کرده است؛ نشانه‌ای از خطایی که رخ داده، اما هرگز به‌طور آگاهانه فهم و پردازش نشده است. جماعت، در جست‌وجوی پاسخ، به کسی پناه می‌برد که گمان می‌کند قادر به حل معماست: اودیپ، همان کسی که پیش‌تر تبس را ترک کرده و اکنون می‌خواهد در جایگاه اقتدار و دانایی باز‌گردد. اودیپ با اعتماد کامل به &quot;دانستن&quot; می‌آید؛ با این اطمینان که حقیقت، اگر گفته شود، درمان می‌کند. او خود را بیرون از مسئله می‌بیند. اما تراژدی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. زیرا آن‌چه اودیپ در پی آن است، حقیقتی نیست که صرفاً بیرون از او قرار داشته باشد. بازگشت او گذشته‌ای را فعال می‌کند که نه به‌طور کامل فراموش شده و نه به آگاهی درآمده است؛ گذشته‌ای که خودِ اودیپ هم بخشی از آن است.در سطح روان‌شناختی، بازگشت، لحظه‌ای است که نادانسته‌ها مجال ظهور پیدا می‌کنند؛ لحظه‌ای که انسان با مجموعه‌ای از تمایلات، ترس‌ها و انکارهایی عمل می‌کند که خود نیز از آن‌ها آگاه نیست. اودیپ هرچه بیشتر می‌پرسد، بیشتر به همان نقطه‌ای نزدیک می‌شود که سال‌ها پیش از آن گریخته بود. اصرار او بر دانستن، از ناتوانی در تحملِ ندانستن سرچشمه می‌گیرد؛ و همین ناتوانی است که کنش او را تراژیک می‌کند. کورشدن اودیپ نشانه‌ی شکست عقل نیست، بلکه اعتراف به محدودیت آن است؛ لحظه‌ای که سوژه درمی‌یابد خودش بخشی از بحرانی‌ست که می‌خواست آن را حل کند. دیدنِ بیش از حد، به نادیدن می‌انجامد. بازگشت، در این معنا، مواجهه‌ای است با خویشتن؛ مواجهه‌ای که اگر پیش از آمادگی روانی فرد یا جامعه رخ دهد، به فروپاشی می‌انجامد. تراژدی، تقدیر همان نادانسته‌هایی است که انسان با خود حمل می‌کند و در لحظه‌ی بازگشت فعال می‌شوند. هرچه جامعه خسته‌تر و افق آینده مبهم‌تر باشد، میل به بازگشت شدیدتر می‌شود؛ به چهره‌ها، روایت‌ها و پاسخ‌هایی که گمان می‌رود زمانی کارآمد بوده‌اند. و درست در همین نقطه است که امکان تراژدی افزایش می‌یابد. از این نظر، بازگشت، خود شکلی از بحران است. تاریخ بازنمی‌گردد، اما روان انسان و جامعه می‌کوشد آن را احضار کند. و آن‌چه احضار می‌شود، اگر بدون شناخت، پذیرشِ مسئولیت و مواجهه‌ی آگاهانه باشد، نه گذشته را ترمیم می‌کند و نه آینده را می‌سازد.تراژدیِ اودیپ به ما هشدار می‌دهد</description>
                <category>بهروز داریوشی</category>
                <author>بهروز داریوشی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 14:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطلبی بر نمایشنامه‌ی &quot;هدا گابلر&quot; هنریک ایبسن و هدا‌ گابلرهای جامعه‌ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66131786/%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D9%87%D8%AF%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-jcd4xxzp1f2g</link>
                <description>درباره‌ی نمایشنامه های هنریک ایبسن در تاریخ تئاتر مدرن، به نکته‌ای اشاره می‌کنیم که ریموند ویلیامز، منتقد و نظریه‌پرداز برجسته‌ی تئاتر، بر آن تأکید دارد: ایبسن نمایشنامه را از &quot;درام رویداد&quot; به &quot;درام وضعیت&quot; منتقل کرد. به بیان ویلیامز، کنش اصلی در آثار ایبسن در کشمکش‌هایِ روانی و اخلاقیِ شخصیت‌ها شکل می‌گیرد؛ در موقعیتی که گذشته بر حال سایه می‌اندازد. شیوه‌ی نوشتنِ ایبسن بر واقع‌گرایی روانشناسانه استوار است. نمایشنامه‌های ایبسن اغلب با وضعیتی به ظاهر آرام آغاز می‌شوند، اما این آرامش حاصلِ سرکوبِ بحران‌هایی است که پیش‌تر رخ داده‌اند. &quot;هدا گابلر&quot; نمونه‌ی شاخصِ این شیوه است. ایبسن در این نمایشنامه، شخصیت مرکزی را به‌ مثابه‌ی محصولِ یک نظمِ اجتماعیِ محدودکننده ترسیم می‌کند. تم اصلیِ نمایشنامه، آن‌گونه که ویلیامز نیز اشاره می‌کند، خفگیِ مدرن است. در جهانِ هدا گابلر خشونت اغلب نامرئی است. ابزارهای قدرت، در سکوت، نگاه و کنترل ابراز می شوند، و بروزِ خشونت از سطح فیزیکی به سطح روانی می‌آید. و این یکی از ویژگی‌هایی است که نمایشنامه را از زمانه‌ی خود فراتر برده و آن را به متنی زنده برایِ امروز بدل کرده است.هدا گابلر، نمایشنامه‌ای است درباره‌ی زنی جوان که پس از ازدواج با یورگن تسمن، مردی دانشگاهی، به خانه‌ای تازه نقل مکان کرده است. این ازدواج حاصلِ عشق نیست، بلکه نتیجه‌ی انتخابِ محافظه‌کارانه‌ی هدا گابلر برای حفظِ موقعیتِ اجتماعی است. هدا از همان آغاز، نسبت به زندگیِ تازه‌اش احساسِ بیگانگی می‌کند؛ خانه برایش خفه‌کننده است و شوهرش نماینده‌ی همان نظمی است که هدا با آن سر سازگاری ندارد. با ورود ایلرت لووبورگ، دوست قدیمی و نویسنده‌ای که گذشته‌ای مبهم با هدا دارد، تعادل ظاهری این زندگی به‌هم می‌ریزد. لووبورگ که زمانی به الکل و شکست دچار بوده، اکنون با کمکِ زنی به نام الوشتد دوباره به نوشتن و نظم بازگشته و کتابی مهم نوشته است. هدا که نه به عشقِ گذشته بازمی‌گردد و نه می‌تواند نقشِ همسرِ آرام را بپذیرد، به‌تدریج با تحریک‌های پنهان، لووبورگ را به مسیرِ نابودی سوق می‌دهد. پس از گم‌شدن دست‌نوشته‌های لووبورگ، هدا آن‌ها را در اجاق می‌سوزاند و این نابودی را با جمله‌ای تکان‌دهنده توصیف می‌کند: &quot;فرزندش را سوزاندم&quot;. با ورود قاضی براک، که از پشت‌پرده‌ی ماجرا آگاه شده است، هدا برای نخستین‌بار در موقعیتی قرار می‌گیرد که بر‌خلافِ همیشه، خودش تحتِ کنترل قرار می‌گیرد و این امر پایانی تراژیک برای هدا می‌سازد‌.هدا گابلرِ هنریک ایبسن نمونه‌ای عریان از انسانی است که در دلِ یک نظمِ بسته و اخلاق‌زده، به‌جایِ زیستنِ صادقانه و مسئولانه، به مدیریتِ پنهانی و ویرانگرِ روابط روی می‌آورد. هدا از دلِ انسداد، به پنهان‌کاری، دروغ، خیانت و خشونتِ روانی پناه می‌برد؛ و همین انتخاب‌ها او را به شخصیتی مسئله‌ساز تبدیل می‌کند. هدا شخصیتی دوپاره دارد. آنچه هست و آنچه نشان می‌دهد هیچ‌گاه بر هم منطبق نمی‌شوند. میل، حسادت، نفرت، ترس و حتی لذتِ او از ویرانی، همیشه پشتِ نقابِ نجابتِ اجتماعی پنهان است. پنهان‌کاری برای هدا یک واکنش موقتی یا تاکتیکی نیست؛ شالوده‌ی شخصیت اوست. در جهانی که هدا در آن زندگی می‌کند، وجهه‌ی اجتماعی مهم‌تر از واقعیت است.در چنین ساختاری، رابطه‌ی صادقانه اساساً ناممکن می‌شود. هدا نه توان همدلی دارد و نه میلی به شفافیت. دروغ در جهانِ هدا ابزاری برایِ تسلط بر روایت است. او می‌خواهد تعیین کند چه کسی چه چیزی بداند، چه چیزی پنهان بماند و حقیقت چگونه بازگو شود. دروغ‌های هدا حساب‌شده، سرد و عاری از اضطرابِ اخلاقی‌اند. او با دروغ، واقعیت را جابه‌جا می‌کند و دیگران را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناچار شوند مطابقِ روایتِ او رفتار کنند. خیانت در هدا همیشه جنسی نیست، اما عمیق‌تر و ویرانگرتر است. او مرتکبِ خیانتِ روانیِ فراگیر می‌شود؛ خیانتی که در آن اعتماد هر لحظه مصرف و نابود می‌شود. هدا به تسمن خیانت می‌کند، نه با رابطه‌ای پنهانی، بلکه با تحقیر، بی‌اعتنایی و خالی‌کردنِ رابطه از معنا. به لووبورگ خیانت می‌کند، وقتی او را آگاهانه به سوی سقوط هل می‌دهد. و به الوشتد خیانت می‌کند، زمانی که دست‌نوشته‌ها را می‌سوزاند؛ یعنی آینده، خلاقیت و امکانِ معنا را نابود می‌کند. در جهان هدا، &quot;دیگری&quot; نه انسان است و نه شریک، بلکه ابزاری است برای بازیِ قدرت. مسیر هدا ناگزیر به خودویرانگری ختم می‌شود.و تناقضِ تراژیک همین‌جاست: انسانی که تمام عمر در پی کنترل دیگران بوده، در نهایت تنها چیزی که نابود می‌کند، خودِ خویش است.اگر از هدا فاصله بگیریم و به امروز نگاه کنیم، می‌توان ردّ این الگوی شخصیتی را در بخشی از جامعه دید؛ نه در همه‌ی زنان و به‌ عنوانِ قاعده‌ای همگانی، بلکه در یک تیپ روانی–اجتماعی مشخص. زنی از طبقه‌ی متوسط، تحصیل‌کرده، دارایِ میل به استقلال و معنا، اما گرفتار انسدادهای عرفی، اجتماعی و روانی. زنی که امکانِ زیستِ صریح و شفاف ندارد و ناچار می‌شود زندگی‌اش را دوپاره کند. در این تیپ، پنهان‌کاری به سبک زندگی تبدیل می‌شود. یک چهره ی رسمی، اخلاقی و قابل‌قبول در عرصه‌ی عمومی وجود دارد و در کنار آن، زندگیِ پنهانیِ عاطفی، فکری یا جنسی که باید مخفی بماند. پنهان‌کاری نه انتخاب آزادانه، بلکه شرط بقا تلقی می‌شود. درست مانند هدا گابلر، افشا شدن به‌معنای فروپاشی همه‌چیز است. دروغ برای حفظ رابطه، برای حفظ وجهه، برای فرار از قضاوت و برای به‌تعویق‌انداختن بحران. این دروغ‌ها به‌تدریج امکان اعتماد را از بین می‌برند و فرد را ناتوان از برقراریِ رابطه‌ای سالم و صادقانه می‌کنند. زندگی‌های موازی، روابط پنهان و استفاده ی ابزاری از دیگران برای پرکردنِ خلأ معنا. خشونت در این تیپ اغلب به بیرون فوران نمی‌کند، بلکه به درون بازمی‌گردد؛ خودخوری، فرسودگیِ روانی، خستگی و تصمیم‌هایِ مخرب. هدا گابلر آینه‌ای است برای جامعه‌‌ای که در آن اخلاق فروپاشیده و امکانِ زیستِ صادقانه از انسان سلب شده است.</description>
                <category>بهروز داریوشی</category>
                <author>بهروز داریوشی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 14:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر روان‌شناسیِ بالینیِ کالایی‌شده در عصر نئولیبرالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66131786/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-svlen12xqrvv</link>
                <description>روان‌شناسی، در غیابِ یک ساختار نظارتیِ اخلاق‌محور و پاسخ‌گو، می‌تواند به شکلی از «تئولوژیِ قدرت» بدل شود؛ نظمی شبه‌مذهبی که در آن درمانگر، در ردای تخصص، مجاز شمرده می‌شود در پیچیده‌ترین ساحتِ روابط انسانی، احکامِ قطعی و غیرقابل‌اعتراض صادر کند. آنچه امروز در بخش قابل‌توجهی از بازار درمان با آن مواجه‌ایم، نه علمِ روان‌شناسی به‌مثابه ی دانشی انتقادی و فروتن، بلکه نوعی صنعتِ ترومازا است که در پیوند با عقلانیت نئولیبرال، رنج را فردی می‌کند، نجات را به کالا بدل می‌سازد و رابطه را قربانیِ &quot;خودخواهیِ مقدس&quot; می‌کند.این متن نه انکارِ کلیتِ روان‌شناسی است و نه حمله به سنت‌هایِ درمانیِ مسئول و اخلاق‌محور. نقدِ پیشِ رو متوجه آن جریانی است که روان‌شناسی را از بسترِ اجتماعی، تاریخی و بین‌الاذهانی‌اش جدا کرده و آن را در خدمتِ منطقِ بازار، سرعت و نسخه‌پیچیِ فوری قرار داده است.فردیت‌گراییِ اتمیزه: نابودیِ رابطه در پای بتِ &quot;خویشتن&quot;یکی از مخرب‌ترین پیامدهای روان‌شناسیِ زرد، ترویجِ نوعی فردیت‌گراییِ رادیکال است که پیوندهای انسانی را به &quot;مزاحم‌های رشد فردی&quot; تقلیل می‌دهد. در این پارادایم، رابطه نه یک فضای بین‌الاذهانی برای گفت‌وگو و تعارضِ خلاق، بلکه ابزاری مصرفی برای ارضای نیازهای شخصی تلقی می‌شود.مشاورانی که با شعارهایی نظیر &quot;آدم‌های سمی را حذف کن&quot; یا &quot;اول خودت، بعد هر چیز دیگر&quot; یا &quot;سلامت روان از همه چی مهم تره&quot; بی‌هیچ تحلیل زمینه‌ای، نسخه‌ی گسست می‌پیچند، در واقع در حالِ تئوریزه‌کردنِ انزوای اجتماعی هستند. این منطق، فرد را از بافتارِ رابطه‌ای‌اش جدا کرده و به واحدی تنها و خودبسنده فرو می‌کاهد؛ که در خلأِ تنهاییِ تولیدشده، دوباره و دوباره محتاجِ خدماتِ کلینیکی می‌شود.خشونتِ برچسب زنیتشخیصِ اختلالاتی چون ADHD یا برچسب‌گذاری‌های شخصیت‌محور در یک جلسه‌ی ۴۵ دقیقه‌ای، صرفاً یک خطای تکنیکی نیست؛ این عمل، نوعی خشونتِ علمی است. بر اساس پروتکل‌های معتبر، تشخیص‌های بالینی نیازمند فرایندی زمان‌مند، چندمنبعی و مبتنی بر ارزیابی‌های روان‌سنجی و زمینه‌ای‌اند.برچسب‌زنیِ شتاب‌زده، موازنه‌ی قدرت را به‌نفع درمانگر تغییر می‌دهد و مراجع را در وضعیتی از &quot;صلب‌شدنِ هویت&quot; قرار می‌دهد. فرد، از آن پس، نه به‌عنوان یک کنشگرِ عقلانی، بلکه به‌مثابه ی &quot;بیمار&quot; خوانده می‌شود؛ موقعیتی که در آن، هر اعتراض یا کنشِ انتقادی می‌تواند پیشاپیش به نشانه‌ی &quot;نشانه‌شناسیِ اختلال&quot; تقلیل یابد.سقوطِ بی‌طرفی: گریه به‌مثابه ملاکِ حقانیتدرمانگری که &quot;گریه&quot; را معادلِ رنجِ اصیل و &quot;کنترل هیجانی&quot; را نشانه‌ی بی‌احساسی یا سلطه‌گری تلقی می‌کند، از ابتدایی‌ترین آموزش‌های بالینی، یعنی مدیریتِ انتقال و انتقالِ متقابل، تهی است. در چنین وضعیتی، به‌جای تحلیلِ نظام‌مندِ پویاییِ رابطه، شاهد نوعی &quot;همدلیِ سوگیرانه&quot; هستیم.این درمانگران، به‌جای آن‌که ناظرانی مسئول و نسبتاً بی‌طرف باشند، به یکی از مهره‌های بازیِ قدرتِ زوجین بدل می‌شوند. اتاق درمان، از فضای مواجهه‌ی دو روایت، به محکمه‌ای فروکاسته می‌شود که در آن &quot;زبانِ بدن&quot; و نمایشِ هیجان، بر تحلیلِ واقعیت و ساختارِ رابطه پیشی می‌گیرد.نشانه‌های مداخله‌ی آسیب‌زا در اتاق درمان۱. برچسب‌زنیِ شتاب‌زدهتشخیص اختلال یا نسبت‌دادن صفات مرضی در جلسات ابتدایی، بدون فرایند ارزیابی چندبعدی، نشانه‌ی مداخله‌ی غیرمسئولانه است.۲. دخالت مستقیم در تصمیمات حیاتیهرگونه توصیه‌ی آمرانه درباره‌ی طلاق، ازدواج یا قطع رابطه با خانواده، نقض اصل خودمختاری مراجع محسوب می‌شود.۳. سبک‌سازیِ گفتار آسیب‌زاارجاعِ سخنِ مخرب به &quot;شوخی&quot;، نشان‌دهنده‌ی فقدان مسئولیت حرفه‌ای است.۴. ناپایداری رفتاری و لحن قضاوت‌گرتغییر لحن یا شیوه‌ی خطاب_از صمیمی به رسمی_ برای القای فاصله یا برتری، نشانه‌ی ورود درمانگر به بازی قدرت است.۵. نادیده‌گرفتن بافتار اجتماعیتقلیل تمام رنج‌ها به ضعف فردی و حذف شرایط اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، بازتولید جهل ساختاری است.هشدار به سازمان نظام روان‌شناسی و مشاورهسازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره، اگر قرار است نهادی حرفه‌ای، اخلاق‌محور و حافظِ سلامتِ روانِ عمومی باشد، نمی‌تواند نسبت به گسترش این رویه‌ها سکوت کند. فقدانِ نظارت مؤثر، نبودِ سازوکار شفاف رسیدگی به شکایات، و تساهل در برابر تخلفات حرفه‌ای، عملاً این سازمان را به شریکِ خاموشِ آسیب بدل می‌کند.سلامت روان، حوزه‌ای لوکس یا خنثی نیست؛ با جانِ انسان‌ها، با سرنوشتِ روابط، خانواده‌ها و اعتماد اجتماعی سروکار دارد. هر رابطه‌ای که در اثر مداخلاتِ شتاب‌زده و غیرمسئولانه فرو می‌پاشد، صرفاً یک انتخابِ شخصی نیست؛ یک آسیب اجتماعی است.سازمان نظام روان‌شناسی موظف است:• استانداردهای تشخیصی و مداخله‌ای را به‌طور جدی اعمال کند،• امکان شکایت امن و مؤثر برای مراجعان فراهم آورد،• و در برابر روان‌شناسیِ زرد، موضعی روشن و علنی اتخاذ کند.سخنِ پایانیرابطه‌ای که در اثر مداخلاتِ شتاب‌زده و ناشیانه از دست می‌رود، شاید به عقب بازنگردد؛ اما آگاهیِ حاصل از این سوگِ تحمیلی می‌تواند مانعی جدی در برابر ویرانیِ روابطِ دیگر باشد. سلامتِ روان، نه کالایی برای تجارت است و نه ابزاری برای اِعمالِ قدرت. این حقِ بنیادینِ هر انسان است که در آسیب‌پذیرترین لحظاتِ زندگی‌اش، به‌جای قضاوت، فهمیده شود.بهروز داریوشی</description>
                <category>بهروز داریوشی</category>
                <author>بهروز داریوشی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 14:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>