<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عشق نویسندگی.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66161601</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2450187/avatar/XfylFD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عشق نویسندگی.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66161601</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیگر دوستت ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lowhbhjfpilu</link>
                <description>دوست نداشتنت سخت ترین کاری است که در حال انجامش هستم. روز هایی از فشار دلتنگی برای لحظه هایی که باهم گذراندیم دوست دارم هرجای جهان که هستی پیدا و محکم در آغوش بکشمت تا کمی از درد این روزهایم کاسته شود. الان مدت هاست که از هم بی خبریم و من در این بی خبری جان میدهم. دلم برای تو، برای عشقمان و برای خودم تنگ شده است، دلم برای لحظه هایی که به شوق دیدنت چشمانم برق میزد تنگ شده است. خیلی وقت است که چشمانم برق نمیزند، دقیق ترش میشود از زمانی که تو رفته ای.نباید بی انصاف باشم. تو نرفتی، من رفتم و برایم راحت تر بودم که این رفتن را به گردن تو بیاندازم. اما بیا لااقل حالا باهم صادق باشیم، ایا این رفتن گردن تو نیست؟؟ هست، تو من را به نقطه ای کشاندی که با تمام عشقی که دارم تصمیم به ترکت بگیرم. من مجبور بودم از قلبم محافظت کنم، قلبی که با هزاران زحمت دوباره جان گرفته بود. من چاره ای نداشتم، بین خودم و تو برای اولین بار خودم را انتخاب کردم. بارها و بارها بر سر دوراهی خودم و تو تورا انتخاب کردم و هر بار بیشتر مدبون خود شدم. راستش را بخواهب من حالا هم خیلیی دوستت دارم اما دیگر نمی خواهم دوباره تورا در زندگیم داشته باشم. رفتن من به نفع هردوی ما بود عزیزم، باور کن. اگر من میماندم هر روز کمتر از روز قبل دوستت داشتم و روزی میرسد که از تو متنفر میشدم. من ترکت کردم چون نمیخواستم از تو متنفر بشوم.روزی دیگر نبودت آزارم نمیدهد، بودنت هم آزارم نمیدهد چون یاد گرفته ام بین خودم و تو خودم را انتخاب کنم، چون یاد گرفته ام اگر دوستت دارم دلیل نمیشود دیگر خودم را دوست نداشته باشم. آن روز دوباره میتوانیم یکدیگر را ببینیم. آن روز احتمالا عشق بین ما محکم تر خواهد شد، چون هم تو مرا دوست داری هم خودم خودم را دوست دارم... تا آن روز من عاشقانه اما از دور تورا تماشا میکنم</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 02:09:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال گذشت!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-liztecbfv44k</link>
                <description>             شده ایا که سرت غرق صدایی بشود؟؟             شده چشمان ترت خیره ی عکسی بشود؟؟             سهمت از عشق و وفا جور و جفایی بشود؟؟) ناباورانه یک سال گذشت. یک سال از اون روز کذایی گذشت.... از ان روزی که خنده های از ته دلم رو، شادیام رو، شوخی هام رو، ارزوهام رو با تو گذاشتم تو قبر.... الان که بهش فکر میکنم میبینم همه اش تو یک ثانیه اتفاق افتاد. همه چیز در عرض یک ثانیه تموم شد. در عرض همان یک ثانیه دنیا هزار تیکه شد، و وجود من هزاران تیکه. تمام ارزو هایم خاکستر شد و همراه عزیز ترینم به خاک سپرده شد. دقیقا در همان لحظه هایی که فکر میکردم تمام دنیا برای من تبدیل به بهشتی بی پایان شده، خدا پیش رویم جهنمی ساخت که باید تا اخر عمرم در ان بسوزم. در عرض یک ثانیه فقط ثانیه مثل یک بمب تمام زندکیم جلو روم منفجر شد دقیقا تو همون لحظه هایی که میگفتم (عه، بلاخره تمام شد؟) انگار دیروز نبود.... اندوه، جهان را سنگین میکند. زمان انقدر کند و جان فرسا میگذرد که گویی هزار سال است. در بلاتکلیفی ها هربار پرسه میزنم... و هر بار جز غم کسی همراهم نمیشود.... و در غم جز اشک کسی همدمم نمیشود... و در اشک چیزی جز خاطراتمان همسفرم نمیشود.... و خاطرات.... خاطرات..... خاطرات.... خاطره یعنی سکوتی مرموز در میان خنده ای پر سر و صدا. حس میکنم از تو و از خاطراتت هزاران سال فاصله دارم. از طرفی احساس میکنم انقدر بهت نزدیکم که حتی با کمی تلاش میتونم در اغوش بکشمت... دچار دوگانگی عجیبی در وجودم شده ام. از طرفی گمان میکنم که قرن هاست که نیستی درحالی که تقویم میگوید فقط یکسال نبودی. از سوی دیگر باور نمیکنم که یک سال است بدون تو زندگی کرده ام و همچنان نفس میکشم.... (شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم، مارا به سخت جانی خود این گمان نبود:) زندگی خیلی بی رحمه... و امروز خیلی بی رحمانه تر از روز های دیگر است. چقدر بی رحمانه است که امروز مثل هر روز دیگری بود... مثل هر روز خورشید غروب کرد... مثل هر شب ماه طلوع کرد.... و هیچکس یادش نبود و نفهمیدکه در چنین روزی.... خورشید زندگی من برای همیشه غروب کرد.... که در چنین شبی... زندگی هیچ وقت برای من روز نشد... و کسی حواسش نبود که من مدت هاست هرچه به امروز نزدیکتر میشوم، اشفته تر و دلتنگ تر میشوم. بعد از رفتن تو خیلی ها با نیت های مختلف جمله هایی به من گفتند: منم وقتی بابام مرد اولش خیلی ناراحت بودم ولی بعد خوب شدم. اولش سخته! عادت میکنی، یادت میرهولی من یادم نرفت! من هنوزم خیلی ناراحتم، هنوزم خیلی گریه میکنم، هنوزم خیلی بی قرارم. خیلی وقت برد تا بتونم دوباره به روزمره های زندگیم بگردم. حالا فهمیدم دلیل این تفاوت ها اینه که اون ادم ها صرفا، مرگ کسی رو تجربه کردن ولی داغ ندیدند، اکر هم داغ دیدند فقط ناراحت شدند ولی سوگواری نکردند. سالگردت رو برای اینکه بقیه راحت باشن و راحت بیان، جمعه گرفتن. میبینی این جماعت حتی تو مراسم سالگرد دختر 25 ساله هم به فکر راحتی خودشونن. امروز هیچکس بهم زنگ نزد، هیچکس بهم سر نزد بجز یه نفر. که اون هم کاش نمیکرد. از مکالمه ی امروزمون فقط یه جملخ اش رو دقیق یادمه(عادت کردی؟) منظورت از عاد کردن چیه؟ اگر منظورت اینه که دوباره مثل قبل میخندم و شوخی میکنم و به اینکه دیکه هرگز نمیبینمش، هرگز بغلش نمیکنم، هرگز بر نمیگرده و حتی اینکه اون هرگز زنده نمیشه عادت کردم باید بگم نه. اگر منظورت اینه که به جای خالیش روی میز عادت کردم، اگر منظورت اینه که عادت دیگه بهم زنگ نمیزنه باید بگم نه. اگر منظورت اینه که مثل (شتر دیدی ندیدی) دارم زندگی میکنم باید بگم نه. ولی اگر منظورت اینه که به غمی که روی دوشته عادت کردی؟ به داغی که همیشه باید همراهت باشه عادت کردی؟ به زخمی که قراره تا ابد سر باز رو دلت بمونه و تو فقط باید مواظب باشی عفونت نکنه و کل وجودت رو نگیریه عادت کردی؟ اره. به اینا عادت کردم، به داغ رو دلم عادت کردم. ندا بهم دروغ گفتن، روز های اول گفتن همه چی درست میشه زمان بده ولی دروغ گفتن و نفهمیدن دروغ گفتن به کسی که دلش شکسته ظلمه... هیچ چیز درست نمیشه، شاید کمی بهتر بشه. ولی اون هیچوقت بر نمیگرده، هیچ وقت نبودنش از یادمون نمیره... این غم هیچوقت درست نمیشه. تو هم که اینجایی قلبت پاره پاره است، الان تیکه از وجودت جایی که اصلا نمیدونی کجاست، پاره ی تنت که یه لحظش ازش بی خبر نبودی الان چند وقته که هیچی دربارش نمیدونی. تو هم که اینجایی هیچ امیدی به اینده نداری. میدونم تو این مدت نصیحت و پند اخلاقی زیاد شنیدی، براز باهات رو راست باشم هیچ روزی هیچ کسی با شربت معجزه کنندگی نمیاد زندگیت که همه چیز رو درست کنه و گمشده ات رو بهت بر گردونه، هیچ راهی برای دل شکسته ی تو نیست چون سوگ مشکلی نیست که درمان داشته باشه. سوگ امتداد عشق هست.... بزار واقعیت رو بهت بگم تو تا اخرین لحظه ی عمرت توی عزا به فکرشی، تو عروسی به فکرشی. صبح با یادش چشم باز میکنی و چشم با دلتنگیش چشم میبندی. واقعیت اینه که هر چقدر هم زمان بگذره، هر چقدر هم که عوض بشی باز تو جمع خانواده/دوست/فامیل یه لحظه میبینیش، میبینیش که یه جا نشسته و داره میخنده ولی تا پلک میزنی میبینی اونجا خالیه، واقعیت اینه که تو صد سال هم بگذره تیکه ای از قلبت برای کسی هست که چندین ساله ازش بیخبری، واقعیت اینه که تو پیر میشی بچه دار میشی نوه دار میشی ولی هنوز اون ادم همون شکلی جوون و خوشگل مونده و تو تمام روزت به این فکر میگذره که اکه الان بود چه شکلی بود؟ واقعیت اینه که تو هبچ وقت هیچ وقت به نبودنش عادت نمیکنی، و تو جمعی که باید باشه و نیست وسط بلند بلند خندیدنت اسمش از ذهنت میگذره و اون موقع میفهمی که هر چقدر هم بگذره تو.... تو دوستش داری! </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 18:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چی رو دارم تجربه میکنم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-wwogrfjulfxq</link>
                <description>بعد رفتنت کم کم همه چیز رو دارم تجربه میکنم... اولین عید بدون تو، اولین تولد بدون تو، اولین موفقیت بدون تو، اولین روز دختر بدون تو و..... ولی امروز خیلی برام سنگین تموم شد، چون من الان باید بهت زنگ میزدم تبریک میگفتم بعد باهم میرفتیم خرید تا برای دختر مسیح خرید کنیم، براش جشن بگیریم، شام بریم بیرون و بگیم و بخندیم ولی باور کن حقم این نبود که الان با یه دسته گل و یه کیک کوچیک بیام سر خاکت. بیام سر خاکت و هی اشک بریزم، هی جیغ بزنم، هی گریه کنم و تو نباشی. امروز عجیب یاد روز خاکسپاریت افتاده بودم، یاد اون لحظه ای که خاله دید زورش به من نمیرسه که منو بکشه کنار اخه میدونی نمیذاشتم خاکت کنن، تو خیلی از سوسک و اینجور جونور ها میترسیدی و اونجا هم پر اینجور چیزا بود، انقدر خودم رو زدم که خاله دید زورش بهم نمیرسه و عماد و کسری رو صدا کرد که بیان منو ببرن. نمیدونم از کجا انقدر نیرو داشتم، ازکجا انقدر توان داشتم که حتی اونا هم منو کشون کشون بردن. نزدیک ۳ ماه بعد گوشیت رو تازه روشن کردم میدونی چی دیدم؟؟ دیدم حتی الان که رفتی هم باز به حرفای خیلی ها گوش میدی، باز سنگ صبور خیلی ها هستی، دیدم تو این سه ماه بالای ۴۰۰ تا میسکال داشتی و ۵۰۰ و خورده هم پیام..... همه میدونستن رفتی ها!!!! ولی بازم بهت زنگ میزدن، بازم بهت پیام میدادن به امید اینکه شاید، شاید معجزه بشه و یه بار دیگه جواب بدی... نمیدونم الان حالت خوبه یا نه، نمیدونم دلتنگ ما هستی یا نه.... ولی یه چیز رو مطمئنم اینکه انقدر حالت خوبه که اگر بزور هم بخوان بیارنت نمیای. بعد رفتنت یه روزایی عجیب بهونه گیر شدم، بخاطر مسائل خیلی کوچیک ساعت ها گریه کردم، منی که معروف بودم به دختر ساکت و مظلوم فامیل فقط خدا میدونه سر چند نفر جیغ جیغ کردم..... ولی به مرور زمان اروم تر شدم، انگار فهمیدم این داغیه که تا ابد باید باهاش سر کنم، یاد گرفتم از شدت درد کاسته نمیشه و این درد یک بخشی از زندگی من شده، پس یا میتونم بهش اجازه بدم منو از پا دربیاره یا اینکه باهاش زندگی..... اوایل فقط میخواستم با یکی دعوا کنم، با یکی جیغ جیغ کنم، حرصی که از خدا دارم رو میخواستم سر یکی خالی کنم، ولی فهمیدم مردم مقصر درد من نیستن اونا نباید تاوان کاری که خدا با من کرده رو بدن... بعد تو انگار یسری خاطرات تازه یاد من اومدن، انگار با دیدن هر عکسی صدات و لحن و حرفی که داشتی قبلش میزدی بهم یاداوری میشد. «گویی من مانده ام رو خاطرات تو... تویی که دیگر نه من و نه هیچکس دیگری با تو خاطره ای نمیسازد، اخ امان از خاطرات که قلب من را به تاراج میبرند» میدونی هی به مرور زمان چیز های زیادی فهمیدم.... اینکه همه ی ادم ها رفتنی هستن، اینکه اتفاقات زندگی غیر منتظره است و به ما خبر نمیده، اینکه مردم وظیفه ای در قبال من ندارن و اگر الان هستن لطفشونه... ولی ته ته تهش فهمیدم یه من میمونم یه تو یه خداتمام. این عکس ها و خاطرات تنها چیزیه که برام مونده</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 12:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزت مبارک...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-jsyhqfnbo9dc</link>
                <description>مثل اینکه امروز روز معلمه.... خب بهت تبریک میگم بلاخره توام درس های خیلی زیادی بهمون دادی. یه جاهایی بهمون نمره خوب دادی تا خوشحالی کنیم تا با دل خوش بریم خونه ولی تا مغرور شدیم بدون امتحان گرفتن نمره بد رو بهمون دادی.... یه جاهایی بهمون نمره ی بد دادی تا بهمون یاد بدی دفعه بعد باید چجوری درس بخونیم چجوری امتحان بدیم، حتی بهمون یاد دادی چجوری تقلب کنیم. تقلب ما شاید از چشم معلم مدرسه دور بمونه ولی از چشم تو نه.... مطمئنم میبینی همه ی این دل هاش شکسته رو، همه ی این چشم هاب پر از اشک رو، همه ی این قلب ها دلتنگ رو، این دو رو بودنمون رو، این سر هم کلاه گذاشتن هارو..... همه رو میبینی به موقع اش هم صفرمون رو رد میکنی..... هرکی که وارد کلاست میشه قبل از ورود مینویسی فلان روز فلان ساعت باید از کلاسم بری بیرون، حالا ما هی خودمون رو تیکه و پاره کنیم که بمونیم سر کلاست که بیست های بیشتری بگیریم ولی مگه میشه؟؟ نه نمیشه تو قبل از ورود تاریخ خروجمون رو نوشتی..... شاید ما فقط میایم که درس رو یاد بگیریم اگه یکی تو همه ی امتحانات بیست بگیره خب یعنی درسشو بلده دیگه نه؟؟ شاید برای همین خیلی ها خیلی زود میرن از کلاست چون درس رو یاد گرفتن، ولی بعضی ها فقط اومدن نمره های بقیه رو خراب کنن اونا هم تایم رفتن دارن هااا ولی تا اون دقیقه اخر نمیرن چون بلد نشدن هنوز درس رو....یسری ها هم میان فقط تاوان نسل های قبل رو میدن، تو باهاشون بدی چون زنگ پیش یه ادم بی وحدان اونجا نشسته بوده فکر میکنی اینم مثل همونه هی بهش سخت هی بهش سخت میگیری.... بودن تو کلاست اجباریه معلم رفتن از کلاست هم اجباریه، تا حالا هیچکس تو کلاست نمونده. خودت خوب میدونی کی رو کی از کلاست بیرون کنی، حالا کل کلاس بیان برای یه نفر قسم بخورن که این بمونه میشه؟؟ نه نمیشه نمیشه خودت میدونی کی باید کی بره کی بیاد... روز معلم مبارک... توام درس های خیلی زیادی به ما دادی«زندگی» </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 13:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-joxbvmky6xn8</link>
                <description>همیشه عاشق مهمون بودی، برعکس من که مهمون می اومد قایم میشدم تو عاشق این بودی غذا درست کنی شیرینی بپزی مهمون بیاد و بره.... امروز کلی مهمون داشتی، انقدر که هیچی از خاکت معلوم نبود و پر گل بود..... میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟؟ ابنکه همه اومدن دیدنت ولی به جای اینکه با تو بخندن داشتن برات گریه میکردن، اینکه همه اومدن دیدنت ولی به جای اینکه تو بهشون کیک و شیرینی بدی داشتن خرما و حلوات رو میخوردن.... داشتم به این فکر میکردم که برای اولین بار میزبان خوبی نبودی، برای اولین بار همه باهات حرف زدن ولی جواب هیچکس رو ندادی.... هر وقت دعا میکردم میگفتم ای خدا چرا جواب منو نمیدی چرا بغلم نمیکنی من این همه باهات حرف میزنم چرا تو هیچی نمیگی... تو ام شدی مثل خدا خیلی وقته دارم باهات حرف میزنم و جوابم رو نمیدی، خیلی وقته میام پیشت گریه میکنم و تو بغلم نمیکنی، خیلی وقته هیچی مثل قبل نیست.... هی برمیگردم عقب رو نگاه میکنم میبینم هیچ جا عذاب وجدان ندارم، هیچ جا برات کم نذاشتم، هیچ جا بهت بد نکردم. تا بودی جونم رو برات دادم... پا گذاشتم رو زندگی و ایندم فقط برای تو، برای تو زندگیم... فقط میدونی از چی اتیش میگیرم؟ از اینکه همه دست و پام رو زدم که نری ولی رفتی، از اینکه همه زورمو زدم که داغت رو دلم نمونه و نشد، از اینکه همه تلاشمو کردم که نیام سر خاکت و نشد... اون شب اخر رو یادته تو بیمارستان؟ به ما گفتن تو حالت خوبه، ولی من مثل همیشه حست کردم عزیزم، من دیدمت، اون صورت قشنگت که خیس عرق بود اون چشمای خوشگلت که با چسب بسته بودن، اون دست و پاهای مانیکور کردت که یخ یخ بود، من همه ی اینارو دیدم.... دیدم و سر خوش به مامان و داداش گفتم حالش خوبه برید من امشب رو هستم، به اونا گفتم تو عمرت به دنیاعه تو برمیگردی تو هیچیت نمیشه، گفتم و خودم باور نکردم، به اونا گفتم شب راحت بخوابید ولی خودم تا صبح تو حیاط بیمارستان راه رفتم....    «آن شبِ جان فرسـا؛ من، بی تو نیاسـودم»   «وه که شدم؛ پیـر از غم… آن شب وُ فرسودم» ان شب جان فرسا من بی تو نیاسودم زندگیم. حس کردم رفتنت رو عزیز ترینم. یادته مسیح هیچ وقت بهت نمیگفت خواهرم.... ولی فردا صبح تو بیمارستان عربده میکشید خواهرم.... بعد از یه ماه هممون تا حدودی برگشتیم به زندگی، من رفتم دانشگاه مسیح رفت سرکار، من شوخی کردم مسیح خندید ولی... ولی در اتاقت همینطور بسته بود، گوشیت همینطور خاموش موند، اخرین بازدید واتساپت دیگه بروز نشد، جای خالیت سر میز همینطوری خالی موند، داغت هم رو دلمون همینطوری داغ موند....                                             زندگیم بعد تو خیلی عوض شد، هیچی مثل قبل نشد عزیزم. شاید باورت نشه ولی حاضرم همه ی زندگیم رو بدم تا فقط یه بار دیگه وقتی گوشیم زنگ میخوره اسم تو روش بیافته. شاید باورت نشه ولی من یه روزایی،یه دقیقه هایی نبودنت یادم میره....                                     تو خودت یادته من چقدر عاشق تنهایی بودم، تنهایی. قدم زدن، تنهایی خونه موندن ولی من همیشه بهت میگفتم از تنها بودن تو این دنیا اصلا خوشم نمیاد ولی تو خیلی راحت تنهام گذاشتی. حالا دیگه از تنهایی بدم میاد چون تنهایی نبودن تورو بهم یاداوری میکنه.                         همیشه فکر میکردم بعد رفتنت میپاشم، از دوستام دور میشم، درسم رو ول میکنم، افسرده میشم، ولی بعد رفتنت به یه طرز عجیب غریبی قوی شدم، یه نیرویی داشتم که نه تنها خودم نیافتادم بلکه مامان و مسیح رو هم جمع کردم و تو این نیرو رو بهم دادی.... همیشه باهات سرم بالا بود، حتی تو بیمارستان وقتی رو تخت بودی افتخار میکردم همراه تو ام، همیشه بهت افتخار کردم... خواستم بهت بگم الانم بهت افتخار میکنم، هنوز باهات سرم بالاست و.... و هنوزم دوستت دارم</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 00:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خیری هست...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-lgjeiquqq9nj</link>
                <description>شاید تو نخونی این نامه هام رو ولی من همچنان برات مینویسم.... حقیقت این جمله رو زیاد شنیدم.... وقتی مریض شدی، وقتی حالت بد بود، وقتی رفتی..... ولی با خودم میگفتم اینا همش برای التیام درد منه، یه مشت اراجیف که مردم سر هم میکنن تا با اونا ارومت کنن. ولی یکم که گذشت دیدم نه، مثل اینکه واقعیته. ادم ها بعد از یه سری از دست دادن ها خیلی چیزا رو بدست میارن.... مثلا من بعد از از دست دادن تو فهمیدم دوستایی که انقدر سنگشون رو به سینه میزدم نموندن برام، یهو چشم باز کردم دیدم هیچکدوم از دوستایی که یه روزی دم از معرفت میزدن نیستن پیشم، یهو چشم باز کردم دیدم تو تنهایی هام همون پسر خاله ای داره منو دلداری میده که تو یه روزی میشستی کنار منو قسم میخوردی این ادم بیخیال دو عالمه.... یهو چشم باز کردم دیدم دوستایی که همه ی زندگیت رو ریختی پاشون سر خاکت دارن از مدل موهاشون حرف میزنن ولی همون عمویی که سر بد بودنش قسم میخوردی اون دور وایساده تا اشکاش رو کسی نبینه.... یهو چشم باز کردم دیدم دوست پسری که یه شبایی از غصه اش تا صبح بیدار بودی به چهلمت نکشیده یکی دیگه رو پیدا کرده ولی همون پسر عمه ای که قسم میخوردی تو رو فقط بخاطر موقعیت اجتماعیت میخواد هنوز بعد 7 ماه از رفتنت نمیخنده.... یهو چشم باز کردم دیدم همه ی کسایی که قسم میخوردی سر خوب بودنشون نیستن، ناهارشون رو خوردن و از ترس اینکه من ببینمشون و گریه کنم رفتن... یهو چشم باز کردم دیدم همون پسر خاله ای که تو میگفتی خیلی عوضی و بدرد نخوره شب رفتنت تا صبح منو تو خیابون ها چرخوند و از درد نبودنت داد زد و پا به پای من اشک ریخت.... یهو چشم باز کردم دیدم اون رفیق 16 سالت حتی یه بارم توی مراسمات به ما کمک نکرد اما همون دختر خاله ای که میگفتی فقط بهت حسادت میکنه با چه دردی داره همه چی رو برای مراسمت اماده میکنه.... یهو چشم باز کردم دیدم هیچکدوم از ادم هایی که تو روی خوب بودنشون قسم میخوردی نیستن که فقط به اصطلاح ادم بدا موندن.... اون موقع تازه فهمیدم خانواده بده بدم باشه باز خانواد است، باز سگش شرف داره به دوستای ادم... همون دوستایی که تو یه روزی میشستی پیششون درد و دل میکردی و الان همون حرفا رو کردن نقل نبات مجلسشون... یهو دیدم خانواده چقدر میتونه تو مواقع سخت دلگرمی باشه، چقدر همون پسر خاله ها و دختر عمه ها میتونن مرهم دردات باشن. یهو دیدم بعد رفتنت فقط اونا برام موندن، دیدم اونا حتی اگه بدترین حرف هارو هم بهشون بزنم فکر رفتن از پیشم به سرشون نمیزنه چون میدونن داغ دارم، دیدم وقتی مامان رفته بود خونه ی خاله وقتی بابا رفته بود خونه ی عمو تا فقط یکم اروم باشن همون پسرخاله های مثلا بی غیرت تا صبح تو سالن خوابیدن نرفتن خونه هاشون تا مبدا من تنها بمونم اتفاقی بیافته، دیدم همون دختر خاله های مثلا حسود تا صبح نشسته بالا سرم میخوابیدن تا مبدا تبم بره بالا و باز کابوس ببینم، دیدم همون پسر عمه های مثلا بدرد نخور دنیای حرف هم بهشون بزنم باز وقتی میخوام نصف شب از خونه بزنم بیرون دنبالم راه میافتن تا تنها نصفه شب نرم بیرون، دیدم همون عمه های مثلا عوضی حتی یه شب مامان رو تنها نذاشتن و پا به پای ما درد کشیدن. دیدم.... دیدم.... دیدم خانواده هرچقدر هم بد باشه بازم موقع سختی همشون باهم میشن یه لشکر تا جلوی زمین خوردنت رو بگیرن... دیدم پسر خاله ها شاید بادیگار نباشن اما همیشه اماده به حمله هستن تا کسی اذیتم نکنه، دیدم دختر حاله ها شاید پرستار نباشن اما همیشه اماده هستن تا صبح بالا سرم بشینن تا یه وقت حالم بد نشه... رفتنت خیلی درد داشت عزیزکم، ولی حداقلش اینه فهمیدم کیا واگعی هستن و کیا کیک:)</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 02:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم بی بدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-hsh2ymhvaaha</link>
                <description>****توجه: این پست حاوی اسپویل فیلم هست.****فیلم بی بدنحقیقت من تخصص زیادی در زمینه نقد کردن فیلم و کتاب ندارم...... نزدیک 2 سال کلاس های نقد رفتم و بر مبنای اون میخوام فیلمی که این اواخر بشدت سر و صدا کرده رو براتون نقد کنم.... کمتر  کسی رو میشناسید که اگر ماجرای قتل سال 1392 یعنی ماجرای پر سر و صدای ارمان و غزاله رو براش تعریف کنید به یاد نیاره. پرونده پر سر و صدا و البته بشدت طولانی هم بود به عقیده برخی افراد صرفا بخاطر موقعیت اجتماعی خوب پدر ارمان انقدر طولانی بود. این پرونده جنحالی در نهایت در سال 1400 پس از 8 سال با اعدام ارمان به پایان رسید. اما حالا با گذشت 2 سال از این ماجرا گویا اقای کاظم دانشی و مرتضی علیزاده سوژه جدیدی برای سینما پیدا کرده اند. فیلم سینمایی بی بدن به کارگردانی مرتضی علیزاده و نویسندگی کاظم دانشی در سال 1402 اکران شد و برای نخستین بار در جشنواره فیلم فجر به نمایش در امد و البته از شرکت در بخش اصلی جشنواره محروم شد، که خیلی زود با واکنش تند خانم الناز شاکردوست رو به رو شد. این فیلم برخلاف گفته نویسنده و کارگردان هم ظاهر و هم باطنی مشابه پرونده غزاله دارد. خانواده ای داغ دیده که در پی جسد دخترشان هستند و خانواده یا که در تلاش هستند تا پسرشان را از چوبه دار فراری دهند، خانواده ای که از تمام قدرتشان استفاده میکنند تا فقط پسرشان را از دست ندهند. فیلم بی بدن از جمله فیلم هایی بود که تا لحظه ی اخر شما را گرفتار خودش میکرد و حتی تا خانه با شما می امد. صحنه اول فیلم که با نشان دادن اعدام همراه است تا حدودی برای ما مشخص میکند که با چه فیلمی رو به رو هستیم.میتوان گفت این فیلم به خوبی جزئیات پرونده را به تصویر کشید و کاملا بی طرف دغدغه های هر دو خانواده را به ما نشان داد. الناز شاکردوست در نقش مادر ارغوان بازی بشدت حذابی را به مخاطبش نشان داد، نقشی مادری درمانده و زنی که سراسر وجودش قصاص را فریاد میزد، زنی که تمام دغدغه اش پیدا کردن جسد جگر گوشه اش است حتی در بین زباله ها... الناز شاکردوستالبته پر واضح بود که اقای علیزاده سعی داشته تنها احساسات مارا بیشتر درگیر فیلم کند، وگرنه موضوع ابن فیلم به قدر کافی دردناک است، تجاوز، زور، قدرت، پول، قتل، بی رحمی و.... در تک تک صحنه های این فیلم فریاد میزنند و لازم نیست مادری را در حالی که بین انبوهی از زباله به دنبال جسد دخترش میگردد نشان داد. شاید بشه گفت انتخاب الناز شاکردوست برای این نقش درست ترین بود و ایشون به خوبی توانستند حس درماندگی و غم را به مخاطب القا کنند. از بازی جذاب خانم شاکردوست گذر میکنیم و به بازی نه چندان خوب اقای سروش صحت میرسیم. بازی اقای صحت بازی بدی نبود اما برای این فیلم، برای این موضوع، برای این حجم غم کم بود. اقای صحت نتوانستند به من مخاطب غم و دل شکستگی یک پدر را نشان دهند، شاید اقای صحت میتوانست پاسخ بهتری به تجاوز به دخترش نشان دهد، شاید میتوانست پاسخ بهتری به جسد تکه تکه شده دخترش نشان دهد، شاید میتوانست پاسخ بهتری به پنهان کاری مادر ارغوان نشان بدهد.....ارامش..... ارامش تنها واژه ای بود که برای کاراکتر اقای صحت میتوانیم در نظر بگیریم بر عکس خانم شاکردوست که خشم و اندوه در تک تک سلول های صورتش فریاد میزند. البته به دور از انصاف است که از بازی جذاب سروش صحت وقتی از عروسی و لباس سقید دخترش حرف میزند بگذریم. پدری که حسرت دارد، حسرت روز هایی که برای فرزندش دیده بود و نتوانست تجربه کند و ان رقص خیالی در عروسی دختر مرده اش شاید درست ترین بازی اقای صحت بود. سروش صحتاز اقای صحت نیز میگذریم به اقای پژمان جمشیدی میرسیم. اقای جمشیدی که بیشتر در غالب طنز فعالیت دارند به خوبی  نقش یک پدر درمانده ایفا کردند. پدری که به هر طنابی برای نجات پسرش چنگ میزند، پدری که قول ازادی به فرزندش میدهد و خود به او میگوید که حاشا کند ولی لحظه اخر فریاد میزد«سروش همه چیز را بگو».... شاید زیباترین بازی را اقای پژمان جمشیدی در انتهای فیلم داشت، لحظه ای که فهمید پسرش را برای اعدام برده اند و تمام بازی را باخته، تمام در ها به رویش بسته شده. لحظه ای که فهمید راهی جز بازگویی حقیقت برایش نمانده و شاید لحظه ای که قدم به قدم دیوار های زندان را متر کرد و فریاد زد «سروش حرف بزن بابا».... لحظه ای که حس کرد تمام شده، حس کرد برای همیشه پسرش را از دست داده و با غمی بی انتها روی زانو هایش فرود امد زیبا ترین بازی اقای جمشیدی بود. پژمان جمشیدیو اما بازی سرکار خانم گلاره عباسی..... بازی به شدت سطحی، شاید مثل فیلم قبلی خانم بهرامی انتخاب مناسب تری برای این نقش بود زیرا ایشون بارها به ما ثابت کرده بود که چطور میتواند حس غم را به مخاطبش القا دهد.... مادر سروش بازی بر سر جان پسرش راه انداخته ولی حتی التماس ها و گریه هایش هم طبیعی از اب در نیامده، مادری که حتی گریه هایش هم دل من مخاطب را به رحم نمی اورد.... شاید بتوان گفت انتخاب خانم عباسی برای این نقش اشتباه بود.... و اما اقای نوید پورفرج. ایشون کاملا یک پلیس ایرانی را برای ما به تصویر کشیدند. عبوس، جدی، خشن. پلیسی که تک تک حرفایش با تیکه و کنایه و به ذنبال حقیقت است، پلیسی که همیشه به دنبال حق است حتی اگر حق گرفتن رضایت برای قاتل باشد.... پلیسی که غیرت دارد و دغدغه اش ناموس است، پلیسی که خودش دختر دارد و شاید بیشتر از همه حال ان پدر را میفهمد که بر سر عکس های عریان دخترش معامله میکنند. نوید پورفرج و اما کمی از بحث بازیگران که بگذریم به بحث فیلمنامه میرسیم. فیلم نامه ای که شاید بزرگترین باگ آن نشان ندادن گذر زمان بود به طوری که اگر کسی از اصل ماجرا خبر نداشت فکر میکرد تمام این اتفاقات در طی یک ماه افتاده.... فیلمنامه بشدت جذاب بود، تا لحظه ی اخر مخاطب را بند صندلی میکرد، صحنه های دردناک را به خوبی به تصویر میکشید و چندین بار مخاطب را به گریه می انداخت و مخاطب را با بغضی در گلویش راهی میکرد.... شاید یکی دیگه از معما های فیلم مقصر نشان دادن پدر سروش بود در صورتی که در واقعیت چنین چیزی هرگز اثبات نشد... و اما مسئله ی پایانی موسیقی تیتراژ بود، قصه ای غم انگیز، ماجرایی دل خراش و چه صدایی بهتر از صدای استاد چاوشی.... اهنگ بی بدن از استاد محسن چاوشی در لحظه ی اعدام سروش پخش شد و فیلم به پایان رسید. موسیقی که بشدت وصف حال ارغوان و مادرش بود.... متن شعر بی بدنسخن پایانی: فیلم بی بدن ماجرای غزاله و ارمان را به خوبی به تصویر کشید و به جزئیات پرونده با دقت و حوصله پاسخ داد و شاید پیام مهمی که در پی داشت این بود: چیزی را از بقیه پنهان نکنید!!! و از نظر من تمام دختران سرزمینم و تک تک خانواده هایی که دختر دارند باید این فیلم را ببینند تا فقط کمی به دخترانشان نزدیک شوند تا به انها فرصت بدهند از اشتباهاتشان بگویند.... به امید روزی که نه غزاله ای باشد و نه ارمانی..... پایان. </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 01:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد رفتنت...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-ejjynbpaqgau</link>
                <description>این روز ها بیشتر از همیشه نبودت را حس میکنم.... انگار به یک شادی عظیمی رسیده هم که بدون تو از مرگ هم برایم سخت تر شده.... انگار به یک شادی عظیمی رسیده ام که نبود تورا بیش از پیش به من یاد اوری میکند.... انگار به یک شادی عظیمی رسیده ام که بیش از پیش به من تلنگر میزد... تلنگر میزد و میگوید: میبینی هنوزم نیست؟؟ چند روزی هست که نخوابیده ام چند روزی هست که بیدارم.... من بیدارم من بی خوابم چون، چون تو هنوز خوابی.... به هرکس میگم از درد نبودنت، از غم رفتنت، میشنوم که پشت سرم میگویند: حالا فوت شده دیگه خودت که زنده ای زندگی کننمیفهمند..... نمیفهمند.... و امیدوار هم هستند که نفهمند، نفهمند که من، مامان، بابا چه دردی رو پشت سر گذاشتیم... شاید هم درست میگن من نمردم، ولی زنده هم نماندم، شاید من فقط دفن نشدم، شاید من فقط کنار تو خاک نشدم، موندم موندم تا قابل تحمل تر کنم این زندگی را برای مامان و بابا... موندم تا بعد تو بشم دختر بزرگ خانواده،تا بشم همدم مامان، تا بشم عزیز و امید بابا.... ولی.... اگر رفتن تو هزاران عیب داشت یک خوبی هم داشت، خوبی اش این بود که من شناختم ادم های اطرافمون رو... همون ادم هایی که سر خاک تو داشتن صحبت میکردند کدام مزون مانتو های بهتری دارد، همون ادم هایی که حلوای تو را خوردند و پشتت بد گفتند، همون ادم هایی که سر مراسم چهلمت که ما داشتیم از درد و رنجمون تیکه تیکه میشدیم داشتند راجب رنگ موهایشان صحبت میکردند..... و به همان اندازه شناختم ادم هایی را که پا به پای ما با غمت پیر شدند، شکستند، مردند..... ادم هایی که سر هر مراسمت قبل ما انجا بودند، ادم هایی که تو روز های بعد رفتنت هزار مدل بهشون توهین کردم و نرفتند، ادم هایی که بعد رفتنت هرکاری کردند تا من برگردم.... برگردم به همان ورژن شاد و بی غم سابقم... اما نمیشود، بعضی اتفاق ها در زندگی مثل یک طوفان هستند، وقتی می ایند همه چی را با خودشان میبرند، اینده ای که ساخته ای، زندگی که ساخته حتی شخصیتی که داری.... همه را با خود میبرند و تو مجبوری از نو بسازی... از نو خودت رو بسازی... و وقتی ساختمانی میریزد دیگرد ترمیمش نمیکنند میکوبند و از نو میسازند... ادم ها هم همینند... من همیشه یادم میمونه ادم هایی رو که یه شب وقتی اعصابم خورد بود، از تو، از نبودنت، از رفتنت، از خدا و با اون ها بد حرف زدم و لال شدند، لال شدند و ارومم کردند، لال شدند و گله نکرد، لال شدند و من بدون تو رو تحمل کردند..... بی خود نیست که شاعر میگه: «نه رفتی از قلبم، نه کم شد از دردم..... نه مردم از دوریت، نه زندگی کردم.....» انگار بعد از رفتنت 2 تکه شدم.... 2 ادم متفاوت شدم با 2 شخصیت متفاوت... یکی میخواهد تمام دنیا را ببیند و دیگری حتی نمیخواهد اتاقش را ترک کند.... من خندیدم، به رفتنت، به نبودنت، به پر پر شدنت خندیدم و همه فکر کردند فراموشت کردم، همه فکر کردند بلاخره با نبودنت کنار اومدم ولی... ز بس خندیدم و پنهان نمودم راز خود راکسی باور ندارد در دلم دریای درد است:)) میخوام یه سوالی ازت بپرسم!! شده تاحالا شاکی بشی، از خودت، از وجودت از... از خدا؟؟؟ من بعد رفتنت خیلی شاکی شدم ازش، باهاش قهر کردم، باهاش حرف نزدم، نمیدونم.... شاید فکر میکردم اگه باهاش لج کنم تورو بهم برمیگردونه... شب رفتنت، سرش داد زدم، جیغ زدم، بودنش رو زیر سوال بردم.... ولی تهش دیدم فقط اون برام مونده... دیدم بعضی چیزا رو با حرف نمیشه گفت ولی اون ازشون خبر داره خبر داره چقدر حالم بده خبر داره چقدر دلم پر درده.... دیدم وقتی همه قضاوتم میکنن فقط اونو دارم که بهش پناه ببرم... خود گنه کاریم و از دنیا شکایت میکنیمغافل از خود دیگری را هم قضاوت میکنیم.... بعد از یه مدت دیدم، من هر جور گریه کنم، هر جور عزاداری کنم حتی اگه بعد رفتنت بخندم هم همه قضاوتم میکنند.شاید برای همین است که یک روزه از همه بریدم. از همه بریدم و من موندم و مامان و بابا. امیر مقاره خیلی قشنگ میگه: «بغلم کن، حالم خوب نی من. همش دارم سوخت میدم چون ادم بد هارو خوب دیدم. ما تو صلح بودیم اینا جنگیدن، خوب بودیم اینا بد دیدن، ما تو غم بودیم ولی خندیدن. مامان.... ما سیب بودیم اینا هفت تیرن» میخوام بگم... اگه تو هم مثل منی.. اگه تو هم دلتنگ عزیز رفتتی، اگه تو هم دلت پره از نامردی بقیه، اگه تو هم بی قراری اروم نداری.... بهت حق میدم، ولی میخوام بگم این روزا هم میگذره داغ عزیزت هیچوقت سرد نمیشه ولی خنک تر میشه... مینوام بگم این روزا هم میگذره و وقتی اسمش رو بشنوی وقتی وسایلش رو ببینی کمتر همه جونت میسوزه.. ولی ول کن ادم ها رو اونی که میتونه الان ارومت خداعه... اعتماد کن بهشای کسی که داری منو قضاوت میکنی که بعد رفتن عزیزم دارم دیوونگی میکنم میخوام بگم هیچکس بعد هیچکس نمرده ولی خیلیا بعد خیلیا دیگه زندگی نکردن.... </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 15:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو....</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-d6dxkrtmqhoz</link>
                <description>این برای توعه عزیز ترینم.... حرفا هایی که خیلی وقته میخوام بیام پیشت رو بزنم ولی دلش رو ندارم بیام و دست بکشم رو اون سنگ سرد، اخه میدونی تو از سرما بدت میاد. دلش رو ندارم بیام دست بکشم روی اون سنگ سرد سیاه و فکر کنم بعد 7 ماه خاک با اون صورت قشنگت چیکار کرده؟؟ دلم خیلی برات تنگ شده عزیزکم خیلی...... دلم تنگ شده برای پارسال این موقع که تک تک خیابون های تجریش رو متر کرده بودیم. دلم تنگ شده برای اون پا دردی که دم عید از دستت داشتم، انقدر سخت پسند بودی کل بازار هارو باید میگشتی تا قشنگترین لباس رو پیدا کنی میدونی دلش رو ندارم بیام سر خاکت فکر کنم وقتی داشتن یه لباس سفید ساده تنت میکردن جالت چجوری بود؟ من بعد تو بزرگ شدم قد کشیدم رشد کردم فهمیدم چجوری خودت دردامو به دوش بکشم. نمیدونم حال تو الان چجوریه ولی حال ما خیلی بده خیلی. تو نیستی دیگه... این یه حقیقته یه حقیقت که هنوز هیچکس باهاش کنار نیومده. حال ما خیلی بده عزیزم. خبر از گریه های مامان نصفه شبا داری؟؟ خبر داری بابا زیر غم نو کمرش شکست و هیچی نگفت؟؟ من هنوز دلشو ندارم از جلو در اتاقت رد شم. هنوز وقتی رد میشم بوی تنتو حس میکنم هنوز وقتی رد میشم صدای خنده هاتو میشنوم هنوز وقتی رد میشم صدای حرفات تو گوشمه. بعد رفتنت هیچکس دلشو نداره بره تو اتاقت هیچکس دلشو نداره به وسایلت دست بزنه. من هنوز شبا تو خیالم بغلت میکنم گریه میکنم بوست میکنم و با حسرت نداشتنت میخوابم. تو نیستی و من تنها غصه ی درسی که پاس نشدم و خوردم، تو نیستی و من تنها غصه ی غذایی که سوخت رو خوردم، تو نیستی و من تنها شکستم من تنها مردم. تو خبر داری روز رفتنت چه قیامتی شد؟؟ خبر داری هرکی میومد تو شوک بود؟؟ اخه تو حالت خوب بودمن بعد تو بزرگ شدم.... یادگرفتم چجوری حقمو بگیرم، یاد گرفتم دمای اتاق باید چقدر باشه تا گلام نمیرن، یاد گرفتم لباس هام رو چجوری اتو بزنم، یاد گرفتم به کاکتوسا چقدر اب بدم، یاد گرفتم چجوری خودم زخمامو ببندم، یاد گرفتم چجوری شب هارو با گریه صبح کنم و هیچی نگم..... همه ی اینارو یاد گرفتما.... ولی زندگی بدون تورو هنوز نهشاید باورت نشه ولی یه روزایی که تو خونه تنهام بلند اسمتو صدا میزنم، یه روزایی که خونه تنهام دو تا لیوان چایی میریزم، فیلم مورد علاقه ات میزارم و وسط بلند بلند خندیدم یهو چشمم می افته به مبلی که همیشه میشستی چشمم می افته به لیوان چایی که پر مونده چشمم می افته روی میز که فقط گوشی من روشه و میفهمم تو نیستی.... هنوزم نیستی من رویا هامو با تو گذاشتم تو قبر چون من ایندمو با تو دیده بودم.... و من هنوز انقدر قوی نشدم که اینده ای که با تو دیدم رو تنها زندگی کنم.... روزا رو با دانشگاه و باشگاه و دوستام و کلاس ها میگذرونم ولی شبا رو چیکار کنم؟؟ شبایی که از غصه پر میشه دلم شبایی که میشینیم سر میز شام و همه زل میزنن به جای خالیت. ما چجوری سال رو تحویل کنیم بدون تو؟ چجوری؟؟ بعد رفتن تو اسمونم رنگش تیره شد... نمیتونم فرار کنم ندا... نمیتونم از نبودنت فرار کنم. نمیتونم فرار کنم که دیگه نیستی و من موندم و یه مشت عکس و خاطره که فقط بنزین رو اتیش دلمه. نمیتونم فرار کنم که دیگه سال تحویل تا بمب رو میزنن نمیپری بغلم. نمیتونم سر سفره هفت سین جای خالیت رو ببینم و اشک نریزم. نمیتونم وقتی از خرید عید برمیگردم سریع نیام تو اتاقم خرید هامو نشونت ندم. نمیتونم به این فکر کنم که چند وقته اسمت رو گوشیم نیوفتاده و اشک نریزم. نمیتونم به این فکر کنم که دیگه نمیتونم صدات رو بشنوم و اشک نریزم. نمیتونم به این فکر کنم که نیستی و نمیرم..... دلم خیلی برات تنگه عزیز ترینم.... خیلی زیاد... میدونم جات خوبه ها ولی جایی که ما هستیم فرقی با جهنم نداره. اوایل گشتم با بفهمم چرا خدا تورو برد؟ توان چی رو دادی؟ چرا تو هشت میلیارد خانواده دست گذاشت رو ما؟ میدونی به چی رسیدم؟؟؟ این دنیا برای تو با اون قلب مهربونت زیادی کثیفه عزیزم. دلم برات تنگه ندا.... کاش بیدار میشدیم میدیدم تو پیشمونی و همه ی اینا خوابه. دلم برات تنگه ندا... خیلی تنگه... </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 19:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزگترین سرمایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D8%A8%D8%B2%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-ypj7fv25sznb</link>
                <description>یدونی بزرگترین سرمایه ی یه نفر چی هست؟؟ بنظرم من بزرگترین سرمایه ی نفر نه پولشه نه سلامتیشه نه..... بنظرم بزرگترین سرمایه یک نفر ادم هایی هستند که اون رو دوست دارن. ادم هایی که توی شرایط سخت کنارت میمونن، بهت پشت نمیکنن، نمک رو زخمت نیستن، مرحم روی درداتن اونا بزرگترین سرمایه های تو هستند. سرمایه هایی که باید با چنگ دندون نگهشون داری. سرمایه هایی که باید برای داشتنشون بجنگی. سرمایه هایی که شاید تا پیداشون کنی کلی سختی بکشی، کلی شکست بخوری، کلی بی معرفتی ببینی ولی وقتی پیداشون کنی وقتی بشینی کنارشون یه چای تلخ بخوری تموم میشه، تمام درد هات، تمام دلتنگی هات، تمام غصه هات..... ادمایی که دوستت دارن رو هیچ وقت از دست نده. هیچ وقت بهشون پشت نکن. هیچ وقت تو مواقع سختی تنهاشون نذار. روزی ده بار با خودت تکرار کن: (با ادمایی که دوستت دارن با سیاست رفتار نکن) تو خانواده سیاست نداشته باشید. تو رفاقت سیاست نداشته باشید. تو دوست داشتن هاتون سیاست نداشته باشید. سیاست کثیفه، سیاست توش دروغ داره، سیاست پاکی ها و قشنگی هارو از بین میبره، سیاست برای قدرت گرفتنه نه همراه و همدم بودن. اگر کسی رو دوست داری: بهش امنیت بده راحت حرف بزنهبهش امنیت بده بلند بخندهبهش امنیت بده بلند گریه کنهبهش امنیت بده گاهی تنها باشهبهش امنیت بده گاهی خودش باشه بدون ترس از عواقبشباور کنید احترام و امنیت خود عشقه. اگر کسی رو دوست داری یاد بگیر ازش تشکر کنی. یاد بگیر اگر ادم ها بهت کمک میکنن اگر در مواقع سختی دستت رو میگیرن بهت نیاز ندارن، یاد بگیر این ادم ها تول از شعورشون و بعد از لطفشونه که با تو هستن. یاد بگیر به کسی که دوستت داره حسادت نکنی، یاد بگیر نخوای با فریب و توطئه ازش جلو بزنی، یاد بگیر به قصد زمین زدن کسی که دوستت داره جلو نری چون پست هر ادم محکمی صدای خورد شدن شب هنگام استخوان هاش میاد. پشت اروم ترین ادم های، اشک و بغض و فریاد حس میشه. پشت مهربون ترین ادم ها، پر از طعنه ها و کنایه های بقیه پیدا میشه. یادت باشه پشت هر ویترین قشنگ و مرتبی، یه انباری درهم ریخته و داغونه. لطفا ادم باشید..... ته تمام این حرص زدن هاته تمام این دل شکستن هاته تمام این طمع هاته تمام این غصه خوردن و گریه هاته ته تهش 2 متر قبر هست که روزی نصیب همه ی ما میشود. تا به حال کسی در این دنیا نمانده و پس از این هم نمی ماند. این دنیا فقط مسافرخانه ای است برای سفر های کوتاهی که ما داریم. زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماستهرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رودصحنه پیوسته به جاستخرم ان نغمه که مردم بسپارند به یادخیلی حرف زدم نه؟:) ته ته تهش خواستم بگم اروم باش، رها کن. انقدر دل نشکن، انقدر به بقیه کنابه نزن، انقدر حرص نزن، هیچ چیز ارزش این همه دلهره رو نداره ما رفته ایم و الان سال 1502 است! ته ته تهش میخواستم بگم تو نمیدونی خیر یه ادم هایی خیر یه اتفاق هایی تو زندگیت چیه. یادت باشه از سیاه ترین ابر ها قشنگترین باران ها میاد، پس از پشت بدترین اتفاق ها قشنگترین تجربه ها میاد. میگفت: من تاریخ ان شبی را که در خودم شکستم و از عمق وجودم گریستم را دقیق به خاطر دارم. نه بخاطر ان شب بلکه بخاطر ادم دیگری که روز بعد به ان تبدیل شدم. تمام. </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 23:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی وقت ها لازمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-ncpphn5xboje</link>
                <description>بعضی وقت ها لازمه دلت بشکنه.... لازمه بهت بخوره و ناراحت بشی..... یه وقتایی از دست دادن بهترین تجربه است.... یه جاهایی باید یه ادم ها فرصت بدی دروغ بگن درخالی که حقیقت رو میدونی..... یه جاهایی باید دردناک ترین اتفاق هارو تجربه کنی تا به نسخه بی نقص خودت برسی. یادت باشه هیچ ادمی توی شاد بودن محض موفق نشده. تنها ادم هایی که رنج نمیکشن مرده ها هستن. زنده بودن یعنی گاهی اسیب دیدن، شکست خوردن، از دست دادن، اشتباه کردن ولی ادامه دادن.... زندگی پر از لحظه های غم انگیزه. لحظه هایی که برای همیشه امیدت میره، انگیزت میره اما هروقت انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشتی به نسخه های دیگه ای از خودت در اینده فکر کن و به اون ها فرصت زیستن بده. تو نمیتونی از رنج کشیدن فرار کنی اما میتونی کم ترش کنی. با انتخاب ادم های درست کنار خودت. ادم هایی که جا نمیزنن، فرار نمیکنن. یادت باشه ادم ها رو سه جا میتونی بشناسی: ۱.وقتی بهشون نیاز داری۲.وقتی سودی براشون نداری۳.وقتی باهاشون هم عقیده نیستیمن تا دلت بخواد تحصیل کرده بیشعور دیدم، خوشگل بی شخصیت دیدم، خنگ هفت خط دیدم، زرنگ توخالی دیدم، پولدار گرسنه دیدم..... پس درست انتخاب کن. ظاهر ادم ها با پول حل میشه، هیکل بد با چند جلسه باشگاه درست میشه ولی ذات بد حتی با میلیارد ها دلار هم تغییری نمیکنه. یادتون باشه وقتی پا میذارید تو زندگی یک نفر، وقتی اون رو به خودتون امیدوار میکنید، وقتی بهش انگیزه ادامه دادن میدید ولی در نهایت با بی رحمی ولش میکنیدشما مسئولید. در قبال تمام بلاهایی که اون ادم بد رفتن شما سرش میاد مسئولید. پس لطفا ادم هارو از انچه هستند تنها تر نکنید. میدونم یه وقتایی تنهایی ادامه دادن سخت تره، غم انیگز تره، ترسناک تره ولی مطمئن تره. یه وقتایی به یه جاهایی میرسی که از قوی بودن خسته میشی از محکم بودن خسته میشی. از اینکه ماسک بزنی و با یه لبخند بری بیرون خسته میشی، تو باید حرف بزنی عزیزکم باید حرف بزنی چون یه روزی میرسه که یهو میشکنی یهو اون دیواری که دور خودت ساخته بودی بذای نشون ندادن حالت اوار میشه رو سرت. اون موقع است که یهو سد اشکات میشکنه خودتم میکشنی چون فشارش خیلی زیاده انقدر زیاد که خارج از تحملته، بعد یهو به خودت میای میبینی چقدر فاصله گرفتی با ادمی که بودی چقدر غریبه شدی با خودت..... میدونی وقتی دلت بشکنه خیلی چیزا عوض میشه.. نگاهت به ادما... احساست.... حتی خودت طوری تغییر میکنی و عوض میشی که حس میکنی خودت رو نمیشناسی..... گاهی وقت ها لازمه به اطرافیانت بگی«من یه ادم قوی هستم ولی نیاز دارم.... نیاز دارم به بغل کردنتون، نیاز دارم به گریه کردن، نیاز دارم یکی بهم بگه همه چی درست نیشه. ببینید منو» یادت باشه یه روزی همه چی درست میشه فقط امیدوارم تا اون روز انقدر خودت رو از بین نبرده باشی که رمقی برای شادی کردن تو تنت نباشه..... </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 18:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بهش میگی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C-otw7ujzlb9h4</link>
                <description>اگه همین الان خود ۱۵ سالت رو ببینی بهش چی میگی؟؟ سکوت...... دارم فکر میکنم..... دارم فکر میکنم چی بگم؟؟ نه...... دارم فکر میکنم کدوم رو بگم....... بگم به ادما اعتماد نکنبگم به ادما امید نبندبگم با ادم ها درد و دل نکنبگم به ادما از برنامه هات نگویا بگم به ادما دل نبند...... کدومشو بگم؟؟ مگه کلا چند سالم هست که انقدر حرف برای گفتن دارم؟؟شاید بگی شعار میده شاید بگی چرت و پرت میگهولی مطمئن باش یه روزی یه جایی یه وقتی به حرف من میرسی..... من بزرگ ترین ضربه های زندگیم رو از مورد اعتماد ترین ادم های زندگیم خوردم..... از همون ادمایی که فکر میکردم یه روز وسط اتیش جهنم میتونم بهشون زنگ بزنم بیان کمکم ولی خبر نداشتم خودشون قراره چه جهنمی برام به پا کنن.......از همون ادمایی که فکر میکردم یه شب ۴ صبح اگه تو خیابون گیر کردم میتونم بهشون زنگ بزنم....... من از بچگی همیشه فدایی خانوادم بودم..... سنگ صبور همشون بودم کسی ناراحت بود قبل از همه خبر دار میشدم و اول از همه پیشش بودم اما یه روز حالم بد بهم ریخت دلم از زمین و زمان گرفت تازه اون روز بود که فهمیدم من هیچکس رو ندارم هیچکس رو ندارم که وقت سختی بهش زنگ بزنم اون روز بود که فهمیدم این ۱۰۰ تا مخاطب توی گوشیم فقط حافظه ام رو پر کردن....... من اگه خود ۱۵ سالم رو ببینم بهش میگم انقدر با خودت نجنگ...... انقدر دشمن خودت و دوست بقیه نباش...... به خودت باور داشته باش چون یه وقتایی هم هست که انقدر فکر کردی، انقدر با خودت جنگیدی، انقدر رفتی و برگشتی، انقدر دو دوتا چهارتا کردی، انقدر حدس زدی، انقدر پیش بینی کردی، انقدر کم اوردی، انقدر تو افکارت مردی و زنده شدی..... که اخرش میگی ولش کن بابا بالاخره یه چیزی میشه دیگه یا میشه یا نمیشه، یا میاد یا نمیاد، یا خوب میشه یا بد.... این همه فکر کردن نداره، این همه خال خراب کردن نداره، این همه بدقلقی و ناراحتی نداره! از یه جایی به بعد ههممون یهو میزنیم زیر همه چیز میگیم ولش کن دیگه خسته شدم.... بعضی وقتا باید رهاش کرد این فکر لعنتیو میگم به حال خودش رها کرد مهم نباشه چی میشه!! به خودت باور داشته باش چون یه وقتایی میرسه که تنها کسی که میتونی بلندت کنه، خاک لباستو بتکونه، بوست کنه، بغلت کنه فقط و فقط خودتی..... یه وقتایی خودت ناجی خودتی...... تو اگه خود ۱۵ سالتو ببینی چی میگی؟؟</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 20:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ماییم....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-jmkhd4ckj4wi</link>
                <description>ادم...... چه واژه ای پرکاربرد و کم یابی..... میخوام ازت بپرسم چند تا ادم تو زندگیت میشناسی؟؟ ادم بودن فقط به معنی زنده بودن نیست. ادم بودن یعنی دل نشکستن یعنی اذیت نکردن دیگران یعنی کمک به همدیگه.......چند وقت پیش دو تا مقاله دقیقا زیر هم تو گوگل اومده بودن..... یکیشون درباره ی زودیاک(قاتل زنجیره ای) و یکی دیگه درباره دکتر هلاکویی بود. داشتم با خودم فکر میکردم چی میشه که ادما به اینجا میرسن چی میشه که یکی میشه هیتلر یکی میشه ماندلا. جامعه؟؟ خانواده؟؟ دوستان؟؟ چی؟؟؟ چی میشه یکی مثل چنگیز مغول به یه سطحی از توحش برسه که نزدیک 40 میلیون ادم بکشه...... و از اون طرف چی میشه که یکی مثل کوروش کبیر به یه سطحی از انسانیت میرسه که تو دوره ای که زنان ارزش نداشته اند انقدر به خانم ها احترام میذاره..... چی میشه که یکی میشه گاندی و یکی میشه ناپلئون؟؟ بنظرم توی وجود همه ما یه ماندلا هست یه هیتلر و این جامعه است که ما رو وادار میکنه که کدوم رو نشون بدیم....... بنظرم بیشتر این کار ها بجز انسانیت به وجدان و عقل ربط دارن..... وجدان...... عقلدو کلمه ای به ظاهر ساده.... اما با دنیایی از حرف.... وجدان چیه؟؟ ایا همه ی ادم ها دارن؟؟ یه جایی از کتاب دنیای سوفی نوشته وجدان طرز فکر ما نسبت به کار های اشتباهی هست که انجام میدیم... بنظر من وجدان توی همه ادم ها وجود داره مثل عقل اما همه ازش استفاده نمیکنن..... وجدان عقل مثل ماهیچه های بدن هستند هرچی ازشون استفاده نکنی به تدریج تحلیل میرن..... پس به جای رفتن به باشگاه ساختن بدن شش تیکه برای خودتون سعی کنید وجدان و عقلتون رو ورزش بدید تا دنیای قشنگ تری داشته باشیم..... </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 20:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیبه!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66161601/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%87-uewk3ls2gmei</link>
                <description>زندگی خیلی عجیبه انقدر عجیب که یهو چشمات رو باز میکنی میبینی انقدر بزرگ شدی که دیگه مامانت لباس تنت نمیکنه...... انقدر بزرگ شدی که دیگه بابات کاری به رفت و امدت نداره...... انقدر بزرگ شدی که خودت میتونی لباس بپوشی و موقع دلتنگی بری بیرون و قدم بزنی..... تا چند سال پیش برای این لحظه ها جون میدادم ولی الان میبینم بزرگ شدن هیچ چیز قشنگی نداره..... اینکه درگیر مسائلی بشی که براش خیلی کوچیکی زیبایی نداره.... بچه که بودم هر دفعه مامانم و زنداییم راجب مشکلات حرف میزدن بزور بی پریدم وسط حرفشون منم حرفی میزدم تا بگم منم بزرگم..... ولی الان حتی دوست ندارم در این مورد کسی باهام حرف بزنه..... من نمیخوام بزرگ باشم...... نمیخوام از الان بفهمم مشکل مالی چیه..... نمیخوام از الان بفهمم تجاوز چیه...... نمیخوام از الان مرگ دوستام و خانوادم رو ببینم..... نمیخوام بدونم افسردگی چیه..... من هرچی بزرگ شدم دردامم بزرگ شد...... امروز بابام جلو تلویزیون نشسته بودم یه فیلمی داشت پخش میشد یه دفعه بابام گفت تو پاشو برو این فیلم به درد تو نمیخوره پاشو تو اتاق بابا جون بازی کن..... ولی یه دفعه چشمش افتاد به من به منی که با دماغ عمل کرده و موهای رنگ شده روی مبل نشسته بودم پاهام رو روی هم انداخته بودم و داشتم با دوستام بحث میکردم جمعه بریم توچال یا نه؟:) یه دفعه با صدایی که توش غم موج میزد گفت: کی انقدر بزرگ شدی؟ انگار همین دیروز تو بیمارستان بغلت کردممیخوام بگم زندگی همین قدر زود میگذره و همین قدر زود تموم میشه..... پس باهم مهربون باشید:) </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 21:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دبیرستان</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-qot5s9ef9fon</link>
                <description>دبیرستان خیلی فضای عجیبیه....... یه حالی انگار بین زمین و هوا...... هم انقدر احساس بزرگی میکنی که خودت برای خودت تصمیم بگیری از اون طرف انقدر ترسو و بی اعتماد به نفس شدی که میترسی از کوچکترین قدمی که بر میداری...... بزرگترین وظیفه ات درس خوندنه اما انقدر کارای جانبی برات پیدا شده که اصلا نمیتونی تمرکز کنی..... میخوای بگردی و دنبال علاقه هات باشی اما نه خانواده میذاره نه مدرسه..... باید تصمیم بگیری که میخوای با ادمای جدید بگردی یا همون ادم های تکراری رو نگه داری..... باید تصمیم بگیری که میخوای به ادما اجازه بدی فراتر از یه دوست باشن یا نه...... باید تصمیم بگیری میخوای ادمایی که بهت حس کافی نبودن رو میدن رو کنار بزاری یا نه..... باید تصمیم بگیری میخوای به پسرا اجازه ورود بدی یا نه.... و در کنار تمام این تصمیم گیری های مهم باید تصمیم بگیری که اینده ات رو میخوای چیکار کنی😂😭تکلفیت با خودت مشخص نیستیه جاهایی به خودت میگی بسه دیگه انقدر حساس نباش انقدر همه چی رو به دل نگیر یه جاهایی هم به خودت میگی یکم مغرور چرا اینجا این حرف رو شنیدی بهت بر نخورد چرا قلبت نشکست....... یه جاهایی به خودت میگی تمومش کن انقدر خودتو با بقیه مقایسه نکن از جلو اینه بیا اینور یه جاهایی هم به خودت میگی چرا انقدر بی خیالی یکم بقیه رو ببین ... نوجوونی یعنی دو تیکه شدن..... انگار وجودت تبدیل میشه به دو تا ادم دو ادم که دقیقا مقابل هم هستن دو ادم یه یک سره باهم جنگ دارن دو ادم که هیچ وجه اشتراکی باهم ندارن...... میبینی تمام این احساسات مختلف تمام این محاوره های درونی تمام این افکار پراکنده تمام این درگیری های ذهنی فقط و فقط برای یه نوجوون ۱۲ تا ۱۸ سال است..... حالا فهمیدی چرا میگن نوجوونی تلخ ترین بخش شیرین زندگیه؟؟!!! </description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 15:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#ازپریودبگو</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D8%B2%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%D8%A8%DA%AF%D9%88-w3fmcdvgg68l</link>
                <description> سوال دارم چرا گفتن اینکه پریودم بده؟؟چرا خریدن نوار بهداشتی بده و باید توی کیسه سیاه باشه؟؟؟چرا ما از گفتن اینکه پریودیم به برادرمان و پدرمان خجالت میکشیم؟؟مگه چه عیبی داره ؟؟مگه یه عمر طبیعی نیست؟؟مگه یه چیزی نیست که خدا توی وجود ما‌گذاشته؟؟#ازپریودبگوچرا هنوز پریود تو جامعه ما به عنوان یک تابو شناخته میشه؟؟از همتون یه خواهش دارم از خانواده‌ای هستید که دختر دارید درباره ی پریود بی پرده باهاش حرف بزنید نذارید از زبان کسی غیر از شما به طور بدتری خیلی چیز ها بفهمه باهاش صحبت و بهش بگید چیز خجالت آوری نیست و تو نباید درباره ی این مسئله خجالت بکشی بهش بگید یه عمر خیلی طبیعیه بهش یاد بدید تو دوران پریودی چیکار‌کنه که فقط یکم از اون درد وحشتناکش کمتر بشه#زنان_قویاگر خانواده ای هستید که پسر دارید بهش یاد بدید دخترا رو بابت پریود مسخره نکنن بهشون یاد بدید وقتی بزرگ شدن اگر خواهرشون ، نامزدشون ، دوست دخترشون و...بهشون گفت پریودم مسخره اش نکنن یا حتی بی اهمیت از کنارش رد نشن کنارشون باشن باهاشون حرف بزنن دلداری بدن بهشون خوراکی های مقوی بدن و....بهشون یاد بدید به پریود به عنوان یک چیز وحشتناک و خجالت آور نگاه نکنن و اگر یه زمانی یکی از دختر های اطرافشون بهشون درباره ی پریود گفت مسخرش نکنن بهشون یاد بدید وقتی تو خیابون دست یه دختر نوار بهداشتی میبینن مسخره اش نکنن.#فرهنگ_سازیدر کل .......به دختراشون یاد بدید ضعیف نباشنو به پسرتون یاد بدید مرد باشنبه امید اینکه یک روز پریود توی جامعه ما هم به یک چیز خیلی طبیعی تبدیل بشه با کمک زنان و مردان هم وطنم:)))))))</description>
                <category>عشق نویسندگی.</category>
                <author>عشق نویسندگی.</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 15:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>