<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر خدیجه دانش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66200786</link>
        <description>دکترای ادبیات فارسی حماسی دوستدار محیط زیست حامی حیوانات نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:10:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1389144/avatar/qw3uax.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر خدیجه دانش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66200786</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمفونی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-odlefrcdd0sf</link>
                <description>سمفونی زندگیکلبه‌ در حاشیه شهر، کنار جاده اصلی بود. صدای رفت‌وآمد بی‌ وقفه کامیون‌ها، اتوبوس‌ها و تریلی‌ها، اتومبیل‌ها با قژژژژژژ.در سحرگاه  میریخت . صدای رخ رخ رخ ،از پنجره به بیرون نگاه کردم.رفتگر زحمتکش داشت جارو می‌کشید.صدای برخورد شاخه‌ها و برگ‌های درخت با شیشه پنجره شرخ شرخ شرخ.صدای حرکت عقربه‌های ساعت، تیک تاک تیک تاک.نگاهم به عکس دسته‌جمعی خانواده روی دیوار افتاد. آه که زمان چه زود می‌گذرد! به یاد درس دوران ابتدایی افتادم:&quot;وقت طلاست، وقت را غنیمت دان.&quot;صدای پرندگانی که روی سه رشته کابل برق نشسته بودند جیک جیک جیک.من نمی‌فهمم آن‌ها چه می‌گویند. حتم دارم درباره زندگی پرنده‌ای گفتگو می‌کنند.&gt; صدای پر مرغ عشق&gt; تو و حیاط خلوت شب،&gt; می‌پیچید توی تنهایی،&gt; می‌افتادم از پا&gt; و به یاد گلدان‌های شیشه‌ای می‌افتادم&gt; که در آن‌ها قلب‌های کوچکمان می‌تپید.&gt; (فروغ فرخزاد)صدای قطرات آب در دستشویی چک چک چک.باید شیر آب تعمیر شود.صدای سوت کتری هووووووف.باید دمنوش میوه‌ای (به و سیب و سنبل طیب) بنوشم چون  آرامش و انرژی می‌دهد. من در حال نگارش بودم.باید رساله را به پایان برسانم و دفاع کنم.ساعتی بعد از جای برخاستم تا ناهار درست کنم.صدای سرخ شدن بادمجان و کدوی سبز در تابه روی اجاق گاز جزززززززززز.دورو برم را مرتب کردم. باید خونه را تمیز کنم صدای جاروبرقی هووووووووم.صدای اذان آمد الله و اکبررررررر.ظهر شده بود و هوای شرجی شمال گرم و گرم‌تر شد .صدای پنکه خرخرخرخرخر خر.بعد از ناهار، یه لیوان اب خنک با عرق بهار نارنج کیف داد کمی استراحت کردم.صدای پرواز دو مگس وززززززر.صدای بی‌وقفه جیرجیرک‌ها چی چی چیصدای موبایل مرا از خواب بیدار کرد درررررررینگ.خواهرم بود، گفت آماده شو با بچه‌ها می‌آم دنبالت تا به کنار دریا بریم.به حمام رفتم، صدای آب شررررررشررررر.سرحال اومدم  واقعا اب مایه زندگی استدر مسیر راه  دریا موتورسیکلت‌ها ویراژ می‌دادند.صدای ترانه‌های قدیمی و نوستالژیک که پخش می‌شد: &quot;می‌خوام برم دریا کنار، دریا کنار هنوز قشنگه...&quot;در پارکینگ ساحلی پیاده شدیم.صدای مرغان دریایی در حال پرواز.صدای بوق کشتی‌ها و لنج‌ها.صدای امواج دریاپا برهنه روی ساحل مرطوب قدم زدم، دویدم و در گوشه‌ای دنج با همراهان نشستیم.چای قندپهلو  چسبید .صدای قلیان با زغال سرخ شده  و بوی توتون  قل‌قل‌قل‌ در ان فضا در هم آمیخت . به خانه برگشتم، شام سبک خوردم.گوشی موبایل رو برداشتم، پیام‌ها رو خوندم، عکس‌ها رو نگاه کردم.صدای قورباغه‌های دوست‌داشتنی قورررررر.صدای سگ‌های باوفا اعووووووووو.القای شب و آرامیدن است.مقداری ضایعات برداشتم، بردم بیرون زیر  درخت گذاشتم.صدای جمع کردن ضایعات پلاستیکی ترق توروق ترق تروق .کمی آن‌طرف‌تر مرد و زنی را دیدم که در میان زباله‌ها جستجو می‌کردند. به آن‌ها گفتم: &quot;لطفاً صبر کنید، الان برمی‌گردم.&quot;سریعاً یک کیسه حاوی قوطی‌های پلاستیکی مایع ظرفشویی، شامپو و... را که جمع کرده بودم برایشان بردم.به خانه برگشتم. کمی بعد به بستر رفتم.صدای آژیر آمبولانس از دور شنیده می‌شد، وی و وی و وی، صدایی که آرامش شب را درید و تلنگری بود برای یادآوری شکنندگی زندگی، اما زود محو شد و جای خود را به سکوت شب داد.&gt; در آن سکوت&gt; که پرندگان کوچک می‌خواندند،&gt; در آن سکوت&gt; که ماه&gt; پاره‌ای از شبنم بود&gt; (سهراب سپهری)زندگی سمفونی زیبا با سازبندی های رنگارنگ است با  چند نفس عمیق گرم شدم و  به آغوش خواب فرو رفتم.تدوین: خدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 08:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده شمال و حکایت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-xfyhnqjh86gv</link>
                <description>نام داستان: جاده شمال و حکایت عشقچهارشنبه به دلیل هوای بسیار گرم تعطیل اعلام شد. از آنجایی که پنجشنبه و جمعه نیز تعطیل بودند، این فرصت سه روزه بهانه خوبی  بود تا از شهر مشهد راهی شمال شوم. ساعت پنج بعدازظهر، با خستگی هفته، اما با شوق و ذوقی بسیار سوار  اتوبوس شدم ، مقصدم ساری بود . اتوبوس در جاده پیچ و خم می‌خورد و من خیره به جاده، در میان افکارم غرق بودم.در میانه راه، راننده برای نماز و شام در یک استراحتگاه بین راهی توقف کرد. با پیاده شدن از اتوبوس، خنکای ملایم غروب بر صورتم نشست و جان تازه‌ای به من داد. در گوشه‌ای از استراحتگاه، منظره‌ای آرام و دلنشین توجهم را جلب کرد: یک الاغ مادر برنگ  سفید و زیبا که پایش با طنابی نازک به میخی در زمین بسته شده بود تا دور نشود. در کنارش، کره‌اش آزادانه جست و خیز می‌کرد، گاهی شیطنت می‌کرد و به سرعت می‌رفت زیر پستان مادرش تا شیر بخورد. الاغ مادر هم در سکوت، ریشه‌های گیاهان را از زمین می‌کشید و می‌خورد.با دیدن این منظره، خستگی سفر از تنم بیرون رفت و حس عجیبی از آرامش و محبت در وجودم جاری شد. من همیشه در سفر برای حیوانات بین راه، مقداری پسماند غذا و ضایعات پروتینی همراه می‌آوردم. شام من تخم مرغ آب‌پز، کاهو و نان جو بود. تکه‌های کاهو را جلوی الاغ گذاشتم. حیوان با ولع شروع به خوردن کرد. وقتی کاهوها تمام شد، به نشانه تشکر شیهه‌ای کشید و خودش را به من نزدیک کرد. فهمیدم گرسنگی‌اش بیشتر از این حرف‌هاست. نان جو را هم به او دادم. حیوان سرش را به نشانه سپاس چند بار بالا و پایین کرد. در همین لحظه، کره‌اش که متوجه شده بود، با یک جفتک بازیگوشانه به سمت مادر رفت و با خوشحالی مشغول شیر خوردن شد.من عمیقاً باور دارم که حیوانات مردمان دیگرند. در این میان، واکنش‌های مختلفی از مسافران دیدم. برخی با تعجب نگاهم می‌کردند، برخی با نفرت و برخی با مهر و محبت به پیوند من با این حیوانات زبان‌بسته می‌نگریستند. اما همسفر من که دانشجوی بهداشت مواد غذایی بود، با لبخندی از این کارم ابراز خوشحالی کرد.کمی بعد، یک گربه لاغر و خاکستری نزدیک شد. من معمولاً برای سگ‌های بین راه، استخوان و اضافه غذا می‌آوردم، اما امروز قسمت این گربه شد. مقداری از ضایعات جوجه کباب را که  بهمین منظور همراه  داشتم را، جلوی پیشی گذاشتم. زبان بسته  با چشمانی گرد و هوشیار، نگاهی به اطراف انداخت و سریعاً یک تکه بزرگ از ان را برداشت و با شتاب به گوشه‌ای امن رفت.در همین حین، صدای بوق اتوبوس بلند شد و مسافران یکی پس از دیگری سوار شدند. من از همسفر کناری‌ام خواستم تا عکسی از من و این حیوانات مهربان بگیرد تا این خاطره شیرین در ذهنم ماندگار شود. با لبخندی از ته دل به حیوانات نگاهی انداختم و سوار اتوبوس شدم. این بیت از شاهنامه را زمزمه کردم:بدان را بفرمان بران یک به یکنخواند بفرمان خود نیک و بدحدود ساعت ۶:۳۰ صبح به مقصد رسیدم. با تاکسی به خانه رفتم. سکوت خانه دلم را لرزاند، هیچ کس نبود. با دلشوره به دخترم زنگ زدم. صدایش پر از بغض بود و گفت: &quot;مامان، نوه‌ات دچار کووید شده و در بخش مراقبت‌های ویژه بستریه.&quot;با شنیدن این خبر، دنیا دور سرم چرخید و پاهایم سست شدند. تمام آرامش لحظاتی پیش، به یکباره از بین رفت. هوای شرجی و گرم بیرون، با صدای پیوسته  جیرجیرک‌ها، برایم تبدیل به فضایی  دلهره آور  شد.در آن لحظه فقط این بیت شاهنامه در ذهنم تکرار می‌شد:یکی گفت کای مرد پرخاشگرتو گویی بد اندیشد از شیر نراما امیدم را از دست ندادم. سریعاً دست به کار شدم و مواد لازم برای پخت یک سوپ مقوی و نرم را آماده کردم. با خودم گفتم باید قوی باشم. این سوپ را با تمام عشق و امیدم برای نوه‌ام می‌پزم. خدایا، همه بیماران را شفا بده و نوه‌ام را به آغوش ما برگردان. تدوین : خدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 16:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس سیاه پوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4-nscevokkmzkb</link>
                <description>آقا مهدی خان شامبیاتی  قاجار دومین فرزند خانواده بود که در بها ر سال 1296 هش در ساری بدنیا امد وی یک دوست صمیمی داشت که او نیز مثل خودش مسول بهداشت محیط بخش میاندورود شهرستان ساری به مرکزیت سورک بود  و در ان رستاک زندگی میکرد و عاشق دختری از بستگانش  بود مراسم خواستگاری انجام شد ولیکن اصرار داشت تا پیش از رفتن اقا مهدی به پاریس جشن عروسی اش حتما  برگذار  گردد تا بعنوان ساقدوش داماد کنارش باشد بدینگونه در ر وز پنجشنبه  1322/5/27 جشن  باشکوهی در خانه عروس در رستاک سورک بر پا شد و انروز نایب عیسی خان زودتر از نظمیه ساری و همزمان اقا مهدی خان زودتر از اداره بهداری به خانه برگشتند و پس از مرتب کردن سر و  صورت ولباس به اتفاق اعضا خانواده با ماشین شخصی به مراسم عروسی در سورک رفتند میهمانان  بسر سفره عقد راهنمایی شدند اما با کمال تعجب عروس را سیاهپوش دیدند لباسی بلند از مخمل مشکی که اندام باریکش را بخوبی نشان میداد او توری سپید بر سر داشت که دانه های مروارید روی ان  دوخته شده  بود چشمان عروس درشت و سیاه بود اما  تابش سردی داشت  بلاخره پس از رفتن میهمانان صاحب مجلس بخصوص تازه داماد  از اقا مهدی و نایب عیسی خان و منور خانم خواهش کردند که شب را در انجا بمانند و صبح پس از صرف صبحانه  به ساری بروند  با اصرار  میهمانان قبول کردند و سپس مراسم عرفی بجا اورده شد وعروس و داماد  را دست بدست دادند  و انها به حجله رفتند صبح زفاف صبحانه مفصلی برای عروس داماد و میهمانان فراهم شد طبق رسم ساکنان رستاک سورک شیر شیرین صرف شد .ظهر جمعه نایب عیسی خان و خانواده به ساری و به عمارت خود برگشتند  پس ازصرف نهار اقا مهدی به اتاقش رفت تا ساعتی استراحت کند علامتهای سوال در ذهنش میچرخیدند  چرا عروس لباس سیاه پوشیده بود چرا چشمانش  فروغی سرد و سنگین داشت چرا چرا ؟؟؟ شب شد و ساعت دیواری اونگ دار  8  ضرب اهنگ نواخت اما اقا مهدی از جای برنخاست  و به سرسرا نرفت انقدر که منور خانم بر بالین پسرش رفت صدا زد اقا مهدی مهدی جان شازده مادر اقا مهدی اقای دکتر اما جوابی نشنید مادر اورا تکان داد اما بدن دلبندش  داغ داغ  مثل تنور و کوره در تب میسوخت  منور خانم داد و فریاد زد و از حال رفت پدرش  عیسی خان  و خاهران سراسیمه  به اتاق امدند اما  اقا مهدی بیهوش بود سریعا پزشک را بر بالینش اوردند علت تب مالاریا اعلام شد دارو تجویز شد و مراقبت شبانه روزی انجام میشد تا کمی بهبودی یافت .یکهفته بعد تلفنی به اقا مهدی خبر دادند که دوستش درگذشت و دعوت حق را لبیک گفت و از او خواستند طبق وصیتش اقا مهدی او را بخاک بسپارد لذا در تاریخ 1322/6/5 هش نایب عیسی خان و منور خانم و اقا مهدی عازم سورک شدند  در منز ل تازه دا ماد غوغا و قیامت بر پا بود عروس خانم با همان لباس مشکی بلند شال سیاه بر سر انداخته بود و ارام اشک میریختپس از غسل و قرائت نماز میت بر پیکر تازه داماد ، اقا مهدی دوست صمیمی اش را در داخل قبر گذاشت و روحانی از بالا دعای تلقین میخواند و اقا مهدی طبق دستور روحانی اورا تکان میداد همه شیون میزدند و کسی متوجه نبود ناگهان اقا مهدی ایستاد و پایش را تکان داد خم شد پارچه سفید کفن را کنارزد و دید که پلک چشمانش باز شده بود او مجددا انها را بست این عملیات در کسری از ثانیه اتفاق افتاد پس از اتمام تلقین متوفی ، نایب عیسی خان  دست اقا مهدی را گرفت و از قبر بیرون اورد  سپس گورکن  سنگ لحد را گذاشت و خروارها خاک روی ان ریخت و... خاکسپاری انجام شد پزشک قانونی علت مرگ تازه داماد را  را سکته مغزی نوشت و تائید کرد .منور خانم متوجه پریشانحالی  پسر ارشدش بود لذا با اشاره به نایب عیسی خان فهماند که سریعا از محل مراسم خارج شوند و بدین دلیل بسرعت سوار ماشین شدند و به ساری و منزل خود بازگشتند  اقا مهدی حالش بد شد و او را به اتاقش بردند و خیلی زود پزشک را بر بالینش اوردند دکتر  پس از معاینه از اتاق خارج شد و به والدین گفت که فرزندشان  تب مالاریا گرفته و ضمنا شوک خطرناکی به وی وارد شده باید سریعا به بیمارستان برود و بستری شود .آقا مهدی در بیمارستان بستری شد  و پس از یکهفته به خانه بازگشت و ماجرا و مشاهدات و احساساتش را در روز دفن دوستش  به مادر گفت منور خانم استغفار میکرد و دعا میخواند اقا مهدی در گوش منور خانم گفت مادر من به پاریس نمیروم دوستم گفت تو بزودی نزد من خواهی امدبلاخره در 1322/6/16 اقا مهدی خان دارفانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت و شیرینی ازدواج یحیی خان  و قبولی بورسیه پزشکی در فرانسه را بکام همه بخصوص پدر و مادر تلخ کرد و انها را مانم زده و سوگوار تنها گذاشت . وقتی جمعیت زیادی برای تشئیع و تدفین جوان  ناکام امدند که پیکر بیجانش را به گورستان ملامجدالدین ساری ببرند دیدند منور لباس قر مز پوشیده و دایره زنگی میزند و میگفت دست بزنید (چکه سماع )  و چنین میخواند:مه جان ریکا نمرده ، مه مهدی جان زندوهه، نارین که وه مردوه ، می شاز ه دوماد ..... چکه سماع هاکنین ...  منور خانم  فریاد میزد و میگفت مه پسر دومادیه  ونه حجله ونه  ضریح بووه پسرم باید در داخل رواق ضریح امامزاده عباس به خاک سپرده شود به او گفتند این امکان پذیر نیست نمیشود او  فریاد زد نایب عیسی خان تو که رئیس نظمیه ساری هستی چطور نمیتوانی جگر گوشه مارا در انجا دفن کنی و با تحکم به راننده ماشین حمل جنازه گفت فقط  پشت سر من بیا و به نوکرشان مشهدی مراد گفت برو اسبم را زین کنزیبا  خانم به چابکی بر اسب کهرش نشست و دامن لباس قرمز  را در زین قرارداد و به راه افتاد او چهار نعل میتاخت و به پشت سرش نگاه میکرد تا مطمن شود ماشین حمل شاهزاده اش  بدنبالش میاید وقتی به صحن امامزاده عباس رسید از اسب پائین پرید و دایره زنگی نواخت و به بدنش پیچ و تاب میداد گویی میرقصید او شعرگونه متولی را صدا زد او سراسیمه بحضور امد  به او  گفت سریعا بگو قبرحجله پسرم را در کنار ضریح حفر و اماده کنند متولی منو من کرد و گفت شازده خانم نمیشود اخه زیبا خانم کلامش را برید و گفت مگر مرا نمیشناسی ؟ میدانی این پیکر کیست ؟جگر گوشه من است نگاهش نافذ بود و اشکهای روانش حکایت از عمق دلسوختگیش داشت همزمان عیسی خان و دخترانش با ماشین سواری  از راه رسیدند غوغایی بر پاشده بود بدین ترتیب اقا مهدی خان شامبیاتی در تاریخ  1322/6/16 هش در رواق امامزاده عباس به گور سرد سپرده  شد و روی در نقاب  خاک کشید . پایان</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 08:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالسکه قجری۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AC%D8%B1%DB%8C%DB%B2-voxun0eb1wfr</link>
                <description>کالسکه قجری ۲  اذان ظهر از گلدسته مسجد جامع قزوین  بگوش رسید....الله و اکبررررررر بانو خیرالنسا و دخترش طوبی در کابین نشسته بودند  پس از طی مسافتی در شهر درشکه ایستاد  و پارکابی  پله را پایین کشید و درب رو باز کرد بانو و دخترش پیاده شدند انها در مقابل دارالخلافه بودند و پارکابی میهمانان رو به  قراول  معرفی کرد و  سوار کالسکه شد و حرکت کردند با  راهنمایی قراول میهمانان به داخل محوطه قصر وارد شدند و در  سفه عمارت ایستادند  آجودان مخصوص اومد و گفت دنبال من تشریف بیارید و از پله ها بالا رفتند  دالان درازی را طی کردند و  از درب کوچکی گذشتند و به ایوان بزرگ و زیبا یی که مشرف به حیاط  ان عمارت باشکوه بود متوقف شدند  اجودان چند ضربه به درب ارسی اتاق زد و چند لحظه بعد مردی میانسال با لباس سرداری بر تن و کلاه دیوانی بر سر خارج شد و جلو رفت و مودبانه به بانو خیرالنسا و دخترش طوبی سلام و ا دای احترام کرد و گفت همراه من داخل اتاق بشوید .... میرزا محمود پیشکار گفت شاهزاده والا مقام خسرو میرزا ،  مهمانان و بنده در خدمتیم امر بفرمایید _ علیکم ولسلام بر بلبل خوش الحان دارالخلافه قزوین .... بفرمایید بنشینید و با اشاره سر به پیشکار امر کرد که شما مرخصی و بگو از  میهمانان پذیرایی گردد..... شاهزاده پس از چند قدم مقابل مادر و دختر نشست و گفت به به حاجیه خانم خیرالنسا ذاکر و مداح اهل بیت خوش آمدید  ... و رو به طوبی که باردار بود گفت بشما تسلیت میگوییم اینکه همسر  گرامی و داماد شما در راه دفاع از کیان خاندان فخیمه قاجار  در دارالحکومه قزوین به درجه رفیع شهادت نائل شد درود بر شاه شهید ناصرالدین شاه قاجار قبله عالم که اکنون در جوار شاه عبدالعظیم حسنی در شهر ری خفته اند و همسرتان نیز در راه صیانت از دین و وطن جان داد .... خیرالنسا سرش را پایین انداخت و گفت خداوند همه رفتگان را قرین رحمت واسعه خود بفرماید صدای شاهزاده زنگ خاصی داشت و ادامه داد همانطور که طلعت خاتون بشماگفت من نیز تاکید میکنم موقعیت خوبی است درست است شما به قزوین بسیار علاقه دارید اما میدونید که تهران پایتخت است حال که مظفرالدین میرزا بر تخت شاهی تکیه زده و تاج الملوک ملکه ایران شده بهتره است که طبق نظر بانو علبه مادر شاه ، به تهران بروید امتحان دهید تا نظر همایونی را جلب نمایید هرچند سفارش لازم به شاه و ملکه شده است حتما وعظ و خطابه و مداحی و تلاوت قرآن در دارالخلافه و دارالحکومه برای بانوان اندرونی همایونی خدمت به دین اسلام است خوب بفرمایید نظرتان چیست و چندلحظه سکوت حکمفرما شد و نور خورشید که از شیشه های رنگی اورسی به داخل  اتاق گفتگوی قصر میتابید آرامش را به مادر دختر  باز گرداند خیرالنسا مکثی کرد و  و گفت شازده پاینده باد ، بنده کمترین به طلعت خاتون گفتم که همسرم از دستم رفت و من از داردنیا همین یک دختر را دارم که جسارتا اکنون باردار است و پدرش آرزوی پدر بزرگ شدنش  را به گور برد و برای خدمت در حرم همایونی شاه تنها نگرانی من این هدیه الهی است البته تازمان فراغت دخترم ۵ ماه دیگر باقی مانده .... طوبی سرش را پایین انداخت _خوب خدارو شکر  پس وقت دارید که نزد مادر شاه بروید و چنانچه  به فضل الهی قبول و روضه خوان حریم شاه شدید میتوانید در ماه محرم و صفر  در تهران اقامت کنید و برای کارهای سبیه به قزوین برگردید... و از جایش برخاست و چند گام به سمت پنجره رفت و برگشت ایستاد دستی به ریش خود کشید و افزود البته میتوانید طوبی خانم را هم باخود ببرید حالا تشریف ببرید و خبر نهایی را به میرزا محمود بفرمایید ....نویسنده : دکتر خدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 18:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پاکت گیلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-l480z9sdopsj</link>
                <description>صبح وقتی وارد دفتر کارم در شهرداری تهران شدم روی میز یک پاکت دیدم  برداشتم ورانداز کردم حدس زدم میوه  است زنگ زدم پیشخدمتم اومد _ این پاکت چیه؟ _ نمیدونم خانم مهندس _ کی اورد ؟ _ از همکارا _کدومشون ؟ _ آقای x   _ داشتم شاخ در میآوردم او  مهندس شهرسازی ..... وای  _برای چی آورد  ؟ چی هست توش؟ _ نمیدونم برای شماست باز بفرمایید ببیند سر پاکت رو باز کردم گیلاس بود گیلاس چرا  ؟ _ اقای x _ گفتم ببر بده بهش که هیچ ازین کارش خوشم نیومد پیشخدمت پاکت رو از اتاق خارج کرد و روی میز همان همکار گذاشت کامپیوترم رو روشن کردم و مشغول کارشدم _ یهو سرم را بالا آوردم دیدم  آقا ی y با سیگار روی لب ( انموقع کشیدن سیگار در اداره ها ممنوع نشده بود) پاکت رو روی کیبوردم گذاشت و گفت اینو من  آوردم  وقتی دلم  میخاد کاری انجام بدم میدم و  چیزیکه  میارم شما  باید قبول کنین _ اقای مهندس اینو  آقای فلانی آورده !  _ فلانی ؟ اون بچه قرتی خودش زنه و خندید و پوک حلقه ای سیگارشو  به سقف اتاقم فرستاد  _ببخشید لطفا سیگارتون رو ... حالا چرا دادین اون بنده خدا  این پاکت گیلاسو بیاره .... _ خوب دیگه کارام اینطوریاست از دوستان استفاده بهینه میکنم  _حالا چرا گیلاس؟به چه منظوری آخه ؟  _ اولا  واسه اینکه امروز تولد شماست _  شما تاریخ تولد منو از کجا میدونید ؟ _ من همه چیو در باره شما میدونم بچه های کارگزینی  دوستامن _ یعنی چه تو  ساعت کاری تو اتاقم  اومدین و اینطوری رفتار میکنید  _ دوما چی ؟ چرا برام گیلاس اوردین؟ _ چون میدونم گیلاس دوست دارید _ هر کسی ذائقه ای داره خُب از کجا متوجه شدی گیلاس دوست دارم؟ _ از جلسه چند روز قبل که داشتیم فقط گیلاس برداشتید و خوردید هم خنده ام گرفت و هم لجم در اومده بود گفتم خوب من گیلاس دوست دارم میرم  میخرم و میخورم اینکه مشکل نیست _ نه خانم مهندس  اونا اینا  نیست _ یعنی چی مگه گبلاس با گیلاس فرق داره _ بله که داره این گیلاسها از درخت خونمه _ عجب تو خونتون درخت گیلاس داره  _ بله درخت خرمالو انجیر انگور  به و توت هم داره _ مگه خونه تون تو طرشت یا چیذر یا تجریشه ؟ _ اره یه همچین چیزایی _ گفتم مرررسی لطف کردین تشکر حالا لطفا بفرمایید سر کارتون همه دارن نگامون میکنن  ....بعد  ناهار  از سالن غذاخوری برگشتم پشت میز کارم نشستم و  کارمو  ادامه دادم.... ناگهان درب سکوریت اتاقم باز و معاون شهرسازی و معماری وارد شد از جام بلند شدم گفتم آقای مهندس طوری شده سیستمها اشکال  پیدا کردند؟ _ نه نه بفرمایید بنشینید _  شما بفرمایید بنشینید و سریعا از پشت میزم رفتم روی مبل مقابل معاون نشستم گفتم بگم  چای بیارن خدمتتون؟ _نه ممنون یه صحبتی باهاتون دارم خصوصیه و یه امر خیره دلم هورری ریخت تو شکمم یک لحظه یادم اومد که  همسر آمریکاییش و دو پسرش رفتند به آمریکا و مجرده !!!! تو دلم گفتم وای امر خیر ، واسه کی ؟ آخه  ایشون مجردن وای چکارکنم بلاخره اب دهانم رو قورت دادم گفتم ببخشید عذرخاهم امر خیر اینجا ؟تو اداره؟  _ بله یک گفتگوی  کوتاهه _ آخه آقای مهندس  من قصد دارم ادامه تحصیل بدهم _ خوب اینکه  با ازدواج منافات نداره _ باز سردر گم شدم اخه اقای معاون هم سن سال پدرم بود حالم بد شده بود دل به دریازدم  _ببخشید امروز از صبح دوبار بهت زده شدم  _ آره درجریان هستم _ میشه بفرمایید امر خیر برای کی ؟ _ _ برای یکی از همکاران  با این پاسخ از مخمسه رها شدم  _ میشه  بفرمایید کدوم همکار تا اونجا که میدونم همه آقایون ازدواج کردند جز دو نفر _ آفرین همونی که گیلاس آورد ؟ _  آقای x رو میفرمایید ؟ _ نخیر اون که  اصلا اهل ازدواج نیست و .... _  با خجالت  گفتم منظورتون آقای  y هست ؟ _ اره همون که از جیبم سیگار بیرون میاره امروز واست گیلاس آورد  انگار پتکی سرم کوبیده شد دهانم خشک شده بود زنگ زدم پیشخدمت اب اورد و رفت _ آقای مهندس شما که میدونید من از رفتارهای اقای y اصلن  خوشم نمیاد اینکه از راه  اصلی داخل سالن نمیاد و از روی پیشخوان جفت پا میزنه  میاد داخل سالن ، ,همکارا  رو اذیت میکنه ، به راهنمایی های من توجه نمیکنه  و امروز یه پاکت گیلاس داد اقای x آورد داد به پیشخدمت گذاشت تو اتاقم _ آره خب یه کم  شیطونه بلاخره رزمی کاره کمربند سیاه داره  یکی یدونه است پدرش هم وقتی من وارد شهرداری شدم معاون شهردار بود مادرش دبیره خودش در آلمان درس مهندسی تاسیسات خونده  ، جوونه خوشتیپه  و از همه مهمتر خیلی دوستت داره  و  .... _ آقای مهندس ببخشید فقط دارید از او تعریف میکنید .. _دیوونه ام کرد  پرونده ها رو خابونده دست نمیزنه  میگه شما دستور بدید  من اطلاعات ایشونو میخام بلاخره چون امر خیر ه خاستم کمکش کنن _ وااااای حالا همه میدونن حالا چکارکنم ابروم رفت  نمیتونم الان ... معاون منطقه با یه لبخند  از جابرخاست و گفت حالا عجله ای نیست دخترم  فکر کن و  خبرشو بمن بده و  خارج شد یک ماه  گذشت و من به معاون منطقه جواب ندادم مشغول کار بودم که باز یهو جناب خاستگار اومد تو اتاقم گفت خانوم مهندس  چرا جواب ندادین ؟ خاستگار از من بهتر میخاهید؟ _ خاهش میکنم تشریف ببرید اینجا اداره است جای این کارها و این حرفها نیست ... _ اتفاقا اینحا بهترین جاست کلافه شدم گفتم اجازه بدین فکر کنم باید خانواده موافق باشند _ چقد فکر کنی آخه  فکره بیچاره میشه !!!!!!  من مهندس  فلانی رو فرستادم خاستگاری شما ، من تو اینهمه دختر  شما رو پسندیدم اگه قبول نکنی ..... _ اقای مهندس اول کلک میزنی دوم  تحدیدم میکنید؟ سومیش چیه  بفرمایید خجالت نکشید  مثلا چکار میخاهید بکنید؟ _ دستی به سرش کشید و گفت دیگه واستون گیلاس نمیارم  و از اتاق بیرون رفتبلاخره در شهریور  همان سال ازدواج سر گرفت  بهار شد و درخت گیلاس شکوفه داد  اما من متنظر  بودم  ببینم‌‌ آیا این گیلاسها از  همون گیلاس هاست که واسم اورد و گفت مال درخت خونه ام است!اوایل تیر سال بعد شد یه روزی که  از  شهرداری برگشتیم و باهم وارد خونه شدیم نگاهی یه گیلاسها انداختم و گفتم _ فرهنگ  - عجب اون گیلاسها یی که اوردی که اینا نیست ای کلک !!!!! _گیلاس گیلاسه دیگه مگه فرقی داره _ بله خودت گفتی فرق داره  عه عه عه مگه نگفتی اینا اوونا نیست_  گیلاس اون نیست که نیست  من که منم  ، بفر ما داخل دم در بَده  ِ ، حالا دیگه رئئیسم نیستی حالا  دیگه همسر من هستید خانم مهندس! تا اومدم یه فن کوچک که خودش بمن یاد داده بود بزنم یه فنی زد که اصلا متوجه نشدم چیشد گویی یک لحظه بین زمین و آسمان بودم و بخودم اومدم که روی دستش بودم خیلی زود فهمیدم گیلاسهای درشت ابدارو از سبزی فروشی حاج منصور  سر کوچه میخرید...... و پس از او و  به یاد  او  همیشه دو  گیلاس سرخ همزاد را به گوشهایم آویزان میکنم و خود را در آینه  تنها میبینم .......میدونم حوا با خوردن سیب از بهشت رانده شد و اما گناه فرهنگ چه بود آوردن گیلاس برای من ؟ آری چنین بود دختر نازم? نویسنده : دکترخدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 23:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالسکه قجری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AC%D8%B1%DB%8C-hj3a0dz1rqsa</link>
                <description>کالسکه قجری ۱ توجه ۱ : این داستان واقعی نیست توجه ۲ : هرگونه برداشت منوط به اجازه از نویسنده است کالسکه زیبایی از باغ عمارت قصر  دارالحکومه قزوین خارج شد و پس از گذشتن چند خبابان و میدان در جلوی درب چوبی زیبا و باشکوه ایستاد . پارکابی درشکه سریعا پیاده شد وبا احترام  پله را پایین کشید و درب کالسکه رو باز کرد . بانویی با چادر قجری و نقاب روبنده سفید خارج شد و آرام  پایش را برزمین گذاشت . پارکابی  کمی بعد درب را بست و دست به سینه پشت به کالسکه ایستاد . بانو کلون زنانه را بصدا در آورد .... کمی بعد صدایی آمد: _ بله کیه آمدم و کمی لای درب را باز کرد.  _  بازکن خاتون غریبه نیستم ، خاتون همایونی ام  وازقصر آمدم  _ بلافاصله درب باز و ندیمه تا کمر خم شدو بانو بداخل رفت _ خاتون ، بانو گلنسا کجا هستن مگه درب خونه عذاداری رو میبندند  که شما بستید؟ _ جسارتا الان ۱۰ روز از فوت مرحوم گذشته و نا آرامی در شهر حکمفرماست بدستور بانو رعایت احتیاط میکنیم _ آره درسته ، بقل معروف ، احتیاط شرط عقله  _الان هم در سرسرا هستند نزد  مهمانان نشسته اند _  رو بنده را بالا زد چشمانی چون آهو  داشت گقت من طلعت هستم  مرا نزد بانویت ببر _چشم الساعه گفت رفت و زود برگشت_ بفرمایید بانو خیرالنسا منتظر دیدار شما هستن سفره ترمه زیبا پهن بود و گل و شمع و حلوا و گلاب روی ان بود خیرالنسا خواست برخیزد اما طلعت دست رو شانه اش گذاشت و جلویش زانو زد  و اورا در آغوش گرفت و کنارش نشست بانوی سالمندی که دور سفره نشسته بد بااظهار ادب دست به سینه خود گذاشت و با صدای بلند گفت بر شاه شهید ظل السلطان ناصرالدین شاه فاجار و سرباز جان باخته  میررزا مجید امین التجار فاتحه مع الصلوات .... _سلام بر بلبل خوش الحان غم بدور باشد از جانب  گلبهار السلطنه همسرشاهزاده خسرو میرزا خدمت رسیدم با سلام مخصوص و پیام مهم ، البته ظاهرا باید برم و بعدا خدمت برسم اخه اینجا شلوغه _ _ _اگر اینجا مناسب نیست بیریم اتاق زاویه و با عذرخاهی از حضار  برخاستند و رفتند گلبهار نیز  همراهشون رفت   _  حاج خانوم ضمنا ندیمه شما بسیار باهوش است از لای در صحبت میکرد گفتم پدر آمرزیده من ندیمه سلطان بانوی قزوینم لولو خرخره نیستم زود باش هوا گرم وقت تنگه ..... خیرالنسا نگاه خاصی به ندیمه اش کرد و گفت به بزرگی خودتون ببخشید  _صدف از میهمان عزیز ما طلعت خاتون پذیرایی کن برو شربت سکنجبین میوه .....  وقتی دوتایی تنهاشدند یکدیگر را در آغوش گرفتند  _ میدونم عزا دارهستید عذرخاهم پیامی از سلطان بانو دارم اینکه پس از شهید شدن ظل السلطان  و فوت مادر شاه بانو مهدعلیا ، مداح همایونی درگذشت ، ماه محرم و صفر نزدیک است ملکه شما را میخاهند که  کار مداحی را به روال سابق در تکیه دولت ادامه دهید _ ملکه همیشه بمن لطف دارند حالا چرا من؟  مداح های جوان زیبا مومنه و خوش صدا و باسواد در تهران مشهد قم قزوین اصفهان یزد و ..... وجود دارند _ صدف خاتون سینی شربت را روی میز قرار داد و به اشاره ابروی بانو خیرالنسا از اتاق خارج شد _ بفرمایید گلو تازه کنید _ به به حالم جا اومد  _خاتون جان من نمک پرورده خاندان همایونی ام و اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد امر امر شاهزاده و ملکه است ولی دخترم طوبی سال گذشته عروس  حاج سید حسن میرزا شده اما بعد از حمله خرابکاران و دشمنان به دارالحکومه همسرش در دفاع از  کیان خاندان علیه قاجار و حکومت شهید شد ، من از  دار  دنیا همین یک دختر را دارم حالا  طوبی  آبستنه درحالیکه شوهر او هم کشته شده ... چشمانش چون ابر بهاری باریدن گرفت _ بانو مرگ حق است خدا رحمتشون کنه اما  وقت تنگ است لطفا فکر کنید پیغام بفرستید کالسکه چی بیاد دنبالتون  ، خیرالنسا بانو بخت و اقبال در خونتو زده دل دل نکن بیا و در همایونی نغمه سرایی کن  از جای برخاست و ادامه داد این پیشنهاد خوبیه  یک تیر چند نشونه ، اول اینکه  از قزوین به تهران  میروید و ساکن میشوید نگران  خونه سرا نباشید  حال و هواتون عوض میشه  دوم اینکه  چنانچه از  آزمون نزد مادر شاه سربلند  شوی افتخاری برای  ولایت قزوین خاهید شد سوم  اینکه میتونی طوبی را هم خودت ببری و چنانچه بخاهد در قزوین بماند من برای برقراری مقرری همسرش تلاش میکنم و کاملا مراقبش هستم  ، پس من میرم و شما تا فردا بعد از نماز ظهر وقت داری تصمیم بگیری و  خبر بدین ، خداحافظی کرد نقاب روبنده سفید را روی صورت انداخت و از پله ها پایین رفت وارد کالسکه شد و پشت سرش صدف درب را بست .......ادامه دارد</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 12:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ سیاه باش ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-aqfyrorwxzka</link>
                <description>طبق روزهای معمول در اتاق کارم مشرف به ویوی ایستگاه پذیرش مشغول بررسی آمار و گزارشات بودم  وانت بار  توقف داشت و دامیار در حال تحویل سگهای  دوره گرد جمع آوری شده  بود نگهبان  اومد و گقت گروهی از اداره جهاد کشاورزی برای بازدید امدند گفتم باشه الان میام بیرون پوشه رو بستم و  به استقبال رفتم به خواست دوستان به محل پذیرش رفتیم اما هیچ سگی  هنوز  پیاده نشده بود و  صیاد داشت  با ابزار مخصوص  تقلا میکرد ..... موضوع را سریعا فهمیدم از بازدید کنندگان عذرخاهی کردم و خاستم از وانت فاصله بگیرند به صیاد گفتم داری چکار میکنی گفت لجبازی میکنه گفتم ولش کن زبون بسته رو ...پرسیدم امروز شاهکار کردی باز مادر شیر ده رو تنها اوردی گفت نه حاج خانوم توله هاشو آوردم گفتم کو کجان گفت ته وانتن تو اون پیت حلبی...نگاه پر خشم بهش انداختم و گفتم رحمتو سوختم او بچه هلاک شدند که اخه این چکاریه مگه شما  رو  توجیه نکردمصیاد سرش رو پایین انداخت دامیار رو صدا کردم  گفتم یه ظرف آب و یه طشت غذا بیار بگذار پیش زبون بسته بخوره حالش جابیادصیاد اعتراض کرد که از اول بامداد دارم کار میکنم  باید برم بیرون کاردارمبه حرفهاش توجه نکردم میهمانان ناظر بودند و کنجکاوانه  بما نگاه میکردندبه دامیار گفتم سبد توله ها رو بیار ... وقتی مادر غذا خورد و اب نوشید برگشت به انتهای وانت کنار توله هاش ....به دامیار گفتم حالا برو تو کابین توله ها رو بگذار جلوی کابین  و خودم بکی یکی انها را بر داشتم مادر اومد جلوی کابین نشست  و ...بلاخره  هفت توله را  برداشتم بوسیدم و یکی یکی در سبد گذاشتم  مادر پرید پایین  و توله هاشو سرشماری کرد  دوباره پرید بالا رفت اخر کابین دامیار گفت حاج خانوم متاسفانه دوتوله آخر زنده نموندند گفتم اشکالی نداره  اونها رو هم  بگذار جلو   کابین  و باز مادر اومد جلو اونها بویید و بوسید و به فکش گرفت بیاره بگذاره تو سبد من سر مادر رو بوسیدم و اهسته توله های بیجان رو  از دهانش خارج کردم و پشت سرم  اتها رو روی پلاستیک گذاشتم با این کار مادر  دورم چرخید  توله های بیجانش  را بو میکرد  و میلیسید سرش را بطرف سبد توله هایش چرخوندم  لیسی به توله های داخل سبد زد و دوباره برگشت اون دوتا رو  که مرده بودند بو کشید و لیس زد و اشک ریخت به اشاره به کارگر خدماتی گفتم توله هارو ببر تو دپو مخصوص و   باز سر سگ مادرو بوسیدم و نوازش کردم همه انها که ناظر صحنه بودند گریان شدند به دامیار گفتم کنل اختصاصی مخصوص مادر و توله آماده است گفت بله حاج خانوم سبد را برداشتم و به داخل سوله رفتم سگ مادر پشت سرم آرام  آمدمادر و توله ها در کنل اسکان شدند و کمک دامپزشک ضمن معاینه تک تک آنها  رو  زیر پستان مادر قرار داداومدم بیرون صیاد ماشین رو سرته کرده بود و منتطر ایستاده بود  گفتم صبر کن من مهمانها رو به دفتر ببرم برگردم  باهات کار دارمبرگشتم و به صیاد گفتم یادتونه گفتم توله بی مادر نیار ، مادر شیرده بدون توله نیار ، مادر باردار  رو آروم صید کن ، اون خفتگیرت رو با سیم بکسل کلفت درست کن ...... امروز دیدی مادر با زور نیامد بیرون زور مهر مادری بیشتره  نشنیدی میگن سنگ سیاه باش مادر نباش ...ایندفعه جریمه ات نمیکنم دفعه دیگه اخراجت میکنم .....  چشمی گفت و رفت</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 10:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک سگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B3%DA%AF-yjjzsaftywsz</link>
                <description>اشک سگ ♥  انروز  زودتر از هر روز با برادرم به پناهگاه ( پردبس وفاداران)  رفسنجان وارد شدیم چون جمعه ها حامیان بیشتری برای  بازدید از پردیس و دیدن و انتخاب سگها میایند صبح  زود صیاد  یک سگ عصبی را  با 7 قلاده  دیگر  اورده بود و طبق معمول نگهبان  انها  را در قرنطینه ورودی گذاشت اما  متاسفانه در مدت کمی دو  سگ را زخمی و مجروح  و سه  توله را خفه کرد   دامیار موضوع را بمن گفت  احتمال دادم ممکن است آن  سگ مشکوک به هاری باشد لذا دستوردادم اورا ایزوله  و در جایی قلاده کند اما ان سگ عصبی  متاسفانه طنابش راجوید و خودشو ازاد گرد همزمان شخصی دیگر سگ تریر پیرش را اورد و گفت که چون سگم پیر شده است میخاستم ولش کنم تو بیابون اما یکی از دوستام ادرس شما رو داد من اوردمش اینجا و رفت   دلم بحال ان سگ پیر سوخت چون  با رفتن صاحبش گریه کرد و اشک ریخت  داشتم او را نوازش می کردم که ناگهان ان سگ  عصبی از پشت بمن حمله کرد وقتی دودستم را مقابل صورتم کرفتم بدنم را با چنگالهایش خونین کرد و مرا روی زمین خواباند و تقریبا 4 متر کشاند بلاخره با فریادهایم برادرم به دادم رسید و مرا از چنگالش نجات داد البته  مردم  و حامیان انجا بودند اماجرات نمیکردند  بمن کمک کنند  خداروشکر که حادثه برای من رخ داد وگرنه دیگران دچار جراحت میشدند  به این علت بمدت یکماه تحت نظر و درمان قرار گرفتم مطمنم که اه و دعای ان سگ پیر نجاتم داد مدتی استراحت کردم و به این علت کمتر درسایت حضور یافتم حالا حالم خوبه و بازم در خدمت هستمنویسنده : دکترخدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 20:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرخانده (پسرخوانده)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-rtv9qha7scrn</link>
                <description>پسرخوانده دوره شیمی درمانی تموم شد یک خط درمیون به شهرداری میرفتم بعضی وقتها نامه ها و اسناد رو میآوردن تا امضا و پاراف کنم ... روزی از اداره اومدم کلید انداختم درب رو باز کردم و  تو پاگرد  پله یه کریر دیدم کمی تعجب کردم خدایا این کودک کیه چرا اینجاست؟ زنگ طبقه همکف رو زدم غذرخاهی کردم و گفتم: ببخشید این کریر با این کودک  از شماست ؟  نه برای شما آوردن   کی ؟  یه خانم جوون   اسمشو نگفت؟ گفت از دوستان قدیمی شماست مشخصات ظاهریشو بفرمایید و .... نشانی هایی داد ..... _همسایه گفت خانم مهندس بهترشدین  _خداروشکر و مات و مبهوت از اندیشه تهی شدم گفتم من که نمیتونم  بردارمش و همسایه  کریر رو تا داخل آپارتمان آورد و رفت . دخترم از مدرسه اومد ....  _مامان این بچه کیه و از کجا  اومده مادر و پدرش کیه  ....کودک در خواب بود گفتم نمیدونم .... و بااینکه خیلی خسته بودم واسش تعریف کردم .... کودک از خواب بیدار شد مثل قرص ماه و کم کم بیقرار  شد و گریه  کرد با زحمت و درد دست و سینه ام کودک رو در آغوش گرفتم  دخترم گفت مامان ۱۰ ساله  که  از مامان کاری دورشدین حالا چکار کنیم گفتم برو از توی کیف یه تراول ۵۰ هزارتومنی بردار برو داروخونه پوشک لاستیکی شیشه و شیر خشک نان بخر بیار فقط زود باش .... بلاخره به کودک شیردادم و پوشکش رو عوض کردم این کودک زیبا پسر بود دخترم فریاد کشید مامان شما همیشه پسردوست داشتی اینم پسر  و من و کودک رو بوسید و بغلش کرد و لالایی میخوند تا کودک خابیدو.... شب شده بود  _ دختر مگه فردا امتحان نداری برو سر درس خوندن  _بیخیال مامان فردا امتحان انشا دارم اصلن همین رو مینویسم ... _ مدیر و معلماتون دوستای دانشگاه من هستن به اونها چی بگم  دو  روز گذشت و من به محل کارم نرفتم  وبا شهردار تماس گرفتم و داستان رو گفتم  ....  گفت الهی خیره خوب دستور بدین اسناد و نامه ها رو بیارن راننده بیاره تا در آپارتمان و اگر چیزی لازم دارید بفرمایید بخرن یا  هر کاری دارید .....انجام دهد ساعت ۱۱ شب دیدم موبایلم زنگ میخوره شماره سیو نشده بود گفتم بفرمایید ..... صدای غمگین و کم توان گفت منم فلانی _ چه عجب اینوقت شب چی شده؟ _ بچه حالش خوبه ؟؟ _ گفتم بچه ؟ این پسرخوشگل رو تو آوردی؟  زد زیر گریه بطوریکه از حال رفت ... حال منم  دگرگون شده بود صدها سوال در فکرم میچرخید ۱۰ دقیقه بعد من با همون شماره تماس گرفتم _ الان کجایی ؟ _ توی پارک روبروی خونتون  _سریع بیا خونه ما ..... قصه رو تعریف کرد من احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده بیحال روی تخت دراز کشیدم و گفتم بیا حالا پسرتو بغل کن و مادر و کودک در کنار هم خوابیدند  ..... صبح صدایی شنیدم  که حاج خانم حاج خانم من دارم میرم  بچه باشه پیش شما  _ داری کجا میری بچه شیر مادر میخاد  _میرم سرکار عصری میام  عجله داشت وقت سوال پرسیدن نبود .... انروز  هم به شهرداری نرفتم ..... و باز شیر خشک و تعویض پوشاک  انجام شدم بنظرم اومد که حمومش کنم اما دستم قدرت نداشت  دخترم از مدرسه برگشت و اصرار کرد ببریمش حموم _ صبر کنیم مامانش بیاد  _ اخه این چه مامانیه؟ _ عزیزم مشکلات مردم زیاده هنوز در جریان کامل داستان نیستم نباید قضاوت کنیم .... عصری مادر ش اومد پیشنهاد شستن کودک رو دادم _ اسمشو چی گذاشتی ؟  _ هیچی   دخترم یه کتاب اسامی ایرانی از کیفش درآورد گفت امروز اینو خریدم مامان لطفا اسمش رو پرهام بگذارین که با اسم من جور بشه _ واه توهم وسط دعوا داری نرخ تعیین میکنی ؟؟؟ خنده ای  بر لبها نشست بلاخره در حمام  حوله ای در  کف تشت گذاشتم  _حاج خانوم من بلد نیستم بچه رو بشورم  ... بلاخره با دست درد ناکم  پسرخوشگل رو شستم وبا دوش دستی ابکشی کردم و روی حوله روی دست مادرش گذاشتم  و لباسهای نویی که خریده بودم بهش پوشوندم انگاری در ۶ روز پسربزرگتر شده بود آنشب پس از شام با دوستم گفتگو کردیم گفت و گریه کرد .... بلاخره من بهش گفتم به خاطر خدا و این طفل بیگناه  از محل کارت یک هفته مرخصی بگیر این نوزاده  آزارش نده ... .....   در این مدت که مادر در خونه بود من سه بار به سر کارم رفتم و زود برگشم پس از ناهار گفتگو کردیم _ مگه با اون نامزدت بهم زدی ؟ پدر بچه کیه ؟  _ نه حاج خانوم ما عقد رسمی هستیم  _ ای بابا شوهرت میدونه ؟ _ اره ولی نمیخادش  _خوب میخای چکارش کنید ؟ _  هرکاری صلاح میدونید انجام بدید  _ پدرش کجاست؟  _ تو همین شهر  _ لطفا شمارشو بده بمن  _ نمیشه ناراحت میشه و من نمیخام ناراحتش کنم _ دوران بارداری کجا بودی ؟  _ پیش مادرم  _ مامانت متوجه تغیر بدنت نشد ؟  _ نه چون شکمم رو از سه ماهگی با گن تنگ تنگ میبستم و مانتو گشاد می پوشیدم _اشکم سرازیر شد و بدنم بلرزه افتاد  دخترم بغلم کرد و گفت مامان  شما نباید عصبی بشی مامان خاهش میکنم  برای من بمون تازه داری جون میگیری ... _ چه ظلم و ستمی به خودت و به این کوک بی گناه کردی  _چاره ای نداشتم  آبروریزی میشد  _تو عقد رسمی مردی هستی که ازش صاحب یه فرزند سالم شدی بعضی ها در آرزوی یه بچه اند هزار بار دوا درمون میکنن واقعا که ظالم و ناسپاسی _خوب دوماه آخر رو چکار کردی ؟  _از کار مرخصی گرفتم و رفتم شمال ....  _چرا شوهرت بچه رو قبول نمیکنه؟ _چون بی اجازه اش باردار شدم _حالا بچه رو دیده؟  _ نه نمیخاد ببینه و به گریه افتاد و کودک رو غرق بوسه کرد   بلاخره با هر ترفندی شماره  شوهرش رو گرفتم و بهش زنگ زدم  _بله بفرمایید  خودمو معرفی کردم آرام آرام  سر سخن رو بازکردم اما. بمحض بمیان آوردن وجود  کودک تلفن قطع شد .... ده بار دیگه تماس گرفتم پاسخ نداد  و بهش پیام دادم لطفا بیا وگرنه میام خونه پدرت و همه داستان رو توضیح میدم  آخر شب شوهرش تماس گرفت و گفت من فردا میام خدمتتون حاج خانم....  _ لطفا زودتر تشریف بیارید شام دورهم باشیم  و همه خوشحال شدیم .... فردا راننده اومد سوار شدیم گفتم  امروز به اداره نمیرم  _امربفرمایید کجا برم  _ بازار پوشاک   باهم به فروشگاه رفتیم برای مادر و کودک لباس  و لوازم خریدم یه ناهار خوردیم و یه پرس برای دخترم برداشتم.... مادر و کودک حمام کردند و خدمتکار همه جا رو تمیز و مرتب کرد میوه شیرینی و شام آماده شده بود ساعت ۸ شب زنگ آیفون و  بلاخره پدر کودک آمد  سلام و احوالپرسی انجام شد  _ بفرمایید داخل دم در بد است _ نه خوبه من فقط واسه گل روی شما اومدم  _ همسر و پسرت مهمون من هستن بیایید داخل بچه رو ببین _نه نمیخام ببینم  دوستش ندارم _ای بابا مگه کار خلاف عرف و شرع و قانون رخ داده _ بله حاج  خانم مامانش بدون اجازه من وخودسرانه رفتار کرد هرکار میخاد بکنه هرجور شما صلاح میدونید و ....  _اقای بابا ما تدارک دیدیم لطفا بیایید داخل  اما بسرعت از پله ها پایین رفت صدای کوبیدن در نشون از خشم و عصابانیتش بود منم حالم بد شد ..... مادر گریه میکرد و بچه هم از گریه ریسه رفته بود همه خلع سلاح شدیم دخترم کودک را برداشت و در آغوش مادر گذاشت  _ این طفل چه گناهی کرده ؟ _کودک پستان مادر رو گرفت نوشید و آروم شد فردا به پدر کودک زنگ زدم و از کم لطفی اش گلایه کردم _ آقا  بابا حتی کودک بدون عقد هم وقتی بدنیا میاد هیچ گناهی نداره چه برسه به پسرت .... _ خانم مهندس بچه رو  به هرکی صلاح میدونید بدهید  _ این کار مراحل قانونی داره باید ببرم تحویل شیرخوارگاه بدم چکار کنم آخه این چه رسمی است خانواده ات پدرت  راضی اند ؟؟؟  _خداحافظ همون که عرض کردم  چند روز گذشت در محل کار موضوع رو با شهردار مطرح کردم گفت اتفاقا یکی از اشنایان که وضع مالی عالی دارن پس از ۱۲ سال بچه دار نشدند من با اونها صحبت کنم ؟  یکماه گذشت تلفن زدن  و پیام دادن به پدر کودک  کارگر نیفتاد.... برای آخرین بار به پدر کودک زنگ زدم گفتم فرزندت رو فردا شب به  یه زن و شوهر خوب مهربون و ثروتمند  تحویل میدم لطفا بعدا نیایید  و اعتراض نکنید و اگر میخای برای اولین و آخرین بار بیا تشریف بیارید و ببینش و در آغوشت بگیر اینقد لجباز و نامهربون نباشید . ساعت ۱۲ شب زنگ بصدا در اومد ، مرد جوون اومد داخل حال ،  گفت کو کجاست رفتن ؟ به دخترم چشمک زدم گفتم آره ... بی حس شد زانو زد و هق هق گریه کرد _چرا اینقدر زندگی رو سخت میگیرید  _ آخه مامان مرده بابا سکته کرده برادرم به خارج رفته و خاهرم سر زندگیشه من باید از پدرم مراقبت کنم نمیتونم مادر و بچه رو ببرم خونه _واه این چه منطقیه فرزند عزیزتره بخدا اگر پدرتون متوجه شود ...  به دخترم چشمک زدم برو به مامان بگو کودک رو بغل کنه وآهسته بیاد تو حال _مردجوون چی شد؟  پشیمونی _ فقط اومدم ببینمش و  مادر و کودک را نزد خود حس کرد اشکهایش را پاک کرد و بلند شد کودک رو در آغوش گرفت و بویید  و غرق در بوسه کرد  _ آقا بابا کودکت فردا میره پیش پدر و مادر جدید   _ بره خدا پشت و پناهش  _ مادر به گریه افتاد گفت اجازه بده من اونو نزد خونواده ام بزرگ کنم چشم من دیگه بهت کاری ندارم فقط شناسنامه بگیر واسش خودم بزرگش میکنم ...... _ گفتم  بحث رو تموم کنید ساعت ۲ بامداده ، دم گرم ما در آهن سرده ایشون اثر نمیکنه قرار شد شب برای بردن کودک بیایند اما بااصرار شماره خاهر بزرگ دوستم رو ازش گرفتم  زنگ زدم و ازشون دعوت کردم  که حتماحتما  تشریف بیارن عصری خاهر بزرگ با پسرش اومدن مادر و کودک در اتاق اختصاصی شون بودند  سر صحبت واشد و داستان را گفتم ...... _حاج خانوم قربونت برم خیلی لطف کردین خاهرم غلط کرد ترو خدا بگین بچه رو کجا بردن بخدا ما نمیدونستیم ای خاک بر سرم  آدرس بدهید ما بریم بچه رو ببر گردونیم  _مطمن هستید کودک رو بزرگ میکنید  بطوریکه به پدر کودک  کاری نداشته باشید گفت بله بله به جان پسرم قسم میخورم  به دخترم چشمک زدم برو بگو مادر کودک را بیاره  دیدار شان غوغا یی بر پا کرد خواهر کودک را در آغوش گرفت و ناگهان سیلی محکمی بر مادر زد و کمی بعد اوراغرق بوسه کرد ... من و دخترم رفیم به اتاقش مرا در آغوش گرفت و بوسید گفت مامان پدرم از بدنیا اومدن من خوشحال شد گفتم آره عزیزم کمی بعد زنگ درب بصدا دراومد  به مهمانان گفتم ببخشید لطفا بروید به اتاق آخری  و آن زن و شوهر با گل و شیرینی و کریر اومدن داخل  پس از احوالپرسی و تعارفات معمول  صحبت  آغاز شد _ بچه کجاست گفتم حالا میوه میل بفرمایید تا توضیح بدهم ..... بانو زد زیر گریه گفت به کس دیگه دادید اما شما به جناب شهرداد قول دادید ..  دخترم یه لیوان اب اورد که بنوشد و من داستان رو تعریف کردم و مرد از جا برخاست و گفت خداروشکر  که بچه نزد  پدر و مادرش میره اگر غیر این بود واقعا ناراحت میشدیم و ....رفتند کمی بعد کودک و مادر با خاله جان رفتند.. و من و دخترم ماندیم اورا در آغوشم گرفتم نازش کردم و لالایی خوندم تا خوابید  ....نگارش : دکتر خدیجه دانش</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 20:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمام چال مسجد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-vfoxmi9rwjof</link>
                <description>۱۳۶۰خورشیدیبه حمام چال مسجد  رفتم به خانم حمامی سلام کردم و  روی سربینه   ایستادم گنجه شماره ۱۸ خالی بود لباسم را در اوردم و انها را در گنجه گذاشتم و لنگ گلدوزی شده دورم پیچیدم و  داخل حمام شدم بخار مانع دید من بود  اما کم کم عادت کردم   دلاک انجا زنی  مهربان  بود فکر اینکه بخاهد منو  نرم نرم  و یواش یواش کیسه کشی کنه  لجم را  در میاورد  جایی مناسب انتخاب کردم و اسباب شستشو را در ان قرار دادم ابتدا سرم را با صابون گلنار  و سپس با شامپو خمره ای پاوه شستم  نا گهان دستی به روی سرم اب ریخت و پشتم را مالش داد درست حدس زدم  خانم دلاک  انجا بود  به او سلام کردم او بدون اینکه من بخواهم  کیسه   مرا برداشت  روشور به کیسه مالید و دستم را بلند  و شروع به کار  کرد  گفتم خانم دلاک  زحمت نکش خودم کیسه میکشم گفت بیصدا  بمن  دستور نده میدانستم  که نمیتوانم مانع کارش شوم  لذا اعتراض نکردم   پرسیدم  ببخشید  اسم خودت چیه ؟ نرگس اسم دخترت  است که بعد از ازدواجت بد نیا اومد قبل از اون اسمت چی بود چی صدات میکردند ؟ گفت اسمم ساعت است گفتم ساعت  ! ساعت  که اسم ادم  نیست ساعت اسم وسیله است گفت دخترم دانشجو است کمی سکوت کردم گفتم خوب ببخشید  این چه ربطی به اسم شما  داره  ؟؟ گفت  دخترم دختر ساعت یعنی دختری که اسم مادرش ساعته و یهو گفتم  اصلا ولش کن بسه تنم تمیزه گفت پس چرا اومدی حموم ؟ جوابی ندادم و یک کاسه اب روی سرم ریختم   دلاک گفت بلند شو واستا تا پاهات رو کیسه بکشم   گفتم نه مرسی من امروز فقط پول حموم اوردم گفت   تعارف نکن پاشو پاشو لازم نیست پول منو تو بدهی مادرت میدهد تو فقط پول حمامتو بده  تو دختر خوبی هستی گفتم  عجب  میخاهید بگید من فضولم گفت نه نه ودر عین حال شل شلی کیسه به بدنم میکشید خیلی سبک انگار ماساژم میداد  باز رفتم رو دنده سوال پیچ کردن گفتم  ببخشید ساعت خانم چرا اینجوری شل ول کیسه میکشی ؟گفت اگر سفت بکشم بدنت میسوزه پوستت نازک میشه گفتم بی خیال ساعت خانم من پوست کلفتم گفت خودت خواستی ها گفتم باشه و او کیسه اج دار بدستش کرد  گوی های سفید روشور رو بهش  مالید و به بدنم کشید او سفت و محکم کیسه میکشید بطوریکه حس میکردم دارم میسوزم اما از غرورم خجالت میکشیدم  اعتراض کنم لذا فقط سعی میکردم با سوالات صدتا یه غاز وقت کشی کنم اما او میگفت  لطفا ساکت  باش چون من باید تاشب 10 نفر دیگه را کیسه بکشم گفتم ساعت چنده دیر شد من باید برم  با حالت شعر و نغمه با  چنین خواند   ساعت زوده صبر کن تا من تمیزت کنم ناز و عزیزت کنم کیسه کنم چرک بیاد  ... دیگه طاقتم تموم شده بود گفتم ساعت خانم   لطفا تموم  کن من میخام برم  خونه گفت صبر کن مادرت پول کیسه شما رو هم میده گفتم اها   تا رفتم بلند شم دستی به ساق پام زد بطوریکه سر خوردم منو در بغل گرفت گفت الان میخام حجامتت کنم گفتم چی حجامت من ؟ راستش ترسیدم و گفتم   جان  نرگس  جان جان ساعت جان  مرسی  بسه  میخام  برم  دیگه هم به حمام چال مسجد نمیام اخ بدنم میسوزه ؟ گفت الان خوبت میکنم گفتم چطوری گفت الان به تنت سدر میزنم گفتم ای بابا من فقط پولش چی ؟ گفت کی ازت پول خاست  شازده خانم مادرت وقتی میاد پول همه چیزو میده بلاخره با مالیدن سدر سوزش بدنم کمتر شد و خنک شدم  سپس لیف کشی و صابون مالی و ابکشی انجام شد  خلاصه پس از اتمام  به سربینه رفتم ساعت خانم بقچه مخملم رو پهن کرده بود  پایم را در حوضچه  آب خنک زدم و او حوله ام را دورم پیچید نشستم یه کاسه مسی  شربت بهار نارنج پر از یخ  بدستم داد و  گفت بخور انرا سر کشیدم حالم جا اومد لباسم رو پوشیدم و  بقچه رو جمع کردم اسباب حمام شامل سینی کاسه لیف کیسه سنگ پا صابون روشور و شانه را در دخل پلاستیک گذاشتم و در ساک حمامم جا دادم چادر گل گلی سفیدم را بر سر انداختم و از داخل جیب شلوارم یه سکه پنج تومانی مسی در اوردم و  در کاسه برنجی دخل گیر روی میز حمامی  گذاشتم کربلایی خانم مدیر حمام عافیت باشه گفت و دست دراز کرد سکه رو برداره  که نرگیس مار یا همان ساعت خانم دلاک حمام چال مسجد در حالیکه سیگار اشنو به چوب سیگار گذاشته و انرا دود میکرد  و  بدن لاغرش سیاهتر  از قبل بنظر میرسید گفت دخترم پولت را بردار تو امروز مهمان من هستی گفتم نه نه شما زحمت کشیدین خسته شدین و در حالیکه دود سیگار را بسمت گنبد حمام پوف  مبیکرد گفت  دختر من دانشجوی پزشکیه من با همین دلاکی خرج خودم خودش و پدر معلولش رو میدم تو بمن  گفتی که  شل ول کیسه میکشی دخترم بعضی کارها اگرنرم انجام بشه اثرش بهتره گفتم خوب مثلا چکاری  ؟گفت مثل سیم کشیدن ظروف روحی و فوت کردن  پر  و  چرک اوردن بدن هرچه اهسته و ارامتر باشه ظرف براق تر  میشه و  پر بالاتر میره  و پوست بیشتر چرک میده و   بدن سبکتر میشه ..... اگر من با زور زیاد تن زنها و دختران را کیسه بکشم اولا پوست بدنشون میسوزه دویما چرک تنشون کمتر میاد سیوما من خسته میشم و چهارما تعداد کمتری میتونم کیسه بکشم و پنجم پول کمتری بدست میارم ششم مشتری ها از من ناراضی میشوند و هفتم ...گفتم اجازه بده من هفتمین رو  بگم و  اینکه زمان میگذره دیر میشه و من باید برم و همه خندیدیم سپس عذرخاهی و تشکر کردم سرم را پایین انداختم  ساعت خانم  چانه ام را بالا اورد  پیشانیم رابوسید و  گفت مادرت شازده قاجار بزرگ زاده است و بمن کمک میکنه  او پول حمام و دلاکی شما رو پرداخت میکنه انعام هم  بمن میده بهش سلام برسون بگو بیاد که دلم  خیلی براش  تنگ شده  است  . از پله های زیاد و بلند  حمام چال مسجد  بالا اومدم و  به سطح کوچه رسیدم ........ ?? نسیم خنگ روحمو تازه کرد . یادش بخیر</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 12:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت شب یلدا و شب چله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-lbavc1ckfnsl</link>
                <description>                  به نام خداوندجان و خرد              *  تفاوت شب یلدا و شب چله * در تاریخ فرهنگی‌_اجتماعی ایران باستان بیش از ۳۰۰ جشن یعنی بطور متوسط  هر سه روز دو جشن در طول سال برگذار میشده تا به بهانه‌های گوناگون افراد خانواده ، خاندان ، ایل ، عشیره ، قوم ،  قبیله ، آبادی ، روستا  دور هم جمع شوند بزم بر پا کنند  ، به دیدار یکدگر  بروند ، از حال هم جویا گردند ، دور هم  غذاهای خوشمزه بخورند  ،  آشامیدنی های گوناگون بنوشند ، خوش باشند ، گل بگویند و گل بشنوند ، شعر و سرود بخوانند ، دست افشانند ،  پای کوبانند ، حرکات آیینی کنند ، رقص‌های محلی  نمایند ،  موسیقی مقامی و سنتی و ... اجرا کنند و در نهایت  شاد باشند . متاسفانه تقریبا  اکثر آن آیین ها و دور همی ها بدلایل بسیار مانند : حملات و یورش ها ،  جنگها ، تغییر حکومت و  پیدایش دین  و مذهب  و .. برچیده شده و از بین رفته و به فراموشی  سپرده شده است بطوریکه امروزه  فقط  از  آنها به تعداد انگشتان  دودست باقی و بر جامانده است  مانند :  جشن نوروز ( اول فروردین ) جشن سیزده بدر ( سیزده فروردین ) جشن آب (اول تیر ) جشن درو ( اول مهر ) جشن مهرگان( ۱۶ مهر ) جشن دی گان ( اول دی یا همان جشن  شب یلدا ) جشن شب چله ( دهم دیماه )  جشن چهارشنبه سوری ( آخرین شب چهارشنبه سال) می‌باشد . همچنین در ایران باستان هر روز در ماه نام مخصوص داشت مانند :  ۱. اورمزد ۲. بهمن ۳. اردیبهشت ۴. شهریور  ۵. سپندارمذ  ۶. خرداد  ۷.امرداد  ۸. دی به آذر  ۹. آذر ۱۰. آبان ۱۱. خور ۱۲. ماه ۱۳. تیر ۱۴. گوش  ۱۵.دی به مهر ۱۶. مهرورز یا مهر  ۱۷. سروش  ۱۸. رشن ۱۹. فروردین ۲۰. بهرام ۲۱.رام  ۲۲. باد ۲۳. دی به دین ۲۴. دین ۲۵.ارد  ۲۶. اشتاد ۲۷. آسمان ۲۸. زامیاد  ۲۹. مهراسپند ۳۰. انیران   توجه ::  هرگاه که نام روز و ماه یکی می‌شد آنروز را جشن بر پا میکردند مانند جشن مهرگان در ۱۶ مهرماه متأسفانه بسیاری شب یلدا و شب چله را یکی می‌دانند درحالی‌که بنا به دلایل زیر چنین نیست : ازنظر جغرافیای ریاضی  زمین در حرکت انتقالی خود به‌ دور خورشید که فصل‌ها را بوجود می‌آورد و آب و هوا را تغییر می‌دهد در ۲ نقطه از مدار بیضی شکل یعنی در اول فروردین و اول مهر  طول روز و شب برابر می‌شود که به آنها  اعتدالین می‌گویند . در این باره  سعدی شاعر قرن هفتم هجری می‌فرماید : بامدادان  که  تفاوت  نکند  لیل  و  نهار  خوش بود  دامن صحرا و  تماشای بهار  همچنین بدر چاچی شاعر قرن هشتم نیز چنین می‌گوید :  آهوی آتشین ، روی چون در بره  برآید  کافور خشک  گردد ، با  مشک  تر  برابر  در شعر بالا آهوی آتشین روی به خورشید،  کافور خشک به  روز و مشک تر به شب  معنی می‌دهد.  •  همچنین  زمین  در طی مدار گردش خود به‌ دور خورشید ، در ۲ نقطه دیگر دقیقا  طول روز و شب  برعکس می‌گردد که به آنها انقلابین می‌گویند  یعنی در اول تیر بلندترین روز و کوتاه‌ترین شب  و در اول دی کوتاه‌ترین روز و بلندترین شب را داریم  که همان شب یلدا است و از روز بعد  طول شب یک دقیقه یک دقیقه کوتاه تر میشود تا باز به نقطه اعتدال بهاری برسیم . بنابر این شب یلدا فقط یک دقیقه از شب‌ قبل بیش‌تر است ، پس چرا شب یلدا جشن میگیریم ؟  چون  قدما و حکما گفته اند که وقت طلاست و آن را غنیمت بدان آنقدر که میتوانی  ،  زمان عمر ما را تشکیل می‌دهد و عمر انسان بی بازگشت است و نمی‌توان آنرا خریداری نمود لذا به پاس بلندترین  شب سال  یلدا را بزم میگیریم . از نظر گاه‌شماری نیاکان و  اجداد نیکو اندیش و خردمند ما از روی صور فلکی در آسمان نام‌گذاری می‌کردند لیکن از سال ۱۳۰۴ هجری شمسی نامهای قدیمی  ملغی و نامه‌ای ناب و سره فارسی   برای هر ماه  گذاشه شد مانند :: ۱ _ فروردین بجای ( بره یا حمل) صورت فلکی در شب  ۲_ اردیبهشت بجای (ثور یا گاو ) صورت فلکی در شب ۳_ خرداد بجای(جوزا یا دوپیکر ) صورت فلکی در شب ۴ _ تیر بجای (سرطان یا خرچنگ) صورت فلکی در شب ۵ _ ا مرداد بجای ( اسد یا شیر ) صورت فلکی در شب ۶_ شهریور بجای (سنبله یا خوشه) چیدن گندم و برنج ۷ _ مهر بجای (میزان یا ترازو ) برابر شدن روز و شب ۸ _آبان بجای ( عقرب یا کژدم ) صورت فلکی در شب ۹ _ آذر بجای ( قوس یا کمان ) صورت فلکی در شب ۱۰ _دی  بجای (جدی یا بزغاله ) صورت فلکی در شب ۱۱ _ بهمن بجای (دلو یا سطل) صورت فلکی در شب  ۱۲ _اسفند بجای (حوت یا ماهی) صورت فلکی در شب   بر اساس تقویم جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی  هر سال به ۱۲ ماه تقسیم شد که ۶ برج آن ۳۱ روز و ۵ برج آن سی‌روزه و ۱ برج ۲۹ روزه بود که با ۶ ساعت باقیمانده طی ۴ سال ۱ روز به ماه اسفند اضافه گردید که به آن سال کبیسه گفته شد . اجداد دانشمند ما زمستان را  به ۲ چله بزرگ و کوچک تقسیم  میکردند می‌دانیم که فصل زمستان  سه ماه و جمعا ۹۰ روز است درحالی‌که حساب ایام ۲ چله  ۸۰ روز می‌شود.  لذا شب چله بزرگ از ۱۰ دی تا ۲۰ بهمن ادامه دارد و چله کوچک از ۲۱ بهمن تا آخر اسفند بود بنابراین شب یلدا اول دی است که بلندترین شب سال است و از فردا ۱ دقیقه ۱ دقیقه طول روزها بلندتر و طول شب‌ها کوتاه‌تر می‌شود تا به تعادل روز و شب برسد و شب چله ۱۰ دی است که بنا بر تاریخ تولد حضرت عیسی‌مسیح (علیها سلام )می‌باشد . از آنجائیکه مهد تمدن در خاور زمین بود و ایرانیها شب ۱۰ دی را جشن می‌گرفتند به مرور زمان ، نژادها به دیگر نقاط زمین  پخش شد لذا شب ۱۰ دی را که محفل جشن  بر پا بود سالروز تولد  پیامبر بزرگ و مهربان خداوند قرار دادند. قابل ذکر است که شب یلدا  مراسم و آیین های جنبی دارد مانند  :  • تا ۵۰ سال قبل دوسه روز مونده به اول زمستان کرسی روبراه می‌شد . • برای نوعروسان از شب یلدا تا شب چله اوقات خوبی است زیرا شاه داماد هدایایی برای عروسش فراهم می‌کند و با خانواده به دیدار شریک زندگیش می‌رود . • بهتر است این شب را در کنار بزرگان فامیل مانند پدربزرگ و مادر بزرگ پدر و مادر و پدرو مادر همسر یا دوستان بگذرانیم .  • در این زمانه همه چیز گران است بهتر است با هماهنگی هر خانواده ای میوه یا خوردنی فراهم نماید تا به میزبان فشار مالی وارد نشود یا این‌که با تشریک مساعی( دنگی دونگی) خوردنی‌ها را فراهم کنیم . • اگر عزیزان ما دور از ما و در ینگه دنیا هستند حتما بآنها تماس تصویری داشته باشیم .  • ضمنا آخر پائیز حتما جوجه های مهر و  نیکی خود را بشماریم و در سبد دل قرار دهیم این‌که  خدای ناکرده چند دل شکستیم و چند دل بدست آوردیم ؟؟ • راستی حافظ شیرازی را فراموش نکنیم با نیت پاک و اندیشه روشن و خرد تابناک  فالی بگیریم. • برای آن‌ها که سال قبل در کنار ما بودند و امسال روی در نقاب خاک کشیدند دعا و طلب آمرزش کنیم . • از کودکان کارکه گل پیش می‌آورند یک دسته بخریم . • حیوانات را در این شب فراموش نکنیم مقداری غذا به زبان بسته ها خیرات کنیم . • اگر  مجرد هستید و به تنهایی زندگی می‌کنید بهتر است شب یلدا را در خانه سالمندان یا معلولان یا بهزیستی یا با دوستان  بگذرانید . •یلدا زمان خوبی برای دور ریختن  دلخوریها و کدورتها و جایگزین کردن مهربانی ها و دوستی هاست .. . .  یلدا یادگار نیاکان ماست آنرا پاس بداریم . گل در برومی درکف و معشوق کنار است سلطان جهانم به چنین عیش غلام است  عمرتان چون شب یلدا بلند باد .   لبتان مانند پسته خندان باد . مهرتان چون انار گرم و آتشین بادخدیجه دانش کارشناس جغرافیا و حامی حیوانات  و دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی_ حماسی </description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 00:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات سگهای مشهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66200786/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-i1aryc0wthdr</link>
                <description>بارش برف از ساعت ۲۰ در ۹۵/۱۱/۱۰ مشهد آغاز شده بود   و دم به دم بیشتر و ریزتر می‌بارید.  در دل شب با صدای شلیک تفنگ و زوزه های سگ از خواب بیدار شدم تعجب نکنید چون آپارتمان مسکونی ما در انتهای بلوار هاشمیه مشهد و به عبارتی در بام مشهد قرار داشت . از جای برخاستم و پشت پنجره ایستادم با خود گفتم ای بابا این شهرداری بی‌رحم دست از سر این زبان بسته های تنها  بی پناه بی خانمان و با وفا دست بر نمی‌دارد و اشک از چشمانم جاری شد  دخترم رو تکان دادم و  گفتم_   باز دارن  تو این برف و باران سگهای بی پناه را می‌کشند _بله مامان سالهاست که اینطوریه و سرش را بر شانه ام  گذاشت مامان خانم بس کن اینقدر خودتو آزار نده شما هر کاری که میتونستی انجام دادی عزیزم بیا بیگر بخواب_  آخه چرا پس کی  شهرداری می‌خواهد طرح منو اجرایی کنه ؟ آنها که قبول کردند  گریه هایم به هق هق بدل شده بود که یه لیوان آب اورد _ مامان  دلم میخواد حقوقدان بشم و دمار ازین کارهای خودسرانه مسولا ن در بیارم  _ بنظرم شهرداریها و دهداریها  آن دستورالعمل ساماندهی و کنترل جمعبت سگهاز بیخانمان را اصلا نخوندند و یا اگر خوندند آنرا متوجه نشدند یا اینکه خوندند متوجه هم شدند اما ..._برای تایید سرم را تکان دادم و گفتم آره دخترم راحترین راه را در پیش گرفتند  موهاشو ناز کردم و بوسیدمش  کمی بعد صدای اذان بلند شد ....._مامان با این  برف فیتیله مدرسه تعطیله ... خخخخخصدای رادیو مرا از خواب بیدار کرد : بعلت بارش برف سنگین کلاسهای کلیه مقاطع تحصیلی در استان خراسان رضوی تعطیل میباشد و من نیز به جای خوابم برگشت و خوابیدم کمی بعد دخترم تکانم داد_ مامان مامان بیدارشو بیا به گوشیت جواب بده _ الان سرحال نیستم خودت جواب بده ....و  چند بار گفت چشم ممنون حتما خدمت می‌رسن لطف کردید و خداحافظی کرد و تماس قطع شد . کنجکاو شدم دخترم پرده ها را کاملا کنار کشید و منظره کوه را که سفید پوش بود رو نگاه می‌کرد من  داشتم میز صبحانه  رو اماده میکردم _کی بود چی شد اما هیچ جوابی نداد بلاخره به آخرین  شماره  تماس روی همراه  زنگ زدم به دبیرخانه  سازمان مپ  (مدیریت پسماند شهرداری مشهد )   مسول پاسخ داد  گفت خانم مهندس دانش مژده مژده  بلاخره به آرزوی خودتون رسیدید گفتم چطور شد ؟  _ الان حکم لغو کشتار سگها توسط مدیر کل خدمات شهری مشهد امضا شد و شماره خورده ضمنا طی همین حکم پیمانکار معدومسازی از کار بر کنار شد زبونم  لال  و پاهایم سست شده بود  روی زمین نشستم  وی گفت خانم دانش !خانم مهندس ! حاج خانم ! که پرنیان گوشی را برداشت و گفت مامانم شوکه شده مررررسی راستش من به مامان نگفتم چون دیشب ... را تعریف کرد کمی بعد  حالم میزون شده بود گوشی را از دست دخترم گرفتم _ مرسی ممنون  من تا یکساعت دیگه میام خدمتتون  _میخواستم  این خبر خوش را که یکسال دنبالش بودید را خودم به شما بدهم من نیز تشکر کردم و ... بارش برف تا ۶ روز ادامه یافت اکثر مراکز دولتی و بازار تعطیل شده بود درختان در بسیاری از بلورها بوستان‌ها و خیابان‌ها زیر حجم برف خم و شکسته شده بودند آبنمای میادین قندیل بسته بود و کارگران شریف خدمات شهری در کابین پر از شن و نمک وانت نیسان سوار بودند و شن نمک در معابر می پاشیدند .ساعت ۹/۳۰ روز پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۶ از سازمان مپ شهرداری مشهد با من تماس گرفتند و گفتند خانم دانش آیا امروز میتوانید خودتون با دو سه نفر دیگه عوامل موسسه برای تحویل سوله  به رباط طرق بیایید محل پناهگاه سگها رو که بلدید گفتم بله بلدم بله که میام الان ۴ روزه که  لحظه به لحظه منتظر این لحظه ام .بسرعت  آماده  شدم.._ مامان من دورو بر را مرتب میکنم  ،غذا هم درست میکنم رویش رابوسیدم و به ۹ نفر از حامیان معروف  مشهد  تماس گرفتم که متاسفانه هیچ شوقی نشان ندادند سرانجام با سه نفر از یاران قرار گذاشتیم راس ساعت ۱۱ در محل سوله گردهم بیاییم . وقتی درب سوله را گشودند دلم هوری ریخت تو شکمم هوا خیلی سرد بود و سوله در نسر ( سایه) قرار داشت هرچند ظهر بود اما خودم هم داشتم میلرزیدم  سگها  در گوشه ای بهم چسبیده و مادران توله هایشان را در زیر پاهایشان قرار داده بودند تا گرم شوند . دقیقا ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ بود که ناظر شهرداری گفت:_ آیا  آماده  هستید مسولیت را بعهده بگیرید ؟_ آری ماههاست منتظر این لحظه هستم سوال دیگر این بود  _خانم دانش شما سوله را خالی تحویل میگیرید یا با سگها ؟؟؟؟؟ اشک از چشمانم جاری شد_ یعنی چی  خالی یا با سگها ؟؟؟ _ خُب در  مناقصه شما  اجرای طرح  کنترل و ساماندهی سگهای ولگرد و بیخانمان را  برنده شدید و باید بمدت یکسال  مسولیت کارو برعهده بگیرید_ بله میدونم برای همین اینجا هستیم اما منظورتون را نمیفهمم !!! _ خانم مهندس منظورم اینه که سگها را خلاص کنیم و سوله را پاک تحویل شما بدهیم یا اینکه .....جمله اش را قطع کردم حالم داشت بهم میخورد با یکدست صورتم را گرفتم و با دست دیگر علامت توقف دادم گفتم نه نه نه_اها اها  فهمیدم  آقا ی مهندس من برای توقف کشتار سگهای بیخانمان اینجا هستم مسلما انها را تحویل میگیرم _ باشد هرطور شما بخاهید  پس  شمارش  را شروع  میکنیم کارگر شهرداری شروع به سرشماری کرد  تعداد ۲۴۳ قلاده سگ بزرگ کوچک ماده نر سالم بیمار  تحویل گرفتم و صورتجلسه  توسط طرفین تفاهم نامه امضا و مهر شد کارفرما سازمان مپ به نمایندگی شهرداری مشهد و خانم  خدیجه دانش  بعنوان مجری طرح کنترل و ساماندهی جمعیت سگهای بیخانمان با لغو کشتار و لغو معدوم سازی و انجام عقیم سازی آغاز بکار نمودم . ما  تا ساعت ۲ بامداد ۱۳۹۵/۱۱/۱۷ سالن را گرم کردیم و غذای گرم به سگهای سوله رباط طرق دادیم . و زمانی که درب سوله را می بستیم  شوق زندگی در نگاه سگها بر وجودم میتابید و مرا گرم میکرد ......</description>
                <category>دکتر خدیجه دانش</category>
                <author>دکتر خدیجه دانش</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 17:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>