<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sajadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66272464</link>
        <description>به دلیل اینکه «آسمان کشتیِ اربابِ هنر میشکند» پس ما  «تکیه آن بِه که بر این بحرِ معلّق نکنیم»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:57:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1696090/avatar/uYmTGn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sajadi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66272464</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقای تورناتوره! مالِنای تو کجا و مالِنای ما کجا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%90%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%90%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-rszfhkbf5n39</link>
                <description>مالنا، آنقدر فیلم مشهور و محبوبی محسوب می‌شود که بعید است تا به حال آن را ندیده باشید!این فیلم، محصول سال 2000 و جزو ماندگارترین آثارِ سینمای معاصرِ ایتالیاست.مالنا، حاصلِ تلاشِ تیمی پُر ستاره و خوش آوازه بود، تیمی که به سانِ کهکشانی‌های دنیای فوتبال، میشُد بُردِ آن‌ها را قبل از ورود به زمینِ بازی، تضمین کرد.کارگردانیِ جوزپه تورناتوره، نویسندگیِ لوچیانو وینچنزونی و تورناتوره، آهنگسازیِ انیو موریکونه، تهیه کنندگیِ هاروی وانستاین و نهایتاً بازیِ مانیکا بلوچی، باعث شد که فیلمِ مالنا، ترکیبی کم نظیر از نامدارانِ دنیای هنر را در تاریخ سینما به خود ببیند.با مرور و بررسیِ کارنامه پر فروغ و درخشانِ کارگردانِ شهیرِ ایتالیایی، جوزپه تورناتوره، متوجه خواهید شد که او همواره در بستری دراماتیک، دغدغه‌های اجتماعی و روانشناختیِ عمیقی را دنبال می‌کند.داستان فیلم، حولِ محورِ زندگیِ زنی زیبا روی و جذاب به نام مالنا می‌چرخد که همسرش، زیر پرچم ایتالیا راهیِ جنگ جهانیِ دوم می‌شود.مالنا که در شهری کوچک در سیسیل، در انتظار بازگشت همسرش به تنهایی مشغولِ به زندگی می‌شود، موردِ واکنش‌های اهالیِ شهر قرار می گیرد!پیشنهاد‌های بی‌شرمانه، افترا و تهمت‌ها، رفتار‌های تحقیر آمیز و دیدگاه‌های غیر عادی مردم، زندگیِ مالنا را به کلکسیونی از شکنجه‌های زجر آورِ روحی و جسمی تبدیل می‌کند.فیلمِ مالنا از لحاظِ محتوا، تحلیل‌های فردی و اجتماعی گسترده و عمیقی را در ابعادِ سیاسی، مذهبی،         جامعه‌شناختی و رفتاری دارد که بررسیِ هر کدام از آن‌ها، مجالی در خور می‌طلبد، لکن ما در اینجا، قصد داریم به یکی از ابعادِ روانشناختیِ به تصویر کشیده شده در فیلمِ مالنا بپردازیم،                                                         بُعدی با عنوانِ ساز و کارِ دفاعیِ واکنشِ وارونه!حال شاید این سؤال برایتان مطرح شود که واکنشِ وارونه چیست؟اصلا ساز و کارِ دفاعی به چه معناست و قرار است از چه چیزی یا چه کسی دفاع کند؟مغز انسان در پاره ای از اوقات که سلامتِ خود در مقابل شرایطِ به وجود آمده را در خطر می‌بیند، عملکردی از خود نشان می‌دهد که در راستای بقاء و دفاع از سلامت خود است، این عملکردِ دفاعی برای خود انسان به صورتِ کاملاً ناخودآگاه اتفاق میفتد!این شرایطِ جدید ممکن است خواسته‌ای باشد که در دنیای واقعی به هر دلیل، قابلیت تحقق نداشته باشد.به بیانی ساده تر، هنگامی که مغز انسان، در شرایطی نا به‌هنجار (البته از نظر خودِ ذهنی‌اش) و استرس‌زا  قرار بگیرد و سلامت و ادامه بقاء خود در وضعِ موجود را در خطر ببیند و به طور کل، تشخیص دهد که ادامه این رَوَند، باعث ایجاد آسیب روانی در فرد می‌شود، واکنشی دفاعی را از خود نشان می‌دهد که خود را از تهدید دور نموده و با شرایطِ جدیدِ به وجود آمده، تطبیق دهد.توجه داشته باشید که مهم‌ترین ویژگی این مکانیزمِ مغزی، ایجادِ تفاوت در درک انسان از واقعیت است!در واقع، مغزِ انسان پس از دستوری که در جهت کاهش استرس و رفع خطرِ آسیب روانی صادر کرده است، خود و تمامیِ اجزاء بدن را ملزم به پذیرش و اطاعت از دستورِ صادره، می‌نماید.این مکانیزمِ ذهنی در فرضیات و سپس نظریاتِ عصب شناس و روان کاوِ پر آوازه، زیگموند فروید،                      به ساز و کار دفاعی مشهور است.البته این نظریات بعد‌ها توسط دخترش آنا فروید در کتابِ من و ساز و کار‌های دفاعی تکمیل شد.برای درک بهترِ این موضوع، مثالی ساده از یک نوع ساز و کار دفاعیِ مغز را بیان می‌کنیم.فردی را تصور کنید که قبلاً یک رابطه عاشقانه داشته و حالا به هر دلیلی، آن رابطه به پایان رسیده است.اگر مدتی از اتمامِ آن رابطه بگذرد و فرد هنوز نتواند با دلتنگی و کلیتِ پایان یافتنِ رابطه‌اش کنار بیاید، مغز برای حفظِ آن شخص از آسیب‌های روانی و تطابقِ او با شرایطِ جدیدِ پس از رابطه‌اش، معشوقش را در خواب به او نشان می‌دهد تا بلکه از دلتنگیِ آن فرد، کمی بکاهد.حال که با کلیتِ مفهوم ساز و کار دفاعیِ مغز کمی آشنا شدیم، دانستن این نکته می‌تواند حیرت انگیز باشد که مغز بسته به شرایط و در هر انسان به نوعی متفاوت، ساز و کار‌های دفاعیِ متعددی دارد!یکی از مشهور ترین ساز و کار های دفاعیِ مغز، واکنشِ وارونه نام دارد.واکنشِ وارونه، زمانی اتفاق میفتد که شخص، میل یا خواسته‌ای دارد که نمی‌تواند به آن برسد، این نتوانستن می‌تواند دلایل مختلفی اعم از تضادِ خواسته شخص با ارزش‌های فردی یا اجتماعی‌اش داشته باشد.این میل، ابتدا در شخص شدت یافته و بعضاً به آروز تبدیل می‌گردد، سپس در درون خودِ شخص سرکوب        می‌شود، اما از آنجا که مغز به وسعت و عمقِ تخریبِ پدیده ی سرکوب بر روانِ شخص آگاه است، برای جلوگیری از آسیب روانی، نوعی تخلیه و نمودِ بیرونی از احساسش را به بدن دستور می‌دهد.رفتاری که فرد نسبت به خواسته دورنی‌اش به بقیه نشان می‌دهد، گاهی اوقات اغراق آمیز، اما به طور معمول، کاملاً متضاد با آن میل است.معروف‌ترین مثالی که معمولاً برای واکنشِ وارونه ذکر می‌کنند، مادری است که ناخواسته دارای فرزند شده است!او فرزند را مانعِ رسیدگی به امور مهم و یا اوقات فراغت و به طور کل، مانع پیشرفت در زندگی‌اش می‌دانست، اما حالا، فرزندی به دنیا آورده که مسئولیتش با اوست!او با این حجم از احساسِ کُشنده سرکوبِ امیال شخصی که با عذاب وجدان، محبت مادری و ترحم نسبت به فرزندش توأمان شده است، باید چه کند؟در این شرایط، اگر مادر، به جای تنفر از فرزندش، مهر و محبتی اغراق آمیز و توجهی غیر عقلانی به فرزندش نشان دهد، گفته می‌شود که او واکنشِ وارونه به این معضل نشان داده است.در واقع مادر، خشم و نفرت خود را به طریقی متضاد بروز می‌دهد و این موضوع، جای شکر و یا خوشحالی ندارد، هر اندازه که خشم و نفرت مادر برای نرسیدن به آرزوهایش به خاطرِ فرزندش بیشتر باشد، محبت و توجه او نیز به همان اندازه بیشتر می‌شود، به طوری که در نهایت، آدمِ نرمالی را تحویل اجتماع نمی‌دهد!حال که مفهوم ساز و کارِ دفاعیِ واکنشِ وارونه را به خوبی درک و دریافت کرده‎‌اید، به فیلم مالنا بر می‌گردیم.فیلم را در ذهن خود مرور کنید و یا آن را یک بار دیگر با دقت ببینید، نوع برخورد و واکنشی که مالنا از اهالی شهر می‌بیند، شباهت و تطبیقِ عجیبی با واکنشِ وارونه فرویدی ندارد؟مالنا، زنی تنها، جوان، زیبا و تازه وارد است که مورد حسادت دیگر زن‌های شهر قرار می‌گیرد، آن ها در واقع  دوست داشتند که چهره، اندام، جذابیت و وجنات مالنا را داشته باشند، اما بدیهی است که امکان پذیر نبود!میلی که به دلیلِ عدم تحقق در واقیعت، در آن‌ها سرکوب می‌شُد و سپس، نمودِ بیرونیِ آن، تنفر، رفتار‌های        نا‌ به‌هنجار و ایرادِ تهمت به مالنا بود!مرد‌های شهر چطور؟برای آن‌ها هم مالنا با همسرشان و کل اهالی شهر فرق داشت، هم از لحاظ چهره و هم شخصیت!آن‌ها در واقع جذبِ مالنا شده بودند، اما میل و خواسته آن‌ها متضاد با ارزش های فردی و اجتماعیِ آن دوران بود!میلِ آن‌ها هم همان رَوَندِ بدل به آرزو، سرکوب و در نهایت، واکنش وارونه را در پیش می‌گرفت.اگر تا بدین جای کار دقت کرده باشید، سؤالی که در حال حاضر باید ذهن شما را به خود مشغول کند، این است که دلیلِ تضادِ میل و خواسته مردان و زنان با ارزش‌های آن دورانِ جامعه‌ای که مالنا در آن زندگی می‌کرد، چه بود؟پاسخِ عقل سلیم در مقابلِ میل به برقرایِ دوستی و رابطه با شخصی که به آن علاقه‌مند شده‌اید، هرچه که باشد، بلاشَک این رفتاری که در فیلم از اهالی شهر مشاهده می‌کنیم نیست!اصلاً قصه مالنا، در کجای زمان و مکان رخ می‌دهد که چنین ارزش‌ها و بالطبع، واکنش‌هایی را در پی دارد؟آموزه‌های کاتولیک‌های سیسیلی در قبل و حین جنگ جهانی دوم به مردم، چه افراط و یا تفریطی داشتند که محصولش چنین جامعه‌ای بود؟آیا واتیکان، همان کشورِ کوچکِ معروف در قلبِ شهر رم، به عنوان پایتختِ کاتولیسیسم، نباید حداقل        جامعه ایتالیا را به لحاظ اخلاقی سامان می‌بخشید؟مشکل در عدمِ تواناییِ انتقالِ مباحث توسط کشیش‌ها به مردم بود یا در آموزه‌هایی که در طول زمان، دچارِ تحریف شده بودند؟چرا برای اهالی شهر، برقراریِ ارتباط با انسانی که از لحاظ بینش و اندیشه با آن‌ها تفاوت داشت، آنقدر سخت و چالش‌بر‌انگیز بود؟آیا امروزه، با ورود به عصر جدید و مدرنیته شدن زندگی و بالطبع روابط، انسان پاسخی برای حل مشکلات عاطفی و روانی آدمی خواهد داشت؟حقیقتاً مغز و حوزه روانشناسی، با وجود پیشرفت‌های باورنکردنیِ انسان در حیطه های مختلف، هنوز هم جزو اسرار آمیز‌ترین سرزمین‌هایی است که باید به کشف آن شتافت.قدمِ اول اما، آگاهی خودِ انسان است. مطالعه و کسب دانش و مهارت راجع به انواع عملکرد و مکانیزم‌های مغزی که تا به الان کشف شده و به قطعیت رسیده‌اند، در حل بسیاری از مسائل و مشکلات فردی و اجتماعی کمکِ فراوانی می‌کند.چند مالنای دیگر در واقعیت باید قربانی شوند؟امنیتِ روانی، مالی و حتی جانیِ چند مالنای دیگر در واقعیت باید به مخاطره بیفتد؟از مالنا به واقعیت برمی‌گردیم!آیا تا به حال به رفتار برخی از افراطیون نسبت به پوشش‌های مختلف زنان در ایران دقت کرده‌اید؟به نظر می‌رسد که بحثِ عدمِ پذیرشِ تفاوت‌ها چه در اندیشه و چه در پوشش توسط عده‌ای خاص،    سطحی‌ترین لایه‌ای است که ما از این فاجعه آموزشی و تربیتی می‌بینیم.حتماً بار‌ها دیده‌اید که عده‌ای چطور به بهانه‌های دینی، واکنش‌هایی را از خود نسبت به دخترانی با پوشش‌های متفاوت بروز می‌دهند که کاملاً مشخص است که نه از سر امر به معروف و نهی از منکر، بلکه برخاسته از       شهوتی است که دیگر تاب و توان کنترل آن را ندارد!بعضی از آن‌ها با وجود اینکه می‌فهمند صرفاً با نگاه کردن به موی یک دختر، حالشان دارد از کنترل خارج می‌شود، باز هم توانِ برداشتنِ نگاه خود را ندارند!همان حفظِ نگاهی که قرآن به مسلمانان گفته است، همان قرآنی که عده‌ای برای رفتار عجیبشان، آن را بهانه می‌کنند! قبل از اینکه به کسی بر بخورد، بیان این نکته لازم است که این قشر، اعم از مذهبیون و غیر مذهبیونی هستند که در محیطی ناسالم، رَوَندِ اجتماعی شدن را طی کرده‌اند.ما، در محیط‌های مختلف بارها روحانیونی دیده‌ایم که رفتار و گفتارشان در مواجهه با بینش‌های متفاوت، بسیار معقول و معطوف بوده است.حتی در خانواده‌های خودمان، به کرات دیده‌ایم که مادری چادر بر سر داشته، اما حالا با پوشش متفاوت دخترش مشکلی ندارد.مشکل فراتر از این حرف‌هاست!دست‌درازی به دخترانمان و آوردنِ دلایلی که نتوان گله‌ای از آن‌ها داشت،                                                         چرا که آن دلایل سخن خدا تلقی می‌شود!مگر نه این است که حضرت علی (ع) در خطبه 27 نهج‌البلاغه، به مأموران معاویه که خلخال از پای یک زن یهودی درآوردند، به تندی حمله کرد و دین و حتی شرف و انسانیت آن‌ها را در سخنانش زیر سؤال بُرد؟باری...مالنای قصه ما ایرانی‌ها اما مُرد...  و مالناهای دیگر در پِی‌اش...و عاملین این جنایات، گوششان حتی به استنباطی که از قرآن برایشان می‌آوریم، بدهکار نیست!قرآنی که خودشان داعیه ایمان به آن را دارند... و نکته آخر اینکه، این مطلب را یک‌بارِ دیگر  از اول تا آخر مرور کنید، مطمئن باشید ضرر ندارد. </description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 18:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک چان ووک؛ پخته تر از آن چه که بود، برگشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%DA%86%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%88%DA%A9-%D9%BE%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-vksf6itkw7li</link>
                <description>نقد فیلم &quot; تصمیم جدایی &quot; ؛ تازه ترین اثر کارگردان سرشناس کره ایتصمیم جدایی؛ فیلمی جنایی، معمایی، راز آلود و عاشقانه، با رگه های ظریف از روانشناسی در سبک نوآر است که ابتدا در جشنواره کن 2022 و سپس در سطح جهانی اکران شد.این اثر درخشان، تحسین همگان را برانگیخت و مورد استقبال گرم مخاطبان نیز قرار گرفت، تا جایی که منتقدین نامداری همچون &quot; پیتر برَد شاو &quot; از نشریه گاردین و &quot; دیوید رونی &quot; از هالیوود ریپورتر، با مقایسه عملکرد پارک چان ووک با هیچکاک، به تمجید از این اثر لب گشودند و مؤکداً تماشای این فیلم را توصیه کردند.تصمیم جدایی، جایزه ارزشمند بهترین کارگردان در جشنواره کن 2022 را برای پارک چان ووک به ارمغان آورد، ضمن اینکه خودِ اثر هم به عنوان نماینده کره جنوبی، تا بدین جای کار مهم ترین نامزد در بخشِ بهترین فیلم بین المللی ( این بخش سابقاً با عنوان بهترین فیلم خارجی زبان شناخته میشد) در نود و پنجمین دوره از جوایز اسکار می باشد.داستان فیلم، حول محورِ شکل گیری رابطه عاطفی بین یک کاراگاه و زنی که مظنونِ یک پرونده قتل می باشد، شروع می شود، می چرخد و عمق پیدا می کند.با مروری بر کارنامه درخشان پارک چان ووک و بررسی آثار منحصر به فردش مثل کنیز، برف شکن، تریلوژیِ انتقام و ... به راحتی می توان به نبوغ، سواد و دیدگاه یونیک او به فیلمسازی پی برد، لکن با توجه به این مسأله، شروع فیلم &quot; تصمیم جدایی &quot; ممکن است کمی شما را شوکه کند!کلیشه ای ترین تصوری که از شروع یک فیلم جنایی در ذهنتان دارید چیست؟بله، کاملا درست است!فیلم، با سکانسی آغاز می شود که دو پلیس؛ در محل کار خود و در سالنِ تمرین، مشغول تیر اندازی و صحبت کردن راجع به پرونده ای هستند که مدت هاست باز مانده و هنوز راه حلی برایش پیدا نشده است!کارکترِ اصلی، کاراگاهی متعهد است که طبق معمول، با نشانه گیری های دقیق اش، سیبل را به درستی مورد هدف قرار می دهد و هم زمان و در حین تیر اندازی، در صحبت هایش با همکار خود مُصِر است که بالاخره پرونده مذکور را حل کند!این شروعِ کلیشه ای، آن هم از پارک چان ووکِ نامی، آنقدر تعجب بر انگیز است که مطمئناً مخاطبان ریزبینِ سینما را کمی دلسرد می کند.اما به احترامِ این کارگردانِ صاحب سبک، صبور باشید و دل به ادامه داستان و قصه جذابش دهید، چهره شما در پایان فیلم، از فرطِ لذت دیدنی خواهد بود!تنها پس از گذشتِ چند دقیقه و دو یا سه پلان از فیلم، پرونده جدیدی در حوزه کاریِ کاراگاه ( هه-جون ) باز می شود، مقتول، مردِ کوهنوردی است که پس از صعود به یک قله نه چندان مرتفع، به پایینِ صخره سقوط کرده و کشته است و مظنونِ اصلی پرونده، همسرِ مقتول (سو-ره ) می باشد که باید مورد بازجویی و تحقیقِ کاراگاه هه-جون، قرار بگیرد.تمامیِ اِلِمان های سبکِ نوآر اعم از نورپردازی، پیچش های داستانی، پِرسپِکتیو های زمانی، تعلیقی دوباره پس از عبور از هر سرنخ و گره گشاییِ آن، وجود یک کارگاهِ باهوش و متعهد و حضور زنی زیباروی و اغواگر، در فیلم رعایت شده است.تصویر برداری این اثر، قطع به یقین از نکات درخشانی است که گاه و بی گاه، مخاطب را به حیرت وا میدارد، تا جایی که واید شات ها و کلوزآپ های به موقع و درست، در مواقعی به تنهایی بارِ پیشرفتِ داستان را به دوش می کشد.زمانی که قصه به میانه های فیلم می رسد و مخاطب فکر می کند که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده است و ممکن است از این بعد تا پایان، فیلم به رِخوت و رکود برسد، ضربه ای حیرت انگیز شما را از خواب خوش بیدار می کند که مابقی داستان را دنبال کنید!خانمِ سو-ره، طی جلسات بازجویی و تحت نظر قرار گرفتن توسط کارگاه هه-جون، در ابتدا تبرئه و سپس طی فراز و فرود و سرنخ هایی، مجرم شناخته می شود، اما نهایتاً توسط کاراگاهی که حالا قلبش را تسخیر کرده، مجدداً و پنهانی تبرئه می شود، اما در اوج ناباوری و برای نزدیک کردن خودش به کارگاه، دوباره پرونده ای دیگر را برای آقای هه-جون باز می کند!کاراگاهی که برای وفادار ماندن به همسرش و دوری از زنی که حالا عاشقش شده، در میانه های قصه به شهری دیگر ( محل کار همسرش) کوچ می کند و در محیطی جدید مشغول به کار می شود، بی خبر از اینکه خانمِ سو-ره، به دنبال معشوقه اش و همراه با همسر جدیدش، به حوزه کاریِ جدید کاراگاه نقل مکان می کند و هه-جون را درگیر پرونده ای جدید می کند!فیلم از این جا به بَعد، وارد بُعدِ دیگری می شود که حدس زدنِ پایانش تقریبا غیر ممکن است.نمی شود از نقاط درخشانِ &quot;تصمیم جدایی &quot; گفت و از موسیقی متنِ کم نظیرِ این اثر، صحبتی نکرد.آقای جو یئونگ ووک، موسیقی دان و آهنگساز کره ای که بیشتر به خاطر همکاری های متعدشش با پارک چان ووک شناخته می شود، برای این فیلم به معنای واقعی کلمه سنگ تمام گذاشته است.موسیقی متن فیلم، آن چنان دقیق و درست به وظیفه خود عمل می کند که به وضوح تاثیر آن را می توان در تعلیق ها، عمق بخشیدن به قصه و به کمال رسیدن و در نهایت ناکام ماندنِ رابطه دو کارکترِ اصلی، دید.لازم به ذکر است اشاره شود که فیلم، بنا به عادت و رسمِ نانوشته اکثر فیلم های آسیایی شرقی به ویژه کره جنوبی و ژاپن، به شدت داستان محور است، قصه جذابی دارد و پیچیدگی های پرشمارش با سرنخ های به جا، یکی یکی حل می شود.به طور کل، با وجودِ منطقِ رواییِ خوبی که فیلمنامه دارد، به فرم هم نیز توجه ویژه ای شده است.فرم و محتوا در کنار یکدیگر، چنان سفت و محکم در هم تنیده اند که پس از پایان فیلم، پختگی و وسواسِ مضاعفِ پارک چان ووک نسبت به گذشته، شما را به تحسین وا میدارد.بازیِ دو کارکتر اصلی ( کاراگاه هه-جون و علی الخصوص مظنون، خانم سو-ره )، از تسلط و متانت بالایی برخوردار است که نتیجه آن، شیمیِ بسیار خوبی است که بین این دو، در طول فیلم دیده می شود.کوچک ترین تحرکات فیزیکی و اَکت های صورتِ کارکترِ سو-ره، در بطن بازیگری چنان متین، مرموز، اِروتیک ( و در عین حال با حجب و حیا) و خلاصه دقیق است که شاید شما هم همراه با کاراگاه، فریب بخوید و دلباخته اش شوید!نحوه چگونگی شکل گیری احساساتِ کاراگاه نسبت به مظنون و نحوه عمق پیدا کردنِ آن از همان ابتدا تا انتهای فیلم، رَوَندِ دلچسبی دارد که با دیدنِ فیلم، به آن پی خواهید برد.پارک چان ووک، در مهم ترین وظیفه خود در مقام کارگردان؛ یعنی دکوپاژ، دقت و عملکردِ فوق العاده ای به خرج داده است، جایی که با تدوین های درست و به جا، از تک تک دقایق اثرش برای پیشبُردِ هر چه بهترِ روایت، بهره می جوید و مخاطب را غرق در لذت می کند. </description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 15:13:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمی که قطع به یقین، عاشقانِ الویس پریسلی را به وجد می آورد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%AC%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-b51ryyyykser</link>
                <description>باز لورمان؛ متخصصِ به تصویر کشیدنِ اسطوره هافیلمِ الویس، اثری بیوگرافی؛ محصولِ سال 2022 و برداشتی از زندگینامه خواننده و اسطوره نامدار موسیقیِ راک اند رول؛ الویس پریسلی می باشد.هنگامی که &quot; باز لورمان &quot;؛ کارگردانِ این فیلم، در سال 2014 برای اولین بار از قصدش برای ساختِ این فیلم خبر داد، تا حدودی میشُد حدس زد که قرار است با چه وجهه ای از الویس پریسلی در فیلمش روبه رو شویم.لورمان که در کارنامه نه چندان پر کارش، آثارِ جذابی مثلِ &quot; مولن روژ &quot; و &quot; گتسبیِ بزرگ &quot; دیده میشُد، ترجیح داد &quot; الویس &quot; را هم طبقِ فرمولِ شخصیِ خودش بسازد.قدرتِ ارزش گذاری و ایجادِ عطش برای مخاطب راجع به کارکتر اصلی از فیلم گتسبیِ بزرگ، به اضافه میزانسن های با شکوه و حیرت انگیز از فیلمِ مولن روژ و در آخر، برداشتِ شخصی و تصوراتِ خود لورمان از وقایعِ زندگیِ الویس پریسلی، نهایتاً معجونی را به خوردی شما می دهد که شیرین و لذت بخش است، علی الخصوص اگر از طرفدارانِ الویس و یا حتی به اصطلاح &quot; موزیک باز &quot; باشید.پُر واضح است که الویس پریسلی، یکی از مشهورترین، پر فروش ترین، محبوب ترین، پر حاشیه ترین و البته تاثیر گذار ترین خوانندگانِ کل تاریخ موسیقی جهان است، پس ساخت فیلمی راجع به او، کاری بس دشوار است!باز لورمان با دریافت و تخصیص بودجه ای 85 میلیون دلاری از طرف کمپانی وانر بروز پیکچرز و تهیه کنندگان برای ساخت این فیلم، تا حدود زیادی خیال عوامل را راحت کرد و دست خود را حسابی باز گذاشت، در واقع هر ایده ای که داشت را با آسودگیِ خاطر توانست پیاده کند.البته باید گفت که حقیقتاً لورمان، به خوبی از پس کارگردانی این اثر بر آمده است، تا جایی که می توان به ضِرسِ قاطع عنوان کرد که کارگردانی و بازیگری ها، درخشان ترین بخش های فیلم الویس بودند.مشخص است که لورمان نظارتی دقیق بر تمامی مراحل و فاکتورها از پیش تولید گرفته تا قاب بندی ها، میزانسن ها، ریتم و ضربآهنگِ کار داشته و همین نکته، باعث شده که فیلم الویس، یکی از بهترین کارگردانی های امسال را داشته باشد.البته از این نکته مهم نباید غافل ماند که درست است که فیلم با بودجه کلانی ساخته شده است، اما مشخص است که این بودجه به درستی مدیریت شده و در تمامی بخش های تولید به خوبی تزریق شده است.جواب این مدیریتِ درستِ بودجه، فروش بیش از سه برابرِ هزینه تولید فیلم بود!این نکته از آنجا اهمیت پیدا می کند که ما فیلم های هالیوودیِ پرشماری را به خاطر داریم که با بودجه هنگفت تولید و روانه بازار شد، تیم فنی بسیار خوبی هم پشت و جلوی دوربین بود، اما در نهایت به دلیل عدم مدیریت صحیحِ بودجه، با شکست سنگینی در گیشه مواجه شدند!داستان فیلم، به فراز و فرود روابط و همکاریِ طولانی مدتِ الویس پریسلی و مدیر برنامه های جنجالی اش، تام پارکر و تاثیرِ این دو بر زندگیِ یکدیگر می پردازد.فیلم، با لحظاتِ مرگِ تام پارکر آغاز می شود.فیلم از ابتدا تا انتها، یک راویِ کُل دارد که خودِ تام پارکر است.او، از چگونگیِ آشنایی و آغاز همکاری اش با الویس می گوید و ادامه می دهد.فیلم با اشاره ای کوچک و زودگذر به کودکیِ الویس و اینکه چگونه او تحت تاثیرِ موسیقی قرار گرفت، ادامه پیدا میکند.قصه فیلم، دلیل و یا مشخصه ای مبنی بر چگونگیِ شهرتِ الویس به دستی ما نمی دهد، در واقع زمانی که الویس موزیک هایش از رادیو پخش می شد و اجراهایی را برگزار می کرد، سر و کله تام پارکر در زندگی اش پیدا می شود تا نام الویس را جهانی کند.فیلم، تا یک ساعت بعد از شروع، با تمپویی بالا و بسیار هیجان انگیز دنبال می شود و اولین ضربه و شروع ابعادِ دراماتیک، مرگِ مادرِ الویس است.در ادامه، با قطعی شدنِ اعزامِ الویس به سربازی و آشنایی با پریسیلا و سپس ازدواج با او، داستان مسیر خود را طی می کند.طراحی صحنه، لباس و تدوین های هوشمندانه، نکاتی است که حین دیدن فیلم از آن ها به شدت لذت خواهید برد.تام هنکس در نقش تام پارکر و آستین باتلر در نقش الویس پریسلی، بسیار درخشان و قدرتمند ظاهر شدند!تام هنکس که لقب &quot; سرمایه هالیوود &quot; را از سوی منتقدین به دوش می کشد، حضورش در فیلم وزنه ای محسوب می شود که با دیدن فیلم، به ثِقلِ آن پی میبرید.آکت های صورت ،بدن، رقص پا و حتی تقلید صدا و لحن الویس توسط آستین باتلر، چنان دقیق است که به احتمال قوی نامزدی اسکار را امسال برای او به ارمغان می آورد.اما بیشترین ایرادی که به فیلم الویس گرفته می شود، فیلمنامه آن است.منتقدین معتقدند که کارگردان، آقای باز لورمان ( که جز تیم نویسندگان این فیلم هم بوده است )، برای نشان دادن وقایع الویس، بیش از اندازه از تصورات خود استفاده کرده است و نکته مهم تر این که، نتوانسته تمامی ابعاد الویس را به تصویر بکشد و همه چیز، حولِ محورِ خصومت ها و دوستی ها و مسائل مالی بین الویس و پاکر می چرخد.البته باید به این نکته اشاره کنیم که شاید بتوان از این نقدِ هر چند مهم، با اندکی نگاه به ساخته های قبلیِ راجع به الویس، چشم پوشی کرد.زندگیِ 42 ساله الویس، آنقدر پر ماجرا بوده و ابعاد گسترده ای داشته که سابقاً هم هر کارگردان، نویسنده و تهیه کنند ای که قصد تولید فیلمی راجع به الویس را داشته، دقیقا درگیر همین مسأله بوده است که به کدام بُعد از آن ها بپردازد.در ضمن، سریال الویس محصول 2005 و یا فیلم الویس و نیکسون ( که به روابط بین الویس و رییس جمهورِ وقتِ ایالات متحده امریکا می پردازد )، با وجود اینکه سعی کرده اند که تک بعدی پیش بروند، نمونه هایی نه چندان مطبوع از این تلاش ها بوده اند.هر یک از ابعاد و تاثیراتِ هنری، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی زندگیِ الویس را می توان مورد بررسی قرار داد، مثلا چگونگی به شهرت رسیدن از قلبِ ممفیس، روابط الویس با خانواده پر حاشیه اش، چگونگی آشنایی و ازدواج و اتفاقات ریز و درشتِ الویس با همسرش پریسیلا، حشر و نشر او با پرزیدنت نیکسون، موضوع اعتیاد و مصرف بی رویه فست فود و اضافه وزن شدید الویس در اواخر عمر، توهماتی که گهگاهی به سراغش می آمد و دردسر ساز میشد و ... تنها چند نمونه از عناوینی هستند که می توان بر اساس آنها، یک مینی سریال ساخت و اگر مراحل تولید آن ها حساب شده پیش بروند، به راحتی می توان روی فروش گیشه و تحسین منتقدان حساب باز کرد.به عبارت دیگر، در فیلمی که 160 دقیقه شده و برای مخاطب عام فیلمی نسبتاً طولانی محسوب می شود، نمی شود تمامی جوانب زندگی الویس را در نظر گرفت، چرا که ایده خام میماند و اصطلاحاً اصلاً در نمی آید.در واقع، لورمان کار بسیار هوشمندانه ای را در پیش گرفت.تقریباً تمامی آثار قبلی که درباره الویس ساخته شده بود، بیشتر درگیرِ حواشیِ زندگی الویس شده بود و در به تصویر کشیدنِ آن اجراهای ناب و آتشین الویس عملکردِ دلچسبی نداشتند.اما لورمان؛ مغزِ متفکرِ این فیلم، رویه دیگری را در پیش گرفت.لورمان به درستی متوجه شد که جای یک سینماییِ جذاب که وجه اسطوره ای و افسانه ای الویس را به تصویر بکشد، کاملا خالی است!لورمان با اشاره ای بسیار کوچک و کمرنگ به موضوعاتی نظیرِ اعتیاد، توهم، اضافه وزن شدید، مشکلاتِ روابط عاطفی با پریسیلا، خانواده ای سردرگم، فشار های سیاسی و ... در زندگی الویس، تمامی سعی خود را کرد که در فیلمش، زیاد چهره پادشاه راک اند رول را خدشه دار نکند.پس با یک نگاه کلی، می توان نقدی که منتقدین و بعضی از مخاطبان خاص سینما به فیلم الویس از لحاظ محتوا داشتند را، نوعی نقطه قوت در نظر گرفت.در واقع لورمان با درک یک نکته بسیار مهم سراغِ ساخت اثری فاخر راجع به الویس پریسلیِ نامدار رفت، ایده ای که به نظر قابل تحسین می آید:تأثیرات و تغییراتِ فرهنگی و سیاسی الویس بر جامعه خود، بر آینده و کُلِ تاریخ موسیقی، آنقدر بزرگ و پر رنگ بوده و هستند که حواشی و اشتباهاتِ هرچند بی شمارِ او، بر آن تأثیراتِ مثبت سایه نیندازند.  </description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 15:09:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه خیال انگیزی (قسمت اول؛ فقط مادرم می دانست)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-zzhvbvltfxjc</link>
                <description>فقط مادرم می دانست که چقدر از سگ می ترسم، ترسی غیر عادی!هر وقت یک سگ را از فاصله چند ده متری می دیدم، احساس می کردم که قلبم، دو دست در می آورد و با  شدت هر چه  تمام تر، به دیواره داخلی قفسه سینه ام می کوبید، چنان کوبشی که هر لحظه منتظر بودم    سینه ام را پاره کند و به بیرون پرت شود و زود تر از خودم فرار کند!من، از همان کودکی؛ نسبت به سن کمم، قد و هیکل نسبتاً درشتی داشتم و از حدود چهار سالگی، کلاس های رزمی می رفتم، پس علی القائده نسبت به هم سن و سالان خودم، اعتماد به  نفس بیشتری داشتم.در محیط های دوستانه و خارج از خانه مثل کوچه و مدرسه، من تکیه گاه و پشت و پناه دوستانم در مقابله با مسائل و رخداد های خیابانی بودم، اما هنوز کسی از این حجمِ ترسِ من از سگ خبر نداشت، هیچکس به جز مادرم!این نکته را باید بگویم که این مادرم بود که من را در کلاس های غیر درسی مثل کاراته، زبان، قرآن و ... ثبت نام می کرد و زحمت بردن و آوردن من را می کشید.گواهینامه داشت، اما به دلیل شغل اداری پدرم، کمتر موقعی پیش می آمد که ماشینمان در خانه باشد، کم کم شرایط هم به گونه ای پیش رفت که مادر، دست از رانندگی شست و من را با تاکسی و گاهی اوقات پیاده، به کلاس ها می برد.زیاد پیش می آمد که هنگام رفتن به کلاس و یا برگشت به خانه به همراه مادرم، سگ های ولگرد را در کوچه و خیابان ملاقات کنیم.نکته ای که هنوز به وضوح در ذهن من مانده است، چگونگی مدیریت و برخورد مادرم با این قضیه بود.آخر فقط مادرم می دانست که من چقدر غرور دارم، فقط او می دانست که چقدر خجالت می کشم که حتی بر زبان بیاورم و یا کسی بفهمد که چقدر از سگ می ترسم و فقط مادرم می دانست که چقدر از سگ، مثل سگ      می ترسم!هر وقت یک سگ در مسیرمان قرار می گرفت، چادر مادرم را در مشتم فشار می دادم و در کنارش راه می رفتم، در حالی که صدای بلند دم و بازدمم، سکوت کوچه را ملتهب می کرد.مادرم مادامیکه به آرامی راه می رفت که مبادا من مضطرب شوم، با من صحبت می کرد.میگفت: رو به رو را نگاه کن پسرم! آرام با من بیا، اگر بترسی، سگ، ترس تو را که در هوا پخش شده می فهمد! من کنارتم، آرام بیا و ندو، اگر بدوی هم فکر میکند داری با او بازی میکنی و پشت سرت میدود!چیزی نیست، همینقدر که تو داری می ترسی، صد برابر، او دارد از ما می ترسد! از زیر چشمت ببین که چطور از ترسِ ما، خشکش زده و تکان نمیخورد...خلاصه تا حسابی از سگ دور شویم، با من حرف می زد و به من قوت قلب می داد.مادرم علت فوبیای من را می دانست، فقط مادرم می دانست.یک بار که خیلی بچه تر بودم، آخر هفته ای بود که به روستای پدر بزرگم رفته بودیم.عصرگاه بود و درب خانه به رسم همیشه،به روی کوچه باز!من، شاد و ز غوغای جهان فارغ، از درب خانه بیرون رفتم و به سمت باغ پسته ای که رو به روی خانه پدربزرگم بود، دویدم، از آن بدو بدو های به شدت کودکانه که چشمانم را بسته بودم و مثل یک توله جگوار، از لا به لای درختان جست و خیز می زدم.چند دقیقه ای را بی امان دویدم، از ما بین آخرین درختانی که به بیرون پریدم، ناگهان سر از وسط گله گوسفند  در آوردم، گله ای که به صحرای میانِ دو باغ برای چرا آمده بود.هر چه سر چرخاندم، چوپانی ندیدم! به ناگاه اما، سگ گله را دیدم!سگی که جثه اش از من و هر چه گوسفند که اطرافم می دیدم، بزرگتر بود!سگ، وقتی من را دید، نفس نداد!انگار که قاتل چوپان و دزد تمامی گله های جهان را دیده، چهار دست و پا، پارس کنان شروع به دویدن به سمت من کرد!با دیدن این صحنه، جیغِ بنفشی از اعماق حنجره ام به آسمان صحرا پرتاب شد و من هم مثل آن سگ و کلاً مثل سگ، شروع به دویدن کردم.در آن لحظه، بقا حکم میکرد که از وسط باغ، به سمت درب خانه بدوم.سنم کم بود، اما به لطف پاهای بلندم و کلاس های رزمی که آمادگی جسمانی خوبی به من هدیه داده بود، سریع می دویدم. باد اشک هایم را به عقب پرتاب میکرد، دقیقاً و درست مثل انیمه های ژاپنی! من، جرأت برگشتن و نگاه کردن نداشتم، اما حس می کردم که صدای سگ انگار که پس گردنم است!پیشتر در روزنامه ای خوانده بودم که در ایران و در میان انواع نژاد های سگ، سگ گله بیشترین قربانی را از میان انسان ها گرفته بود!دیدنِ درب خانه پدر بزرگم از لا به لای درختان پسته، کوه انرژی و انگیزه ای مضاعف برای بقا بود!به سرعت باد که نه، به سرعت نور در حال نزدیک شدن به درب خانه بودم.بالاخره به درب رسیدم، پریدم پشت درب و محکم آن را بستم!من، با علم به این موضوع که درب چفت و کاملا بسته شده است، همچنان در حال هل دادن درب و جیغ زدن بودم!من حدود دو دقیقه داشتم دربی که چفت شده را هل می دادم و جیغ می زدم! دیگر صدای آن سگ هم         نمی آمد، انگار که نزد گله اش برگشته بود، من اما همچنان هل می دادم و از ترس، فریاد می زدم.صدایم گرفته بود و دیگر در نمی آمد، پهنای صورتم خیس شده بود. از داغی صورتم می فهمیدم که چقدر سرخ شده ام.شب، فقط برای مادرم تعریف کردم که چه شده است و چه اتفاقی برای من افتاده است.القصه، ترس من با بزرگ تر شدنم کم کم رنگ باخت و عامل اصلی آن، مادرم بود.کمی که بزرگ تر شدم و گهگاهی که تنها با سگی ولگرد در کوچه و خیابان رو به رو می شدم، سعی می کردم حرف های مادرم را در ذهن خود مرور کنم.بزرگ شده بودم، اما حرف های مادرم در گوشم و چهره مطمئنش جلوی چشمانم، تنها قوت قلبی بود که باعث می شد من به آرامی از کنار سگی که به من زل زده، گذر کنم.بماند که همان دوران هم، این شجاعت و آرامش مادرم برای من بسیار عجیب بود!همان بچگی هم می دانستم که به خاطر آن ماجرای تلخ، من دچار فوبیایی وحشتناک در رابطه با سگ شده ام، اما آنقدر نترسیدنِ مادرم هم برای من عجیب بود!آخر اگر با پدرم به سگ ولگردی برخورد می کردیم، لااقل تلاش می کرد بدون اینکه به سگ آزار جسمی برساند، او را فراری دهد که مبادا مزاحمتی برای ما ایجاد کند، مادرم اما این گونه نبود و این برای من خیلی عجیب بود!سال ها گذشت...به محض اینکه وارد 18 سالگی شدم، دوره گواهینامه را ثبت نام کردم و تمامی چهار مرحله آزمونش را، یک ضرب قبول شدم!راننندگی و کلاً دست فرمانم خیلی خوب بود، به دلیل علاقه وافری که به رانندگی داشتم، از سنین کم در صحرا و سر زمین ها، پشت فرمان ماشین پدرم زیاد می نشستم.یک روز دم غروب، تنها در خانه، سرمست از آمدن گواهینامه ام و غرق در رؤیا، نشسته بودم که ناگهان موبایلم زنگ خورد.موبایل را از کنار تلویزیون برداشتم و صفحه اش را دیدم، شماره مادرم بود._ الو سلام؛ جانم مامان؟_ سلام، خوبی جونم؟ خونه ای پسرم؟_ آره خونه ام مامان، چی شده؟_ ببین من عصری اومدم پارک کنار خونه قدم بزنم، هوا که داشت تاریک میشد، می خواستم برگردم بیام خونه که از سر کوچه دیدم یه سگ وسط کوچه نشسته، میتونی با ماشین بیای سر کوچه دنبالم؟_ آره مامان، وایسا الان تیز میام سر کوچه...لباسم را عوض کردم، رفتم و مادرم را سوار کردم و با هم به خانه رسیدیم، سوییچ را آویزان کردم و داشتم     لباس هایم را عوض می کردم که ناگهان لب تخت نشستم، ذهنم از شدت سنگینیِ افکارم، سرم را خم کرده بود، لب تخت نشسته بودم و به فرش خیره شده بودم..._ مگر مامان هم از سگ می ترسه؟ اصن مگه مامان حتی از بابا هم نترس تر نبود؟ طوری شده؟ افکارم مثل رالی داکار در سرم می چرخیدند و از هم سبقت می گرفتند...وقتی که موبایلم زنگ خورده بود نه، وقتی که به خانه رسیده بودیم تازه موضوعِ ترس مادرم از سگ برایم عجیب شده بود.در رابطه با آن فوبیای عجیب من، مادرم همیشه مثل نور ماه در سیاهیِ آسمانِ صحرا بود! اصلاً بُتِ من بود!همان طور که لب تخت نشسته بودم و داشتم فکر می کردم که چه شده، کم کم افکارم جمع و جور شد.شروع به مرور صحنه های بچگی کردم، وقت هایی که با مادرم از کنار سگ ولگردی رد می شدیم و او با آرامشش قوت قلب من بود.هر چه عمیق تر دقت کردم، بیشتر متوجه شدم که مادرم، هر کار برای آرام شدنِ خودش و ریختن ترسش انجام می داد، به من هم می گفت که همان ها را انجام بدهم!با مرور سکانس های بچگی درون ذهنم، تازه داشتم متوجه می شدم که هر گاه با مادرم از کنار سگی عبور        می کردیم، خودش هم به سگ نگاه نمی کرد! از ترس ندویدن بود که انقدر آرام و با متانت راه می رفت!مادرم از عمق ترس من از سگ خبر داشت و آنقدر می فهمید که حتی برای شوخی یا ابراز هم دردی، به من       نمی گفت که او هم از سگ می ترسد، درست مثل من!نمی دانم، شاید او هم در بچگی تجربه ای مشابه با من در باغ جلوی خانه پدرش را داشته است و شاید دقیقاً مثل من، غروری دارد که دوست نداشت کسی بفهمد که چقدر از سگ می ترسد!اما نه! اگر غرور داشت و خجالت می کشید، امروز انقدر راحت به من زنگ نمی زد که خودم را جلوی راهش برسانم!مادرم خیلی می فهمید! او می دانست که در این مورد، بر خلاف تمامی موارد دیگر، نباید با من ابراز هم دردی کند!او می دانست که من در آن سن، با هر بار مواجهه با یک سگ، امیدم اول مادرم بود، دوم مادرم، و سوم هم مادرم! اصلاً وقتی که به خانه می رسیدیم تازه خدا را به خاطر می آوردم...مادرم خیلی می فهمید...</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 13:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم پازولینی، میراث دارِ قدرتِ نگارشِ شکسپیر و ته مانده سادیسمِ مارکی دو ساد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AF-lnetvss1wg3e</link>
                <description> پیِر پائولو پازولینی همواره محبوبِ دلِ &quot; اَنتِلِکت ها &quot; بوده و هست، چرا که روزگاری خودش نیز به همین داعیه در ایتالیا مشهور شد، البته به خاطرِ بارِ معناییِ مثبتِ آن!اندیشمندانِ متعددی در سراسر دنیا، میان &quot; اَنتِلِکتوئل ها &quot; و &quot; روشنفکران &quot; تفاوت قائل میشدند.دکتر علی شریعتی در کتاب &quot; بازگشت &quot;،  اَنتِلِکتوئل ها را مثالِ راویان و یا در بهترین حالت، آنارشیست هایی میداند که گرچه عموماً افکاری متفاوت با توده مردم و حاکمیت دارند، اما تیغ های چنان بُرنده ای برای اصلاحات و تاثیرگذاری نیستند! پازولینی اما این گونه نبود، او چنان شهرتی یافته بود که اولاً حتی اقشار غیر هنری ( از توده مردم گرفته تا سیاسیون افراطی ) یا او را می شناختند و طرفدارِ دو آتیشه وی بودند، و یا او را می شناختند و از عقایدش متنفر!مسآله مهم در این میان این بود که در هر صورت، قریب به اتفاق جامعه، نام و آوازه پازولینی را شنیده بودند و معمولا نسبت به افکار و بینشش واکنشی خنثی نشان نمی دادند، بازخورد ها نسبت به تفکرات و حتی فیلم های پازولینی هیچگاه حد وسط نداشت، یا عاشق او می شدند و یا تشنه به خونش!پازولینی، زبانش تند بود و نگرشش صلابت خاصی داشت.اگر تا به حال کارنامه پازولینی را موشکافانه و دقیق مورد بررسی قرار داده باشید، به راحتی متوجه خواهید شد که دو فیلم نخست وی، یعنی &quot; آکاتونه؛ محصول 1961 &quot; و &quot; ماما روما؛ محصول 1962 &quot;، پیرو اندیشه های مکتبِ نئورئالیسم بود و با وجودِ نوآوری در رویکردِ غالب نسبت به روایت، فیلم همچنان دغدغه های نسلِ اولِ سینمای ایتالیای پس از جنگ جهانی دوم را دنبال میکرد.در واقع، عقایدِ مارکسیستی و ضد فاشیستی که ریشه در طفولیت و تجربه زیستیِ پازولینی داشت، بعد ها و به مرور در آثارِ وی، رنگِ بیشتری به خود گرفت.فیلم &quot; آکاتونه &quot; اولین فیلمی است که پازولینی در قامتِ نویسنده ( اقتباسی ) - کارگردان به دنیای سینما عرضه کرد. این نکته از آنجا اهمیت پیدا میکند که پازولینی قبل تر و در مقامِ نویسنده، در فیلمِ پر ستاره و ارزشمندِ       &quot;شب های کابیریا&quot;ی فلینی درخشیده بود، به همین علت هنوز بارزه های اساطیری، مارکسیستی و نماد گرایی در این فیلم، آنچنان پر سر و صدا و عیان نبود.  اهمیت &quot; آکاتونه &quot; و ما بقی آثار پازولینی، از آنجا بیشتر میشود که بدانیم او فقط شاعر، نویسنده و کارگردان نبود!    او به تدریج تبدیل به یک تئوریسین و نماد هنجار شکنی در جامعه ایتالیا شد و بعد ها آوازه اش، حد و مرزی نمیشناخت. او در آکاتونه، در عریان ترین حالت ممکن، حقیقتِ جامعه آن زمان خود را به تصویر کشید، فریاد گونه و با خویی آغشته با خشونت!آکاتونه، شروع جیغ های بنفشِ پازولینی علیه وضع موجود در قالب تصویر بود، کسی که قلمش، میراث دارِ قدرتِ نگارشِ شکسپیر و ته مانده سادیسمِ مارکی دو ساد بود. </description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 14:26:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نفس افتاده ای که نفس دمید و جانی دوباره بر پیکره سینمای فرانسه بخشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-m9weolvbq8ts</link>
                <description>فیلمِ &quot; از نفس افتاده&quot;، بر خلاف اسمش نفس دمید، جانی دوباره به سینمای فرانسه بخشید و از سردمدارانِ جنبشی نوین در دنیا شد.فیلم &quot; Breathless &quot;، اولین و شاید مهم ترین اثرِ کارگردان-مؤلفِ مشهورِ سینمای فرانسه، &quot; ژان لوک گدار &quot; بود. دلیل این اهمیت را تاثیرِ غیر قابل انکارِ این فیلم بر موج نوی فرانسه میدانند. اواخر دهه 40 میلادی، زمانی بود که سینمای فرانسه با وجود غنا، تمدن و ارزشمندی اش، کمتر حرف تازه ای برای گفتن داشت، چرا که دیگر نیازِ مخاطب و توده جامعه خود را ارضا نمیکرد. انگار که مردم، دیگر همه میوه های ظرفِ &quot; رئالیسم شاعرانه &quot; را خوش مزه نمیدانستند، چون دردشان چیز دیگری بود!از طرفی دیگر، هالیوود در آن دوره، با ساخت آثاری درخشان و قدرتمند، سایه ی درختِ تنومندش را بر روی سینمای فرانسه انداخته بود.همچنین خارج از هالیوود، بزرگانی امثالِ &quot; آکیرا کوروساوا &quot; و &quot; لوییز بونوئل &quot; در آن دوره، به پختگی و کمالی تحسین بر انگیز رسیده بودند.علاوه بر همه این موارد، در فرانسه کسی نمیدانست و یا جرأت نداشت که یک آلترنتیو برای رهایی از وضع موجود ارائه دهد!سخت هم بود، آخر فرانسه را مهد سینمای جهان میدانستند، سینمایی ادبیات پرست و به شدت ایدئولوژیک که خودش را از پیشگامان این عرصه میدانست.اما سال های 1959تا 1960، در کمتر از یک سال و نیم، 3 فیلم مهم اکران شد که شروع عصری جدید را نوید میداد: &quot; چهار صد ضربه &quot; به کارگردانی و نویسندگیِ فرانسوا تروفو&quot; هیروشیما عشق من &quot; به کارگردانیِ آلن رنه و نویسندگیِ بانو مارگریت دوراس&quot; از نفس افتاده &quot; به کارگردانیِ ژان لوک گدار و نویسندگیِ فرانسوا تروفو نکته حائز اهمیت، این است که بیشترین تاثیر بر موج نوی سینمای فرانسه را، &quot; نئورئالیسم ایتالیا &quot; گذاشت، پس مؤلفه های زیادی را از این جریان ایتالیایی، بر موج نوی سینمای فرانسه و بالطبع، فیلم های فوق الذکر مشاهده میکنیم.به طور مثال قاب بندی و نورپردازی های متفاوت از گذشته، خروج از استودیو های تصویربرداری، دوری از                 &quot; سانتیمانتالیسم &quot; گرایی و در عوض، روی آوردن به مفاهیم &quot; اگزیستانسیالیستی &quot; در متن داستان،             نمایش دادنِ تنها بُرشی از یک مقطع از زندگی به جای پایبندیِ بی چون و چرا و دقیقِ ادبی و غیره، از نشانه های این جریانِ نوظهور بود.گُدار اما، از میانِ اِلِمان های وام گرفته از نئورئالیسم، روی یک مورد خاص به هیچ عنوان ریسک نکرد و آن،             فاکتورِ &quot; استفاده از نابازیگر &quot; بود.گدار با زیرکی، این مؤلفه مهم را نادیده گرفت و از بازیگران نامداری چون &quot; ژان پل بلموندو &quot;ی فقید،                     &quot; جین سیبرگِ &quot; نام آشنا و &quot; دنیل بلونژه &quot;ی چهره در فیلم &quot; از نفس افتاده &quot; استفاده کرد.                             علاوه بر این ها، حضورِ درخشانِ فیلمسازِ شهیرِ فرانسوی، &quot; ژان پیر ملویل &quot; جلوی دوربینِ گدار در این فیلم،    خبر از نگرانیِ عوامل فیلم مبنی بر عدم استقبال مخاطبان عام و احتمال شکست تجاری میداد.در همان زمان، گفته میشد که تقریبا تمامی عوامل فیلم حتی بازیگران، از عدمِ شکوفاییِ این اثر تا حدود زیادی مطمئن بودند، به جز 2 نفر! ژان لوک گدار و فرانسوا تروفو، زوج طلایی و دوست داشتنیِ این اثرِ مهم و ماندگار!انگار که آن دو، به جاودانگیِ این اثر و تداومِ این جنبش بعد از خودشان، ایمان راسخ داشتند.</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 12:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوسترِ &quot;فدریکو فلینی&quot;، بهانه ای برای تراوشاتِ ذهنیِ یک پیاده رویِ نیم ساعته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D9%81%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88-%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-cyamibewbcat</link>
                <description>چند روز قبل، هنگام عبور از پیاده رو، چشمانم به پوستری شکیل و بزرگ از &quot;فلینی&quot; که در یک کتاب فروشی به دیوار چسبیده بود، خیره ماند. پس از چندثانیه حرکت کردم و به راهم ادامه دادم، اما تک تک افکار و دل مشغولی های پراکنده ام، انگار که   یک جا جمع شدند و به مانند پونِز هایی، دُور تا دُورِ آن پوسترِ وزین چسبیدند و تصویرِ فلینی  را جلوی دریچه ی ذهنم آویزان کردند.حقیقتاً که چنین جاودانگی هم آرزوست! نزدیک به 30 سال از مرگش میگذرد، اما تصویرش به یادگار و با افتخار در کتاب فروشیِ یکی از شهرهای یک کشورِ         جهان سومی در آسیا، نصب میگردد و تازه، عاشق هم پیدا میکند! عاشقی که وقتی متوجه میشود پوستر، فروشی نیست، راهش را ادامه میدهد، اما دلش را پیشِ چشمِ فلینی جا میگذارد و با خودش قدم زنان،        حرف میزند:                                                                                                                                                       فلینی! اولین و مهمترین ضلعِ مربعِ قدرتمندِ فدریکو فلینی، مارچلو ماسترویانی، آنوک آمه و نینو روتا، توی فیلمهای زندگی شیرین (1960-ایتالیا) و هشت و نیم دقیقه (1963-ایتالیا)چطور ممکنه؟ این مربعِ خارق العاده توی کمتر از سه سال، دو تا از جاودانه های تاریخ سینما رو میسازه، بدون تکرار، بدون رکود!همه خوبنا، ولی خب من خودم عاشقِ اون ضلع مهمه ام، فلینی!فلینی باید اعتقاد عجیب و چشم تیزبینی میداشت که اینجور تیمی رو دور خودش جمع کرده بود!این فلینی بود که به نینو روتا و احساسش اعتماد داشت، با اون شروع کرد، ادامه داد و با اونم کارنامه اش رو تموم کرد! فلینی از کجا میدونست که نینو روتا توی دهه ی بعد، انقد کاردرست میشه که میتونه موسیقی متن جاودانه ی پدرخوانده ی کاپولا رو خلق کنه؟راجع به ماسترویانی هم همینوطور! فلینی با رندیِ تمام ماسترویانی رو مدیریت کرد و نهایتاً عجب بازی           ازش گرفت! ماسترویانی سال 1961، توی فیلم شب؛ دومین سری از تریلوژی معروفِ &quot;ماجرا-شب-سکوت&quot; اثرِ میکلآنجلو آنتونیونی، نقش یک نویسنده رو بازی میکنه که علاوه بر اینکه نمیتونه آخرین رمانش رو به اتمام برسونه، تازه بین دو راهی های روابطش دچار بحران شده! فلینی از کجا میدونست که ماسترویانی دقیقا دو سال بعدش، توی فیلم هشت و نیم دقیقه، مشابهِ همون نقش فیلم قبلیش رو میتونه بدون شباهت و بلکه درخشانتر بازی کنه؟!ماسترویانی توی فیلم هشت و نیم دقیقه، نقش یک کارگردان رو بازی میکنه که برای ساخت آخرین فیلمش دچار  مشکل شده و همزمان بین دو راهی تعهد به همسرش و احساس به معشوقه اش وایساده و نمیتونه تکون بخوره!فلینی از کجا میدونست که ماسترویانی توی دوسال، دو تا نقش کاملا شبیه به هم رو میتونه از هم تفکیک کنه و دوتا شاهکار خلق کنه؟ چطور قضیه رو هندل کرد توی هشت و نیم دقیقه؟!خداییش و صد البته که نمیشه از فرم و محتوای منحصر به فرد آنتونیونی و فلینی برای به ثمر نشستن فیلماشون چشم پوشی کرد، لکن کار بزرگی که ماسترویانی کرد و اعتمادی که فلینی بهش داشت رو نمیتونم درک کنم!نمیدونم! توی مغزم نمیگنجه! و و و....هر چه قدر که بیشتر راه میرفتم، شک و شبهه، با جسارتِ بیشتری لباسِ استدلالاتم را پاره میکرد و جایی برای منطق نمیگذاشت! ناگهان یک دلیلِ ( بهتر است اسم آن را احتمال بگذارم) بسیار قوی، در و پنجره های مغز را به روی هجوم شک و شبهه بست!شاید راز موفقیتِ فلینی در این برهه ی حساس از زندگی اش، صداقت بود!جایی که بعد ها بر همگان روشن شد که گوئیدوی کارگردان در هشت و نیم دقیقه، در واقع همان فدریکو فلینی در دنیای واقعی میباشد!جنابِ فلینی! آموزگارِ بزرگِ نئورئالیسم ایتالیا و استاد ِ مسلّمِ سینما!                                                              اینکه در حال حاضر بر همگان واضح و مبرهن است که شما در مقابل تصمیم گیری در امور شخصی و عاطفیِ زندگی خود در تنگنا قرار گرفته بودید و بد تر از آن، اینکه در عین ناباوری برای ساخت یک فیلم، از لحاظ ایدئولوژی به بن بست رسیده بودید، تاثیری بر جایگاه شما در قلب و ذهن ما نخواهد گذاشت! مگر کم شاهکار داشتید؟شما یکی از مهمترین دلایل علاقه ی وافر من به سینمای ایتالیا، بلکه سینمای جهان و بلکه مقوله فیلم هستی!یاد و نامت گرامی و جاودان باد.</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 16:44:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزیلی ها؛ دیوانگان فوتبال زیبا و وارثان ژن عیاشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%DA%98%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B4%DB%8C-m8kh2vddobq7</link>
                <description>به بهانه افول نیمار؛ فوق ستاره ای که به منش اسطوره های اسبق برزیلی پشت نکرد.چندسال پیش در تیم سانتوس برزیل، جوانی نهیف جثه با ارائه فوتبالی ناب، زیبا و به شدت برزیلی، نگاه جهانیان را به خود خیره کرد.نیمار جونیور، تمامی فاکتورهای تبدیل شدنِ یک پدیده جوان برزیلی به فوق ستاره را در دنیای فوتبال در خودش داشت. از چهره تیره و فقر زده اش، صورت استخوانی و بی گوشتش و حتی مدل موهای عجیبش گرفته تا سبک و سیاق بازی اش باتوپ!سرعت او هنگام پا به توپ شدن خیره کننده بود،فرقی هم نداشت کجای زمین توپ به او رسیده، اگر دور از محوطه جریمه حریف صاحب توپ میشد، بلافاصله چنان سریع، زیبا و بدون چالش یکی یکی بازیکنان حریف را دریبل میزد که گویی واقعا دارد کار آسانی انجام میدهد، دریبل هایی که مثل رقص و پایکوبی های خود برزیلی ها نرم و چشم نواز بود!بعد از پشت سر گذاشتن چند بازیکن و هرموقع که دلش میخواست، با یک پاس دقیق، یکی از هم تیمی هایش را جلوی دروازه حریف صاحب موقعیت میکرد. جای گیری در نقطه های کور خط دفاع حریف، شم گلزنی و قدرت تمام کنندگی او به حدی بالا بود که به محض اینکه داخل محوطه جریمه حریف، توپ به او میرسید، هواداران خودی همان لحظه از به ثمر رسیدن یک گل به نفع تیمشان آسوده خاطر و آماده میشدند که جیغ های بنفشِ شادی را از اعماق حنجره به آسمانِ ورزشگاه پرتاب کنند. شوت های نیمار، دقت و به قول فوتبالی ها *کات نازی* داشت، چه از داخل و چه خارج از محوطه جریمه حریف!آن پسرک در آن زمان عملا یک فری استایل فوتبالی را در زمین تقدیم چشم هواداران میکرد، یک هنرنمایی با توپ که صرفا نمایشی هم نبود، معمولا به ثمر مینشست، هر ثمره و هدفی که خودش تعیین کرده بود، دریبل، شوت در جریان بازی یا از روی ضربه آزاد، گل، پاس گل و هر غیرممکن دیگری را ممکن ساختن! اصلا انگار در زمین کاری نبود که او از پس آن برنیاید!اگر بر خلاف معمول در جریان یک بازی موفق به گل زنی هم نمیشد، موقعیت های خطرناک و صحنه های فوق العاده ای که با حرکاتش در آن بازی خلق میکرد، آنقدر زیاد بود که راه انتقاد بر او بسته میشد. نیمار از بازیکنانی بود و البته در این زمینه همچنان هست که بازیکنان حریف روی او زیاد خطا میکردند، اکثر آنها در مصاحبه بعد از بازی دلیل خطای شدیدشان روی نیمار را اینطور بیان میکنند که او عامدانه جوری ما را دریبل میزند که تحقیر شویم!این همه بازیکن دریبل زن و تکنیکی، چرا در زمین روی نیمار بیشترین خطا رخ میدهد؟ او بلد بود جوری دریبل بزند که بازیکن حریف واقعا تحقیر شود و عملا ناشی به نظر برسد!اگر ورژن قدیمی نیمار را فراموش کردید و فکر میکنید که در جملات بالا حتی اندکی در وصف او اغراق شده است، بازی های ده سال پیش او را در اینترنت جستجو کنید تا جادوی برزیلی را به چشم ببینید!نیمار در سال 2011 و در 16 سالگی، جایزه بهترین بازیکن سال آمریکای جنوبی را دریافت کرد!                       نکته پر رنگ تر این است که نیمار در همان سال ( در 16 سالگی!!!) و در حالیکه در لیگ برزیل بازی میکرد، جزو 10 نفر برتر بهترین های جهان برای کسب توپ طلای فیفا شد! آدم یاد دوران پله میفتد!! یک بازیکن چقدر باید خوب باشد که در سنین کم، برای دیده شدن و نامزدی توپ طلا، نیازی به بازی در اروپا نداشته باشد؟نیمار در سانتوس چنان خوش درخشید که توجه باشگاه های مطرح اروپایی را به خود جلب کرد، اما نهایتا این بارسلونا بود که در سال 2013 گوی سبقت را از دیگر رقبایش ربود و با قراردادی سنگین و البته بحث برانگیز که تازه برخی از مفاد مالی آن نیز هیچوقت افشا نشد،پدیده برزیلی را به خدمت گرفت. نیمار در بارسلونا نشان داد قله ای که قبلا در سانتوس بر بلندای آن ایستاده بود، در چشم خودش تپه ای بیش نبود، او بیش از اینها توانایی و استعداد داشت و فقط منتظر بود که از برزیل، به ویترین پر بیننده فوتبال اروپا برسد تا همگان بر نامبروان بودن او در دنیای فوتبال صحه بگذارند.با پیوستن نیمار به بارسا، ورژنی متفاوت از او رو شد. نیمار زیر نظر پپ گواردیولای نابغه، به چنان هیولایی تبدیل شد که کمتر از یکسال بعد در کنار لیونل مسی و لوئیز سوارز، یکی از خطرناکترین و زهرآگین ترین خط حمله های تاریخ فوتبال را تشکیل دادند و در حدود سه سال، آمار باورنکردنی در خط حمله آتشین بارسلونا از خود به جای گذاشتند.او دل هواداران نه فقط بارسا، بلکه فوتبال را یک شبه برد و خیال برزیلی ها را بابت جای خالی رونالدینهو در تیم ملی، راحت کرد و شماره ارزشمند 10 را در پر افتخارترین تیم ملی تاریخ فوتبال بر تن کرد.همه چیز داشت برای همه خوب پیش میرفت، برای نیمار، بارسلونا ، برزیل و دیوانگان فوتبال!تقریبا اکثر کارشناسان فوتبال به اتفاق نظر رسیده بودند که تنها اعجوبه برزیلی است که توانایی ساختن تختی با شکوه تر از پادشاهان بی بدیل دنیای فوتبال؛ مسی و رونالدو که پا به سن گذاشته بودند، را دارد.اما عشاق فوتبال کم کم ژن معروف برزیلی ها را فراموش کرده بودند، ژن عیش و نوش! نیمار همانند دیگر برزیلی ها به محض اینکه پایش به فوتبال اروپا باز شد، حواشی اطرافش زیاد شد!چهار سال بعد، نیمار طی سنگین ترین قرارداد تاریخ فوتبال به تیم متحول شده و متمول پاریسن ژرمن فرانسه پیوست. دستمزد هفتگی و بندهای پاداشی که قرار بود به نیمار پرداخت شود چنان هنگفت بود که او قید همه چیز را زد و راهی لوشامپیونه فرانسه شد. لیگی که از نظر اعتبار ، بازیکنان سرشناس، فاکتورهای رقابتی و هر مورد دیگری که فکرش را بکنید، پایین تر از لالیگای اسپانیا بود.با پیوستن نیمار به پی اس جی، رفته رفته اخبار هفتگی و فیلم هایی که پیرامون نیمار به بیرون درز پیدا میکرد، بیشتر مربوط به بی اخلاقی ها، مهمانی ها، عیش و نوش های افراطی و خلاصه اخبار زرد بود تا خلق صحنه های شگرف در زمین فوتبال!نفت پی اس جی را متحول کرده بود و پول، نیمار را!نیمار در حال حاضر و در آستانه 30 سالگی تا همینجای کار هم، در فاکتور تاثیرگذاری روی گل، توانسته نام خودش را در میان خطرناکترین مهاجمان کل تاریخ ثبت کند! با به ثمر رساندن چهار گل ملی دیگر، با شکستن رکورد چندین ساله پله، به بهترین گلزن تیم ملی برزیل در همه ادوار تبدیل میشود! در هر صورت، هواداران پرشمار برزیلی در سراسر جهان، امیدوارند که نیمار با بالابردن سطح آمادگی جسمی و روانی خود و زدودن دود سمی حواشی در اتمسفر زندگی اش، بتواند باعث سرافرازی تیم ملی برزیل در جام جهانی 2022 قطر شود تا شاید دوستداران برزیل، پس از سالها خاک سردی بر روی خاطرات فاجعه بلوهوریزنته بریزند.بی ثباتی اما موضوع جدیدی نبود. هواداران پیگیر و قدیمی تر فوتبال، خیلی خوب این موضوع را به خاطر دارند که برزیلی ها عادت و رسمشان از قدیم همین بوده است، یک شروع طوفانی در نوجوانی و سپس محو شدن زودهنگام درست در سنینی که ترکیب آن نبوغ با پختگی، باید کارگشای تیم در شرایط سخت باشد! همان چیزی که فوتبالی ها از دیگر ستارگان دنیای فوتبال توقع دارند.رونالدوی اورجینال، رونالدینهو، کاکا، روبینیو، پاتو، آدریانو و ... همگی عضوی از این لیست بلندبالایی هستند که نیمار دقیقا مسیر همان ها را پیمود، یک درخشش عجیب و باورنکردنی در ابتدای راه و سپس غرق شدن در پول و شهرت و بعد هم ادامه این مسیر قابل پیش بینی!رونالدوی برزیلی، زمانیکه که به عنوان یک پدیده خود را به دنیای فوتبال معرفی کرد، چنان درخششی در زمین داشت که لقب ال فنامنو را به او دادند، او به واژه، خود پدیده و نابغه بود. کارشناسان، مخاطبان ، مربیان، دیگر بازیکنان فوتبال و خلاصه همگان در آن زمان معتقد بودند سبک و سیاقی که او فوتبال بازی میکند، اصلا متعلق به زمینیان نیست، هیچکس تا قبل از رونالدو نازاریو ندیده بود که کسی اینچنین فوتبال بازی کند، او بلاشک باید از سیاره ای دیگر پا به زمین گذاشته باشد، به همین دلیل او را مریخی صدا میزدند! او با وجود مصدومیت های فراوان و جراحی های سنگین، انواع و اقسام عناوین مهم فوتبالی مثل توپ طلا آن هم دوبار، جام جهانی و ... را به دست اورد. رونالدو با نزدیک به 88 گل با دریبل دروازه بان، از این حیث رکورددار است و تا 21 سالگی بیش از 200 گل ملی و باشگاهی به ثمر رساند.او حتی چند دریبل نیز اختراع کرد! بعد ها از رونالدو به عنوان بهترین مهاجم نوک تاریخ ( بالاتر از یوهان کرویف افسانه ای) و جزو بهترین بازیکنان تمام ادوار فوتبال یاد شد. تمامی این عناوین و سایر رکوردهای منحصر به فرد در مدت کمی که او فوتبال حرفه ای را دنبال کرد برایش به دست آمد. فکر میکنید اگر مصدومیتهای ناشی از بی احتیاطی ها و بی فکری ها نبود، این رکورد ها سنگین تر و غیر قابل دسترس نمیشد؟ رونالدوی اورجینال در حال حاضر اسطوره و یک افسانه زنده است، فکر کنید اگر کمی بیشتر به فوتبال حرفه ای خود اهمیت میداد الان دیگر چه جایگاهی داشت؟البته شایان به ذکر است که او از یک بیماری تیروئیدی رنج میبرد که باعث افزایش وزنش شده بود، اما شاید و یا حتما مصدومیت ها و جراحی های سنگنیش را با رعایت رژیم صحیح غذایی، تمرینات اصولی و منظم، ریکاوری و خلاصه یک لایف استایل ورزشی میتوانست کنترل کند، درست مثل دیگر ستارگان فوتبال!فلورنتینو پرز، رئیس وقت باشگاه رئال مادرید، چندسال پیش طی مصاحبه ای عنوان کرد زمانیکه رونالدوی برزیلی را برای بازی در تیم کهکشانی رئال مادرید به خدمت گرفتیم، دو تا بادیگارد اطراف خانه رونالدو برای تحت نظر گرفتن او استخدام کردیم که اجازه ندهند رونالدو شب ها به جای استراحت کافی و تغذیه مناسب،سر از کلاب های شبانه دربیاورد!خود رونالدو بعدها عنوان کرد که خیلی از مواقع مست بر سر تمرین تیم حاضر میشد! او در مصاحبه ای گفته بود که پرز همان اوایل راجع به رفتارها و شیوه زندگی پر خطرش تذکر جدی به او داده بود، پزشکان تیم هشدار داده بودند که مصرف بی رویه غذاهای پرکالری و الکل و رفت و آمد های زیاد به کلاب های شبانه و عیش نوش دائم به حدی در زندگی رونالدو زیاد شده که قطعا میتواند خیلی زود تر از آنچه که فکرش را میکند، به زندگی فوتبالی او خاتمه دهد!جواب رونالدو اما جالب بود، او به پرز گفته بود که فرهنگ ما برزیلی ها این است که بعد از هر پیروزی به جشن و پایکوبی بپردازیم، مگر تقصیر من است که ما زیاد پیروز میشویم؟لیست بلندبالایی از فوق ستارگان ماندگار برزیلی در تاریخ فوتبال را میتوان تهیه کرد که به دلایل مختلف قبل از 27 سالگی دچار اضافه وزن شدید شده اند، کم فروغ یا خاموش به فروش رسیده اند و زودتر از آنچه که ما فوتبالی ها فکرش را میکردیم از صفحات تلویزیون های ما کنار رفتند، بی خبر از این موضوع که شاید میلیون ها هوادار فوتبال هنوز دل خداحافظی با آنها را نداشتند!درست است که خیلی از اسطوره های برزیلی با همان سال های اندکی که درخشیدند، توانستند افسانه شوند و در یاد ها بمانند، خیلی از آنها سالهای متمادی را به فوتبال حرفه ای نپرداختند، اما در همان دوره های چندساله و کوتاه، در آسمان فوتبال چنان پرفروغ بودند که خیلی از سکانس های شاهکار تاریخ فوتبال با بازی آنها رقم خورد، کما اینکه خیلی از ستارگان حال حاضر فوتبال دنیا به عشق رونالدوی اوجینال و رونالدینهو فوتبالی و فوتبالیست شدند!همه این ها درست، اما بی خداحافظی رفتن ها یا خیلی زود خداحافظی کردن ها، نه به مذاق فوتبالی ها و نه به مذاق فوتبالیست ها هیچوقت خوش نیامد.برزیل، نه مبدع فوتبال است، نه مهد آن و نه حتی قانون گذار شکل امروزی و مدرن آن!برزیل اما پایتخت فوتبال جهان است! جهانیان اگر آلمان را به BMW و رامشتاین، ایتالیا را به ونیز و سیسل و فرانسه را به عاشقانه های شانزلیزه بشناسند، برزیل را به فوتبال میشناسند، قبل از قهوه و سامبا و کارناوال های چندماهه و حتی مجسه مسیح و ده ها شناس دیگر!فوتبال در برزیل، فارغ از طبقه اقتصادی و فرهنگ و دین است! فقیرنشین ها با وجود تنگدستی مفرط، فوتبال را یک تفریح روحانی میدانند!شاید برزیلی ها دوست داشتند که فوتبال را هم مثل زندگی زیاد جدی نگیرند!در تاریخ فوتبال، اگر ایتالیایی ها تعصب و استحکام، آلمانی ها همکاری و مساوات، اسپانیایی ها نبوغ و قدرت ذهن و آرژانتینی ها لزوم وجود یک قهرمان را در زندگی به ما یاد دادند، شاید برزیلی ها با فوتبالشان، خود زندگی را در زندگی به ما یاد دادند.اینکه زندگی همیشه همان چیزی که ما میخواهیم و انتظارش را میکشیم و حتی برایش تلاش میکنیم نیست، زندگی پر از   زود خداحافظی کردن ها و حتی گاهی اوقات اصلا خداحافظی نکردن ها با آدمهایی است که وجودشان و فقط دیدنشان روزگاری، کوه انگیزه و انرژی ما بوده است.فوتبالی ها این احساسات را خوب میفهمند! چونکه این حس عجیب را زندگی کرده اند! این یک اتفاق تکراری است که هیچوقت عادی نمیشود؛ وقتی که یک دیوانه فوتبال، قیافه عبوس و تن مغروق در روزمرگی اش را ناگهان یک لبخند شوق ناک نجات میدهد و تا آخر آن شب کورسوی یک ذوق پنهانی، تحرک را در تنش بالا نگه میدارد، بلاشک یادش آمده که امشب تیم یا ستاره محبوبش بازی دارد و عصر یا آخر شب میتواند پای تلویزیون حظ دنیا را ببرد!هرچند به سختی، اما شاید و به نظرم باید پذیرفت که ژوگو بونیتوی معروف برزیلی ها در ساقهایشان، مثل تمام عاشقانه ها، رفتاری تب گونه دارد، با حرارت و شدت تمام به سراغ آدمی می آید، معادلات را به هم میرید و تا بخواهی به خود آیی که چه شده، سرد میشود و میرود!باری، پر واضح است که بررسی موشکافانه این میراث ژنتیکی در بین اکثر فوتبالیست های برزیلی، نیازمند تحقیقاتی وسیع و ریزبینانه با در نظرگرفتن همه عوامل مؤثر، میسر میشود. اما قطع به یقین، در این مبحث، تجربه زیستی به عنوان یکی از عوامل کلیدی میتواند خودنمایی کند.فقر و تنگدستی شدید؟ در دسترس بودن انواع مشروبات الکلی و مواد مخدر به لطف وفور حضور و رفت و آمد قاچاقچیان در آن خطه؟ فرهنگ، عادات و رسومی که سبک زندگی مشهور برزیلی ها را تشکیل داده؟شما، چرایی این موضوع از دیدگاه خود را، با ما به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 14:33:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا &quot;انیو موریکونه&quot;، امپراطورِ موسیقی متن فیلم در تمام تاریخ است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m6ohvjbo4hhd</link>
                <description>او را بهترین آهنگساز موسیقی متن تاریخ سینما میدانند، نه به خاطر بُت سازی یا کمبود اسطوره، نه!                 تاریخ موسیقی فیلم، اسطوره های مُرده و زنده متعددی دارد، لکن از قضا این مَرد ایتالیایی، نه تنها برازنده، بلکه دقیقا همان معنای اصیلِ واژه اسطوره بود، در همان زمان حیاتش!نوازنده، آهنگساز، تنظیم کننده و رهبر ارکستری که در عین تواضع، بسیار بلند پرواز بود و محدودیتی برای خود نمیدید، اما فکار خود را با آثارش به گوش جهانیان رسانید، نه با هیاهوی رسانه ای و اخبار زرد و                            به قول امروزی ها شوآف!او در ایتالیا به دنیا آمد، زندگی کرد، شهرت یافت و همانجا از دنیا رفت. &quot;موریکونه&quot;ی فقید و البته فقید المثل، در سال 2016، در مراسم اسکار؛ زمانیکه به خاطر ساخت موسیقی متن فیلم &quot;هشت نفرت انگیزِ&quot; تارانتینو، نامش به عنوان برنده جایزه اسکار خوانده شد، بدون توجه به هیبتِ رسانه ایِ هالیوود و بزرگی این استیج جهانی، با متانت از جای خود برخواست و شکوهمندانه به سمت صحنه خرامید، سر به زیر و فروتن، اما سرشار بزرگی و عظمت! زمان برخواستن از صندلی تا رسیدن به استیج؛ به دلیل کهولت سنش، کمی طول کشید، اما مگر کسی میتوانست گذر زمان را احساس کند؟ جمعیت، ایستاده و تشویق کنان، داشتند از تماشای تجلّیِ انسانیت،      حظّ دنیا را میبردند. هنگامیه به پشت میکروفونِ استیج رسید و آهنگِ سخن گفتن کرد، متوجه شدیم که متنی روتین برای تقدیر و تشکر از آکادمی و دوستان و همکاران و خلاصه از این قبیل تشریفاتِ گاهاً ریاکارانه و متملّقانه، تدارک ندیده است!او به آرامی، چند جمله به ایتالیایی نطق و سپس سکوت کرد و با چنان عزت نفسی منتظرِ مترجم سالن ماند که سخنانش را برای حضار ترجمه کند که گویی اِشکال از بقیه است که ایتالیایی نمیدانند! برای او چندان مهم هم نبود، زیرا وی هیچگاه مانند خیلِ عظیمِ عوام، هالیوود را رسانه مرجع نمیدانست! حق هم داشت، او از ایتالیا آمده بود، خواستگاهی تاریخی و شکوهمندانه در حوزه موسیقی و سینما!راک، پاپ، جز، کلاسیک، فولک و فیوژن، سرزمین های ناشناخته ای برای موریکونه نبودند، او در همه این سبکها آثارِ قابل دفاع و فاخری ساخته بود!بگذارید خودمانی تر بگویم، &quot;انیو موریکونه&quot; بیش از شش دهه را چنان بر موسیقی متن فیلم پادشاهی کرد که این تخت و جایگاهِ والا، تا قبل از او چنین حکمرانی به خود ندیده بود و بعید است دیگر ببیند!نکته قابل توجه در کارنامه وی این است که شمارِ بالای آثار او، هیچگاه از کیفیتِ کارش کم نکرد که هیچ، بلکه مقوله &quot;تکرار&quot; را هم به فراموشی سپرد!او چندسال پیش و در مصاحبه ای، عنوان کرده بود که هیچگاه حتی برای مرور خاطرات، سراغ پروژه های قدیمی که تولید کرده، نمیرود که مبادا پروژه ای که در حال حاضر مشفول کار بر روی آن است، ذره ای شبیه به ساخته های قبلی اش بشود!با مرور و بررسیِ کارنامه موریکونه، متوجه میشوید که چرا وی، لقبِ بهترینِ تاریخ را یدک میکشد، بالغ بر 417 موسیقی برای سینما و تلویزیون و نزدیک به 100 موسیقی برای اجرای ارکسترهای بزرگ!ضمن اینکه درست است که او برای بهترین بودن، اولین نبود، اما از دهه 60 میلادی که آثارش به گوش جهانیان رسید، با قیاسی موشکافانه میشد فهمید که بزرگانی مثل اشتاینر و آلفرد نیومن، در مقایسه با موریکونه صرفاً اولین بوده اند، نه بهترین! موریکونه حتی از مهره های مهمِ هم دوره خودش مثل &quot;جری گلدسمیتِ&quot; افسانه ای هم یک سر و گردن بالاتر بود!شاخصه مهمِ موسیقی متن فیلمهایی که &quot;انیو موریکونه&quot; تولید میکرد، جدای از فرم و آلات و آوا ها و ضربآهنگها و کُنترپوان های منحصر به فرد، این بود که موسیقی؛ مادامیکه مشغول تماشای فیلم بودیم، کاملا در خدمت و غرق بود، به عبارت دیگر، قطعاتی که موریکونه تولید میکرد،با وجود غنای سرشار و عجیبی که داشت، ذره ای حواس بیننده را به خود جلب نمیکرد، بلکه بسیار نامحسوس تاثیر سکانسها را بیشتر و دُزِ آنها را بالاتر میبرد!     اما همان قطعات موسیقی را وقتیکه به تنهایی و بدون تصویر گوش میدادیم، متوجهِ شخصیتِ مستقل و در عین حال استوارِ آن قطعه میشدیم!!این بارزه ی مهم، چیزی است که در موزیسین های امروزی دارد رنگ میبازد! امروزه آثاری از بزرگانِ دنیای موسیقی متن فیلم به گوش ما میرسد که در آنها، یا حق مطلب ادا نشده، و یا بعضاً آنقدر ملودیکال نوشته شده اند که حواس مخاطب را حین دیدن فیلم، پرت میکنند!باری، پر کار ترین، پر فروش ترین و بهترینِ تمام ادوار حدود یک سال پیش، در حالی دیده از جهان فروبست که با رفتنش، یک بار دیگر آن جمله معروف را برایمان تداعی کرد که: &quot;تنها صداست که میماند&quot;...یاد و نامش جاودان</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 13:58:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت دربی؛ وحدت یا حربه تبلیغاتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-b55tdqogvyyx</link>
                <description>اساس و فلسفه دوقطبی سازی در ورزشهای گروهی را از زوایای مختلفی میتوان مورد بررسی قرار داد.نکته مهمی که در این بررسی باید اول از همه به آن اشاره و دقت کرد، این است که بیشترین دوقطبی سازی در بین ورزش های تیمی، در فوتبال رخ میدهد.فوتبال را به جرأت میتوان محبوب ترین ورزش گروهی در سراسر جهان نامید، ورزشی که بر خلاف سایر رشته های تیمی، معتبرترین مدال جهانی آن، عنوان قهرمانی در رویداد بزرگ المپیک نیست! در فوتبال، رویدادی به مراتب بزرگتر از المپیک به نام جام جهانی وجود دارد که مدال و حتی شرکت در آن اعتبار، مخاطب، فوق ستاره و حتی ارزش مادی بیشتری دارد.تنها نگاه به همین شاخصه، ما را به وجه تمایزی عجیب بین فوتبال و سایر رشته های ورزشی تیمی میرساند.در سطح باشگاهی، فوتبال، دربی های حساس و هیجان انگیزی را در جای جای دنیا به خود میبیند که جوانب مثبت و منحصر به فردی دارد. فکرکنید که دربی دلامادونینا بین دو تیم بزرگ و ریشه دار میلان و اینتر ، چه تجمع عظیم انسانی را میتواند به زیبایی مشغول به خود کند. تیم ها، با شور و حرارت خاص و تحت تأثیر جمعیتی که بی امان تشویقشان میکنند، فوتبال زیباتری را تقدیم چشم هواداران خود میکنند، تماشاگران جدای از برد و باخت تیمشان، فارغ ز دنیا، حدود دوساعتی را با تخلیه دسته جمعی انرژی،سبک بال شده اند، دست فروشان با عرضه ساندویچ و پرچم ارتزاق میکند، باشگاه ها و سایر ارگانهای مربوطه از طرق مختلف به سودهای کلان میرسند و باعث رونق اقتصادی و ترویج فرهنگ ورزش میشوند، آکادمی های پرورش استعداد فوتبال با قدرت و امکانات بیشتر، فضا را برای تفریحات ورزشی کودکان و نوجوانان فراهم میکنند و هزار و یک فایده مستقیم و غیر مستقیم دیگر!منطق و استدلالات بالا اما، نتیجه یک دید رؤیایی به موضوع است. چرا که تاریخ نشان داده دربی ها در هرجای دنیا هرچه حساس تر باشند، قبل از هر فایده و منفعتی، تئاتری خیابانی با موضوعیت هولیگانیسم و وندالیسم را جلوی چشم مردم به نمایش خواهند گذاشت!قبل، بعد و حین هر بازی، تیفوسی های هر تیم، از هیچ توهین و آزار کلامی و فیزیکی برای کری خواندن و به اصطلاح کل کل کردن، مضایقه نمیکنند. منشأ این موضوع چیست؟ چه چیز در ذهن یک انسان عاقل و بالغ میگذرد که فکرمیکند برای طرفداری از تیم موردعلاقه اش، باید دست به چنین جنایاتی بزند؟ چرا باید به اموال و آسایش عمومی، خسارت و لطمه های گاها جبران ناپذیر وارد کند؟ با معلول نمودن یک انسان تا آخر عمر، آیا خشم فرد خاطی تسکین میابد؟در این باره، جدای از خشم اجتماعی و اقتصادی که پاره ای از اوقات مسیر تخلیه خود را در ورزشگاه های فوتبال میبیند، به نظر باید از  اساس، چرایی این دوقطبی سازی و ایجاد ثنویت در تیم های فوتبال را بررسی کرد. چرا لازمه تشویق تیم خودی، تخریب تیم مقابل است؟ چرا برای تمجید از یک ستاره فوتبال، باید دست به قیاس منجر به تحقیر ستاره ای دیگر زد؟یکی از دلایل مهم در مقوله ثنویت سازی، (باز هم جدای از عوامل فراورزشی مثل ضرورت ایجاد تفرقه در جمعیت بالا برای جلوگیری از طغیان و شورشی عظیم علیه هر ایدئولوژی در جامعه فارغ از درست یا غلط بودن آن) جنبه تبلیغاتی موضوع است.یکی از مهمترین مانفیست های ثنویت، وجود همزمان خوبی و بدی در کنار یکدیگر است. در این نظریه، مفسراً تشریح میشود که خوبی و خیر، باید در کنار بدی و شر باشد تا بتوان ارزش آن را درک کرد! اصلا خیر به خودی خود و جدای از ملکمش یعنی شر، معنایی ندارد.یک تیم یا یک بازیکن خوب، زمانی میتواند تبدیل به برند شود که برایش رقیبی هم قد و قواره ولی متضاد با ارزش های خودش، ساخته شود. چراکه یکی از بنیادی ترین اصول ذهن آدمی برای ارزش گذاری روی هر چیز، چه درست و چه غلط، قیاس است.فرض کنید که A ، اسم یک تیم یا بازیکن بسیار موفق است با توجه به برخی فاکتورهای فوتبالی، میتوان گفت که یک تیم یا بازیکن نسبتا موفق است. به وضوح مشخص است که هیچ چیز در این دنیا مطلق و کامل نیست، به عبارتی دیگر، دنیا دنیای نسبیات است. حال، ما برای A ، یک رقیب به اسم B پیدا میکنیم. رقیبی که از هر نظر یارای رقابت با A را داشته باشد. نه A و نه B ، هیچکدام در تمامی فاکتورها پرفکت و عالی نیستن، اما مکمل یکدیگر میباشند! برخی فاکتورهای مهم فوتبالی در A مشاهده میشود و برخی دیگر در B.با در نظر گرفتن رقابت ساختگی رسانه ها بین دو ابرستاره دنیای فوتبال یعنی لیونل مسی و کریستیانو رونالدو، مثال بالا جای خودش در ذهنتان را کاملا باز میکند.این برندسازی، در خارج از دنیای فوتبال و به طور کل هر حیطه ای که جنبه تجاری به خود بگیرد هم کاربرد دارد. به طور مثال، در گروه های موسیقی مشهور، به وفور دیده میشود که از دو یا چند خواننده استفاده میشود و إلمانهایی متفاوت در  تیپ و استایل، صدا و حتی شخصیت دو یا چند خواننده طراحی میشود که برای جذب مخاطب، جنبه ای دوقطبی به خود بگیرد.این ترفند کاربردی، در خیلی از برندهای مهم در دنیای فست فود و پوشاک نیز دیده میشود. مالک یک برند، برای فروش بیشتر دست به تاسیس برندی دیگر میزند و با ابزار مناسب رسانه ای، دو تا برند خود در بازار را مقابل یکدیگر قرار میدهد!در هر صورت، همانطور که بالاتر اشاره شد، به این موضوع هم باید با عینک نسبیت نگاه کرد. پر واضح است که دربی، فقط خشم و خسارت و آسیب و حواس پرتی از مسائل سیاسی نیست. دربی ها، در دهه های پیشین، کانون نمو فرهنگ جمعی، رشد اقتصادی و حتی طبق تاریخ، شروع انقلاب های مهمی نیز بوده اند.</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 00:21:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نيافتنی ها يا طرد شدگان؟ مسئله اين است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%8A%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tzka8aujkzgz</link>
                <description>دو کارکتر اصلی در فیلم The Intouchables اگر چه به ظاهر از لحاظ طبقه اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و بالطبع تجربه زیستی، کهکشان ها با یکدیگر فاصله دارند، اما نقاط مشترک ریز و درشتی، آن ها را در کنار یکدیگر قرار میدهد که بزرگترینِ آن، طردشدگی میباشد.بر اساس داستانی واقعی، مردی سیاه پوست از طبقه فرودست جامعه، طی یک آگهی برای پرستاری از یک مردِ معلولِ ثروتمند، وارد زندگی او میشود. هر کدام از آنها به دلایل مختلف، از فعالیت در دل اجتماع محرومند. از دیدگاه جامعه، مرد تنگدست از نظر شخصیتی و مرد ثروتمند از نظر جسمی، صلاحیت و توان حضور فعال در اجتماع را ندارد. قصه برخورد این دو شخصیت با هم و چگونه درآمیختگیِ زندگی این دو، با یک دُزِ دقیقِ کمدی، به طرز شیرینی روایت میشود. از چگونه پخته شدن شخصیت ها در طول داستان و به طور کل از بررسی فیلم، عامدانه صرف نظر میکنم، چراکه نقد و بررسی این فیلم، خود مبحثی جداست و مهم تر از آن، مشتاقم که هرچه زودتر، سراغ سوژه اصلی این مقاله، یعنی بررسی یکی از قطعات موسیقی متن این فیلم بروم.به ظنّ من،شخصيت های طرد شده ی فيلم كم نظير &quot;The Intouchables&quot;،با موسيقی متن بی نظيرِ استاد &quot;Ludovico Einaudi&quot;، دست نيافتنی ميشوند، جاودانه و گاهاً رشک برانگيز!قطعه &quot;Una Mattina&quot;، در آلبومی با همین نام، سال 2004 توسط آهنگساز و پیانیست شهیر ایتالیایی،  &quot;لودویکو ایناودی&quot; تولید شد و به گوش مخاطبان رسید. البته این قطعه، بعد ها و در سال 2011 با قرار گرفتن در متن و تیتراژ پایانی فیلم &quot;The Intouchables&quot; شهرت یافت.  قطعه &quot;Una Mattina&quot;، در عین سادگی، قطعاً در رده بهترین موسيقی متن های تمام آثار فاخری است كه تا كنون ديده و شنیده ایم!موزیسین چیره دست و نابغه؛ ایناودی، برای ساخت این آلبوم، با حفظ امضاء خود، دست به خلق آثاری مینیمالیست و تِماتیک زده است که از میان این قطعات، &quot;Una Mattina&quot; رنگ و بوی دیگری دارد.در این قطعه موسیقی، نت های پیانو، در عین سادگی و به دور از مدولاسیون های عجیب و غریب، حقیقتاً روح آدمی را به ناکجا آباد پرواز میدهد.نکته جالب این است که با یک بار گوش دادن به این قطعه، نمیتوان برچسب غمگین بودن، شاد بودن و یا حتی آرامش بخش بودن به آن زد! این قطعه، آدمی را به ورطه ای میکشاند که برایش تازگی دارد.ثانیه های گوش دادن به این اثرِ فاخر، برزخی جذاب است که خودِ مخاطب تعیین میکند از کدامین در به آن ورود کند!موزیک باز ها، این احساس را عمیق تر درک میکنند که وقتی یک آهنگ، از مراحل عالی و خارق العاده و شاهکار بالاتر میرود، عملاً کاراییِ یک دراگ را به خود میگیرد و باید با احتیاط با آن برخورد کرد!آهنگِ &quot;Una Mattina&quot;، پارتیتور شلوغی ندارد، بی کلام است، اما حرف هایی را دم گوش شما نجوا میکند که تا به حال نشنیده اید، جاهای از قلب شما را نوازش میکند که تا به حال کسی آن را لمس نکرده و دقیقا مثل اثرات یک مخدر، گوشه هایی از مغز شما را قلقلک میدهد که خودتان هم تا به حال از وجود همچین قسمتی در مغزتان اطلاع نداشتید!برای درکِ بهتر موضوع، لازم است که هرچند کوتاه، به مقوله ای مرتبط در این ذیل بپردازم. ما در ادبیات فارسی، جنابِ &quot;سعدی شیرازی&quot; را به عنوان خداونگارِ ادبیاتِ  &quot;سَهلِ مُمتَنِع&quot; میشناسیم. &quot;سَهلِ مُمتَنِع&quot; به زبانی خودمانی تر، کاری است که در ظاهر آسان، ولی در واقع و در مرحله ای که خودمان میخواهیم آن کار را انجام دهیم، تازه متوجهِ دشواریِ آن میشویم و میفهمیم که آن کار، صرفا در نگاه اول، آسان به نظر میرسید.&quot;سَهلِ مُمتَنِع&quot; در ادبیات، یک آرایه ادبی است که به کار بردن آن در متون نظم و نثر، ذوق و هنری شگرف میخواهد. هنگامیکه متون سعدی را مورد مطالعه و بررسی قرار میدهیم، متوجه میشویم که سعدی، نسبت به سایر شعرای کلاسیک ادبیات فارسی، کلامی ساده تر داشته است و ما به اندازه درک خودمان، اَبیاتِ سعدی را بهتر و بیشتر درک میکنیم تا  ابیات حافظ و علی الخصوص مولانا، اما همین که اندکی دقیقتر میشویم، میبینیم که در پس شعر ساده ای که از سعدی خواندیم، معنایی عمیق تر نهفته است!به عبارتی دیگر سعدی، مفاهیم وسیع سیاسی، اجتماعی، فلسفی و حتی اقتصادی و به طور کل، جهان بینیِ عمیقی را به زبانی ساده دارد بیان میکند، آن هم با کلماتی روان و شیوا و اوزانِ عروضیِ دقیق! در واقع بیانِ معانیِ ژرف و به اصطلاح سنگین با کلماتی ساده، به طوری که نه آن معانی در پس کلماتِ ساده شهید شوند و ناگفته بمانند و نه آن کلماتِ ساده، متن را سطحی کنند، حقیقتاً کار دشواری است و به همین دلیل، یکی از زیباترین و در عین حال سخت ترینِ آرایه های ادبی، &quot;سَهلِ مُمتَنِع&quot;  نام دارد.حال که به یک تعریف کلی از این آرایه ادبی رسیدیم، به نظرتان، &quot;سَهلِ مُمتَنِع&quot;،بهترين توصيف برای وصف اين قطعه موسيقی نیست؟ جايی كه &quot;ایناودی&quot; به سان &quot;سعدی شیرازی&quot;، با سهل ممتنع های پی در پی، استادانه هنرمندی ميكند، يا شايد هم هنرمندانه استادی!برای گوش دادن به  &quot;Una Mattina&quot;، خود و محیطتان را، برای تجربه ای کم نظیر آماده کنید...</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 23:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرِ شجريان يا شجريانِ پسر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66272464/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D9%8A%D8%A7-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-vawnlygiqhdt</link>
                <description> تا حالا فکر کردین كه شاید همايون شجريان شدن، خيلی سخت تر از محمدرضا شجريان شدن باشه؟!وقتی که شجريانِ پدر،بر بلندای قله موسيقی فاخر و اصيل ايرانی پادشاهی ميكنه،غير ممكنه که پسر حتی فكر رسيدن به اون بلندقله به ذهنش خطور كنه،چراكه اگر بتونه اين غيرممكن رو ممكن هم كنه، تازه ميشه تكرارِ پدرش،هرچند كه بهترين شاگرد پدرش،خود همايون باشه!وقتيكه نام شجريانِ پدر، جزو چند صدای برتر تاريخ موسيقی دنياست، غيرممكنه پسر فكركنه كه تاريخ ميتونه اسم همايون رو هم مثل پدر توی خاطرش بسپاره!وقتی كه شجريانِ پدر،حقيقتا از لحاظ تكنيكهای آوازی،غيرممكنهای زيادی رو ممكن كرد و شاهكارای تكرارنشدنی رو خلق كرد،غيرممكنه كه پسر حتی بتونه تصوركنه كه ميتونه مسير سختِ پدر رو تكرار كنه!اصلا فرضاً كه همايون از تمامی جنبه ها اعم از هنری و شخصيتی به جايگاه رفيع پدر برسه،مردم مگر چند شجريان ميخواهند؟ تكرارِ محمدرضاشجريان هرچند غيرممكن،اما بی فايده ست،چون برای تاريخ و مردمانش يكی بيشتر پذيرفته شده نيست!همايون اما هيچكدوم از جمله های بالا رو هيچوقت باور نداشت،چون در عمل چيز ديگه ای نشون داد! همايون با پاگذاشتن در مسيری متفاوت، به جای تكرار پدرش و گم شدن زير سايه اش،از ورژنی متفاوت از شجريانها رونمايی كرد!او با فراگيری فنون بيشمار آوازی و سواد كم نظير پدرش و با تمرين و سختی و ممارثت در مكتب پدر، در ابتدای راه خودش رو به عنوان پسرِشجريان به بازار موسيقی معرفی كرد،اما كم كم با ارتقاء روز افزون قابليتهاش و ساختارشكنيهای بجا و متعدد طی چندسال اخير، نشون داد كه مردم زود قضاوتش كردن!اون نه ميخواست از نام پدرش استفاده كنه و به جایی برسه، و نه ميخواست باتكرار پدرش،زير سايه بلند شجريانِ پدر نامش به فراموشی سپرده بشه!بلكه ميخواست بافراگيری دانش پدر و رشد و نمو در مكتب شجريانِ پدر،شجريان ديگه ای رو به مردم نشون بده كه با ساختارشكنيهای عجيب(و البته مورد تاييد پدر) نامش رو در خاطر تاريخ موسيقی ایران، جاودانه كنه.او رفته رفته از سال 1388، با انتشار قطعاتی پاپیولار مثل &quot;چرا رفتی&quot;، به دیگر خوانندگان نشان داد که پاپ خواندن هم اصولی دارد! او نشان داد که اگر خوانندگان موسیقی کلاسیک ایرانی هم بخواهند خارج از دستگاه های ایرانی و به اصطلاح پاپ بخوانند، میشود این کار را با حفظ اصول و استانداردها انجام داد!او با انتشار قطعاتی مثل &quot;رگ خواب&quot;، انگار به تمامی موزیسین های ایرانی فهماند که اصلا تلفیقِ درستِ موسیقیِ کلاسیک ایرانی و متال یعنی چه!او به زیبایی نشان داد که میشود با حفظ لِوِلِ شخصیتی و کاری محبوب و مشهور شد و نیازی به حواشی زرد یا موزیک سخیف نیست!اهالی موسيقی حالا اعم از خاص و عام،همايون رو شجريانِ پسر ميدونن،نه پسرِ شجريان!صدایی خوش،با رنگ و تناليته خاص و منحصر به فرد،وسعت عالی و تكنيكهای فراوان و سخت آوازی همراه با هنجارشكنی،ريسک پذيری و شخصيتی پُر!جناب آقای همايون شجريان، كسی است که &quot;مأمورِ مأموريتِ غيرممكنِ همايون شجريان شدن&quot; شد و موفق هم شد!</description>
                <category>Sajadi</category>
                <author>Sajadi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 15:58:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>