<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خاتون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66277601</link>
        <description>مدیر، روانشناس ، استاد زبان،   

گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم.
عاشق طبیعتم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839010/avatar/RnKFmz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خاتون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66277601</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تعفن داخل سالن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-ref6grij4dst</link>
                <description>ماموریت اداریاز بس به دفاتر مختلف هواپیمایی که در سالن مستقر بودن، سر زدم ، بلکه بتونم با اولین پرواز برگردم تهران، خسته و له افتادم روی صندلی .‌همچنان عصبانی بودم که چطور مضحکه دست یه دلقک بیشعور شدم ، یهو لبخند ژکوند یه نفر که از روبرو با بالا و پایین بردن ابرو، سعی داشت مخ بزنه، توجهم رو جلب کرد. با اخم و چهره عصبانی، خرفهمش کردم که همه عاشق بج روی کت دیگران نمیشن. جوان ترین پرسنل سازمانی بود که با چهار همکار مرد دیگر از ماموریت برمی‌گشت. مدام توی سالن فرودگاه راه می رفتند و با موبایل حرف می زدند. دو تا خانوم بدون روسری با موهای مش کرده هم از راه رسیدن. یهو چشام گرد شد. مگه پرسنل اداره می تونه بدون حجاب کامل بره ماموریت؟!با صدای بلند جوک تعریف می کردند و می خندیدند. از فروشگاه‌های  داخل سالن، سوغاتی خریدند و نشستند روی صندلی ها و منتظر پروازشان بودند.‌کانون گرم همکارانصدای یکی از مردان میانسال گروه رو شنیدم که به بقیه هشدار می داد، کم کم آماده باشن برای برگشت . همه زدن زیر خنده، دو تا زن، شال‌ها رو از کیفشون بیرون کشیده و گذاشتن روی سرشون. خواهر و برادر ده دوازده ساله ای که آدامس های بادکنکی داخل دهنشون رو می ترکوندند، پریدن روی صندلی روبروم. دنیای بچه ها همینقدر ساده و قشنگه، با استیکرهای قلبی ، صورتشون رو پوشوندم ،پشتشون به انسان نماها بود. بی شک اونها راحت تر مکالمات بی شرمانه اون هفت همکار رو میشنیدن. دلم برای اون خانوم خونه ای که توی آشپزخونه داشت لیمو عمانی های خشک رو توی قورمه سبزی مینداخت تا خستگی راه ماموریت شوهر عزیزش رو با شام گرم و خوشمزه، از تنش به در کنه، می سوخت. دلم برای دختر بچه ای می سوخت که با خوشحالی سوغاتی مامان جونش رو باز می کرد، بیشتر سوخت، حتما&quot; اگه  می دید که مامان جونش برای اینکه پول سوغاتی رو از جیب خودش نده، خودش رو عین گربه به کت همکار الدنگش می مالید، سوغاتی رو توی سطل آشغال آشپزخونه پرت می کرد. دوباره منقلب شدم، حالت تهوع بهم دست داد، چقدر بی شرفی عادی شده، چقدر وقیحانه توی جامعه ، خود رو متمدن نشون میدن! بی شک بعضی از ما یکی از همین  آدم‌ها رو پشت باجه ی یکی از ادارات یا پشت میز یکی از سازمان‌ها دیدیم که نگاه عاقل اندر سفیه کرده و می گویند: (( هنوز بودجه نیومده، هنوز دستورالعملش نیومده، فعلا نمیشه و ...)) ما رو پی نخود سیاه می فرستند. شماره پرواز از پیجر، پخش شد ، مسافرین پرواز شماره ... از فرودگاه ... به مقصد تهران سوار هواپیما شدند تا چند ساعت بعد توی خونه، منت زحمت کشیدن و جون کندن  رو روی سر  اهل و عیال و بچه ها بزارن ، بی شک خستگی کار و ماموریت، مانع از خندیدن توی خونه میشه. همینکه منت سر خانوم میگذارن و سر میز شام قورمه سبزی رو می خورن ،  خیلی باید ممنون بود. همینکه خانوم خونه، لطف می کنه و نیم ساعت کمتر می خوابه تا از فشار کاری و ماموریت اجباری برای همسر و بچه ها تعریف کنه، باید قدردان بود. می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 04:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعفن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86-rynhjehr0ccq</link>
                <description>اپیزود ۱: درست لحظه ای که می خواستم مبلغ معامله رو به حساب فروشنده واریز کنم، دچار تردید شدم، موبایل فروشنده رو گرفتم،  سلام و علیک گرمی کرد و با همون لحن بسیار دوستاته گفت : ای کاش می شد از نزدیک زیارتتان کنم ، حالا انشاله مشتری که شدید، یه بار تشریف میارید شهرمون ، دعوتتون می کنم منزل ، خانوم یک غذای خوشمزه درست می کنن و می بینید که ما چه مردمان خوبی هستیم .)) گفتم:(( اتفاقا تصمیم گرفتم بیام از نزدیک با شما آشنا بشم و سفارشم رو هم  از نزدیک ببینم  که خیالم راحت بشه، همونجا کل مبلغ رو واریز می کنم و سفارش رو تحویل می گیرم.)) گقت:(( باشه تشریف بیارید.)) سریع بلیط رفت و برگشت گرفتم و خودمو رسوندم فرودگاه. هتل رو هم رزرو کردم که بعد از کارم، راحت بتونم شب رو بمونم و فردا برگردم تهران.تاکسی فرودگاه منو مستقیم به آدرس شرکت فروشنده رسوند. پیاده شدم و بعد از ورود به داخل شرکت، خودم رو معرفی کردم. مسن ترین آقا که به نظر می رسید ۵۴-۵۳ ساله باشه، اومد جلو و با چاپلوسی خاصی شروع به سلام و علیک و شوخی و خنده کرد، ولی سریع  متوجه شد بر خلاف خودش،  آدم بسیار جدی هستم  و اجازه نداره پاش رو از حریم مشخص شده درازتر کنه.نیم ساعتی گذشت .  گویا از خوش و بش کردن با  خانومی که در بدو ورودم در اتاق ایشان بود، خسته نمیشد، بنابراین خواهش کردم سریع برای بازدید سفارشم هماهنگ کنه. متوجه پچ پچ و ایما و اشاره های یواشکی بین او ، پسرش و همکار دیگرش شدم. خیلی عادی من رو به انبار هدایت کردند. با دیدن محصولات شوکه شدم. من A  سفارش داده بودم، آنها M  به من نشون دادند. با تعجب گفتم: اینها سفارش منه؟ خودش رو به کوچه علی چپ زد و گفت بله. گفتم اما من A سفارش دادم. گفت خب این A هست دیگه. یهو عصبانی شدم و سرش داد زدم:(( مرد حسابی، من اگه پول واریز کرده بودم، این رو برام ارسال می کردی؟)) با وقاحت گفت: ((خب آره. چه اشکالی داره؟ این از A بهتره، چه‌ فرقی داره حالا؟ ))خدا رو شکر کردم که حس تردید و بدبینی رو به دلم انداخته بود.  آنچنان عصبانی شده بودم که دلم می خواست با مشت صورت پر از آبله اش رو خرد کنم و تموم دندونهاش رو بشکنم. تابحال آدم به این  پر رویی  ندیده بودم. سعی کردم محترمانه ترین ناسزاها رو نثار وجود لجنش کنم. با ناراحتی زدم بیرون و سوار اولین ماشین جلوی شرکتشون شدم و مستقیم برگشتم فرودگاه. دلیلی برای موندن نبود.  هواپیمایی که ازش پیاده شده بودم ، همونجا بود. سریع خودمو به باجه دفتری که بلیط رفت و برگشتم رو ازش خریده بودم رسوندم و قضیه رو توضیح دادم و خواهش کردم منو با اولین پرواز برگشت، به تهران برگردونن، اما خب با نهایت بی شرمی گفتند که بلیط برگشتتون مال فرداست، کامل سوخت میشه چون شما از دفتر تهران خریدید و بما ربطی نداره، ضمنا&quot; اگه اگه اگه پرواز برگشت جا بده، مبلغش فلان تومن میشه.  بلیط فردا رو کنسل کردم، حتی یک ریال بابت اون پرداخت نکردند. زنگ زدم هتل رو هم کنسل کردم ، متاسفانه نمیشه حق رو از گلوی مفتخور بیرون کشید. با ناراحتی زیاد در سالن انتظار نشستم ، به این امید که با اولین بلیط پای پرواز به تهران برگردم.‌سالن فرودگاه ادامه دارد.</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 02:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-qs2fm2uaydw3</link>
                <description>میم مثل مادرسلامت می کنم مه روگل شب بوسلامی بر تو ای بانودو چشمان تو را قربانبرای تو دهم من جانبرای تو که پر مهریتمنا دارم از یزدانالهی هر دم و هر آندلت شاد و لبت خندانشهریور ۹۳میم مثل مهر مادرتقدیم به بانوانی که فرزندان شایسته ای در دامان خود پرورش داده و خوهند داد.آنها که نجابت و تعهد به دختران خویش می آموزند و شرافت و وفاداری به پسران خویش .</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 18:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اغواگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B1-ddutloacdw0s</link>
                <description>با دیدن عکس پروفایلش، شوکه شدم.‌ اینکه اونور آب با این شکل و شمایل چکار می کنه، حس کنجکاویم رو قلقلک می داد.‌ تا جاییکه ذهنم یاری می کرد، مامانش با چادر نماز، میز غذا خوری رو چید و به صرف ناهار دعوتمون کرد.حالا بعد سالها، چطور دختر چنان مادری، با چنین پوششی ، عکسش رو در معرض دید همه گذاشته بود.‌ یه روز که بهم زنگ‌ زده بود ، دنبال همکار خانوم جوان و خوش برخوردی بود.‌ آقایی رو که به تازگی بیکار شده بود  بهش معرفی کردم.‌گفت متاسفانه ما فقط دنبال خانوم هستیم.باورم نمی شد شاگرد کوچولوی دوست داشتنیم، به یه هیولای کاسب تبدیل شده.  بعد از استخدام در یک موسسه مهاجرتی، با اغواگری، دل بی صاحب و هرز مالک موسس رو ربوده و از سست عنصری مردک خائن سوءاستفاده کرد و شد خانوم موسسه . به بهانه اضافه کاری تا دیر وقت توی موسسه بود و بعد به بهانه دوری مسیر، شبها همونجا می خوابید. با باز کردن پای مادر و برادرش به موسسه، طبقه دوم به محل سکونت خانواده او  تبدیل و پای همسر کارفرما هم قطع شد.لوندی ها پایان نداشت، مرد هوسباز بی خبر از دامی که در اون می لولید، کم کم اعتبارش رو هم زیر سوال برد. باج گرفتن ها تمومی نداشت.حقوق دلاری،  ماشین ، خرجی دلاری ماهانه، سفرهای پی در پی به اروپا ، خرید سرویس طلا و جواهر گرون قیمت و ...اغواگر یک قطعه زمین در شمال هم بابت حق السکوت از مرد متاهل گرفته بود. همزمان با دوستان جوان مرد متاهل در محل موسسه در ارتباط نزدیک بود. با اسنادی که در لحظات مستی و بی خبری، از کارفرما جمع آوری کرده بود، هر چند وقت یکبار با تیغی که مرد خیانتکار در اختیارش گذاشته بود او رو سرکیسه می کرد.مرد دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، همسری که او رو ترک کرده بود، حساب بانکی خالی، اعتباری که به لجن کشیده شده بود، خونه ای که تصاحب شده بود و ...وقتی خانوم از پله های هواپیما بالا می رفت، دستش رو برای مرد تکون داد و گفت: یادت باشه مقرری من رو سر وقت بهم برسونی. </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 20:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-lmaair7cldvf</link>
                <description>لادن و بهنازوقتی لادن و بهناز پسرهای دانشگاه رو دست مینداختن و میخندیدن، کیاندخت راهش رو جدا می کرد و روی یه نیمکت خالی می نشست.‌چه معنی داره دختر هی نیشش رو باز کنه و بخنده!رضا و کیاندختیه روز رضا، به بهانه ای کیاندخت رو بعد از پایان کلاسهای دانشگاه نگه داشت و شروع کرد به حرف زدن. کیاندخت می دونست، رضا هم یکی از اون دلداده هاست که شیفته اونه ، اما از ترس اخلاق تند کیاندخت، جرات نداره ابراز علاقه کنه. رضا بعد از مقدمه چینی گفت:(( باورم نمیشه شما بچه تهرون باشی. )) کیاندخت با تعجب پرسید:(( چرا؟)) رضا:(( آخه خیلی با بچه های تهرون  فرق داری. مثلا&quot; ندا با همه پسرای دانشگاه خودمون و پسرای اطراف خوابگاهش دوسته و ...، یا همین آرزو، تموم آخر هفته ها با کلی پسر و دختر میرن گردش و ...))خانوم کیاندخت در حالیکه با قیافه جدی به رضا نگاه می کرد با خودش گفت رضا باید بفهمه که نمی تونه دل منو به دست بیاره. پسره ی حقه باز.چهار سال دانشگاه برای بیشتر بچه ها، دنیای گشت و گذار و مهمونی و خوشگذرونی بود، اما کیاندخت تافته جدا بافته بود‌. کیاندخت خانوم به محض تموم شدن آخرین کلاس، با یونیفرم دانشگاه خودش رو به آخرین اتوبوس می رسوند و می پرید بالا که مبادا دیر برسه خونه. به محض سوار شدن توی اتوبوس بیهقی ، با راننده طی می کرد که حتما سر مرزداران باید اونو پیاده کنه.شنبه صبح زود با پدرش از خونه می زد بیرون ، باید سریع خودش رو به دانشگاه می رسوند که به کلاس بعد از ظهر برسه.دوباره پنج ساعت توی اتوبوس، تا برسه به اون شهر زیبا و دانشگاه.‌چند سال پیش لادن رو اتفاقی دید، هنوز جوان و شیک و سرزنده، با یه شوهر خوش تیپ پولدار و دو تا پسر بچه ی زبل و بلا.بهناز هم که با یه پسر مولتی ميلياردر ازدواج کرده بود و بعد گرفتن مهریه، جدا شده بود و الان با پارتنرش محله سعادت آباد تهران زندگی می کنه، هنوز همونطور شاد و لوده مونده.ندا هم با یه پسر آلمانی خل و چل تر از خودش که مدیر یه پروژه در ایران بود، ازدواج کرد و رفت آلمان.‌میترا دختر مذهبی کلاس که واسه گرفتن نمره بالا، خودش رو می کشت، مخ پسر درست و حسابی کلاس رو زد  و باهاش ازدواج کرد، با اینکه می دونست اون پسر عاشق یکی از دخترای کلاسه.‌پرستو هم بعد از جدایی از پیمان همسر اولش، سر خوش و شنگول، یه پاش ایرانه و یه پاش اون ور دنیا. میگن دخترش هم با پیمان زندگی می کنه ولی عاشق مامانشه.کیاندخت با اولین و آخرین  پسری که دوست داشت، ازدواج کرد ولی کمتر از یک سال، شوهرش رو در یه تصادف وحشتناک از دست داد و از اون روز دچار جنون شد.هفته پیش بعد از یه حمله ی عصبی شدید، دوباره در آسایشگاه بستری شد. دکتر بعد از معاینه با تاسف سرش رو تکون داد و زیر برگه نوشت:(( کیاندخت دختری محبوب و خواستنی ، تاریخ مرگ: بعد از شنیدن خبر فوت همسرش آرش))بازیچه تقدیر</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 01:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی ژرف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%98%D8%B1%D9%81-jyvhevplrrgl</link>
                <description>آمدی مرهم شوی درد مرایا که در آغوش گیری پیکر سرد مرامن نمی خواهم که دنیایم شویغرق این دیوانگی هایم شویسرد و تنها و غریب و بی کسممن برای خویش و تو دلواپسمدل برای عاشقی پروانه نیستمرگ عشق و عاشقی افسانه نیستمهر ۸۳</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 21:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهم 0 ، عاطفه  ∞-</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D9%81%D9%87%D9%85-0-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%D9%87-%E2%88%9E-gbirwhw1oah4</link>
                <description>رنج کودکانهفلسفه وجودی انسان، بسیار پیچیده و مبهمه. به نظرم وقتی خدا انسان رو خلق کرد، شاید تصور هم نمی کرد روزی پیچیده ترین و سبع ترین مخلوق جهان بشه.حمله و دریدن، خلق و خوی ببر و یوزپلنگ و هر حیوان غیر اهلیه، اما اونا فقط وقتی گرسنه هستن یا برای قوت لایموت، شکار می کنن. به وقت سیری یا سر و گوش همسرشون رو نوازش می کنن و یا توله هاشون رو در آغوش بازشون جا میدن یا در طبیعت بیکران به جست و خیز و لذت بردن مشغول هستند.انسان نه دلبری کردن بلده، نه عشق ورزیدن، نه دوست داره دوست داشته باشه، نه دوست داره لذت دوست داشته شدن رو مزه مزه کنه. سال‌هاست فقط پول حالشو خوب می کنه، عطش سیری ناپذیر پول، ثروت ، قدرت و چپاول.اونیکه حسرت داشتن پول برای رفع نیازهای اساسی زندگی رو داشته، لبریز کینه و نفرت و حسادته ، چون خیلی دیر بهش رسیده، شاید بعد از مرگ پدر یا مادری که بخاطر فقر، از بی دارویی یا گرسنگی هلاک شده.اونی هم که تازه به دوران رسیده ، در واقع ازش لذت نمی بره، چون مدام مشغول در آوردن چشم اطرافیان و فخر فروشیه و عطش سیری ناپذیر عقده های خاموش، فرصت زندگی رو ازش گرفته.نقاشی کودکان سرطانی بیمارستان امام خمینی تهراناز دیدن سالن مملو از بیمار سرطانی، قلبم به درد اومد، دختران بسیار جوان که موهای در حال روییدنشون ، از ریر کلاه کشی طبی ، نمایان بود، زنان جوانی که شال یا لچک هاشون رو محافظ سرهای بدون مو کرده و با مداد قهوه ای ابرویی بالای چشم، کشیده بودن.نگاه‌های غمگین مردان مسن و تنهایی که پشت باجه های نوبت دهی، برگه های آزمایش و سی تی اسکن و ... رو تحویل پرستار کیموتراپی می دادن، دلم رو کباب می کرد.باورم نمی‌شد که همه ی اونا مجرد یا بدون فرزند باشن.اگه سختی روزگار و اجبار کار و کارفرما، باعث شده نتونن عزیزشون رو در سخت ترین روزهای زندگی همراهی کنن، تف به این روزگار، اگه نزدیک ترین اعضای خانواده بهشون اهمیت ندادن و همراهشون نکردن، تف به اون تربیت نادرست و وجود بی عاطفشون.تصمیم گرفتم برای اینکه سرم رو از زندگی مردم بیرون بکشم و بیش از این قضاوت و فضولی نکرده باشم، کتاب بخونم. خواهر بیمار، چند روز قبل دو تا کتاب بهم داد، گفت اینا رو واسه تو آوردم. صورت مهربونش رو بوسیدم و ازش تشکر کردم که به فکر منه و میخواد کمک کنه این دوران رو با صبوری پشت سر بگذارممقدمه رو خوندم، گفتم بهتره سریع قضاوت نکنم، بی شک این کتاب رو برای روحیه دادن برام آورده، خوندن رو ادامه دادم، رمان کوتاه قشنگی بود اما سراسر کتاب از زیبایی مرگ و عرفانی بودن لحظه ترک دنیا نوشته بود.حالم بد شد، ده روز قبل، وقتیکه که بغض عمیقم بی اراده ترکید و بلند بلند گریه کردم، بهم گفت: ((ببین من اصلا برام مهم نیست، نبودن و نداشتن آدم ها برام عادی شده . آدمها یه روز میان، یه روز میرن، تو هم بیخودی گریه نکن.))یاد اون سال افتادم. وقتی دوست صمیمی برادرم بهم زنگ زد و گفت: (( نترس، فقط بپر خونه ، دو دست لباس و پاسپورت همراهت باشه،آماده باش، دارم تاییدیه های اعزام سریعش رو میگیرم ، همین که زنگ زدم خودتو برسون فرودگاه امام، باید سریع برسونیمش کانادا ، برای پیوند اون ور هماهنگ شده))، همون طور که به دیوار سالن بزرگ شرکت تکیه داده بودم، از هوش رفتم ، چشم که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم.در اولین دیدار براش یه گلدون کاکتوس کوچولو خریدم. روی یه کارت کوچک زیبا هم براش نوشتم که بیقرار رسیدن لحظه عافیت و بهبود کاملت هستیم و گذاشتمش کنار گلدون. گفتم اینو میزارم جلوی چشمش که هر لحظه و هر روز ببینه و بدونه چشم انتظار برگشتش به زندگی دوباره ایم. شاید منم خواهر خوبی نبودم ولی فکر اینکه روزی نداشته باشمش، دیوونم کرده بود، چطور می تونستم دوست داشتنی ترین عزیزم رو نداشته باشم. محال بود، با خدا جنگیدم، داد زدم، به سرنوشت تلخ برادر، خودم، پدر و مادرم فحش دادم، اشک ریختم، معتاد داورهای آرامبخش شدم.‌وقتی سر بدون موی برادر رو از پشت کلین روم دیدم، قلبم تکه پاره شد. از کنار تختش تکون نمی خورم.‌در تمام دورانی که باید ایزوله می بود، دورکاری گرفتم و ازش مراقبت کردم، با جان و دل. نمی خواستم جای خالی همسر بی وفاش رو حس کنه، دکتر فوق تخصص، کرونا رو بهونه کرد و گفت: ((من نمی تونم جونم رو در دوران کرونا بخطر بندازم، پس بهتره تا وقتی خوب بشی ، جدا از هم زندگی کنیم.))من درست رفتار می کردم یا این خواهر؟ حتی اگه اون منطقی رفتار می کنه و من غیر منطقی، دوست دارم بی منطق باشم و بی شعور، اما بی عاطفه نه.خانوم دکتر فوق تخصص درست رفتار کرد یا من؟ حتی اگه اون منطقی برخورد کرده، ترجیح میدم بی منطق باشم و بی شعور ، اما بی وجدان نه.آهای پدر و مادرها، اگه نمی تونید انسان های باعاطفه و با وجدان، تحویل این دنیا بدید، لطفا زاد و ولد نکنید.دنیا رو با ازدیاد نسل بی احساس و بدرد نخورتون، از این بیشتر به لجن نکشید.بوی تعفن چنین موجوداتی، از پشت مدرک و تخصص و ماشین گرون قیمت و تیپ آنچنانی و پول پدرشون هم مشام رو آزار میده.، به</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوضی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-yuirtlo0w3sp</link>
                <description>با خرید خونه، مجبور شدم سال چهارم ابتدایی مدرسه دیگری ثبت نام کنم. مدرسه جدید توی محله نسبتا پایین تر از مدرسه تاپی بود که می رفتم.روز اول، همه بچه های کلاس با تعجب نگام می کردن. حسادت توی چشم اکثر بچه ها موج می زد. پدرم، مهندس و مدیر کل یکی از ادارات بود. این موضوع خشم بقیه رو بیشتر می کرد. گویی که مسبب درس نخوندن و شغل های رده پایین تر پدر انها، پدر من بوده. چند نفری اما از این فرصت استفاده کرده و سریع باهام دوست شدن‌. یکی از اونا مژگان بود. دختر سبزه رو و چادری ، یه خال مشکی روی چونه داشت که چشم و ابروی مشکی اونو زیباتر می کرد. مژگان پدر پولداری داشت، واسه همین به بقیه بچه ها فخر می فروخت و با کسی دوست نمی شد ، چون خودش رو یه سر و گردن از همه بالاتر می دونست.اولین باری که پدرش رو دیدم و سلام کردم، متوجه تفاوت زمین تا آسمون پدرش با پدر محترم و خوش برخورد خودم شدم. پدر و مادر مژگان بسیار مسن بودن ، بر خلاف پدر و مادر جوان و اجتماعی من. یه روز سر راه برگشت از مدرسه، مژگان ناهار اومد خونمون. با سر و زبونی که داشت، بعد از خوردن ناهار، کلی قربون صدقه مامانم رفت و گفت: (( این بی نظیرترین و خوشمزه ترین غذایی بود که خوردم، از این به بعد خیلی میام خونتون.))مامان زیبای من لبخندی زد و گفت:(( قربونت برم ، حتما بیا، تو هم مثل سایه هستی، اصلا هر روز بیا اینجا ناهار بخور.)) مژگان با همون چند جمله دل مامانم برد. بعد از ظهرها یه روز اون می اومد خونمون، یه روز من می رفتم. با خم تند تند تکلیفمون رو می نوشتیم، درسهای فردا رو می خوندیم، کمی بازی می کردیم و بعد هم برمیگشتیم خونمون. دوستی مژگان با من باعث شد، بشه شاگرد چهارم کلاس. برای اون جهش بزرگی بود. من همچنان شاگرد ممتاز کلاس بودم. جایزه پشت جایزه که از طرف خانواده و مدرسه می گرفتم‌. معلم بهداشت کلاس که خانوم بسیار مهربونی بود گفت بچه ها اداره مسابقه نقاشی گذاشته با موضوع بهداشت. تا پنج شنبه نقاشی هاتون رو تحویل بدید، بفرستم اداره. تنها درسی که نمره ۲۰ نمی گرفتم نقاشی بود، چون نقاشیم خوب نبود. طبق معمول بابا دست به کار شد و یه نقاشی قشنگ برام کشید و من با تقلب ، نفر اول اون مسابقه شدم. هفته بعد خانوم بهداشت سر صف اسم منو اعلام کرد و گفت از مدرسه ما، سایه نفر اول مسابقه اداره شده، رفتم بالا و جایزه رو گرفتم. با ذوق به دوستام لبخند می زدم. خوشحال بودم که اول شدم، حتی با تقلب.مژگان کلی جیغ زد، داد زد، بهم فحش داد، رفت پیش خانوم مدیر و گفت این جایزه مال منه ، نقاشی سایه رو پدرش کشیده .سایه تقلب کرده. خانوم بهداشت کلی مژگان رو دعوا کرد، گویی همسایه ودیوار به دیوار مژگان اینا بود و خوب می دونست که مژگان چقدر حسوده. بازم دوستیمون ادامه داشت. همیشه یادآوری می کرد که تو با تقلب مسابقه رو بردی و حق منو خوردی. نمی دونم چرا فکر می کرد که نقاشی خودش حتما زیباترین نقاشی شهر بوده . یه روز که خونه مژگان اینا بودیم و داشتیم تند تند تکالیف رو می نوشتیم تا بتونیم بازی کنیم، مژگان بهم گفت که پسر عمش محسن اونو خیلی دوست داره و می خوان با خم ازدواج کنن. یه لحظه با تعجب نگاش کردم. ازدواج؟ واقعا؟ به این زودی؟ گفت : نه به این زودی ولی تا دیپلم بگیرم با هم ازدواج می کنیم. بعد برام یه چیزایی تعریف کرد که باورم نمی‌شد. اتفاقات بسیار خصوصی بین محسن و مژگان. محسن پسر دبیرستانی بود و مژگان فقط کلاس چهارم ابتدایی. اون روز کلی جشم و گوشم باز شد. توی راه برگشت خونه، به خودم می گفتم خانواده به این مذهبی، چطوری این اتفاق بین اینا افتاده و کسی متوجه نمیشه؟ مگه میشه مژگان با داشتن این همه برادر توی خونه، بتونه به این راحتی با پسر عمش ساعتها در اتاق خلوت تنها باشن و ...تناقض عجیبی ذهن سایه هشت ساله رو درگیر کرده بود. سایه دو سال زودتر رفته بود مدرسه ، واسه همین از همکلاسی هاش کم سن تر بود. اگه مامان سایه می فهمید مژگان چه دختریه، بازم اینقدر دوستش داشت؟ یادمه وقتی توی حیاط خونه مژگان اینا لی لی بازی می کردیم، مژگان داد می زد سایه ، بیشعور روسری رو بزار سرت، داداشای من نباید موهای تو رو ببینن . من اعتنا نمی کردم ، چون گذاشتن روسری در خانواده من اجبار نبود. سال پنجم هم من و مژگان همکلاسی و دوست صمیمی بودیم. سال پنجم دیگه مژگان شاگرد دوم کلاس بود. خانوم معلممون ، خانم بهداشت و مدیر مدرسه می گفتن دوستی تو با مژگان،  خیلی به درسخون شدنش کپک کرد.از اینکه راهنمایی رو دوباره با دوستان قدیمی در یک مدرسه بودم، خیلی خوشحال بودم. از حسادت های مژگان در امان بودم ولی هر روز صبح مژگان رو می دیدم،  چون از جلوی مدرسه اون رد می شدم . آخر هفته ها هم با هم در رابطه بودیم. یا اون می اومد خونمون یا من می رفتم اونجا. دبیرستان هم مدرسه ای شدیم. دوباره حسادت های مژگان می رفت روی اعصابم. حالا دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که جملات مژگان که کاملا از روی حسادت و بدجنسی بود رو بفهمم. یه روز بهم گفت تو حجابت مناسب نیست. داداش محمودم گفته نباید با تو رفاقت کنم، شما انقلابی نیستید و با ما فرق دارید. داداش محمودم گفته اگه منو بت تو ببینه، منو می کشه. چندین سال ندیدمش. اما هنوز دوستش داشتم. یه روز تلفنش رو از دوستان گرفتم ، بهش زنگ‌زدم و رفتم دیدنش.باورم نمی‌شد که همون مژگان باشه. نه تنها دیگه چادر به سر نداشت، بلکه بسیار به خودش رسیده بود و یه مژگان مدرن بود.من هنوز همون سایه بودم. گفت لعنتی چقدر خوشبختی، چقدر پسرهای خوشگلن، انگار خدا می خواسته اینا دختر باشن، دوقلوهای افسانه ای من رو با همون چشمای مشکی و خمارش نگاه می کرد. مژگان دوباره شد همون مژگان ده ساله. گفت:(( بی شعور تو همیشه خوش شانس بودی، شوهرت جوان و زیباست. دو تا پسرت عین دسته گل هستن. راستی می دونی شوهر من ، برادر همون خانوم بهداشت عوضیمون بود که جایزه نقاشی رو به توی کثافت داد؟)) باورم نمی‌شد که مژگان عروس خانواده ، خانوم بهداشت شده. با خوشحالی گفتم: ((راستی حالش چطوره؟ سلام منو خیلی بهش برسون.))گفت:(( دو سال پیش فوت کرد. سرطان داشت.))دو ساعتی پیشش بودم و باید سریع برمی گشتم . دو قلوها رو بغل کردم و خداحافظی کردم. قرار شد بازم همو ببینیم. تلفنی در تماس بودیم. البته من بیشتر بهش تلفن می کردم. یه روز که طبق معمول زنگ زده بودم حالش رو بپرسم، گفت : راستی سایه، دیشب خواب داداش محمود  رو دیدم. خدا بیامرز بهم گفت:(( مدیونی با این دختر بی حجاب دوستی کنی. منم به برادرم احترام میگذارم، دیگه به من زنگ نزن.))گفتم:(( باشه عزیزم، برای همیشه خدا نگهدار.))  هیچ وقت نفهمیدم یک انسان خشک مذهبی چطور می تونه الکی روی دیگران عیب و ایراد بگذاره. من فقط روسری سر نمی کردم اما درست لباس می پوشیدم .پارسال توی لینکدین، چشمم خورد به یه اسم آشنا، برادرزاده مژگان،  عکس پروفایلش رو نگاه کردم. موهای کوتاه، بدون روسری ، یک لباس بدون آستین، نه آستین کوتاه، بدون آستین، یقه کاملا باز ، اون ور آب . بهش پیام دادم، سلام منو به عمو محمودت برسون، بگو خدا بیامرزدت، خوب شد نیستی که برادرزاده خودت رو ببینی مرد مؤمن. </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 14:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-lgcsvyoqkryd</link>
                <description>دکمه طبقه 7 رو زدم. یه خانوم حدود 40 ساله پشت میز نشسته بود. صورت سفید و چهره ی زیبایی داشت. با چشمای کنجکاوش نگام کرد. گویا کلی سوال توی ذهنش بود، اما احساس کردم جرات نداره سوالی بپرسه. اضطراب عمیق  توی چشماش موج می زد.روی میزش یه ماشین تایپ دستی قدیمی بود. در حالیکه با وسواس انگشتاش روی دستگاه تایپ حرکت می کرد،  تلفن ها رو هم جواب می داد و سریع وصل می کرد به ناهید خانوم. ناهید خانوم زن قدرتمندی بود با چهره ی جدی و لهجه آذری. مدیر عامل و دختر مالک شرکت بود. بعد از گفتگوی کوتاهی با ناهید خانوم و پسرش سعید که معاونش بود، من رو به مالک مسن و شوخ شرکت معرفی کردند. پدربزرگ (بیوک آقا) لهجه بسیار غلیظ آذری داشت ،  سوال می پرسید و شوخی می کرد.همون روز کارم رو شروع کردم. خانم منشی هر از گاهی زیر چشمی نگام می کرد. تلفن زنگ خورد. گوشی رو برداشت و بعد از سلام کردن، وصل کرد به ناهید خانوم. ناهید خانوم از اتاقش با صدای بلند پرسید: (( کیه؟)) خانوم منشی گفت: (( پلنگ. کار فوری داره)).بعد از ظهر،درب شرکت باز شد.آقای نسبتا تپلی وارد شد. یه سری برگه رو انداخت روی میز منشی.مستقیم رفت سمت اتاق ناهید خانوم. یهو چشمش به من افتاد. بلند شدم و سلام کردم. جواب داد .همین که از اتاق مدیر عامل اومد بیرون، رفت توی یکی از اتاق ها و از آقای قد بلند اخمو پرسید: ((کیه؟)) اونم با تلخی گفت:(( مترجم شرکت))همه لهجه آذری داشتند. من تنها غیر آذری شرکت بودم و جوان ترین.به زودی با خانوم منشی دوست شدم. خانوم خوبی بود. برام تعریف کرد که قاسم  هنوز مجرده اما بخاطر لجبازی و رو کم کردن، هنوز نیومده خواستگاریش. می گفت قاسم همسایه دیوار به دیوارشونه . از نوجوانی عاشق هم شدن ولی زورگویی و لجبازی و قهر کردن هاش, مانع  از ازدواجشون شده. می گفت سی و نه سالمه و اگه قاسم تا سال آینده بیاد خواستگاری ، شانس مادر شدن دارم.دلم می خواست مردک خودخواه رو با دستام خفه کنم. چطور تونسته بود با بی رحمی با زندگی این دختر مهربون بازی کنه؟ می گفت همه خانوادم می دونن که دوستش دارم و بخاطر اون خواستگارام رو رد می کنم. هر روز از نگاههای سرد و مغرور قاسم تعریف می کرد . از اینکه هر غروب توی کوچه اتفاقی همو می دیدن . دخترک نازنین، لبریز عشق و خشم  بود اما امیدوار.اینقدر با هم صمیمی شده بودیم که برام از همه اتفاقات قدیم و جدید، تعریف می کرد. می گفت اولین روز که کارم رو توی این شرکت شروع کردم، تلفن زنگ خورد و من گوشی رو برداشتم. یه آقایی اونور خط بود. بهم گفت: ((خانوم سریع وصل کن ناهید خانوم)).  ازش پرسیدم: شما؟  جواب داد: (( پلنگم.)) خانوم منشی گفت : از شدت ترس، سریع تلفن رو قطع کردم. ناهید خانوم پرسید :((کی بود؟)) منم از ترس گفتم:((اشتباه گرفته بود))ماجرا رو اینطوری ادامه داد:(( دوباره تلفن زنگ خورد. برداشتم و گفتم شرکت ... بفرمایید.)) دوباره همون مرد بهم گفت: ((خانوم میگم پلنگم، سریع وصل کن مدیر عامل.)) خانوم منشی گفت:(( پیش خودم فکر می کردم این کیه که تصمیم گرفته اولین روز کاریم، منو توی محل کارم بی آبرو کنه. اگه ناهید خانوم بفهمه که یه مرد داره مزاحم میشه، بهم شک می کنه و اخراج میشم. بنابراین یواشکی دو شاخه تلفن رو کشیدم . حوالی ساعت دو بعد از ظهر یه آقای چاق با عصبانیت وارد شرکت شد و گفت: ((خانوم چرا تلفن رو قطع می کنی)) و شروع کرد به داد زدن. یهو ناهید خانوم از اتاقش اومد بیرون و پرسید:((چی شده؟)) زدم زیر گریه و شروع کردم به قسم خوردن که من این آقا رو نمیشناسم، بخدا خودش مزاحم میشه ، من اصلا&quot; ایشون رو ندیدم، از صبح دو بار زنگ زده میگه من پلنگم.  خانوم بخدا من بی گناهم، ایشون مزاحمت ایجاد می کرد و من بخاطر ترس دو شاخه رو کشیدم. نمی دونم آدرس شرکت رو از کجا پیدا کرده.))خانوم منشی ادامه داد:(( با صدای گریه و قسم خوردن من، همه همکاران که از اتاقشون اومده بودن بیرون، زدن زیر خنده. ناهید خانوم گفت:(( دخترم این آقا کارمند تدارکات شرکته. فامیلیش پلنگ خو هست ولی واسه راحتی پلنگ صداش می کنیم. پاشو برو صورتت رو بشور، دوشاخه تلفن رو هم وصل کن.))یکسال بعد،  از اون شرکت خداحافظی کردم و رفتم، اما دوستی ما هنوز ادامه داره. خانوم منشی همچنان مجرده و بعد از فوت مادرش از اون کوچه رفته . پلنگ هفته ای دو بار دیالیز میشه، بیوک آقا در 96 سالگی موقع شیرجه زدن توی استخر خونه پسرش در امریکا ، ضربه مغزی شد و بعد از دو سال بستری شدن و جراحی ، دل از این دنیا کند.</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-rrgbqqhy70mm</link>
                <description>درب اتاقش همیشه باز بود.  عاشق تابلوی زیبای مادر و دختر بالای تختش بودم. رنگ صورتی پس زمینه تابلو، موهای بلوند و صورت زیبای مادر و دختر رو صد چندان قشنگتر می کرد.‌ بی درنگ لحظه ها کنار تخت پرویز می ایستادم و محو تماشای اون تابلوی زیبا می‌شدم. آرزو می کردم منم موهای صاف بلوند داشتم ، درست مثل اون دختر کوچولوی زیبای داخل تابلو.از بیرون صدای گلبهار خانوم رو میشنیدم که برای مامانم از عشق پرویز به مهین تعریف می کرد. مامان مهین هم در جریان عشق آتشین این دو دلداده بود. گلبهار خانوم و مامان مهین دوست و همشهری بودند و عشق بین پرویز و مهین هم به واسطه دوستی و رفت و آمد مامان ها شکل گرفته بود.مامان مهین، پنج دختر داشت. مهین بزرگترین دختر بود.گلبهار خانوم پنج پسر، پرویز بزرگترین پسر خانواده. مهین و پرویز عاشق هم بودن. با اینکه بسیار کم سن بودم، از لابلای حرفها متوجه می‌شدم که قراره این دو دلداده با هم ازدواج کنن.یه روز پرویز بی خبر ساکش رو برداشت و از خونه زد بیرون و از اون شهر رفت. هیچ کسی نمی دونست کجا رفته ولی می دونستن پرویز از شنیدن خبر بی وفایی مهین، شوکه شده و ترک دیار کرده. اشکهای گلبهار خانوم قطع نمی شد. لابلای حرفه‌ای گلبهار خانوم و مادر شنیدم که مهین با یه خلبان آشنا شده و سریعا&quot; با او ازدواج کرده و گویی هرگز شخصی بنام پرویز در زندگیش وجود نداشته.غم بزرگی روی دل گلبهار خانوم نشست.‌غصه می خورد. ارتباطش با مامان مهین، شکرآب شد، البته مامان مهین ادعا می کرد که  بی خبر بوده ،شوکه شده، اما نتونسته نظر مهین رو عوض کنه ولی به نظرم  از اینکه یه خلبان دامادش شده، خیلی هم خوشحال بود.گلبهار خانوم و شوهرش،  از اینکه پرویز  پسر خوش قد و بالاشون، یهو سر به بیابون گذاشته بود، خیلی غصه می خوردن.بعد از چندین ماه، با اشک و التماس،  پرویز رو برگردوندن خونه، اما پرویز دیگه پسر پر شور سابق نبود.شش هفت سالی طول کشید تا پرویز کم کم به زندگی عادی برگرده.  یه روز گلبهار خانوم گفت: سریع لباس آماده کنید، به زودی عروسی پرویزه . از خوشحالی در پوست نمی گنجید.یادمه با مادر رفتیم ، دو جفت کفش ورنی شیک و لباس خریدیم، سوار اتوبوس شدیم تا به جشن عروسی پرویز برسیم.جشن عروسی توی یه خونه دو طبقه خیلی کوچیک و قدیمی برگزار شد. جمعیت زیادی دعوت بودن ، عروس حداقل پانزده بیست سال کوچکتر از پرویز بود.‌یه دختر چشم و ابرو مشکی با نمک.پروانه لبخند می زد.‌عروس خوش‌اخلاق و تو دل برو اگرچه به زیبایی مهین نبود، اما حسابی خودش رو در دل گلبهار خانوم و بقیه جا کرد. اینقدر محبت کرد که پرویز شیفته اش شد.سال بعد گلبهار خانوم گفت داره میره دیدن پروانه که صاحب یه پسر کاکل زری شده. ما هم چند روز بعد، به ذوق دیدن پسر پرویز راهی شدیم. وقتی رسیدیم خونه پرویز، گلبهار خانوم یه پسر بچه سفید و خوشگل رو توی آغوش داشت و ذوق می کرد. یه لحظه  پیمان رو از آغوشش جدا نمی کرد.مغز بادوم از ذوق کردن گلبهار خانوم ، به وجد اومدیم. پروانه عروس خواستنی و دوست داشتنی خانواده شده بود.‌ گلبهار خانوم قربون و صدقه پروانه می رفت و الحق که پروانه یه همسر مهربون و عاشق بود.بعد از فوت گلبهار خانوم، ارتباط ما با اون خانواده قطع شد. همسر دوم پدر پرویز، خانوم سن بالایی بود که قبلا ازدواج نکرده بود و بعد از این که شد خانوم اون خونه، ارتباط شوهرش رو با تموم دوستان قدیمی قطع کرد.بعد از کرونا، روز به روز حال پرویز بدتر شد. نمی دونم بخاطر کرونا بود یا درگیر بیماری دیگری شده بود که ریه هاش رو از دست داد. پیمان می گفت که نفس کشیدن برای بابا خیلی سخت شده و بابا همیشه بی حوصله است.   شش ماه پیش، دومین سالگرد پرویز بود.  پرویز قبل از دیدن نوه ی قشنگش همدم ، پروانه رو تنها گذاشت.شاید الآن پرویز کنار مادر و برادر و پدرش نشسته و  از خاطرات گذشته حرف می زنه.</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستمزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B2%D8%AF-kabjrz9fwret</link>
                <description>((سریع خودت رو برسون تهران.))چی شده؟((مگه نمی خواستی بری سر کار؟ یه کار جالب چند روزه برات ردیف شده.))● اما من کلاس دارم. نمی تونم.(( هما خانوم صحبت کرده، ریش گرو گذاشته، بد میشه.))صبح زود سوار اتوبوس شدم.‌وقتی رسیدم تهران، هما خانوم با عباس آقا خونمون بودن. عباس آقا همون لبخند مهربون همیشگی رو به لب داشت. با لهجه غلیظ آذربایجانی گفت: چطوری دخترم؟ فکر نمی کردم بیای.))هما خانوم که مثل همیشه سرمه ی اضافی داخل چشماش، زیر پلکش پخش شده بود، گفت:(( فردا ساعت ۷ جلوی سالن ... باش. دیر نکنی ها.))شب تا صبح نتونستم درست بخوابم. مبادا خواب بمونم. آیا از پسش برمیام؟ درست دو هفته قبل برای مصاحبه به سفارت دعوت شده بودم و انگار نتیجه مثبت بود. قرار بود چند روزی بعنوان مترجم سفارت در غرفه مشغول به کار بشم.جنب و جوش فراوانی در سالن ها برقرار بود. هنوز در بعصی بخش ها، غرفه سازها مشغول کارهای پایانی بودن. روز افتتاحیه بود و رئیس جمهور قرار بود برای بازدید بیاد. همه در تکاپو بودن که قبل از رسیدن رئیس جمهور و همراهان، غرفه ها آماده بشه.شرکت کنندگان خارجی هم یا در فضای سالن در حال تردد بودن، یا در پشت فضای غرفه خودشون ایستاده بودن ، بعضی ها هم با لبخند به بازدیدکنندگان نگاه می کردن ، بعضی نیز پشت میز چند نفره با همکارانشون مشغول گپ زدن.چند خانوم ها با بچه هاشون ، کاتالوگ و بروشور از جلوی غرفه ها جمع می کردن جمع می کردن و توی ساک دستی هاشون پر می کردن.‌هیچ وقت نفهمیدم اون کاتالوگ ها به چه کار یه خانوم خونه دار میاد.لحظه موعود رسید.‌رئیس جمهور به همراه تیم وارد سالن شد ؛ خبرنگاران و عکاسان هم از طرفین ،مدام در حال عکس گرفتن و فیلمبرداری بودن.ناگهان رئیس جمهور وارد غرفه سفارت ... شد .‌لبخندی زد و سلام و علیک گرمی کرد. خبرنگار هم میکروفون رو روشن و شروع کرد به تهیه گزارش و مصاحبه.تنها خانوم ایرانی داخل غرفه که پوشش مناسبی برای جلوی دوربین رفتن داشت، من بودم. یخ کردم.‌ ناخودآگاه دوربین روی من زوم شد. یه گزارش کوتاه و چند جمله گفتگو بدون هماهنگی قبلی. صدای ضربان قلبم رو به خوبی میشنیدم.در طول این چهار روز، با چند بازرگان غرفه دار، حسابی دوست شدم.چند نفر از اونها رو به پیشنهاد خانواده برای شام دعوت کردم منزل. دو نفر از اونها دعوت من رو با کمال میل قبول کردن. همسایه طبقه پایین و بالا، سرهاشون رو از لای درب نیمه باز به بیرون کشیده بودن تا مهمون های خارجی ما رو ببینن. پدر و مادرم هم با غرور پز می دادن که بچشون تونسته با سفارت ... کار کنه و بعنوان مترجم در نمایشگاه بین المللی باشه.مادر شام مفصلی درست کرده بود و کلی به مهمونها خوش گذشت. برادر هنرمند کوچکتر از خودم، دو تا از تابلوهای رنگ روغن بسیار زیبا و ارزشمندش رو بهشون هدیه داد.دو روز بعد ، به محض پایان نمایشگاه، سوار اتوبوس شده و خودم رو به دانشگاه رسوندم.همین که وارد کلاس شدم، همکلاسی ها گفتن: ای کلک، رفته بودی نمایشگاه، کلاس های این هفته رو نیومدی؟گفتم: (( کی گفته؟))چند تایی زدن زیر خنده و گفتن:(( مصاحبه ات رو توی اخبار دیدیم. اول باور نمی کردیم تو باشی ولی همینکه حرف زدی، مطمئن شدیم خودتی.))کل اون هفته، برام غیبت رد کرده بودن. اما من اولین حقوق جذاب کارم رو گرفته بودم. مبلغی باور نکردنی .و از اون زمان تصمیم گرفتم، حتما وارد دنیای تجارت بشم و از چالش های اون بیشتر تجربه کسب کنم.از اون به بعد هر روز چالش بود، چالش های عجیب و عجیب تر.‌پارو نزدیم و پا دادیمدل رو به دریا دادیمسیلاب ما رو بلعید . ما دست و پا زدیم ، سعی کردیم سرمون رو از زیر امواج خروشان بیرون نگه داریم. قلپ قلپ آبهایی که ریه هامون رو پر کرده بود، بالا آوردیم ، کتف هامون دیگه توان حرکت کردن نداشت، امواج سهمگین هر بار بی رحمانه تر، شانه های خسته مان را به اسکله کوبید،  از دور صدای خنده اربابانمان را شنیدیم که در لباسهای فاخر Gucci، از پشت عینک های  آفتابی cartier و کلاه‌های Zacate Grande برده هایشان رو تماشا می کردند.برده داری مدرن</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 09:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%B4%D9%88%DA%A9-s9gpw3ea8bhq</link>
                <description>دستاش رو گذاشت روی صورتش، صورتش رو محکم فشار می داد، بلکه کمی درد آروم بگیره، مسکن پشت مسکن، دریغ از ذره ای آرامش و کاهش درد.● نمی تونم آب دهنم رو قورت بدم.● گلوم درد می کنه.● دندون درد امانم رو بریده.نکبتدکتر شروع کرد به معاینه، همین که دهان باز کرد، براش سی تی اسکن نوشت. یکی دو روز دنبال مرکزی بود که قیمت پایین‌تری برای سی تی اسکن پیشنهاد کنه، حقوق کوفتی اونقدر کم بود که به زور کفاف زندگیشون رو می داد. بالاخره سی تی اسکن حاضر شد. دکتر نبود. سایه جنگ باعث فرار همه شد. نه دکتری در مطب بود، نه بیمارستانی دکتر متخصص داشت. درد لعنتی همچنان با او در جدال بود.نمونه برداری اورژانسی انجام شد. محاله. سرطان؟؟؟ فقط بخاطر گلو درد ؟‌سایه شوم مرگ فضای خونه رو غمزده و آروم کرد. سعی می کرد موضوع رو از همسرش پنهان کنه، آخه اون زیادی شلوغش می کرد و تا سر و ته قضیه رو پیدا نمی کرد، دست بردار نبود.چشمهای زن گود افتاده، با بغض، عشقش رو نگاه می کنه و جلوی ریزش اشکها رو میگیره. گاهی چند قطره اشک سرازیر میشه. مگه میشه حریف دریای غم و اندوه شد؟بچه ها یک گوشه کز کردن، غم وجودشون رو لبریز کرده، دو تایی با هم آروم حرف می زنن. گاهی از مادر سوالی می پرسن، کوتاه و با ترس.تا صبح صدای نجوای پسرها میاد، دل نگران و غمگین. نباید گریه کنند، با اینکه می دانند خبر بدی در پیش است. مرد که گریه نمی کند. مرد باید در خود بشکند، حتی اگر هنوز ۲۰ سالش تمام نشده.مادر با صورت خیس از اشک به فرزندان نگاه می کند، بغضش رو فرو می برد. توان حرف زدن ندارد. دکتر به او گفته با فرزندان در خصوص این اتفاق صحبت کند و آنها را در جریان قرار دهد، اما چگونه؟!قسی القلب شدن کار راحتی نیست. چگونه آنها را برای اتفاقات بد آماده کند؟ مگر قرار نبود خدا روی خوش زندگی را به آنها نشان دهد؟ بعد از این همه سال درد و رنج و سختی و بیماری مادر، بچه ها تازه قد کشیدند و می خندند. چطور باید برای نداشتن و از دست دادن پدر ، آمادگی پیدا کنن؟تحفه ای بنام زندگیکاش خدا رحم کند، کاش خدا نیم نگاهی به این خانواده آرام و کم توقع بیندازد. کاش خدا به یاد بیاورد که آنها در هر شرایطی گفتند: خدا رو شکر و متوقع نبودن. کاش خدا سایه سرشان را  از آنها کم نکند. کاش دلخوشی  را از آنها نگیرد.کاش خدا دلش به رحم آید.</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 01:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-a7x744rajxq4</link>
                <description>تقدیر بدکردارشانه هایش دیگر تحمل سنگینی این همه نامهربانی را نداشت. روحش خسته تر از آن بود که آزرده شود. سر در گریبان فرو برد.به گذشته برگشت؛ هنوز جای زخم عمیق پارگی قلبش باقیست، خونابه از آن جاری می شود و دلمه های زخم را تازه نگه می دارد.در عنفوان نوجوانی دنیای آرزوهایش ویران شد، آوار مرگ ستون‌های بی رحم و سخت خود را بر روی دوش ناتوان او بنا کرد، خمید ، چین و شکن ۷۰ سالگی، در ۲۲ سالگی روی صورتش جا خوش کرد.کنار پنجره اتوبوس با دلی شکسته خیابان را تماشا می کرد. دختران شاد دانشجو با خنده از کنار دستفروش های انقلاب می گذشتند.او غرق خاطرات کوتاه و کمرنگش بود. صدای بوق ممتد موتور سوار ابله که دیوانه وار در خیابان ویراژ می داد، افکارش را بهم ریخت. تا سر برج چند روز مانده؟ اگر دستمزدش را سر وقت نمی دادند، چه باید می کرد؟‌  تنها دغدغه اش هزینه شیر خشک نوزادش بود و کرایه اتوبوس تا شهرستان برای شرکت در امتحانات پایان ترم.‌دلش نمی خواست بیش از این شرمنده پدر و مادرش باشد. همین که جای امنی برای زیستن او و دخترک چهار و نیم ماهه اش فراهم بود، سفره پرمهر پدر و مادر، خورد و خوراکشان را تامین می کرد. آغوش گرم و امن خانواده اش، پناه دخترکش بود که هیچ چیزی از چهره پدر در یاد نداشت.شبها خسته از کار زیاد، غمگین سر بر بالش می گذاشت و تا نیمه های شب اشک می ریخت. دلتنگی مجال نمی داد، آرام بگیرد. نگاه های سنگین و هرزه تا مغز استخوان او را می سوزاند.  به کدامین گناه، مستوجب تحمل نگاه‌های پلید هوسبازان بیمار بود؟ او نقشی در سرنوشت شوم خویش نداشت، قربانی بود ، قربانی تقدیر، قربانی که مستوجب بی مهری نیست.‌ جامعه بیمار و بی رحم، او را در چنگال کثیف و سخت خود مچاله می کرد، استخوان هایش ترک برداشته بود، اما کم نمی آورد. روزها دو ساعت با اتوبوس می پیمود که حق الزحمه تدریس بخور و نمیری دریافت کند؛ بعد از یک ساعت و نیم تدریس به دختر خنگ لوس، مادر دختر جلوی درب چند اسکناس به او می داد و تشکر می کرد. شاید فرزانه خانوم، منت بر سر او می گذاشت که به او فرصت تدریس به دخترش را داده بود. بعد از سه ماه تدریس در یکی از آموزشگاه‌های دولتی معتبر، وقتی برای دریافت حق الزحمه خود وارد اتاق مدیر آموزش های آزاد آموزش و پرورش شد، مردک هیز شکم گنده که یکی از چشمانش را لکه ای سفید پوشانده بود، دندان‌های زرد کثیفش را به او نشان داد و گفت که هنوز بودجه تصویب نشده و باید منتظر بماند، اما اگر خیلی در مضیقه است،هفته آینده با شماره مستقیم او که روی کاغذ نوشته بود و به دستش داده بود، تماس بگیرد، شاید او راهی برایش پیدا کند. یادش آمد که بغضش رو فرو داده بود و با ناراحتی درب اداره را پشت سر محکم بست . کاغذ را تکه تکه کرد و داخل سطل زباله انداخت. </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای نابرابر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-qqm45uwg4k7x</link>
                <description>سنجاب کوچولو تند تند لپ هاش رو پر می کرد و بدون جویدن قورت می داد. یه مسابقه بامزه.  مدتها بود زیر نظر گرفته بودمش. بی فوت وقت، سه سوت خوراکی ها رو می بلعید.کمی بعد سعی کردم بیشتر مراقب رفتارش باشم. سنجاب پیر که گویی سنجاب مادر بود، به همین منوال،  غذا می خورد. گاهی تند تند خوراکی دهن یکدیگه میگذاشتن و مسابقه‌ قورت دادن برقرار می شد. سنجاب کوچولو عاشق مادرش بود، موقع غذا خوردن، خودش رو به بدن تپل و شکم گنده ی مادرش می مالید. بعد هم کنار هم به خواب عمیق می رفتن و ساعتها خر و پف می کردن. یه روز سنجاب کوچولو برای چیدن توت ، رفت بالای درخت ، از اون بالا توت ها رو توی لپهاش قایم می کرد، چند تایی هم برای مادر پرت می کرد.‌اونقدر تند تند و با عجله داشت غذا جمع می کرد که از بالا افتاد پایین و به شدت صدمه دید.چند روزی بی حال بود، همین که کمی بهتر شد، شروع کرد به بالا و پایین پریدن از درخت . فندق و گردوها  رو توی لپهای قشنگش قایم می کرد ، بیشتر از همه حواسش به مامان سنجاب بود. اما مامان سنجاب، سرخوش تر از این حرفها بود که توجهی به سنجاب کوچولو داشته باشه. یه مادر بی خیال سرمست، فارغ از هر دغدغه.سنجابهای کوچیک محکم  سینه مادر رو می مکیدند. مادر در خواب ناز بود، اما اونا توجهی نداشتند، فقط می خواستن شکمشون سیر بشه.‌سنجاب کوچولو چشمای خوشگلش رو به بدن خسته مامان سنجاب انداخت. از بس شیر به سنجاب های کوچولو داده بود ، بی حال بود. باید آذوقه بیشتر به مامان سنجاب می رسوند. مهم نبود که فاصله درخت گردو و فندق تا لونه چقدره، باید تا می تونست، برای مامان غذا می آورد. این بار تا جنگل بعدی رفت که بلوط برای مامان سنجاب بچینه، مامان سنجاب خیلی بلوط دوست داشت.یه روز سنجاب کوچولو، دید مامان سنجاب کنار جاده افتاده، زخمی و داغون .  اشک توی چشاش حلقه زد. مامان تنها بود. با چشمای بی رمق به سنجاب مهربون نگاه می کرد. سنجاب کوچولو خودش رو به درخت می کوبید.‌از این سر جنگل تا اون سر جنگل دوید و دوید و اشک ریخت.‌شروع کرد به لیس زدن زخمهای عمیق مادر، مادر زجر می کشید.‌سنجاب گردوها رو گذاشت توی دهن مامان سنجاب، ولی مامان سنجاب دیگه نتونست گردوها رو بخوره. آروم پلک می زد. سنجاب کوچولو دوید و برای مامان سنجاب فندق آورد،  یه عالمه، مثل همیشه، تند تند فندق ها رو توی دهن مادر گذاشت، اما فندق ها از گوشه دهان نیمه باز مادر به بیرون  افتادن. سنجاب کوچولوها تند تند هر چه دور و بر مامان سنجاب بود رو دزدیدن و توی لپ هاشون چپوندن و با سرعت هر چه تمام تر به طرف جنگل فرار کردند. خورشید از پشت کوهها ، دستاش رو دراز کرد، پلکهای مامان سنجاب رو که برای همیشه به خواب رفته بود، بست، دست نوازشی به سر سنجاب کوچولوی تنها کشید. </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 20:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-hoouoraqrdwk</link>
                <description>بهترين شهرها شهرى است كه ترا به دوش گيرد (اهل آن ترا بخواهند و در زندگى در رفاه و آسايش باشى)وقتی به این جمله در دفتر خاطراتش رسید، لحظه ای مکث کرد. چه موجود عجیبی، بعد از مباحث فلسفی و آماری که برای عشقش نوشته بود، این جمله رو از نهج البلاغه آورده بود. اون روز درک این جمله، سخت بود، اما این جمله از اون روز تا به همین ثانیه رو در تک تک روزهای زندگیش، تجربه و زندگی کرد. کافیست یک نفر در اجتماعی که در اون خواهید بود، شما رو به هر دلیلی مقبول ندونه و دوست نداشته باشه، بی شک حس منفی او  آروم آروم به سایرین هم انتقال داده میشه. خوب و عالی بودن کافی نیست، از درست انتخاب کردن غافل نباشیم.ما بیشتر از اینکه حرف های شیک بزنیم، نقش بازی می کنیم. در اخلاق سر هستیم، در انسانیت بی همتا، در شرافت زبانزد ، در صداقت عالی، اما در دنیای خیالی خودمون.ما بازیگران هنرمند و توانمندی هستیم، می تونیم در حالیکه موهای سرمون رو در از دست دادن عزیز، پریشون کرده و با جیغ  و اشک، غمگینانه ترین مرثیه ها رو بخونیم و دل همه رو کباب کنیم، در راه برگشت از آرامگاه پس از خاکسپاری موزیک بگذاریم و بگیم: (( راحت شد، خیلی درد کشید)) و با این جمله، بی احساسی خودمون رو توجیه کنیم.انسان به همین اندازه ترسناک و عجیبه. </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 06:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کدامین جرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B1%D9%85-be56lhlds7yp</link>
                <description>دو برادر ، یکی حقه باز و شیاد ، یکی دست و دلباز و تشنه محبت، یکی دست در جیب همه اهل خونه می کنه و جیبشون رو می زنه. اگه یکی هم لباس بی جیب داشته باشه، بهش یه لباس با جیب بزرگ میندازه که یه کیسه ای برای دست کرن داخلش و خالی کردن محتویات اون رو خودش درست کنه. شارلاتان به تموم معنا.مار خوش خط و خال، در عرض کمتر از ده دقیقه که کنار کسی میشینه ، میشه رفیق صد ساله، سریع طرف رو تخلیه اطلاعاتی می کنه و از اطلاعات برای چاپیدن طرف استفاده می کنه.اون یکی آروم و کم حرف یه گوشه میشینه، تا بتونه کار همه رو راه میندازه، برای خوشحال کردن همه، از تموم داشته هاش میگذره و هر چیزی رو که با سختی و مشقت میخره، می بخشه.‌یه انسان مهرطلب و آروم.مار خوش خط و خال، از هر فوت و فنی که بلده، برای سواری گرفتن و چپاول همه استفاده می کنه. رحم و انسانیت سرش نمیشه، ماشین خواهره رو می بره سرویس. صد تومن میده به سرویسکار، میاد میگه شد یه تومن. میزنه به جیب و یه لبخند کنج لبش میشینه. تخت خونه اون یکی خواهر رو مفت برمیداره ، میگه تو که لازم نداری، بده من پول تخت ندم. میندازه به برادر مهرطلب به دوبرابر  قیمت تخت نو، اول که میگه:(( داش این به خونت خیلی میاد، مال تو. پولم نمیخوام. ))بعد که به زور و اصرار ، مال دیگری رو انداخت به برادره، میگه حالا هر وقت داشتی خرد خرد بیست تومن بده. خلاصه سر ماه نشده، زنگ می زنه:(( داش میگما دارم وسیله واسه خونم می خرم پول کم دارم، می تونی اون بیست میلیون رو دو سه روزه بریزی؟))فرق و جایگاه این دو تا: شارلاتان، تموم مهمونی ها پلاس، مفت می خوره، میخنده ، خوش مشرب بازی در میاره.مهر طلب مجبوره هر روز هفته کار کنه و به بیشتر مهمونی ها نمی رسه. توی مهمونی ها هم همه از اخلاق نچسب این بنده خدا میگن .شارلاتان از جیب این و اون، زنش رو بزک دوزک کرده و توی مهمونی ها به بانوی اول جمع از نظر پوشش و طلا ، تبدیل می کنه و یه عنوان دکتر هم بهش می بنده.  خانوم هم مژه های طاووسی شکلش رو بالا پایین میده و با لبخند ژکوند لب تزریق شده ی تینت کردش رو غنچه می کنه.خانوم دکتر البته دکترای ازدواج و طلاق و مهریه اجرا گذاری داره، کل هنری که از مادر مومنش به ارث برده.همسر همین برادر مهرطلب هم اگه سالی یه بار به زور فرصت کنه توی مهمونی های مسخره شرکت کنه، کسی رو هم سطح و سواد خودش پیدا نمی کنه بتونه دو کلام باهاش حرف بزنه. کل حرفهای مهمونی درباره مهمونی زنونه، سفر خارجکی با دوستان مطلقه و پارتنرهاشون میگذره. یه پیکی هم می زنن و چیپس ها رو می زنن داخل ماست و خیار . یواشکی هم این خانوم رو مسخره می کنن که بی کلاسه، قلیون نمی کشه، اهل تفریح نیست، نچسبه.مهرطلب مهربون  سختکوش،  درگیر یه تومور وخیم شده که بطور ناگهانی، کمتر از دو ماه دکترها جوابش کردن. کی بود می گفت:(( درست زندگی کنید، نون حروم از گلوی آدما پایین نمیره؟))با سختی </description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 17:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-ugesvxidq5mm</link>
                <description>عهد دقیانوساگر عشق نباشه، چی میشه؟عشق! چه واژه غریبی. همون که باعث نزدیکی دلها بود؟ همون دلهایی که روزگار زیادیه، زنگار بسته.من پشت پنجره عشق، یک رنگ خاکستری تیره زدم، از بس منتظر نور عشق پای پنجره نشستم، خسته شدم. هر چند وقت یکبار گوشه پرده نخ نما رو کنار می زنم، شاید نور کمی به درون قلبم بتابه و گرمش کنه. زهی خیال باطل.تو شاید از من نا امید تر؛ روی پنجره یک تابلوی ورود ممنوع چسباندی و دکان عشق رو برای همیشه جمع کردی.دختر همسایه اما خیلی سرخوش بود، تابستون و زمستون براش فرقی نداشت، همیشه پنجره رو باز می گذاشت که نور عشق به دلش بتابه، اونقدر تابید و تابید که دلزده شد و عق زد.پیرزن چند خونه اون طرف تر، هر روز توی بالکن خونه به گلدون های شمعدونی آب میده، باید شمعدونی ها سرسبز و شاد بمونن ، اگه یه روز دختر و پسرش از اون سر دنیا اومدن دیدن مادرشون، دلشون وا شه ، بتونن کنار شمعدونی ها بشینن و یه چای گرم با مادر بنوشن.آقا مراد، پیرمرد فربه کوتاه قامت از بس چشم انتظار تنها پسرش موند، چشماش کم سو تر شد. عصرها با رفیق چند سالش، همون عصای شیک چوبی کنده کاری شده میره پیاده روی، گاهی هم در جواب سلام کاسب های قدیمی محل، به احترام کلاه شاپور رو از سرش بر می داره و یه تعظیم کوتاه می کنه.پسر کوچیک مریم خانوم توی کوچه ، توپش رو زیر بغل زده و تنهاست. گاهی از داخل کوچه دستی برای پسر همسایه جدیدی که چند ماهی اومدن تو این محل، تکون میده . اون پسر هم آروم سرش رو از پنجره میاره بیرون و می پرسه:(( چی می گی؟)) و پسر مریم خانوم همونطوری که یه دستش رو به دیوار خونشون تکیه داده و با اون دستش توپ رو محکم زیر بغل نگه داشته با نگاه ملتمس میگه؛(( میای بازی کنیم؟)) پسر همسایه جدید، در حالی‌که با ناراحتی لبهاش رو بهم فشار می ده میگه :(( نمی تونم، مامانم رفته سر کار، در خونه رو قفل کرده.))هوا کم کم رو به تاریکی میره. زن ها با چهره خسته ، قفل درب خیاط رو باز می کنن،با دو سه تا کیسه خرید میرن داخل. برق آشپزخونه روشن میشه. خانوم خونه گوجه و خیار رو سریع میشوره و میزاره توی آبکش .‌سیب زمینی ها رو تند تند پوست و خلال می کنه . یه بسته مرغ رو که از صبح گذاشته بود توی یخچال بر میداره و میندازه توی روغن داغ تابه. سیب زمینی ها دارن توی روغن سرخ میشن، روشون یکم نمک و زرد چوبه می پاشه. سالاد رو هم سریع آماده می کنه .محمود آقا از راه می رسه، سلام و علیکی رد و بدل میشه، محمود آقا کنترل تلویزیون رو میگیره دستش، چشاش توی صفحه تلویزیون، فنجون چای رو سر می کشه و همونجا روی کاناپه به خواب میره.یهو از خواب می پره. تلوزیون داره سریال سی سال پیش رو نشون میده، یه کمدی بی نمک و حال بهم زن. ظرف غذاش روی میز غذاخوری آماده است، تند تند غذاش رو می خوره ، سالاد چقدر بی نمکه. کمی نمک می پاشه توش.فرشته های مهربون تنهاآخ آخ انگار خواب موند. از اتاق سریع زد بیرون. با دیدن ملوسک، یادش افتاد که دیشب اصلا دخترشو ندیده. صبحونه خورده بود و آماده رفتن به مهد.‌عادت ، مزخرف ترین حس ممکنه . عادت به بودن کنار هم، بی آنکه حرفی رد و بدل بشه، غذا درست کردن ، اما تنها غذا خوردن. یا با هم غذا خوردن اما مثل دو مشتری توی یه اغذیه فروشی گه هر کدوم داره غذاشو تند تند می خوره و می خواد بره پی کار خودش.اگر عشق نباشه، زندگی اصلا قشنگ و دوست داشتنی نیست.عادت همون روزمرگی چندش آوره زندگی ربات هاست.‌‌</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-hkgvngzsncge</link>
                <description>دقیقا انتهای  راه خاکی  به دو قسمت تقسیم می‌شد.‌ سمت راست یک کوچه خاکی بی انتها با دیوار های کاهگلی بلند که به باغ های میوه اهالی روستا ختم می شد.‌ برای رسیدن به هر  باغهای  پدربزرگم، باید از این مسیر می گذشتیم.آب چشمه مسیر خودش رو تا دور دست از کنار دیوار خانه ها، گاهی از داخل حیاط بعضی از اهالی پیدا کرده بود و چه منظره دل انگیزی بود تماشای آب زلال ، خنک و تمیز و روان چشمه.سمت چپ هم به سمت و سوی دیگری می رفت که به آن محله پایین می گفتند.‌ ابتدای این مسیر یک مدرسه بود. تنها مدرسه روستا که یادگار خلبان بود. خلبان پسر عموی پدربزرگم بود. اسم خلبان بالای مدرسه نوشته شده بود.‌همان روستایکی از دختران سبزه بسیار تپل روستا، که چندین سال از من بزرگتر بود، با من دوست شده بود.‌گاهی برای دیدنم به خانه پدربزرگم می آمد، یک روز هم با چادر نماز گل گلی جلوی درب خونه پدربزرگم‌ ایستاد. پدربزرگم که مرد عاقلی بود از او پرسیده بود: اینجا چه می خواهی؟ و او از ترس و کمی هم شرم به تته پته افتاده بود و گفته بود: (( کبلایی اومدم دنبال فلانی(بنده ) که او رو با خودم به مدرسه ببرم.پدربزرگ، مادربزرگم رو صدا زد و گفت:(( به موش خرما بگو بیاد با دختر غلام عباس بره مدرسه.))پدربزرگم‌ با اینکه بسیار جدی بود، منو موش خرما صدا می زد.‌ از بس ریزه میزه اما چابک بودم. سنم خیلی کمتر از اون بود که بفهمم چرا دوستم اومده دنبالم و می خواد منو با خودش ببره مدرسه. فاصله خونه پدربزرگ تا مدرسه کمتر از پنجاه قدم بود. وارد حیاط مدرسه شدم. چند تا از دختران و پسران روستا با قد و قواره و سن های متفاوت توی کلاس نشسته بودند. معلم وارد کلاس شد، یک آقای جوان قد بلند. من که پاهایم به زمین نمی رسید، روی نیمکت کنار دوستم نشسته بودم.معلم نگاهی به من کرد و لبخندی زد. دوستم گفت :(( آقا معلم ببخشید فامیلمون از شهر اومده، دوست داشت مدرسه رو ببینه، با خودم آوردمش . اگه شما اجازه بدین توی کلاس بمونه)). آقا معلم خندید و گفت:(( باشه اشکالی نداره.)) نمی دونم چرا از نگاه معلم خوشم نیومد، هر وقت لبخند بهم می زد ، دچار ترس می شدم.شروع کرد به درس پرسیدن از بچه ها. رسید به همون میزی که من بین دوستم و یه دختر دیگه نشسته بودم. از اون دختر سوال پرسید، اون دختر نتونست جواب بده. آقای معلم انگشت های دختر رو باز کرد و بین هر دو انگشت یک خودکار بیک گذاشت ، بعد دستهای دختر رو با خودکارهای لای انگشتان، محکم در دستش گرفت و با قدرت تمام شروع به فشردن کرد. از ترس داشتم سکته می کردم. تموم بدنم می لرزید. شروع کردم به گریه کردن. معلم وحشی دندان های زشتش رو بیرون انداخت و گفت: (( نترس با تو کاری ندارم)) و دوباره دستهای دختر بیچاره رو فشرد، آنقدر که اشک دختر از گوشه چشمانش سرازیر شد ولی همچنان چادر رو محکم با دندونش نگه داشته بود.وقتی معلم حس کرد ترس تموم بدنم رو به رعشه انداخته، رو به دوستم کرد و گفت : (( این بچه رو ببر خونشون، خودت برگرد مدرسه.))ای لعنت بهت آدم ناحسابی که ترس از مدرسه رو از اولین روز تو انداختی توی وجودم. با خودم فکر می کردم خلبان اگه می دونست چه جنایتکاری در این مدرسه، حقوق خواهد گرفت تا کودکان ساده و معصوم روستایی رو شکنجه کنه، شاید بی خیال کار خیر و ساخت مدرسه می شد.خبرچینی موش خرما، پدربزرگ رو مصمم کرد تا روانه آموزش و پرورش شهر شده و  این اتفاق رو به رئیس اداره اطلاع داده  و باعث اخراج اون معلم بشه.خانه دوم ، می تونه نا امن تر از یک شکنجه گاه باشه. یکی از دختران</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 23:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشنده خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-jin8ynpmowow</link>
                <description>در دنیای تجارت، برای بقا و موفقیت رعایت اصول زیادی الزامیست. هر کسب و کاری چه در سطح خرد، چه در سطح کلان، با در نظر داشتن و رعایت این اصول، بی شک گامی به سوی ارتقا و پیشرفت بر خواهد داشت و با برداشتن گام های بیشتر، کسب و کار گسترش پیدا کرده و میزان فروش نیز افزایش خواهد یافت.● صداقت : به نظر نگارنده یعنی خودم، صداقت مهمترین و اصلی ترین مولفه تاثیرگذار برای ادامه حیات و ماندگاری و رشد یک کسب و کار است. شما با صداقت، می توانید اعتماد مشتری را جلب کرده و یک رابطه بلند مدت و پایدار ایجاد کنید. در این نوع رابطه کاری، مشتری شما را بعنوان یک شریک قابل اعتماد خواهد دانست و بی شک با معرفی شما به دوستان و همکاران خود، کمک شایانی به اعتبار برند و افزایش فروش شما خواهد نمود . این موضوع نوعی بازاریابی Referral( تبلیغ دهان به دهان) برای کسب و کار شما محسوب می شود.● ارزش قائل شدن برای مشتری: شما بعنوان یک صاحب کسب و کار یا فروشنده، ملزم و موظف هستید که در زمانی که مشتری به شما نیاز دارد، در دسترس باشید. پاسخگویی به موقع به مشتری، حتی در ساعات غیر کاری و روزهای تعطیل، باعث دلگرمی مشتری شده و می داند هر لحظه که به شما نیاز داشته باشد، می تواند روی شما حساب  باز کرده و با شما تماس برقرار کند. شاید در آن لحظه مشتری از شما خریدی انجام ندهد و تنها برای مشاوره و یا حتی شکایت و اعلام عدم رضایتمندی تماس گرفته باشد، اما همین که در تایم غیر کاری به او پاسخ می دهید، باعث خوشحالی و ترغیب او برای خرید خواهد شد. به عبارتی، با درک مشتری، حال او را خوب خواهید کرد. ●گوش شنوا باشید: یک فروشنده خوب، باید شنونده خوب و صبوری باشد. با این کار دقیقا متوجه نیاز و خواسته مشتری خواهید شد و با ارائه پیشنهاد درست و راهنمایی مشتری، او را به خواسته اش نزدیک تر می کنید.● انتقادپذیر باشید: حتی اگر به کیفیت محصولی که فروخته اید اطمینان دارید، با احترام و صبورانه، به انتقاد مشتری گوش دهید و سعی کنید موضوع و مشکل را از دید او بررسی کنید. در اینصورت حس همدلی که در مشتری ایجاد می کنید، باعث آرام تر شدن مشتری خواهد شد ، وقتی مشتری ناراضی احساس کند که حرفهایش شنیده شده، از نظر روانی ارضا شده و از جبهه گیری بیشتر امتناع خواهد کرد.● رفع مشکل ؛ سعی کنید به هر روشی که می توانید و امکان پذیر است، مشکل مشتری را برطرف و رضایت او را جلب کنید. ممکن است گاهی مجبور باشید برای حفظ مشتری، هزینه بیشتری بپردازید؛ ارزشش را دارد. ● کیفیت محصول و خدمات  : کافیست یکبار محصول بی کیفیت برای مشتری ارسال کنید تا زحمات چند ساله خود را بر باد دهید. ● پیگیری پس از فروش : همیشه چند روز پس از تحویل محصول به مشتری ، تلفنی نظر او را از کیفیت محصول و مدت زمان تحویل آن جویا شوید. با این کار هم ارتباط بیشتری با مشتری ایجاد کرده و هم به او این اطمینان را می دهید که رضایت او برای شما اهمیت دارد.● هدایا: گاهی ارسال یک هدیه کوچک برای مشتری، به شدت وفاداری مشتری را افزایش می دهد. لازم نیست حتما هدیه گرانبهایی باشد، همین که مشتری هر بار با دیدن آن به یاد شما بیفتد، خاطره خوب شما تداعی خواهد شد. بی شک موارد مطرح شده، تمام آنچه که می توان انجام داد نیست، اما هدف این است مطلب خلاصه و کاربردی باشد.</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 05:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تربچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66277601/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-wcvimuebchfp</link>
                <description>صبح زود بیدار شدیم. من و فرحناز باید می رفتیم نون بخریم واسه صبحونه. فرحناز شروع کرد به غر زدن که نوبت من نیست ، من دیروز رفتم، حسین آقا با همون لبخند و اخم همزمان، گفت:(( زرت و پرت المه، بدو برو نون بخر ، سریع هم برگرد)). حسین آقا مرد مهربونی بود. عاشق و دلبسته عمه یاسی. پدر مهربونی هم بود برای بچه هاش. نهایت عصبانیتش هم همین بود.با فرحناز زدیم تو کوچه. نونوایی لواشی وسط کوچه بعدی بود. همین که وارد کوچه بعدی شدیم، عطر نون گیجم کرد. تابحال نشنیدم کسی بگه من نون دوست ندارم. صف شلوغ بود. چند تا خانوم با چادر نماز و چند تا بچه تو صف بودن. من و فرحناز هم آخر صف ایستادیم. فرحناز هنوز داشت نق می زد. چند سالی از من بزرگتر بود . دختر مهربونی بود، ولی نق نقو .شاطر خمیر رو با وردنه باز کرد. با اون چوب نازکش ، هی نازک تر و نازک‌ترش می کرد و با یک حرکت آکروباتیک، خمیر رو مینداخت روی یه پارچه ی متقالی که احتمالا دو سه سال پیش سفید بود ولی الان زرد و چرک به نظر می رسید و احتمالا زیر اون پارچه، چوبی وجود داشت . دستش رو کرد داخل لایه زیری پارچه و خمیر رو محکم کوبید به دیوار تنور.چشم از تنور بر نمی داشتم، دیدن حباب های ریزی که روی خمیر ایجاد می شد و با بزرگ شدن ، به پخته شدن نزدیک تر میشد، برام جالب بود.شاطر لیوان کثیفش رو گذاشت زیر کلمن گرفت و آب سرد رو کشید بالا. با نوک چوب نازکش، نون پخته شده رو از تنور بیرون کشید و پرت کرد روی بقیه نون ها.نون ها رو جمع کردیم. تا بقالی مقداری راه بود. از بقال کمی خامه باز خریدیم و برگشتیم . گاهی یه تیکه از نون گرم می کندیم و می خوردیم. وارد حیاط که شدیم ، فرحناز درب آهنی حیاط رو با پشت پا محکم بست.حسین آقا فریاد زد :(( چه خبرته؟ آرومتر)). فرحناز همونطوری که قهر کرده بود ، با غر زدن نون رو پرت کرد تو سفره. عمه یاسی که داشت چای رو توی استکان ها می ریخت گفت:(( فرح چه خبرته دختر ؟)) بعد از من پرسید :(( عمه فدات شم، برای تو، توی کدوم استکان بریزم؟)) . خندیدم و گفتم :(( استکان بزرگه عمه، با یه عالمه شکر. ))آخ که چقدر خونه عمه رو دوست داشتم. یادمه وقتی سه چهار ساله و بی عقل بودم، هر کی ازم می پرسید : (( عروسم میشی؟ میگفتم : نخیر. من می خوام عروس عمم بشم.))سر سفره ناهار، عمه تربچه ها رو از توی سبزی خوردن جدا می کرد و می‌داد بهم. برای همین به بقیه تربچه خیلی کم می رسید و همه شاکی می شدن. اما عمه کار خودش رو می کرد.یه شبایی رختخواب پهن می کردن توی حیاط . با اینکه گاهی با دیدن سوسک ، از ترس فرار می کردیم، اما تماشای ستاره ها از توی رختخواب خیلی لذت‌بخش بود. جالب تر اینکه، همه کنار هم می خوابیدیم و کلی وراجی می کردیم و بلند بلند می خندیدیم.بعضی شب ها هم می رفتیم پشت بوم. هر کسی باید رختخوابش رو خودش بر می‌داشت و از راه پله می رفت تا به پشت بوم برسه. پشت بوم هم سوسک داشت، هم صدای کولر آبی، آزار دهنده بود ولی خب انگار به ستاره ها نزدیک تر بودیم.یادش بخیر، چقدر خوش می گذشت. ای کاش میشد امشب برم پشت بوم خونمون بخوابم، شاید حسین آقا رو توی یکی از ستاره ها میدیدم.یاس کاشتم به یاد عمه یاسییه حرکت آکروباتیک، نو</description>
                <category>خاتون</category>
                <author>خاتون</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 03:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>