<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اعظم سادات هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66297132</link>
        <description>نوشته های دلی برای پدر مهربان🖋🙏</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:24:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4872420/avatar/R7NZqK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اعظم سادات هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66297132</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهره‌ی زشت جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297132/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-ih4wf3vtvotq</link>
                <description>#روایت‌_های_واقعی_و_تلخ_جنگ.      #چهره‌ی_زشت_جنگ.                                  چند سالیست وارد دهه‌ی ششم زندگی‌ام شده‌ام. حالا دیگر در دوره‌ی بزرگسالی قرار گرفته‌ام. در این‌دوره نگرش انسان با دیگر دوره‌ها فرق دارد.مثلا هر شب که پرده‌ها را می‌کشم با خود می گویم: یک‌روز دیگر خدا هم شب شد.یک‌روز دیگر به مرگ نزدیک‌تر شدم و ياد کلام مولا امیرالمومنین‌علیه‌السلام می‌افتم که فرمود:# نفس کشیدن شما گام زدن به سوی مرگ است#و با تمام وجود حس می‌کنم این قرابت و نردیک بودنِ حقیقت مرگ را.عادت دارم هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، اول پرده‌های حال را کنارمی‌زنم. آبشاری از نور به دورن سرازیر می‌شود. در حالی‌که دست امید را گرفته و آرام آرام در گوشه و کنار خانه جاگیر می‌شوند. بعضی روزها هم که هوا ابری و برفی و بارانیست، نور و امید را می‌بینم که با پوششی گرم مراقب هستند تا مبادا حضورشان در خانه کمرنگ شود.این روزها اما فرقی ندارد چه آفتابی و چه ابری، هر صبح که پرده را کنار می‌زنم، میهمانی ناخوانده نور و امید را همراهی می‌کند: استرس، دلهره یا اضطرابدر واقع همه‌ی اینها یک معنا دارد، آنهم نبود آرامش و انتظار شنیدن اخبار نه چندان خوب و دلخواه.برای مادری که فرسنگ‌ها دور است از فرزندانی که شب و روز زیر بارش گاه و بیگاه بمب و موشک ناچار به ادامه‌ی زندگی هستند، این روزهای سبز بهاری زردتر از هرخزانیست.مادر  این روزها دلش نمی‌خواهد اخبار را گوش کند یا زیر نویس خبرها را بخواند و دلش هُری بریزد که: باز هم پیروزی رو زدن و باز هم تهرانپارس رو زدن.مادر این روزها سردرد و سرگیجه‌ی مدام دارد نه به خاطر فشار بالا و حمله‌ی میگرن. خودش خوب می‌داند حال این روزهایش فقط وقتی خوب می‌شود که وقتی صبح پرده‌ها را کنار می‌زند نور و امید دست در دست هم و بدون همراهی هیچ مزاحمی وارد خانه شوند.در دلش آرزو می‌کند: ایکاش تلفن زنگ بخورد و بچه‌ها خبر آمدنشان را درآخر هفته بدهند و دل مادر تنها مانده در روستا به این مژده شاد گردد.تلفن زنگ می‌خورد: صدای هراسان فرزندش را می‌شنود: مامان ما داریم میایم این دفعه خیلی به ما نزدیک بود، همه جا لرزید، شیشه‌ها شکسته، دود همه جا رو گرفته، چیزی نمیخوای؟و مادر در حالی که سعی می‌کند دخترش را آرام کند به گرفتن شماره‌ی پسرش فکر می کند.                                             الحقیر هاشمی .</description>
                <category>اعظم سادات هاشمی</category>
                <author>اعظم سادات هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 23:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت های واقعی و تلخ جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297132/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AC%D9%86%DA%AF-no7rfbzxdyav</link>
                <description> #خونه_تکونی همیشه دلم میخواست وقتی خونه تکونی می‌کنم یه تغییری تو خونه بدم که نتیجه‌ی کارم به چشم بیاد.امسالم تقریبا دوماه پیش رفتم عبدل‌آباد و برای آشپزخونه و اتاق‌ها پرده سفارش دادم. یه روتختی هم خریدم تا بعداز خونه تکونی ازشون استفاده کنم.اما...اما...هیولای زشت جنگ خونه رو تکون داد و آنقدر همه چیز تغییر کرد که قابل شناسایی نیست.تنگ ماهی‌های قرمز شکسته و‌ ماهی‌ها بالا و پایین می‌پرند. میرم بگیرمشون که یه تیکه شیشه دستم رو می‌بره. ماهی‌ها توی سینک تو آب خون‌آلود شنا می‌کنن. زخم دستم عمیقه و خونش بند نمیاد. دنبال یه پارچه می‌گردم که ببندمش. اینقدر که دود تو خونه است جایی رو نمی‌بینم. کشوی دستگیره‌هارو باز می‌کنم‌ و بالاخره یه پارچه پیدا می‌کنم. محکم انگشتم رومی‌بندم.با احتیاط از روی خورده شیشه‌ها رد می‌شم. از پنجره بیرون رو‌نگاه می‌کنم.صدای انفجارهای مهیب و پی‌درپی، هوای دودآلود و خفقان‌آور و مردمی که هراسان به هر طرف می‌دوند به دنبال سرپناهی، مامنی برای در امان ماندن از موج انفجار و پرتاب ترکش‌ها.مادران، شتابزده همراه دخترانی که بی‌موقع تعطیل شدند، از مدرسه به طرف خانه می‌روند.پدری که خانواده‌ را با عجله سوار ماشین می‌کند و به سوی مقصدی نامعلوم به راه می‌افتد.کودکانی ترسیده که به دامان مادر چنگ می‌زنند.غوغایی به پاست. پنجره‌ی شکسته رو می‌بندم و به اتاق برمی‌گردم. صداها کمتر شده، دود فروکش کرده. روی کاناپه می‌شینم و فکر می‌کنم: به کجا می‌شه رفت؟ اصلا تا کی می‌شه رفت؟و‌ یاد فراز دعای کمیل می‌افتم:#وَلا یُمکِن الفِرارِ مِن حُکُومتِک#من که نه جایی برای رفتن دارم، نه پایی برای دویدن و نه اصلا کسی رو که به فکرم باشه.یاد ماهی‌ها می‌افتم. میرم تو آشپزخونه. ماهی‌ها دیگه بالا و پایین نمی‌پرن. نمیدونم به خاطر بی‌آبی بود یا به خاطر خونی که خوردن، هرچی که بود آروم گرفتن. دیگه نه صدای انفجاری میشنون و نه دیگه تنگشون ترک بر‌می‌داره.نمی‌دونم هر کی خون بخوره می‌میره؟ اونم خون مظلوم.حالا با این همه خون به ناحق ریخته چی قراره بشه؟با انگشت بریده سرِ دردناکمو تو دست می‌گیرم و زیر لب می‌گم:آخ آقاجانم بیا که دلها همه خونهخستگی خونه تکونیه نیمه‌کاره به تنم مونده. دیگه دلم نمی‌خواد چیزی تغییر کنه. کاش همه چیز مثل اولش بود.الحقیر هاشمی.</description>
                <category>اعظم سادات هاشمی</category>
                <author>اعظم سادات هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 14:16:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>