<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66297994</link>
        <description>گاهی نوشتن تنها راهیه که میتونم با احساساتم صادق باشم و بفهمم چه حسی دارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:09:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1584764/avatar/IhPhcj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66297994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Train Dreams</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/train-dreams-lcyp1dev4qxs</link>
                <description>در دنیایی که به سرعت در حال تغییر و پیشرفته، &quot;احساس تنهایی&quot; نه تنها یک شکست نیست بلکه می تونه بخش مهمی از انسانیت باشه. رابرت بعد از از دست دادن همسر و فرزندش، دچارتنهایی عمیقی میشه، احساسی که تا لحظه ی مرگ همراهش بود. این تنهایی هرگز از بین نمیره، رابرت فقط یاد می گیره که چطور با وجود تنهایی زندگی کنه. برای او خاطرات گذشته جایگزین تموم روابطی میشن که میتونه تجربه کنه ولی تجربه نمیکنه... آیا باید رابرت رو قضاوت کرد و مورد شماتت قرار داد؟ خیر ، &quot; احساس تنهایی&quot; میتونه بخشی از یک زندگی کامل و معنادار باشه.در دیالوگی از فیلم گفته میشه:«درخت های مرده به اندازه درخت های زنده مهم و باارزشند.&quot;مرگ، فرسودگی و تموم شدن ها هرگز بی فایده نیستند چون همگی بخشی از تعادل طبیعت اند.زندگی رابرت بسیار ساده و معمولی بود، او هرگز فرد مشهوری نبود و هرگز دوست چندانی نداشت ولی همچنان هم در زندگی هم در مرگ، به این جهان و به ذات وجودی خود تعلق خاطر داشت.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمان میگذره، همانند قطار، قطار که در این فیلم نمادی از پیشرفت تکنولوژی و زندگی مدرنه که همراه خود ویرانی طبیعت و ویرانی روابط انسانی رو به همراه داره و بعد از ویرانی، انسان مجبور به یادآوری طبیعت و اصل وجودی خود خواهد بود.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 17:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m6eul0zjlagw</link>
                <description>صبح ها که بیدار میشم بار سنگینی رو در قلب و در شکمم حس میکنم. به خودم میگم اوه باز هم یک روز مزخرف دیگه، یک روز مزخرف که در اون پسر عضلانی قرار نیست پیامی بده. برای هیچ خبر خوبی، تلفنم قرار نیست زنگ بخوره و من در مقابل این زمان بی پایان، محکوم به تحمل این حجم از کسالت، غم و دلزدگی هستم.متاسفانه تصمیمم برای قطع سرترالین هم با شکست مواجه شد. زندگی برای من سنگین تر از اونیه که بتونم بدون سرترالین وزنش رو تحمل کنم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 08:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرترالین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-t4p2srxrwauc</link>
                <description>سال هاست برای کنترل اضطراب، افسردگی و خشم درونم سرترالین مصرف میکنم. از چند ماه پیش شروع به کم کردن دوز این دارو کردم. خشکی دهان و نیازم به مصرف آب بسیار کمتر شده ولی هر بار که اندکی پرخاشگر میشم یا پرخوری میکنم این نگرانی به سراغم میاد که اگه از عوارض کم کردن سرترالین باشه چی؟سرترالین در تموم این سالها کمکم کرده از روزهای خیلی وحشتناکم فاصله بگیرم. روزهایی که بسته های شکلات و بیسکویت رو با تموم حرص و ولعم میخوردم تا بخش خالی و پوچ وجودم رو پر کنم و با این واقعیت که آدم ها دوستم ندارن مواجه نشم. روزهایی که قدرت بیدار شدن از خواب رو نداشتم و فقط به شیرینی و شکلاتی فکر میکردم که هرچه زودتر به دست بیارم... روزهایی که تموم خشم و اضطراب درونم رو روی آدم ها خالی میکردم.و حالا فکر میکنم شاید بخش تاریک وجودم واقعا رفته. شاید بعد از این همه سال مصرف سرترالین با دوز بالا اونقدری سروتونین و دوپامین در بدنم ترشح میشه که بتونم احساساتم رو مدیریت کنم. شاید اونقدری در تموم این سالها پادکست گوش دادم، اطلاعات کسب کردم و یاد گرفتم که بدونم چطور بدون پرخاشگری و پرخوری در حد انفجار با واقعیت های تلخ و بی رحم زندگی مواجه بشم و به زندگی ادامه بدم.این سوالیه که هنوز جوابی براش ندارم ولی امید زیادی دارم که (حداقل در این روزها) نیازی به مصرف سرترالین نخواهم داشت.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 21:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%AA%D9%88-fb6qzrpcq192</link>
                <description>برایت پیام تبریک سال نو فرستادم، تو خوندی و هیچ نگفتی همه ی آرزویی که داشتم فقط این بود که تو هم من رو دوست داشته باشی ولی نداری. تو بی احساس ترین موجود این شهر نسبت به منی. امروز به سختی از رختخواب جدا شدم و تموم مدت این غم بر روی سینه هام سنگینی میکرد که احتمالا به اندازه کافی زیبا، خوب و جذاب نیستم و تو به همین دلیل نمیتونی دوستم داشته باشی. حداقل میتونستی جواب کوفتی تبریک رو بنویسی. میتونستی نه خیلی زیاد ولی اونقدری کم دوستم داشته باشی که دلت بخواد گاهی من رو ببینی یا با من صحبت کنی ولی تو حتی به این میزان ارتباط خیلی کم هم تمایلی نداری. از این همه عشق و علاقه یک طرفه نسبت به تو خسته شدم. میتونستم در همه سختی ها و تنهایی های زندگی دستت رو بگیرم و کنارت باشم ولی تو تنهایی یا بودن با کسی به جز از من رو خیلی بیشتر ترجیح میدی. به موجود ضعیف و پر از حسرتی تبدیل شدم که توان دیدن هیچ زوج خوشبختی رو ندارم. گاهی عروسی رفتن بزرگترین شکنجه ای هست که مجبورم تحمل کنم. اگر کسی از زیباییم تعریف کند باور نمیکنم تموم مدت تو در برابر چشمانم ظاهر میشی که چقدر بی رحمانه نتونستی من رو بپذیری. حتی حاضر بودم عمل زیبایی انجام بدم و همون ظاهری رو داشته باشم که تو دوست داری ولی تو هرگز من رو دوست نخواهی داشت. داشتن تو، نشدنی ترین آرزوی من در این دنیاست.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 16:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-kgyx7qky2amw</link>
                <description>سه افسانه در مورد خوشبختی وجود دارد:افسانه غیر واقعی اول: خوشحالی حالت طبیعی انسان است.احساس ها مانند آب و هوا دائما در حال تغییر هستند و ما قطعا نمی توانیم همیشه خوشحال باشیم. حالت طبیعی انسان تغییر مداوم احساس هاست و خوشحالی و شاد بودن یکی از احساس هایی است که ما در جریان زندگی تجربه میکنیم.افسانه غیر واقعی دوم: خوشبختی یعنی حس خوب داشتن.احساس های خوب پایدار نیستند. به شادترین لحظات زندگی تان نگاه کنید. چقدر آن لحظات قبل از آن که دوباره ناامیدی و اضطراب برگردد دوام آورده اند؟ خوشبختی یعنی پذیرفتن و زندگی کردن همه احساس هایی که انسان در زندگی می تواند داشته باشد.افسانه غیر واقعی سوم: اگر خوشحال نباشید، حتما نقصی دارید.در این افسانه به ما القا می شود که احساس های دردناک طبیعی نیستند و شاید حتی ما را به سمتی سوق دهند که برای رهایی از احساس های تلخ به قرص و دارو روی آوریم. در صورتی که اگر خوشحال نیستید طبیعی هستید، چرا که زندگی سخت است. زندگی سخت و چالش انگیز است و این واقعیت به این معنا است که ما نمی توانیم همیشه خوشحال باشیم و این نشان دهنده نقص نیست.برگرفته از کتابِ تکه هایی از یک کل منسجم</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 10:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-tb2nnqoavzct</link>
                <description>می دونم که تاریخ تولدم رو یادت نیست و میدونم که دونستن تاریخ تولدم آخرین چیزیه که تمایل داری بدونی. ولی من دوست داشتم که این تاریخ رو یادت بمونه. دوست داشتم یک تبریک خشک و خالی با چند استیکر مسخره برام بفرستی. اتفاقی که نیفتاد.اینکه «تو من رو دوست نداری» یکی از واقعیت های تلخ زندگیم هست. واقعیتی که مهم نیست بپذیرم یا نه، هرگز قرار نیست عوض بشه.شاید جایی در در رویاهام بودنت در زندگیم رو آرزو کرده باشم ولی تو با وجود همه ی زیبایی ها و جذابیتهات هرگز بیشتر از دوست عادی اینستاگرامی برای من نیستی. </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 14:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی بخشی از زندگیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fshcntmivr01</link>
                <description>«تنهایی» شبیه انسانی نامرئی است که در کنار ما و شانه به شانه ی ما همراهمان می آید. شبیه فردی است که همیشه حضور دارد اما دیده نمی شود. حس می شود اما همیشه پررنگ نیست. «هست» اما ترجیح میدهیم که فکر کنیم «نیست». «تنهایی» بخشی از ماست، بخشی از وجود ما که با آن به دنیا آمده ایم. فرار ما از تنهایی شبیه فرار ما از خودمان است. شبیه به این است که می خواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش «دردآور» است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش دردآور مواجه شویم. آن روز، روز غمگینی خواهد بود.زمانی که با تنهایی مان دوست شویم، نوع ارتباط برقرار کردنمان با آدم ها تغییر میکند. وقتی از تنهایی مان فرار نمی کنیم دیگر نیاز نداریم به آدم ها «پناه» ببریم. حالا رابطه هایمان رنگ و بوی نیاز و خواهش ندارد. طعم «ترس از دست دادن» ندارد و قرار نیست آدم ها شبیه توقع ها و آرزوهای ما شوند. برگرفته از کتاب «تکه هایی از یک کل منسجم» </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 11:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک حلزون (خطر اسپویل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-hukpj19mnayr</link>
                <description>خاطرات یک حلزون،شاهکاری که همیشه در قلبم خواهد ماند.حلزون در این انیمیشن، استعاره ای از زندان و پناهگاه هست. پناهگاهی که گریسی (کاراکتر اصلی فیلم) برای در امان ماندن از درد و رنج های زندگی برای خود خلق کرده. زندانی بودن، همیشه وحشتناک و درد آوره ولی آیا هیچ زندانی، ترسناک تر از زندانی که انسان برای خود خلق میکنه هم وجود دارد؟برای زندگی کردن باید شجاع بود، باید از زندانی که برای خود خلق کردیم رها شد (زندان میتونه غذا، الکل، سکس، مواد مخدر ، جمع کردن فالور و لایک در اینستاگرام و...باشه)  باید چشم در چشم درد و رنج دوخت و به زندگی ادامه داد. اگر اونقدر شجاع باشیم که بتونیم واقعا زندگی کنیم، زندگی زیباهایی رو برای ما به ارمغان خواهد داشت.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 20:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-wyglgakwtcaa</link>
                <description>فیلم &quot;کیک محبوب من&quot; رو دوست داشتم. روایت زندگی مهین که در میانسالی با تنهایی و پوچی زندگی رو به رو میشه. تنهایی شکنجه باری که  حتی دوستان، بچه ها و نوه ها هم نمیتونن برطرفش کنن. مهین در خونه حیاط دار بزرگی زندگی میکنه. خونه ای وسیع که تنها بودنش رو بیشتر به رخ میکشه.در زندگی مهین مفاهیمی مثل «زن، زندگی و آزادی» بسیار ارزشمندند. او میدونه تا وقتی زنده ست حق لذت بردن از زندگی رو داره. حق اینکه به یک مرد  پیشنهاد دوستی بده، لباسی زیبا بپوشه، شراب بنوشه، برقصه و از ته دل بخنده. حقی که سالهاست حکومت، دین و سنت از زن ها گرفته اند. و مگر «لذت بردن» بخش مهمی از زندگی و بودن در این دنیا نیست؟&quot;کیک محبوب من&quot; روی دیگر سکه «زندگی» یعنی «مرگ» رو هم به تصویر میکشه. مرگ؛ واقعیت جدایی ناپذیر زندگی.در دیالوگی از فیلم، فرامرز این طور صحبت میکنه: «من از مُردن نمیترسم، از مُردن در تنهایی میترسم.» اضطراب مرگ و اضطراب تنهایی که به قول اروین د یالوم از اساسی ترین اضطراب های بشر هستند و شاید تنها راه مقابله با این اضطراب ها این هست که تا میتونیم زندگی کنیم. اونقدر بجنگیم، شکست بخوریم، تلاش کنیم، برقصیم، اونقدر بخندیم که اشک از چشم هامون دربیاد و اونقدر زندگی کنیم که برای مرگ چیزی جز قلعه ای سوخته باقی نمونه و این زمانی هست که میتوانیم همانند فرامرز به استقبال مرگ برویم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 15:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-kcphgyq362of</link>
                <description>این روزها که دلم برای پسر عضلانی به شدت تنگ شده و پریشان و بیتابش هستم به جمله معروف بودا فکر میکنم:&quot;ریشه رنج های انسان وابستگیه&quot;&quot;the root of suffering is attachment&quot;به هرچیزی در این جهان وابسته بشی رنج خواهی کشید، چون جهان هر چیزی که داری رو از تو خواهد گرفت. خونواده، معشوقه، دارایی، سلامتی و حتی زیباییت رو روزی از دست خواهی داد. گاهی حتی با گذر زمان، انسانی که عاشقش بودی رو در خود همون فرد هم هرگز نمیتونی پیدا کنی و برای همیشه از دست خواهی داد. پس برای رهایی از رنج باید وابسته نشدن رو تمرین کرد.  در این لحظه تک تک سلول های بدنم پسر عضلانی رو میخواد ولی باید یاد بگیرم بدون  او هم قوی و خوشحال زندگی کنم.برای من همیشه رها کردن بزرگترین درد زندگی بوده. اینکه به انسان ها اجازه بدم از زندگیم برن. در قفسه سینه م احساس سنگینی میکنم، بغض راه گلوم رو میبنده. تمرکزم برای درس خوندن به شدت افت میکنه، خشم زیادی درونم رو  فرا میگیره و پریشان احوال تمام روز به دنبال راهی برای یافتن اون انسان میگردم.شبیه تار موی نازکی هستم که همه تلاشش رو میکنه تا در برابر باد و سرما از پایین افتادن برگها محافظت کنه ولی هرگز موفق نمیشه. چون برگها ریخته میشن و میرن. پسر زیبای عضلانی هم میره و من هرچقدر هم تلاش کنم هرگز هیچ قدرتی در نگه داشتنش نخواهم داشت. </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 10:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلم برای غمگین بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ezr61mvhzxs9</link>
                <description>غمگینمبه خاطر آدمی که دوستش دارم و او دوستم ندارد،به خاطر جوشی که ترکوندم و جای زخمش روی پوستم مونده،به خاطر چاک در سریال بتر کال سال که خودکشی کرد،به خاطر اضطراب زیادم،به خاطر همه ی حس های قشنگی که هیچوقت نتونستم تجربه کنم،به خاطر نیاز شدیدم به عشق و محبت،به خاطر ناتوان بودنم در پیدا کردن کار و کسب درآمدبه خاطر بیش فعال بودنمبه خاطر...به خاطر علاقه نداشتن به رشته تحصیلیمبه خاطر دردی که بعد از هر بار طرد شدن در سمت قلب و شکمم حس میکنمبه خاطر رفتارهای آزاردهنده آدمی که دوستش دارمبه خاطر بزرگ بودن بینی م به خاطر اینکه هر روز باید سرترالین 150 بخورم</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 13:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال بد، حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-i688a7wai7n9</link>
                <description>چیزهایی که حالم رو بد میکنند:احساس طرد شدن آدمی که دوستش دارمروزهای تعطیل روزهای عزاداریهوای خیلی سرد صدای دعوا مریض شدن خودم و خونواده مبیمار شدن آدم هایی که میشناسمبی خبری از آدمی که دوستش دارمجوش زدن رد شدن در مصاحبه های کاریرد شدن در امتحاناخبار تلویزیونماه رمضون مهمونی فامیلیآدم های پرتوقعکامنت  منفی درباره قیافه و مخصوصا هیکلمنصیحت شدن برای بیشتر درس خوندن نصیحت شدن برای رعایت احکام دینیرژیم گرفتنفیلترینگچیزهایی که حالم رو خوب میکنند:محبت دیدن از آدمی که دوستش دارمحموم داغورزش کردندیدن ویدئوهای یوتیوبر آلمانیگوش دادن به پادکستموزیک شادطبیعت گردی نوشتندیدن فیلم و سریال (گاهی اوقات)اینستاگرام (گاهی اوقات)سرترالینموفق شدن در امتحان پیاده روی و خرید بوی نون داغ تازهخوابیدن</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 19:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم شدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%BA%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-hsjxnligpejt</link>
                <description>باید بنویسم اگه ننوسیم میمیرم و خفه میشم. این غم بدجور داره روی قلبم سنگینی میکنه. پسر جذاب عضلانی هم با یکی دیگه بود و تموم این مدت من فقط یک سرگرمی مسخره و پیش پا افتاده براش بودم. این واقعیت به قدری برایم دردآور هست که گاهی خودم رو گول میزنم شاید واقعا اینطور نیست در صورتی که همه شواهد و مدارک ثابت میکنن که همینطوره.و من ساده و احمقانه باور داشتم که او تنهاست. آخرین بار این حس رو وقتی داشتم که امیر من رو به خاطر سارا رها کرد. تلخ ترین روز زندگیم و امروز دوباره پسر جذاب که امیدوار بودم، التیامم میده، تلخ ترین احساسات عمرم رو برام زنده میکنه. و من به ضعیف ترین نسخه خودم تبدیل میشم. ضعیف ترین و غمگین ترین زهرایی که میتونم باشم. به موسیقی راک و متال روی آوردم. دوز سرترالینم رو بالاترین میزانی که ممکنه میرسونم. این بار خودکشی نمیکنم. در کنار غم این یار همیشگی به زندگی تلخ و شکنجه آور ادامه میدم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 08:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-owaua29fv5uk</link>
                <description>به پای (هوش مصنوعی) میگم از اینکه کراشم هیچ حسی به من نداره خیلی غمگین و ناراحتم. پای جواب میده: این کاملا قابل درکه زهرا. وضعیتی که در اون احساس یک طرفه ای رو تجربه میکنی طاقت فرسا و دردآوره ولی به یاد داشته باش که ارزش تو، با احساس آدم ها نسبت به تو تعریف نمیشه. فارغ از اینکه کسی دوستت داشته باشه یا نه، تو یک انسان با ارزش و منحصر به فردی. خودت و نیازهات رو در اولویت قرار بده حتی اگه به معنی دل کندن از کسی باشه که دوستش داری. ازش میپرسم چیکار کنم تا اون هم دوستم داشته باشه؟پای جواب میده: متاسفانه هیچ راهی برای اینکه بتونی آدم ها رو مجبور کنی که دوستت داشته باشن وجود نداره. تلاش برای تغییر دادن احساس آدمها به تو هم آسیب میزنه. عشق احساس خیلی پیچیده ایه. بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که روی خودت تمرکز کنی، خودت رو بهبود ببخشی و راه رو برای آشنایی با آدم های جدید باز کنی. به یاد داشته باش تو ارزشمندی حتی اگه فردی که دوسش داری تو رو دوست نداشته باشه.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 10:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-v7hdpumb1cbr</link>
                <description>او نمی داند که من از اضطراب او چقدر مضطرب میشوم و از افسردگی او چقدر احساس پوچی میکنم. چطور میتواند بفهمد؟ او حتی نمیداند که من اینجا هستم. اگر به او بگویم که برایم مثل مرگ و زندگیست که او بداند که من اینجا هستم که ببیند... او هاج و واج و پریشان به من خیره میشود. مادرم این دختر بچه کودک 75 ساله.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 19:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-pvluanto3pd3</link>
                <description>بسیار خسته، کسل و بی انرژی هستم. بخش زیادی از وقتم به چک کردن پروفایل ها در اینستاگرام اختصاص پیدا کرده. پیج پسری که دوستش دارم رو هر روز چندین بار میبینم. هر روز عکسها، پست ها و فالورهاش رو چک میکنم و سعی میکنم به این طریق  کنار خودم حسش کنم. بله، این تنها بخشی از اون پسر زیبا هست که میتونم بهش دسترسی داشته باشم. در چرخه ای از کارهای بی اهمیت گیر افتادم که قدرت بیرون اومدن ازش رو ندارم. هر بار که ذره ای احساس کسالت و خستگی میکنم به موبایل و تختم پناه میبرم. اگر کسالت همچنان ادامه پیدا کنه به دنبال خوراکی میگردم. صادقانه بگم از خوردن نون پنیر و بیسکویت های تکراری هم هیچ لذتی نمیبرم. من فقط توان مقابله با این حجم از کسالت رو ندارم. باید به طریقی احساس بهتری پیدا کنم. حتی گوش دادن به موسیقی، پیاده روی، فیلم دیدن و کتاب خوندن هم نمیتونه سرحالم بیاره. همه ی کارهایی که زمانی خوشحالم میکردن، برایم بسیار خسته کننده و طاقت فرسا شدند. از طعم غذاهای مامان هم خوشم نمیاد فقط چون بسیار کسل هستم تمایل دارم زیاد بخورم. خوردن باعث میشه متوجه کسالت، این دشمن سرسخت، نشم.در پایان روز ازینکه تموم وقتم اینقدر بیهوده هدر رفته احساس بسیار بدی دارم. از اعماق وجودم میدونم به حضور واقعی پسر زیبا کنار خودم نیاز دارم. به شغل خوب با درآمد مناسب نیاز دارم. به چند دوست خوب که باهاشون بیرون برم، مسافرت برم و گپ بزنم نیاز دارم. به اینکه به کشورهای دیگه سفر کنم نیاز دارم. ولی هیچکدوم رو ندارم. در فیلم«رستگاری در شاوشنگ» پیرمرد بعد از پنجاه سال زندگی در زندان، با وجود همه ی آرزویی که زمانی برای رسیدن به آزادی داشت، وقتی آزاد شد، توان زندگی در بیرون از زندان رو در خود ندید و خودکشی کرد. از رسیدن به این نقطه میترسم! از وابستگی به زندگی کسالت بار و یکنواخت الانم و مقاومت در برابر تغییر میترسم. صادقانه بگم از اینکه شبیه پیرمرد روزی به آرزوهام برسم ولی اون قدر دیر، اون قدر دیر که دیگه نداشتنشون رو به داشتنشون ترجیح بدم، میترسم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 22:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-rvjlaqvlucg2</link>
                <description>یک سال گذشت رفیق باورت میشه؟ یک سال از اون روز بسیار تلخچقدر گریه کردم، چقدر درد کشیدم و چقدر همه چیز  سنگین بود.  اون روز به امیر گفتم هیچوقت این همه در زندگیم ناراحت نبودم، حتی از روزی که مامان بزرگ فوت شد هم غمگین ترم. بهش التماس کردم حداقل یک بار دیگه ببینمش، گفتم این جدایی تلفنی واقعا بی رحمانه ست تو همه ی عشقم بودی، اشک ریختم و امیر هیچ چیز نگفت. تموم شد. و یک سال گذشت. گاهی به امیر فکر میکنم. امیر حالا برای من فقط یک خاطره ست و یک نشونه.  نمادی از تغییر انسان! باید یاد میگرفتم هیچ چیز در این دنیا ثابت و بدون تغییر نیست. طبیعت با گذر زمان تغییر میکنه، آب و هوا عوض میشه و انسان هم تغییر میکنه. باید می فهمیدم که یک انسان میتونه روزی عاشقت باشه و از درد و رنج نجاتت بده و روز دیگه سهمگین ترین ضربه رو بهت بزنه.باید سیلی تلخ واقعیت رو میخوردم و با طوفان رو به رو میشدم.هاروکی موراکامی جایی در کتاب « کافکا در کرانه» می نویسه:«وقتی طوفان تمام شد یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی، حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت»و  امروز  ایمان دارم از طوفان بیرون اومدم و  ایمان دارم دیگر هرگز زهرا ی پیش از طوفان نخواهم بود.   </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 16:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشر میلکان در نمایشگاه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hvchq7nykbd7</link>
                <description>همکاری امسالم با نشر میلکان در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران دستاوردهای زیادی برام داشت. بودن در کنار شخصیت های متواضع و فروتن به من نشون داد چقدر تواضع و  فروتنی، هم در واقعیت و هم در فضای مجازی جذاب و زیباست. آقای پرهیزکاری مدیر میلکان، بسیار کم صحبت و سر به زیر در نمایشگاه حضور پیدا میکردند و برخلاف بسیاری از انتشارات دیگر، هیچ گونه عکس یا فیلمی از حجم زیاد بازدیدکنندگان و خریداران در شبکه های اجتماعی میلکان منتشر نشد. وجود چند شخصیت شوخ و بامزه در تیم سختی کار رو بسیار کم میکرد. شخصیت هایی که باعث میشدند لحظاتی عمیقا بخندم و یادم بره که ساعت هاست سر پام و چقدر سرم شلوغه و کار یکنواختی رو باید انجام بدم. و اگه بخوام از بزرگترین دستاوردم بنویسم...بزرگترین دستاورد....من بعد از مدت ها تونستم در دنیای واقعی دوست پیدا کنم! برقراری ارتباط چشمی با انسان ها، دیدنشون از نزدیک، گپ و گفت ها و خندیدن های واقعی به جای تموم استیکرهای دروغین مجازی، بغل کردن آدم ها و لمس بدن ها از نزدیک..... فکر میکنم بزرگترین دستاوردی بود که تونستم از این همکاری کسب کنم.خیلی وقت بود که مجازی بودن ارتباطاتم آزارم میداد... </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 21:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>to love one&#039;s fate</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/to-love-ones-fate-cgp4wpmqfdrg</link>
                <description>&quot;amor fati&quot;یعنی: &quot;عاشق سرنوشتت باش&quot;پذیرش عمیق تمام اتفاقات خوب و بدی که در زندگیت پیش اومده و دوست داشتن سرنوشتت.در دیالوگی از فیلم &quot;a good person&quot; دنیل به آلسن میگه:ما هیچکدوم این سرنوشت رو انتخاب نکردیم ولی می تونیم راهی پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم. این مفهوم رو اولین بار نیچه مطرح میکنه. او معتقد بود زندگی پر از حوادث مختلفه، حوادثی که هر کدوم انسانی که هستیم رو می سازن. با پذیرش تمامی این اتفاقات به جای جنگیدن و تقلای بیهوده برای رهایی، می توانیم زندگی پربارتری تجربه کنیم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 17:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا بخون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66297994/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-uzchf9pacabx</link>
                <description>آیا شما هم وقتی نوشته های من رو میخونید این طور برداشت میکنید که من انسان افسرده ای هستم؟در جواب باید بگم، من وقتی غمگین و خشمگین هستم نیاز بیشتری به نوشتن پیدا میکنم و هنگام خوشحالی یا آرامش نسبی، چندان ارتباطی با نوشتن برقرار نمیکنم. به پسری در اینستاگرام علاقمند شدم. بسیار زیبا و خوش هیکل با موقعیت اجتماعی خوب. پسری که هرگز هرگز قرار نیست نه دوست پسرم بشه نه با من ازدواج کنه.یک هدف مهم در زندگی دارم که باید برای به دست آوردنش تلاش کنم. گاهی بسیار خسته و کند پیش میرم، گاهی با سرعت مناسب و گاهی هم به نظر میاد مسیر رو اشتباه طی میکنم. هر روز صبح که بیدار میشم، اولین کسی که کنار خودم میبینم، تنهاییه تنهایی نه میتونه در آغوشم بگیره و نه میتونه حرف های محبت آمیز بزنه. بخشی از وجودم مدت هاست که گم شده و تنهایی، این موجود بی رحم، جاش رو پر کرده.این بخش از وجودم کی گم شد؟ چقدر زمان هایی که هنوز بود و گم نشده بود، احساس خوبی داشتم. در یک دنیای خیالی، پسر عضلانی زیبا، این بخش گم شده رو پیدا میکنه و من دوباره احساس کامل شدن رو تجربه خواهم کرد. در دنیای واقعی، واقعیت به من سیلی میزنه و من با تنهایی، این همدم همیشگی، رو به رو می شوم. ...باید برای هدفم تلاش کنم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 20:46:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>