<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های (: lonely soul</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66353298</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1771479/avatar/3Fbhww.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>(: lonely soul</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66353298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای مادرم! :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66353298/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-ezqcedzenbg6</link>
                <description>...چگونه مرگ یک مادر ، چهل تن متهم دارد؟!من نویسنده نیستم...ولی خب ، فکر می‌کنم قلمم بد نباشد... جدا از همه‌ی اما و اگرهای ذهن خودم ، آزادانه... فقط می‌نویسم... احساسم را و آنچه‌ که دوست دارم بنویسم... این متن و در واقع اولین مطلبی که اینجا می‌گذارم هم ، خیلی یکهویی و در اصل برای خودم نوشتم... نشستم و احساساتم را مثل همیشه نوشتم... مقدمه‌ای ندارم برایش... برای اینکه چیست و اصلا برای کیست... امشب ، شب شهادت حضرت زهراست... فقط می‌توانم بگویم که برای من ، برای روح من ، برای قلب من ، ایشان و نوری که به وجود من می‌داده ، همیشه خیلی &quot;خاص&quot; ، &quot;متفاوت&quot; و &quot;دوست‌داشتنی&quot; بوده... احساسی که به ایشان داشتم و دارم ، احساس کودکی‌ست نسبت به مادر... حقیقتا ایشان مادر یک عالم است! احساسی بسیار گرم ، لطیف ، مهربان... احساس خاصی که با هیچ زبانی ، سخنی ، واژه‌ای قابل توصیف نیست... به هیچکس دیگری ، چنین احساسی ندارم... برای من نام ایشان پر است از مهر مادرانه ، لطافت زنانه ، محبت معصومانه‌ای که تنها مختص مقام ایشان است... همیشه دوست داشتم یک‌جوری ، به یک‌شکلی ، یک‌وسیله‌ای خلاصه به چشم ایشان بیایم... از همان لبخندهای دوست‌داشتنی و نگاه‌های مهربانی که مادرها می‌کنند ، به من بکنند‌... دوست داشتم به نیت خودشان یک کاری انجام دهم که با رضایت خاطر به من بگویند: آفرین دخترم... مادرت را خوشحال کردی! و وجود من غرق لذت شود... آه... گاهی فکر می‌کنم کاش آدم بهتری بودم... دختر بهتری بودم برای مادرم! ولی... شاید بشود! شاید روزی دختر بهتری شوم برایش... ولی الان ، خودم هم از خودم راضی نیستم ، چه رسد به ایشان از من... تصور می‌کنم روز محشر که ندای &quot;أين فاطمیون&quot; سر می‌دهند ، اگر از فاطمیون باشم ، چه شود...! چه تصور زیبایی است... تصور پناه بردن به مادر در روزی که همه بی‌پناه شده‌اند... زیر سایه مادر ایستادن ، در روزی که داغی زمین و آسمان و آفتاب ، وجود همه را به آتش می‌کشد... چه زیباست ، چنین پناه یافتن در روز بی‌پناهی..‌. و ای‌ کاش که باشم از آن پناه‌یافتگان مادر! از آن فاطمیونی ، که به فاطمه ملحق می‌شوند... و چه وجود دل‌انگیزی‌ست ، وجود فاطمه...! روز شهادتش... پرپر شدنش به دست موجودات بی‌رحم و خدانشناسی که بویی از انصاف و انسانیت نبرده‌ بودند ، بر همه... همه‌ی مسلمانان عالم ، تسلیت :) که این غم... غمِ &quot;مادر&quot; ، فراموش‌نشدنی است...</description>
                <category>(: lonely soul</category>
                <author>(: lonely soul</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 23:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>