<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66451887</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4081768/avatar/HYoLQm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66451887</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا سواد حرکتی مهمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66451887/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-koqugvareuko</link>
                <description>چند روز پیش یک مقاله خوندم در مورد سواد حرکتی و وابستگی حرکتی واسم خیلی جالب بود که اصلا یک همچین چیزی وجود داره، سوالی که پیش میاد اینکه اصلا اینا چی هستن به چه دردی می خورن و چرا مهمن؟تا حالا دقت کردین بعضی‌ها خیلی راحت می‌دوند، می‌پرند یا هر ورزشی را سریع یاد می‌گیرند، اما بعضی‌ها زود خسته می‌شوند یا اعتمادبه‌نفس حرکتی ندارند؟یکی از دلایلش برمی‌گردد به همین «سواد حرکتی».سواد حرکتی یعنی اینکه ما بلد باشیم درست حرکت کنیم، از حرکت کردن نترسیم، به بدن‌مان اعتماد داشته باشیم و بدانیم فعالیت بدنی چقدر برای زندگی‌مان مهم است. این فقط به ورزش حرفه‌ای ربط ندارد؛ حتی راه رفتن درست، نشستن صحیح، بلند کردن یک وسیله یا بازی کردن با بچه‌ها هم بخشی از همین ماجراست.پایه‌ی سواد حرکتی از مهارت‌های ساده شروع می‌شود؛ مثل دویدن، پریدن، گرفتن، پرتاب کردن و حفظ تعادل. شاید ساده به نظر برسند، اما همین‌ها زیرساخت همه ورزش‌ها هستند. وقتی این مهارت‌ها از کودکی خوب تقویت شوند، آدم در بزرگسالی هم راحت‌تر سراغ ورزش می‌رود و از آن لذت می‌برد، احتمالا در ذهنتان مثال های زیادی به وجود آمد از آدم هایی که میگن من از بچگی ورزش نکردم و الآنم نمی توانم!حالا برسیم به «وابستگی حرکت». واقعیت این است که بدن ما تکه‌تکه کار نمی‌کند؛ یک سیستم هماهنگ و به‌هم‌پیوسته است. مثلاً وقتی توپ پرتاب می‌کنیم، فقط دست کار نمی‌کند؛ پاها، کمر، شکم و شانه‌ها هم با هم همکاری می‌کنند. یا موقع دویدن، اگر دست‌ها هماهنگ حرکت نکنند، تعادل‌مان به هم می‌خورد.بخش مهم ماجرا اینکه هرچه سواد حرکتی بالاتر باشد، این هماهنگی بهتر اتفاق می‌افتد. حرکت‌ها روان‌تر می‌شوند، انرژی کمتری مصرف می‌کنیم، کمتر آسیب می‌بینیم و اعتمادبه‌نفس بیشتری داریم. در واقع، بدن‌مان را بهتر می‌شناسیم و یاد میگیریم چطور از آن استفاده کنیم.در نهایت، سواد حرکتی یعنی آشتی با حرکت. یعنی بدن‌مان را بشناسیم، به آن اعتماد کنیم و از فعال بودن لذت ببریم. وقتی حرکت برایمان تبدیل به عادت شود، سلامت جسم و حال خوب ذهنی هم خودش به دنبالش میاد.و موضوع مهم تر اینکه مهم نیست چندسالمونه میتونیم از کوچک ترین چیزها شروع کنیم و این سواد و وابستگی را در خودمان ایجاد کنیم.می‌آید.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 19:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تویی که داری مستقل بشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66451887/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-rufyveifya0v</link>
                <description>این پست رو دقیقا چهل و پنج دقیقه قبل از امتحان دانش خانواده دارم می نویسم، نمی دونم این درس رو پاس کردید یا نه...به هرحال چیز جذابی نیست!بیاید اول از همه با هم روراست باشیم ،خوابگاه هیچوقت قرار نیست شبیه این عکس باشه.با خودم گفتم حالا که خیلی ها در تکاپوی جمع کردن وسیله برای خوابگاه هستند منم چندتا نکته رو بگم.۱. هفته اول رو با ضروری ترین چیزها برید، خوابگاه توی شهره و میتونی باقی رو تهیه کنی یا وقتی برگشتی خونه با خودت ببری.۲. اگر قانون خاصی توی زندگیت داری یا سبک زندگی خاصی داری سعی نکن بخاطر هم رنگ جماعت شدن ازشون دست بکشی.۳. شاخ دار ترین دروغ دانشگاه اینه که ترم اول درس نخون و جزوه ننویس!۴.دوستای خوب پیدا کن به موقع بخواب و خوب غذا بخور!و در آخر باید بگم موقع انتخاب رشته لطفاً علاقه تون رو اولویت قرار بدید، پشیمون نمیشید ⁦⁦◉⁠‿⁠◉⁩</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 13:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه سر خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66451887/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-jgsfunurp7gv</link>
                <description>نمی دانم شاید این آخرین پستی باشد از من که در آن کلمه کنکور می آید، امروز یکی از درهای باز درون ذهن من بسته شد، امروز در پایان آن جمله نقطه سیاهی نشست و چیزی در من به خاطره تبدیل شد به بغض هنگام نوشتن به آخیش درون صدایم به اینکه چقدر می ارزید و خوشحالم به اینکه چقدر جایی که هستم رو دوست دارم.بعد از اینکه پرونده کنکور من یک سال پیش بسته شد و دانشجو شدم به مراتب از جلوی آموزشگاهی که در آن کلاس کنکور می رفتم رد شدم نه تنها سر نمیزدم بلکه از طرف دیگر خیابان می رفتم که مبادا یک آشنا مرا ببیند.امروز مثل آدمی که دفتر خاطراتش را ورق میزند و لحظه به لحظه آن ها را به یاد می آورد به آنجا رفتم، سنگینی که این همه وقت در دلم بود شکست امروز با دیدن اساتید کنکوری ام حس افتخاری که بهم دادن، اسم دوستانم روی دیوار و چهره ی کنکوری هایی که تازه پا در این راه گذاشته بودند، چیزی که مدت ها بود برایم خاطره نمی شد، خاطره شد.تمام لحظاتی که روی مبل های خاک گرفته قدیمی نشستم تا کلاسم شروع شود، اسپرسو های دوبلی که از کافه سر کوچه گرفتم، نگاه های نگران باریستا بخاطر تعداد شات قهوه روزانه ام، سوپری که رمز کارتم و کیک مورد علاقه ام را یاد گرفته بود، تمام روزهایی که زودتر از همه رسیدم و برق کلاس ها را روشن کردم تمام روزهایی که کلاس خالی پیدا می کردم مانتو مدرسه ام را با هودی جایگزین می کردم تا شاید یکم از ظاهر خسته ام کم شود.امروز با یک لبخند تمام شد نمی دانم چقدر شیرین یا چقدر تلخ است، انگار خاطره هایم به یک ادیت اینستاگرامی تبدیل شده با یکی از آهنگ های ترند گذر زمان، فکر نکنم تا فردا بتوانم این لبخند پهن را قایم کنم.حالا می توانم خاطرات سه سال گذشته ام را با حس راحتی بیشتری تعریف کنم...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 19:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به عنوان تک فرزند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66451887/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-tyejn9sugnbq</link>
                <description>شاید تنها دلیل نوشتن الآنم عصبانیت درونم باشد همان چیزی که شعله می کشد همان چیزی که شاید نوشتن آغوشی باشد برای آرامشش.من یک دختر تک فرزندم، تصور جامعه از تک فرزندها بچه هایی که بدون هیچ چون و چرایی هرچه که بخوان دارند نمی توانم این جمله را انکار کنم ولی می توانم بگویم پر از اغراق است.پول، محبت، توجه و.... در تک فرزندی فقط برای یک نفره و این باعث میشه حساب و کتاب ها وقتی چیزی می‌خوایم کمتر بشه، والدین مجبور نیستن چیزی  را بین دو نفر تقسیم کنند.من هیچ مشکلی با تک فرزندی ندارم و بخاطرش خوشحالم، ولی احساساتی که جامعه و اطرافیانم همیشه بهم میدن اذیتم می کنه اینکه تک فرزند بودنم رو مسئول خیلی از چیزها میدونن، وقتی در یک جمع دوستانه قرار می گیرم و بعد از اینکه متوجه می شوند من تک فرزندم بعد از هر اظهار نظر من این جمله تکرار میشه: «تو که تک فرزندی!» به عنوان یک تک فرزند آدم بسیار مستقلی ام و یاد گرفتم تنها بودن چقدر می‌تونه جذاب و شیرین باشه، اما نظرات من در این مورد هیچوقت مورد قبول جمع نیست.وقتی تک فرزندی یاد میگیری تو برای سرگرم شدن نیاز به یک شخص دوم نداری، خیلی ها این رو نمی فهمند و چیزی که در ذهنشون نقش می بنده اینکه اون دختر خودش رو میگیره در حالی که من فقط بیشتر از آنها به تنهایی عادت دارم و دوستش دارم.نمی دونم چند نفر اینو میخونه، اصلا مهم نیست که تک فرزندی یا خواهر و برادر داری، باید اینو بفهمیم که کسی که تک فرزنده مقصر این امر نیست.انکار نمی کنم که تک فرزند های لوس هم زیاد هست ولی کاش تر و خشک رو با هم نسوزونیم.دوست ها، همسن ها برای ما تک فرزندها مهم هستند، ما با آدم بزرگ ها بزرگ شدیم گاهی اوقات مثل یک آدم بزرگ فکر می کنیم ریسک می کنیم و یا مراقبت می کنیم.خیلی وقت ها مجبوریم به خاطر خانواده کنار بیایم، عقب بکشیم، خیلی وقت ها فکر به آینده برای ما ترسناکه، مسئولیت ها و وظایفمون در آینده همیشه برامون ترسناکه.شرایط زندگی ما همینه، خودمون انتخابش نکردیم پس لطفاً بخاطرش ما رو محاکمه نکنید.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 12:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که آرزو هدف میشه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-lrge93zqzh0w</link>
                <description>این عکس رو تقریبا دو ماه پیش گرفتمشاید اسمی که انتخاب کردم خیلی کلیشه ای باشه، شاید که نه حتما کلیشه ای، حقیقتا حکایت این چند روز خودمه با هزار آرزو و قصه ای که همیشه توی سرم بود اما الان داره به وقوع می پیوندد.این تابستان نه خبری از کتابخونه و کتاب تست کنکور هست نه خبری از انتظار لحظه به لحظه برای رتبه کنکور و انتخاب رشته، حالا دیگه دانشجو ام منتظرم شهریور بشه امتحان ترم دوم رو بدم.این تابستون پر از لحظات عرق ریختن توی باشگاه برام، پر از لحظات غرق شدن توی کتاب و انگلیسی خوندن، لحظاتی که ابروهام هفت و هشتی میشه تا بتونم کلمات زبان سومم رو درست بیان کنم.و حالا رویای چهار پنج ساله ام که بعد از کلی انتظار کشیدن نوبتش شد خودش رو به صفحه یک روزگار نشون بده، تلاشم عجیب امروزم برای خواندن نوت ها برای درست ضرب گرفتن و حفظ کردن جای هر نوت روی دفتر پنج خط.اگر ماشین زمان بود سوارش می شدم می رفتم دو سال پیش به خودم که در شلخته ترین و عصبی ترین شکل ممکن پشت میز نشسته ام پاسخنامه و کتاب تست و برگه تست زدن و چک نویس همه با هم جلوم بازه، می گفتم دو سال دیگه حالت بهتر میشه، خوب نمیشی ولی بهتر میشی، همونجا چندتا مشت و لگد نوش جان می کردم.همه اش همین نیست پادکست درست کردم، یک تیم جمع کردم از آدمایی که میخوان پیشرفت کنن، دارم سعی می کنم از زیر زمین اطلاعات پیدا کنم، فیلم دیدم، من تو سال های کنکور هم خیلی فیلم دیدم ولی الان خیلی خیلی فیلم دیدم.تابستان هنوز تموم نشده منم هنوز خیلی کارها برای انجام دادن دارم.به قول یک سریالی دنیا به تمام هجده ساله ها بدهکاره، راستش من دیگه هجده ساله نیستم ولی دارم سعی می کنم بدهیم رو بگیرم.و</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 19:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ خسته کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66451887/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-blfxnx3cfjwy</link>
                <description>حوصله ام سر سرفتهههههقرار نبود جنگ آنقدر خسته کننده باشه یعنی فکر نمی کردم...بذارید از اولش بگمبعد از یک هفته به اصطلاح خستگی درکردن تصمیم گرفتم برنامه ریزی کنم برای درس های نخوانده و کم خوانده دانشگاه، غر میزدم در خانه راه می رفتم و از مراتب انتگرال می گفتم.خلاصه که بعد از نوشتن یک لیست بلند بالا از آنچه باید بخوانم به عنوان دلخوشی قبل از این طوفان سهمگین با رفیق شفیق به کافه ای رفتیم دلتان نخواهد چیزی خوردیم به نام آیس چاکلت دروغ نگویم مزه بهشت می داد کمی هم پیش دوست بیچاره از درس ها ناله کردم و خلاصه آنجا که خورشید هم دست از تلاش برداشت به مهمانی رفتم، آنقدر روز اعیانی و خوبی بود که فردای آن روز که جمعه باشد با اخلاقی خوب و خجسته از خواب بیدار شدم(برای من که انگار هر روز صبح دار و ندارم را بالا کشیده اند عجیب بود) از سر عادت گوشی ام را باز کردم هیاهویی بود آن سرش ناپیدا اینجا بود که فهمیدم جنگ شده!یک هفته از آن روز گذشته خسته ام از اینکه امتحان هایم به مدتی نامعلوم لغو شده از اینکه کاری برای انجام دادن ندارم کار به جایی کشیده روزی دو کتاب می خوانم انواع و اقسام زبان های خارجه را تمرین می کنم می دوم و دوچرخه سواری می کنم ولی هنوز حوصله ام سر می رود آنقدر که شب ها می گویم چرا شب شد صبح می گویم پس کی شب می شود، مانده ام میان زمین و هوا پر از کار انجام داده و انجام نداده ام دلم نگران اخبار است مغزم به دنبال راهی برای فرار از اخبار، حتی دیگر حوصله خوابیدن هم ندارم‌.یرا</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 22:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>