<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hasti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66459530</link>
        <description>رمان ها میتونن چندین ساعت شمارا در جای خود میخکوب کنند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3897044/avatar/xW3JWd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hasti</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66459530</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-d1lfrveupif7</link>
                <description>با گذشتن از راه‌پله‌ها، به جلوی در یک آپارتمان رسیدند. سوفیا کلید را از کیف کمری‌اش درآورد، در را باز کرد و وارد شد.نمی‌خوای بیای تو؟چیز... اومدم... اومدم.هر دو وارد شدند. آدریانو حس عجیبی نسبت به آن مکان داشت؛ حسی آشنا، حتی آشناتر از خانه‌ای که این روزها در آن زندگی می‌کرد. این حس، این مکان... چیزی اینجا اشتباه بود. احساس سردرگمی کل وجودش را فرا گرفت، اما صدای سوفیا رشته افکارش را پاره کرد.آدریانو، چیزی شده؟ تعجب کردی؟اوه، نه... فقط امممم... خیلی حس آشنایی به خونت داشتم. به‌خاطر همین. حسی که حتی به خونه خودمم ندارم. هه.شاید به خاطر این باشه که زیادی تو خونم پلاس بودی.هر دو با هم خندیدند. سوفیا آرام بطری شرابی را از داخل کابینت بیرون آورد و به سمت آشپزخانه رفت. با دو لیوان، یخ و شراب برگشت و روی مبل کناری آدریانو نشست.برات نوشیدنی بریزم؟خوشحال می‌شم.چند تکه یخ درون لیوان‌ها انداخت و شراب را تا نیمه در آن‌ها ریخت. وقتی آدریانو لیوانش را بالا آورد و تکان داد، سوفیا هم دستش را بالا آورد و هر دو با هم گفتند:- Cin... cin.بطری به سرعت خالی شد. گویی هر دو دردی داشتند که قابل توصیف نبود و با نوشیدن، می‌خواستند از آن خلاص شوند.سوفیا...هوم؟مطمئنی قبل از دست دادن حافظه‌ام، چیزی بین ما نبود؟هان؟ چی؟ م...منظورت چیه؟از نظر احساسی...خب... معلومه که نه! ما... ما فقط دوست بودیم و هستیم.اگه نخوام که فقط دوست باشیم چی؟سوفیا مات و مبهوت به او خیره شد. سکوت کرد، انگار چیزی درونش به هم ریخته بود.تو... تو نمی‌فهمی داری چی می‌گی. برو توی اتاق... اون اتاق آخر راهرو، بگیر بخواب. فردا صحبت می‌کنیم.آدریانو با سؤال بی‌مقدمه و عجیبش، سوفیا را کاملاً متعجب کرده بود. او شک کرد که نکند دوباره نتوانسته احساس درونش را مخفی کند. آدریانو بلند شد و بدون حرف اضافه، کاری که سوفیا گفته بود را انجام داد. در حالی که تلو‌تلو می‌خورد، چند بار نزدیک بود با زمین سرد و سرامیک‌های محکم برخورد کند. اما بالاخره به اتاقش رسید و در را بست.سوفیا، که هنوز در شوک بود، با کلافگی یک کلیپس از روی میز برداشت و موهایش را گوجه‌ای بست. نفس عمیقی کشید و جلوی پنجره‌ی بزرگ ایستاد. از آنجا، تمام شهر ناپل زیر پایش بود. بعد از چند ثانیه سکوت را شکست:تو یه قربانی دیگه می‌خوای...؟ نه، برام مهم نیست چطوری، ولی نمی‌ذارم اون قربانی، لوکا باشه.. </description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 22:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-m8qgsdo8d8ub</link>
                <description>آدریانو بعد از ترک کافه احساس عجیبی داشت. چیزی در رفتار وارکو درست به نظر نمی‌رسید. او داشت چیزی را پنهان می‌کرد، اما چرا؟باران نم‌نم شروع شد، اما آدریانو اهمیتی نداد. ترجیح داد مسیر خانه را پیاده برود، شاید هوای خنک شب ذهنش را آرام کند. اما افکارش مثل تکه‌های پازل گم‌شده در ذهنش پراکنده بودند.نمی‌دانست چقدر راه رفته است، فقط وقتی به خودش آمد که دید جلوی همان خیابانی ایستاده که تصادفش در آن رخ داده بود.نگاهش روی آسفالت خیس قفل شد. صحنه‌ای محو از ذهنش گذشت... او داشت فرار می‌کرد. سایه‌هایی پشت سرش بودند، قدم‌هایشان روی زمین می‌کوبیدند. قلبش در سینه‌اش می‌کوبید، نفسش تنگ شده بود... بعد، نور شدیدی، ترمز ماشین، صدای برخورد... و تاریکی.چیزی درونش لرزید.نفسش را سنگین بیرون داد و آرام روی نیمکت کنار خیابان نشست. دستانش را روی صورتش کشید.«خدایا... من کی‌ام؟ چرا هیچ‌چیز یادم نمیاد؟ چرا حس می‌کنم یه چیزی این وسط اشتباهه؟!»او این زندگی را باور کرده بود. این خانه‌ی کوچک، این دوستان جدید... اما حالا؟ چیزی در گذشته‌اش وجود داشت که او را رها نمی‌کرد. چیزی که حتی وارکو هم از گفتنش طفره می‌رفت.دستانش را مشت کرد. اگر قرار بود حقیقت را پیدا کند، باید از همین‌جا شروع می‌کرد... از این خیابان. از همان جایی که همه‌چیز برایش پاک شده بود.صدای آشنایی شنیده شد.«آدریانو!»آدریانو برگشت. سوفیا بود که به سمت او می‌آمد.«سوفیا!»«آدریانو! تو تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟»«من... من خسته شدم از اینکه حتی از هویت خودم مطمئن نیستم. من کیم؟ من چی‌ام؟ چرا باید من...»سوفیا کنار آدریانو نشست و گفت:«آدریانو، تو خب معلومه کی هستی! یه معلم ریاضی موفق، پسر خوبی که همه دوسش دارن.»«بس کن، سوفیا! شاید حافظمو از دست داده باشم، ولی خاطراتم تیکه‌تیکه برمی‌گردن. میدونم این نیستم. شاید اصلاً شما درست میگید و منو اونطوری شناختید، اما من هویتمو مخفی کردم فقط...»آدریانو شروع به گریه کردن کرد. سوفیا از تعجب دهانش باز مانده بود.«تو... تو داری گریه می‌کنی؟»«اوه نه، قطره‌های بارونه...»سوفیا به آرامی آدریانو را نگاه کرد و گفت:«پاشو آدریانو.»«چی؟ چرا؟»«بریم خونه.»«اوه نه، مرسی. تو برو، من خودم میرم.»«پاشو دیگه!»«هوففف، باشه، سوفیا باشه.»بعد از مدت کوتاهی به خانه سوفیا رسیدند.«بریم بالا.»«بالا؟ تو... تو... ؟»«حرف اضافی نمی‌خوام! پاشو بیا دیگه.»آدریانو سرش را پایین انداخت و برای لحظه‌ای سکوت کرد. در دلش چیزی می‌گفت که از این لحظه می‌تواند شروعی دوباره باشد، شاید در کنار کسی که به او اهمیت بده .</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 17:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-cqxehaizktmu</link>
                <description>یک روز بعد...آدریانو در خواب فریاد زد:«نه! نه! نههههه!»با وحشت از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود، نفس‌هایش تند شده بود. سعی کرد ذهنش را آرام کند، اما تصویر آن صحنه هنوز در سرش می‌چرخید.بلند شد و به سمت قهوه‌ساز رفت. عطر تلخ قهوه در هوا پیچید. فنجان را برداشت و به سمت پنجره رفت. خیابان‌های ناپل در سکوت فرو رفته بودند، انگار که هیچ‌کس در شهر نبود. حتی دریا هم آرام گرفته بود. اما ذهن او پر از آشوب بود.نگاهش به آینه افتاد. چند لحظه خیره ماند. احساس کرد چیزی در انعکاس تصویرش فرق دارد. سرش را بالا گرفت و زیر لب گفت:«آینه دروغ نمی‌گه... ولی من چرا از تصویر خودم می‌ترسم؟»---بعد از پایان کلاس‌ها...آدریانو تمام روز را در آشفتگی گذراند. ذهنش درگیر خوابش بود و هر لحظه فکر می‌کرد که این فقط یک رویا نیست، بلکه چیزی بیشتر از آن است.موبایلش را از جیبش بیرون آورد و شماره‌ی وارکو را گرفت.آدریانو: الو، سلام وارکو! خوبی؟وارکو: سلام آدریانو عزیزم! عالیم. تو چطوری؟آدریانو: باید ببینمت. یه موضوع مهمه.وارکو: چ... چی؟ در مورد چی؟آدریانو: دیدمت می‌گم.---یک ساعت بعد، کافه‌ای در ناپلآدریانو وارد کافه شد. وارکو را دید که پشت میزی دور از جمعیت نشسته بود. کمی عجیب به نظر می‌رسید—شاید بیش از حد معمول عصبی بود.آدریانو: من اومدم.وارکو: خوش اومدی، آدریانو.آدریانو فنجان قهوه‌اش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و مستقیم به چشمان وارکو نگاه کرد.آدریانو: بدون حرف اضافه میرم سر اصل مطلب. مطمئن نیستم این یه خاطره‌ست یا یه خوابی که ذهنم ساخته... ولی من یه خواب دیدم.وارکو: چه خوابی؟آدریانو: توی خوابم، من با یه کت‌شلوار مشکی و پیراهن سفید وایستاده بودم... اما خونی بودم. تو و سوفیا هم اونجا بودین. اما یه... یه مرد دیگه هم بود که غرق در خون، روی زمین دراز کشیده بود.و من رو به سوفیا فریاد زدم: «ناپل همیشه یه قربانی می‌خواد! حالا نوبت منه؟ نمی‌ذارم... نمی‌ذارم این کارو بکنن! هیچوقت!»سکوتی سنگین بین آن دو حاکم شد. وارکو به نظر کمی مضطرب شد. انگشتانش را بی‌هدف روی میز کشید و نگاهش را دزدید.وارکو: اممم... معلومه که نه! احتمالاً چون سرت آسیب دیده، روی خوابهات تأثیر گذاشته. خواب‌ها همیشه عجیب‌وغریبن، چیزی نیست.آدریانو جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید، اما هنوز به وارکو مشکوک بود. چیزی در نگاه او بود که آرامش نمی‌داد. انگار که چیزی را پنهان می‌کرد.بلند شد.آدریانو: باشه، پس من دیگه میرم.وارکو: کجا؟ تازه اومدی!آدریانو: انقدر حوصله ندارم. میرم خونه.وارکو: باشه...اما وقتی آدریانو از در بیرون رفت، وارکو تلفنش را برداشت، شماره‌ای را گرفت و با صدایی آهسته گفت:«بیدار شده. داره به یاد میاره.»</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 19:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-vholv5xtviys</link>
                <description>**ادریانو کم‌کم به هوش آمد.**  چشمانش را باز کرد و همه‌جا را تیره و تار دید. بعد از چند لحظه، تاری دیدش کم‌کم از بین رفت و متوجه شد که در اتاق خودش است. اما سوالی ذهنش را درگیر کرده بود: چطور به خانه برگشته؟  وقتی از جایش بلند شد، سردرد عجیبی سراغش آمد. صحنه‌ی قتلی که کمی پیش دیده بود، دوباره در ذهنش زنده شد. اما این بار، خاطره‌ی دیگری هم به سراغش آمد: یک صحنه‌ی قتل دیگر.  تفاوتی بین این دو صحنه بود. در صحنه‌ی امروز، او فقط یک شاهد بود. اما در خاطره‌ی قدیمی‌تر—که حتی زمانش را به یاد نمی‌آورد—وقتی سرش را برگرداند، خودش را در آینه دید.  **یعنی او قاتل بود؟**  این فکر مثل یک خوره به ذهنش چسبیده بود. امکان نداشت! چرا باید سر یک صحنه‌ی قتل باشد، آن هم به عنوان قاتل؟  **صدایی او را از فکرهایش بیرون کشید.**  آدریانو داشت از مدرسه برمی‌گشت که صدایی توجهش را جلب کرد.  — آدریانو!  — اوه، سلام وارکو. خوبی؟  — پسر، یکی از دوست‌های قدیمی‌مون رو آوردم.  — امم... چی؟ آه، نه... یعنی کی؟  — سوفیا روسی. عووو... البته که تو یادت نمی‌آد. مهم نیست، بیا از اول باهم آشنا شید.  — اوم... باشه.  — سلام لو... آه، نه... آدریانو.  — سلام. سوفیا بودین، درسته؟  — آره، آره. سوفیا روسی.  — خوشبختم.  — همچنین.  — خب بچه‌ها، بیاین بریم باهم شام بخوریم. نظرتون چیه؟  — به نظرم فکر خوبیه، وارکو.  — خب... من کار دارم، نمی‌تونم...  — بیا دیگه، ادا نده بابا، آه!  — باشه، بریم.  **در رستوران، جو کمی آرام‌تر بود.**  — خب بچه‌ها، چی بخوریم؟  — هر چی شما بخورین، منم همون.  — پس تو انتخاب کن، برای منم انتخاب کن.  — یک پاستا لطفا.  — سوفیا انگار یکم تند و تیزه، وارکو، نه؟  — اگه می‌خوای مطمئن شی، یکم بلندتر تکرار کن حرفتو.  — ببخشید، سفارش شما چیه؟  — برای ما هم پاستا بیارین.  — نوشیدنی چی؟  — یک شامپاین **Prosecco**.  **سوفیا با تعجب برگشت و زیر لب گفت:**  — هه، مثل قبلا... انتخابش خاصه.  — چیزی گفتی؟  — اوه، نه نه... چیز خاصی نگفتم.  ---به نظرتون سوفیا در واقعیت کیه؟</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 23:27:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-yae9gd8jpc2f</link>
                <description>یک ماه بعد  آدریانو حالا به زندگی جدیدش عادت کرده بود. هر روز صبح به مدرسه می‌رفت، به بچه‌ها درس می‌داد و بعد از کار به خانه برمی‌گشت. اما چیزی درونش همیشه او را آزار می‌داد. انگار بخشی از وجودش خالی بود، بخشی که نمی‌توانست به یاد بیاورد.  ---روز عجیب در مدرسه  وقتی زنگ آخر خورد، بچه‌ها دور آدریانو را گرفتند و با او صحبت می‌کردند. آدریانو حس عجیبی داشت؛ انگار هم بچه‌ها را دوست داشت، هم از آن‌ها متنفر بود. این تضاد درونی او را بیشتر آزار می‌داد.  دانش‌آموز:  «آقا، آقا، آقا! لطفاً وایسید!»  آدریانو، انگار که در کمرش دنبال چیزی می‌گشت، دستش را به سمت کمرش برد و با اضطراب برگشت. وقتی دید دانش‌آموزش است، گفت:  «چی شده، پسر؟»  دانش‌آموز:  «آقا، فقط می‌خواستم بگم که امروز کلاس‌تون عالی بود!»  آدریانو:  «ممنون، خوشحالم که دوست داشتی.»  و با مهربانی موهای او را نوازش کرد. اما در همان لحظه، دستش به طور ناخودآگاه به سمت جیبش رفت، انگار دنبال چیزی بود که آنجا نبود.  ---شب‌های بی‌خوابی  در طی چند روز اخیر، آدریانو متوجه رفتارهای عجیبی در خودش شده بود. گاهی ناخودآگاه چیزهایی می‌گفت که حتی خودش هم نمی‌فهمید از کجا آمده‌اند. یک بار، وقتی یکی از همکارانش از او خواست تا در تصحیح برگه‌ها کمک کند، ناگهان گفت:  «من وقت این کارها رو ندارم. کارای مهم‌تری دارم.»  همکارش با تعجب به او نگاه کرد و آدریانو خودش هم شوکه شد. چرا این حرف را زده بود؟  ---حادثه‌ای در کوچه  چند روز بعد، وقتی آدریانو از مدرسه بیرون آمد، متوجه شد ماشینش خراب شده است. با ناراحتی زیر لب غر زد:  «اه، امروز ماشین چرا باید خراب بشه؟ خوب، من مجبورم پیاده برگردم. الان… وایسا، اینجا یه کوچه میانبر هست. از اینجا می‌رم.»  ناگهان، صدای فریادی از کوچه‌ای باریک به گوشش رسید:  «کمک! لطفاً یکی کمکم کنه!»  آدریانو وقتی صدا را شنید، کمی مکث کرد. بعد که متوجه شد صدا از کدام طرف می‌آید، برای کمک رفت. اما صحنه‌ای که دید، او را شوکه کرد: یک مرد با چاقو به دیگری حمله کرده بود.  آدریانو داشت جلو می‌رفت تا کمک کند که ناگهان سردرد عجیبی در سرش حس کرد. چشمانش سیاه شد و قبل از اینکه به زمین بیفتد، آخرین چیزی که شنید، صدای مرد چاقو به دست بود که فریاد زد:  «تو… تو…»  ---پایان قسمت سوم  «ایا آدریانو واقعا یک فرد معمولی است ؟»</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 12:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-yruilooh9szu</link>
                <description>چند ساعت بعد در اتاق باز شد و مردی بلندقامت و هیکلی در چهارچوب در ظاهر شد. با آرامی به سمت مردی که چند ساعت پیش آدریانو خطاب شده بود، قدم برداشت.  مرد ناشناس: «خوبی؟ خوشحالم که بالاخره بعد از دو ماه بیدار شدی، آدریانو.»  آدریانو: «سلام… اوه، اره، خوبم. البته اگه بشه گفت خوب! من هیچ چیز از گذشته‌ام یادم نمیاد، حتی اسمم رو.»  مرد ناشناس: «خب، پس اول از معرفی خودم شروع می‌کنم. من وارکو هستم، یکی از دوستان قدیمیت.»  آدریانو: «خوشوقتم.»  وارکو: «تو همون آدریانو هستی. ۲۵ سالته و معلمی توی یه مدرسهٔ راهنمایی. خانوادت رو طی یه حادثه از دست دادی… همشون رو.»  آدریانو: «پس بهتره بگیم توی زندگیم تنهام و کسی رو ندارم، درسته؟»  وارکو: «خب، یه جورایی آره. متأسفم که می‌گم، ولی هیچ‌کس از خانوادت زنده نموند و تو تنها بودی. من هم دانشگاهیت بودم و یه جورایی دوست صمیمیت هم بودم. دو ماه پیش یه اتفاق برات افتاد…»  آدریانو: «چقدر بده آدم چیزی از گذشته‌ش ندونه…»  وارکو: «بله، می‌دونم و درکت هم می‌کنم. ولی لازم نیست نگران باشی. هر وقت کمک بخوای، من اینجام و کمکت می‌کنم.»  آدریانو: «ممنون، لطف دارید.»  ---چند لحظه بعد دکتر وارد شد و گفت:  «خب، آقا، شما دیگه می‌تونین امشب مرخص بشین. ولی چند دارو هست که باید مصرف کنین. نسخه رو با پرستار براتون می‌فرستم.»  آدریانو: «هزینهٔ بیمارستان چی؟»  دکتر: «آقای وارکو همشون رو پرداخت کردن.»  دکتر از اتاق خارج شد و آدریانو به سمت وارکو برگشت:  «نمیدونم چطوری باید این لطفت رو جبران کنم، واقعاً…»  وارکو: «نه، نه، اصلاً همچین فکری نکن. تو توی گذشته کارای بزرگتری برام انجام دادی، آدریانو.»  ---یک روز بعد وارکو: «خب، آدریانو، من به کمک بعضی از دوستام برات یه مدرسه جور کردم برای تدریس که درآمد خوبی هم خواهی داشت. خونتم هم که مال خودته و پول اجاره لازم نیست بدی. و اینکه ماشینت توی پارکینگ پارک شده. اینم شمارمه، هر وقت لازم داشتی، می‌تونی باهام تماس بگیری.»  آدریانو: «وارکو، واقعاً ازت ممنونم. اگه تو نبودی، چیکار باید می‌کردم، نمی‌دونم…»  وارکو: «همچین حرفی نزن، پسر. این وظیفهٔ منه.»  آدریانو: «چی؟ یعنی چی؟ نفهمیدم…»  وارکو با حالت اضطراب گفت:  «اوه، نه، نه، هیچی…»  ---آدریانو وارد خانه شد آدریانو وارد خانه‌ای که وارکو گفته بود برای اوست، شد. حس غریبی شدیدی داشت. نه تنها توی خونه، بلکه توی زندگی هم انگار همه‌چیز عجیب بود.  او خانه را گشت و برخی چیزها نشان می‌داد که واقعاً انگار مدت زیادی بود کسی آنجا نبوده. با خودش گفت:  «خب، معلومه اینطوری میشه. دو ماه نبودم من…»  ---یک هفته بعد آدریانو صبح زود بیدار شده بود و برای رفتن به مدرسه آماده می‌شد. به سمت پارکینگ رفت و وقتی ماشین را دید، با خودش گفت:  «مگه میشه با درآمد معلمی همچین ماشینی خرید؟ لابد خیلی پس‌اندازگر بودم…»  سوار ماشین شد و به سمت مدرسه رفت. روز اول تدریسش عالی بود. بچه‌ها او را خیلی دوست داشتند و مشتاقانه سر کلاسش حاضر می‌شدند. آدریانو واقعاً یک معلم حرفه‌ای و عالی بود.  ---پایان قسمت دوم «آیا آدریانو واقعاً یک معلم ساده است؟» قسمت اول رو از طریق این لینک میتونین بخونیدhttps://vrgl.ir/MVEK8</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 15:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره در سایه های خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66459530/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-b2sblrxnteil</link>
                <description>#قسمت اول#مردی رو می‌تونستن از دور دست هاخیابون‌های ناپل ایستاده بود ببینند. اون کت شلوار سیاه پوشیده بود که زیر باران خیس شده بودن. کسی اون رو نمی‌شناخت یا ندیده بود توی اون محله. ناگهان چشمان همه به سمت ماشینی چرخید که با سرعت به سمت اون مرد میرفت. راننده با اینکه میدید مرد ایستاده، هیچ حرکتی نکرد و سرعتش رو کم نکرد. بعد از چند ثانیه، مرد به چند متر اونطرف پرتاب شد.  ---دو ماه بعد  پرستار: دکتر! دکتر! اون بیمار ناشناسی که دو ماه پیش بستری شد و تو کما بود، داره به هوش میاد! لطفاً به من بیان.  دکتر: چی؟ واقعاً؟ این خیلی خبر خوبیه، دارم میام.  دکتر وقتی به مرد نزدیک شد، با لحن آرامی پرسید:  «خوبی؟ چیزی یادت میاد؟ میدونی کی هستی؟»  مرد:  «اِ... م... من چرا اینجام؟ چه اتفاقی افتاده؟ من کیم؟ چرا اینجا میگم؟ یکی جوابم رو بده!»  دکتر:  «آقا لطفاً آروم باشین. شما طی یه حادثه حافظهتون رو از دست دادین.»  مرد:  «یعنی چی حافظمو از دست دادم؟ من فقط یادمه یه ماشین بهم زد. نمیدونم چرا اونجا بودم اصلاً!»  دکتر:  «ما چند روز پیش از یکی از آشنایانتون یه تماس گرفتیم که گفتن اگه بیدار شد، بهش بگیم به این شماره زنگ بزنه. بفرمایین، بهتره خودتون باهاش صحبت کنین. بعد از معاینه میگیم کی میتونین مرخص بشین.»  مرد:  «اوه، باشه... لطفاً شماره رو بهم بدین و یه تلفن که بتونم باهاش زنگ بزنم.»  ---چند دقیقه بعد  بعد از چهارمین بوق، صدایی از پشت تلفن بلند شد:  «بفرمایین.»  مرد:  «سلام... من... نمیدونم چطور توضیح بدم. دکترها بهم گفتن با شما تماس بگیرم. یعنی چی؟ شما منو میشناسین؟»  مرد پشت تلفن:  «اوه، سلام آدریانو! خوبی؟ بالاخره بیدار شدی! نگران نباش، چند ساعت دیگه اونجام. همه چی رو برات توضیح میدم...»------------------------خب عزیزان پایان این پارتمون بود به نظر شما آن مرد پشت تلفن کی بود ؟قسمت بعدیمون فردا تا ساعت ۱۱ گذاشته میشه و خوشحال میشم اگه نظرتون رو برام بنویسیم برام بنویسین.</description>
                <category>Hasti</category>
                <author>Hasti</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 00:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>