<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خون و ماتیک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66553440</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>خون و ماتیک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66553440</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوباره انفصال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B5%D8%A7%D9%84-o891nsczicf2</link>
                <description>قرار است تا ابد به همین منوال باشد؟ اینکه هشت ساعت کار لعنتی ام را به امید تو، به امید صدات و مهربانیت بگذرانم؟ قرار است اگر نیایی تا آخر روز مضطرب باشم و مثل مرغ سر بریده دور خودم بچرخم و زمین بخورم؟ آری، این تاریکی روی دیگر میل است. امروز باز رو برگردانی، باز نیستی، باز گریخته‌ای و من با تداعی خاطره‌ی وحشت آن یک ماه دل آزردگی ات، به خودم می‌لرزم و دعا می‌کنم که این بار از خر شیطان زودتر پایین بیایی. مضطربم و قلبم چون پرنده‌ی کوچک بال‌شکسته‌ای در سینه مرتعش و لرزان است، می‌ترسم که مبادا امروز دیگر چشمم به روی گشاده‌ات باز نشود؟ مبادا  رمیده باشی؟ مبادا نیایی؟ قرار را از من گرفته‌ای و این جملات پراکنده و بی معنی هیچ دردی از من دوا نمی کند. دلشکسته و رنجور و مستاصلم اما دلم یاری نمی کند که بگویم کاش از ازل نبودی و نمی دیدمت... روی دیگر میل همین ظلمات بیمناک است، عزیز روزهای انفصال. </description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 10:29:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتگاه میل تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%88-fjdxtr9amzv4</link>
                <description>به ماهیت میل فکر می‌کنم، به اینکه آدمی در عشرت و مسرتِ بَرزَهیده از شیفتگی چطور تا این حد مقتدر و توانا است؟ به این فکر می‌کنم که حضور تو نیاز به خواب و خوراک را کنار زده است. دیگر محتاج خواب نیستم، در رختخواب به جای خواب، تصویر تو به  چشمم می‌نشیند، با تصور لبخند تو خون در رگم شیهه می‌کشد   . کلام تو لقمه‌ی نان می‌شود، واژگان تو آب و دانه می‌شود ، هر آوایی که از زبان تو جاری شود را هزار بار و صدهزاربار می‌جوم و از همین واژگان پراکنده ارتزاق خواهم کرد و تمام این‌ها، تمام این سرزندگی‌ها و خوشی‌ها، با یک نگاه لاقید تو، می تواند زایل شود. این خوشی با اخم تو می تواند به سخت‌ترین خشم‌ها و شدیدترین گریه ها برسد. باور کن میل، این میل شیرین، تیغ دو لبه‌ی بُرانی است که برآن قدم برمی‌دارم. می‌دانم که پای لرز این خربزه‌ی شیرین خواهم نشست و با کمال میل و سبک سری در پرتگاه میل تو قدم برمی‍دارم. </description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 13:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان خماری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vjey2sjgq8ps</link>
                <description>امروز، روز عجیبی است. بعد از سی و چند روز غیظ و قهر، بعد از سی و چند روز که مرا در خماری حضورت گذاشتی، بعد از سی چند روز محرومیت از مهربانی اتکابرانگیزت، امروز آمده‌ای میز روبه‌رویم نشسته‌ای، طرح نهنگ برایم می‌کشی و از بی عدالتی درانتصابات اداری می‌گویی. من کیفور از اینکه بوی تنت بعد از این همه روز دوباره توی اتاق پیچیده، به این فکر می‌کنم که سیگار بین انگشت‌هات چه نمایی باید داشته باشد؟ تو را در حالی که به دود سیگارت خیره شده‌ای تصور می‌کنم و می‌خواهم همه‌چیز در همین جا، همین بلاتکلیفی خوش‌خیالانه متوقف شود باباجان. فکر می‌کنم اگر سی و چند روز نداشتن صدات، خنده‌هات و شوخی‌هات، درد و رنجی به مثال خماری داشته، لابد حالا که بازآمده‌ای، باید چیزی شبیه نشئگی در تنم جریان داشته باشد. محظوظم از باز آمدنت و خون در رگانم به رقص حرکت می‌کند. امروز روز عجیبی است بابا جان، خوش برگشتی...سه شنبهسه</description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 20:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افیونیِ حضور تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88-bcztr0dwhia3</link>
                <description>یک هفته‌ی کاری تمام شد. یک هفته‌ی کاری ، روزی هشت ساعت، منتظر آمدنت بودم، اینکه صدات از توی راهرو اداره چهارستون توجه‌ام و تمرکز و میلم را به رعشه دراورد، اینکه بوی تنت زودتر از خودت به اتاق برسد، اینکه با آن مهربانی اتکابرانگیز سر در اتاق بکشی و بگویی &quot;چطوری بابا جان؟&quot; اما نیامدی... یک هفته‌ی تمام از من روی برگرداندی، رفتی و بازنیامدی...یک هفته بدون هیچ ردی از تو، شبیه افیونی‌ِ بخت‌برگشته‌ای بودم که از بد روزگار، دستش به نشئه‌گی نرسیده. درد در تمام جمجمه‌ام می‌پیچید، کارها و وظایف تکراری روزانه‌ام را یکی در میان و نصفه رها می‌کردم، خشم و انزجار از عالمیان و آدمیان از نوک انگشت‌هام به کیبورد می‌ریخت و از تمام تعاملات و دیالوگ‌ها مشمئز و گریزان بودم...بله... میل اعتیاد است، من به تو، به آمدنت و حضورت معتاد شده‌ام و اگر نیایی، این خماری تا کجا ادامه خواهد داشت؟این است که به حق می‌گویند، عشق، اعتیاد است. </description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 20:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه به تاریکی، از شر بطالت تابیدن‌ات ای خورشید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-o9s2mjanjflc</link>
                <description>می‌خواهم بنویسم که آن روز، سر صبح، همان روزی که پیش از تو، عطرت به اتاق آمده بود و شاخه‌ی رزی از باغچه‌ی اداره برایم چیده بودی، سایه‌ی شفقت‌ات خنکای مطبوعی از جنس بهار بود.  می‌خواهم بنویسم که امروز اما تو نامهربان و غدار شده‌ای، گلی که ارمغان میل و مرافقت تو بود، خشک شد و پژمرد و من خاطره‌ی انس و مهرورزی تو را در گوشه‌ی ملولی از دلم سبز و زنده نگاه خواهم داشت، اگر که دلزدگی تو، سایه‌ی تاریک و ستمکاری بر تمام مزارع خرم دلدادگی نشود. اگر که بیایی...</description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 10:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظلام دلخوری و نیامدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D8%B8%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%86-fbujp0qolztj</link>
                <description>ساعت یازده و سی دقیقه‌ی صبح است، آفتاب پشت پنجره لمیده، آدم‌ها به دنبال لقمه‌ی نانی، پول دارویی، یا بدبختی و رنج المبار دیگری، توی راه‌روهای این اداره‌ی لعنتی می‌دوند، صداهای مبهم و رنجورشان همه‌جا را گرفته و... گاهی از میان تمام صداهای دیگر، صدای تو به گوش می‌رسد. صدای آشنا و ظالم تو، که به همراه تمام چیزهای دیگر از من دریغش کرده‌ای. راهت را از من کج می‌کنی، سر حرف را می‌بندی و بی‌قید از فرصت دیدار من، منی که از تمام امکان‌های محبت و میل‌ورزی تنها به دیدار کوتاه و بی‌منظوری در روز رضایت داده بودم، می‌گذری. هنوز نیمی از روز کاری گذشته‌است و نیم دیگر باقی است. شاید بیایی، شاید نکهت بهار و اقاقی و مهر، دلت را به لرزه درآورد، شاید بارقه‌ی آرام و روشن آفتاب، ظلمت تاریک دل‌آزردگی‌ات را خاتمه دهد.</description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:28:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیامدی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-vhmalqgfdce7</link>
                <description>ساعت‌های دم ظهر، دم‌دمای رفتنمان از اداره، گوش به آخرین صداهای سالن می‌سپارم، سلام‌ها و خداحافظی‌های دور و ناآشنا، چاق سلامتی‌های خسته و از سر اجبار، جیک جیک گنجشک‌ها، بوق ملال‌آور ماشین‌ها و صداهای بی‌اهمیت دیگری که من منتظر شنیدنش نبوده‌ام و خلاء ممتد و متوالی شنیدن صدایت، صدای مهربانت که حالا تپش نبض و طلوع میل شده، راه فرار از خستگی و بطالت روز شده، اما تو نمی‌آیی.. صدایت را نمی‌شنوم، تو از من رو برگردانده‌ای و شکوفه‌ی سفید و کوچک اقاقی که برایت چیده بودم روی دستم باد کرده است. حالا چطور دوباره به بطالت و کهالت روزهای پیش رو باز گردم؟</description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 13:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه اقاقیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66553440/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7-u4ij0pdd0y1m</link>
                <description>اردیبهشت است، باد خنکی از حیاط پشتی اداره، عطر شکوفه‌های سفید و کوچک درخت‌های اقاقی را توی اتاق آورده و بهار خود را در ذره ذره‌ی هستی روزمره و کسل کننده‌ی ما منعکس کرده است.دو خوشه، از شکوفه‌های سفید اقاقی را صبح چیده‌ام. یکی را میان کتاب نامه به پدر گذاشته‌ام و آن یکی برای توست، اگر که بیایی...</description>
                <category>خون و ماتیک</category>
                <author>خون و ماتیک</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>