<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bella</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66591574</link>
        <description>خودت را به دست حوادث و جریانها نسپار  چون خدا تو را آفریده است تا به وجود آورنده جریانها باشی  نه تسلیم شونده در برابر جریانها.  شهید بهشتی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2425332/avatar/emMh8A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bella</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66591574</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تکه هایی از قبر سعادتمندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-ruinfrkd2u3s</link>
                <description>چند وقت پیش با برادرم به گلزار شهدا رفتیم...گاهی از اوقات میرم احساس خوبی بهم دست میده و  برای درد و دل کردن درباره چیزای مختلف راهکار خوبیه?نکته ای که خیلی برای من جالبه تکه هایی از وصیت نامه های شهداست که روی سنگ قبرشون نوشتن...بعضیاشون خیلی تامل برانگیز هستن.از چندتاشون عکس گرفتم?متاسفانه چون مردم زیاد بهم نگاه میکردن و داشتم یکی یکی از قبرا عکس میگیرم دیگه خجالت کشیدم و روم نشد??اغلبشون دغدغه اصلیشون تلاش برای رسیدن به خداوند و دفاع از حقانیت دین اسلامهشهر محل زندگی من شهر کوچیکیه اما با این وجود تعداد شهدای قابل توجهی داره.قبلنا وقتی از ارتباط صمیمی با یه شهید صحبت میشد خیلی برام مسخره میومد..آخه چطور ممکنه یعنی چی که بری سر قبرشون و درد و دل کنی؟!اما وقتی یه روز امتحان کردم آرامشی بهم دست داد که دوست دارم بارها و بارها سر بزنم و با شهید مورد علاقم گفت و گو کنم:)اون روز خیلی ناراحت بودم...روز زیبایی بود..نسیم خنک بهاری میوزید و آسمون آفتابی و خیلی زیبا بود.همه جا پر از گل و درخت بود و هیچ چیزی به اندازه صحبت کردن با کسی که محبوب خداونده و از طرفی همسن خودت بوده و شهید شده حالم رو خوب نمیکرد.سفره دلم رو باز کردم و همه چیز رو بهش گفتم  از ارتباطم با خانوادم گرفته تا گناهانی که مرتکب شدم..دلخوشی ها و پشیمونیام...یسری قول ها بهش دادم و ازش خواستم به عنوان یک فرد عاقبت به خیر بهم کمک کنه که راه درست رو برم و از جاده اصلی و درست منحرف نشم.ایشون شهید مورد علاقه من هستن.برحسب اتفاق انتخابشون کردم..تصمیم گرفتم اولین شهیدی که از سمت راست همسن خودم هست رو انتخاب کنم که قرعه به اسم ایشون افتاد??الان خیلی احساس صمیمیت باهاش دارم مثل یه برادر شهیدی که همیشه حاضره حرفای منو گوش کنه...تک تک کلمات و جملاتم رو:)خب بریم عکسارو ببینیم«اگر من به معبود خود رسیدم این آرزوی قلبی من است»«خداوندا تو خود آگاهی که استحمام نکردم مگر آنکه غسل شهادت بنمایم و اولین و آخرین آرزویم شهادت در راه توست.»«شمارا به تبعیت از فرامین امام عزیز فرا میخوانم و از جبهه ها غافل نباشید.»«جای خالیم را در سنگر پر کنید که امروز درخت اسلام نیاز به آبیاری خون من و شما دارد.»«در تشیع جنازه من پرچم آمریکا را به آتش بکشید تا مردم بدانند من ضد آمریکایی و تابع ولایت فقیه هستم.»«خداوندا تو را شکر میگویم که به من توفیق دادی که در جهاد در راه تو شرکت جویم.»«برادران زندگی این دنیا ارزشی ندارد و بیایید  زندگی این دنیارا در راه خدا بگذاریم و هرکاری که مورد رضای خداست انجام دهیم.»«ای کاش من صد جان داشتم و هر بار جان خود را در راه مقدس اسلام فدا میکردم.»«خدایا به ما بندگی بودن در راه خود را بیاموز تا مطیع امر ولایت فقیه باشیم و دستورات ایشان را مو به مو به انجام رسانیم تا رسول خدا و ائمه از ما راضی باشند.»«از برادرانم میخواهم که راه مرا ادامه دهید...اسلحه مرا زمین نگذارید و مقلد امام باشید.»شما هم اگه تا الان نرفتید امتحان کنید شاید مثل من معتاد رفتن به گلزار شهدا شدید.??این گلارو هم از سر راه برای مادرم چیدم?❤</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 15:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا عباس شهید شد و من نمیشم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-uz9conrmrydy</link>
                <description>به نام خدایکی از افرادی که در زندگیم زیاد تحت تاثیرش قرار گرفتم و تا ابد در ذهنم به عنوان یه انسان باتقوا و سعادتمند باقی میمونه...شهید عباس باباییه.اولین باری که باهاش آشنا شدم صحبت های همسرش در برنامه نیمه پنهان ماه رو در آپارات تماشا کردم و بعدش کتاب هایی مختلفی دربارش خوندم و به شدت تقوا و انسانیتش پی بردم. https://www.aparat.com/v/YEwS5 این شهید بزرگوار نمونه کامل یه الگوی انسانی برای سعادتمند شدن هم در زندگی اخروی و هم در زندگی دنیویه.چیزی که خیلی برام جالب بود تکه کلام مشترک بین شهدای ما هست:تا کسی شهید نبود شهید نمیشوداولین بار از زبان حاج قاسم شنیدم اما بعدش کلیپی از شهید فخری زاده دیدم که او هم همین دیدگاه رو داشت و بسیاری از شهدای عزیز دیگه. https://www.aparat.com/v/5Gjzh وقتی کتاب پرواز تا بینهایت رو خوندم و جنبه های مختلف زندگی شهید بابایی رو با زندگی خودم و طیف وسیعی از افراد جامعه مقایسه کردم صریحا مشخص بود که چرا من باید به مرگ اجباری بمیرم و اونا به مرگ سعادتمند اختیاری(شهادت)حالا به شدت حقانیت این جمله پی بردم که واقعا برای رسیدن به درجه شهادت در مرتبه اول باید مثل یه شهید زندگی کنی. ...(عکس نوشته هایی که گذاشتم از کتاب پرواز تا بینهایت هست...دوربین گوشیم خوب نبود و از صفحه لپ تاپ عکس گرفتم بابت بی کیفیت بودن پوزش بنده رو بپذیرید?)عباس حاضر بود بدون ذره ای منفعت شخصی به جای یه کارگر کلنگ بزنه من هم آیا حاضرم؟!در دنیای امروز که همه فقط به فکر افزایش ثروت و پول و مالشون هستن چند نفر از ما حاضریم با دیدن پیرمردی که از روی ناچاری و با سختی کار میکنه بایستیم و بهش کمک کنیم؟!آیا ما به جز دیده حقارت و گاهی احساس دلسوزی حقیرانه کار دیگه ای میکنیم؟!بسیاری از ما فقط نگاه میکنیم...فقط نگاه.پس درمورد مرگ هم فقط نگاه خواهیم کرد تا ببینیم چی پیش میاد.عباس قبل خوردن یه دونه انگور نماز شکر میخوند من برای چه چیزی تا حالا شکرگزاری کردم؟!اگه زندگی خیلیامون رو ببرن زیر ذره بین شاید حتی شکرگزاری کردن ما از خط صفر هم بگذره و به سمت منفی ها تمایل پیدا کنه چونکه عدم شکرگزاری ها و متاسفانه کفر نعمتا بسیاربیشتر دیده میشه.چند نفر از ما هرروز بابت سلامتی که داریم خداروشکر میکنیم؟! https://www.aparat.com/v/Sfe8H بایت هوایی که نفس میکشیم.بابت زنده بودن عزیزانمون.عشق ورزیدن ها و نماز خوندنامون.بابت اینکه زنده ایم و هنوز هم فرصت داریم برای جبران اشتباهات؟!ما شکرگزار نیستیم...عباس به خاطر یه ثانیه غرور خودش رو از اسب انداخت پایین! من برای سوار شدن به اسب توی این دنیا دست و پا میزنم!!!غرور و تکبر و از خودراضی بودن باعث میشه که چشم و هم چشمی افزایش پیدا کنه چیزی که متاسفانه در جامعه امروز ما بسیار موج میزنه.خیلی از اوقات ما احساس شادی نمیکنیم چون ماشینمون از دوستمون مدل پایین تره ما دیگران رو تخریب میکنیم و بد جلوه میدیم برای اینکه نشون بدیم ما از همه بهتریم.هوای نفس و منیت و خودخواهی ما به حد اعلی خودش رسیده.یکی باید مارو از اون بالا بکشه پایین!عباس میدویید تا شیطان رو از خودش دور کنه من خودم میدویم دنبال شیطان؟!!انجام دادن گناه و کاری که میدونیم اشتباهه اما بازهم انجامش میدیم نشان دهنده جهالت و نادانیه...گناهانی که ما اجام میدیم به خاطر شدت نادانی ماست که زشتی و پستی اون گناه رو هنوز هم که هنوزه درک نکردیم...متاسفانه امروزه بعضی از افراد حتی برخی گناه هارو نشان دهنده روشن فکر بودن میدونن و با هزار اما و اگر خودشون رو توجیه میکنن که کار اشتباهی انجام نمیدن.واقعا باید اول کاری کرد تا لایق شد و بعدش بهت اعطا میشه:)شهدا ابتدا شهید بودن و شهید شدن آیا ما هم شهید هستیم که شهید بشیم؟!</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 15:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو پول و مادیات دنیاییت نیستی اینو درک کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%86-p5kq4f3bqqbw</link>
                <description>نمیدونم فیلم باشگاه مبارزه  رو دیده باشید یا نه؟!داستان با روایت مردی شروع میشه که مشکل بی خوابی داره و بعد برای درمان این بی خوابی به یسری مراکز سرطانی سر میزنه و الکی خودش رو جای یه بیمار جا میزنه تا در جلساتشون شرکت کنه.در ادامه داستان هم با فردی به نام تایلر داردن آشنا میشه که تمام زندگیش و فلسفه هاش رو زیر و رو میکنه.ادامه داستان رو هم خودتون برید ببینید:)فلسفه ای که تایلر برای زندگیش داشت یه فلسفه عارفانه میشه اسمش رو گذاشت؟! نمیدونم اما از این طرز تفکر خوشم اومد.پذیرش رنج با اشتیاق و دل کندن از تمام چیزای مزخرف دیگه.تازگیا دقت کردید چقدر زندگیامون آمیخته به مادیات دنیویه؟!ما خودمون رو عذاب میدیدم تا ماشین بهتری سوار بشیم...از صبح تا شب روزی 12 13 ساعت کار میکنیم برای اینکه خونه 50 متریمون رو 150 متری کنیم.از اینکه همسایمون گوشی جدید گرون قیمتمون رو ببینه و حسودیش بشه لذت میبریم..ما انسان ها برای پول همدیگه رو میکشیم.ملاک برتر بودن یه انسان رو شغلش و ماشین و خونش میدونیم.ما گم شدیم.ما تبدیل شدیم به شغلی که داریم.اوه تو یه کارگری..پس حتما یه آدم بیسواد فقیری هستی.فلانی روببین پزشکه خوش به حالش چقدر باکلاس و باسواده.خوشبختی رو تمام و کمال در پول و ثروت خلاصه کردیم!ما تبدیل شدیم به ماشینمون.بستگی داره شما چه ماشینی سوار شده باشید تا تمام احساسات و عواطف و تفکراتتون رو قضاوت کنن.درباره لباس پوشیدن چی؟! تا حالا دقت کردید؟هرچقدر طرف مقابل لباس گرون قیمت تری داشته باشه احساس میکنیم دربرابر اون بی کلاسیم و اعتماد به نفسمون به کل داغون میشه.ما حتی از فردی که هستیم خجالت میکشیم اما میخوایم وانمود کنیم که خیلی خوشحالیم چون دیدگاه دیگران خیلی برامون مهمهما هیچ هدف درستی برای زندگیمون نداریم.به دنیا میایم.یه مقداری بدون دغدغه به عنوان یه بچه زندگی میکنیم و لذت میبریم و بعد همه مثل هم میشیم.ربات هایی با ذهن های شبیه به هم.افسردهداغونوابسته به دنیابی هدفوعلاف.تبدیل میشیم به انسان هایی که دغدمون نوع کفشی هست که میپوشیم.تعداد فالویر های اینستاگرام تعداد لایک هایی که دریافت میکنیم.ما یه گوشی مسخره دستمون گرفتیم و فکر میکنیم خیلی حالیمونه.از انتقاد های دیگران ناراحت میشیم و بهم میریزیم و با کمی تشویق و تعریف دیگران از خود بی خود میشیم.ما گمشدگانیم.نه گوشمون میشنوه.نه چشممون میبینه.نه چیزی رو درست حس میکنیم.ما فقط نفس میکشیم و ادامه میدیم.مردگان واقعی بی هدف.مشکل الان ما برق و آب و گاز نیست.ما مجبور نیستیم با الاغ از این سر دنیا به اون سر دنیا برای درمان بیماریمون سفر کنیم.ما الان با یه سرما خوردگی ساده نمییمیریم.ما لباس برای پوشیدن داریم.اینترنت داریم.گوشی و موبایل داریم.اما بیشتر از تمام انسان های طول تاریخ افسرده ایم.بیماری های روحی ما انسان ها به اوج خودش رسیده.پوچی و بی معنایی زندگی در انسان های قرن ما بیشتر از تمامی انسان های دیگه موج میزنه.من که توی این دنیا گیر کردم اما سعی میکنم روز به روز بیشتر دل ازش بکنم!شما چی؟!</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 14:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی دو عشق رمانتیک:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-fkp8ko62az64</link>
                <description>چند وقتیه که دارم کتاب چرا عاشق میشویم از خانم هلن فیشر رو مطالعه میکنم کتاب قطوریه و حدود 650 صفحه ای میشه اما بی نهایت جالب و روونه.خانم هلن فیشر از زنان و مردان آمریکایی و ژاپنی که عاشق شدن به همراه تعداد دیگه ای از پژوهشگران و روانشاسان مشهور دانشگاه های برتر توکیو و آمریکا آزمون هایی میگیره و عملکرد مغز و احساساتشون رو کامل بررسی میکنه ومیبینه که بله...در عشق رمانتیک تقریبا همه ویژگی های بروز پیدا کرده در افراد مختلف صرف نظر از قومیت و جنس و رنگ پوست و سن و سال یکیه.اگه وقت کردم در پست های بعدی درباره این ویژگی ها مینویسم اما یه چیز جالب که در کتاب وجود داشت انواع عشق های رمانتیک افسانه ای و واقعی در طول تاریخ بشر بودن که بعضیاشون رو من میشناختم و بعضیارو نه به خاطر همین تصمیم گرفتم حتی اگه خیلی کوتاه هم شده دربارشون بخونم...آره دیگه کیه که از مباحث عشقولانه بدش بیاد؟!خب بریم داستان دوتا عشق رمانتیک رو بشنویم:)1_اینانا و دوموزیاز حدود 4000 سال قبل در تمدن سومریان لوح هایی به جا مونده که اینانا ملکه سومری فریاد برآورده:محبوب من نور دیدگانم:)حالا این محبوب کی بوده؟! دوموزی یه پسر چوپان که بعدا پادشاه میشه و حتی به مقام خدایان میرسه.اینانا بعد از اردواج با دوموزی اون رو به تخت پادشاهی مینشونه و بهش قدرت میده.یعد یه مدتی اینانا به دنیای اموات برای ملاقات خواهرش میره اما فقط در صورتی میتونه به زمین برگرده که کسی رو به جای خودش در اون عالم جا بزاره.خلاصه اینانا با تعدادی ارواح و فرشته واجنه میاد روی زمین که یه نفر رو انتخاب کنه تا به جای خودش ببرن...وقتی دوموزی رو میبینه که روی تخت پادشاهی نشسته بهشون میگه اینو بردارید و ببرید:/خلاصه دوموزی بیچاره رو روی زمین میکشن و میبرن به عالم اموات...دوموزی در اون عالم میره و شروع میکنه دست و پای خواهر اینانا رو بوسیدن و التماس که توروخدا بذار من برگردم.خواهر اینانا هم دوموزی رو تبدیل به مار میکنه و بهش کمک میکنه تا به زمین برگرده.مگه دستم بهت نرسه اینانا عشق من!حالا دوموزی قصه ما که تبدیل به مار شده یه خوابی میبینه:«دوتا شاخه رو میبینه که یکی درون خاک فرورفته و اون یکی بیرونه»دوموزی هم میره برای خواهرش که تعبیر خواب بلد بوده خوابش رو تعریف میکنه.خواهر هم میگه:تورو میبرن و من میمونم.دوموزی بیچاره دوباره میره به عالم اموات.اما خواهر دوموزی خیلی مهربون بوده و دلش نمیاد که برادرش همونجا بمونه به خاطر همین میره به مجلس خدایان و ازشون میخواد که فقط به مدت نیم سال اونو به جای برادرش به عالم اموات بفرستن.البته تا اینجای داستان عشق خواهر دوموزی به برادرش بیشتر از عشق اینانا شده.?اینانا هم از کاری که کرده پشیمون میشه. و از خدایان میخواد که درخواست خواهر دوموزی رو قبول کنن...چون خواهر شوهر بوده ها:/به همین خاطر دوموزی به مدت نیم سال و خواهرش هم به مدت نیمسال دیگه در عالم اموات میمونن.وقتی دوموزی به زمین میاد به نزد اینانا میره و در کنار الهه عشقش که همون اینانا هست به خوبی و خوشی زندگی میکنن:/بعدش خیر و برکت سراسر سرزمینشون رو فرامیگیره...بارون فراوان محصولت زیاد و..سومری ها برکت پیدا کردن کشورشون رو به خاطر عشق بین اینانا و دوموزی باور کردن و به خاطر همین اینانا الهه عشق و زیبایی و باورری و دوموزی هم نمیدونم چی میشه اما به هر حال شوهر این الهه بوده دیگه.??خلاصه میگن عشقشون نماد ازدواج مقدس و پاکه.2_لیلی و مجنوناین دوتا بنده خدا هم در محضر همه شما آشنا هستن اما من راستش داستان اصلیشون رو نمیدونستم:/در عربستان یه پسری به دنیا میاد به اسم قیس..هرچقدر که این قیس بزرگتر میشه جذاب و خوش چهره تر هم میشه.تا اینکه میفرستنش مکتب خونه که از قضا دخترا هم از طوایف دیگه اونجا بودن...همون دانشگاه خودمون.?اونجا یه دختر خوشگلی به اسم لیلی به معنای شب رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشق میشه...خلاصه قیس هم قیافه خیلی خوبی داشته و لیلی هم عاشقش میشه.از این به بعد لیلی و قیس نه برای درس خوندن بلکه برای دیدار هم به مکتب خونه میرفتن..روز به روز اینا بیشتر عاشق هم میشدن اما سعی میکردن که این عشق رو مخفی نگه دارن.اما قیس خیلی دیگه عاشق میشه و دیوونه بازیاش در عشق به لیلی اینقدر زیاد میشه که همه میفهمن و بهش میگن مجنون...خلاصه خبر عشق لیلی و مجنون به گوش پدر لیلی میرسه و به دخترش میگه:پدر سوخته(بماند که به خودش فحش داده) من پول میدم برات هزینه میکنم میفرستمت مکتب خونه میری اونجا پسر مردم رو دید میزنی و عشق و عاشقی میکنی؟!دیگه نمیزام بری مکتب خونه.قیس قصه ما هم وقتی میفهمه که دیگه نمیتونه لیلی رو ببینه شیداییش به حد اعلی میرسه و با ظاهری آشفته و پریشون وسط کوچه و بازار شروع میکنه به شعر خوندن برای لیلی در وصف عشق لیلی و زیباییاش.جوری که قیس به مجنون معروف میشه و اسمش سر زبونا میفته..فقط یه دل خوشی داشته: شبا بره کنار خونه لیلی و دیوار خونشون رو ببوسه.این مجنون دیگه خیلی مجنون شده.??خلاصه هرچی نصیحتش میکنن که پسر جان بسته و دست بردار گوش نمیده که نمیده.بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیره به خواستگاری لیلی بره . اما پدر لیلی می‌گه : «من دخترم رو به چنین دیوانه ای نمیدم باید بره خودش رو اصلاح کنه و عاقل بشه...یعنی چی میره تو کوچه و بازار شعر میخونه؟!)من دختر به قیس نمیدم!خلاصه پدر قیس میره بهش میگه عشق لیلی رو فراموش کنه چون افراد زیادی هستن که حاضرن با لیلی ازدواج کنن و احتمال ازدواج تو با لیلی خیلی کمه.اما مجنون:/به نظرتون چیکار میکنه؟!دیوونه تر میشه.میره سر به بیابونو کوه و کمر میزاره و با جانوران و گیاهان همدرد میشه.مجنون در جنگلپدر قیس به توصیه مردم اونو به زیارت خانه کعبه میبره تا از خدا بخواد که عشق لیلی از دلش خارج بشه.اما مجنون خیلی کله شق تر از این حرفا بوده.میره با دو دستش محکم حلقه در خونه خدارو میگیره ازش میخواد که روز به روز این عشق رو بیشتر کنه و اگه خواست این عشق رو از قلب مجنون بیرون ببره به جاش خداوند جانش رو بگیره.به اینجای داستان که میرسیم من بیشتر از همه دلم به حال مامان بابای قیس کله شق سوخت...حالا با خودشون میگن این همه زحمت کشیدیم بچه بزرگ کردیم ببین که چجوری دیوانه شد.?خلاصه پدرش مایوس و ناراحت به شهرشون برمیگرده.تا اینکه سر و کله یه پسر نخود هر آش به اسم ابن سلام پیدا میشه که اونم عاشق لیلی میشه و میره خواستگاریشابن سلام خیس خوردهپدر لیلی قبول نمیکنه و میگه باید یه مدتی صبر کنی تا جواب قطعی رو بهت بگیم.مجنون هم که اون موقع ها داشته توی بیابونا شعر میخونده...یه روزی نوفل که از دلاوران عرب بوده توی بیابون میبینتش و وقتی مجنون ماجرا رو براش تعریف میکنه قول میده که مجنون رو به لیلی برسونه.خلاصه نوفل یه لشکر جمع میکنه و میره سراغ قبیله لیلی و ازشون میخواد که لیلی رو به عقد مجنون دربیارن.نوفل درحال حرکت به سمت قبیله لیلیسفارش یدونه نوفل در مشکلات لطفا:/اما اونا قبول نمیکنن و خلاصه جرقه جنگ و درگیری زده میشه اما نوفل جنگ و دشمنی رو صلاح نمیبینه.مجنون هم میگه:نموووخوام و دوباره میره و سر به بیابون میزاره:/مجنون:لییییییییییییییییلیاز اون طرف اون نخود رو یادتونه ابن سلام؟! هی نامه و کادو میفرسته تا اینکه پدر لیلی قبول میکنه که لیلی با ابن سلام ازدواج کنه.وقتی لیلی و ابن سلام ازدواج میکنن شب اول عروسی ابن سلام میخواد به لیلی نزدیک بشه که لیلی کشیده ای آبدار نثار صورت مبارک ابن سلام میکنه.بهش میگه:اگه بخوای من رو هم بکشی هیچ وقت نمیتونی به من نزدیک بشی.از من دور شو ابن سلامخلاصه ابن سلام هم که میبینه لیلی خطریه کاری به کارش نداره و فقط همون به سلام و علیک و زندگی توی یه خونه باهاش اکتفا میکنه.یه روز یه آقایی توی بیابون مجنون رو میبینه و بهش میگه:ای دیوونه روانی تو اینجا داری غصه میخوری در عشق لیلی درحالی که معشوقت الان مشغول ماچ و بوسه و داره با شوهرش زندگی شاد خودش رو میگذرونه.بدبخت نکبت برو پی زندگیت!خلاصه مجنون وقتی این حرف رو میشنوه غش میکنه و توی بیایون همینجوری از هوش میره.اون مرده هم میترسه میره پهلوی مجنون و بهش میگه:غلط کردم به خدا دروغ گفتم لیلی هم در عشق تو داره به سر میبره و شوهرش حتی جرئت نزدیک شدن بهش رو نداره!ولی مجنون دل خسته و نالان راه میفته توی بیابون و باخودش میگه:کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو اول با پذیرفت عشق من منو سربلند کردی اما الان با این بی وفایی منو خوار کردی...حالا چجوری بی وفاییت رو تحمل کنم؟اینجا حال مجنون مصداق بارز این سکانسه?? https://www.aparat.com/v/WlpZy پدر مجنون به دیدار پسرش میره و هرچی نصیحت میکنه بازهم سودی نداره تا اینکه از شدت غم و درد میمیره.??مجنون  یه شب برای پدرش سوگواری میکنه و دوباره میره سراغ حیوونا و جک جونورای بیایون.بعد یه مدت یه نامه از لیلی به مجنون میرسه که من تورو دوست دارم و بی وفایی نکردم...مجنون هم از این بابت خوشحال میشه و شدت عشقش دوچندان میشه.اما بعد یه مدتی مجنون مادرش رو هم از دست میده که غم دل مجنون رو چندین برابر میکنه.یه روز لیلی از طریق یه پیرمرد برای مجنون نامه ای مینویسه که در نخلستانی همدیگه رو ببین...وقتی به نخلستان میرسن لیلی برای حفظ نزدیکی در ده قدمی مجنون میمونه و بهش میگه که کمی از اون شعرها و غزل هایی که در وصف لیلی میگه رو برای خود لیلی بخونه.مجنون هم براش شعر میخونه:)بعدش دوباره برمیگردن سر خونه زندگیشون...مجنون به بیابان و لیلی به خونه ابن سلام.لیلی همیشه در فکر مجنون بوده اما کنار دیگران لبخند میزنه اما گلوش همیشه پر از بغض بوده و غمگین و ناراحتتا اینکه ابن سلام مریض میشه و میمیره.لیلی هم مرگ شوهر رو بهونه میکنه و درا رو بروی خودش میبنده و شروع میکنه به گریه و زاری.حالا همه فکر کردن به خاطر ابن سلامه غافل از اینکه به خاطر قیسه.??در این بین لیلی و مجنون دیدارهای حضوری هم با هم داشتن اما نکته قابل توجه عفیفانه بودن این عشقه و این عشق فقط به یک دیدار خلاصه میشد و عشق پاک و مطهری بود.بعد از مدتی لیلی بیمار شد واز دنیا رفت:(ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننههههههههههههههههههههههههههههههمحل آرامگاه لیلی هرگز به مجنون گفته نشد اما مجنون با تلاش زیاد تونست بالاخره قبر لیلی رو پیدا کنه.مجنون به سمت قبر لیلی رفت و طبق خواسته ای که از خداوند کرده بود سر قبر لیلی هم جون خودش رو از دست داد.پایان:)خلاصه اینکه اگرچه عشق شیرینی به نظر میرسه اما سراسر درد و رنج بود.:(درد عشقی کشیده‌ام که مپرس.......................................... زهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام در جهان و آخر کار................................................. دلبری برگزیده‌ام که مپرسآنچنان در هوای خاک درش................................................ میرود آب دیده‌ام که مپرسمن بگوش خود از دهانش دوش...................................... سخنانی شنیده‌ام که مپرسسوی من لب چه میگزی که مگوی................................. لب لعلی گزیده‌ام که مپرسبی تو در کلبهٔ گدائی خویش........................................ رنجهائی کشیده‌ام که مپرسهمچو حافظ غریب در ره عشق ..................................بمقامی رسیده‌ام که مپرس</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 14:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر که باشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-xj57fptbcsok</link>
                <description>قفسه های کتابخونه رو یکی بعد از دیگری داشتم ورانداز میکردم تا کتابی که مورد علاقم باشه رو انتخاب کنم که یه کتاب توجهم رو به خودش جلب کرد:)عکس یه خانم مسن درحال نوشتن کتاب.وقتی کتاب رو برداشتم و شروع کردم به خوندن تیکه ای از اون...از نثر ساده و روونش خیلی خوشم اومد.مخصوصا اینکه نوشته های یه مادر شهید مدافع حرم درباره فرزند شهیدش بود اونم با استفاده از ذره بین!شهید محمد طحان چوب مسجدی.کتاب خاطرات کوتاه زندگی این شهید بزرگوار رو نقل میکنه داستان هایی از کودکیاش و بزرگ منشی های این شهید و به علت نثر روون و البته کوتاه بودن هر بخش خواننده رو خسته نمیکنه.در کل کتاب خوبی بود اما به نظرم خیلی بهتر میتونست باشه...بعضی از روایت ها زیاد هم جالب نبودن.بخش هایی از کتاب که روایت های جالبی داشت رو در براتون میزارم...اگر علاقه پیدا کردید مطالعه کنید کتاب خوبیه...شهید آوینی:پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 13:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چندکتاب درباره حاج قاسم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-kufuog1bgnba</link>
                <description>به نام خداصبح ساعت 6 بود که با صدای زنگ خوردن گوشی مامانم از خواب بیدار شدم پدرم بود ساعت 5 رفته بود سرکار.داشت گریه میکرد و میگفت سردار سلیمانی رو شهید کردن بزنید شبکه خبر من از رادیو شنیدم.مادرم سراسیمه تلوزیون رو روشن کرد.بهم میگفت سردار سلیمانی شهید شده.سردار سلیمانی؟!سلیمانی دیگه کیه؟بدون هیچ شناخت اولیه ای با دیدن عکس حاج قاسم اشکام سرازیر شد.چطور ممکنه؟!مگه تو کی هستی؟!دست جدا شده از پیکر اربا اربای حاج قاسم کاملا تداعی کننده صحنه ای جز صحنه عاشورا و بدن اربا اربای امام حسین(ع) نبود.قاسم مگه تو کی بودی؟!احساس محبت شدیدی نسبت به حاج قاسم میکردم.احساس از دست دادن یک فرد خیلی مهم در زندگیم.انگار ناخودآگاه خداوند تیکه ای از قلبم رو برای حاج قاسم بدون آگاهی من خالی کرده بود و حالا با دیدن صورت زیباش احساس میکردی که این مرد رو میشناسی.انگار سالهاست که باهاش خاطره داری و حالا از دست دادنش مصیبت بزرگیه که غمش غیر قابل تحمله. شهید سلیمانی یه جایی به دوستشون که دعا میکردن در سال های کهن آخر عمری شهید بشن گفته بود:اون اثری که خون من الان داره توی آینده نداره..اون اثر روی جوون ها.انگار همه چیز رو خودش میدونست..شهادت حاج قاسم تغییرات زیادی رو در من ایجاد کرد.تغییرات از جنبه خوب..نزدیک تر شدن به خداوند و پیدا کردن اهداف اصلی برای زندگی که باید به دنبالش برم.تقاضای شبیه قاسم شدن در وجودم ریشه زده بود و هرروز سعی میکردم بیشتر ازش یاد بگیرم.اینکه فرزندی از روستایی دورافتاده با پدر ومادری روستایی و فقیر بود هم باعث افزایش محبتم به حاج قاسم میشد..خوشبختانه کتاب های زیادی درباره حاج قاسم نشر شده که بعضیاشون واقعا فوق العاده بودن...برخی از اونارو که خوندم معرفی میکنم.از چیزی نمیترسیدمیکی از کتاب هایی که میشه باهاش از تولد حاج قاسم تا 22 سالگیش به قلم خودش آگاهی پیدا کرد این کتابه...حاج قاسم عزیز در کنار تمام ویژگی ها و فضیلت های اخلاقی برتری که داشتن انگار استعداد نویسندگی فوق العاده ای هم داشتن.داستان زندگی خودش رو به گونه ای بیان کرده که از ابتدا دوست داری با کودک معصوم روستایی قنات ملک و دویدن هاش در صحرا و چوپانی و کتک خوردناش به دست معلم مدرسه همراه بشی تا برسی به پسری 22 ساله جوون و ورزشکار و شجاع.پسری از خانواده ای روستایی فقیر که برای کمک به پدرش در سن 13 سالگی برای کار راهی شهر میشه...پسری از خانواده ای که به اندازه ذره ای ارزن مال حرام به زندگیشون وارد نشده.از پدری زحمتکش و با ایمان و مادری مهربان و بامحبت.با خوندن همین کتاب به تاثیر فوق العاده خانواده در تربیت و عاقبت بخیری فرزند میشه پی برد.کتاب از چیزی نمیترسیدم آشنایی شمارو با فضای خانوادگی و پدر و مادر و برادر و خواهرهای حاج قاسم بیشتر میکنه.سلوک در مکتب سلیمانیهمونطور که از اسم این کتاب مشخصه محور اصلی و توجه اصلی کتاب به نحوه رفتار و سلوک حاج قاسم معطوف شده.با سواد اندکی که من داشتم درک برخی از قسمت هاش برام سخت بود اما کتاب تامل برانگیزی بود.توی این کتاب  سلوک سلبی و ایجابی سردارِ پرافتخار، تمام ناشدنی، نامیرا و جاودانه امام خمینی و آیت الله خامنه ای رو  در غالب حیات طیبه متجلی می‍کنه, که چجوری انسان در پرتو معرفت، محبت، عبودیت، سرعت و سبقت همراه با مراقبتِ نفس می‌تونه فرشته صورت و سیرت بشه و به تدریج پا رو فراتر از فرشته ها بزاره و روح ریحانی و رحمانی پیدا کنه.حاج قاسم سلامکتاب حاج قاسم سلام داستان هایی از زندگی سردار بزرگ اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی رو روایت میکنه که در دوره دفاع مقدس اتفاق افتادن.از رشادت ها و محبت هاش در میدان جنگ میگه و با عکس هایی که در طول کتاب شما میبینید به هیچ وجه حوصلتون سر نمیره و دوست دارید تا آخر کتاب رو مطالعه کنید.اگه میخواید از حماسه آفرینی ها و رشادت ها و نحوه رفتار حاج قاسم در دوارن دفاع مقدس آگاه بشید این کتاب گزینه خیلی خوبی میتونه باشه.شهیدتا کسی شهید نبود شهید نمیشود شرط شهید شدن شهید بودن است.امروزه کمتر کسی هست که این سخن حاج قاسم رو نشنیده باشه.اما چطور میشه که یه نفر شهید میشه و دیگری به مرگ طبیعی و اجباری میمیره؟!این کتاب با بررسی شهادت حاج قاسم عزیز به این موضوع میپردازه و بهمون یادمیده که چطوری میشه شهید شد.بله شهید شدن هم راه و روش خودش رو داره و اول باید در دنیا شهید شد و لیاقت پیدا کرد تا به مقام شهادت برسیم.من قاسم سلیمانی ام.من قاسم سلیمانی ام یک کتاب نمایشنامه ایه...در این کتاب عکس نوشته های زیبایی از حاج قاسم و سخنان رهبر انقلاب و افراد دیگه وهمچینن خود حاج قاسم به همراه عکس های مراسم تشییع حاج قاسم و...موجوده.شاید کتابی نباشه که اطلاعات زیادی رو در اختیارتون قرار بده اما با عکس های زیبا برای مدتی با شهید سلیمانی همراه میشید و کتاب لذت بخشی برای خوندنه مطمئنم که برای شما حوصله سربر نخواهد بود و علاوه بر یادگیری شمارو سرگرم خواهد کرد.سلیمانی عزیز
از نظر من بهترین کتاب این لیست تعلق میگیره به کتاب سلیمانی عزیز.این کتاب داستان ها و روایت های کوتاه از زندگی حاج قاسم از منابع مختلفه.از کلیپ های تصویری جامونده از حاج قاسم تا مصاحبه با افراد نزدیک و دور به سردار سلیمانی.با خوندن این کتاب با وجه های مختلفی از شخصیت حاج قاسم عزیز آشنا شدم و بسیار کتاب روون و جذابی بود.حتما بهتون توصیه میکنم که مطالعه کنید پشیمون نمیشید.....جدای از تمامی کتاب ها... سخنرانی های حاج قاسم و کلیپ های زیبا از شهید سلیمانی رو میتونید توی سایت مکتب حاج قاسم پیدا کنید.https://soleimani.ir/ https://www.aparat.com/v/z0jqE امیدوارم که همه ما بتونیم راه این شهید عزیز و بزرگوار رو ادامه بدیم و شباهت پیدا کنیم به قاسم تا مثل حاجی عاقبت به خیر بشیم❤?</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 08:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>21 راز موفقیت میلیونر های خود ساخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/21-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-osrxemmcgxo2</link>
                <description>سلام وقت همگی بخیر:)چند وقت پیش کتابی از برایان تریسی رو مطالعه کردم...21 راز موفقیت میلیونرهای خودساخته.راستش زیاد از کتاب خوشم نیومد.یکی از کتاباییه که در دسته روانشناسی زرد تقسیم بندیش میکنم...جلد اصلی کتاب...تازه جلدشم زرده?بیشتر رازهایی که گفته شده بود چیزهایی بودن که خودمون هم میدونیم اما خوندن کتاب باعث ایجاد یه انگیزه کاذب کوتاه مدت میشه...21 راز رو در پایین لیست کردم شاید که به درد کسی بخوره...یک_آرزوهای بزرگ داشته باش.دو_جهت حرکتت رو به سمت هدف مشخص کن.سه_تو خویش فرمای خودت هستی.چهار_کاری رو که دوست داری انجام بده.پنج_عالی کار کن.شش_بیشتر طولانی تر و سختتر کار کن.هفت_به آموزش مادام العمر عادت کن.هشت_به خودت حقوق بده!(منظور پس انداز کردن ده درصد حقوقه)نه_همه مطالب مورد نیاز حرفه خودت رو کامل یاد بگیر.ده_خودت رو وقف خدمت به دیگران کن.یازده_با خودت و دیگران صادق باش.دوازده_اولویت های اصلی زندگیت رو مشخص کن و روی اونا تمرکز کن.سیزده_یادت باشه آبروت در گرو سرعت و اعتماد پذیریته.چهارده_خودت رو از هر جنبه برای فتح قله های موفقیت آماده کن.پانزده_در تمامی کارها انضباط داشته باش.شانزده_خلاقیت ذاتی خودت رو به کار بگیر.هفده_دور افراد درستکار بگرد.هجده_مراقب سلامتیت باش.نوزده_قاطع باش و هدفمند حرکت کن.بیست_هرگز شکست رو در لیست احتمالی آینده قرار نده.بیست و یک_پشتکار زیاد داشته باش.می‌خواستم ببینی شجاعت واقعی چیست. اینکه مردی تفنگ در دست بگیرد نشانه شجاعت نیست. شجاعت واقعی آن هنگام است که قبل از شروع می‌دانی ترسیده‌ای، اما به‌هرحال شروع می‌کنی و برایت اهمیتی ندارد که چه پیش می‌آید و تو آن را به پایان می‌رسانی. تو همیشه برنده نیستی، اما بعضی وقت‌ها هم برنده خواهی شد.... کشتن مرغ مینا، هارپر لی</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 08:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوپ تنبل های از زیرکار دررو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%BE-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B1%D9%88-jloi1g9elrt8</link>
                <description>گاهی اوقات میدونی که باید کاری رو انجام بدی اما انجام نمیدی...دست خودت هم نیست.میدونی اگه الان این درس رو نخونی ممکنه چند روزه دیگه رفوزه بشی اگه این ماموریت کاری رو به بهترین نحو به اتمام نرسونی ممکنه اخراج بشی...گاهی میدونی زندگیت با عدم انجام کاری به فنا میره اما بازم اون لامصب روانجام نمیدی.خب من یه روش پیدا کردم.ابداع دستگاه تعهد.زیاد به کار رفته اونم توسط انسان های خیلی بزرگ که کارای فوق العاده ای کردن.یکی از این افراد ویکتور هوگوی بزرگواره.سردبیر یه انتشارات به ویکتور یکسال تمام برای نوشتن یه کتاب وقت میده اما ویکتور تمام وقتش رو صرف مجالس صرف چای و تحلیل کتاب و ادبیات و شعرخوانی و اینجور خوشگذرانی ها سپری میکنه...تا اینکه در خونه ویکتور به صدا درمیاد و سردبیر پشت در منتظر دریافت کتابه!هوگو با چرب زبانی مهلت 4 ماهه دیگه ای از سردبیر میگیره و قول میده که کتاب رو بنویسه.ویکتور اهمالکار ما برای اینکه خودش رو ملزم به انجام این کار بکنه تمومی لباس هاش رو میریزه توی یه صندوق قفلدار و میده به دستیارش تا از خونه همرو بیرون ببره.ویکتور به مدت 4 ماه به حالت نیمه برهنه درون خونه داشته کتاب مینوشته و به خاطر اینکه لباسی برای بیرون رفتن نداشته تموم 4 ماه رو مجبور بوده از خونه بیرون نیاد.اینم  عکس خونه ویکتور هوگو...من بودم کل عمرم رو از این خونه بیرون نمیومدم:)ویکتور هوگو کتاب گوژ پشت نوتردام رو در کمتر از 4 ماه مینویسه.کارل یونگ روانپزشک در دوره ای که اختلاف شدیدی با فروید پیدا کرده بود برای نوشتن کتابی درباره ضمیر ناخودآگاه به روستایی دورافتاده از شهر به اسم بولینگن میره و در برجی موسوم به برج بولینگن به دور از تمامی عوامل حواس پرتی کتابش رو به اتمام میرسونه...در اون دوره مخالفت کردن با تفکرات فروید شجاعت زیادی میخواسته و نوشتن کتابی در مخالفت با عقاید فروید نیازمند توجه و کار زیاد بوده که کارل یونگ از این دستگاه تعهد برای انجام کارش استفاده کرده.برج کارل یونگنیل استیونسون یکی از پیشگامان اصلی صنعت اینترنت هیچ حساب کاربری در فضای مجازی نداده و حتی آدرس ایمیلش رو هم کسی نمیدونه.اون میگه من وقت زیادی برای هدر دادنش در فضای مجازی ندارم.خانم جی کی رولینگ برای نوشتن مجموعه ای از کتاب هاش خودش رو توی یکی از اتاق های یه هتل به مدت چد ماه به دور از تمامی پلتفرم های مجازی و عوامل حواسپرتی حبس کرد و بعد از اتمام نوشتن کتابش از اسارت نجات پیدا کرد.البته به جز همه این افراد نویسنده مشهور کتاب ماجراهای تام سایر مارک تواین هم در اتاقی دور از خونشون مشغول نوشتن کتاب بوده طوری که برای صدا کردنش برای خوردن نهار باید با شیپور بهش خبر میدادن.اینم اتاق مارک تواین...چه ژستی هم گرفته.همه این افراد از ترفندی به اسم دستگاه تعهد استفاده کردن...باید یه تعهد بدید چیزی که میدونید اگر بهش عمل نکنید بدجوری به ضررتون تموم میشه.خب حالا ما چجوری میتونیم از دستگاه تعهد استفاده کنیم؟!چند تا مثال میزنم اما شما خودتون باید براساس زندگی خودتون و چیزهایی که براتون ارزشمندن دستگاه تعهد خودتون رو ابداع کنید.1_چک پول گرو بزارید.مثلا به دوستتون مقدار مشخصی پول که اصلا دوست ندارید از دستش بدید رو بسپارید و یا یه چک بنویسید و بهش بگید که اگر به تهعدتون عمل نکردید و کاری که گفتید رو انجام ندادید پول رو برای خودش برداره یا اینکه چک روبرگ کنه:)2_در صورت عدم انجام کار خودتون رو مجاب کنید که به جاش کار سخت و طاقت فرسایی انجام بدید تا حساب کار دستتون بیاد.اگر کارتون رو انجام ندادید باید چند روزی رایگان برای دوستتون یا هرفردی کارگری کنید کار خونه انجام بدیدو...3_میتونید مثل ویکتور هوگو خودتون رو توی خونه حبس کنید.تموم سایل حواس پرت کن تلوزیون لپ تاب اینترنت موبایل و..رو از خونتون بیرون کنید و بچسبید به کار.به خودتون قول بدید که بیرون نیاید تا زمانی که کارتون رو تموم کنید.4_چی؟!کارل یونگ؟!بله اونم میشه.یه راه دیگه این هست که مثل کارل یونگ بار و بندیلتون رو جمع کنید و برید یه جایی دور از تمام عوامل حواس پرتی و به دور از انسان ها:) همونجا بمونید و تمرکز کنید روی کارتون تا زمانی که انجامش بدید.و..راهکار های مختلفی رو میتونید در پیش بگیرید البته این دیوونه بازیا برای زمانی به کار میگیره که تنبلیتون بدجوری کار دستتون داده و چاره ای ندارید جز اینکه مجازات سخت براش در نظر بگیرید.پ.ن: من  یه زمانی برای غلبه بر اهمالکاریم به خودم قول دادم که اگر هر واحد برنامه ریزیم رو در طول روز انجام ندم یه سیلی دردناک از پدرم بخورم ??با اینکه برای پدرم سخت بود که اینکار رو بکنه اما ازش قول گرفتم که اینکارو بکنه...خلاصه این اواخر شدت و میزان سیلی ها زیاد شده بود و مثل اینکه پدرم هم بدش نمیومد?دستگاه تعهد دردناکم رو متوقف کردم اما باعث شد از ترس سیلی خوردن هم که شده کارای مهمم رو انجام بدم.خب دستگاه تعهد شما چیه؟!</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 23:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجاب آخه چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-bnbzqzkgsmgr</link>
                <description>سلام:)مادر من به عنوان زنی که من رو پرورش داده خانم محجبه ایه وحجابش رو کامل رعایت میکنه❤تا قبل از اینکه به سن تکلیف برسم هیچ اجباری برای پوشیدن روسری به من محول نمیشد و وقتی هم که به سن تکلیف رسیدم هیچ وقت برای انتخاب حجاب نه از سمت پدر و نه از سمت مادرم بهم فشاری وارد نکردن. به خاطر همین انواع مختلف تیپ بی حجاب البته در نوجوونی تا محجبه کامل چادری رو امتحان کردم و انتخاب کردم:)تیپ کابویی زدم??...امتحان پوشش یکزن زندگی آزادی?...امتحان پوشش دومحجبه چادری?...امتحان پوشش سهمامانم همیشه راه های انتخابی رو با توضیح مناسب پیش روی من قرار میداد و حق انتخاب رو به خودم واگذار میکرد.تا سن 12 سالگی من روسری میپوشیدم اما حجاب کاملی نبود تا اینکه بزرگتر شدم و خودم تصمیم گرفتم که اون چند تا تارموی آتشین رو هم بپوشونم ?با اینکه اغلب افراد خانواده پدری و مادریم بدحجاب یا شل حجاب هستن و عروسی های مختلط میگیرن اما من حتی توی عروسی ها هم اون شراره های آتش رو میپوشونم و یه تارش بیرون نیست? تنها فرد متفاوت موجود در کل خانواده پدری و مادریم بنده هستم:/??من چادر نمیپوشم اما حجابم رو کامل رعایت میکنم.مانتوی بلند وپوشیده روسری های بلند که روی سینه رو میپوشونه ساق دست گاهی هدشال و هد استفاده میکنم و میشه گفت تبرج و خودنمایی در پوششم وجود نداره.من بی نهایت عاشق حجاب شدم و تصور اینکه بدون پوشش کامل در جامعه حاضر بشم برام سخته..اما چی شد که عاشق حجاب شدم؟!خب راستش قبل از آشنا شدن با یسری افراد به دلایل دیگه ای حجاب داشتم.فکر میکردم ارزش و اعتبار زیادی بهم میده و تصور اینکه دیگران من رو صرفا جنس زن نبینن و به جای توجه بر ویژگی های جنسی و ظاهریم بر شخصیت و توانایی هام توجه کنن باعث میشد حجاب داشته باشم.از جلب توجه کردن و ورانداز شدن اندامم توسط دیگران هم اصلا خوشم نمیومد چون تجربه کرده بودم که با وجود پوشش بدن نما خیلی از مردا و پسرای توی خیابون به من نگاه میکردن و احساس امنیت نداشتم اما با وجود پوشش مناسب چنین نگاه هایی به حد صفر تقلیل پیدا میکرد.بیشر دلیل محجبه بودنم در همین دو دلیل خلاصه میشد تا اینکه:با همون افرادی که گفتم تاثیر زیادی روم گذاشتن آشنا شدم:)زنان تازه مسلمان شدهبله..افرادی که یه زمانی دین کاملا متفاوت و روحیات و تفکرات دیگه ای داشتن و حالا با ورود به اسلام دیدگاهشون کاملا تغییر کرده بود. https://wisgoon.com/pin/48408143/  https://www.aparat.com/v/heGsz  https://www.aparat.com/v/BLvqC توی آپارات چند تا ویدیو از زنان تازه مسلمان شده میدیدم که در یکی از ویدیو ها خانمی میگفت:زندگی در این کشور با وجود حجاب سخته و گاهی همسایه هامون با دید عجیب و متفاوتی بهمون نگاه میکنن اما من مسلمانم و برای عشق به خداوند حجاب رو انتخاب کردم.ملینا دیامز خواننده مشهور فرانسوی هم که مسلمان شده بود میگفت:چطور میشه ایمان آورد و حجاب نداشت؟! حجاب و ایمان دو بخش جدانشدنی از هم هستن.یکی دیگه از اونا میگفت:وقتی ما تصمیم گرفتیم که مسلمان باشیم باید مسلمان باشیم نمیشه که نیمه مسلمان باشیم و هرکاری که خودمون دوست داشتیم و انجام بدیم و هرکدوم رو که علاقه نداشتیم انجام ندیم:)این حرف خیلی روی من تاثیر گذاشت...نیمه مسلمان؟!چقدر ما نیمه مسلمان زیاد داریم.ما به عنوان مسلمان راه و روشی که دین کامل و عالی بهمون توصیه کرده رو در پیش نمیگیریم و خیلی از اوقات در انجام اصول دین کوتاهی میکنیم.حجابی که شما دختران و زنان مسلمان دارید نشان دهنده ابراز عشق شما به خداونده...وقتی خودتون رو میپوشونید و به عنوان زنان مسلمان عفیفه شناخته میشید خداوند از دیدن شما لذت میبره..به فرشته هاش میگه:میبنید؟! بنده قشنگ منه ها:) به خاطر من خودش رو پوشونده...داره بهم عشق میورزه.??و چه چیزی قشنگ تر از این؟!حجابی که شما دارید تاج بندگی شماست...من محجبه نیستم چون اعتقادی بهش ندارم.دل من پاکه همینجوری هم از خیلیا جلوترم.کجای قرآن گفته که باید حتما حجاب داشت پس لا اکراه فی الدین چیه؟!در پاسخ به تمام این شبهات و سوالات که یه زمانی هم برای خود من ایجاد شدن باید بگم که:1_به عنوان یک زن مسلمان چطور میشه که به حجاب اعتقادی نداشته باشید؟! حضرت فاطمه زهرا«س» که نمونه بارز یک زن مسلمان کامل و بلند مرتبه هستن با پوشش کامل در جامعه حضور پیدا میکردن...نه فقط زنان مسلمان بلکه در سایر ادیان هم زنان مومن دارای پوشش مناسب بودن مثل حضرت مریم«س» که در تمامی نقاشی ها و تصاویر دارای پوشش مناسب هستن راهبه های مسیحی هم همونطور که میبیند لباس پوشیده دارن و موهاشون کاملا پوشیدس...??با یه سرچ ساده در اینترنت پوشش کامل زنان یهودی رو هم خواهید دید.تمامی زنان مومنی که در قرآن ازشون اسم برده شده دارای پوشش مورد پسند خداوند بودن.2_در این موضوع شکی نیست که دل شما پاکه فطرت ابتدایی تمامی انسان ها پاکه و همه ما پاک و بی گناه به دنیا میایم اما آیا همیشه پاک باقی میمونیم؟!فکر کردن به موضوعات جنسی به خودی خود گناه نداره اما حضرت عیسی«ع» در این باره گفتن که اگرچه گناهی نداره اما مثل خونه ای میمونه که تمام در و دیوارش در اثر دود آتش برافروخته شده سیاه بشه...ممکنه کل خونه خراب نشه اما در و دیوارش زشت و کریه و سیاه خواهد شد.وقتی با پوشش بدن نما و بی حجاب در جامعه حضور پیدا میکنید زمینه ایجاد انواع گناهان رو برای خودتون و دیگران ایجاد میکنید...اگر فکر میکنید که چند تارموی شما تاثیری نداره پس چرا اینقدر بهش میرسید؟رنگش میکنید..دکلره و فرش میکنید گاهی هم صاف؟! پس حتما در افرایش جذابیتش نقش داره و وقتی چیزی جذاب باشه به سمتش جذب میشن...مطمئن باشید که کوچکترین جذابیت های جنسی شما زنان برای مردان قابل توجه هست و حتی اگر 100 نفر هم بی توجه باشن بالاخره یک نفر پیدا میشه که توجه کنه که البته اغلب افراد توجه میکنن این چیزی هست که در فطرت تمامی مردانه یه چیز طبیعیه و نمیشه به خاطر این ویژگی سرزنششون کرد.پاک بودن دل برای همیشه نیست و یادتون باشه اگر جوانب احتیاط رو رعایت نکنید ممکنه یه روز چشماتون رو باز کنید و ببینید قلب پاکتون رو از دست دادید.3_دقیقا درست میگید:) خداوند صریحا در قرآن بیان کرده که هیچ اجباری در دین نیست...یعنی چی؟!یعنی اینکه ای انسان فکر نکن که نعوذ باالله من به دست و پات میفتم و ازت خواهش میکنم که راه و روشی که من برات فرستادم رو در پیش بگیری نه!معارف دینی صرفا برای یسری انسان هایی هستن که من اجازه میدم هدایت بشن.هیچ اجباری به پذیرش نیست دوست نداری راهی که من بهت دستور دادم رو ادامه نده همه افراد لایق نیستن.خداوند در قرآن به صراحت اعلام کرده که زنان مسلمان باید خودشون رو بپوشونن و مردان هم نگاه هاشون رو حفظ کنن...این دستوریه که خداوند بیان کرده و با نظر و عقیده دیگران تغییر نخواهد کرد.اگر میخوای مسلمان باشی باید به دستور خداوند گوش بدی و حجاب داشته باشی...خداوند هیچ وقت برای انجام دستوراتش به ما التماس نمیکنه...درواقع دستورات الهی یجور هدیه خداوند به ما هستن خواستی بپذیر نخواستی هم هرچیز دیگه ای غیر از خداوند رو انتخاب کردی چرا؟!چون خداوند حجت رو بر تمام بندگانش تموم کرده و جدی جدی با کسی شوخی نداره.در عین حالی که مهربان ترین مهربانان هست:)بیشتر خانم هایی که تازه مسلمان شدن دلیل انتخاب حجاب رو ابراز عشق به خداوند اعلام کردن.من هیچ دلیلی زیباتر از این برای حجاب داشتن نمیتونم پیدا کنم.عشق به خالق خودت.?به محبوب حقیقی و کسی که هر لحظه و ثانیه بهت عشق میورزه و وقتی تو محجبه هستی با اینکار در برابر تمام محبت های خداوند یه سبد گل پر از عشق با حجابت براش میفرستی..خداوند از دیدن تو عشق میکنه و توهم با نثار عشق به خداوند لذت میبری.این از مزایای بی شمار زن بودنه:)دختر خانمای عزیر مسلمانی که دارید این پست رو میخونید من به عنوان یه دختر 19 ساله اطلاعات زیادی ندارم بذارید بهتون بگم که خانواده چندان مذهبی هم ندارم اما از صمیم قلبم حس خوب عشق ورزی به خداوند با حجاب رو حس کردم..چون تجربه کردمباور کنید اگه یه مدتی با حجاب و پوشش مناسب در جامعه حضور پیدا کنید به حس خوب عفیف بودن و مورد پسند خدا بودن که برسید دیگه دلتون نمیاد متبرج و بی حجاب حضور پیدا کنید.یه نکته: شما مجبور نیستید صرفا برای حجاب چادر رو انتخاب کنید.متاسفانه دیدی که در جامعه وجود داره به این صورته که یا چادر یا هیچ...در این صورته که خیلی از افراد میگن خب ما به چادر علاقه ای نداریم پس میرن سراغ بی حجابی.چارد حجاب برتر و کامله و اگه بخوای خیلی دیگه دل خدارو به دست بیاری و شبیه حضرت فاطمه بشی چه بهتره که چادر بپوشی:)اما برای حجاب داشتن مجبورنیستی که لزوما چادر بپوشی...تا الان به حجاب خانم ها در کشور های دیگه اسلامی مثل لبنان و پاکستان و سوریه و..توجه کردید؟!در برخی جاها عبای بلند میپوشن برخی ها لباس گشاد با شلوار های گشاد مثل شلوار بگ و نیم بگ استفاده میکنن...فکر نکنید که باحجاب بودن با شیک پوشی و مرتب بودن منافاتی داره شما میتونید در عین اینکه محجبه هستید بسیار شیک و باوقار و مرتب به نظر بیاید.مثلا از این به بعد سعی کنید به جای ساپورت پوشیدن و یا شلوار های اسکینی که خیلی جذب هستن از شلوار های گشاد تری استفاده کنید تا پاهاتون کامل نمایان نشه...یا وقتی شلوار مام استایل میپوشید و قوزک پاهاتون مشخصه از جوراب بلند استفاده کنید.میتونید به جای شال های کوتاه که موهای سرتون رو کامل نمیپوشونن از روسری های شیک بلند و یا هدشال استفاده کنید:)من تازگیا عاشق این هدشالا شدم  خیلی شیکن??اگه مانتوی بلند پیدا نکردید حتما سعی کنید زیر مانتوی کوتاهتون شلوارای گشاد و شیک بپوشید تا همه جای بدنتون پوشیده باشه.به این پست نگین سر بزنید تا مدل های مختلف و زیبای حجاب رو ببینید.. https://vrgl.ir/BbDLQ یه نکته دیگه که ممکنه در ذهنتون باشه و از حجاب داشتنتون جلوگیری کنه تصور وجود افرادی با حجاب اما با کردار نامناسبه...ممکنه خانم های محجبه ای رو دیده باشید که رفتار عفیفانه و باحیا از خودشون نشون نمیدن و دید شمارو نسبت به باحجاب بودن عوض کرده باشن...متاسفانه اینجور افراد کم نیستن اما بد بودن یسری افراد در غالب حجاب داشتن دلیل بر بدبودن خود حجاب نمیشه شما باید به الگوی کامل زنان مسلمان یعنی حضرت فاطمه زهرا توجه کنید ایشون چطور بودن؟!شما هم همونطور باشید ملاکتون افراد دیگه نباشه چون همه کامل نیستن و امکان خطا برای هرفردی هست..پس بیاید همه تبلیغات دیگه ای که برای حجاب میشه مثل شکلات بدون روکش و یا مروارید در صدف و اینجور چیزا رو بزاریم کنار که واقعا تاثیری در من نداشتن احتمالا برای شما هم بی فایده بوده... حتی اگه یه دلیل قانع کننده اصلی صرف نظر از تمامی دلایل دیگه برای حجاب داشتن وجود داشته باشه عشقه به خداونده...اگه محجبه باشید که میدونید چی میگم و اگر نیستید شما هم میتونید حس خوبش رو تجربه کنید فقط امتحان کنید:)باورکنید نمیتونید تصور کنید که حجاب چقدر شما دختران رو زیباتر میکنه از جمله خودم رو??وقت کردید این مستند از خانم میلنا دیامز رپر مشهور فرانسوی که مسلمان شدن رو تماشا کنید و ببینید که چه سختی هایی رو برای مسلمان بودن تحمل کرده اما وقتی اینجوری عاشق خدا بشی حاضر نیستی هیچ چیز مادی و فانی رو با عشق حقیقی خداوند معاوضه کنی:)اینم لینکش...https://telewebion.com/episode/x541f204اگه میخوای از فلسفه حجاب و ارزش هاش و حد و حدودش هم آگاهی پیدا کنی کتاب مسئله حجاب شهید مطهری رو بخون...پی دی افش در اینترنت موجوده...به خیلی از سوالاتت جواب خواهد داد.موفق باشید.</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 11:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی و چقدر بخوابیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66591574/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-qrz7hib91eg3</link>
                <description>یکی از چیزایی که همیشه در زندگیم زیاد باهاش کلنجار رفتم و دست و پنجه نرم کردم خوابه...قبلاخوابم هیچ نظمی نداشت و اگه کسی ازم میپرسید دقیقا کی میخوابی و بیدار میشی نمیتونستم جواب دقیقی بدم.در یه دوره ای از زندگیم به بی خوابی شدیدی مبتلا شده بودم و نمیتونستم بخوابم یه کابوس واقعی و درد بسیار وحشتناکی بود. در حالی که کل شب رو نخوابیده بودم و ساعت 5 صبح بالش رو روی سرم فشار میدادم که خوابم ببره پدرم بیدار میشد و با صدای بلند تیکه کلامی که از دکتر شریعتی رو یاد گرفته بود میگفت:عمر را به بیداری باید گذراند زیرا سالها به اجبار باید خفت..?بیدار شو..?ببین چه حرف قشنگی زده دکتر شریعتی!?عمر را به بیداری باید گذراند زیرا؟! بقیش رو بگو ببینم:/?بیدار شو تنبل!?و من هم مجبور میشدم فشار بیهوده وارد کردن با بالش به سر و گوش مبارک برای خوابیدن رو رها کنم و روز رو با حالتی گیج شروع کنم.از خوردن انواع قرص های خواب آور تا عوض و بدل کردن انواع بالش های نرم و سفت و بلند وکوتاه و...همه راه هارو امتحان کردم اما هیچ کدوم جواب نمیداد.تنها راه حل پیشنهادی خانواده هم عدم فکر کردن به چیزی بود:/وضعیت هر روز من:/اون موقع بود که به ارزش نعمت خوابیدن پی بردم.وقتی بی خوابی میگیری درواقع خوابت میاد اما خوابت نمیاد...انگار مغزت ارورمیده و نمیدونه که باید چیکار کنه؟!فیلم کلوپ جنگ رو دیدید؟! تنها راه حلی که راوی داستان برای بی خوابیش پیدا کرد شرکت در جلسات گفتو گوی مردان دارای سرطان پروستات و بغل کردن باب بود..واقعا جواب داد?اما خب برای من انجام چنین کاری مقدور نبود? بنابراین سعی کردم به نحو دیگه ای مشکلم رو درمان کنم.خواب مسئله مهم و اساسی برای زندگی و حیات بشره.باید به مقدار کافی و در زمان مناسب باشه اما دقیقا کی باید خوابید و بیدار شد؟ چقدر باید بخوابیم؟!این آقایی که عکسش رو پایین میبینید اسمش هال الروده.هال بچه های ویرگول...بچه های ویرگول هال!یه نویسنده آمرکیایی هست که کتاب معجزه سحر خیزی رو نوشته و در دنیا مشهور شده.ایتدای کتاب با کمی توضیح درباره زندگی هال شروع میشه...هال الرود به عنوان یه پسر 19 ساله زندگی موفقی داشت که یه روز با دوست دخترش تصادف میکنه و به کما میره.بیچاره هالدوست دخترش هم درجا ولش میکنه...چه ظالم??دوست دختر هال هم نمونه بارز بدی دوستیه?«وی میخواهد تبلیغ پست قبلیش را بکند» https://vrgl.ir/7b1VT تصادف وحشتناکی بوده و دکترا میگن که هال دیگه توانایی راه رفتن نداره اما هال امیدش رو از دست نمیده و خیلی تلاش میکنه و حالش خوب میشه و راه میره.کاری به اینکه چجوری تونسته این کار رو بکنه و آیا هال الرود بزرگنمایی کرده یا نه نداریم.میخواسته بگه یعنی زندگی سختی داشتم و همه چیز یه دفعه ای نابود شد.در دوره ای از زندگیش دچار بحران مالی شدید میشه و مثل یه سیب زمنی کپک زده میوفته گوشه خونه و نمیدونه که باید چیکار کنه؟!تا اینکه دوستش بهش زنگ میزنه و میگه:هال فقط صبح ساعت 5 بیدار شو و برو بیرون بدو!هال هم که میگه من چیزی برای از دست دادن ندارم پس انجامش میدم.تاثیر حال خوبی که این کار روی هال الردود میزاره باعث میشه که چند تا کار خوب دیگه هم به این روتین اضافه کنه و نظمی که در زندگیش ایجاد میشه باعث میشه از دل مشکلات بیرون بیاد.بعد از مدتی هم کتاب معجزه سحر خیزی رو مینویسه وکتابش در سراسر دنیا غوغا میکنه.خب حالا کی باید از خواب بیدار بشیم؟!هال الرود زمان های مختلفی رو برای بیداری امتحان کرد و توی کتابش به ما پیشنهاد میده که ساعت 5 صبح از خواب بیدار بشیم البته خودش در ادامه میگه که :به تجربه من ساعت 5 بهتره و من خودم ساعت 5 صبح بیدار میشم تازگیا به این نتیجه رسیدم که آلارم گوشیم رو روی ساعت 4 صبح تنظیم کنم!خب میدونید هال الرود خیلی هم کار شاخی نکرده 1400 سال قبل پیامبر عزیز ما حضرت محمد«ص» گفته بودن که بهترین وقت بیداری پیش از طلوع آفتابه...پیامبر اكرم صلى الله وعلیه وآله فرمود:اينكه نماز صبح را بجا آوردم سپس در جايى بنشينم و خداى عزيز و بزرگ را ذكر بگويم تا آفتاب طلوع كند پيش من محبوبتر است از اينكه اسب را زين كرده و به جهاد در راه خدا پردازم.فقط هال با سختی به این نتیجه رسیده و ما بهمون از بدو تولد گفته شده.بیچاره هال?این کلیپ زیر رو هم ببینید تا از بهترین وقت خوابیدن اطلاع پیدا کنید. https://qurantv.ir/content/144147 بهترین وقتی که برای خوابیدن میشه انتخاب کرد بین ساعت 8 تا 10 شب و بهترین وقت بیداری بین ساعت 3تا قبل از اذان صبح شهرتونه.خوابیدن بین ساعت 9 تا 2 شب حکم ده ساعت خوابیدن در ساعات دیگه روز رو داره...حالا تصور کنید که با کاهش مقدار خواب و از طرفی افزایش کیفیت خواب چقدر بازدهی کار ما افزایش پیدا میکنه.هم زمان بیشتری برای انجام کارهای خودمون داریم و هم اینکه بدن سالم و خواب مناسبی خواهیم داشت.سعی کنید زود از خواب بیدار بشید.اگه عادت ندارید میتونید دوتا راهکار رو در پیش بگیرید:1_یهویی:)..شیرجه بزن وبیدار شو?خب این روش اولش دردآوره...باید آلارم گوشیت رو روی ساعت 4 صبح تنظیم کنی و ممکنه قبلش ساعت 2 خوابیده باشی اما به هرحال باید دل از تخت خواب بکنی و با هر بدبختی شده بیدار بشی..سعی کنی نخوابی و تا شب تحمل کنی بعدش شب زود خوابت میبره و صبح به راحتی ساعت 4 بیدار میشی...البته گفتم که روزای اول ممکنه درد بی خوابی رو مجبور باشید تحمل کنید.2_تدریجی...آهسته و پیوسته.?این روش هیچ وقت برای من جواب نداد اما همون روش داداشمون جیمز کلیره دیگه..عادت اتمی باید اتم اتم ساعت رو بکشی عقب تا برسی به ساعت 3 نصف شب.مثلا الان ساعت 10 بیدار میشی فردا 9:45 بیدار شو..پس فردا 9:30 و پس پس فردا(بعد پس فردا میشه چی؟! ?بلد نبودم) ساعت 9:15...بعد دیگه خودتون میدونید.من در دسته انسان هایی هستم که مورد اول بیشتر برام جواب میده.پس این از ساعت خواب... حالا چیکار کنیم بعد از بیدار شدن؟!هال الرود شش تا کار رو بهمون پیشنهاد میده که کلش در شکل زیر نشون داده شده.سکوت کن(یه جایی بشین و به هیچ چیزی فکر نکن چیزی نشنو نبین چشمات رو ببند و چند دقیقه از سکوت صبح لذت ببر) محض اطلاع چون مسلمان هستی میتونی بجای سکوت و اتلاف وقت نماز بخونی هم سود دنیایی رو میبری هم خیالت از بابت آخرت راحت میشه اگه قبل اذان صبح بیدار شدی میتونی نماز شب هم بخونی که دیگه نور  علی نور میشه:)مطالعه کن(حتی اگه شده یه صفحه کتاب...کتاب درسی که از روی اجبار میخونی منظورم نیست یه کتاب انگیزشی یا کتاب مورد علاقت رو بخون..اگه علاقه ای به خوندن کتاب نداری میتونی روزنامه بخونی)اهداف و رویاهای زندگیت رو تجسم کن(یه چند دقیقه بشین و درباره اهدافی که داری تصویر سازی کن..دوس داری وقتی رسیدی به هدفت چه لباسی بپوشی؟ صداهارو میشنوی؟ بوها ...صدای تشویق...نور..احساساتت و...البته من خودم به جای رویاسازی برای زمان های دور سعی میکنم اهداف یه روز رو در نظر بگیرم و روی برگه بنویسم و تجسم کنم)چند خطی بنویس(میتونی توی دفتر یاداشتت یه چیزی بنویسی یا توی دفترچه خاطراتت یا میتونی بیای ویرگول و حتی دو خط هم شده بنویسی...مطمئن باش حس خوبی بهت دست میده)ورزش کن(10 دقیقه هم که وقت بزاری ارزش خودش رو داره میتونی همون صبح پاشی بری بیرون پیاده روی یا باشگاه...یا اینکه توی خونه ورزش کنی...من چون خودم وقت باشگاه رفتن ندارم از این اپلیکیشن های موبایل برای ورزش استفاده میکنم.امتحان کنید خیلی خوبن.این اپلیکشن های home work out خیلی خوبن:)کتابی که هال الرود نوشته بود کتاب خوبی بود و نکات مثبتی رو میشد ازش یادگرفت وقت کردید مطالعه کنید اما کل کتاب توی همون عکس بالایی که گذاشتم خلاصه میشد:)راستی خداروشکر در گذر زمان بی خوابی من درمان شد و الان قدر نعمت خواب رو میدونم..امیدوارم شما هم صبح زود بیدار بشید و از این موهبت بی نظیر سحر خیز بودن بی بهره نمونید. https://vrgl.ir/UFmDL اینم گذاشتم آخر پست...پستم بی ضرب المثل نمونه.??سحر خیز باش تا کامروا شوی? ...بله بله «دیگه اینجوریاست من خیلی ضرب المثل بلدم»??</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 07:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی درباره دوستی پسر و دختر?</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-zlvv2ct2uboy</link>
                <description>سلام وقت همگی بخیر:) پست نگین خانم ویرگول رو درباره روابط پسر و دختر خوندم و تحریک شدم که منم یدونه بنویسم?? خب برو که بریم:) https://vrgl.ir/4U9ph وقتی 4 یا 5سالم بود تموم بچه های همسایه هامون پسر بودن و از اونجایی که من طاقت توی خونه موندن رو  نداشتم باید میرفتم بیرون و توی کوچه از صبح تا شب بازی میکردم در نتیجه دوستام شده بودن آرمان و علی و سلمان و امیر محمد و..?اونموقع ها توی ذهن هیچکدوممون دختر یا پسر بودن طرف مهم نبود..روزگار به خوشی و خوبی میگذشت تا اینکه دعوا شد...سر اینکه من با کدوم یکی از اونا بیشتر دوستم??دعوای آرمان و امیر محمد مثلا??خلاصه کتک کاری شد و ماجرا به سنگر درست کردن توی کوچه و پرتاب سنگ کشیده شد که نزدیک بود در این بین من تلف بشم?پس مامانم به سرعت برق و باد اومد و ماجرای دوستی ما به همینجا ختم شد...وقتی 10 12ساله شدم مامانم خیلی روی رفتار من با جنس مخالف حساس تر شده بود و دیگه اجازه نمیداد که نزدیک جنس مخالف هم بشم چه برسه به بازی کردن..با ورود به کلاس هفتم و از سن 13 تا 16 سالگی هورمون های جنسی شروع کرده بودن به فوران کردن و مسلما فکر کردن به جنس مخالف هم خواه ناخواه سراغ آدم میومد...این دوران نوجوونی هم واقعا عجیبه ها:/نه بزرگ محسوب میشی و نه کوچیک:/بدنت شروع به تغییر میکنه و تموم جوش های عالم پناه میارن به صورتت اونم درست وقتی که خیلی روی قیافت حساس میشی. و اغلب اوقات هم محل استقرارشون روی دماغ بادکرده مبارکه?با وجود تدابیر شدید امنیتی که توی خونه ما در جریان بود من حتی به دوستی با جنس مخالف  در این دوران فکر هم نمیکردم.. البته متاسفانه یا خوشبختانه این تدابیر فقط برای بنده بود و برادر گرامی مصداق بارز بچه پایینی عکسه? دختر خانمای زیادی از همکلاسیام بودن که درگیر اینجور روابط شده بودن..متاسفانه خیلیاشون آسیب های بسیار جدی و ناراحت کننده ای دیده بودن و حتی بعضی از افراد به خودشون آسیب زده بودن...تماشای حال روحی و دغدغه این افراد برای من کافی بود تا سراغش نرم..من تجربه دوستی با جنس مخالف رو ندارم و از این بابت خوشحالم..ارتباط هایی که زیر بیست سال شکل میگیرن به معنای واقعی کلمه بچه بازی و تلف کردن وقت و احساساته اما بعدا با دیدن نمونه های زیاد متوجه شدم که اینجور ارتباطات با جنس مخالف برای بالای 20 ساله ها هم سودی نداره گرچه فکر کنن که حالا عاقل و بالغ شدن و میتونن روابط رو کنترل کنن!!بیشتر آسیب هایی که در اینجور ارتباطات وجود داره نثار دخترا میشه با توجه به شرایط اجتماعی فرهنگی و صد البته روحیات متفاوت با پسران.من براساس چیزی که در اطرافم دیدم دارم درباره این قضیه نظر میدم و صد البته کاری به استثناعات نداریم...بله ممکنه از هر 1000 رابطه یکیش بد پیش نره و انتهای خوبی داشته باشه اما چه دلیلی دارید که نشون بده روابط شما جزو اون 999تای شکست خورده نیست؟!خب حالا چه آسیب هایی؟1_میتونه تا مرز ایجاد افسردگی شدید و بیماری های روحی پیش بره!کلیپ زیر رو ببینید? https://www.aparat.com/v/vXJWS امروزه دیگه کافیه صفحه ایسنتاگرامتون رو باز کنید تا با موج عظیمی از کلیپای رل و تنهایی و دل شکستنا روبرو بشید.نکته ای که توجهم رو به خودش جلب کرده زندگی مامان بزرگا و بابابزرگامونه اون موقع کمتر کسی رل میزد?اصلا نمیزد:/ وگرنه آبروش میرفت...میرفتن خواستگاری ازدواج میکردن و بدون مشکل تا 80 سالگی زندگی میکردن و اینقدر هم بابت روابط شکست خورده مثل رابطه های امروزی ذهنشون درگیر نمیشد.کم نیستن دختر و پسرها و افرادی که اعتمادشون رو نسبت به جنس مخالف به طور کلی از دست دادن...دوستی دارم که بعد از تجربه سه تا دوست پسر از تموم پسرا متنفره و میگه تمایلم برای ازدواج به صفر رسیده ومتاسفانه چنین افرادی کم نیستن.چه بسیار نوجوونایی که ممکنه سر همین قضایای مزخرف احساساتی بچگانه دست به خودزنی و آسیب به خودشون و خدایی نکرده خودکشی بزنن...نگید که ندیدید که باورنمیکنم:)2_شانس ازدواج خوب کاهش پیدا میکنه! https://www.aparat.com/v/PlMXF اغلب این روابط به ازدواج ختم نمیشن و در جامعه سنتی که هنوز در خیلی از شهرهای ایران رواج داره اگر دختر خانمی با پسرای زیادی در ازتباط بوده باشه تمایل به ازدواج با این افراد هم کاهش پیدا میکنه. این موضوع برعکسش هم صدق میکنه اما بیشتر متوجه دخترا هست.پدرم دوستی 32 ساله داره که وضعیت مالی به شدت خوبی داره اما تا الان ازدواج نکرده...قبلا تجربه انواع روابط با جنس مخالف رو داشته...وقتی پدرم علت عدم ازدواجش رو پرسید گفت:والا دختری که من میخوام نیست! ترجیح میدم همسر آیندم قبلا با کسی در ارتباط نبوده باشه و فقط با همچین دختری ازدواج میکنم.?من اون موقع از این حرفش تعجب کردم و تاحدودی ناراحت هم شدم..چطور ممکنه فردی که خودش حد و حدودهای زیادی رو رعایت نکرده حالا به دنبال فردی کاملا متفاوت با خوش هست؟!3_میتونه برای زندگی مشترک آینده مشکل ساز بشه.ایجاد حس بی اعتمادی در دوطرف نتیجه داشتن ایجور روابطه..خب میدونی طرف با خودش فکر میکنه اینکه قبلا با من ارتباط داشته چه دلیلی داره که با بقیه نریزه روهم؟خیلی از افراد هم در عشق های ناکام قبلی خودشون باقی میمونن و شروع میکنن به مقایسه همسرشون با دوستهای قبلی زندگیشون.بعضی از افراد هم ممکنه درحالی که در عشق رل قبلی به سر میبرن تن به ازدواج به فرد دیگه ای بدن.یه سر به نی نی سایت بزنید شدت فاجعه رو درک میکنید?4_عقب افتادن از اهداف اصلی زندگی...رابطه با جنس مخالف حس خوبی به آدم میده اصلا اگه احساس خوبی بهمون نمیداد که سراغش نمیرفتیم اما به بهای آسیب هاش نمیارزه.وقتی وارد رابطه با فردی میشی باید وقت و توجه و تمرکزت رو براش خرج کنی وگرنه رابطه جواب نمیده..از صحبت های طولانی مدت روزانه گرفته تا اهمیت دادن به احساسات شخصی که معلوم نیست در آینده اسمش رو حتی یادت بمونه یا نه؟!بنابراین برای فردی که وقتش ارزشمنده و به دنبال هدف ارزشمندیه نمیزاره که به خاطر  خوشی زودگذر خوشی های واقعی و ارزشمند ازش گرفته بشه.نمرات بد ناشی از چت طولانی تا ساعت 3 نصف شب:/5_رابطه های زیادی مرتبط با شهوت جنسی!خیلی از اوقات این روابط با دوست دارم...تو عشق زندگیمی..بدون تو نمیتونم زندگی کنم و..شروع میشه و به رابطه جنسی نامشروع کشیده میشه..که متاسفانه آسیب های بی شماری به دنبال داره.گاهی این روابط تا جایی پیش میرن که واقعا کنترل و افسار مدیریت از دست خارج میشه.با یه دست گرفتن ساده شروع میشه بعد میرسه به بغل و بعد بوس و بعدشم منکراتی میشه?❌برخی افراد هیچ وقت فکرش رو نمیکردن که درگیر چنین روابطی بشن و کار بخواد به اینجا کشیده بشه اما زهی خیال باطل همیشه امکان لغزش برای همه هست پس خوب مراقب باشید که دارید چی رو به چی میفروشید.همش با یه بوس شروع شد?دوتا ویدیوی زیر واقعیت تمام ماجرارو نقل میکنه:) https://www.aparat.com/v/Uznlc  https://www.aparat.com/v/6jKD1  https://vrgl.ir/m3fAj  https://vrgl.ir/pkpYG خلاصه  و لب کلام اینکه:دختر خانمای گل اگه پسری واقعا دوستون داشته باشه میاد خواستگاری??حواستون باشه تن به دوستی ندید:)وآقا پسرای گل برید خواستگاری کسی که دوست دارید اگه واقعا دوستون داشته باشه مشکلات مالیتون رو میپذیره الکی نگید پول نداریم? ?</description>
                <category>bella</category>
                <author>bella</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 18:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>