<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های They Call Him Avano</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66617739</link>
        <description>به ساکتی شب‌های تاریک
به آرامی دریای آبی
بیدار اما خاموش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:32:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2894650/avatar/BQeHWc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>They Call Him Avano</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66617739</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حقیقت در آینه است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66617739/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oiu1bpnbbsjp</link>
                <description>ریچارد گفت: &lt;&lt;این همان خانه هست؟!&gt;&gt;آرکا باری دیگر به کاغذ نگاهی انداخت و سرش را تکان داد. نوری از پنجره‌های خانه دیده نمی‌شد. ریچارد به دوسوی کوچه نگاهی انداخت و تا جایی که نور فانوس تاریکی شب را می‌شکافت و چشمان ریچارد توان دیدن داشت هیچ رهگذری در کوچه رد نمی‌شد. به آرامی به سوی در چوبی قهوه‌ای رنگ خانه گام نهاد و جلوی در زانو زد و تلاش کرد که قفل در را باز کند. طولی نکشید که ریچارد قفل در را باز کرد و آن را به آرامی هل داد. در بی صدا باز شد و داخل خانه تاریک بود. ریچارد فانوس را به دست گرفت و وارد خانه شد به دنبال او آرکا هم وارد شد. بلافاصله از بوی تعفن، جلوی دهان و بینی‌شان را گرفتند. هنگامی که نور فانوس بر روی محیط داخل خانه تابید ریچارد گفت: &lt;&lt;عجب افتضاحی!&gt;&gt;خانه انگار میدان جنگ شده بود. صندلی ها بر روی زمین افتاده و میز چپ شده بود و بالشتک صندلی ها پاره شده بودند و تمام کف چوبی را پر پوشانده بود. در حالی که ریچارد در تلاش بود تا از اتفاقی که در آنجا رخ داده بود سر در بیاورد، توجه آرکا به آینه بزرگ شکسته شده روی دیوار راهرو جلب شد که تیکه های آن بر روی کف راهرو ریخته شده بود. ناگهان چشمش به رد خونی افتاد که تا انتهای راهرو کشیده می‌شد و از دری که نیمه باز بود می‌گذشت. رد خون را دنبال کرد و وارد اتاق شد بلافاصله فریاد زد: &lt;&lt;ریچارد! زود باش بیا اینجا!&gt;&gt;ریچارد به سرعت وارد اتاق شد و گفت: &lt;&lt;چی شده چرا داد می‌زنی؟&gt;&gt;چشمانش به جنازه خونین مردی که دراز کش رو به دیوار بود افتاد. مرد با دستان خونین‌اش بر روی دیوار جمله ای نوشته بود. ریچارد هنگامی جمله را خواند ابروانش در هم رفت: &lt;&lt; حقیقت در آینه است؟!&gt;&gt;</description>
                <category>They Call Him Avano</category>
                <author>They Call Him Avano</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 14:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ماموریت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66617739/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-i8pkzux2r6mq</link>
                <description>کمی به یازده شب مانده بود، اما سکوت خیابان را در بر گرفته بود. با اینکه باران پاییزی خیلی وقت بود که بند آمده بود خیابان خیس و گودال هایش از آب پر شده بود.مردی کلاه به سر، با پالتو و شلوار مشکی در ایستگاه اتوبوس بر روی نیمکت نشسته بود. نور لامپ بالای سرش خاموش و روشن می‌شد و محدوده کمی از تاریکی خیابان را روشن نگه می‌داشت.نسیم سردی شروع به وزیدن کرد و صدای قدم هایی سکوت خیابان تاریک را شکست. صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک تر می‌شد. فردی از تاریکی شب وارد محدوده نور شد. زنی بود با لباس هایی به شکل و شمایل مرد درون ایستگاه. در دستش پرونده ای بود. کنار مرد نشست و به نیمکت تکیه داد. سایه کلاهش نیمه بالایی چهره‌اش را در تاریکی می‌پوشاند.زن گفت: &lt;&lt; آقای هنریک براون قبولی شما را در آزمون های استخدامی سازمان تبریک میگم.&gt;&gt;با دستانش که در دستکش های مشکی بود. پرونده را باز و شروع به مطالعه آن کرد و گفت:&lt;&lt; متاسفانه یکی از اعضای سازمان چند وقت پیش‌ها ماموریت گرفتن یکسری اسناد و مدارک محرمانه را بر عهده داشته اما به طرز مشکوکی قبل از انجام ماموریت به قتل رسیده و الان اسناد در دست گروه مافیای شمال شهر افتاده. خوشبختانه سازمان تونسته اونهارو پای میز معامله بکشونه_رو به مرد کرد_اولین ماموریتی که سازمان به شما واگذار کرده این هست که به همراه یکی دیگر از اعضای سازمان وارد معامله بشید و اسناد و مدارک رو به طور کامل و تا حد ممکن بدون هیچ کشمکشی از اونها بگیرید.&gt;&gt;سپس پرونده را بست و به دست مرد داد و گفت: &lt;&lt; همه اطلاعات لازم در خصوص تاریخ و مکان معامله و همچنین مشخصات کسانی که قرار وارد معامله شوند ذکر شده.&gt;&gt;مرد سری تکان داد و از جایش برخواست و با گام هایی بلند از ایستگاه دور شد.این داستان بر اساس یه چالش تکمیل شده و چالش اینجا بود که ما می‌باست یه داستان ۶۰۰ کلمه بنویسیم و علاوه بر اون یه داستان ۵۰۰ کلمه دیگر بر اساس الهامی که با بو کردن پرده خانه بدست می‌آوریم!داستان اول را در خصوص موجودات فضایی نوشتم و دومی را در خصوص امتحانات نوبت اول!(نمی‌دونم چرا با بو کردن پرده خانه‌ام یاد دوران بارون پاییزی و امتحانات افتادم!)حالا فکر کنید که بنده بعد از تکمیل این ها رسیدم به آخر های چالش که نوشته شده بود از هر دو داستانی که نوشتید ۲۰ کلمه یا جمله یا تشبیه از اون هایی که خوشتان آمده  در بیارید و سعی کنید ۷ تارو انتخاب کنید و باهاشون تا سقف ۳۰۰ کلمه یک داستان دیگر بنویسید!</description>
                <category>They Call Him Avano</category>
                <author>They Call Him Avano</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 21:03:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه آبی رنگ درخشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66617739/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86-sqkdg9broxrd</link>
                <description>صبح شده بود. پرتوهای آفتاب از لابه لای ابرها بر روی علفزار می‌تابید و صدای رودخانه به گوش می‌رسید. در کنار رودخانه مردی با زره‌، شنل و نقابی مشکی که نیمه پایینی صورتش را می‌پوشاند به تنه درختی تکیه داده بود و با خنجرش تکه چوبی را به شکل مجسمه گوزن می‌تراشید.صدای گام هایی به گوشش رسید بلافاصله چشمانش که مثل سنگ یشمی بود به سمت صدا خیره شد. در چند قدمی‌اش زن جوانی که ردایی قهوه ای برتن داشت و کلاه قهوه ای جادوگری بر سرش بود به سمت او می‌آمد، هنگامی که نزدیک شد مجسمه توی دست مرد را دید و گفت: &lt;&lt;چقدر قشنگ شده! هنوز کاملش نکردی؟!&gt;&gt;مرد با صدایی که از پشت ماسکش خفه شده بود گفت: &lt;&lt;آخراشه.&gt;&gt;و مجسمه را درکیسه ای که به همراه داشت گذاشت و گفت: &lt;&lt;آماده ای که راه بیوفتیم؟!&gt;&gt;جادوگر با چهره ای شادمان گفت: &lt;&lt;چرا که نه!&gt;&gt;در امتداد مسیر نسیمی خنک و ملایم شروع به وزیدن می‌کرد و علف ها را در جهت خود تکان می‌داد. بر روی گل‌های علفزار پروانه‌هایی درحال پرواز بودند، مرد جنگجو به پروانه‌ای آبی رنگ اشاره کرد و گفت: &lt;&lt;این همان پروانه هست؟!&gt;&gt;جادوگر خنده ای کرد و گفت: &lt;&lt;نه پروانه‌ای که ما دنبالشیم درخشانه و اینجا ها پیدا نمی‌شه و اینکه نیمه های شب بیرون میاد.&gt;&gt;نیمه‌های روز شده بود که وارد جنگل شدند. داخل جنگل سایه های شاخ و برگ درختان بر روی زمین می‌افتاد و صدای پرندگان به گوش می‌رسید. جادوگر نفس نفس می‌زد و گفت: &lt;&lt;احساس خستگی نمی‌کنی؟!&gt;&gt;جنگجو در پاسخ چیزی نگفت. جادوگر غرولندکنان گفت: &lt;&lt;ولی من خیلی احساس خستگی می‌کنم، پاهام درد گرفتن آخه از صبح داریم راه می‌ریم!&gt;&gt;عصایش را به تنه درختی تکیه داد و بر روی سنگی نشست و نفس عمیقی کشید. کلاهش را درآورد و پیشانی اش را با دست پاک کرد. جرعه‌ای آب از قمقمه‌اش نوشید و مقداری نون از کیسه‌اش بیرون آورد و شروع به خوردن کرد. نگاهی به جنگجو کرد و گفت: &lt;&lt;هیچی نمی‌خوری؟!&gt;&gt;جنگجو لحظه ای مکث کرد و گفت: &lt;&lt;فقط یکمی آب می‌نوشم.&gt;&gt;جادوگر قمقمه را به او داد و کنجکاوانه به او خیره شد. مرد رویش را به سوی دیگری کرد و ماسکش را در آورد و شروع به نوشیدن کرد.جادوگر زیر لب گفت: &lt;&lt;بیخیال بعد از این همه مدت هنوز نمی‌خواد چهره اش رو نشون بده؟!واقعا عجیبه!&gt;&gt;مرد ماسکش را بر روی صورتش گذاشت و قمقمه را پس داد و تشکر کرد و گفت: &lt;&lt;چقدر دیگه از مسیر باقی مونده؟!&gt;&gt;زن نگاهی به رودخانه انداخت و گفت: &lt;&lt; انتهای این رودخانه می‌رسه به دریاچه اونجاست که می‌شه پروانه های درخشان رو پیدا کرد.&gt;&gt;مدتی گذشت، زن نفس عمیقی کشید و از جایش برخواست و گفت: &lt;&lt;خب بهتره که حرکت کنیم.&gt;&gt;در هنگام غروب به دریاچه رسیدند. در کنار دریاچه آتیشی روشن کردند و به دور آن نشستند تا نیمه های شب شود. جنگجو داشت با خنجرش مجسمه چوبی را می‌تراشید و جادوگر با چشمان مشکی‌اش به مجسمه نگاه می‌کرد و گفت: &lt;&lt;خیلی تمیز و قشنگ شده!&gt;&gt;جنگجو دستی بر روی مجسمه کشید و تراشه های چوب را بر روی زمین ریخت و گفت: &lt;&lt;اگه ازش خوشت اومده می‌دمش به تو.&gt;&gt;جادوگر گفت: &lt;&lt;واقعا! می‌دیش به من؟!&gt;&gt;مرد سرش را تکان داد. جادوگر لبخندی بر چهره اش پدیدار گشت و مجسمه را گرفت. در حالی که به جزئیات ریز آن نگاه می‌کرد گفت: &lt;&lt;خیلی با استعدادی! این هنر رو به تنهایی یاد گرفتی؟!&gt;&gt;&lt;&lt;وقتی بچه بودم پیرمردی منو به فرزند خواندگی قبول کرد. چوب بُر و نجار یک دهکده بود. منم بهش توی کارا کمک می‌کردم و از همون دوران بود که این هنر رو ازش یاد گرفتم.&gt;&gt;&lt;&lt;چی شد که تبدیل به یک جنگجو شدی؟!&gt;&gt;جنگجو به شعله های آتیش در حال سوختن خیره شد و گفت: &lt;&lt;یکی از همون روزها بود که برای چوب جمع کردن به جنگل رفتم. وقتی برگشتم دیدم همه جای دهکده تو آتیش سوخته. با ترس و عجله به سمت خونه ‌دویدم. خدا خدا می‌کردم که برای پیرمرد اتفاقی نیفتاده باشه اما وقتی رسیدم چیزی جز... چیزی جز خاکستر ازش باقی نمونده بود. اون لحظه بود که توسط یک اژدهای سیاه رنگ_جنگجو در حالی که ابروانش در هم رفته بود این نام را با عصبانیت ادا کرد_ دنیا برام تلخ تر از قبل شد.&gt;&gt;جادوگر گفت: &lt;&lt;واقعا متاسفم.&gt;&gt;سکوت همه جا را فرا گرفت و چیزی جز صدای آتیش به گوش نمی‌رسید. در همان لحظه پروانه آبی رنگ درخشانی بر روی دست مرد نشست و توجه‌شان را به خود جلب کرد. جادوگر گفت: &lt;&lt;زیباست نه؟!&gt;&gt;و ظرفی شیشه‌ای از کیسه اش بیرون آورد و به آرامی پروانه را داخل آن کرد و ادامه داد: &lt;&lt; با قدرت جادویی این پروانه‌ها می‌شه بیماری روستا رو از بین برد.&gt;&gt;</description>
                <category>They Call Him Avano</category>
                <author>They Call Him Avano</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 14:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>