<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Winston</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66664463</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3885463/avatar/cc3hKo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Winston</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66664463</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-rsjuvhpifrtl</link>
                <description>زمان خیلی زود می‌گذرد و همه افراد میگویند که زمان به ما کمک میکنه و مشکلاتو درست میکنه اما زمان از دید من چیزی رو درست نمیکنه و نکرده همه اتفاق هایی که برای ما افتاده خوشحالی ، ناراحتی همه اینا توی ذهن ما سال ها خواهد موند شاید در ذهنمان کمرنگ تر شود و اتفاق های تازه جای اون رو بگیرن اما اتفاق های قبلی هنوز توی ذهن ما هستن شاید بعد از گذر زمان بعضی از دوستی ها و روابط شکل بگیرد اما این کمکی از طرف زمان نیست اتفاق ها هنوز گوشه ای از ذهن مانده اند درد ، خیانت ، حرف ها ، رفتار ها و.. زمان کمکی به فراموش کردن این اتفاق ها نمیکند شاید سال ها بگذرد و بعد از سال ها با فردی خوب باشیم این موضوع ربطی به اینکه زمان گذشته است کار های گذشته رو فراموش کرده ایم ندارد فقط خودمان میخواهیم جوری رفتار کنیم که زمان بود که به ما کمک کرد تا اتفاق های گذشته رو فراموش کنیم اما ما اتفاق هارا فراموش نکرده ایم و فقط میخواهیم اتفاق های گذشته رو نادید بگیریم و برای حفظ غرورمان جوری رفتار میکنیم که بخاطر زمان اتفاق های گذشته فراموش شد اما در هر لحظه هر ثانیه و دقیقه و.. اتفاق ها جلوی چشم ما هستند و ما به خودمان میگوییم عیبی نداره یکمه دیگه که زمان بگذره درست خواهد شد اما زمان در این موضوع هیچ کمکی به ما نمیکند اما زمان کمک های دیگری خواهد کرد در زمان ذات افراد به مرور آشکار خواهد شد زیرا افرادی که نقاب دارند یک روزی برای چند دقیقه هم که شده نقاب  خود را درمی‌آورد از یه دید که به گذشته فکر میکنیم انگاری زمان خیلی زود گذشته است اما اگه خیلی دقیق بهش فکر کنیم اصلا زود نگذشته و بلکه بسیار آروم آروم گذشته ما با نادیده گرفتن اتفاق ها فکر میکنیم که زمان بسیار زود گذشته است اما اگر اتفاق هایمان را نادیده نگیریم و با آنها رو به رو میشیم اونموقع تازه متوجه میشیم که چقدر طولانی بوده و چقدر زحمت کشیدیم که تا به اینجا رسیدیم </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 11:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ioobrxcuchkl</link>
                <description>اره خیلی درد داشت حرفاتون و رفتاراتون تا به امروز اصلا یادم نمیاد که روزی بوده باشه که خوشحال باشم بخاطر اینکه توی این دنیام اما تا جایی که یادمه فقط درد داشتم این دردامم فقط بخاطر رفتارا شما بود باشه شاید من خیلی لوسم سر هرچیزی ناراحت میشم اینو میدونید بازم به این رفتاراتون ادامه میدید بزار براتون یادآوری کنم که من با اختیار خودم به این دنیا نیومدم و خودم انتخاب نکردم که شما باید خانواده من باشید اینو شما خواستید که من به این دنیا بیام خودتون خواستید چرا اونموقع به این فکر نکردید چرا اونموقع کسی نبود که یه ضربه بهم بزنه که نیام به این دنیا یا حداقل پیش شما تو این دنیا هر جا که میرم قضاوتم میکنن یا تهمت میزنن و هرکاری که به ذهنتم نمی‌رسه میام خونه شما شروع میکنید بخدا نمیگم شما درکم کنید یا دلداریم بدید و ازم دفاع کنید فقط خفه شید همین خفه شید میدونم هیچ ارزشی براتون ندارم اما لطفاً خفه شید صداتونو نمیخوام بشنوم شاید رفتارا بقیه رو بتونم تحمل کنم اما رفتارا و حرفای شما باعث اون حرفامه که میگم کاشکی جای اونایی که تو بندرعباس مردن من میمردم چرا اونا تونستن بمیرن چرا من نمیتونم تو این دنیا همه دارن منو پس میزنن حتی عزرائیلم منو پس میزنه هیچکدومتون نمی‌فهمید این چه دردیه همتون فقط میگید تو بچه ای کمتر لوس بازی درار و بزرگ شو اما این حرفاتون جای اینکه دردامو خوب کنه یه درد خیلی بزرگ بهم وارد میشه و شما هم باز ادامه میدید هیچکدومتون نمی‌فهمید این دردا واقعیه نمی‌فهمید این دردا باعث درد قلبم میشه باعث میشه نتونم نفس بکشم اما نمی‌دونم چرا نمیشه که واسه همیشه قلبم دیگه نزنه یا دیگه نفس نکشم </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 11:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-canqfuqnueaw</link>
                <description>خیلی درد دارم خیلی دلم میخواست قبل اینکه بری بهت بگم نرو خیلی میترسم خیلی خیلی میترسم اره همه ولم کردن تو هم ولم کردی همه رفتن تو هم رفتی خیلی نیاز داشتم یکم دیگه منو بشنوی خیلی درد داره که بدونی آدمای اطرافم چقدر وحشتناکن همون رفیق صمیمیم بود میدونی چرا باهام رفیق شده ؟ چون رفیق صمیمیش ولش کرد بعد یبار بهم گفت میخوای قهر کنی بعدا قهر کن اون داره میبینه میگه نگا اینا هم نمیتونن باهم دوست بمونن هعی شاید من انقدر ضعیف و تنهام که نمیتونم ول کنم برم یعنی بخوام کلی بگم هیچکس دور و اطرافم نیست انگار تو یه تونلم همه جا تاریکه هر چی دست و پا میزنم نمیتونم از اون تونل بیام بیرون اصلا انگار هیچ راهی برای بیرون اومدن ازش نیست حتی این تونله انقدر بزرگه که چیزی پیدا نمیکنم بشینم بهش فقط تکیه بدم جنس این تونله رو نمی‌دونم دقیقا از چیه نه خاکه نه سنگ خیلی سعی میکنم ازش بیام بیرون اما راهی نیست یه نور خیلی کوچیک میبینم که بالای سرمه اما نمیتونم برم بالا بهش برسم ولی همیشه تو هر شرایطی همش دارم از اون نمره دور میشم انگار کم کم دارم میرم پایین تر البته پیشتر این اتفاق توی مدرسه و وقتایی که پیش مامان و بابامم اتفاق میوفته توی شرایط دیگه کم کم میرم پایین اما تو این موقعیت ها انگار سه طبقه یه دفعه پرت میشم پایین نوره دیگه خیلی کوچیک شده یکم دیگه فکر کنم کلا دیگه نبینمش البته دیدن ندیدنش فرقی به حالم نداره باعث روشنایی که نمیشه خیلیم ازم دوره ولی فکر کنم اون یه وقتی کمکم کرد اما خودم کمکش رو ندیدم حتما موقعی که تازه افتاده بودم اونجا راهو برام روشن کرده بوده اما انقدر درگیر بودم متوجه نشدم حالا هم انقدر ازش دور شدم که دیگه هیچ کمکی نمیتونه بهم بکنه وقتی که تازه متوجه شدم کجام خیلی دیر شده بود خیلی پایین رفته بودم دیگه کاری از دستم برنمیومد اونموقع خیلی ترسیده بودم خیلی گریه میکردم اما دیدم فایده ای نداره فقط دارم بیشتر میرم پایین یجورایی منتظرم یه ناجی برسه و کمکم کنه از اون تونل بیام بیرون چون واقعا خودم نمیتونم اونجا حتی جایی نیست که بتونم دستمو بهش بزنم درسته شاید هیچوقت اون ناجی که می‌خوام نرسه ولی حداقل میتونم امید داشته باشم</description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 21:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-bxodlvrxszbz</link>
                <description>خیلی کنجکاوم که بدونم از زندگیت راضی زندگی منو که خراب کردی به آرزوت رسیدی الان واقعا چه حسی داری ؟ هنوزم می‌خوام بمیرم آرزوت این بود که این حسو بهم بدی مگه نه ولی نگران نباش منو به این دنیا آوردی که این حسو بهم بدی ولی من خودم این حسو از ثانیه اول زندگیم داشتم ولی یه سوال تو انسانی ؟ اما من هیچ شباهتی بین تو و یه انسان نمی‌بینم فقط خیلی شبیه کابوسایی هستی که بچه ها تو خواباشون میبینن نمیدونم چرا اما فکر کنم که دارم دیوونه میشم بعضی وقتا احساس میکنم پشتم چند نفر دارن نگام میکنن و همش یه صداهایی تو گوشم زمزمه میشه که میگه  باید خفت کنم تا تموم شه این صدا ها رو همیشه وقتایی که تو داری حرف میزنی می‌شنوم و این صدا ها همیشه مخالف حرفایین که تو میزنی نمی‌دونم چرا اما این حرفا منو آروم میکنن میدونی موقع حرفایی که میزنی اون صدا ها بهم میگه که سنگین ترین چیزی که کنارمه اونو باید بکوبم تو سرت حتی فکر کردن بهشم خوشحالم می‌کنه اما نمی‌دونم چرا انجامش نمیدم دقیقا تاریخ ۱۴۰۰/۱/۵ بود که این حسو پیدا کردم اون موقع بود که دلم خواست خودم بکشمت شایدم بکشمتون میخوای بدونی اون صدا ها بعد اینکه میگفتن باید بکشمت بعدش چی میگفتن با صدای بلند تر میگفتن بزار ازت بترسن بزار بفهمن تو کی ولی مطمئنم یه روز اینو میفهمی</description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 12:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفام 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%85-2-d6uut9l4snaf</link>
                <description>بازم شروع شد بازم شروع کردید حداقل میزاشتید اولین روز سال و خوشحال می‌بودم همین فقط همین یه روزو ولم می‌کردید دیگه نمیتونم نفس بکشم دارم میمیرم ولم کنید ولم که نمیکنید هیچ تازه امیدوارمم میکنید که بیشتر برینید تو زندگی خراب شدم جدی این همه دروغ واسه چیه این همه حسادت برای چیه یکی نیست بگه زن این بچته نامادری سیندرلا کمتر از تو سیندرلا رو حرص میداد حتی از اونم بدتری اصلا همه چی به کنار اصلا فکر کن غریبم یعنی تو حتی عذاب وجدانم نمیگیری بخدا دارم بزور نفس میکشم چرا اینقدر بی‌خیالی همین الان گفتی من تورو بدبخت کردم و بخاطرم افسردگی گرفتی الان داری بیشتر از منم میخندی یه چیزی می‌خوام میگی از بابات بخواه اون می‌خوام تا قبول می‌کنه یکاری می‌کنه پشیمون شه چرا واقعا چرا یعنی انقدر چندشم یعنی انقدر نفرت انگیزم باشه خب تو دوسم نداری چرا نمیزاری بقیه هم دوسم داشته باشن تا همه دوستا مدرسم یه روز باهام خوب میشن میای یکاری می‌کنی برم تا بابام یه روز می‌فهمه دخترشم باید بهم محبت کنه میای حتی اون یه روزم ازم میگیری تو که میدونی نیست یا هستم منو سگ حساب نمیکنه یعنی این یه روز داره چشم تو رو در میاره یعنی من بخوام تورو به یه حیوون تشبیه کنم اولین حیوونی که به ذهنم میاد آفتاب پرست البته بماند که تو از آفتاب پرستم زودتر روتو عوض می‌کنی آفتاب پرست پیشت بشینه میگه نه من آفتاب پرست نیستم کاشکی می‌فهمیدی من بچتم یعنی انقدر سخته قبول کنی من بچتم کاشکی می‌فهمیدی داری با کارا و رفتارات چاقو رو پشت سر هم می‌کنی تو قلبم البته حتی اگه ببینی هم ببینی داری چیکار و چه بلایی سرم میاری هم برات مهم نیست تو اینی عوضم نمیشی همیشه همین بودی تا به من می‌رسی حافظت حافظه ماهی میشه رفتارات و اخلاقاتم که تند تر از آفتاب پرست عوض میشه ولی کاشکی حداقل یبار عقب نمیکشیدی و ازم دفاع میکردی نه اینکه بگی نبودم ندیدم نشنیدم این کارم نمیکنی هیچ حداقل فتنه نکن اونا رو میگی و انجام میدی اما اینجا قرار نیست کاری کنی فقط میخوای ساکت شی همین همیشه به من میگی زیاد حرف میزنی باشه خب خودت چرا از من بیشتر صحبت می‌کنی چرا تو صحبت همه میپری اما هیچکس حق پریدن تو حرفاتو نداره میدونم هیچکدوم از حرفامو گوش نمیدی و نمی‌فهمی حتی اینا هم هیچوقت نمی‌خونی بخونیم برات مهم نیست حتی برات مهم نیست که چقدر پای حرفام اشک ریختم خب تو اینی عوض نمیشی نمی‌فهمی هیچوقت نمی‌فهمی فقط همیشه من مقصر بودم اما هیچوقت حتی سعی نکردی بفهمی چرا مدرسه دوست ندارم برم چرا دوست دارم برم بیرون چرا از مدرسه میام ناراحتم چرا شبا گریه میکنم چرا زیاد می‌خوابم ولی یادت باشه تو هیچوقت نفهمیدی </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 18:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%85-xpcod8izcvrz</link>
                <description>بسه ولم کنید خسته شدم بخدا که خسته شدم دیگه نمیتونم تحمل کنم باشه منو نمیخواید من اضافم من بدرد نخورم باشه چرا پس یچیزی رو هزار بار میگید بابا بسه خسته شدم من نمی‌خواستم اصلا نمی‌خواستم اما من هیچ کنترلی یا انتخابی نداشتم انتخاب با خودتون بود هزار بار میگید کاشکی همون موقع میکشتیمت خب میکشتید الان دارم بخاطر اشتباه شما منم زجر میکشم بخدا که اگه من می‌تونستم انتخاب کنم هیچوقت انتخاب نمی‌کردم که شما خانوادم باشید پس هعی نزن تو سرم کاشکی اونموقع کشته بودمت کاش دکتر دیر تر میومد میمردی خب اینا هیچکدوم دست من نبوده میخواستی بکشی میکشتی میکشتی که منم راحت میکردی به قول خودت کمتر بدبختی می‌کشیدی الانم خوشبخت بودی چرا منو نکشتی و بدبختم کردی ؟ اون شیری که میگی حلالت نشه رو از اول نمی‌دادی ته تهش میمردم تو هم چیزی برای منت گذاشتن نداشتی مامان حالا تو منو نخواستی بابا تو چرا دیگه منو نخواستی مامان یادته دعوام میکردی میگفتم بابا بابا یادته دعوام میکردی میگفتم مامان الان دیگه کیو بگم هیچکس نیست همتون رفتید منو پرت کردید تو یه چاه و رفتید هیچکسم نیست کمکم کنه هیچکس دروغ چرا میترسم اون چاه خیلی تاریکه خیلی ترسناکه میترسم همش احساس میکنم دورم نشستید و دارید مسخرم می‌کنید خواهراتونم کنارتون نشستن و اونا هم دارن مسخرم میکنن اما من میترسم   نمیخوام دیگه هیچ کدومشون و ببینم نه خودتون نه اون خانواده هاتون که شبیه خودتونن ولی خانواده هاتون از خودتونم وحشتناک ترن مامان خانواده تو از خانواده بابا بهتر نیستن بابا خانواده تو هم از خانواده مامان بهتر نیستن دوتاشون به یه اندازه وحشتناکن همشون به یه اندازه تخریبم میکنن همشون به یه اندازه مسخرم میکنن همشون دنبال اینن که ازم حرف بکشن و با اون اذیت و مسخرم کنن ولی شما هیچوقت اینارو ندیدید ولی شما متوجه نشدید اگه اونا خانوادتونن منم یکی از خانواده ی شمام اونا خواهراتونن من بچتونم بچتون خب نمیتونستید از خانواده قبلیتون دست بکشید چرا ازدواج کردید چرا اصلا بچه دار شدید اگه با ازدواج کردن بدبخت شدید چرا یه بچه آوردید که اونم بدبخت شه معلومه که به اینا فکر نکردید مگه منم مهمم فقط خودتون مهمید همین مگه منم حق هیچ حرف و تصمیمی دارم ولی یادتون باشه اون کسی که شما تخریبش میکنید همون آدمیه که یه روز بهش احتیاج پیدا میکنید </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 12:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متوجه نشدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C-cuyxtke0t0xy</link>
                <description>میدونی هیچوقت باورم نکردی همیشه کنجکاو بودم که چرا کسی فقط منو باور نمیکنه چرا با اینکه هزار بار بهت ثابت کردم این کارو میتونم انجام بدم فقط تو بودی که گفتی نمیتونی نمیدونم شاید واقعا تقصیر من بوده ولی مامان چرا حداقل یبار ازم دفاع نکردی چرا یبار منو به عنوان بچت ندیدی بخدا دشمنت نبودم چرا اینکارارو باهام کردی چرا هر دفعه ازت پرسیدم گفتی تقصیر باباته مامان چرا واقعا اگه تقصیر اونه که تو عصبی شدی چرا با بقیه خوبی چرا با من مثل بقیه رفتار نکردی چرا یبار پای حرفت نموندی مامان توجه کردی هر وقت گفتم چرا دوسم نداری گفتی بزرگ شدی گستاخ شدی بی ادب شدی وگرنه بچه که بودی دوست داشتم ولی تا جایی که یادمه همیشه از هر مهمونی که میخواستم برم التماس میکردم یکی بیاد خونمون که تنها نباشیم دعوام کنی حتی اونموقع هم دوسم نداشتی دوسم نداشتی هیچ حداقل هعی نمیزدی تو سرم که بقیه هم دوسم ندارن خودم میدونم ولی تو حداقل نمیگفتی نمی‌دونم چرا اما کل زندگیم صرف این شد که به تو و خانوادت بفهمونم من دشمنتون نیستم با من نجنگید یادته هر دفعه تو جمعی ناراحت شدم رفتم کنار گفتی نگا جلو این جلو این آبرو مارو بردی ازلکی قهر کردی لوس حالا خوبه کسی چیزی نگفته مامان بخدا کسی چیزی گفت مامان من دارم خیلی تلاش میکنم پس بنظرم چیزی نگو وقتی چیزی نمیدونی وقتی نمیدونی چقدر دارم درد میکشم حرف نزن حالا همه اینا به کنار تویی که هعی برام از خدا میگفتی که دروغ بگم این میشه دزدی کنم این میشه و اینا تو که میدونی اینا گناهه نمیدونی تهمتم گناهه ؟ تویی که میگی هر کاری کنی سرت میاد نمیدونی سر خودتم میاد ؟ مامان ولی کاش فقط یکم فقط یه کوچولو با منم مثل غریبه ها رفتار میکردی بخدا که با غریبه ها بهتر از من رفتار می‌کنی الان بازم میخوای بگی چقدر لوسی هنوز بچه ای خفه شو گمشو تو اتاقت کاشکی بمیری به حق فاطمه الزهرا خدا بکشت اگه خدا تورو نکشه دیگه خدای من نیست مگه نه ؟ ولی مامان فراموش نکن همیشه میگی من کاری از تو نمیخوام تو کاری همین الان انجام نمی‌دی که بعداً ازت بخوام من هیچوقت محتاج تو نمیشم جهت اطلاعت همین الان همه کاراتو من دارم انجام میدم میگی خودم انجام میدم اما بازم به من میگی منم انجام میدم ولی حداقل کاری نکن که اگه یه روز نتونستی کاری کنی نمیام یه لیوان آب بدم دستت و بگم این مامان من نیست ...الان بازم ناراحتم کردی اما مهم نیست عادت کردم دیگه به کارات اشکال نداره اگه با خراب کردن و دعوا کردن من آروم میشی باشه خراب کن همیشه </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 13:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف هایی که نتونستم بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66664463/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-cgjbfzcbgwil</link>
                <description>نمی‌دونم رفتارا بقیه عادیه یا از نظر من عادی نیست نمیدونم شاید عادیه واقعا نمی‌دونم میدونستی اینا همش تقصیر خودته میدونستی این کارارو خودت باهام کردی میدونستی تقصیر توعه میدونی تقصیر توعه که به همه وابسته میشم یعنی انقدر بهم اهمیت ندادی میدونی به چه کسایی وابسته شدم و اهمیت دادم ؟ میدونی بخاطر اینکه از اونها هم اهمیت و توجه ببینم چیکارا کردم ؟ میدونی هر سری خواستم بزارمشون کنار همون موقع کاری کردی برم دوباره التماسشون کنم الان میگی کاری نکردم تو لوسی چیزی نگفتم کاری نکردم حقت بوده چقدر لوسی و اینا کاشکی متوجه میشدی کاشکی اینا رو می‌فهمیدی کاشکی میگفتی من اهمیت ندم بهش کی بهش بده من بهش پول تو جیبی ندم کی بده من خواسته هاشو فراهم نکنم کی کنه من بغلش نکنم کی کنه هر سری هر چیزی ازت خواستم گفتی مگه وظیفمه ولی بخدا که وظیفته این وظیفه تو اونموقع بچه بودم اینکارارو باهام کردی الان دیگه بزرگ شدم الان دیگه هیچکسو ندارم الان دیگه کسی دورم نیست تو هم چیزی نمیدونی و حتی سعی هم نمیکنی بفهمی یبارم حتی با خودت نگفتی این بچمه به خدا که منم بچت بودم مراقب خواب اون یکی بچت بودی اما مراقب قلب این یکی نبودی واقعا چی میشد وقتی میومدی مثل قبل اون بچت بازم میومدی بغلم میکردی و بهم اهمیت میدادی منم میگفتم دیگه بزرگ شدم ولم کن مگه بچم باشه دیگه برام مهم نیست ولی میدونی مشکل کجاست هر چی که بشه هر چی که بفهمی منو سرزنش و دعوا می‌کنی ثانیه ای از ذهنت نمی‌گذره که اینا تقصیر خودمه جای سرزنش من خودتو سرزنش کنی یبار ازم بخاطر کارات معذرت خواهی کنی ولی واقعا حقمه که ازم معذرت خواهی کنی چون بخاطر خودته که این بلا ها داره سرم میاد چشماتو باز کن و ببین من اینجام دقیقا جلو چشمت دقیقا جلو چشمت همه دارن پرامو میکنن اگه نمیتونی جلوشونو بگیری حداقل خودت بهشون کمک نکن الان قطعا میگی به من چه اینا چه ربطی به من داره ولی میدونی همیشه بابا نداشتن بد پیش می‌ره بابا چی میشد منم اندازه خواهرات و اون یکی بچت دوست می‌داشتی ببابا امیدونستی </description>
                <category>Winston</category>
                <author>Winston</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 23:13:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>