<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دامـون🪵</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66789336</link>
        <description>واگویه‌های یک وسواس🧠🐛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4656462/avatar/xqKSER.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دامـون🪵</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66789336</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66789336/%DA%86%D9%87%D9%84-wxi1pl6g4ich</link>
                <description>چهل روز گذشته است. توی خیابان دادگستری قدم برمی‌دارم. سنگی جلوی پام آمد، مثل عادت همیشه با بغل‌پا ضربه‌ی ملایمی بهش زدم. به رد مسیر سنگریزه نگاه کردم. خط قرمزی کشیده بود روی زمین. خم شدم و به آن خط، پشتِ چشمی نازک کردم. بوی رنگ نمی‌داد. بوی تند آشنایی داشت و نور آفتاب رنگش را کم‌رنگ کرده بود. مزه‌ی شوری می‌داد. به کرکره‌ی پایین آمده‌ی مغازهٔ روبه‌رو نگاه کردم، رد پنجه‌های دست آدمی روی آن مانده بود و آخرین برگ خود را نه با استامپ آبی، بلکه با خون قرمز خود، انگشت زده بود. نگاهم به سنگریزه برگشت و روی آن ایستاد. پرت شدم به داستانِ آن دهقانان عراقی‌ای که بعد از واقعه‌ی عاشورا، هر کلوخ و سنگی از زمین کربلا را که جابه‌جا می‌کردند، رد خون‌های دلمه‌شده‌ای کم‌رنگ می‌دیدند. خون‌هایی که با گذشت روزها، همچنان تازه می‌زد.یک گوشه کنار کرکره‌ی مغازه، نشستم. سیگاری پُک زدم، سرفه‌ کردم. دود غلیظ سیگار مرا یاد گاز اشک‌آوری انداخت که آن شب، این‌جا زده بودند. سرفه‌هام شدیدتر شد. کام عمیق‌تری گرفتم. مگر شهرداری چند شبانه‌روز با آب‌پاش آتش‌نشانی، خیابان‌ها را آبیاری نکرده بود؟ عبدالله‌ابن‌زیاد با آن پاهای درشت پشمالو، جلوی چشمانم آمد. هرچه با گلاب رد قطره‌‌ی خون را پاک می‌کردند، اثر آن قطره‌ی کوچک هنوز می‌ماند. خون که خون خدا و خون مردم نمی‌شناسد. خون، خون است و آن را با گلاب و آب هم بشوری، خاطره‌ی خون‌ریزی را نمی‌توانی از حافظه‌ی تاریخ پاک کنی. تنها تفاوتشان این است که خون حسین‌بن‌علی را یاران یزید بر صحرای داغ ریختند و خون مردم خیابان دادگستری را مریدان مکتب عاشورایی حسین و لعنت‌فرستانندگان آل امّیه و اباسفیان بر آسفالت تیره‌‌، مثل بخت‌مان، جاری کردند. از این‌به‌بعد به ما ایرانی‌ها، اربعین توله‌شیعیان را تسلیت نگویید. ما چهلم قیام دی‌ماه خود را داریم و داغداریم و داغدار می‌مانیم. هزاروچهارصد سال خون حسین قدّاره‌کش متجاوزتان را, به‌زور نوحه و منبر جوشاندید؛ اما از این‌ پس خون مردم دست‌خالی ما جوش‌وخروش می‌یابد و هرروزمان شام غریبان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه است.دامون</description>
                <category>دامـون🪵</category>
                <author>دامـون🪵</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 23:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژه‌ی موش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66789336/%D8%B1%DA%98%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-zfmfqiq5iclx</link>
                <description>همه‌چیز روی مخم رژه می‌رود. هر صدا و شلوغی‌ای، انگار به شیارهای مغزم، مَته می‌زند. و هر رفتار و برخورد انسانی‌‌ای توی اجتماع، داخل کاسه‌ی سرم، چاه‌وچاله‌های بزرگ حفر می‌کند. مغزم شده است خونه‌ی گورکن‌ها و موش کورهایی که هرروز وول می‌خورند و حفاری می‌کنند.انگار دری توی سرم باز است و من احساس می‌کنم، تا وقتی که آن را نتوانم ببندم، سرمایی که از درز در عبور می‌کند مرا منجمد خواهد کرد. گاهی نه فقط باز بودن درِ اتاقم اذیتم می‌دهد؛ بلکه فکر می‌کنم درهای زیادی در سرم باز است و هرلحظه چیزهای غریب و آزاردهنده، پا تو خانه‌ی ناامن من می‌گذارند. مثل یک مهمان ناخوانده‌ای که یک‌هو نشسته سر سفره‌‌ات و دارد نون و پنیر می‌خورد ولی تو هاج و واج مانده‌ای که این یارو از کجا پیداش شد؟ چرا آمد پیش من و چرا اینجاست؟ و بعد از هورت‌کشیدن چایی‌ای که سر می‌‌نوشد، یک ناخن به شقیقه‌ات می‌کشد و با هر خطوطی که از صورت یارو جلوه‌گر می‌شود، لب‌‌هات را بیشتر روی هم فشار می‌دهی و دستِ رویِ رون گذاشته‌ات را مشت می‌کنی. حس می‌کنم دست‌هام کثیف است. یک‌هو می‌بینی که آخر شب بدون این‌که جایی رفته باشم و دستی به چیزی زده باشم، برای این‌که چیزی به‌دست بگیرم، خیلی زود خود را می‌رسانم به سینک ظرفشویی...گاهی دوست دارم حتی همان آدم‌های مورد علاقه‌‌ام را با یک لگدی که به اعصابم زده است، سر ببرم و تکه‌تکه‌اش کنم. تحمل جمعیت و شلوغی و تلویزیون و موسیقی ندارم. چکه‌ی شیر آب به اعصابم چکش می‌زند. دوست دارم بگیرم آدم‌هایی که خوشم نمی‌آد ازشان را هرچی متلک و حرص ازشان به‌دل دارم و کینه‌بافی کردم را توی صورتشان عوق بزنم؛ هوار بزنم و هوار بزنم و هوار بزنم.</description>
                <category>دامـون🪵</category>
                <author>دامـون🪵</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 20:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ها به گودو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-cess1urlxlcd</link>
                <description>تو از همه‌جا شروع می‌شوی؛ از جلد یک کتاب، از سمفونی یک موسیقی کلاسیک، از پرده‌ی اوّل یک تئاتر، از مقدمه‌ی یک فیلم، از بیت اوّل یک غزل، از &quot;میو&quot;ی گربه‌ها و از طلوع آفتاب هرروز. آفتاب را دوست دارم، زیر آسمان همیشه گرفته‌ی آن شهر غریب و به‌خاطر پیراهنت روی طناب و باران را اگر که بر چترِ آبی تو می‌بارد و چون تو نماز خوانده‌ای، خداپرست شده‌ام.برایم همیشه و به‌خصوص این روزها که نبودنت را دشوار و جانکاه می‌‌دانم، تمام واژه‌ها قبل از هرچیز، معنای تو را می‌دهند؛ تو را تصویر می‌کنند؛ تو را رنگ‌آمیزی می‌کنند. ادبیات این کشور هرچقدر هم غنی باشد از توصیف عضلات درشت بازوانت که تمام دنیای مرا در آغوش می‌کشد، ناتوان است. ای که دستانت، جغرافیای عاطفه‌ها.بوی تو را می‌دهند تمامِ شکوفه‌های ریزِ گیلاس‌ها و رنگِ لباس تو را همیشه به‌تن دارند. مهربانی، آن‌قدر که سایه‌ی درختی که لحظه‌ای زیر آن نشسته‌ای دلش برایت تنگ می‌شود، چه برسد به دلِ نازکِ من.شب‌های بسیاری‌ست که کوچه‌ها و خیابان‌ها بوی خون می‌دهد. همه را توی کوچه‌ها کشته‌اند. چندین و چند شبانه‌روز است که اینترنت به‌طور کامل و سراسری قطع شده و حتی یک تکست ساده هم فرستاده نمی‌شود. آنتن‌ها ضعیف است و صداها لرزان؛ مانند دلِ مادرانی که نگران جگرگوشه‌هاشان، در این روزهای پرالتهاب است. از همه‌جا بی‌خبرم. نمی‌دانم بر ما چه می‌گذرد. تلویزیون روشن است. از &quot;ایران&quot; می‌گوید. اما من هرچیزی را درست ندانم، این را خوب می‌دانم که ایران ما این‌گونه نیست. چقدر فاصله‌ست بین ما مردم و کشورمان. ریخته‌اند پشت‌بام مردم و دیش‌‌های ماهواره را جمع می‌کنند. چقدر به بابا گفتم که تو که این‌همه عاشق فیلم و سریال هستی و حتی حوصله‌ات از خیلی‌هاشان سر می‌رود، چرا یک دیش و رسیور نمی‌گیری و ماهواره‌ای با پانصد کانال نصب نمی‌کنی که حداقل هم به تو خیری برسد و هم به ما. خسته‌ام کردی بس که کنترل را از دستم گرفتی و گفتی که از این کانال نباید تکان بخورد. هروقت هم که کانالی جابه‌جا می‌کردند، فقط از چشم من می‌دیدی. انگار من دل ندارم که نود دقیقه فوتبال ببینم. مگر این‌جا فقط قلمروی توست. این‌جا حس غربت دارم؛ در جایی که با نغمه‌های جان‌سوز مادرانش، در گهواره آرام خوابیده‌ام! این‌جا غربت‌زده‌ام و هرشب، حس مهاجری را دارم که اکنون ساکن کمپ پناهجویی سرد و نمناک و ناامن در دل بیابانی بی‌آب و علف است و هر سکوت و آرامشِ فضا، خبر از خوف و خطر می‌دهد.از مردم شهر شنیده‌ام که همکلاسی دوران کودکی‌ام، بازداشت شده و از محل نگهداری آن خبری نیست. از برادرش برایم گفته‌اند پس از پرس‌وجو از مأمورها شنیده: «برو پونزده روز دیگه بیا. یا دنبال زندانش می‌گردی، یا جسدشو تحویل می‌گیری!» خشک و مومیایی شدم. پلک‌هام سریع بازوبسته می‌شد. نگران بودم و خاطراتش جلوی چشمانم وحشیانه و رها می‌رقصید.امروز، یعنی سه‌شنبه،۱۳ ژانویه، ۲۳دی ماه، وقتی که از جلوی مراسم ختم جوانی ۳۲ ساله که بر اثر شلیک مستقیم گلوله و اصابت آن به سرش، جان باخته بود و با پرداخت حق تیر به مبلغ هفتصد میلیون تومان، جسدش را بالاخره تحویل داده بودند، می‌گذشتم. فکر کن بچه‌ات را بکشند و برای تحویل گرفتنش با بی‌صفتی و تبهکاری ازت پول بِکنند! این را در کدام صفحه از صفحه‌های تاریک این میهن، جایش دهیم؟ در میان مراسم، ابوالفضل، برادر موسی، هم‌کلاسی دوران بچگی‌ام، را دیدم و از او حال رفیق دیرینه‌ام را جویا شدم. او با تلخند و عضلات صورتی که یک‌هو پس از شنیدن سوالم، منقبض شد، بدون آن‌که به صورتم نگاه کند، گفت که برادرش در زندان سبزوار، زندانی‌ست و مفقود نشده. نفس عمیقی کشیدم. هم خوشحال بودم که مفقود نشده و هم ناراحت بودم که در بند است. این بچه از همان اوّل هم از این زندگی، خیری ندید. پدرش را در تصادف ازدست داد و مادرش با مرد دیگری ازدواج کرد و دو پسرش را به مادربزرگشان سپرد. هر دو در تهران کار می‌کردند و با مادربزرگ سالخورده‌شان، روزگار می‌گذراندند. حالا با کدام اموالِ نداشته، وثیقه بگذارند و دوست مرا از زندان بیرون بیاورند؟!اخبار تلخ بس است. محمدرضا را که یادت هست. همان دوستی که در یک قنّادی در تهران، منطقه‌ی ولنجک، کار می‌کند. بعد از اینکه ماشینش را با شتابزدگی خرید، به خواستگاری دختری به‌نام فاطمه، از اهالی شهر سلطان‌آباد رفته و برای دوّمین‌بار موفق شده که رضایت خانواده‌ی دوست‌دخترش را جلب کند. اوّل‌بار به‌دلیل درس دخترشان با این وصلت مخالف بودند اما با پافشاری زیاد، بالاخره اوکی را دادند. جالب است که محمدرضا از غلامرضا، برادر ارزشی‌اش، کوچک‌تر است اما با دست‌پاچگی زودتر از او اقدام به ازدواج کرده و جالب‌تر از آن که خانواده‌ی آن‌ها بسیار در این‌جور موارد وسواس و دخالت‌های خاله‌زنک‌واری دارند، راضی شده‌اند که پابه‌پای پسر کوچک‌شان که حالا خود را منادی &quot;مرد زندگی&quot; می‌داند و به ما (دوستان و اطرافیان) نگاه از بالا‌به‌پایین دارد، قدم بردارند. چه غلط‌ها! انگار همه باید با متر او متراژ شوند!نه‌تنها دلم، بلکه تمام سلول‌به‌سلول من دلتنگ توست. ذهن هرزه‌ام که همیشه مثل اسبی که وحشی شده و افسارپاره‌کرده به‌این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و هیچ‌جا قرار نداشت؛ این مدّت روی فکر تو مداوم جا خشک کرده بود.نانوایی‌مان این روزها خیلی شلوغ است. سروصدا و غرغُرهای عجوزه‌ها و نفهمیِ این دهاتی‌های فلک‌زده، عصبی و منزجرم می‌کند. دوست دارم خرخره‌شان را بِجَوم. حالم از افکارِ فاسد و بوگندویِ تک‌تک‌شان به‌هم می‌خورد. از شنیدن اظهار فضل‌هاشان، حالت تهوع می‌گیرم. به جهل‌شان ریشخند و به سادگی‌شان خنده‌های خفیف زیرپوستی می‌زنم و خیلی هم خودخوری می‌کنم.تو، زمینه‌ی شب‌بیداری‌هایم هستی، گرچه هیچ‌کس نمی‌داند اما در همه‌ی حرف‌ها و نوشته‌هایم، پنهانت کرده‌ام؛ زیباترین ممنوعه! باشکوه‌ترین شب‌زنده‌داری‌ام نزدیک به هفت ساعت ادامه داشت. نه که نماز و دعا بخوانم، نه. آن‌وقت بود که با تو از ساعت ۱۲ نصف‌شب تا ۶ صبح که خروس‌ همسایه شروع به خواندن کرد با تو حرف می‌زدم. آخ، چه شب زیبایی بود آن شب. به یاد داری؟ چقدر دلتنگش می‌شوم. چقدر دوست دارم دوباره لحظه‌به‌لحظه‌اش را مجدد لمس کنم. آرزو داشتم آن شب که با شراب تو مست شدم، می‌مُردم. زیباترین شب عمر کوتاهم بود. تکرار نمی‌شود، همان یک‌بار است. چیزهای فاخر ماندگار، فقط یک‌بار تکرار می‌شوند. درست مثل تو. و این را می‌دانم که تو عادت نداری چیزی را در ارتباط‌هایت به‌طور ادامه‌دار نهادینه کنی. می‌شناسمت. دانه به دانه تارهای روح لطیفت را شمرده‌ام. دلم می‌خواست نه‌تنها به بدنت، بلکه به انسانی دست می‌یافتم که درون تو زندگی می‌کند. آیا تو به اندازه‌ی من که تو را می‌پرستم و دوستت دارم، دوستم می‌داری؟ پهلوی خودم می‌گویم که من هیچ‌کس را هیچ‌وقت مثل خودت در زندگی‌ام نمی‌توانم دوست بدارم. باید آن دختری که می‌خواهد عشقش را در سینه‌ام جا بدهد خیلی تلاش کند و حسادت بورزد. بیچاره آن دخترها!تمام لطافت و احساس‌های درونم را نثارت کرده‌ام. آیا تو نیز مرا از محبت بی‌نیاز ساختی؟ من به اصلاح جمله اهمیت می‌دهم و هیچ ویرایشی جز ویرایش &quot;عزیزم&quot; به &quot;عزیزترینم&quot; تو، خطاب به من، مرا جادو نکرد. متوجه‌ای دارم از چه صحبت می‌کنم؟ هیچ حس ارزشمندی‌ای که خیلی‌ها نثارم می‌کنند به یک ویرایش تکست تو نمی‌رسد؛ ای قشنگ‌ترین ویراستار. منبع معرفتی من هستی می‌دانی که. خودت هم خوب نمی‌دانی که چقدر سلولی به من رخنه کرده‌ای. خودت هم نمی‌دانی که در من چه جنبشی راه انداخته‌ا‌ی که دیر نیست انقلابی بزرگ را رقم بزند. تمام صدآفرین‌های دوران مدرسه‌ام به کنار، نمی‌دانی تشویق کوچکت ،جایزه اسکار و نوبل است برای من؛ و وقتی برایم کف می‌زنی، خیال می‌کنم تمام مردم زمین، ایستاده برای من دست می‌زنند. خودت هم نمی‌دانی که با من چه کردی. زن افسونگر زندگی‌ام که مرا با گفته‌هایش و چین و خطوط صورتش جادو می‌کند و اما خنده‌هایش... انگار هزار زن در یک بدن است. هم‌زمان شکننده و قوی، شیرین و سرکش و طوفانی و آرام. و قهقه‌هایت، تنها چیزی که می‌تواند در عین‌حال که نجاتم دهد، ویرانم کند. زنی که دوست دارم تمام زمین را با او قدم بزنم. نفس‌هایش را بشمارم و جفتک بزنم به وسط حرف‌هایش، همه‌چیز را بگویم. این چه سوالی‌ست؟ معلوم است که باید همه‌چیز را برای تو تعریف کنم، چرا ندارد. پس من این حرف‌ها را به کی بگویم؟ به مردمی که زبان مرا نمی‌فهمند! من، پسر مظلوم و سربه‌زیر روستا فقط برای تو حرف دارم.دلم گرفته است و تو بیشتر از همه مسئول منی و چشمان زیبایی که از درون به من می‌نگرد. دلم گرفته است و پیش خودم می‌پرسم آیا تو هم به قدر من دلتنگی؟ آیا دلت خواست که صدایم را بشنوی؟ من با سؤال‌هایی که جوابش را می‌دانستم اما دلم می‌خواست از زبان تو گفته شود، غمگین بودم، مثل کودکی که یتیم شده. من دلتنگ آن شبم. آن شب را که با گیجی و گنگی دلپذیری گذراندم. هیچ ندانستم. بی‌آنکه از من خواسته باشی، بی‌آنکه قلم خوبی داشته باشم برای تو، از نوشته‌هایم می‌خواندم و بی‌آنکه بدانم برای چه زده بودم زیر گریه...دامون؛ نامه‌ها به گودودی‌ماه تا بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>دامـون🪵</category>
                <author>دامـون🪵</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 22:36:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66789336/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF-p48oegkp9tmw</link>
                <description>امروز برای دوّمین‌بار از طرف واحد اطلاعات سپاه، با خودم و خانواده‌ام تماس تهدید‌آمیزی برقرار کردند. خواسته‌شان این بود که: «نشر اکاذیب» و «تبلیغ علیه نظام» نکنم. اگر بار دیگر تکرار شود روزگار تمام خانواده‌‌ات را به‌‌روز سیاه می‌نشانیم و خودت را هم سربه‌نیست می‌کنیم.این‌ها دست‌کم برای من چیزهای ناآشنایی نیست. پیش‌تر در دوران جنگ ۱۲روزه هم برای بازجویی احضار شده بودم. می‌دانستم که شما حتی به‌ خواهرزادهٔ &quot;#حسین_شنبه‌زاده&quot; که به‌خاطر گذاشتن یک &quot;نقطه&quot; زیر توییت خامنه‌ای جنایت‌پیشه، رحم نکردید و آن کودک را تهدید به قتل کردید. معلوم است که تابِ خواندن چند خط از روایت &quot;حقیقت&quot; را ندارید. شنیدن این حرف‌ها برای خانواده‌ام شوک‌آور و برای من چیز قابل‌ حدسی بود که امروز محقق شد. برای من اشک‌های خانواده و آینده‌شان عزیز و محترم ولی &quot;نوشتن&quot; عزیزتر است. خانواده‌ی عزیزم مرا ببخشید که همیشه شما را در هچل انداختم. من با یک تماس و تشر و تشور، خودکارم را کنار نمی‌گذارم. خودکارم را بشکنید و یادداشت‌های مرا هم بسوزانید، حقیقت هرگز در آتش جهل و دروغ نمی‌سوزد. من از نوشتن دست نمی‌کشم. این تنهاترین پناه من است.دامون؛ ۱۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴</description>
                <category>دامـون🪵</category>
                <author>دامـون🪵</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 21:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره انزوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66789336/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-stqrty93l25q</link>
                <description>انگار همه‌مون توی یک جزیره‌ای دورافتاده، زانوی غم بغل گرفتیم و منتظر رسیدن بطری شیشه‌ای با در چوب‌پنبه‌ای هستیم که از دریا بهمون برسه و نامه‌ای توش باشه که بهمون امیدواری بده.</description>
                <category>دامـون🪵</category>
                <author>دامـون🪵</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>