<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیوان مولاوردی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66808594</link>
        <description>یک دانشجوی روانشناسی افسرده. عاشق زبان انگلیسی و آلمانی و هرچیزی که علم باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:05:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4575020/avatar/u4GqsU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیوان مولاوردی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66808594</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای علم زندگی میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66808594/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-znox1kd2bjkp</link>
                <description>در این چند روز که بی اینترنت بودم، زندگی تقریبا بی حرکت بود. انگار جریان نداشت. مثل همان خون های ریخته شده ایی که دیگر در رگ های جوانان ما جریان ندارند.از شدت کلافگی سعی کردم سخنرانی های دکتر آذرخش مکری را از اپ فلک زده ی روبیکا پیدا کنم. چون حتی خود سایت دکتر مکری هم بالا نمی آمد که بخواهم پادکست ها را دانلود کنم.با اشتیاق به سه پادکست در یک روز گوش دادم، هیچکسی را ندیده ام که انقدر بدون سو گیری درمورد مسائل علمی و روانشناسی شیوا سخنرانی کند.یکی از سخنرانی های ایشان مربوط به کلک های حافظه بود.خلاصه ی ماجرا و نتیجه گیری این بود که هروقت خاطره ایی را با جزئیات کامل تری به یاد می آوریم، احتمال آن بیشتر است که آن خاطره دفعه ی بعدی تحریف شده به یاد آورده شود.خیلی دوست دارم برای شما مطالب علمی بنویسم، اما اخباری که از جوانان مملکت میشنوم، قلبم را به درد می آورد. نمی‌توانم زندگی را بدون حتی یکی از آن جوانان تصور کنم. شنیده ام یکی از کشته شده ها متولد ۸۹ بوده. بچه کلاس نهمی!اما من زنده ماندم، و باید برای زنده بودن بجنگم. نباید اجازه دهم که کسی باعث خاموش شدن شمع درون قلبم شود. در آینده یک درمانگر خواهم بود. باید مقالات بیشتری مطالعه کنم تا اخلاق کاری ام را در آینده حفظ کنم. باید به این مردم غم زده کمک کنم.این چند روز که فکر کردم، فقط یک دلیل برای زنده ماندن پیدا کرده ام، علم!حتی اگر هوش مصنوعی جای تمام پژوهشگران را بگیرد، من باز هم بخاطر یادگیری و کشف ادامه می‌دهم. تنها چیزی که به روح من معنا می‌دهد علم و یادگیری است. اما متاسفانه این سیاه صورت ها ویکی پدیا ساده را هم بسته اند.سعی کردم در این چند روز، چند کتاب علمی ایی که قبلا دانلود کرده بودم را خلاصه کرده و بعدا برای شما به زبان فارسی ارائه دهم. کتاب ها همه آخرین ویرایش و به زبان انگلیسی هستند. قبلا دوست داشتم مترجم این نوع کتاب ها شوم اما خوب شنیده ام که ترجمه واقعا بازار جالبی ندارد.امیدوارم هرکسی که این را می‌خواند معنایی برای زندگی داشته باشد.</description>
                <category>نیوان مولاوردی</category>
                <author>نیوان مولاوردی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 18:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من را بکشید، از دست خودم و شما راحت شوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66808594/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D9%85-unurxlddbnb4</link>
                <description>قرص افسردگی را انداختم. می‌دانستم جواب نمی‌دهد اما دکتر گفته بود حالا حالا ها باید قرص مصرف کنم. دی ماه ۱۴۰۴ که تمام شد حالا می‌شود دقیقا ۶ سال که من قرص اعصاب مصرف میکنم. یعنی از ۱۴ سالگی.اخبار از اطرافیانم تکه تکه به دستم می‌رسد. هر وقت خبری می‌شنوم با خود می‌گویم چرا وقتی خودم را دی ۱۴۰۱ حلق آویز کردم طناب پاره شد؟ چرا آذر ۱۴۰۴ که با ۹۰ قرص اعصاب خودکشی کردم نمردم؟ چرا سال ۹۹ بهمن ماه از آن پرتگاه نپریدم پایین؟به تنها دوست خود زنگ میزنم، مادرم می‌گوید سیاسی پشت تلفن صحبت نکنید. دردسر می‌شود. آخر یکی نیست بگوید مادر من ... مهم است مگر ؟ مگر دلار ۱۴۰ هزار تومانی و گوشت ۲ میلیون تومانی دردسر نیست ؟ مگر کوئیک آشغال ۸۵۰ میلونی که فرغون از آن بهتر است، دردسر نیست؟ تازه یوتیوبم نزدیک به هزار سابسکرایبر شده بود کمی امید گرفته بودم که در دوران قطعی اینترنت در جنگ به فنا رفت. تمام امیدم را از دست دادم. در تلگرام کانالی داشتم که در آن مطالب علمی می‌نوشتم تا کمی هوای خودکشی از سرم بیوفتد.. اما آن هم قطع شد. انگار هم در زندان تن و هم در زندانی به نام وطن هستم. هر روز صبح که بیدار میشوم یک فحش به خودم میدهم و یک فحش هم به باعث و بانی این وضعیت. مگر من چه خواسته ام؟ در کشوری که جوان ۲۰ ساله به علت فقر خانواده نتواند ماشین آشغال پراید داشته باشد تا با آن رانندگی یاد بگیرد. چه آرزویی می‌توان داشت؟ از امید داشتن میترسم. از تلاش کردن هم میترسم. امیدوارم من را هر چه سریعتر بکشید. چون خودم را سعی کردم بکشم و نمردم. اما من دست از تلاش برنمیدارم. باز هم خودم را میکشم. می‌گویند من پتانسیل دارم، زبان انگلیسی و آلمانی بلدم،روانشناسی میخوانم. زهر مار و پتانسیل داشتن. شاشیدم در همه چیز. من تلاش کردن را در این مملکت مثل زجر کشیدن میبینم. هر وقت که تلاش کرده ام زحماتم یک شبه در آتش سوخت. مادر من را ببخش اگر روزی نبودم. من خیلی وقت است که تمام شده ام. از من فقط کالبدی مانده است. </description>
                <category>نیوان مولاوردی</category>
                <author>نیوان مولاوردی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 16:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>