<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها همتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_66907621</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:23:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/406940/avatar/tv16Wz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها همتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_66907621</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از جمعیت امام علی (ع) تا ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-plkpmgijlyfb</link>
                <description>روز معارفه تو جمعیت امام علی، اولین سوالی که ازمون پرسیدن این بود که: &quot;چرا جمعیت رو انتخاب کردید؟ این‌همه خیریه و سازمان دیگه هست، چرا انتخابتون برای فعالیت اینجا بوده؟&quot;من ولی از جواب بازموندم! چیزی نداشتم بگم! هیچ دلیل منطقی‌ای به ذهنم نمی‌رسید...به خودم گفتم: &quot;مگه تو همیشه از بی‌اعتمادی رنج نمی‌بردی؟ چی شد پس؟ چجوری تونستی انقدر به یه سازمان مردم نهاد اعتماد پیدا کنی که همکاری با اعضاش، تبدیل به یکی از مهم‌ترین اهدافت بشه؟جمعیت که نه تبلیغات خاصی داره، نه بَنری ازش تو خیابون دیده میشه؛ حتی خیلی از مردم از وجود چنین سازمانی بی‌خبرن.&quot;گفتم: &quot;خب شاید چون فعالیت‌هاشون در راستای اهداف منه، چون همیشه فکر می‌کردم صرفِ انجام فعالیت‌های خیریه‌ای راه به جایی نمی‌بره و نیاز به فعالیت‌های اصولی و فرهنگ‌سازی ریشه‌ای داریم.شاید چون از چند سال پیش، ایجاد چنین امکاناتی برای کودکانِ در معرض آسیب و آسیب دیده، تبدیل شده بود به یکی از اصلی‌ترین رویاهام؛ و درست وقتی که از ایجاد و سازمان‌دهی چنین مکانی ناامید شده بودم، با جمعیت امام علی آشنا شدم، دیدم تمام اون افکار من، به اضافه‌ی ده‌ها فعالیت و طرح دیگه‌ای که حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود رو، سال‌هاست که دارن به بهترین نحو، انجام میدن و بی‌وقفه برای رشد هم تلاش می‌‌کنن.&quot;نه! نه!اینا هیچ‌کدوم دلیل محکمی برای جلب اعتمادِ آدمِ بی‌اعتمادی مثل من نبود. اون روز تنها جوابی که تونستم بدم این بود که: &quot;نمیدونم چرا، اما به نظرم جمعیت قابل اعتماده. این رو حس میکنم و به احساساتم اعتماد دارم.&quot;اما الان اگه همون سوال رو ازم بپرسن، میگم: &quot;تو شرایط فعلی و سختی‌هایی که سازمان‌های مردم نهاد متحمل میشن؛ تو شرایطی که رسانه‌ها در راستای اهداف اتاق‌های فکری که من و شما ازش بی‌خبریم، برنامه‌ریزی شدن و زندگی، افکار و اهدافمون رو جهت میدن و تو وضعیتی که یک سازمان بدون حمایت‌های عجیب و غریبِ دولتی نمی‌تونه چندان پا بگیره، جمعیت امام علی(ع) بدون وابستگی به هیچ نهادی تونسته جوری اعتماد مردم رو جلب کنه که من تا سن ۲۲ سالگی از چند نفر آدمِ اهل فکر که هیچ نسبتی هم با هم نداشتن، تعریف جمعیت رو شنیدم.تو چنین وضعیتی که ویروس بی‌اعتمادی سراسر کشور رو فراگرفته، خیلی باید خالص و شفاف عمل کنی تا به جایگاهی برسی که مردم صلاحیتت رو سینه به سینه نقل کنن.&quot;</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 00:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورهای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-e7wm0qmsz2gx</link>
                <description>(نیمه‌ی اول این متن، پیش تر با نام &quot;خاموشی&quot; منتشر شده است. در اینجا هم می‌توانید مجددا آن را بخوانید.)آن روز به نشانه‌ی اعتراض به دیکتاتوری پادشاه و وضعیت نابسمان زندگی‌هایمان، در تمام شهر‌ها از دُم از درختان و ساختمان‌ها آویزان شدیم. در تمام طول روز آدم‌هایی را در شهر میدیدی که بجای رسیدگی به زندگی روزمره‌اشان، از تمام ارتفاعات آویزان شده بوده و در سکوت تاب میخوردند. پادشاه اما این اتفاق را تاب نیاورد و دستور داد تا تمام دُم‌ها را قطع و در قبرستان‌ها، در گورهای بزرگی که قبلا توسط خودمان کنده شده بود، دفن کنند. یک هفته از این اتفاق گذشت، اما نگاه مردمی که حالا برای همیشه دُم‌هایشان را از دست داده بودند، مملو از غم و اندوه بود. پادشاه پس از یک هفته اعلام کرد که دیگر این وضع برایش خارج از تحمل است و نگاه‌های آکنده از اندوه، قلب اعلی‌حضرت را به تنگ می‌آورند؛ دستور داد که برای همیشه و در تمام ساعات روز، عینک آفتابی بزنیم. رنگ عینک‌ها نباید روشن می‌بود، نباید چشمانمان از پشت شیشه به راحتی دیده میشد. دُم‌هایمان از دست رفت، اما بجایش عینک‌های اجباری بر چشمان‌مان نشست. چه معامله‌ی بر حقی.چهل روز از قطع دُم‌ها می‌گذشت و این بار به نشانه‌ی اعتراض، تمام طول روز را در آسمانِ کشور، بی وقفه پرواز کردیم. جوری که حتی مانع تابش نورِ خورشید بر زمین شدیم. کافی بود پادشاه و درباریان در هرجای کشور که ایستاده بودند، به آسمان نگاه می‌کردند تا میزان نارضایتی و شکایت مردمان کشور را به وضوح می‌دیدند. اما طولی نکشید تا خبر شدیم که پادشاه دستور قطع بال‌هایمان را داده. برای بعضی، بال راست و برای بعضی دیگر، بال چپ را قطع می‌کردند. بستگی داشت که در کدام صف و به کدام جهت زیر دستگاه می‌ایستادی. از آن روز به بعد، عده‌ای از مردم را به اجبار به گورکنی گماشتند و هر روز بر تعداد گورهای خالی کشور افزوده میشد.در سال‌روز قطع بال‌هایمان، زمانی که میزان شکایات و نارضایتی‌ها به مراتب بیش از گذشته شده بود، برای ابرازشان، گشتیم و کسانی را پیدا کردیم که بال مخالف ما را داشته باشند. مثلا من که فقط بال راستم را داشتم، کسی را پیدا کردم که بال چپش سالم باشد، و به کمک هم در آسمان به پرواز درآمدیم. هنوز کورسویی از امید باقی بود و چشمان بی قرارمان منتظر تر از همیشه‌.تمام طول روز آسمان پر از جفت‌هایی بود که به کمک هم به پرواز درآمده بودند. اما روز بعد پادشاه دستور داد تمام بال‌ها را قطع کنند و از آن پس هیچ فرد بالداری در هیچ کجای کشور باقی نماند. بال‌هایمان برای همیشه در گورهایی که خودمان به اجبار کنده بودیم مدفون و پروازمان برای همیشه محکوم به مرگ شد. اعتراضات ما تا جایی ادامه پیدا کرد که دستان، بینایی‌ و شنوایی‌مان را هم از دست دادیم. دیگر نه امیدی باقی بود و نه توانی برای اعتراض مجدد. کشور در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و از زندگی چیزی جز گذران غمبار روزها برایمان باقی نمانده بود. یک روز صبح اکثریت‌مان، قبل از اینکه پاهایمان را هم از دست دهیم به سمت گورستان‌ها رفتیم و همگی در سکوت، در گورهای خالی خوابیدیم. شاید پادشاه بعدی به دادمان برسد.مردم کشور فراموشی، ۷ سال پیش، زمانی که حکومت پادشاه جدید آغاز شد، از گورهایشان بیرون آمده بودند و چشم امیدشان به این پادشاه بود.</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 02:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-iuglbntuvdym</link>
                <description>آن روز به نشانه‌ی اعتراض به دیکتاتوری پادشاه و وضعیت نابسمان زندگی‌هایمان، در تمام شهر‌ها با دُم از درختان و ساختمان‌ها آویزان شدیم. در تمام طول روز آدم‌هایی را در شهر میدیدی که بجای رسیدگی به زندگی روزمره‌اشان، از تمام ارتفاعات آویزان شده بوده و در سکوت تاب میخوردند. پادشاه اما این اتفاق را تاب نیاورد و دستور داد تا تمام دُم‌ها را قطع و در قبرستان‌ها، در گورهای بزرگ دفن کنند. یک هفته از این اتفاق گذشت، اما نگاه مردمی که حالا برای همیشه دُم‌هایشان را از دست داده بودند، مملو از غم و اندوه بود. پادشاه پس از یک هفته اعلام کرد که دیگر این وضع برایش خارج از تحمل است و نگاه‌های آکنده از اندوه، قلب اعلی‌حضرت را به تنگ می‌آورند؛ دستور داد که برای همیشه و در تمام ساعات روز، عینک آفتابی بزنیم. رنگ عینک‌ها نباید روشن می‌بود، نباید چشمانمان از پشت شیشه به راحتی دیده میشد. دُم‌هایمان از دست رفت، اما بجایش عینک‌های اجباری بر چشمان‌مان نشست. چه معامله‌ی بر حقی.چهل روز از قطع دُم‌ها می‌گذشت و این بار به نشانه‌ی اعتراض، تمام طول روز را در آسمانِ کشور، بی وقفه پرواز کردیم. جوری که حتی مانع تابش نورِ خورشید بر زمین شدیم. کافی بود پادشاه و درباریان در هرجای کشور که ایستاده بودند، به آسمان نگاه می‌کردند تا میزان نارضایتی و شکایت مردمان کشور را به وضوح می‌دیدند. اما طولی نکشید تا خبر شدیم که پادشاه دستور قطع بال‌هایمان را داده. برای بعضی، بال راست و برای بعضی دیگر، بال چپ را قطع می‌کردند. بستگی داشت که در کدام صف و به کدام جهت زیر دستگاه قطع بال، می‌ایستادی. در سال‌روز قطع بال‌هایمان، زمانی که میزان شکایات و نارضایتی‌ها به مراتب بیش از گذشته شده بود، برای ابرازشان، گشتیم و کسانی را پیدا کردیم که بال مخالف ما را داشته باشند. مثلا من فقط بال راستم را داشتم، در خیابان کسی را پیدا کردم که بال چپش سالم باشد، و به کمکِ هم در آسمان به پرواز درآمدیم. هنوز کورسویی از امید باقی بود و چشمان بی قرارمان منتظر تر از همیشه‌.ادامه دارد...</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 04:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌انگاره‌های وهمناک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%87%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-yqaun98xprkw</link>
                <description>&quot;تحمل عینی هیچ مصیبتی از تصور کردنش سخت تر نیست!&quot;&quot;تحمل عینی هیچ مصیبتی از تصور کردنش سخت تر نیست!&quot;....در حالیکه به سقف ترک خورده‌ی بالای سرش خیره شده بود، مدام این جمله را زیر زبان تکرار میکرد. خیزی برداشت و به زحمت دفتر یادداشت روزانه و خودکارش را از زیر تخت برداشت و بدون هیچ مکثی شروع کرد به نوشتن. بیشتر از یک ماه بود که آزادنویسی اول صبح را تمرین میکرد و جوری که هیچ‌گاه نتوانسته بود، یا بهتر است بگوییم نخواسته بود خود را برای کسی آشکار کند، برای قلم و کاغذش رسوا میکرد.از کابوس‌های شبانه و دغدغه‌های روزمره‌‌اش، از تاریک‌ترین بخش‌های وجودی که به گفته‌ی کارل گوستاو یونگ به سایه رانده بودشان و از برنامه‌ی روزانه‌اش مینوشت. مدت‌ها بود که درگیر تعبیر خواب و جهان ناخودآگاه شده بود، کتاب تعبیر خواب فروید را می‌خواند و میخواست در کنار آزادنویسی، برای مدتی خواب‌هایش را هم ثبت کند تا شاید بتواند هرچند اندک، به ناخودآگاه خود راه پیدا کند.شب گذشته در حال تورق &quot;بیگانه&quot; ی &quot;آلبر کامو&quot;، نویسنده‌ی محبوبش، به جمله‌ای که چند روز پیش در اینستاگرام دیده بود فکر میکرد: &quot;تحمل عینی هیچ مصیبتی از تصور کردنش سخت تر نیست.&quot; هربار که این جمله را با خود تکرار میکرد، به یاد روزهایی می‌افتاد که با ترس از دست دادن عزیزانش به واسطه‌ی مرگ یا هرگونه جدایی روزگار را به کام خود زهر ساخته بود. به روزهایی که از این ترس‌ها دیواری عظیم و مانعی مهیب ساخته بود و رکودش را با وجود همین موانع توجیح میکرد.به این روزها که بیش از هر زمان دیگری، این جمله را با پوست و گوشت و استخوان لمس میکند. حال میتواند اندکی &quot;مورسو&quot;، شخصیت اصلی &quot;بیگانه&quot;، که چه ساده از کنار مرگ مادرش گذر کرد را درک کند. چرا که او نیز متحمل مصیبت و فقدانی شده بود که پیش از این فکر میکرد پایان عمر خوشی‌هایش بدین فقدان گره خورده.</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 23:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-nrtsvwijc8ms</link>
                <description>ساعت چهار و نیمه. نزدیک غروب.از ساعت ۸ صبح داریم اینجا بکوب کار میکنیم و پاهامو دیگه تقریبا نمیتونم حس کنم. نمیدونم چرا امروز انقدر زود خسته شدم. دلم یکم وقتِ آزاد میخواد، یکم کار نکردن، یکم درس خوندن، زندگی کردن. اصلا زندگی چی هست؟اصلا زندگی ما با اینایی که اینجان قابل مقایسه ست؟اصلا تعریفامون از زندگی یکیه؟قطعا نه! چرت میگی علی؟امیر هنوزم داره بین ماشینا میدوعهالتماس میکنه، به بعضیا فحش میده. مثل من.امیر: &quot;از بین این همه جا اومده اینجا ریده!&quot;داره زور میزنه و کاپوت یه ماشینو تمیز میکنه.راننده هه میخنده، از حرف امیر خندش گرفت.امیر دوباره حرفشو تکرار کرد. بازم خندیدن. همه‌ی کسایی که تو اون ماشین بودن خندیدن، به نظر خیلی خوشحال میان، لابد دارن میرن مهمونی. خانوادگی! صدای موزیک ماشینشون تا اینجا هم میاد.امیر نصفه نیمه کاپوتو تمیز میکنه و میره پولشو بگیره که راننده میگه: &quot;ببخشید! خورد ندارم. همینه فقط.&quot;به نظرم یه پونصدی داد.من با اینکه از پشت امیرو میبینم، میفهمم چقدر ناراحت شده، چجوری اون یارو خودش خجالت نکشید؟!ولی امیر هیچی نمیگه، رد میشه، میره ماشین بعدی.امیر ۳ سال از من کوچیکتره.همونقدرم به زندگی امیدوار تر. انگیزشم از من بیشتره، برای کار کردن، برای سگ دو زدن، برای جون کندن.ولی بسه دیگه هرچی امروز کار کردیم.هرشب تا بوق سگ داریم اینجا سگ دو میزنیم، واسه چندرغاز پول که بندازیم جلو بابا.بابا که البته اسمشه، فقط بهش میگیم بابا، وگرنه که از بابا بودن فقط بچه ساختنشو بلده‌.میرم پیش امیر: &quot;امیر بسه دیگه، خسته نشدی تو لامصب؟ واسه امروز بسه، بریم یکم راه بریم.&quot;امیر: &quot;بریم داداش بریم. منم خسته ام از دیدن اینهمه مرفه بی درد سرخوش.&quot;همینجوری که میریم سمت خیابون ولیعصر، امیر میگه: &quot;علی خدایی، تو که ۳ سال بزرگتری، نفهمیدی چی شد که ما مثلا اینجا به دنیا نیومدیم؟&quot;با انشگت یه ماشین بنز رو که یه زن و مرد سوارشن نشون میده و میگه: &quot;مثلا چی شد که ننه بابامون اون دو تا نشدن؟ البته نه که بخوام بگم مامان بابارو دوست ندارما. نه! حالا درسته همش کتک میزنن، خونه رم گند برداشته، بابا هم بیست چهاری پای بساطه، ولی خب با همه‌ی اینا خوبن دیگه. میدونی؟ تهش ننه بابان. ولی خب چرا اینا ننه بابامون نشدن؟ جدیا علی! تو نمیدونی؟&quot;علی: &quot;امیر بیخیال بابا. فکر نکن به این چرت و پرتا. من هروقت به اینا فکر میکنم سر درد میگیرم. نه فقط سرا. تَهَمَم درد میگیره. در اصل میسوزه. بیا بجاش توهم بزنیم که بچه‌ی این محلیم، لاکچری طوری اومدیم قدم بزنیم، بعدم یه خونه از بین خونه‌های این بغل انتخاب کنیم، الکی مثلا خونه‌ی خودمونه.&quot;ادامه دارد...</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 00:14:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-iu5mvdjgz5p7</link>
                <description>ماشین‌ها با سرعتی فزاینده به سمت شمال و جنوب در حرکت اند.این قسمت از شهر به واسطه‌ی جنون این ماشین‌ها دو چندان سرد شده و من که وسط این دو تا لاین گیر افتادم، تنها دلخوشیم اینه که دوباره این قسمت ترافیک بشه و بتونم با سرعت هرچه تمام‌تر از این مهلکه فرار کنم. اصلا ممکنه؟بدون برخورد با هیچ یک از این ماشین‌ها؟ بدون اینکه توجهشون رو به دُمم جلب کنم و اون هارو برای بریدنش دنبال خودم بکشونم؟ بدون اینکه مغلوب یکی از این موجودات دو پا بشم؟ سوز بی رحمی میاد، هر از گاهی به خودم می‌پیچم، دمم رو تا جایی که جلوی چشمم رو نگیره دور بدنم جمع میکنم و سعی میکنم خودم رو گرم نگه دارم.همینطور که تو دریای مواج افکارم غوطه میخورم، یه ماشین تو لاین سبقت نگه میداره! با این حرکت، جنون بیشتری به رگ‌های حریص ماشین‌های دیگه تزریق میکنه و باعث میشه که برای چند ثانیه یه بند بوق بزنن. در عین حال سرعتشون رو هم کم میکنن و مشغول تماشا میشن. زنجیره ی بوق همینجوری ادامه پیدا میکنه و ترافیک بیشتر میشه. به نظرم این فحش ها که به شکل بوق به گوش من میرسه، دیگه در جواب سکته‌ی ماشین اول نیست، بلکه برای ایست احمقانه‌ی بقیه‌ی ماشین‌ها و تماشا کردنشونه. از ماشین اول یه نفر که کنار راننده نشسته بود پیاده میشه. شلوار چریکی پاشه با یه جلیقه‌ی هولناک‌تر از خودش‌. همینطور که میاد نزدیک تر، تپش قلبم بیشتر و مردمک‌هام گشاد تر میشه. گرمای عجیبی تمام رگ‌های بدنمو در بر میگیره. خیلی نزدیک تر شده. چیزی توی دستش برق میزنه. راه زیادی برای فرار ندارم؛ هر دو طرف پر از ماشینه. گیج میشم و احساس میکنم که دارم مغلوب میشم. برمیگرم که با تمام توانم، همین وسط، در طول اتوبان بدو ام اما گرمی دستی رو روی بدنم حس میکنم. با تمام انرژی‌ای که به واسطه ی غریزه‌ی بقا در من ایجاد شده دست و پا میزنم. حتی سعی میکنم با آسیب زدن به دستش، جون خودم رو بخرم اما ...سرما داره کم میشه.هرچند که دمم رو برد و الان به فکر تبدیل اون به یه پالتوی جدیده، اما یه پتوی قرمز انداخت روم. یه پتویی که از خون خودم درست شده. دیگه نه سرما رو حس میکنم، نه صدایی میشنوم، نه دغدغه‌ی فرار از این مهلکه رو دارم. از بالا به این شهر جنون زده نگاه میکنم. انگار یه پتوی قرمز  انداختن روش.</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 15:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتلاق رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lyjfyuzeweos</link>
                <description>برای گذر از جنگلِ وهمناکِ این روزها، باتلاقی از استرس ساخته‌ام که با هر لحظه دست و پا زدن در آن، از افکار مخرب و جانکاه فرار می‌کنم. این روزها در فرار به سر می‌برم‌.فرار از سایه‌ها و ترس‌ها، فرار از احساسات و افکار...فرار از آنچه بودم و آنچه که می‌ترسم بِدان بَدَل شوم.حتی فرار از اینکه بخواهم بیش از این برایت توضیح دهم‌. از باتلاقی به باتلاقِ دیگر می‌گریزم و به امیدِ تجربه‌ی لحظه‌ای آرامش، دست و پا می‌زنم.به گمانم هرچه جلوتر روم، باتلاق‌ها کوچک‌تر شوند.کوچک‌تر، کم عمق‌تر و البته شاید کم اشتها‌تر شوند برای بلعیدنِ من. نگاهم به آن دشتِ رو به روست... نگاهم باید به آن دشتِ رو به رو باشد که هر لحظه مرا به خود فرا می‌خواند و آتشِ اشتیاقِ حضور در آن، در تمامِ بدنم شعله می‌کشد. مبادا به عقب بنگرم و یا به باتلاق‌های پیش رو.مبادا این آتش جایِ خود را به ترس و یاس دهد.مبادا ناپدید شوم در این جنگل.می‌بینی؟اوج بیهودگیِ تلاش‌هایم برای فرار را می‌بینی؟می‌بینی چگونه درحال دست و پا زدن برای فرار از افکار بیهوده، خود را درحالی پیدا می‌کنم که در باتلاق این افکار فرو رفته‌ام؟می‌بینی چه طاقت فرساست تلاش برای رهایی، زمانی که در باتلاق‌هایِ خود ساخته‌مان بی‌پناه رها شده‌ایم؟</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 23:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-iwzqgry5jodx</link>
                <description>کلمه‌ی طاعون برای نخستین بار بر زبان می‌آمد.… در دنیا همان‌قدر که جنگ بوده طاعون هم بوده است. با وجود این، طاعون‌ها و جنگ‌ها پیوسته مردم را غافل‌گیر می‌کنند.… وقتی که جنگی در می‌گیرد، مردم می‌گویند: «ادامه نخواهد یافت، ابلهانه است.» و بی‌شک جنگ بسیار ابلهانه است، اما این نکته مانع ادامه یافتن آن نمی‌شود. بلاهت پیوسته پابرجاست و اگر انسان پیوسته به‌فکر خویشتن نبود آن را مشاهده می‌کرد. همشهریان ما نیز در برابر این وضع، مانند همه‌ی مردم بودند.… بلاها را باور نداشتند. بلا مقیاس انسانی ندارد. از این‌رو انسان با خود می‌گوید که بلا حقیقت ندارد و خواب آشفته‌ای است که می‌گذرد. اما نمی‌گذرد و انسان‌ها هستند که از خواب آشفته‌ای به خواب آشفته‌ی دیگر دچار می‌شوند.با وجود این مناظر غیرعادی، ظاهراً همشهریان ما نمی‌توانستند بفهمند چه بر سرشان آمده است. احساسات مشترکی از قبیل جدائی و یا ترس وجود داشت، اما هنوز هم مثل سابق اشتغالات شخصی را در درجه‌ی اول اهمیت قرار می‌دادند.هیچ‌کس هنوز بیماری را واقعاً نپذیرفته بود. بیشتر مردم، بخصوص نسبت به آن‌چه عادت‌شان را بر هم می‌زد یا مزاحم منافع‌شان می‌شد حساسیت داشتند.… اطلاعیه‌ای که در سومین هفته‌ی طاعون خبر از مرگ سیصد و دو نفر می‌داد، اثری در مخیله‌ی آنان نداشت. از طرفی شاید همه‌ی آنان از طاعون نمرده بودند و از سوی دیگر کسی در شهر نمی‌دانست که در مواقع عادی هفته‌ای چند نفر می‌میرند.[ هنگام خاک‌سپاری ] همه‌چیز واقعاً با بیشترین سرعت و کمترین امکان خطر جریان می‌یافت. و واضح است که دست‌کم در اولین روزها، احساسات خانواده‌ها لطمه دیده بود.… در آغاز این اعمال به معنویات مردم برخورده بود، زیرا همه، بیش از حد تصور، آرزو داشتند که با همه‌ی آداب و رسوم لازم به خاک سپرده شوند.خوشبختانه کمی بعد، مسئله‌ی خواربار بسیار حساس شد. توجه مردم به گرفتاری‌های آنی‌تر و ضروری‌تر معطوف گشت. مردم مجبور بودند اگر بخواهند غذا بخورند، وقت‌شان را صرف ایستادن در صف‌ها و دوندگی‌ها و اجرای مقررات گوناگون بکنند و دیگر وقت این را نداشتند که فکر کنند دیگران در اطراف‌شان چگونه می‌میرند و خودشان روزی چگونه خواهند مرد.آلبر کامو_ طاعون </description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 23:32:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نامه‌ای که هرگز ارسال نشد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_66907621/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%AF-kpbzawoazbwp</link>
                <description>فردا تولد ۴۰ سالگیم است.می‌خواهم در آستانه‌ی دهه‌ی پنجم زندگی‌ام اولین نامه‌ام را برایت ارسال کنم.دخترماگر انسان را به یک درخت تشبیه کنی، شاخ و برگ‌ها همان بدن آدمند. تنه‌ی درخت تجربیات او و نماد گذران عمر و ریشه‌ها همان شخصیت و تمام حالات و احوالات درونی انسان.هر درخت در طول زندگانیش رهگذران بسیاری می‌بیند.تعداد انگشت شماری به پایش آب و کود می‌ریزند.تعداد اندکی برایش عاشقانه می‌سرایند و به او محبت می‌کنند.بعضی در سایه‌اش به استراحت و یا تفریح می‌پردازند.تعدادی با اوج قصاوت و یا بلاهت بر تنه‌اش یادگاری می‌نویسند و آن را زخمی می‌کنند.و بسیاری از میوه‌هایش سود می‌برند و شاخ و برگ‌هایش را می‌شکنند...اما اگر یک اره برداری و برشی عرضی بر تنه‌ی درخت بزنی، می‌توانی آثار و یادگار تمام رهگذران را در حلقه‌هایی که نشانه‌ی گذران عمر او هستند ببینی.آثاری که هرکدامشان شاخ و برگ درخت را با ریشه‌هایش آشناتر و آن را با صلابت تر کرده اند.تو خود را یک درخت بدان که رهگذران با خوبی‌ها و یا بدی‌هایشان تو را با ریشه‌هایت آشناتر می‌کنند.بیگانگی از خودت را می‌کاهند و عموما بعد از رفتنشان تنها ترت می‌سازند.سعی کن هیچ‌گاه در زندگی از آمدن و رفتن هیچ‌چیز و هیچ‌کس غمگین، خشمگین و یا حتی خوشحال نشوی.چراکه نه چیزی و کسی از آن توست و نه تو از آن کسی و چیزی.در عین صلابت، چون پرندگانی که بر شاخ و برگت لانه می‌کنند رها باش.این اولین (و شاید آخرین) نصیحت من به توست.فردا روز خوبی نیست.چراکه همیشه در رویاهایم امشب آخرین شب زندگی‌ام بوده.برای ادامه‌اش نه برنامه‌ای دارم و نه انگیزه‌ای.دکترم می‌گفت قرص‌های قبلی‌ام بی‌اثر شده‌اند. داروهای جدیدی تجویز کرد و سفارش بسیار که بیش از دوز تجویزی مصرف نکنم.امشب شب تولدم است و من طبق سال‌های گذشته می‌توانم کاری که خیلی به آن علاقه دارم را انجام دهم.باید تمام قرص‌ها را با هم ببلعم، شاید تسکینی باشد بر این درد چهل ساله.فردا نامه را برایت ارسال می‌کنم...رها همتی</description>
                <category>رها همتی</category>
                <author>رها همتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 23:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>