<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های می چین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67067191</link>
        <description>مرا بخوان...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2496014/avatar/VAeKHY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>می چین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67067191</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلمردگی...《نشان دادن دلمردگی با فضا سازی》</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%84-xha55km5jyev</link>
                <description>به سمت پنجره می‌­روم، پرده را که زمانی سفید بود و حالا رنگش، از گرد رویش تیره شد کنار می­کشم تا نور تاریکی را ببلعد.وقتی برمی­گردم تا به سمت آشپزخانه بروم پایم به گلدان می‌­خورد، تعادلم را حفظ می­‌کنم اما گلدان در حفظ تعادلش موفق نیست و واژگون می‌­شود. خاکش آنقدر خشک است که تنها مقدار کمی خرده خاک روی سرامیک می­‌ریزد.یکی یکی گلدان­ها را که زمانی سبز بودند و دل بری می­‌کردند از نظر می‌­گذرانم. ناغافل سوزشی در گلویم احساس می‌­کنم گویا کسی در گلویم با سوزنِ در دستش بازیش گرفته. سرم را بالا می­‌برم، سعی می‌­کنم پلک نزنم. آب بینی ­ام را بالا می­‌کشم زیر لب می­‌گویم مثل اینکه بدیمن هستم. انگار روح ­ام، روح هر چیز زنده­ ای را که در اطرافم هست می‌­گیرد.گلدان چپه شده را به حال خود رها می­‌کنم و به سمت آشپزخانه می­‌روم. میز ناهار خوری را دور می­زنم. رو به روی گاز می­ ایستم در قابلمه‌ی یک نفره را بر می‌دارم به دانه‌های برنج و گوشت داخل ظرف خیره می­‌شوم.دیروز همسایه برایم یک بشقاب زرشک پلو با مرغ  نذری آورد. کمی از آن را خورده بودم.امروز هم باقی­‌اش را برای ناهار گرم کردم و خوردم اما باز هم ته ظرف خود نمایی می­‌کند. چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و مشکوک به دیگ نگاه می­‌کنم، می­‌گویم نکند قابلمه­‌ی جادویی دارم که از تهش برنج و گوشت بیرون می‌ریزد.در قابلمه را می­‌گذارم و سماور را روشن می­‌کنم. در حال خارج شدن از آشپزخانه هستم که یادم می­‌آید آب سماور را چک نکردم. در سماور را بر می­دارم، بی آب تر از کویر لوت است.از کنار سینک، پارچ آب را که رویش شکستگی ای شبیه قاصدک دارد چند بار پر از آب می‌­کنم و در سماور می­‌ریزم.به سمت اتاق نشیمن می‌­روم، خودم را روی نزدیک ترین کاناپه به آشپزخانه ولو می­‌کنم. با دست روی کف پایم می­‌کشم و خرده های آشغال را پاک می­‌کنم.نگاهی به تیشرتم می­‌کنم و بو می‌­کشم. پاهایم را کشان کشان به اتاقم می­‌برم، کشوی لباس‌هایم را باز می‌­کنم اما تیشرت تمیزی پیدا نمی­‌کنم. آهی از سر یاس می­‌کشم و به حمام می‌­روم و کپه­‌ی لباس­‌های کثیف را همان طور مچاله شده درون ماشین لباس شویی می­‌چپانم و روشنش می­‌کنم.می‌­خواهم دوباره روی کاناپه بنشینم که صدای آه و ناله ­ی سماور به گوشم می­‌رسد.ظرف چینی چای خشک را که رویش با گل های ریز آبی کوچک تزئین شده برمی دارم سبکی‌­اش می‌­گوید که خالی است به امید ته مانده­‌ای از چای خشک درش را بر میدارم اما دریغ از خرده­ای  چای.قوری را که چای دو روز پیش در آن بود برمی دارم، کمی از آن را در فنجانم می­‌ریزم و رویش آب جوش می‌­بندم. روی صندلی میز ناهار خوری می­‌نشینم و از لیست موزیک­های مورد علاقه­‌ام آهنگی را پخش می­‌کنم.جرعه ای از چای می­‌نوشم از بس جوشیده است، هر مزه­‌ای می‌­دهد جز چای. به تیرگی چای چشم می‌­دوزم که صدای موزیک قطع می­‌شود.اسم خاله‌ام را روی صفحه موبایلم می‌­بینم. آن طرف خط خاله ام بعد از حال و احوال پرسی و قربان صدقه رفتنم می‌­گوید در راه آمدن به خانه‌­ام است.بعد از تمام شدن صحبت ­مان به خانه نگاه می­‌کنم. آهی بلند می‌­کشم و سرم را در میان دستانم پنهان می­‌کنم...به قلم: می چینپ.ن : این متن یه تمرین بود، نشان دادن دلمردگی با فضا سازی☔️شما هم اگه دوست داشتید این تمرین رو انجام بدید، یه متن بنویسید و با فضا سازی افسردگی یا دلمردگی رو نشون بدید❤️( یه اصل مهم تو نوشتن؛ نگوووووو ، بهم نشون بده)وقتی نوشتید بهم اطلاع بدید حتمااا می‌خونم????سوال نوشت: کسی میدونه چرا وقتی متن کپی شده رو اینجا قرار میدم، نیم فاصله ها رو برمیداره؟!!</description>
                <category>می چین</category>
                <author>می چین</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 15:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسک خندان</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-nvd1qxyyb1vx</link>
                <description>سالیان دور را به یاد می‌آورم.بی هوا گریه می‌کردم.به خاطر چشم‌های پف کرده‌ام خجالت نمی‌کشیدم.نگران پچ پچ همکلاسی‌ها و معلم‌ها نبودم.آه که چه قدر دلتنگ آن روزها هستم.از کی ناچار به زدن نقاب شده‌ام؟گویا هر چه سنم بالاتر رفت در پنهان کردن احوالاتم استاد شده‌ام.شاید چون دنیا و آدم‌هایش، مجال و حوصله‌ی گوش سپردن به آدم غمگین و افسرده را ندارند.شاید هم نمی‌خواهم باری شوم بر دوش دیگران.شاید هم نمی‌خواهم تصویر بشاش و خوبی که از من دارند جایش را به تصویری مغموم و زشت بدهد.شاید از قضاوت و انگشت اشاره‌شان می‌ترسمو هزاران شاید دیگر...پس به ناچار احساساتی را که همچون موریانه، از درون در حال خوردنم هستند، فریاد نمی‌زنم.حتی زمانی که دردهایم غیر قابل تحمل می‌شوند و بی اختیار ماسک از صورتم می‌افتد.ماسک که افتاد، لاکم خودش را نشان می‌دهد، ساعت ها در آن پنهان می‌شوماز حجم هجوم دردها، چون ماری به خود می‌پیچم. اما لب‌هایم را به هم می‌فشارم تا مبادا دردی از زبانم جاری شود.با خود زمزمه می‌کنم. صبور باش. تاب بیاور. غم، فردا رهایت می‌کند شاید هم روز بعدش. حال خوب برمی‌گردد، پس لب‌هایت را به هم بدوز. درد را نباید فریاد زد.با تکرار این جملات کل روز را سپری می‌کنم.ماسک خندانم را که گوشه‌ی اتاق افتاده است، با غیظ نگاه میکنم. بخشی از احساساتم از حمل ماسک بر چهره‌ام شاکی است. می­خواهم خودم باشم. خود غمگین و افسرده‌ام. خود درهم شکسته و دل مرده‌ام.دلم می‌خواهد هزار تکه‌اش کنم.اما خوب می‌دانم با وجود نفرتم از او، بی ماسک خندان نمی‌توانم زندگی کنم.نه اینکه کسی مرا بی او نخواهد، نه، این منم که بی ماسک تاب زنده ماندن ندارم. بی او له می‌شوم میان انگشتان دردهایم.گویا ماسک سپر است؛ یا یک ابر قهرمان که بخشی از دردهایم را به دوش می­کشد.شاید ماسک خندان هم غمگین است.شاید غم ها ذره ذره ماسیده‌اند روی پشتش.شاید او هم خسته است از نشستن بر روی صورت صاحب ماسک.کسی از حال ماسک خندان چه می‌داند، که پشتش هزاران بار نم گرفته، از اشک‌هایی که جاری نشدند.شاید اگر دست و پا داشت فرسنگ‌ها از من دور می­شد تا شریک دردهایم نشود.با این وجود اهمیتی ندارد که خواست من و او چیست. مهم بر زبان نیاوردن دردی است که چنگ می­زند به روحت.افکارم را دور می‌ریزم. از لاکم بیرون می‌آیم. ماسک را برمیدارم.مقابل آینه می‌ایستم.لبخند می­زند، لبخندی که می­گوید: آماده ام...به قلم : می چینپ ن: این نوشته را تقدیم میکنم به همه‌ی کسانی که ماسک خندان بر چهره دارند. تویی که بخاطر همه ی آدم‌هایی که دوستت دارند و می‌خواهند زنده بمانی، سخت برای زنده ماندن و زندگی کردن درحال جنگی، برای تویی که قهرمان زندگیت هستی.اما اگه روزی از قهرمان بودن خسته شدی، اگه روزی ماسک خندانت که مدت‌ها مثل یک سد جلوی دردهایت ایستاده، در حال ترک برداشتن است بلافاصله برش دار و فریاد بزن. فریاد بزن هر آنچه را که روحت را آزرده‌است‌شاید کسی منتظر فریاد توست که به سمتت بدود و در آغوشت بگیرد، پس فریاد بزن.</description>
                <category>می چین</category>
                <author>می چین</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 18:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رب لوبیای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67067191/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A8-%D9%84%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-gfi6xcaixokk</link>
                <description>? معرفی کتاب «رب لوبیای شیرین» اثری از  « دورین سوکگاوا »?✏️خلاصه داستان:سنتارو یه مغازه شیرینی فروشی داره و روزهای تکراری رو پشت سر میذاره اما مدتیه که پیرزنی هر از چند گاهی روبه روی مغازه اش وایمیسته و سنتارو رو تماشا میکنه...?می‌چین نوشت: توکو میگه ما بدنیا آمدیم تا ببینیم و بشنویم.شاید اگه این طور به زندگی نگاه میکردیم اون وقت آواز گنجشک ها، صدای درخت ها و دنیای پیرامون مون رو بهتر میدیدیم و دیگه سر هر چیزی باهم رقابت نمیکردیم. برای اینکه از هم جلو بزنیم از رو هم رد نمیشدیم و در حق هم بدجنسی نمیکردیم...?یادآوری: حرف های بیشتر راجع به کتاب در صوت گفته شده❣️ </description>
                <category>می چین</category>
                <author>می چین</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 23:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به اشتباه انسان زاده شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67067191/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-dyytkuseub0t</link>
                <description>هولناک ترین نوع افسردگی چیست؟نه گذشته­ ی دردناکی داری، نه حال بغرنجی و نه اتفاق ناخوشایندی افتاده است. اما از درون حس تهی بودن میکنی.گویا کسی به درونت نی فرو کرده و تمام اشتیاقت برای زندگی را مکیده است.گویا هنگام تولد ژن هایت دستکاری شده اندگویا خدا یادش رفت عصاره ­ی میل به زندگی را به جوهرت اضافه کند.گویا قرار بود چیزی جز انسان باشی؛ اما به اشتباه انسان زاده شدی.شاید یک درخت صنوبر انتهای کوچه ای باریک،شاید گلی کوچک، که در جنگلهای آمازون زیر پای درختی تنومند از دل خاک بیرون زده،شاید هم سنگی سفید، ته رودی منتهی به دریا.هرچیزی، هرچیزی جز انسان...تمام وجودت را می‌گردی تا از زخم سرنخی پیدا کنی. زخمی عمیق که اینگونه فرسوده‌ات کرده.اما دریغ از یک رد.خسته از جستجو با عجز به آسمان می‌نگری. دستت را رو به آسمان بالا می‌بری. در انتظار دستی نامریی، چشم‌هایت التماس می‌کنند...به قلم: س.حیدرزاده( می چین)پ.ن: این متن رو تقدیم می‌کنم به تمام کسانی که حسی شبیه به حس ماهی‌ای دارند که جریان آب اون رو ازخونه‌اش، دریا، دور کرده و تو دریاچه‌ای محبوس شده و هر روز دلتنگ دریاست...می چین^^</description>
                <category>می چین</category>
                <author>می چین</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 20:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>