<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ilmah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67118834</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:35:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ilmah</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67118834</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور برای نوشتن سوژه پیدا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67118834/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-k8bofzl6vxls</link>
                <description>نوشتن و نویسندگی هم مثل مهارت های دیگه، با تمرین و یادگیری ممتد رشد می کنه. اما تمرین بدنسازی نیست که برنامه داشته باشه، باید وقتی قلم رو روی کاغذ می بری، شروع کنی به خلق کردن...پس چطور وقتی که ذهن مون هم مثل صفحه ی جلومون سفیده، چیزی خلق کنیم؟۱. به دور و برت یه نگاه بنداز!داستان ها همونطور که خونده میشن، نوشته نمیشن. یه نویسنده شروع نمی کنه از کلمه ی اول تا آخر یک داستان یا کتاب رو به ترتیب بنویسه. گاهی بهترین داستان ها فقط از نوشتن یک صحنه از اون داستان شروع شده.مثلا به یه ظهر گرم تابستونی فکر کن که نشستی توی اتوبوس و منتظری تا پر بشه، که یک آقایی با صورت اخمو میاد و ازت می خواد که جای تو کنار پنجره بشینه چون می خواد شعر بنویسه و اگه کنار پنجره نباشه نمی تونه! پس تو وقتی می رسی خونه دوست داری راجبش بنویسی، اینکه با اون عصبانیت چه شعری می خواسته بنویسه؟ با اون سیبیل های قصابی ای که داشت کنجکاو میشی که یعنی چی نوشته!شروع می کنی راجب آقای قصابِ شاعر نوشتن، که یه دفعه به ذهنت می رسه که شاید از گذشته یا آینده اومده بوده، شاید اون اتوبوس قرار بوده تصادف کنه و اون با طلسمی که نوشته همه رو نجات داده:) و اینطوری می بینی که کم کم داره یه داستان تشکیل میشه.۲. فکر نکن، بنویس!فقط بنویس! مهم نیست نوشته هات چقدر بی معنی باشن، به چشم گرم کردنِ قبل از ورزش بهش نگاه کن. یه تایمر 10 دقیقه ای بذار و هر چیزی که به ذهنت میاد رو، روی کاغذ بیار.مثلا:&quot;الان دارم می نویسم. دنبال سوژه ام اما چیزی به ذهنم نمیاد. باید چیکار کنم؟ گلی که خریده بودم داره خشک میشه. راستی چرا گل و گیاه ها تا لحظه ی آخر عمرشون با هر زور و مشقتی که شده رشد میکنن؟ چرا وقتی نور بهشون نمی خوره و آب هم بهشون نمی رسه، یکم بی خیال جوونه های جدید نمی شن تا بیشتر زنده بمونن؟ و... &quot;۳. سوال های مسخره بپرس!احتمالا ژوزه ساراماگو هم یه روز صبح از خواب پا شده و از خودش پرسیده که &quot;چی می شد اگه همه نابینا می شدن؟&quot;و در آخر، شاید حتی اگر همه ی این کار ها رو هم انجام دادی بازم به نتیجه ی دلخواهت نرسی...نتیجه ممکنه یه داستان مسخره بشه یا اینکه اصلا یه داستان کامل هم نشه. اما تا زمانی که به تمرین کردن ادامه بدی، برای نوشته هات فیدبک بگیری و انتقاد پذیر باشی، قول نمی دم یه شاهکار، اما مطمئنا چیزی می نویسی که به دلت بشینه:)</description>
                <category>ilmah</category>
                <author>ilmah</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 22:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور راجب تجربه های نزیسته بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67118834/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-nmeei7hyh41o</link>
                <description>آیا داستایوفسکی پیرزنی را به قتل رسانده بود که جنایت و مکافات را نوشت؟ عباس معروفی چطور توانست از زبان یک دختر، سال های بلوای زندگی اش را به ما نشان دهد؟ عطیه عطار زاده چند روز را نابینا شده بود که راهنمای مردن با گیاهان دارویی را نوشت؟از مهم ترین چالش هایی که هنگام نوشتن داستان با آن مواجه می شویم. نوشتن از تجربیات، مردمان و احساساتی هست که تا به حال تجربه نکرده ایم.پس راهکار چیست؟1.بین احساسات خودتان و شخصیت داستان پل بزنید!ما همه در موقعیت های مختلف زندگی، احساساتی مشترک را تجربه می کنیم. مثلا برای نوشتن از زبان یک بی خانمان فقط کافی است به زمان هایی برگردید که احساس &quot;تنهایی&quot; یا &quot;بی پناهی&quot; داشتید.2.با جزئیات کوچک، فضا های بزرگ را بسازید!برای توصیف یک محله ی مرفه، لازم نیست تمام آن مکان و فضا را توصیف کنید. سراغ جزئیات ریز بروید. مثل &quot;خانمی از کنارم رد شد و بوی پولداری می داد!&quot; یا &quot;اینجا می شد صدای پیچیدن باد بین درخت های توتِ کنار خیابان را شنید&quot;.3.کسب تجربه غیر مستقیم!مطالعه و مشاهده ی مستندات ، حتی شنیدن تجربیات افراد و پرس جو کردن، اصل کار هست! با مطالعه و ارتباط با افرادی که تجربه ی زیسته یا نزدیک به روایت شما دارند، کمک می کند تا قبل از اینکه چیزی را روی کاغذ بیاورید، بتوانید آن دنیا را اول برای خودتان بسازید. پس اگر یک جوان بیست ساله ی امروزی بخواهد داستانی راجب سرگذشت خانواده ای در جنگ جهانی دوم بنویسد، کافی هست به خاطرات یکی دو ماه پیش خودش سری بزند، احساسات همان است،  منتهی در زمان و مکانی متفاوت!یا اگر مرد میانسالی هستید که بیشتر عمرش را در آپارتمان های کنار اتوبان گذرانده و حالا می خواهد روایت مردمان جزیره نشین را بنویسد. شاید بد نباشد یادی هم از موزیک ویدیو هایی که نوار هایش را دهه شصت زیر تشک قایم می کردید بکنید :)</description>
                <category>ilmah</category>
                <author>ilmah</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 23:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبح شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67118834/%D8%B4%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-sxu3ckvgm93e</link>
                <description>شبحی گاه گاهاز کنار تخت کنارییا زیر لباس های آویز گوشه چوب لباسیبا لبخندی ژکوندبعضا شب ها من را نگاه می کندتلالو نورر ماه روی ذرات این اتاق پر حرف، شبح را زنده می کندو این شبح تا من را با آن چشم های ریز و سیاه در خواب اسیر نکند، دست بردار نیست...پشت لباس مشکین اشتمام ترس های من خفتهو پشت نقاب سفیدشتمام دروغ هایمگاه به شبح نگاه می کنمبه صورت رنگ پریده اشو چیزی جر آینه نمی بینمو در آینه هیچ چیز نیستو همه چیز هستآینه در آرامش آنجا روی لباس های مشکی نشستهبه انتظار تصویر منو من با اوهام خود از این شبح فراری اماز نگاه سرد و تیزش که با چشم های خودم به من می اندازدو از خنده های بی صدایشکه از درون خودم بیرون می کشد و سپس به رخ می کشدمن از خود می گریزماز اشباحی که فقط نور ماه نشانم می دهنداشباحی که در قلبم جا خوش کرده و از گونه های آویزان و گوشه ی چشم های بی تابم فرو می ریزدمن از آینه می گریزمو از چشم هایش...</description>
                <category>ilmah</category>
                <author>ilmah</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرش چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67118834/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%DA%86%DB%8C-bfir0qdxbiye</link>
                <description>بعدش چی؟  مدرک زبان‌م رو که گرفتم این حسو داشتم ، &quot;حالا که چی؟ &quot; رسما فقط یه تیکه کاغذ بود... چیزی که بخاطرش چند سال کلاس رفتم تو خالی از آب دراومد. حاصل تلاش من همون لحظات خوبی بود که کلاس میرفتم و همون انگیزی و اعتماد به نفسی که از کلاس میگرفتم. اینا بود که ارزشمند بود و همین هاست که موندنیه . مقصد واقعا معنی نداره ؛ همون لحظه که بهش برسی میگی : خب که چی؟ کار و پول و مدرک و.. همه نیازه و همه خوبه ولی خوشبختی ما همون لحظاتی که داریم براشون تلاش میکنیم بهمون داده میشه. لذتی ماورایی بعد از رسیدن وجود نداره. تمام لذتی که بهش فکر میکنیم داره خورد خورد توی مسیر بهمون داده میشه.</description>
                <category>ilmah</category>
                <author>ilmah</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 14:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67118834/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-rljrb4dt9nzl</link>
                <description>برای من مغز ام اسرار آمیز ترین دستگاهیه که همیشه در حال وز وز ، زمزمه ، بلند پروازی ، غرش و غوطه‌وریه و آخرش در گل و لای مدفون میشه؛ و چرا؟ این اشتیاق برای چیه؟ &quot;ویرجینیا ولف&quot; </description>
                <category>ilmah</category>
                <author>ilmah</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 13:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>